کتاب مادر (تاریخ نزدیک افغانستان را از دیدگاه بی طرفی بیان دارد.)



 

از قلم اوکتای اصلان راه سوم

1 ـ مادر

 

    مادر!

    نزدیکی سحر بود، مثلیکه آسمان غوغا با زمین داشته باشد و توفان خود را مسلط کرده باشد، جوش خروش صدای آسمان، زلیخامادر را از خواب بیدار کرد. پلیتۀ چراغ را که خفیف روشن بود بلند نمود تا با نور فتیلۀ چراغ خانه تابانی گردد تا بداند چه بودن هیولای سحر را!

سر از بالشت بلند نمود دست راست خود را سر بالشت گذاشت سینه را کمی بیرون کشید سر را کمی در عقب مایل کرد که مو شلاله وار از عقب سر، بالای بالش مایل شد. با دقت به ندا گوش داد دانست که فغان فقط آوای هواست آمد ـ آمد خزان را مژده می دهد.

دو دست خود را به روی گرفت مثلیکه دعا کند تا زنخ و از چانه تا سر سینه کش کرد و فاجه کشید تا با خمیازه، راحتی از تاثیرات خواب سحر پیدا کند.

لحظه ها سکوت اختیار کرد در او اثنا تفکر عمیق او را اسیر گرفت چونکه یگانه نور چشم خود را نزد دار می دید. جور روزگار تقدیر پند را به مردم جامعه از حادثه یکه در اطراف فرزند وی وقوع پیدا کرده بود کتابت می کرد تا از اندرز آن نصحیت را بدهد.

در ماجراهای حیات او لحظه های سخت زیاد بود لیکن پیشامد حادثه ها به اندازه ظلم این واقعه تاثیردار نبود چونکه روزگاران سخت گذشته های زندگی اش اظلم نا روای محیط و جامعه بود، فقط در سینۀ او تیغ می زد و در گرداب ظلم اش تنها خود او را در اسارت داشت ولی این بار جگر گوشۀ وی قربان بدبختی های جامعه شده بود که با هر تلاش و زحمات نتوانسته بود یگانه جگر گوشۀ خود را از بند تاریک این هیولا نجات بدهد و از آویزان شدن به دار که محکوم شده بود دور کند.

هیاهوی هوا بانگ زدن خود را دوام داشت. پردۀ سیاه از شب هنوز سایه در سَحَر آن منطقه داشت. اطاق با آفرازه از نور چراغ نیمه روشن بود و وی غرق خاطرات گذشته بود.

 

    داستان اندرز داد حیات اش با خاطره های شیرین و تلخ در دفترچۀ ذهن اش می آمد و در پردۀ چشمان اش حوادث گذشته سینما شده بود که گویی صحنه های فیلم باشد.

شبها بیدار با کدر از جور روزگار عقب یگانه اولادش اشک ریخته بود و از تاثیرات اضطراب های حادثه وقع شده که شبها بیدار بود، همان شب توان و قدرت بیدار نشستن را از دست داده بود. او با شنیدن رئیس زاده در مقام عدالت عالی کشور بعد از شب های زیاد در خواب رفته بود و با شور شوق هوای بیرون که به وی یک کابوس بود بیدار شده بود. او غرق تفکرات شده بود. او هر صحنه از حیات گذشته اش را نزد چشمان اش تظاهر کرده بود به یادش آمد: او هنوز قدم به هجده نگذاشته بود، هوای جوانی، بهارش را سر او نازنین زیبا لالۀ شقایق آورده بود؛ همچو شقایق خودرو یک لاله ظریف و نازک و زیبا بود.

او باچشمان زیبای آبی با قد رسا و خوشگل و باموهای دراز خرمایی و باسیمای معصومانه یک نازنین زیبا بود. او از پدر یتیم با بیچاره مادر در خدمت ثروتمندی از خویشاوندان خدمتگار بود. یگانه همباز وی فقط مادر بود.

