بخش کوچک انعکاس حقیقت های تلخ تاریخ نزدیک افغانستان از کتاب مادر

 

    مخلص های مطالعه دوستان عزیز سلام!

    خلق امروز افغانستان در زمان و شرایطی زندگی می کنند جزء از خاطره های درد و رنج حاصل چیزی را بدست ندارند. ما خلق قربان سیاست های خائنها هستیم. بدون شک تجربه این زمان برای نسل های آینده درس تاریخ خواهد شد. صرف نظر از اینکه در کدام عقیده سیاسی هستیم اگر با حس مسئولیت، حقیقت های تلخ این زمان را رئالیست به نسل های آینده برسانیم به انسانیت خود افتخار خواهیم کرد. کتاب «مادر» را برای انعکاس حقیقت های تلخ، از هفت ثور کودتا خلق پرچم تا اشغال ناتو در نظر گرفته بدون طرف گرفتن با یک میتود شیرین نوشتم تا مخلص های مطالعه خود را بین او زمان حس نموده از حادثه های سیاسی او زمان برای تفکر چیزها را گرفته بتوانند. این یک بخش کوچک کتاب را در خدمت تان قرار دادم. این بخش کتاب «بالای دکترنجیب چرا کودتا صورت گرفت؟ چرا زمینه را برای پیدا شدن طالبان میسر کردند؟ مارشال دوستم را خاطر کدام هدف رشد دادند و خاطر کدام هدف استعمال کردند؟ کی چی خیانت را خاطر کدام هدف مقدس خود انجام داد؟ جواب برای این سوالها!»

اگر علاقه به محتویات این کتاب پیدا کردید از سایت اینترنیتی بنده کتاب را مطالعه کرده میتوانید.

اوکتای اصلان راه سوم 

گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

آدرس سایت:

www.oktayaslan.com

 

گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

از صحفه 180 کتاب:

 

    ببرک کارمل که با فشار اتحادشوروی در یک جلسه بزرگ حزبی (پیلینوم هژده) از قدرت دور ساخته شد، برای دکترنجیب الله افغانستان پارچه شده رسید. او پارچه گی تنها مربوط به دولت و مربوط به جامعه نبود، خود حزب نیز از پارچه ـ پارچه تر بود. او حال داخل حزب سبب شد بعد از برآمدن نیروهای نظامی اتحادشوروی، کودتا صورت گیرد.

پیلینوم هژده که کارمل را از قدرت دور ساخت، پلان بعدی او پیلینوم با دیرین دولت وحدت بود. در این وحدت یک بخش اعضا رهبری حزب و یک بخش از مجاهدین در نظر گرفته شد. این پلان از مسکو بود. پیلینوم هژده با دستور مسکو دایر شد و با پلان مسکو کار کرد؛ نه با پلان کارمل و نه با پلان دکترنجیب.

در اوج اقتدار دکتر نجیب الله یک کودتا نظامی از طرف استخبارات نظامیان اتحادشوروی خاطر او هدف ترتیب شده صورت گرفت و امّا ناکام شد. هدف او کودتا بخش از رهبران حزب وطن را با سر سختترین رادیکال مجاهدها با حزب اسلامی گلبدین حکمتیار یکجا ساختن بود. مسکو با او پلان آرزو داشت از یک طرف با دیرین دولت نزدیک شود، از جانب دیگر وزن سنگین را از شانه خود دور کند. از اینکه حکمتیار و گروه خلقی حزب با پشتونهای عقب سرحد مناسبات نزدیک داشتند، دیرین دولت در صحنه سیاست افغانستان فعالتر می شد. او یک شرایط جدید می شد. در او شرایط منفعت دیرین دولت با منفعت شوروی نزدیک می شد. چونکه یگانه دوست استراتژی پشتونها مسکو بود. این دوستی را رقابت پنجابی ها با پشتونها برای پشتونها و مسکو بخشیده بود.

 

    (نوت: گلب الدین استعمال می شد هدف، دیرین دولت بود. رژیم جدید نه کمونیستی می شد و نه در ضرر مسکو می شد)

 

    کودتا که صورت گرفت بخش بزرگ از رهبران حزب وطن مقابل دکتر نجیب الله دست با هم داده بودند؛ هدف آنها دور ساختن دکتر نجیب الله از اقتدار دولتی بود. او گروه جناح خلقی های حزب بود. کودتاگرها با قویترین قوماندان های اردو از بخش خلقی های حزب همدست بودند و امّا قطعات عبدالرشید دوستم را یا در محاسبه نداشتند یا چاره دیگر نداشتند. کودتا در زیر پای پهلوان های رشید دوستم شکست خورد و عبدالرشید دوستم را قویترین شخص نظامی کشور ساخت؛ رتبه نظامی او را به جنرالی رساند.

 

      جنرال شهنواز تنی وزیر دفاع برحال داکترنجیب بود. او دست به اقدام کودتا زده بود. او رهبر کودتا بود. او در تاریخ 21.8.2016 در مصاحبه که با نشریه افغانستان رو داشت در ارتباط اختلاف‌های جناح خلق و پرچم معلومات داد. او در دلیل اقدام او کودتا گفت: «داکتر نجیب اشتباهات خیلی زیاد داشت، اما من علیه انقلاب و نظام خود هرگز کودتا نکرده ام. خود نجیب کودتا کرد. این به همه و به تاریخ معلوم است. در پهلوی آن، برنامه های بین المللی چه از شرق و چه از غرب هم وجود داشت که می خواستند در نظام و تاریخ افغانستان تغییر بیاورند. کسانی که انقلابیون خوب بودند و از رژیم انقلابی دفاع می کردند، هم در داخل حزب دموکراتیک خلق سرکوب می شدند و هم از سوی مجاهدین کشته می شدند. بناً، این یک توطیۀ ملی و بین المللی بود. در آن وقت هم داکتر نجیب نمی فهمید. من به او گفته بودم که در نتیجه غلطی های تان خود و حزب دموکراتیک خلق را تباه می سازید. من گفته بودم که نظام دموکراتیک را از بین می برید. اما به حرف های من گوش نداد. حالا تاریخ شاهد است که داکتر نجیب در نتیجۀ اشتباهات و غلطی های خود انقلاب ثور را تباه ساخت. من کودتا نکردم؛ بلکه داکتر نجیب علیه من کودتا کرد.» تنی و دیگر رهبران حزب جناح خلقی خود را انقلابیون و دموکرات می دانستند و نجیب را از راه آرمان های انقلاب دور شده تصور داشتند. لاکن همین انقلابیون با حکمتیار زدوبند نموده کودتا کردند. این عمل کدام حقیقت او تاریخ افغانستان را نشان میدهد؟

جواب:

1 ـ حزب یک پارچه نبود.

آنها در اطراف یک استراتژی جمع نبودند. او حزب حتی طبیعت یک سازمان سیاسی را که خاطر آرمان مشترک فعال باشد نداشت. در او حزب یک لباس سازمان سیاسی داده شده بود در حقیقت جزیره های کوچک داخل حزبی رل مارکسیست بودن را بازی داشتند.

 

181 ـ مادر

 

    در حقیقت نه از مارکسیسم معلومات داشتند و نه اخلاق متحد شدن در محوطه یک آرمان را داشتند. آنها بخصوص از چه بودن دموکراسی بی خبر بودند لیکن کمونست های مسکو برای آنها گفته بودند «دموکرات!»

آنها آن چیزی را کمونست های مسکو گفته بودند تکرار می کردند اگر نی تنی چرا خود و رفقای حزبی خود را در نزد تاریخ در استهزا ببرد؟

حقیقت یکه وجود داشت او حزب، حقیقت قبیله یی جامعه افغانستان را انعکاس داشت. همان گونه که در جامعه ملت واحد وجود ندارد، بین او حزب نیز روح متحد بودن وجود نداشت. او حزب نه دموکرات بود و نه ملی بود. برعکس ادعای رهبران او حزب، او حزب دیکتاتور و ارتجاع بود چونکه در ضد داشته های ملی عمل داشت.

2 ـ در بین حزب دو جناح «خلقی و پرچمی» وجود داشت. در عین حال در هر جناح فراکسیون های زیاد وجود داشت. فراکسیونها جدا از هم رفتار داشتند. نجیب الله روی این منطق تنها بود و هر عمل نجیب الله که خاطر صلح بود، از طرف فراکسیونها خوش برخورد نمی شد؛ به این خاطر تنی و دیگر رهبران حزب، نجیب الله را خائن در ارمان های حزب می دانستند. منطق یکه تنی داشت: «نجیب الله کودتا کرد» به این دلیل بر می خورد.

 

     در او کودتا، نظامی های اتحادشوروی نقش داشتند. چونکه نظامی های اتحادشوروی با جناح خلقی حزب نزدیک بودند. در او زمان در اتحادشوروی تلاش وجود داشت تا بارسنگین افغانستان از دوش شان دور شود؛ بر این منطق در او کودتا جناح خلقی را با حکمتیار سازمان دادند. هدف مسکو تغییر دادن اوضاع افغانستان بود. در او هدف قصد داشت از حکمتیار و خلقی ها استفاده کند. این حقیقت را فرید احمد مزدک فرد شماره دو در حزب در نشریه راه پرچم در سوال یک رفیق حزبی اش چنین گفت:«عدل عزیز، همه به شمول شوروی ها میدانستند که تنی دست به کودتا میزنه، من در یاد وارۀ ام نوشتم که شوروی ها برای بیروی سیاسی و ریس جمهور پناه گاه ساخته بودند تا به آنها آسیبی نرسد. حدود دوساعت پیش از آغاز کودتا من و رزمیار، منشی کمیتۀ حزبی شهر کابل در دفترم روی آمادگی های سازمان حزبی شهر گپ میزدیم که "ری وین" مسول دفتر "کا گی بی" در کابل برایم زنگ زد و با خنده گفت: رفیق مزدک او آغاز میکند. امید که سازمان حزبی شهر کابل تمام تدابیر لازم را اتخاذ کرده باشد. من به جوابش از حضور رزمیار در دفترم و گزارش های ایشان یاد کردم. شوروی ها نه تنها خبر داشتند بل یک بخش آنها (وزارت دفاع شوروی و گی ار او) نسبت به کودتا، تنی و اتحاد او در آینده با حکمتیار خوشبین بودند. نظامی های شوروی در همان پلینوم 18 طرفدار تعوض زنده یاد کارمل با سروری یا کاروال بودند. آنها در مقابل گرباچُف، "کا گی بی" و وزارت خارجه باختند اما به بازی خویش ادامه دادند.»

 

    (نوت: کشورهای امپریالیست مثل اتحادشوروی زمانیکه یک کشور را با ملت او در اسارت پلان های خود می گیرد تا برای اهداف سیاسی خود استفاده کند، نتنها رهبری او کشور را به پارچه ها تقسیم نموده اداره می کند از داخل خود کشوراش نیز از چند آدرس با پارچه ها، مخفی ارتباط می گیرد. چونکه همیشه پلان های الف ـ ب ....را دارند. اتحادشوروی این کار را در کودتا کرد)

 

     کودتا با رهبری تنی و با همدستی نظامی های شوروی روی همان حقیقت سازمان یافت «مزدک افشا کرد» و لاکن شکست خورد. هدف شوروی نزدیک شدن از سر حکمتیار با دیرین دولت بود. او هدف چه اندازه در نظر افغانها غیر اخلاقی بود در منطق سیاست مسکو با پشتونها همان اندازه اخلاقی بود. چونکه آنها منفعت دور خود را در نظر داشتند.

 

     بعد از شکست کودتا، دکتر نجیب الله با گروه کارمل نزدیکتر شد. سبب او نزدیکی شرط های کشور بود نجیب الله را مجبور ساخته بود. او در شرط های جدید سیاسی کشور به حمایت گروه کارمل محتاج بود. سبب اینکه در اردو طرفدارهای کارمل قوی بودند؛ با شکست کودتا قویتر شدند. چونکه توازن برهم خورد زیرا طرفدارهای کارمل را جناح خلقی در اردو در توازن داشت با وزن جدید جنرال دوستم، با شکست جنرالان خلقی نجیب الله به کارمل محتاج شد.

 

182 ـ مادر

 

    دلیل نزدیک بودن جنرال عبدالرشید دوستم به گروه کارمل، تاثیر روابط تورکهای پرچمی بود. پرچمی های تورک نزدیکی با او گروه داشتند؛ در راس آنها سید اکرام پیگیر بود.

سیداکرام پیگیر از دو پرچمی نامدار از جوزجان بود در کمیته مرکزی حزب تا عضو آزمایشی بیرو سیاسی مقام او رسید. او کرسی آمریت زون شمال و کرسی چند وزارت را کار کرد. آمریت زون شمال اداره شمال کشور را در زمان اقتدار مارکسیستها در دست داشت. در آمریت زون شمال پیگیر، بعضی قوماندان های نامی بمانند غفارپهلوان و رسول پهوان در دولت تسلیم شدند. در این تسلیمی قوماندان های جهادی پیگیر رل بازی کرد. بعد از تسلیمی قوماندان های نامی و اعتبار پیدا کردن عبدالرشید دوستم او فرد کیلدی در شمال و در نزد ببرک کارمل شد. او بین قوماندان های شمال اعتبار بزرگ داشت. او بین روشنفکران خلق پرچم شمال محبوبیت داشت. او بین خلق ملکی اعتبار داشت. او یک شخص نرم خو بود. ارتباط قوماندانها با کارمل و گروه کارمل با او برقرار شد. در حقیقت قوطی سیاه در تحولات شمال او بود. کارمل با همکاری او در شمال کشور در بین قوماندانها فعال بود.

