نیرنگ بازی شیرین زلیخا مادر به رستم خان و سروده های عاشقی از دل رستم خان

از قلم اوکتای اصلان راه سوم حکایه صحنه عشقی

لابلای صحبت را از سر زمینها شروع کرد و انگور و باغها را بین صحبت داخل کرد. در او صحبت هر دو در اطاق تنها بودند با چای نوشی گرماگرم گفتگو بودند.
گل یک آفت زیبایی شده بود چونکه او زیبا بود و با پوشیدن لباس های ظریف بیشتر نازنینتر شده بود و دلرباتر شده بود. در او اثنا با زیبایی اش هر کی را دیوانه می ساخت چونکه او فقط یک شیطان زیبایی و ذکا بود. او با نرم سخن زدن های زیبا همنشینی را پر لذت ساخته بود. همنشین با کنار چشم به حُسن او پری دیدن داشت مثل یکه می گفت:

      یاخدایا آفـریدی این پری ـ پری ذات را  
      دیوانه مـن را کرده داده آب حیــات را
      او شعله ی روشــنی بر آب تاب حیات
      از روی روشـــن اش داده آب نبات را


      چنین که می گفت رستم خان با طغیان دل اسیر شده بود بی صدا در دل می گفت:

 با دو چشمـــــان سیاه ش چه زیبا زیبا نشسته
 بــــی گمان او جادوی جان با هنر تیبا نشسته 
 کــــــــف دسـت نازنینش با حنـــا زیب بستـه 
 به سرش سربنــــد طــــلا گوهر اعلا نـشسته 
 چه میشه بیاید یک روزکه به او رسیده باشم
 با عـبیر و پونه ی وی به دلـــم هـــوا نشسته
 بکــمنـد سر زلــفش ســـرم را به دار گذاشتم 
 به کمــــان زلـــــف عشـقش مـن بینوا نشسته     



      زیبا که با هنر شیرین زبانی، رستم خان را غرق خود کرده بود در تلاش بود تا تداوی را قبول کند. مگر شهددار گفتار گل، رستم خان را از رستم خان گرفته بود غرق تفکر کرده بود.
رستم خان با لرزه در دل به خود می گفت: چه می شد قفل قلبم را بدستش می دادم بازش می کرد اسیر بودن به این زیبایی را می دید. مثل یکه قفل قلب را بسته باشد بین ش عشق خود را انداخته باشد بسته است قلبم به هر کی خاطر این زیبا!
اگر نگاه ها با این اندازه دلکش باشد سخنان چنین دلپذیر باشد خدایا چه کنم من؟
آرام و ساکن دوست ش دارم.
خودش که از این عشق بوئیدن ندارد، چه چاره دارم خدایا!؟

      یا الهـــــی آفریدی یـــک آفـت در بخت من
      ساختی من را غلامش با سروتاج تخت من  
      دل به اسیر او شــد بــــــی خبر است اقبال
      شعلــه دار آتش دارد در دنیـــای سخت من



      رستم خان که با حاشیه یی چشمان دزدی کنان به آفت آبی رنگ می دید به دل می گفت: کسی شبیه ی تو نیست نه در بیداریم نه در خوابم ببینم به چشمان او!
اگر مشابه ی تو در رویا حتی دوستت دارم بگوید همه آرمان دل بر طرف می گردد. ولی چگونه این حس را بیان کنم؟
خداوندکه تو را می آفرید او لحظه عدالت را در نظر نداشت چونکه بیشترین زیبایی را از هر کی گرفته به تو بخشیده است.


      خدا غرق نشه بود عدالت در دســــــت نبود
      حُسن زیبایـی بخشید دوباره بازخواست نبود
      بلکه مـــــی گفت بر خودش این هنراستادی
      چونکه ذوقش برتو بود دیگر بالادست نبود 



      با سکونت حرف های گل، سخنان زیبا در گوش رستم خان طنین انداز شده بود. چه می خواست این آفت زیبا از وی؟
رستم خان را وابسته کرده بود مجنون وار به لاله ی شقایق که آفریده شده بود به یک باره گی نزد چشمان او!
با ملایمی کلام های دلنشین، می خواست تابع به تداوی کند مگر می شد که غرور مردی را زیر پا نموده تداوی را قبول می کرد؟
یا بی تخمه می برآمد؟
یا به رسیدن به هدف ادویه ی تقویت ضرورت می داشت؟
یا همه این رازها در منطقه افشا می شد؟
چه می شد غرور رستم خان در بین فرهنگ جامعه؟
فرهنگ یکه از بیرون مملکت دیدن کنیم یک عجوبه نمایان می شود و اما با اثار چشمان مکفوف روشنفکران دلچسب به داخلی ها بوده خود یک آفت شده است به ضد روند ترقی و تکامل جامعه سوی پیشرفت.
هر چند تلاش شقایق سوی هدف بود مگر راز ذهن رستم خان هویدا به گل شده بود لازم نبود زیر فشار قرار بگیرد. با ذکا صحبت را سوی گلستان حیات در دیگر بخشها کرده بود، تا دایما رستم خان را با تارهای گیسو چنان بسته کند تا هر زمان هوس شنیدن صدای زیبای گل را داشته باشد.
او با زیبایی خود مست کرده بود که رستم خان به دل می گفت: عشق شکفت انگیز یک واژه ی عجیب است گاه آباد با او میشی گه ملک ویران می گردی.
لحظه ی سلطان حیات، لمحه یک گدا...!
سیاه و سپید، خوش و دلگیر، دور و نزدیک، شک و یقین هر حال از تو میشه از برکت عشق!
توانمندی دارد جادو و سحر هنرش است. چه میشه بر قرار بر دلم باش تا حیات دارم اگر که راز من پیش من هم باشد. 

      گه شه گه گدا
      می سازد
      هنر عشق
      یقین یا شک دار
      می سازد
      ساز عشق
      در شب های دراز یلدا
      روزهای داغ تابستان
      در بهار یا خزان
      بلای عشق 
      وزیدن دارد هر زمان
      چه میشه بر دلم
      دایم باش
      با عشوه ها و نازها
      دلنشین با حرف های زیبا 
      دایما ای زیبا!
      دایما ای زیبا!




ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016