از جور روزگار مدت کوتاه در مکتب رفته بود تنها خواندن و نوشتن را می دانست. او از خردی بدین منوال بزرگ شده بود، یک کنیزک نوجوان بود با مادر در خدمت صاحب.        

کاروان حیات که روان بود، بین قافله یک لاله شقایق بود مثلیکه خودرو لاله یی باشد خداوند با شوق ـ ذوق رویانده باشد.

او جذابیتی زیبا داشت هر موجود انسان زاده را به حُسن زیبایی اش اسیر گرفته معطوف می کرد و یک آتش بود حدیث از آلاو عشق داشت مثلیکه

 

       من ســــــــرخ لاله ام حدیث از آتش دارم

       آلاو عشق را دارم عشق را پرستش دارم

 

    همچو لالۀ شقایق که با خنده بگوید نه تب دارم، نه درد بیماری.

اگر سرخم، آتش حدیث عشق را دارم.

گلی هستم با زیبایی که صحراست خوشرو از بابت این زیبایی.

زمین که تب دار و سوزان و صحرا که در عطش بسوزد، بی تاب خشکیده در آتشی شوند و در حسرت شقایق افتند، او زیبا زلیخا چنین شقایق بود هر دیده بی او، سوزان و عطش دار بود

 

2 ـ مادر

 

    شقایق خودرو ام گل سرخ زمین ام

    آتش عشق را دارم منم این چنین ام

 

    عشق از سیما زیبای وی پیدا و پیدا بود آن چی زیر لب می گفت سخت شیدا بود در تلاش دریافت زیبایی حیات

 

      عشــق بود پیدا و پیدا از چهرۀ شقایق

      مســــــت و شیدا بود او زیبای حقایق

      زیر لب او میگفت شنیدم که شیداست

      او در تلاش یار بود در هر گام دقایق

 

    مثلیکه می گفت: اگر گلی بیآورند از ریشه بسازند مرهم در دل سوخته از عشق تا دریابند شفا از آن، آن منم شفا دهنده به دل محترق شده از عشق.

چو لاله سرخ شقایق با حریت آزادمنشی ام مرهمی هستم در هر دل دچار احتراق شده از عشق اگر که دریابند من را

 

      مرهم به دل سوخته را من درسینه دارم

      سینۀ من داغ من یک افســــــــــانه دارم

      آلاو عشق مـــــــــــــــن که سینه ام داغ

      بـه دلـی سوخته چه خوب یک لانه دارم

  

    لاله شقایق که با برگ های نازک سرخ در دشت صحرا می روید و جشن بهاری را ارمغان می بخشد و دشت صحرا را سرخ زیبا می سازد، همچون او یک شقایق بود که منزل ارباب را چراغان از نور زیبایی کرده بود؛ او زیبا زلیخا!

 

      چـــــو لاله آزاد بود او لالۀ زیبا

      مست لاله بهاربود اوزیبای اعلا

      باچشمان لاله ئـــــی دلربا او گل

      نازدانه بود اوگل باچشمان شهلا

 

    در صحرا که آب نباشد فقط سرخ شقایقها، تشنه باشی در آن صحرا، بی آب، مگر درمانی نداشته باشی جزء از تماشای لاله های شقایق، سِحِر زیبایی شقایقها، تو را از تو گرفته باشند، فراموش کنی تشنگی را، غرق شوی به زیبایی برگ های شقایق، حیرت کنی که چه زیبا آفریده شده اند با برگ های نازک، زلیخا چنین زیبا بود او زیبا...

 

      تارتار گیسویش با رنگ خرمایی بود

      اومنبعـی عطر بودیک گل بهایی بود

      با آب رنگ چشمــــــــها او لالۀ زیبا

      مستانه بود او زیبا به دلـها دوایی بود

 

      روز سوم نوروز بود، رئیس زاده از جشن میله گل سرخ آمده بود و تنها در سالن منتظر طعامی بود که مادر زلیخا ترتیب میداد.