 

     قوماندان های نامی چون رسول پهلوان و غفار پهلوان احترام خاص به پیگیر داشتند. او احترام بالای جنرال دوستم تاثیر فوق العاده بزرگ داشت. شخص خود جنرال دوستم نیز فوق العاده به او احترام داشت چونکه از شروع همان روزها که جنرال در مدیریت امنیت جوزجان آورده شد، از طرف پیگیر حمایت شد. بهترین حمایت او، دوستم را به ببرک کارمل معرفی کردن بود. این معرفی بود دوستم قدم به قدم رشد کرد.

پیگیر مرد حلیم بود. شخصی بود مناسبات نیک را با هر کس برقرار ساخته می توانست. او ویژه گی او، برای او قوت میداد لیکن او مرد سیاست نبود؛ او بیشتر رلی را بازی می کرد کارمل به او می داد.

پیگیر کسی بود اگر برای او وظیفه سپرده می شد، اگر او وظیفه مهندسی شده بود، او به بهترین شکل او وظیفه را اجرا می کرد امّا او در سیاست مهندسی را یاد نداشت.

او خلاقیت سیاسی نداشت.

اگر خود او در کدام مشکل سیاسی و یا در کدام مشکل اجتماعی سردچار می شد، خلاقیت راه حل را نداشت. روی او حقیقت او برای خود رلی را انتخاب کرد «کارمل ترتیب میداد او عمل می کرد.»

کارمل او را خوب شناخته بود روی او شناخت برای او در کمیته مرکزی حزب، ریاست اسناد ارتباط را داد. بعد که او در او وظیفه موفق شد، او بین کارمل و قوماندان های شمال پل ارتباطی را بازی کرد. از اینکه رسیدن قوماندانها به قدرت کارمل از سر او پل ممکن بود، باشمول جنرال، تمامی قوماندانهای شمال به او ضرورت داشتند. او ضرورت سبب شد او مرد کیلدی در حادثه های شمال شد.

او ویژه گی پیگیر سبب شد برای کارمل عزیز شد. او تا اخیر با وفاداری، فرمایش های کارمل را اجرا کرد. او که فرمایش های کارمل را اجرا کرد، شانس یکه با ظهور جنرال دوستم برای تورکها میسر شده بود، او سبب شد او شانس برای تورکها جهنم را آورد. از او شانس نتنها بهربرداری سیاسی نشد، نتیجه فعالیت های او قبرستانی ها را از جوانان تورک پر کرد. او در پلان کارمل بعد از سقوط رژیم نجیب الله، روشنفکرها را تشویق کرد تا روشنفکرهای تورک با پرچمی ها در غرب فرار کنند. چونکه این هدف یک هدف بزرگ سیاسی بود. این هدف را کارمل مهندسی کرده بود تا بعد از سقوط رژیم دکترنجیب پرچمی ها از قلمرو جنرال دوستم به سوی غرب فرار کنند. پیگیر رهبری این هدف را در دوش داشت. او در این هدف روشنفکران تورک را سازمان داد تا جنرال را رها نموده در غرب فرار کنند. در نتیجه اطراف جنرال دوستم از روشنفکران خالی شد و جنبش یکه با مهندسی کارمل بنیاد شده بود باجنرال در دست چند بی سواد باقی ماند. جنرال دوستم که در بخت خلق تورک افغانستان باچندبیسواد باپهلوانها باقی ماند، در اطراف جنرال فکرهای روشنفکری عبارت شد: سفسطه های کوچه بازار!

این فکرها باشمول جنرال به جامعه تورک ضرر داد. این فکرها با رهبری جنرال به وجود نیامد برعکس از طرف پرچمی ها یک پلان بود عمل شد.

 

     جنرال حمایت خلق تورک را داشت. دو دلیل وجود داشت او قهرمان خلق تورک شد:

 

183 ـ مادر

 

1ـ اقتدار 250 ساله پشتونها، ملیت های افغانستان را رنجیده ساخته بود؛ چونکه اکثراً انسان های ضعیف و تنگنظر در اقتدار بودند. آنها نتنها برای خلق های غیر پشتون خدمت نکردند، برای پشتونها نیز کدام خدمت نکردند. او ضعف آنها برای سایر خلق افغانستان به گونه تبعیض انعکاس یافت. او انعکاس سبب شد، خلق پشتون ظالم و تبعیض پرست نشان داده شد. در حقیقت خلق پشتون قربان شد. این حقیقت از سببها یک سبب بود باجنگ های داخلی، قهرمان های جنگ داخلی چون جنرال دوستم و احمدشاه مسعود در بین خلق های شان قهرمان شدند زیرا خلق عقدمند بود اینها را در آغوش کشید. یعنی یک بخش محبوبیت اینها سوغات خطاهای مقتدارهای پشتون بود.

2ـ هرخلق ویژه گی خود را دارد. خلق تورک ویژه گی که دارد «ارثی در اطراف لیدر قوی جمع شده می تواند.» چنانچه تاریخ از امثال پر است. او سیرت خلق تورک جنرال دوستم را محبوب ساخت. او بین ذهن خلق تورک خود را قومندان و لیدر قوی تبارز داد. او استعداد لیدر بودن را نشان داد. او که از عسکر عادی در رتبه جنرالی خود را رساند، در نظر خلق تورک سبب بزرگ بود این استعداد! این استعداد آینده جنرال را به مارشالی می رساند خلق تورک این استعداد را از نزدیک می دید و به او تسلیم بود.

 

    جنرال که باعده بیسواد در سرنوشت خلق تورک پرمسئولیت شد، سیداکرام پیگیر قاچاق در هلند رفت امّا در هلند در محکمه سوق داده شد. این محکمه نتیجه شکایت افغانها از او بود. محکمه برای او دو پیشنهاد داد یا محکمه شده از شکایتها خود را برائت دهد یا هلند را ترک گوید. پیگیر مجبور شد هلند را ترک گفته به تاشکند رفت. او در تاشکند بود مستوره وفا دادمنش رفیق حزبی او در انگلیستان دعوت کرد. با تلاش خانم مستوره او در انگلستان رفت و در انگلیستان قبول شد.

او در انگستان قبول شد لیکن آرام ننشست. او برای هدف بزرگ حزب خود یک امید جدید برای نسل جدید پرچمی ها شد. اینبار از یک طرف تلاش کرد حزب جنبش را از دور زیر اداره داشته باشد از جانب دیگر در تلاش شد از سر شمال کشور با استفاده از خلق تورک برای دوباره سازی حزب پرچم از نام حزب جنبش جنرال استفاده نماید. هدف او دوباره زنده کردن حزب پرچم از یک نام دیگر بود لیکن شرط های سیاسی افغانستان او امکان را نداد.

 

     جنرال دوستم از همان روز اول که از کارگری در استخبارات شهر شبرغان آمد، با پرچمی ها و خلقی های تورک رابطه خوب را برقرار ساخت. او رابطه سبب شد استعداد او را در جبهه های جنگ داخلی کارمل با معرفی پیگیر کشف کرد. کارمل که در شمال به یک تکیه گاه نظامی ضرورت داشت، پیگیر او ضرورت کارمل را درک کرده بود. ضرورت کارمل برای یک تکیه گاه خاطر قوی شدن در اردو در مقابل خلقی های جنوبی بود. این ضرورت سبب شد او (کارمل) بین جنوب و شمال اختلاف و رقابت که از سابق بود او اختلاف و رقابت را عمیقتر ساخت. این بازی سیاسی، او را(کارمل را) برای رهبری کردن نیروهای شمال برای هدف ها اش امکان داد. این بازی ذهنیت شمال را در پلان های او در شمال به وجود آورد. این بازی برای عقل مردم شمال جنوب را دشمن آشتی ناپذیر ساخت. کارمل با استادی این بازی را با پیگیر سازمان داد. جنرال دوستم را کارمل با سیداکرام پیگیر زیر نظر داشت. او را با پیگیر رشد داد. برای این هدف، گروه خود را که در بین او گروه بمانند جنرال دلاور، جنرال عظیمی، جنرال لودین جنرالان بزرگ اردو شامل بودند برای رشد جنرال دوستم با پیگیر ارتباط داد. پیگیر با او ارتباط قویترین فرد در بین رهبران حزب بعد از کارمل و نجیب شد. پیگیر شخصی شد هم در بین قوماندان های شمال دست بلند پیدا کرد و هم بین گروه کارمل. چونکه دوستم برای اقتدار کارمل در سیاست داخلی حزب، هم در زمان اقتدار او و هم در زمان اقتدار داکتر نجیب الله یک فاکتور فوق العاده لازمی بود. زیرا، توازن قدرت را به نفع او حفظ می کرد. این حقیقت سبب بود جنرال همیشه با گروه کارمل محاصره بود. پیگیر در او محاصره رل مهم بازی داشت لیکن دوستم این محاصره را می دانست؛ او این محاصره را دانسته عمل داشت. چونکه او از کارمل و گروه او به نفع خود استفاده می کرد. یعنی دو طرف خاطر منفعت، همدیگر را شناخته از همدیگر استفاده می کردند. بطور مثال بعد از پیروزی جنبش ملی اسلامی در شمال افغانستان از قلم مخصوص جنرال تا کادرهای حزبی و حتی بعضی قوماندان های مهم او به شمول خدایقل خان در خدمت پیگیر و پرچمی ها بودند. آنها در ظاهر دوستمی نمایان بودند لاکن سازماندهی برای آنها پرچمی ها داشتند؛ با نقش پیگیر با همان مهندسی کارمل!

 

184 ـ مادر

 

    (نوت: پرچمی ها از سه استقامت، جنرال را و کارهای جنرال را زیر چشم داشتند. آنها با او سه استقامت ماهرانه برای جنرال مسیر می دادند. پلان طوری بود جنرال باید بی خبر از پلان آنها اجراات کند.

او سه استقامت:

1 ـ باخدایقل خان از بخش مالی جنرال و از بخش مالی قوماندانها خبر می شدند.

2 ـ اداره استخبارت جنبش را در دست داشتند با استخبارات، تمامی فعالیت جنرال را و فعالیت های قوماندانها را و مناسبات آنها را بین آنها در زیر چشم داشتند.

3 ـ با چهره های مخصوص در قصر جنرال از زندگی شخص جنرال و به جابه جا ساختن خدمتگارها در قصر جنرال، جنرال را در زیر نظر داشتند؛ معلومات در سیاست قویترین سلاح ست برای هدف)

 

    (نوت: حتی بعد از داخل شدن ناتو در افغانستان و راجستر شدن حزب جنبش ملی اسلامی در وزارت عدلیه، رل پرچمی ها بزرگ بود. با دستور پیگیر به نام رئیس حزب که رئیس حزب سیدنورالله سادات بود حزب راجستر شد. از او حقیقت تا جنرال خبر شد سه سال گذشت و بعد از خبر شدن بازهم در رسمیت، ریاست حزب بدست پرچمی ها باقی ماند)

 

     عمر سیاسی جنبش از شروع پیروزی جنبش تعیین بود چونکه پرچمی ها پلان خود را اجرا داشتند؛ نه پلان برای پیروزی جنبش جنرال را!

بناً مناسبات دوستانۀ پرچمی ها با جنرال دوستم برای تطبیق پلان های کارمل بود. پلان های کارمل با مهندسی دقیق تنظیم شده بود.

در نزد کارمل و پیگیر و گروه کارمل، جنرال دوستم برای تغییر دادن حقیقت تاریخ تلخ آنها انتخاب شده بود. در پلان آنها رل یکه جنرال بازی می کرد رسوا ساختن مجاهدین بود و برای تنظیم جدید مسیر دادن سیاست داخلی افغانستان بود. آنها که این هدف نامقدس را در سر جنرال داشتند جنرال بازی خود را بازی می کرد. (در سیاست برای هرکس منفعت مقدس است)

 

     در دوره اخیر اقتدار نجیب الله در داخل افغانستان از حزب مارکسیست شروع درهر بخش رسوایی بود. در اتحادشوروی هم کارها روبه خرابی بود. گروه کارمل با رهبری کارمل و برادرش محمود بریالی روند تحولات اتحادشوروی را با دقت از نزدیک بررسی داشت؛ چونکه آنها پلان بزرگ داشتند. پلانیکه در سر داشتند اگر رژیم دکترنجیب الله سقوط کند باید کاری بکنند تا رهبران مجاهدین را در کابل و شهرهای بزرگ در جنگ خونین اندازند تا رهبران مجاهدین نتوانند با نام نیک سیستم دولتداری را بسازند.

(به این روز نیز به جنرال ضرورت داشتند)

چه جالب که این پلان بیشتر در نفع دیرین دولت پشتون های پاکستان بود. مجاهدین که به استخبارات اسلام آباد نزدیکی داشتند، در کابل که می رسیدند اسلام آباد دشمن مجاهدین می شد؛ چونکه شرطه ها به او شکل بالای شان حکم داشت.

باسیاستگذاری کارمل و کارملی ها، مجاهدین در گرداب مشکلات در جنگ داخلی می شدند تا شرط ها برای پیدا شدن قوت دیگر نظامی که منفعت دیرین دولت پشتون های پاکستان را در منطقه تمثیل می کرد، به وجود می آمد؛ امّا در ذهن خلق افغانستان او ابتکار خراب، از ابتکار اسلام آباد معرفی می شد.

با بازی دقیق کارملیها به این شکل شد.

