سروده ناب و سخنان شیرین

نامه عاشقانه از قلم اوکتای اصلان راه سوم!

بعضا مجبور می شوم با فضا بغض دل بخندم مثل یکه دلت گیره داشته باشد مگر دلگیری کرده نتوانی.
یا شاکی با دل گیره باشی ولی گله کرده نتوانی.
یا که اشک بریزی اما نزاری اشک هایت تظاهراش را نداشته باشد.
یا که هر چی را ببینی نا دیده ش بگیری، با دردها دلتنگی باشد فقط ساکن باشی با بیچارگی ات.
چنین هستم خدایا با دردها و کدرها.
یکی نیست دردم خدایا!
در فرودگاه غم ها پایان شدم تنها با ریزش اشک ها...
یار که نیست یک غم و اما بیشتر اضطراب دلم از عهد پیمان پرستان است هرگز قول شان را نمی شکنند تا یک بار ببیند معجزه در تلاش خود شدن است در دنیا، تا ریخته شود رنج ها و کدرهای فرهنگ جنگ!
شاکی داشتن از هر کی چی مداوا دارد که پی تلاش در تکامل خود نیستند؟
خدایا بخت دست ازل نیست بی تلاشی را حکم کرده باشد!
آن چی مهارت دست با ذکاست فرمان دست بالاست ولی نمی دانند خدایا!
همه ناروا از او ذهن های قدیمی ترین ایام گذشتگان است در هر یوم این روزگار.
پس بشکنند نارواها را و گام بردارند جهت تکامل که عمل شایسته است سوی سعادت.
زیرا با مضحکترین روش زندگی عیار است این حیات ما و استهزا که حیات بر ما دارد همه عداوت حیات است از مکفوف بودن چشمان مان سوی حقیقت و همه مطموس چشمان ماست در غرق فرهنگ ناروا در این تایم زندگی که هستیم با دردها و با رنج و کدرها خدایا!
غرقم بین رنج ها دور از شفقت یار با حیل مکاره گری یار در این دیار.
خدایا خاطرات ش صف بسته است یکی پی دیگری، بعضا لجوج تر می شوند بعضی های شان بین صفها تا ردیف اول را گیرند.
هر چی فرار از من است دل دیوانه ی من حر است که حریت دارد خدایا!
خاطره هایش نظاره به خواست من ندارند که فرمان ده استند به این حال خراب من.
دیوانگی دلم انتظاریت را روا داشته است یا مبدا بیاید گفته.
اما کس یکه بی صدا رفته باشد آیا دو باره آمدنی است؟
در بهارستان عشق کسی که با فریادها رونده باشد هرگز رفتنی نیست. تنها آتش دلش را بیرون شعله ور می سازد تا یار دقت به آفرازه شده از لهیب عشق را ببیند.                         
یا اگر با ساکنی بی بانگ شکایت رونده شود خاکستر است او دل نه آتشی دارد نه آمدنی!
پس چرا خدایا به این دل دیوانه صاحب نیستم؟
با کدرها گفت:
      بسته ی مکـروه را به جان مـــن زده بسـت بسـت 
      هایل درد داده با خــنده او نـــشســـته بســـت بســت   
      زواله غم داســتان ز پیکر حــــــــــــــیله گر کار او
      روان جانـــم کرده او ظالـــــم که بافــته بست بست
      خدا را صدا کــنم با حـــال اشــک چــشم ها هر دم 
      شکایت از او کــنم بگــــــویم او ساخته بست بست    
      زوال از عشق ش شــدم زپـیمان عهد شکـن دم دم    
      نمی داند حال را او شعله را افروخـــته بست بست
      بســته شده بخت من این حیل هنر اوست ای بخت!  
      بی اندازه زهر داده به این حالم انداخته بست بست 

        

ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016