پتنوسی پر از قاب های غذا با فنجان چای داغ را بدست زلیخا داد تا به رئیس زاده ببرد. ارباب خانه را مخلصها، رئیس صاحب می گفتند زیرا سرور تشکیلات بازارگانی بود که تجارت با خارج داشت و مخدوم این مسلک بود با آبروی بلند بین اجتماع.

فرزند بزرگ وی را از خردی همه رئیس زاده می گفتند که بین چند فرزند دختر یگانه وارث پدر او فرزند بود به پیشبرد امورات تجارت.  

رئیس زاده تنها در سالن سر تشک نشسته بود، منتظر غذا بود که به دادش زلیخا با پتنوس پر از غذا رسید.

گل چند قدم در سالن گذاشته بود می خواست پتنوس پر از غذا را پیشروی رئیس زاده بگذارد، چشمانش به عاجزی غرق شد که پای را لغزاند، پتنوس پر از غذا سر رئیس زاده افتید که با چای داغ فریاد رئیس زاده برآمد می گفت: سوختم ولله سوختم...

غذاها از سینه تا پایانی البسه ریخته شدند. لباس سپید با رنگ های غذا مزین گردید. شقایق زیبا دست پاچه شد چی کردن خود را ندانست چادر سپید سر خود را گرفت که غذاها را از سر لباس سپید رئیس زاده پاک کند بیشتر کاهگل زد، به روی رئیس زاده دید خندید.

رئیس زاده با گرمی چای داغ فریاد زده بود به حال لباس دیده بیشتر غضبناک شد با فریاد می خواست به لاله زیبا حقارت کند چشمانش به چشمان زیبای آبی نازنین افتید بی صدا شد و غرق توفانی شد.

 

3 ـ مادر

 

او توفان در اسارت و در بند اش گرفته بود زیبا بار دیگر خندید. رئیس زاده با خندۀ گل شببو تبسم کرد سر را تکان داد دو باره به چشمان زیبای آبی دید.

پتنوس در دست گلبهار بود چونکه سر از او لحظه بهار رئیس زاده می شد. پیراهن یاسمنی با گلک های کوچک با شلوار سپید در تن او زیبا بود.

تارک های گیسوی خرمایی حلقه ـ حلقه به پایانی افتیدگی داشتند. دست از روز اول نوروز با خینه سرخ مزین شده بود.

پنجه های پا با رنگ سرخ ناخونی آراسته شده بودند.

در گردن او زیبا گردنبند قشنگ بود که با رنگ و شکل لباس همبازی داشت.

چشم زیبا با رنگ چشم دلفریب، تزین شده بود.

مژگان با رنگ چشمان انبازی پیدا کرده بودند.

سرخی لب جذابی جدای داشت که به دل ـ دلربا می شد.

لب با تبسم بود و وقوع پیدا کردن حادثه، نازنین را به خنده آورده بود. از این رو که با فریاد رئیس زاده و کاهگل شدن غذاها در سر لباس وی، گل شقایق را به خنده آورده بود که با تبسم و امّا با خجالت مقابل فرزند رئیس ایستاد بود.

هر دو بدون صدا به چشمان همدیگر می دیدند که رئیس زاده به لباس خود دید خنده کرد با خندۀ وی، زلیخا هم خنده کرد که از صدای خنده های هر دو شان مادر زلیخا اشتباهی شد نزد شان آمد حال رئیس زاده را که دید سر دختر فریاد زد.

لاله از سالن بیرون شد در آشپزخانه رفت. مادر با عذر خواهش کرد که بزرگها از رخداد حادثه خبردار نشوند اطمینان داد به زلیخا جزا می دهد.

هر چند رئیس زاده می گفت قصدی عملی نبود تصادفی یک خطا بود که گذشت لازم به تشویش نیست مگر مادر زیبا تکراری عذر خواهی می کرد.