مجاهدین که در کابل می رسیدند دشمن اسلام آباد که می شدند در حقیقت در کابل یک هوای دیگر حاکم بود و حاکم است. اگر همان طالبان که خلق افغانستان آنها را ساخت اسلام آباد می دانند، در کابل برسند دشمن سرسخت پاکستان می گردند؛ بمانند مجاهدین!

همین مجاهدین یکه دشمن پاکستان شده بودند قبل از آمدن شان در کابل در ذهن همی ملت افغانستان یک ـ یک نفر پاکستان بودند و امّا همین خلق افغانستان بعد از آمدن مجاهدین یکجا با مجاهدین، مجاهدین را به مثابه مبارزها علیه پاکستان قبول کردند. کسی نبود به رخ مجاهدین نفر پاکستان بودن را می گفت.

این ساده گی از خلق است افغانستان ویران است.

این نقطه است که حتی از استخبارات اسلام آباد تشکیل شده هم باشد مجبور است بر وزیدن این هوا، دشمنی اش را به اسلام آباد اعلان کند؛ چونکه تراکم مشکلات سال های دراز بین افغانستان و پاکستان این شرایط را به بار آورده است و این شرایط برای سیاستگذاری دیرین دولت پشتون های پاکستان کمک می کند.

 

185 ـ مادر

 

    در پلانیکه باید مجاهدین با جنگ های وحشت بدنام می شدند، گروه کارمل پیگیر را در تنظیم شمال وظیفه داد. این پلان در شروع اقتدار نجیب الله با بیرون شدن عساکر اتحادشوروی گرفته شد. کارمل و گروه او سقوط رژیم را از او زمان تخمین زدند. نخستین اقدام او پلان، نیروهای جنرال دوستم را به اردو بزرگ تبدیل کردن بود. در او پلان در اطراف جنرال قوماندان های بزرگ را وحدت دادن بود. در او پلان جنرال را با احمدشاه مسعود نزدیک کردن بود. به یادم است دو سال قبل از سقوط رژیم دکتر نجیب الله در تلاش شده بودم تا از دهن پیگیر حقیقت این پلان را دریافت کنم؛ موفق شده بودم. هدفم بود تا پلان گروه کارمل را بدانم. چونکه آنها تصمیم بزرگ داشتند تا بخش از نام بدی تاریخی شان را به دوش مجاهدین اندازند. این نقطه برای من جالب بود تا آگاه می شدم. گروه کارمل از طریق پیگیر و جنرال دلاور و دیگر شخصیت های قوی این گروه تصمیم داشتند تا عبدالرشید دوستم و احمدشاه مسعود را در مقابل حکمتیار و دیگر رهبران پشتون مجاهدین وحدت داده استعمال کنند تا مطابق به پلان شان، جنگ داخلی قویتر دوام کند. پیگیر که نقش خود را بازی می کرد، از پلان او گروه، جنرال خبر نداشت و خبر نشد. اگر از پلان آنها جنرال دوستم خبر می شد استعمال شدن او در جنگ های کابل بعد از سقوط نجیب الله مشکل می شد. چونکه گروه بیشترین تلاش اش را به جنگ های کابل بعد از سقوط رژیم شان داده بود. آنها جنگ های کابل را پیش بین بودند چونکه آنها مشکلات داخل مجاهدین را خوبتر از مجاهدین می دانستند. پیگیر بین نیروها نقش اش را بازی می کرد او این پلان را زمانی که نشه می شد به هوا باد می کرد؛ من منتظر او حال او می شدم.

 

     خلاصه پلان کارمل تطبیق شد وطن ویران شد. پیگیر به مثابه روشنفکر تورک بین پرچمی ها بیشتر مشهور شد. اگر پیگیر پلان گروه کارمل را با جنرال مشورت می کرد، به دام انداخته شدن جنرال در کابل ممکن نمی شد و جوانان شمال کشته نمی دادند.

اگر که قطعه های عسکری جنرال در کابل گیر نمی ماند، در شمال افغانستان هیچ نیرو مقابل جنرال سربلند کرده نمی توانست و جسارت جنگ را نمی داشت بلکه شمال بگونه دیگر می شد بلکه!

 

    (نوت: اگر که نامدارهای تورک پرچمی و خلقی متحد شده با برنامه رفتار می کردند، پهلوانها به سادگی در مسیر درست سوق داده می شدند. اگر که اینها آینده دربدر شده خلق تورک را در نظر می گرفتند و خاطر خلق شان کمی روشنفکر می شدند جنرال یک جنرال دیگر می شد. در حقیقت آنها در گفتار روشنفکر بودند و فکرهای جنرال را آنها مسیر می دادند. اگر جنرال با گذشت زمان به فکرهای شخصی خود اتکا کرد، این مسیر را خلقی ها و پرچمی های تورک سبب شدند. چونکه قوماندانها به شمول جنرال به پیگیر و شرعی جوزجانی و به دیگر نامدارهای پرچمی و خلقی احترام داشتند و لاکن بی کفایت بودن آنها پهلوانها را پهلوانتر ساخت. در تمام او مدت که جنرال از دهقان بچه گی به قهرمانی رسید، چند فکر روشنفکری را در اطراف جنرال گفته نتوانستند تا محیط جنرال را زیر تاثیر می گرفت. برعکس هرکدام آنها رفتار اش را به رفتار پهلوانها عیار نموده پیش رفت. یگانه کار آنها در هر کار خوب ـ بد قوماندانها، تشویق کردن بود؛ دیگر چیزی نبود. آنها هر کدام این قوماندانها را تیمور ثانی گفته تشویق کردند بخصوص جنرال را تا که توانستند گاز دادند)

 

     پیگیر پای جنرال را در کابل به دام انداخت، خود در تاشکند رفت تا پلان دیگر کارمل را تطبیق دهد. او در تاشکند با همکاری اقتصادی قوماندان های شمال یک سیستم مختاری را برای خود ساخت. او بخش بزرگ کادر تورک را تشویق کرد تا با همکاری قوماندان های شمال از افغانستان بیرون شده از طریق ازبکستان در غرب فرار کنند. او با او پلان توانست بخش از شخصیت های قوی قشر روشن جامعه تورک را از مختلف عقیده از افغانستان بیرون نموده در غرب روان کند. این پلان یک برنامه تنظیم بین او و کارمل قبل از تاسیس جنبش جنرال دوستم بود. او با او پلان پهلوانها را تنها با نیرو نظامی شان و با ملت بی چاره بدون قشر روشن در جامعه گذاشت و در اطراف یک جنبش یکه نه هدف مشخص داشت و نه پرگرام مشخص داشت جمع کرد و در میدان مصیبت گذاشت. او ـ او جنبش را از دور سوق اداره کرد. او ملت بی چاره تورک را با او جنبش بدون هدف امید کور داد. او با او عملش در نزد عده قهرمان شد چونکه با کمک او، عده زیاد در غرب فرار کردند.

 

186 ـ مادر

 

    همین قهرمانی را از دید فکرهای ملت دربدر شده تورک افغانستان در نظر بگیریم، کدام منطق کدام عقل حکم می کند «او جامعه را شیطانی نساخته باشد؟»

او که پلان کارمل را عمل داشت، اگر که ابلیس برای تورک های افغانستان یک جهنم می ساخت مطمئن ام کلید جهنم را در دست او می داد؛ چونکه او پلان شیطانی کارمل را خوب تطبیق داد.

این پلان برای هدف بزرگ ضرورت بود؛ چونکه در هدف آنها عمر جنبش جنرال دوستم باید کودتا می شد. این کوتاهی سبب سقوط رژیم مجاهدین می شد. سقوط رژیم مجاهدین به دست گروه جنگی جدید می شد. در پلان آنها این تحول خیانت چهارده سال اقتدار آنها را پرده می انداخت. زیرا، دوره اقتدار کوتاه مجاهدین که با جنگها سپری می شد، از دیدگاه آنها بهترین سند در تاریخ در نفع آنها بود. از روی این برنامه بزرگ، جنرال دوستم قهرمان پلان های آنها در هدف نامقدس آنها بود. از برنامه آنها جنرال بی خبر بود چونکه آنها دو روی در مقابل جنرال داشتند. می گویم علم خزینه است لاکن زمانی ارزش دارد استفاده آن را بدانی. دقت کن به او سویه دانش خود را برسان تا کرسی ها از تو شکایت کنند توجه ندارد گفته.

 

 چـون ماه تابان در شب های تاریک باش

 تابیده بساز نور را با نور سلیم نیک باش 

 تابیدگـــــــــــی از ماه که او ماه ماه تابان

 با تابیدگی نیک ات یک نور مبارک باش

 

    نوت: تا این نقطه ادعا کردم کارمل و گروه او خاطر انتقام گرفتن مهندسی های سیاسی داشتند گفته، از این نقطه بعد اسنادی را پیشکش می کنم ادعای من را از ادعا کشیده حقیقت او را به اثبات می رساند. لیکن قبل از به اثبات رساندند ادعا، باید بگویم پلینوم هجده در روح و روان کارمل و کارملی ها تاثیر منفی نمود. او تاثیرات سبب شد کارمل با استراتژی حساب شده رفتار کرد. کارمل برنامه ریخت تا گناه های چهارده سال اقتدار آنها در دوش مجاهدین افتد. در او برنامه هر امکان سنجیده شد. او برنامه سبب بود فکرهای کارمل با برنامه صلح داکتر نجیب ضد بود. در او شرایط سیاسی افغانستان یا برنامه کارمل پیروز می شد یا برنامه صلح دکترنجیب. در افغانستان راه دیگر نبود.

 

    در بین تورکها چهره های دست بالا از خلقی ها و پرچمی ها تلاش کردند از چهره دوستم پرستی، گناه های چهارده سال شان را در دوش جنرال دوستم اندازند. اینها همان کسانی بودند، کارمل با پیگیر که ذهنیت یک حرکت سیاسی را از نام جنبش در راه انداخت، طرفدار دو آتشه در او جنبش بودند. جنبش جنرال با اینها رنگ سیاسی گرفت لیکن زمانیکه حزب جنبش جنرال دوستم شمال را تصرف کرد، یک یک اینها با همکاری پیگیر از سر ازبکستان در غرب فرار کردند. در غرب که فرار کردن برای قبول شدن در غرب نام جنرال دوستم را استفاده کردند. اینبار تا که توانستند نام جنرال را آدم کش داده نامبد ساختند چونکه برای قبول شدن اینها کدام راه دیگر وجود نداشت. اینها از سرزمین جنرال در غرب فرار کرده بودند. در سند افغانستانی اینها یا فاریاب یا جوزجان یا کدام منطقه دیگر تورکها نوشته بود، او مناطق در تصرف جنرال بود بناً جزء نامبد کردن جنرال کدام چاره دیگر نداشتند. اگر اینها جان شان را در اقتدار جنرال در خطر نمی گفتند آیا کدام راه دیگر داشتند؟ اینها که نام جنرال را بد ساخته قبولی کشورهای غربی را گرفتند، دوباره دوستم پرست شده خوب بد جامعه تورک را از نام جنرال تبلیغ کردند. در جامعه تورک افغانستان ذهنیتی را سبب شدند جنرال هر کاره نشان داده شد.

جنرال رهبر؛

جنرال قهرمان؛

جنرال صاحب شمال؛

جنرال مسئول اقتصاد مردم؛

جنرال مسئول بدبختی مردم؛

جنرال مسئول اخلاق و تربیت مردم.

خلاصه جنرال هر چه! در هدف سیاسی اینها جنرال هر کاره بود. این بازی سیاسی اینها را از گناه های شان برائت میداد؛ در نزد عقل اینها!

 

    دکتر نجیب الله بعد از نیمه شب پنجشنبه، شانزدۀ حمل هزار نوصد نود دو با اعصاب ناآرام در سالون خالی قصر ریاست جمهوری «قصر گلخانه» قدم می زد.

 

187 ـ مادر

 

    چهارده سال بعد از وقوع حادثۀ که تفنگداران حزب دموکراتیک خلق افغانستان رئیس جمهور دیگری افغانستان، محمد داوود را با شانزده تن از اعضای فامیلش بقتل رسانده بودند وفقط بعد از هفده ماه، از قتل رئیس جمهور محمدداوود هشتم میزان هزار نوصدوهفتادنو اولین رئیس جمهور کمونیست افغانستان را «تره کی» را با بالشت بسترش کشته بودند و بعد از سه ماه از مرگ رئیس جمهور تره کی در هشت جدی سیزده پنجاه و هشت رئیس جمهور امین را کشته بودند و بعد رئیس جمهور ببرک کارمل را از صحنه سیاست دور ساخته بودند حال نوبت به نجیب الله رسیده بود آینده او یک مجهوله بود. رئیس جمهور دکتور نجیب الله در حالیکه می دانست او آخرین رهبر حزب مارکسیست افغانستان خواهد بود، احساس می نمود که انبوهی از خطر اورا نیز تهدید می نماید. او دیگر با جنرالان دورو برش اعتماد نداشت. او قبلا خانم و اولادهایش را به هندوستان انتقال داده بود و اولادهایش بی صبرانه انتظار دیدن اورا داشتند. دکتور نجیب الله تصمیم گرفته بود تا با آنها بپیوندد. حاکمیت چهارده ساله ح د خ، رژیم او که از جانب اتحادشوروی دفاع می گردید، دیگر به آخر رسیده بود شکست می خورد. با او شکست آخرین جنایت پرچمی های گروه کارمل عملی می شد.

