سروده ناب و سخنان شیرین

نامه عاشقانه از قلم اوکتای اصلان راه سوم!
 امروز بیشتر از هر روز دیگر دلم شکسته است. به شکستن دلم عالم تکان نخورد، درک کردم ساده بودنم را!       
می پنداشتم اگر دل کسی بشکند ناگوارترین حادثه می گردد؛ او لحظه عالم تکان خورده فریاد می زند، کجا شد او فریاد؟
نه تکانی را دیدم و نه فریادی را جزء از ابرهای بارانی که در چشمانم دایمی اند؛ از آن روزیکه تو رفتی.
می خندم در سادگی ام؛ می خندم در سادگی ام از خدا نه عشق طلب دارم نه دروغ های قشنگ، نه ادعا های بزرگ و نه بزرگ های پر ادعا از تو.
می گویم؛ می گویم سر از امروز خدایا یک آرامش دل سکونت با همه عیار بده.
مثلیکه حس ام از من دور شده باشد از جبر دردها از عداوتها، در بین روزگار سخت که همه جا ویرانی فکرهاست؛ من غمگین ام!
فقط اشکم باقی؛ فقط اشکم باقی، هر قطره اشک چشمانم همچو آب جوشان داغ است؛ رویم را می سوزاند، از حسرت خاطرهها...
بین آتش ام!
آخر من پیغمبر ابراهیم نیستم که آتش برای من گلستان شود؛ من فقط یک غریبه معصوم دل باخته، پی کسی که از زیبایی چشمانم سخن می زد؛
حرف هایم را به خود ترانه می دید؛
بوی گیسوهایم را عطر جانش می گفت.
آیا این است جور عشق؟
تنها گذاشته رفت؛
تنها گذاشته رفت در آغوش دردهای جامعه زیر فشار فرهنگ جنگ.
فرهنگ یکه ملت را تسلیم گرفته است.
مگر فرهنگی ها بیدار نیستند که درک می کردند تا می دانستند جامعه با فرهنگ سازی تکامل اش را سوی سعادت طی کرده می تواند.
با این دردها سخن می زنم اگر بشنوی؛
اگر بشنوی تو که می گفتی من خریدارت ام؛ خریدارت ام همه خستگی هایت را می خرم، تو فقط قول بده صدای خنده هایت را به کس نفروشی؛
مگر چه شد وعدهها؟
من که تو را یگانه خریدار می دانستم، خنده هایم را از تو می دانستم، نگاه های چشمانم را به تو مربوط می دانستم، من که آرزو هایم را آرزوهای تو می دانستم چه شد؟
 
122 ـ مادر
چه شد قول تو که من را یک باره ترکم کردی رفتی؟ ترکم کردی رفتی بین عقلها که جزء خرابی فرهنگ چیز در محوطه شان نیست.
درد بازسازی معنویت وجود ندارد که فریاد دارم.
دلتنگم بی صدا؛ دلتنگم بی صدا امّا با ندا از دل، با آوا از اشک چشمان، با بانگ لبان رمزدار با سیما زرد، مگر ساختگی با صورت ظاهری امّا با غم ها.
با این حال هر زمان خواستم بوده نم باران باشد، تا خیس چشمانم از حسرت این بی وفایی نمایان به کس نشه؛ مگر ممکن شده می تواند در روزهای داغ تابستان باران باشد؟
گرمی که همه قوت باریدن را میبرد، مگر چشمانم قوتی دارند در روزهای داغ تابستان باز هم تر اشک باشند؟
آیا چه گفتن من را می دانی؟ آیا چه گفتن من را می دانی تا بگویم از بین فرهنگ جنگ به تو سخن؟
با این بیچاره گی دل باخته ام.
دل باخته ام چونکه دلم بی من حریت دارد که بی چاره هستم. با اشک چشمان زمزمه کرد گفت:
 
      نم نم باران چشمان آبـــــــــــی من
      باران زاشک چشم چشم شرابی من
      لرزیده دل خسته زعشق شـــــراب 
      ز شراب عشق درد ویرانــــــی من
      دل تنگ و بــــی صدا با دنیای راز
      بانگ درد گرفته روز بیتابــــی من 
      لجوج شده قلــــــــــــب با حر کمال   
      بی تاثیر حرفم به قلب تأبـــــــی من
      با همه این کدرها بااشـک چشم منم  
      گذاشتی ای بی وفاباصد ویرانی من
  
        

ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016