 

    رئیس زاده از جا برخاست گفت: غذا جدید آماده شود در آشپزخانه ترتیب دهید آنجا خودم می آیم. از سالن بیرون شد در اطاق خود رفت لباس نو پوشیده در آشپزخانه آمد دید که مادر زلیخا با پرخاش سخنان به دختر حقارتها نموده در تلاش ترتیب های غذای جدید است. رئیس زاده در آشپزخانه که داخل شد مادر زلیخا بار دیگر عذرخواهی کرد که در او اثنا مادر رئیس زاده داخل آشپزخانه شد از مادر زلیخا پرسید: سر چه صحبت دارید؟

چرا عذر خواهی داری؟

خادمه با احترام سر را پایان نمود خواست حقیقت را بیان کند رئیس زاده بین هر دو ایستاد شد گفت: زلیخا پتنوس پر از غذا را آورده بود من در وسط سالن ایستاد بودم امر کردم که در دستم بدهد پتنوس را گرفتم زلیخا از سالن بیرون شد پایم لغزید با پتنوس در زمین خوردم غذاها سر لباسم افتیدند. در حالیکه تقصیرات از من هست لاکن زلیخا در زبونی قرار گرفته است آمدم تا خواهش کنم وی را کس به این خطای من توهین نکند.

حقیقت یکه هست من مقصر هستم نه زلیخا.

به چشمان زیبای آبی گل دید با چشمان اشارت رمزی نمود.

مادر رئیس زاده با خشم به زلیخا که دید گفت: باید پتنوس را در زمین می گذاشتی بار دیگر خطا تکرار نشود اشتباه را نبینم.

دست راست را به روی فرزند آورده پرسید: بچیم جانت که نسوخت؟

اولاد: نخیر مادر جان.

مادر: بچیم منتظر هستم بیا از میله گل سرخ صحبت کنیم. رئیس زاده با علامت قبولی: خوب مادر میآیم غذا بخورم.

مادر روبه زلیخا نموده می گوید: چای تازه بیار.

زلیخا با علامت سر: خوب خانمم.

مادر از آشپزخانه بیرون می شود رئیس زاده به زیبا می بیند، هر دو از وقوع حادثه بار دیگر خنده می کنند. مادر شقایق بار دیگر از رئیس زاده عذر خواهی کرده از بیانات اش نزد مادرش تشکری می کند و بار دیگر دختر را حقارت می کند می گوید: کور شده هست که یک کار را درست انجام داده نمی تواند.

رئیس زاده نزد شقایق نزدیکتر می شود به چشمان زیبای آبی دیده می گوید: بلی نابینا وجود داشت فقط چشمانش محجوبی بود با بی خبری از دنیا.                                           

با این پیشآمد نور را دید.

بر دایم حقیقت آشکارش شد دانست که چشمانش مطموس بوده است.

با این حادثه دو باره پیدا شد تا بداند حقیقت دیگری در دنیا بوده است و بر دایم چشمانش باز شده است تا حقیقت را دیدن کند.

عمیق به چشمان آبی دید در دل گفت

 

4 ـ مادر

 

      چشمان آبـــــــی آبــــی من را گرفتار کرد

      غرق دنیای نیل کرد خوشی را سردارکرد

      با غمزۀ شیرینش گفت که اســــیرم تو شو

      با ناز دلـــــــــــــــفریبش دنیا ره بهار کرد

 

    خادمه پتنوس پر از غذا را ترتیب داد گفت: آقا شما در سالن تشریف ببرید غذا را خودم می آورم. رئیس زاده به چشمان زیبای آبی می دید گفت: لازم نیست در اینجا می خورم.      

مستخدم تعجب کرد: اینجا درست نیست یا خانم ببیند؟

بادار اطمینان داد: حادثه خراب وقوع پیدا نمی کند تشویش را به خود نگیرید.

فرزند مالک سر صندلی نشست دست راست گل را کمی فشار داد گفت: اگر زحمت نشود پتنوس را بیآر.

گل تبسم داشت پتنوس را سر میز گذاشت با تبسمها چای تازه دم شده را در سالن یکه مادر رئیس زاده بود برد و دو باره نزد رئیس زاده آمد پرسید: کدام امر دیگر.       