افغانستان با نفوس در حدود بیست پنج میلیون، یک میلیون کشته، چند میلیون زخمی و معلول و حدود هفت میلیون مهاجر در خارج، و بتعداد شش میلیون بیجا شدگان داخلی و در حدود بیست پنج میلیون مین های فرش شده در سرزمین این کشور مخروبه بود که از مارکسیستها بر مجاهدین می رسید و بیشتر ویران می شد.

دکتر نجیب الله، دو روز قبل، چهاردهم حمل، جلسه متلاطم و مملو از آشفتگی را در قصر ریاست جمهوری دایر نمود و در آن جلسه دو تن از جنرالان خویش را به خیانت متهم و اظهار داشت که آنها با عناصر و افراد مربوط مجاهدین مذاکرات مخفیانه داشتند. این دو جنرال، آصف دلاور لوی درستیز اردو و نبی عظیمی معاون وزارت دفاع و رئیس گارنیزیون کابل بودند. (اینها کارملی ها بودند دوسال قبل از سقوط رژیم، در برنامه نزدیک ساختن فکر جنرال دوستم به احمدشاه مسعود کار کرده بودند از او برنامه نه جنرال خبر بود و نه مسعود خبر بود. من این برنامه را از نزدیک تعقیب داشتم)

دلاور و عظیمی هردو مانند مسعود از ملیت تاجیک بودند و از گروه کارمل بودند. اینها در برنامه کارمل در آخرین جنایت این گروه، نقش شان را بمانند دیگر رفقای شان اجرا کردند.

دوری هردو جنرال کلیدی رژیم از دکترنجیب الله، غیر منتظره و غیر قابل پیشبینی نبود؛ جنرالان رده بالای نظامی مربوط ملیت پشتون نیز دست به چنین خیانتی زدند.

(این کار تصادفی نبود پلان به این شکل بود)

آنها تماسها و مذاکرات مخفی شان را با رقیب سرسخت مسعود، با گلبدین حکمتیار، وابسته به ملیت پشتون داشتند. وابستگی عنعنوی قومی در افغانستان که بعضی ها آنرا خیانت می دانند، تاثیرات منفی خویش را در داخل کابینه دکترنجیب الله و کارکنان و کادرهای ح د خ عمیقا بر جا داشت. این ویژگی در افغانستان، پلان شوم کارمل را ساده تر ساخت. هدف کارمل وحشی نشان دادن مجاهدین در تاریخ بود. پلان کارمل و کارملی ها در او هدف بود «رهبران و قوماندان های مجاهدها با نیروهای جنرال دوستم در یک زمان در کابل برسند و در شهرهای مختلف افغانستان همچون حالت بیاید.» وکیل وزیر امور خارجه که تاجیک بود، با دلاور و عظیمی به مسعود پیوست. موقعیت نجیب در همان صبح سرد پنجشنبه شانزده حمل هزار نوصد نود دو خیلی ها متزلزل و بی ثبات بنظر می رسید؛ دوستان نزدیکش به دشمنان وی پیوسته بودند. او توسط کسانی احاطه و محاصره گردیده بود که می خواستند حاکمیت سیاسی را به کسانی تسلیم دهند که قبلا آنانرا دشمنان وطن شان و گماشته گان اجنبی می دانستند. تا او روز او دشمنان را فروخته شده به پاکستان و غرب می دانستند و به او ادعا اعضا حزب شان را قناعت داده بودند حال نوبت رسیده بود با آنها یکی می شدند و وطن را تسلیم می کردند امّا این تسلمی با یک برنامه شوم بود. در هدف این برنامه جنگ های وحشی در نظر گرفته شده بود چونکه مجاهدین را خوبتر از مجاهدین اینها می شناختند. فقط چند ساعت قبل که دکترنجیب الله با عظیمی و دلاور در قصر گلخانه روبرو گردید، گارنیزیون هوائی بگرام در تقریبا چهل پنج کیلومتری کابل بدون جنگ و مقاومت بدست قوت های مسعود سقوط نمود. دکترنجیب الله دیگر متقاعد گردیده بود که دو جنرال تاجیکش به مسعود تسلیم گردیده اند.

 

188 ـ مادر

 

    با کنترول بگرام توسط مسعود، عظیمی در تبانی و توافق با مسعود و جنرال عبدالرشید دوستم با هدایت کارمل، به تعداد شش هواپیما از افراد مسلح دوستم را توسط هوا پیماهای دولتی به میدان هوائی کابل انتقال داد. قوت های جنرال دوستم در مدت حاکیمیت مارکسیستها برعلیۀ مجاهدین در دفاع از حاکمیت دولتی تحت رهبری ح د خ جنگیده بودند. مگر حالا جنرال دوستم در مخالفت با دکترنجیب الله و در دفاع از مجاهدین قرار گرفته بود.

(این اوضاع را کارمل مهندسی کرده بود تصادفی چیزی وجود نداشت)

زمانیکه جنرالان تاجیک نجیب با مسعود یکجا شدند، اسلم وطنجار، وزیر دفاع نجیب با حکمتیار پیوست. وطنجار و وزیرداخله پکتین، تسحیلات لازمه را برای راه یابی قوت های پیاده حکمتیار مساعد ساختند. در عین زمان، قوماندان مشهور مجاهدین، عبدالحق، تسلیمی جنرال دیگری نجیب، جنرال گلرنگ را در سروبی و تسلیمی سروبی را اعلام نمود. عبدالحق و گلرنگ، هردو از قوم احمد زی، قریه حصارک ننگرهار، برای مدت سه سال طور مخفی در ارتباط بودند. مسابقه روی این شد که چه کسی می تواند پیشتر بر کابل مسلط گردد!؟

 

    (آرزویکه کمیته مرکزی حزب مارکسیستها با رهبری کارمل و محمود بریالی داشت حالا این آرزو عمل می شد و افغانستان در جهنم سوق داده می شد و دیرین دولت پشتون های پاکستان برنده این بازی می شد)

 

    جنرال تاجیک به تاجیک و از پشتون که به پشتون یک جا می شدند هیچ کدام اینها از طی دل بر این باور نبودند که مشکل وطن حل شود؛ بر عکس تصمیمی که داشتند علاقه داشتند تا قوماندان های مجاهدین بیشتر وطن را ویران کنند تا در صحیفه های تاریخ بیشتر از مارکسیستها، مجاهدین وحشی نشان داده شود.

احمد شاه مسعود چهره خودخواه و خودپسند شهرت یافته از ملیت تاجیک بود. او یک هیولا بر پشتونها بود. او آرزو نداشت در نزد او غیر از تربیت کرده هایش که از منطقه خود او بود، از قشر روشنفکر تاجیک دیگر مناطق افغانستان کادرها باشد. منطق سیاست بازی او در محوطه یک اولسوالی شکل می گرفت.

او دنیا را از دریچه کوه های پنجشیر می دید. آقایان جنرال دوستم و احمدشاه مسعود اسیر دنیای محوطه خود بودند مگر دیرین دولت پشتونها سیاست بازی می کرد.

آقای مسعود تلاش داشت تنها شیر میدان باشد آیا با او عقیده در سیاست موفق می شد؟

از خطاهای هر دو این دو شهرت یافته رقیب اینها یعنی دیرین دولت پشتونها منفعت سیاسی می گرفت چونکه در بین پشتونها دیرین دولت وجود داشت و وجود دارد و در سیاست افغانستان نقش قوی را داشت و دارد زیرا یک سازمان قوی می باشد.

لاکن در فرهنگ سیاست دانی فارسها و تورکها این گزینش وجود نداشت و ندارد. تنها در بین ملیت هزاره که از شاخه های تورک های قدیم این جغرافیا هستند وابستگی قوی که به مذهب شان دارند در حال شکل گرفتن است. امّا مذهب پرستی را به گونه زیاده رویی در پیش می برند این شیوه طرف مقابل را تحریک ساخته می تواند؛ سبب اینکه شرط های داخل افغانستان در هر برخورد مساعد است. همه این بدبختی جامعه افغانستان را به بهترین شکل کارمل و کارملی ها و خلقی هایکه در اخیر با کارمل حرکت کردند میدانستند. از اینکه در سیاست معلومات سلاح قوی ست آنها او سلاح را کار گرفتند. او سلاح بود حداقل دو یا سه سال قبل از سقوط رژیم شان هر جنرال رژیم و هر لیدر رژیم با یک طرف مجاهدها در تماس شد. تماسها برنامه شده بود لیکن رهبران مجاهدین بی خبر از او برنامه ها بودند.

می گویم باریدن باران قانون بر نفع هر کس، جامعه را سر سبز می سازد، بی قانونی کویر خشک.

 

 با باریدن باران کویر تروتازه

 اگر نی شوره زار و آب ریزه

 بارش عدل همــــــــچو باران

 بــــــی او مصیبت و تب یازه

 

      بعد از سقوط رژیم نجیب الله تعداد زیاد از رفیق های حزبی او که به او وفادار بودند گفتند بالای نجیب الله کودتا شد.

در حقیقت کودتا شد؟

 

189 ـ مادر

 

    گروه دیگر از رفیق های او که سالها شانه به شانه با او یک جا در یک راه بودند و در اقتدار شریک بودند حالا رقیب شده بودند و با نام کودتاگرها در ملامتی قرار گرفته بودند آنها ادعا داشتند می گفتند: نجیب الله نامردانه قصد فرار را داشت.

در حقیقت او فرار می کرد؟

حقیقت چیست؟ شاهد هستم از دو سال قبل از سقوط رژیم نجیب الله، گروه ببرک کارمل دست به بعضی پلانها زده بود. از جمع او پلانها نزدیک ساختن فکرهای احمدشاه مسعود با فکرهای جنرال دوستم بود. هدف کارمل و گروه او وحدت دادن این دو قهرمان دو ملیت غیر پشتون بود. این پلانی بود مسعود و جنرال دوستم خبر نداشتند و خبر نشدند. این پلان برای تحریک دادن پشتونها بهترین پلان بود در عقل آنها. برای عملی شدن این پلان، شایعاتی را به وجود آورده بودند در او شایعات جنرال دوستم را دکترنجیب الله قتل می کرد. این شایعات را ماهرانه انداختند و استفاده کردند.

هدف این پلان جنرال دوستم را برای یک قیام آماده کردن بود و با مسعود وحدت دادن بود.

 

    (نوت: سقوط ولایت خوست پلان رقیب های داخل حزب وطن دکترنجیب بود. اینها جنوبی ها بودند. در هدف اینها از جمع هدفها دستگیر شدن جنرال دوستم در دست مجاهدین بود. این پلان با استخبارات جناح کارمل کشف شد و جنرال نجات داده شد. لیکن در چشم جنرال کار نجیب بودن نشان داده شد. در ولایت خوست 1276 تن از سربازان جنرال وظیفه اجرا می کردند با سقوط ولایت در پاکستان فرار کردند از پاکستان دوباره برگشت کردند)

 

     منطق یکه نجیب الله قصد کشتن جنرال دوستم را داشت غیر منطقی بود و دروغ بود. لاکن در بین اردو و در بین حزب وطن دشمنان سرسخت جنرال دوستم موجود بودند امّا اینها جدا از دکترنجیب عمل داشتند. اینها حتی به بودن دکترنجیب الله خوش نبودند.  نجیب الله اگر جنرال دوستم را قتل می کرد همین دشمنان جنرال دوستم دست بلند بالای نجیب الله پیدا می کردند. اینجاست منطق قتل توسط نجیب الله غیر منطقی بود.

نجیب الله به بودن جنرال دوستم ضرورت داشت. موجودیت جنرال دوستم دو طرف رقیب های داخل حزب نجیب الله را در توازن قرار داده بود. نجیب الله با او توازن حکومت می کرد.

 

    (نوت: جنرال که شمال را تصرف کرد دکترنجیب با او تماس گرفت گفت: «من در نزد تو می آیم از نزدیک با تو صحبت می کنم اختلافات پیدا شده را رودررو حل می کنیم» جنرال در این گپ دکترنجیب می گوید: «در شمال بیایی امنیت خود را خودت بگیر»....)

 

    همان گونه که گروه کارمل به سقوط رژیم عقیده داشت نجیب الله نیز می دانست زمان رژیم تکمیل شده است. این منطق نیز برای نجیب الله قتل جنرال دوستم را اولویت نمی بخشید بنآ دور از عقل تنها یک پلان بود این تهمت.

برای نجیب الله نزدیک شدن زمان ختم اقتدارش یک حقیقت بود. این حقیقت نجیب الله را با رفیق های نزدیک و همعقیدۀ او متقاعد ساخته بود تا در ختم اقتدار کار نیک کنند. آنها برنامه سنجیده بودند اقتدار را با ضمانت ملل متحد به یک کمیسیون مستقل بسپارند. این نیت نیک نجیب الله پلان کودتا را بالای خود نجیب الله سبب شد. برای اینکه کارملی ها عقدمند از نجیب الله و از مجاهدین بودند باید کاری می کردند در عوض ملل متحد، برای قصاب های آدمکش، پایتخت و دیگر شهرهای افغانستان را تقسیم می کردند تا از یک طرف وحشت مجاهدین ثبت تاریخ می شد و از جانب دیگر از نجیب الله انتقام می گرفتند.

 

    (نوت: قصابها گفتم. در این گپ، پلان سیاسی که مجاهدین را نامبد کنم ندارم. من از یک حقیقت بحث می کنم. در او حقیقت، مجاهدها عقده های که مقابل همدیگر داشتند با پلان کارملی ها در شهر کابل و در دیگر شهرها که رسیدند همدیگر را کشتن کردند. شرایط طوری شد در بین جنگ اینها، هزاران انسان بی گناه کشته شدند. کارمل و کارملی ها داخل مجاهدین را می دانستند. آنها عقده های اینها را می دانستند. آنها از هر راز مجاهدین با خبر بودند. یعنی شرط های مجاهد سیاسی شدن را در بخش خلق افغانستان آنها آماده کرده بودند بناً از اینکه بنیادگذار بودند مهندسی را با درنظرداشت داشته های تجربه شان عمل کردند)

 

190 ـ مادر

 

    (نوت: باید عرض کنم تمامی تنظیم های جهادی فقط ماشه ها بودند. دیگران شرطها را آماده می کردند این مردم فایر می کردند؛ کار اینها دیگر منطق نداشت. روی این حقیقت اینها در هر بخش استعمال شدند. حزب د.خ نیز ماشه بود لیکن رهبری این حزب معلومات کافی از جامعه در دست داشت. این معلومات نتیجه تجربه چهارده سال اقتدار بود لیکن صفوف بمانند روبوتها از اول تا اخیر یک عده صافها و سادهها بودند و به او صافی باقی ماندند.

برای اینها کلتور تفکر و تحقیق وجود نداشت چونکه حزبی بودن در عقل اینها بدون قید شرط تسلیم بودن به هدایت رهبران شان بود. از رهبری اینها اگر سیاه می گفت لازم نبود دیدن کنند او سیاه قبول شده بود. این کلتور نتنها برای ویرانی افغانستان از سببها شد خود رهبری حزب را فرسوده ساخت چونکه برای درک از اشتباهات اخلاق ایجاد نشد. اسیر بودن صفوف به این کلتور ضعیف بودن اینها در سیاست بود)

 

      نجیب الله پلان صلح را برای افغانستان در محور حقیقت های جدید دنیای او زمان ترتیب داد. اگر او پلان تطبیق می خورد فصل جدید در سیاست افغانستان می آمد. اگر احتمالآ با او پلان صلح می آمد او پلان به نام نجیب الله ثبت تاریخ می شد و او را قهرمان ملی می ساخت. او که قهرمان ملی می شد گناه چهارده سال بدبختی و وطنفروشی در دوش دیگران می افتید. او دیگران اعضا رهبری حزب بودند با نجیب الله ضد بودند. این نقطه اساس کار بود. به این خاطر غیر از دوستان نزدیک نجیب الله که با او شهرت پیدا کرده بودند، باقی همه رهبری مخالف سیاست صلح نجیب الله شدند.

کودتا شهنوازتنی خاطر این سیاست نجیب الله صورت گرفت. در اطراف کارمل، جنرالان و رهبران ملکی را این سیاست جمع کرد. این سیاست سبب شد نجیب الله با کودتا سقوط داده شد. شهنواز تنی در مصاحبه نشریه افغانستان رو نجیب الله را ملامت کشید که نجیب الله از اصل راه انقلاب هفت ثور بیرون شد گفته!

چونکه نجیب الله در تلاش آوردن صلح بود. این حقیقت در گپ های تنی بمانند خورشید نمایان است. گپ تنی از نشریه افغانستان رو: «داکتر نجیب اشتباهات خیلی زیاد داشت. اما من علیه انقلاب و نظام خود هرگز کودتا نکرده ام. خود نجیب کودتا کرد. این به همه و به تاریخ معلوم است. در پهلوی آن، برنامه های بین المللی چه از شرق و چه از غرب هم وجود داشت که می خواستند در نظام و تاریخ افغانستان تغییر بیاورند. کسانی که انقلابیون خوب بودند و از رژیم انقلابی دفاع می کردند، هم در داخل حزب دموکراتیک خلق سرکوب می شدند و هم از سوی مجاهدین کشته می شدند. بناً، این یک توطیۀ ملی و بین المللی بود. در آن وقت هم داکتر نجیب نمی فهمید. من به او گفته بودم که در نتیجه غلطی های تان خود و حزب دموکراتیک خلق را تباه می سازید. من گفته بودم که نظام دموکراتیک را از بین می برید. اما به حرف های من گوش نداد. حالا تاریخ شاهد است که داکتر نجیب در نتیجۀ اشتباهات و غلطی های خود، انقلاب ثور را تباه ساخت. من کودتا نکردم؛ بلکه داکتر نجیب علیه من کودتا کرد.» در اینجا منطق تنی که می گوید: «من کودتا نکردم نجیب الله کودتا کرد» هدف همان پلان صلح نجیب الله است. نجیب الله با او پلان  با سیاست آشتی ملی مسئولیت را به ملل متحد می سپرد و ملل  یک حکومت موقت تکنوکرات را می آورد لیکن این پلان، کارمل و کارملی ها و دیگران را در وحشت انداخت.

 

     در حقیقت دو پلان وجود داشت. این دو پلان با پلان صلح دکترنجیب الله، پلان ضد صلح دیگران بود. هدف پلان ضد صلح: «نجیب الله باید پلان صلح خود را تطبیق داده نتواند و در افغانستان بعد از نجیب الله جوی های خون جاری شود.»

پلان کارملی ها و خلقی ها به این شکل بود. این دو پلان پهلو در پهلو با دو فراکیسون حزب جناح پرچم همراه با جناح خلقی عمل می شد. این دو پلان رقیب همدیگر بود. در نتیجه پلان کارملی ها با همکاری جناح خلقی تطبیق شد چونکه اردو و حزب برای او پلان مساعدت کرد.

 

    نجیب الله از استخبارات آمده بود. او برای اجرا پلانش از دو دهلیز استفاده کرد یک دهلیز علنی بود دهلیز دیگر مخفی بود. او بکاری دست زد ناممکن را ممکن می ساخت؛ اگر در سر او کودتا نمی شد. (نوت: اسناد دقیق بعد از این لحظه) دربرگهای(897، 900 و 901) جلد دوم کتاب«ازپادشاهی مطلقه الی سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان»،تألیف عبدالوکیل وزیرخارجه پیشن افغانستان (از رهبران جناح پرچم) در رابطه به «تلاش نافرجام برای خروج نجیب الله از افغانستان» مطالب آتی را می خوانیم رازها را افشا می سازد: «بینن سیوان و شرکایش با تشویق، توطئه و فشارهای داخلی وخارجی و وعده های دروغین و رنگارنگ به نجیب الله اورا وادار به اعلام کناره گیری قبل از وقت از قدرت وبعدأ مجبور به قبولی حکومت به اصطلاح بیطرف وتکنوکرات و بالاخره، تشویق به ترک کشور نمودند. بینن سیوان بعد از موافقت نجیب الله برای ترک کشور، وعده اقامت مصئون وی به یکی ازکشورهای جهان را، برایش داده بود. آنها به نجیب الله اطمینان داده بودند که از پس انتقال قدرتش بحکومت بیطرف انتقالی، پس از مدتی، زمینهء اشتراک دوباره وی در انتخابات تحت نظارت ملل متحد آماده خواهد شد، که نجیب الله هم ازپیروزیش در انتخابات آینده، خوشبین شده بود. بنابرآن، شانزده هم اپریل سال 1992 مطابق 27 حمل 1371،هه.ش، سیوان و تیمش برای خروج به ظاهر مؤقتی نجیب الله از کشور در غیاب رهبری حزبی و دولتی و بدون آگاهی آنها اقدام ورزیدند. در نتیجه نجیب الله، در مسیر راه به سوی میدان هوایی کابل، بامخالفت پوستهء امنیتی لوای 2 گارد ریاست جمهوری و افراد ملیشه دوستم که همان روز به اجازه خودش در میدان هوایی جابجا شده بودند، مواجه گردید. آنها نگذاشتن تا نجیب الله خود را به طیاره ملل متحد وبینن سیوان که در میدان هوایی منتظرش بود،برساند. بنابرآن، مجبور شد تا دوباره به شهر بازگشته وبه دفترملل متحد پناه ببرد.»

 

191 ـ مادر

 

    (نوت: بعد از سقوط رژیم بین پرچمی ها رقابت به او حد اوج گرفت به نوبت یک دیگر را رسوا ساختند. هر کدام اینها تلاش کرد تا از بدنامی تاریخ نام خود را نجات بدهد. لیکن این روش این مردم در دست تاریخ نویسها بی شمار سند داد. تاریخ از سندهای خود این مردم اینها را خائن می کشد، لازم نیست مخالف های این مردم چیزی بگویند. وکیل با او کتاب خود در اصل مشت تاریخ را در سر خود و رفیق های خود کوبید)

 

     مطلب بالا بخش از حقیقتی است که حادثه در ظاهر چنین وقوع پیدا کرد. یعنی نجیب الله با نماینده ملل در قصد فرار از وطن شد و در میدان هوایی از طرف سربازان دوستم دو باره برگشت داده شد. لیکن آنچه وکیل در کتابش نوشته، از فرار نجیب الله، گناه را بدوش نجیب الله انداخته است این روش وکیل، رنگ حقیقت را تغیر داده است. چونکه حقیقت رنگ دیگر دارد. وکیل ملامتگی را بدوش نجیب الله انداخته است و امّا در ادامه همین نوشته، از دستیار نجیب الله سخنانی را می خوانید حادثه را بگونه دیگر بیان می کند. نجیب الله با دوستان نزدیکش در مقابل پلان کارملی ها اقدام داشت تا افغانستان را با استفاده از امکانات ملل متحد نجات دهد تا خونریزی که بعد از آمدن مجاهدین در کابل و در دیگر شهرها رخ داد، وقوع پیدا نکند. لیکن نجیب الله با استخبارات کارمل از نزدیک تعقیب می شد. چونکه کارمل و دیگران در قصد ناکام ساختن پلان او بودند. از اینکه او تجربه از استخبارات داشت، پلان را در دو بخش پیش می برد.

علنی و مخفی!

پلان نجیب الله ناتکمیل ماند از طرف کارملی ها کودتا صورت گرفت و این کودتا او را مجبور ساخت قبل از زمان پلان شده، استعفا بدهد. وکیل و خلقی ها در داخل پلان کارملی ها نبودند لیکن شرط ها، هدف همی آنها را در یک نقطه نزدیک ساخت بناً آنها مجبور شدند باهمدیگر همکار شوند.

این حقیقت سبب شد وکیل با کودتاگرها یکجا حرکت کرد. به همان گونه که جنرال دلاور و عظیمی با مسعود همدست شده بودند جنرالان رده بالای نظامی مربوط ملیت پشتون نیز دست به چنین خیانتی زدند. آنها تماسها و مذاکرات مخفی شان را با رقیب سرسخت مسعود، با گلبدین حکمتیار، وابسته به ملیت پشتون داشتند. جنرال عظیمی و جنرال دلاور که کارملی بودند، از رهبران ملکی نظام که پشتون نبودند بمانند وکیل وزیر خارجه و مزدک فرد شماره دو حزب در کودتا به مسعود و دوستم پیوستند. به همین منطق جنرال رفیع قدرتدار نظامی و وطنجار وزیر دفاع و پکتین وزیر داخله یک عده دیگر از رهبران که پشتون بودند به حکمتیار پیوستند.

«این پیوستنی ها تصادف نبود با پلان بود»

این کار زمانی پلان گرفته شد نتیجه ملاقات نجیب الله با ملل متحد به جهت مثبت سوق شد و این نتیجه در نزد کارمل و دیگران قبل عملی شدن افشا شد.

 

192 ـ مادر

 

    (نوت: احمد شاه مسعود در کابل که آمد، نام رهبران حزب وطن را که با او در تماس بودند یک ـ یک به ملت گفت؛ او گفتار در یوتوب نشر است)

 

     کار نجیب الله وزن سنگین خیانت را در تاریخ در دوش کارمل و در دوش دیگر رقیبهای داخل حزب او می انداخت. او نقطه بود کارمل و دیگران وحشت زده شدند. آنها تلاش کردند نجیب الله را ناکام بسازند. اگر کودتا نمی شد برای نجیب الله فرصت داده می شد در چند روز محدود، ملل را داخل صحنه می کرد. در او شرطها به پرگرام او سیاست شکل می گرفت لاکن موفقیت او به سوی توافق رسیدن با ملل، رقیب های داخل را تحریک بخشید؛ آنها قبل از او اقدام کردند. از ملاقات نجیب الله با ملل با شمول وزیر خارجه وکیل همی کارملی ها و خلقی ها ناراحت بودند. آنها نمی خواستند قدرت به گونه صلح آمیز انتقال یابد. این حقیقت را از کتاب وکیل وزیر خارجه درک کرده میتوانیم. وکیل در کتابش دربرگهای(897، 900 و 901) جلد دوم کتاب «ازپادشاهی مطلقه الی سقوط جمهوری دموکراتیکافغانستان»، در رابطه به «تلاش نافرجام برای خروج نجیب الله از افغانستان» مطالب آتی را آورده است: «بینن سیوان و شرکایش با تشویق، توطئه و فشارهای داخلی وخارجی و وعده های دروغین و رنگارنگ به نجیب الله او را وادار به اعلام کناره گیری قبل از وقت از قدرت وبعدأ مجبور به قبولی حکومت به اصطلاح بیطرف وتکنوکرات و بالاخره، تشویق به ترک کشور نمودند. بینن سیوان بعد از موافقت نجیب الله برای ترک کشور، وعده اقامت مصئون وی به یکی ازکشورهای جهان را، برایش داده بود. آنها به نجیب الله اطمینان داده بودند که از پس انتقال قدرتش بحکومت بیطرف انتقالی پس از مدتی، زمینهء اشتراک دوباره وی در انتخابات تحت نظارت ملل متحد آماده خواهد شد، که نجیب الله هم ازپیروزیش در انتخابات آینده، خوشبین شده بود. بنابرآن، شانزده هم اپریل سال 1992 مطابق 27 حمل 1371،هه.ش، سیوان و تیمش برای خروج به ظاهر مؤقتی نجیب الله از کشور در غیاب رهبری حزبی و دولتی وبدون آگاهی آنها اقدام ورزیدند. در نتیجه نجیب الله، در مسیر راه به سوی میدان هوایی کابل، بامخالفت پوستهء امنیتی لوای 2 گارد ریاست جمهوری و افراد ملیشه دوستم که همان روز به اجازه خودش در میدان هوایی جابجا شده بودند، مواجه گردید. آنها نگذاشتن تا نجیب الله خود را به طیاره ملل متحد وبینن سیوان که در میدان هوایی منتظرش بود، برساند. بنابرآن، مجبور شد تا دوباره به شهربازگشته وبه دفترملل متحد پناه ببرد.»

نوشته نشان می دهد: پلان نجیب الله را برای منفعت خود نمی دیدند؛ برای این سبب حقیقتها را رنگ دیگر داده نوشتند و ملامتگی را بدوش نجیب الله انداختند.

این نوشته را که حقیقت را با زیرکی رنگ دیگر داده است در چند نقطه مهم باید زیر بررسی بگیریم: ـ

1 ـ نجیب الله، با سربازان جنرال دوستم دوباره بازگشت داده شد یک حقیقت است. آنچه حقیقت را رنگ دیگر داده است سربازان جنرال دوستم را نجیب الله در کابل نیاورده بود برای اینکه جنرال دوستم در شمال علیۀ نجیب الله قیام کرده بود و شمال را تسلیم شده بود. حال پرسش دارم چرا نجیب الله به سربازان دوستم میدان هوایی بین الملی کابل را تسلیم داد در حالیکه جنرال با صدای بلند در شمال می گفت: «نجیب الله را سرنگون می کنم!» به جنرال یکه قصد سرنگونی را در سر داشت میدان هوایی تسلیم داده می شود؟

حقیقت دیگر: جنرال دوستم و سربازان جنرال دوستم از پلان فرار نجیب الله بی خبر بودند. اینها کدام استخبارات مستقل در کابل نداشتند. اینها از پلان آمدن دکترنجیب در میدان هوایی را خبر نبودند پس چگونه اینها از جنرال دوستم دستور گرفتند؟

سربازان جنرال دوستم دستور از جنرال دوستم برای برگشت دادن نجیب الله را نداشتند؛ آنها با دستور کارمل اقدام کردند. این حقیقت در کتاب وکیل انعکاس یافته است. دکتر نجیب که برگشت داده می شود نماینده ملل از کارمل تقاضا می کند تا برای رفتن نجیب الله اجازه بدهد. چرا از جنرال دوستم و یا از قوماندان های دوستم تقاضا نکرد از کارمل تقاضا کرد؟ کمی تفکر کنید.

حقیقت دیگر را که وکیل رنگ دیگر داده است، ملل نجیب الله را فریب نداد با نجیب الله در یک توافق رسید تا صلح آمیز قدرت تغیر دست شود و نجیب الله در یک کشور با امن برده شود تا دو باره در انتخابات اشتراک کند.

(اگر این کار می شد آیا نجیب شانس برگشت را نداشت؟ شما با شرط های امروز افغانستان تفکر کنید)

 

193 ـ مادر

 

    اگر پلان صلح نجیب الله عمل می شد گناه های دوره اقتدارشان بدوش کارمل و دیگران ثبت تاریخ می گیردید و نجیب الله قهرمان این جنگها می شد چونکه او صلح را می آورد. به این خاطر وکیل و دیگران در خشم بودند این خشم را وکیل در کتابش منعکس داده است. نجیب الله با دستور کارمل با سربازان جنرال دوستم برگشت داده  شد چونکه میدان هوایی کابل لطف کارمل بود جنرال دوستم تصرف کرده بود. این حقیقت را با شمول من هرکس که حرکت سیاسی جنرال دوستم را تعقیب داشت می دانست. در این حقیقت خود کارمل چه می گوید؟

دربرگهای 917 و 918 جلد دوم کتاب(ازپادشاهی مطلقه الی سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان)،تألیف عبدالوکیل وزیرخارجه پیشن افغانستان، در رابطه به خروج نجیب الله از کشورمطالب آتی را می خوانیم:

 

    (نوت: پرچمی ها عقل و چشم داشتند لیکن خداوند در کتاب وکیل و در گپ های جنرال عظیمی و دیگر بزرگان این گروه اینها را کور ساخته است. چونکه اینها دور از یک برنامه گپ زدند. همی اینها  برای برائت دادن نام شان چیزیکه در دامن داشتند در میدان ریختند)

 

     صحبت تیلفونی بینن سیوان با ببرک کارمل و ملاقات نمایندگان ببرک کارمل با سیوان: قبل از او صحبت! از این صحبت دو حقیقت آشکار می شود: ـ

1 ـ برگشت داده شدن نجیب الله با دستور کارمل بود.

2 ـ حاکم بودن کارمل در او روز کودتا یک حقیقت بود.

صحبت تیلفونی بینن سیوان با ببرک کارمل بعد از پناه بردن نجیب الله به دفترملل متحد صورت گرفت. او صحبت با تقاضای نجیب الله بود. او صحبت حاکم بودن کارمل را در روز کودتا و برگشت دادن نجیب الله را با دستور او ثبت تاریخ کرد. اگر در عوض کارمل جنرال دوستم حاکم در میدان هوایی می بود و او از برنامه نجیب الله برای ترک وطن خبر می بود او پرواز هواپیما نجیب الله را اجازه میداد. این ادعا را به خاطری پیشکش تان می کنم من و هرکس که جنرال را می شناسد او برای نجیب الله نامردی نمی کرد چونکه جنرال در طول حیات سیاسی خود رفتار خراباتی و اخلاق لوی داشت. برگشت دادن نجیب الله برای اخلاق و شخصیت خراباتی او ضد عمل می شد.

از کتاب وکیل: بینن سیوان به ببرک کارمل گفت «شما قدرت آنرا دارید تا به نجیب الله اجازه پرواز بدهید.» ببرک کارمل با برخورد انتقادی به سیوان گفت:«شماهمیشه در طول فعالیتهای دیپلوماتیک تان یکجانبه خواستید تا قضایای مربوط به صلح افغانستان را حل و فصل کنید، که تا اکنون از آن نتایج مطلوب بدست نیامده. زیرا نیروهای موثر در داخل افغانستان را که شما را در پروسه صلح می توانستند کمک کنند، بطورعمدی ازنظر دور نگهداشته و صرفأ به رفت وآمدهای تشریفاتی و مذاکرات پشت پرده با نجیب الله و چندتن محدود رهبری دولت اکتفا نموده بودید. اکنون چطور متوجه شده اید که برای حل سیاسی و نظامی کشورنیروها و شخصیتهای دیگری هم میتواند شما را کمک کنند؟ بهرحال، دادن اجازه ویا ممانعت ازخارج شدن نجیب، نه در صلاحیت و نه در توانایی و قدرت من می باشد وهیچ ارتباطی با من ندارد. اما بازهم بخاطرمذاکره پیرامون وضعیت موجود، دوتن ازاشخاص قابل اعتماد را از جانب حزب و دولت که یکی دیپلومات برجسته حزبی بنام فریدظریف و دیگری عبدالواحد سادات یکی از کادرهای برجسته میباشند، غرض مذاکره نزدشما می فرستم. تصمیم و نظر آنها در تمام موارد مورد تأئید من قراردارد.»

از کتاب وکیل!

 

    (نوت: اصل سوال این است: پرچمی ها آیا چه بودن سیاست را می دانستند؟ یا یک یک در دست کارمل مالها بودند؟ وکیل با افشا این راز مهم چه هدف را بدست آورد؟ او خود را قهرمان ساخت یا عقل خورده در صحفه های تاریخ؟)

 

    منطق تقاضا نجیب الله و نماینده ملل از کارمل و جواب کارمل حقیقت تلخ خیانت را مانند خورشید نمایان می سازد. در او صحبت حال روحی و روانی را در مقابل پلان صلح نجیب الله و ملل خود کارمل ظاهر ساخته است. او می خواست راه صلح افغانستان با او مذاکره شود چونکه او در دوره اقتدار نجیب الله یگانه حاکم رژیم خود را می دانست. زیرا رفقای حزبی او هیچوقت نجیبی نشدند اگر که در راس رژیم، دکترنجیب بود دستور او عمل می شد. این دو سری بود حزب او و وطن رسوا شد.

 

194 ـ مادر

 

    در امپراتوری عثمانی زمانیکه پادشاه وفات می کرد قویترین فرزند او پادشاه می شد در همان اثنا که فرزند قوی و با تجربه او پادشاه می شد سیستم امپراتوری باقی همه شاهزاده ها را با فرزندان پسر شاهزاده ها قتل می کرد او شاهزاده ها و فرزندان پسر آنها با جنازه پادشاه وفات یافته دفن می شدند این قانون را فاتح سلطان محمد برای سلامتی امپراتوری و برای سعادت خلق قانون رسمی خاندان ساخته بود و حاکم سیستم ساخته بود چونکه در سیاست اگر در عوض یک سر چند سر موجود باشد از چند سری همه ضرر میبینند. این مشکل را در جامعه های دموکراسی با حاکمیت قانون مردمی یک طرفه ساختند یعنی در جامعه های دموکراسی شخص حاکم در سیاست نیست قوانین حاکم در امور است. در افغانستان مسکو به خاطر اداره افغانستان در عوض یک سر چند سر را حاکم افغانستان ساخت تا هر کدام اینها را جدا جدا استعمال کند.

 

      در نتیجۀ این سیستم رسوای رژیم، نه پلان صلح نجیب الله تطبیق شد و نه کدام راه معقول دیگر پیدا شد. این حقیقت را شهنواز تنی از چهره های مهم رژیم در نشریه افغانستان رو به این شکل گفت: «نجیب الله در حزب تکیه نمی کرد. او علیه اکثریت در حزب و دولت بود. داکتر نجیب مخالف اکثریت در حزب دموکراتیک خلق بود. طرف داران داکتر نجیب در حزب دموکراتیک خلق انگشت شمار بودند. اکثریت در جناح پرچم حزب مربوط به ببرک کارمل بود. او به جای تکیه به اردو، به رفقایش پناه برد. کسانی که بعدتر علیه خودش کودتا کردند. دلیل شکست داکتر نجیب هم رفقایش بود. او در سیاست کدری خویش 20 درصد به جناح خلق در رهبری جای داده بود. درحالی که خلقی ها 60 درصد حزب دموکراتیک خلق را تشکیل می دادند. در ارتش و اردوی افغانستان هم یک خلقی را در قول اردوها به پیشنهاد وزیر دفاع مقرر نمی کرد. همه قوماندانان و سران ارتش نفرهای خود نجیب بودند. درحالی که به او وفادار هم نبودند. من بارها این موضوع را به داکتر نجیب گفتم.»

 

    (نوت: گفتار تنی نتنها حقیقت را بیان می کند، او درس تاریخ می دهد به او عده خلقی و پرچمی پاک که خوشباورانه در عقب شعارهای دروغین رهبران شان بودند. بلی نجیب الله چندان تکیه به رفقای هم ایدیولوژی خود نداشت چونکه او برای نجات افغانستان از مصیبت جنگ انتخاب شده بود نه به ادامه برنامه حزب که تحت نام انقلاب کارگان عمل می شد)

 

     جنگ داخلی در افغانستان با پیروزی حزب د.خ شروع شد. این حزب در ظاهر یک تشکیل سیاسی بود لاکن از داخل موریانه خورده یک سازمان بود. این حزب حقیقت جامعه افغانستان را منعکس می ساخت. این حزب چند پارچه بود مانند مردم افغانستان!

در سیاست بیشتر از یک سر مصیبت است در حالیکه این حزب بیشتر از دو سر داشت. دموکراسی وجود نداشت. رقابتها غیر سالم به منطق قبیله بود. هر جناح و هر فراکسیون کار خود را می کرد.

بعد از سقوط رژیم برای نجات دادن نام، هر فراکسیون چیزیکه در دامن داشت در میدان ریخت. در نتیجه تمام راز خیانت این حزب ریخته شد.

 

(نوت: حال از توخی بشنوید. توخی فرد کلید در این قضیه بود چونکه او نظر به داشتن وظیفه در نزد دکترنجیب از هر نگاه در جریانها واقف بود)

 

     محمد اسحق توخی دستیار رئیس جمهور نجیب الله مقتول، جوابی نوشته در ارتباط نوشته های نبی اعظمی قوماندان گارنیزیون شهرکابل او زمان. نوشته او، حقیقت تلخ را از بازی های خائنانۀ گروه کارمل انعکاس می دهد. او می گوید: «جنرال عظیمی تا کدام حد دیده درا و پر رو است. او و یارانش ارگان های دولتی شمال کشور را در یک معامله و مطابق سناریوی تهیه شده ای خارجی، در اختیار جنرال دوستم ، شورای نظار، حزب وحدت و عده ای از قوماندانان وابسته به سرویس های مخصوص خارجی قرار دادند. سالنگ ها، پروان و میدان هوایی بگرام بوسیله ای شان در تصرف احمدشاه مسعود درآمد. بتاریخ 25 حمل توسط محمود بریالی، بدون اجازه ای رئیس جمهور برحال و قوماندان اعلی قوای مسلح، افراد شورشی جنرال دوستم و شورای نظار را ذریعه ای طیاره به کابل انتقال داده و میدان هوایی پایتخت را در اشغال شان قرار دادند.»

 

195 ـ مادر

 

    (نوت: انتقال نفرات جنرال دوستم با این حقیقت بود. این حقیقت را باشمول جنرال کسی از بین جنبش جنرال رد کرده نمی تواند. چونکه حادثه با دستور کارمل توسط بریالی در کابل و پیگیر در شمال انجام شد.)

 

     او ادامه میدهد: (از قلم توخی) «تیلفون های رئیس جمهور را قطع کردند و در نتیجه ای انکشاف اوضاع ناشی از اقدامات کودتایی آنها، رئیس جمهور مجبورشد به دفتر اسگاب ملل متحد پناهنده شود. در غیر آن چنانچه کودتاچی ها از او خواسته بودند، میبایست بحیث وسیله یی جهت تطبیق توطئه های شان قرار میگرفت. مسئولیت تخریب عملیة صلح ملل متحد و عواقب خونبار آن را بگردن او می انداختند. در اواخر او را هم مانند غلام فاروق یعقوبی وزیر امنیت دولتی به قتل میرساندند وبعدا اعلام مینمودند که رئیس جمهورخود کشی کرد. بطور قطع پلان شان چنین بود.»

 

    (نوت: یعقوبی فرد نزدیک به دکترنجیب و کلید در حادثات بود. اگر او را قتل نمی کردند امکان پیروزی را در کودتا نداشتند. اگر دکترنجیب پناهنده در ملل نمی شد بدون شک او را قتل می کردند و در ذهن عامه یک دروغ را گفته برای ناکامی پلان صلح، نام نجیب را استفاده می کردند. این حقیقت را در مرگ تره کی و امین ملت شاهد بود و در مرگ خیبر شاهد بود)

 

     دستیار دکترنجیب الله ادامه میدهد: «برای یک لحظه فرض کنیم که اگر با وجود فشار کودتاچیان، این محال ممکن میبود که رئیس جمهور را کودتاچیان مانند غلام فاروق یعقوبی وزیر امنیت دولتی، از بین نبرده و او می خواست در کشور بماند، آیا در آنصورت عملیه ای صلح ملل متحد تطبیق میشد؟ آیا از جانب کودتاچیان به شورای 15 نفری ادارة موقت اجازه ورود به کابل داده میشد تا قدرت را بدست بگیرند؟ جواب را همه کس بشمول جنرال عظیمی میداند که هرگز نه! زیرا کودتا اصلا علیه رئیس جمهور نه، بلکه برضد عملیه ای صلح مذکور سازمان دهی و عملی گردیده بود. رئیس جمهور بهر حال کناره گیری از قدرت را بخاطر تامین صلح در کشور پذیرفته بود. بنابرین کودتا علیه کسیکه خود بخاطر صلح کنار رفتن خود را از قدرت وحتی خروج خویش از کشور را پذیرفته بود، دلیل نمیتوانست داشته باشد.»

 

    (نوت: در سطرهای بالا گفتم «پرچمی های کارمل سیاست را می دانستند یا یک یک مال برای کارمل بودند؟» این گپ را برای این گفتم از کتاب وکیل شروع هر قلم زن پرچمی برای ادعای توخی مهر حقیقت را زد. برای به دار زدن در تاریخ در دست تاریخ نویسها بی شمار تار را داد تا در خیانت های افغانستان بخصوص بعد از سقوط رژیم نجیب، کارمل را و خودشان را اویزان کنند)

 

     منطق توخی با جریان های سیاسی که وقوع یافت، هم منطق می باشد. اگر نجیب الله خاطر صلح با ملل توافق نمی کرد علیه او کودتا نمی شد. پدیدۀ که کارمل و دیگران را به هدف کودتا برد پلان صلح نجیب الله بود نه شخص خود نجیب الله!

چونکه کارمل و دیگران پلان صلح نجیب الله را قبول کرده نمی توانستند زیرا در زیر او پلان نام بد تاریخ می شدند. گرچه با افشا شدن بازیها، آنها در تاریخ محکوم شدند امّا در او روزها تصور دیگر داشتند؛ افشا شدن توطئه ها را حدس نمی زدند.

 

    افغانستان با تصمیم کنار رفتن دکترنجیب الله از قدرت، قربان یک توطئه پلان شده گردید. او توطئه جنگها را سازمان داد تا وزن سنگین خیانت رهبری حزب د.خ در تاریخ سبک شود لاکن حقیقت تلخ، اختلاف یکه بین رهبری شان بود ومهمتر از همه «بین پرچمی ها مسابقه پرچمی اصیل بودن و پرچمی نااصیل بودن بود» حقیقت تلخ افشا شد.

مهمترین نقطه در او خیانت در ضد خواست دکترنجیب الله اردوی افغانستان را فرم پارچه ساختن شد. نجیب الله با پلان صلح خود از روز اول تا روز اخیر اقتدارش تلاش کرد تا اردو سالم باقی بماند. این هدف نیک او بود زمانیکه نیت پلان کارملی ها برای او افشا شد از دو دهلیز تلاش کرد تا هرچه زوتر قدرت را به ملل تسلیم بدهد. از دهلیز مخفی که محدود کسایکه با او بودند می دانستند و دهلیزیکه مطبوعات خبر بود.

 

196 ـ مادر

 

    (نوت: دهلیز مخفی که با ملل ارتباط داشت کارمل را خشمگین ساخته بود حال روحی کارمل را وکیل در کتاب خود چنین می گوید: "ببرک کارمل با برخورد انتقادی به سیوان گفت": «شماهمیشه در طول فعالیتهای دیپلوماتیک تان یکجانبه خواستید تا قضایای مربوط به صلح افغانستان را حل و فصل کنید، که تا اکنون از آن نتایج مطلوب بدست نیامده. زیرا نیروهای موثر در داخل افغانستان را که شما را در پروسه صلح می توانستند کمک کنند، بطورعمدی ازنظر دور نگهداشته و صرفأ به رفت وآمدهای تشریفاتی و مذاکرات پشت پرده با نجیب الله و چندتن محدود رهبری دولت اکتفا نموده بودید.» کارمل مذاکرات مخفی را به خود و حزب خود خیانت دانسته او مذاکرات را مذاکرات پشت پرده گفته بود)

 

    اینکه در افغانستان شایعات است اردوی افغانستان را پاکستان فرم پارچه ساخت حقیقت ندارد. این اردو را کارملی ها دانسته فرم پارچه ساختند. اگر اردو سالم تسلیم می شد جنگ های بزرگ که بعد از آمدن مجاهدین در شهر کابل و در دیگر شهرها رخ داد جلوگیری می شد. من که همه این جریان او حقیقت را تعقیب داشتم پیگیر شخصی بود در ظاهر در مطبوعات افغانستان کمرنگ بود ولاکن مهمترین چهره در جریان های سیاسی بود. او حداقل در نیم دوران حاکمیت پرچمی ها نقش بزرگ داشت. چونکه در دست او نیروهای شمال بود و حمایت کارمل بود. شانس من بود از محیط او معلومات گرفته میتوانستم. پیگیر اوضاع را با کارمل سوق اداره می کرد. او بعد از پیروزی حزب جنبش در شمال، نخست در شهر شبرغان بعد در تاشکند رفت. در شبرغان جنرال دوستم در منزل پایان در دهلیز خانه خود به او خانه داد. او مدتی در شبرغان بود لاکن نظر به پلان قبلی شان او باید در تاشکند می بود چونکه او دو وظیفه داشت: ـ

1 ـ او باید حزب جنبش را و قوماندان های شمال را از پشت پرده رهبری می کرد. او قوماندان های بزرگ چون رسول پهلوان و غفارپهلوان را در اطراف جنرال دوستم آورده بود و وحدت داده بود، او مناسبات سبب بود او داخل قوماندانها را با دوست صمیمی اش خدایقل خان تنظیم می داد و از جانب دیگر تمامی کادر پرچمی جنبش از رئیس استخبارات جنبش شروع در هر قدمه نفرهای او بود. این نقطه بود او دست بالا در بین جنبش و قوماندان های جنبش داشت. بناً او باید تا تطبیق پلان قبلاً گرفته شده، در تاشکند فعال می بود تا مهندسی شان را عمل می کرد؛ او این کار را کرد.

2 ـ انتقال کادر حزب در غرب پلان دومی بود. او وظیفه دار در او پلان بود. از اینکه شمال در دست جنرال دوستم بود او امکان زیاد داشت در عملی ساختن او پلان. از اینکه در دیگر مناطق افغانستان مجاهدین حاکم بودند بهترین منطقه امن به اعضا رهبری حزب مارکسیست منطقه حاکمیت جنبش جنرال دوستم بود. او منطقه شمال بود. آنها در پلان شان از شمال، از سر ازبکستان در غرب  رهبری را انتقال می دادند؛ او مسئولیت در دوش پیگیر بود. پیگیر با او دو وظیفه که قبل از سقوط رژیم نجیب الله او دو وظیفه پلان گرفته شده بود فعال بود. او تمام رهبری حزب را از شمال از سر ازبکستان به غرب انتقال داد. او تعداد زیاد کادر تورک را از اطراف جنرال به غرب انتقال داد. او جنرال را به عده نفرهای خود که ذیرکانه در کرسی های حزب جنبش جایگزین کرده بود و با عده کمتجربه و بی سواد در تقدیر ملت تورک سپرد. او خود در تاشکند بود. او تا که توانست مارکسیست های حزبش را غربی های تازه چهره ساخت. پرچمی ها، جنبش جنرال را خاطر پیروزی هدف های مقدس تورکهای افغانستان طرح ریزی نکردند. در دیدگاه آنها جنبش یک پلان بود، هدف آنها تطبیق پلان خودشان با استفاده از جنبش جنرال دوستم بود. باید گفت، پرده اول تیاتر تطبیق خورد. در پرده دوم تیاتر تصمیم دارند با استفاده از نسل جدید تورک حزب خودشان را از شمال داخل افغانستان کنند. روی او هدف تا که توانستند در ذهن جوانان تورک، پشتونها را دشمن نشان دادند چونکه این شیوه یک تاکتیک سیاسی است. «اگر جوانان ذهناً به دشمنی به پشتونها آماده شوند با چند شعار ظاهراً تورک پرستانه به هدف پشت پرده شان جوانان ساده ما را استعمال کرده می توانند. روی این حقیقت در امروز افغانستان در ذهن هر جوان تورک ما پشتونها دشمن ما تورکها شده است. لیکن شرطها چه حدود کمک می کند گپ دیگر است.»

 

    قویترین پهلوانها در ظاهر با جنرال بودند لاکن بیشتر با پیگیر نزدیک بودند. اگر جنرال دور از پلان پیگیر که او پلان از کارمل و کارملی ها بود اقدام می کرد پاشیده کردن پهلوانها از اطراف جنرال برای پیگیر کار مشکل نبود.

 

197 ـ مادر

 

    عمر وحدت پهلوانها در اطراف جنرال از جانب کارمل و پیگیر تعیین بود چونکه آنها با جنرال صمیمی نبودند تا حرکت سیاسی جنرال به موفقیت می رسید. به خاطراینکه هدف شان رنگ تاریخ را تغییر دادن بود تا اوضاع نظامی و سیاسی افغانستان بعد از سقوط رژیم شان ویرانتر شود تا تاریخ به خواست شان نوشته شود؛ بناً با شمول جنرال هرکس را از جنبش جنرال استفاده می کردند. او حقیقت سبب شد بعد از چند سال اقتدار جنرال در شمال، وحدت پهلوانها با مهندسی آنها با خلاقیت خدایقل خان پاشیده شد. او پلان در تاشکند گرفته شد. با او پلان جنرال ملک و دیگر قوماندهای بزرگ جنبش علیه جنرال دوستم سربلند کردند. در نتیجۀ او سربلندی، جنبش جنرال به سقوط رفت. این کار را در شرایطی انجام دادند تنظیم جدید از نام طالبان اکثر مناطق افغانستان را صاحب شده بود. اگر جنبش جنرال شکست می خورد او تنظیم افغانستان را صاحب می شد. پلان خاطر صاحب شدن او تنظیم بود. اگر ناتو مداخله نمی کرد او تنظیم افغانستان را صاحب می شد. او تنظیم که افغانستان را صاحب می شد از دیدگاه پرچمی های کارمل مجاهدین بدنام تاریخ شده در آرشیو تاریخ سپرده می شدند. کادر جنرال دوستم که از نزد جنرال فاصله گرفت اعضا او در حقیقت هیچگاه با جنرال نبودند چونکه مهندسی قسمی بود با جنرال بوده نمی توانستند. او کادر از چهره های ضعیف انتخاب شده بود. اعضا او کادر با پلان انتخاب شده بودند چونکه در پلان کارمل و پیگیر سیستم سیاسی در محور حزب جنبش ساخته نمی شد زیرا هدف آنها بعد از گلم جمع شدن مجاهدها و جنبش جنرال، حزب خود آنها از بقای جنبش جنرال ساخته می شد چونکه با شکست جنبش جنرال ذهنیت تورک پرستی در جامعه تورک افغانستان به حال خود باقی می ماند. آنها این ذهنیت را داده بودند و برای تقویت این ذهنیت دشمنی با پشتونها را کار گرفته بودند. این ذهنیت از دیدگاه آنها در فردای افغانستان یک مسیر به تطبیق پلان سیاسی شان می شد. سبب اینکه آنها پلان حزبی خودشان را داشتند و تطبیق می دادند. در این دلیل اگر کسی مخالفت کند از خود بپرسد اگر پرچمی ها برای پیروزی جنبش جنرال علاقمند بودند حداقل چند فکر برای بهتر شدن کارها در بین ملت می گفتند. می پرسم باشمول پیگیر کدام پرچمی کارمل کدام فکر بیان کرد؟ آنها همیشه فکر مارکسیستی خود را داشتند.

 

    همی این حقیقت در اثر مهندسی کارمل و کارملی ها علیه پلان صلح دکترنجیب بود. چونکه آرزو نداشتند پلان صلح نجیب الله مظفر شود یا جنبش جنرال دوستم تبدیل به یک سیستم سیاسی شود.

نجیب الله و نماینده ملل که به ببرک کارمل مراجعه کرده بودند حقیقت آن بود ادارۀ کابل بدست کارملی ها افتیده بود تا قصاب های آدمکش هر تنظیم را در یک زمان در کابل بیاورند تا جنگ های شدید صورت گیرد. کارمل که خود را بدون صلاحیت گفته بود دروغ گفته بود یا وکیل به نفع کارمل او دروغ را انعکاس داده است چونکه کارمل با همکاری پیگیر هر نو صلاحیت را بالای سربازان جنرال دوستم داشت و با همکاری دلاور و عظیمی هر کار را بالای مسعود اجرا کرده می توانست. این حقیقت را نجیب الله و ملل می دانستند اگر این حقیقت وجود نداشت چرا از او تقاضا همکاری شد؟

چرا کارمل دو نماینده خود را به ملل روان کرد تا مذکره کنند؟

این نقطه های باریک است عبدالوکیل دانسته یا نادانسته در کتابش آورده است و با کارمل، خود و رفقای خود را محکوم تاریخ کرده است.

 

    (نوت: مناسبات وکیل با کارمل خوب نبود. اینها را شرط های پلان صلح نجیب الله نزدیک ساخت. وکیل از پلان های کارمل که در شمال تطبیق می خورد، بلکه خبر داشت بلکه خبر نداشت و یا او در کتاب تلاش کرد تا با حقیقت گویی کارمل را در دم دار تاریخ بکشد و یا او مانند عظیمی آینده را حدس زده نتوانست در هر حال کاریکه در ضرر پرچمی ها شد با دست پرچمی ها گل با گل شسته شد و تمام خیانت از زبان خود پرچمی ها افشا شد)

 

    برای درک بیشتر حقیقت، سند دیگر را تقدیم تان می کنم. او سند حقیقت پلان کارمل را برای جنگ های کابل و برای جنگهای دیگر شهرها بعد از کنار رفتن نجیب الله از قدرت، از حال روحی محمود بریالی بیان می کند. او حقیقت دربرگهای (912 و 913) جلد دوم کتاب(ازپادشاهی مطلقه الی سقوط جمهوری دموکراتیک افغانستان)، تألیف عبدالوکیل وزیرخارجه پیشن افغانستان، در رابطه به «تنش های بی سروصدا میان اعضای هیأت اجرائیه حزب وطن، پس از پناهنده شدن نجیب الله:» چنین آمده است:

 

198 ـ مادر

 

    «بعدازپناه بردن نجیب الله به دفتر ملل متحد و ختم دور اول مذاکرات و ملاقات با بینن سیوان، همه اعضای هیأت اجرائیه شورای مرکزی حزب وطن به مقر آن شورا با هم جمع شدند. هیچ یک حال و هوای خوشی نداشت.همگی آشفته، غمگین و مضطرب بودند. بعضی ها به فکرنجات حزب و کشور و جلوگیری از خونریزی مردم بدست مجاهدین بودند وبعضی ها مأیوس ونا امید از آینده نامعلوم. ولی ناچار، همه باهم یکجا بودند. هیچ کس حرف دلش را با دیگری شریک نمی ساخت وبردیگر اعتماد نداشت. درواقع یک نوع آرامش قبل ازطوفان در فضای شان حاکم بود. محمودبریالی مطمئن و استوار بنظر میخورد وسعی میکرد تا همه را دلداری و اطمینان ازآینده بدهد. دلیلش آن بود که اکثریت رهبران، کادرها وصفوف ملکی و نظامی پرچمیها وفادار و هواخواه ببرک کارمل بودند و ازاین لحاظ به اقتدار و توانمندی شان اطمینان داشتند.»

 

    (نوت: در این حقیقت تاریخی دو نقطه مهم است باید در نظر گرفت: ـ

1ـ وکیل از بی اعتمادی بین رهبران بحث می کند و حقیقت تلخ رهبری حزب شان را افشا می سازد چونکه اعضای رهبری حزب شان با لیدران مجاهدین و قوماندان های بزرگ تماس مخفی را از چند سال پیش برقرار کرده بودند. هر کدام آنها جداگانه دور از نظر حزب شان او عمل را انجام داده بود بناً هر عضو رهبری برای دیگر اعتماد نداشت. اعضا حزب شان که رهبران شان را وفادار به ایده های سوسیالیستی می دانستند برعکس حدس صفوف، رهبران شان فرهنگ قبیله گری را با خود داشتند. آنها نه وفا به ایده ها بودند و نه دلسوزی به وطن داشتند برعکس در غم منفعت و نجات جان خودشان بودند که او ارتباطات را بعد از آمدن مجاهدین با شمول مسعود و گلب الدین لیدران مجاهدین در مطبوعات گفتند. اینها را به یک نقطه که همکار کرده بود پلان صلح نجیب الله بود. این پلان ارتباط اینها را با مجاهدین در نزد خود اینها اخلاقی ساخته بود و لیکن کدام اینها با کدام شرط با کدام تنظیم مجاهد ارتباط را برقرار ساخته بود یک راز بود به همدیگر نگفته بودند بناً اعتماد بین شان وجود نداشت.

2ـ بریالی خوشحال بود چونکه او در هدف سیاسی رسیده خود را حس می کرد. زیرا، پلان طوری بود باجنگ های ویران کننده مجاهدین نامبد شده در ذهن خلق افغانستان زده می شدند و بعد زمینه برای فعالیت احزاب میسر می شد آن وقت حزب شان با چهره های جدید و لباس جدید دوباره داخل صحنه می شد. آنها با او پلان برنامه نامقدس را طرح ریزی کردند. همین حالا که این کتاب در زیر قلمم است، همین اکنون پرچمی ها با ترتیب های تمام عیار در اروپا در آرزوی فرصت هستند از شمال کشور دوباره داخل صحنه سیاست شوند تا روح کارمل و بریالی خوشنود شود. لیکن شرط های داخل فغانستان آنها را ناامید ساخته است)

 

     این حقیقت نتیجۀ را سبب شد در کابل و دیگر شهرهای افغانستان جنگ های بزرگ صورت گرفت و یک میدان جدید ساخته شد تا تنظیم جدید جنگی قد بلند کند؛ او تنظیم طالبان شد.

کارمل و کارملی ها او شرایط را آرزو داشتند تا تاریخ را به خواست شان رخ بدهند. محمودبریالی که بین رفقای مارکسیست خود خوشحال بود و از آینده امید میداد پلان آنها در جنگ های جدید عمل شده بود. او و سایر رهبری حزب شان می دانستند سر از او تاریخ در اقتدار نمی ماندند لیکن برای آنها اقتدار شرط نبود آنچه آرزو داشتند جنگ های جدید بین مجاهدین رخ گیرد بود و ظهور یک تنظیم جدید جنگی را سبب شود بود. زیرا او حالت سیاسی افغانستان برای دوباره ظهور شان را در سیاست افغانستان میسر می کرد. حداقل چنین تصور داشتند. خود بریالی بعد از او روز با همکاری پیگیر از شمال در تاشکند بعد در مسکو و بعد به آلمان فرار کرد.

 

    ادامه حقیقت های تلخ وطن را از کتاب مادر مطالعه کنید. کتاب مادر در سیاست با این آدرس در خدمت است

 

www.oktayaslan.com

 

داشته های کتاب مادر:

1 ـ چرا یک بیسواد تاجیک را خاطر فرار دادن شاه امان الله استعمال کردند؟

2 ـ شاه محمدنادر با دست کی خاطر کدام هدف سیاسی ترور شد؟

3 ـ محمدظاهر آخرین پادشاه افغانستان که تا سن شانزده به گپ زدن زبان مادری اش ضعیف بود با کدام شرط سیاسی در سن نوزده سالگی پادشاه افغانستان شد و دوره اقتدار چهل ساله او با کدام شرط های سیاسی گذشت؟

4 ـ محمد داوود چرا بالای خسربره (محمد ظاهر) کودتا کرد در این کودتا نقش جناح پرچم مارکسیست چه اندازه بود و چرا بعد از دو سال رخ را از اتحادشوروی سوی مخالف های او کشور کرد؟

5 ـ اولین رئیس جمهور محمدداوود در هنگام یکه در سرش فایر می شد قبل از آخرین نفس چه گفت؟ از زبان قاتل او بخوانید.

6 ـ میراکبرخیبر از شخصیت های نامی چپی با مرگ خود چهره دنیا را دیگرگون ساخت در قتل او کدام جناح حزب مارکسیست او نقش داشت، کارملی ها یا امینی ها یا که گلب الدین حکمتیار یا رژیم یا کدام استخبارات؟ حقیقت را از کتاب بخوانید.

7 ـ نورمحمدتره کی دومین رئیس جمهور افغانستان که او اولین رئیس جمهور مارکسیست های خلقی بود در لحظه یکه با فرمان شاگرد وفادار خود کشته می شد برای قاتل خود چه گفت؟ از زبان قاتل او بخوانید.

8 ـ حفیظ الله امین سومین رئیس جمهور افغانستان که او دومین رئیس جمهور مارکسیستهای خلقی بود چرا بدست دوستان خود کشته شد و صرف چند لحظه پیش از مرگ خود، او تا چه اندازه به دوستی مسکو باور داشت؟ از زبان قاتل روسی او و از زبان خانم او و از زبان دختر صالح محمد زیری و از زبان یک قوماندان ازبکستانی که شاهد صحنه بودند بخوانید.

9 ـ ببرک کارمل چهارمین رئیس جمهور، او سومین رئیس جمهور جناح پرچم مارکسیستها بود چرا از قدرت دور شد و او چگونه برای انتقام گیری شرط ها را برای پیدا شدن طالبان آماده کرد او چه هدف مقدس خود را در نزد خود به این عمل داشت؟ با سندها بخوانید.

10 ـ چرا داکترنجیب الله را دیرین دولت پشتونهای پاکستان کشت؟ نجیب چرا برای طالبان دل بسته بود؟ با سند بخوانید.

11 ـ محمدظاهر چرا از طالبان استقبال می کرد آیا طالبان در دیدگاه او نفرات پاکستان بودند یا ابتکار دیرین دولت؟ با دلیلها بخوانید.

12 ـ کدام جلسه در تاشکند برای خدایقل خان وظیفه داد تا عقل جنرال ملک و دیگر قوماندان ها را دور داده علیۀ جنبش مارشال دوستم با طالبان یکجا حرکت بدهد هدف این بازی سیاسی چه بود و جنرال ملک چه حدود از بازیها خبر بود؟

به همین گونه هر حادثه مهم سیاسی که در تاریخ نزدیک افغانستان رخ داد به گونه مختصر لاکن با سند و منطق قوی کتاب مادر برای تفکر شما هموطنان پیشکش می کند. کتاب مادر که از هفت ثور کودتا تا داخل شدن ناتو از تاریخ نزدیک معلومات میدهد برای کمک به مطالعه کننده ها از تاریخ شاه امان الله تا کودتا معلومات مختصر میدهد. من اوکتای اصلان راه سوم با قلم بی طرفی این کتاب را برای نسل های آینده نوشتم تا از مصیبت های تاریخ وطن درس برای آینده سازی بگیرند. کتاب مادر اسلوب کتاب تاریخ را ندارد لیکن برای تفکر و تحقیق این دوره برای هر انسان افغانستان مسیر را باز می سازد. کتاب را با میتودی نوشتم مطالعه کننده خود را در داخل او صحنه ها حس نموده در فانتزی این دردها خود را شریک می سازد. به امید علاقه هر هموطن به این زحمت.

کتاب مادر قسمت اول داستان است. قسمت دوم داستان از آمدن ناتو تا به رژیم نیمه دیکتاتور چون رژیم نادری از نام «آواره» تقدیم می شود. باید عرض کنم شانس دموکراسی که با آمدن ناتو میسر شده بود با عقل ناعقل قشر قلمدار افغانستان حداقل برای پنجاه سال دور شد. چونکه این قشر تا که توانست بین دولت و ملت فاصله را ایجاد کرد. این فاصله ذهن دنیا را به یک رژیم نیمه دیکتاتور تسلیم کرد. از اینکه برای رژیم دولت «ذهنیت خلق» سرنوشت ساز است ذهنیت خلق افغانستان برای یک رژیم نیمه دیکتاتور نزدیک شد. این نزدیکی را غیر از قلمداران افغانستان، هر سیاستمدار دنیا میداند بناً این رژیم آمدنی ست.

کتاب «شیطان» که تکمیل کننده کتاب مادر و آواره  می گردد اخلاق یکه با پیروزی کودتا هفت ثور معنویت خلق را ضرر داد از مجادله دو خانم، دردهای جامعه افغانستان را منعکس می سازد.

اوکتای اصلان راه سوم