مالک صراحی آب را تقاضا کرد از یخچال برش بدهد. شقایق از یخچال صراحی را گرفت یک استکان آب سرد را با تبسم زیبا به رئیس زاده داد.

چشمان فریفته شده به چشمان زیبای آبی که دوخته شده بود مثلیکه نیل زیبای آبی می گفت

 

      سر مست غزال منم سردار در این عالمم

      با چشم آبـــــــــــــــی خود با عشق لمالمم

 

    رئیس زاده آب را که می نوشید به چشمان زیبای آبی غرق شده بود، بلکه عاشق شده بود. تاثیرات صحنه، عشق را تابانی کرده بود. گرچه از خردی یکجا بزرگ شده بودند امّا حادثه اخیر چشمان مکفوف را روشن کرده بود تا جواهری را ببیند که نزد چشمانش بود؛ بدین خاطر یک باره غرق شده بود مثلیکه می گفت

 

      حلقه حلقۀ زلفان مــــایل به زمین

      با رنگ چشم آبی چه زیبا شیرین

      چـــــــــــــشم نازنین او زیور دل

      دل که اسیرش شده اویک نازنین

  

      مادر شقایق در نزد خانم منزل رفت تا بداند کدام دستور اگر باشد اجرا کند. زیبا با شرم و امّا با ناز از رئیس زاده عذر خواهی کرده گفت که عاجز شدن در خدمت را ببخشد بسیار محجوب شده است از ناتوانی خدمت مقابل آقا.

فریفته دل دست راست زیبا را می گیرد و می گوید: اگر فرصت بده یی من تشکری کنم از این رو که چشمانم را بینا ساختی.

جوهریکه نزد چشمانم بوده نابینا بودم دیدن نداشتم؛ امروز من تو را دیدم.

تو با زیبایی ات قشنگتر از لاله ها هستی.

در میله گل سرخ رفتم تا دیدار از لاله های سرخ کنم مگر چه چشمان مطموس داشتم این لاله را دیده نتوانسته بودم تا لحظۀ حادثه.

گل با شرم در زمین می دید چیزی نمی گفت سکونت آشپز خانه را فرا گرفته بود. دو باره رئیس زاده می خواست چیزی بگوید زیبا پرسید: کدام ضرورت دارید تا خدمت کنم؟

دلداده سر را به علامت تشکری تکان داد در غذا مصروف شد. شقایق کمی دورتر سر صندلی نشست.

مادر گل از نزد خانم منزل آمد به دختر دستور داد تا نزد خانم برود هدایت خانم است. رئیس زاده با رفتن لاله از جا برخواست تشکری نموده نزد مادر رفت.

دید که زیبا با تعظیم مقابل خانم منزل گوش به فرمان هدایتها ایستاد است. خانم دستورات داده گل را عقب کاری روان کرد که باید اجرا کند به فرزند گفت: پهلویم بشین که صحبت کنیم.

رئیس زاده عقب شببو دیدن می کند مثلیکه هوش را از دست داده باشد مادر از دست چپش گرفته طرف خود کش می کند تا بنشیند می پرسد: حالت چطور است؟

رئیس زاده: خوب هستم مادر.

مادر: میله گل سرخ چطور بود؟

فرزند: ولله شهر مزار شریف تجمع از مردم بود از هر شهر آمده بودند.

مادر: هنرمندها زیاد بودند؟

 

5 ـ مادر

 

رئیس زاده: همه هنرمندان کابل آنجا بودند امّا در کنسرت های هماهنگ و احمد ظاهر بلیط به آسانی پیدا نمی شد مگر ما پیدا کردیم از بازار سیاه خریدیم.

مادر: هنرمندان رقص آواز هم بودند؟

فرزند با شوق جواب می دهد: در کنسرت هماهنگ هنرمند خوب رقص بود که بسیار استقبال شد.

مادر از فرهنگ ملت یاد نموده می گوید: خوب بچیم مردم ما هنر دوست هستند هنر جوهر هر ملت است.

رئیس زاده با تایید سخن مادر می گوید: بلی مادر باید هم هنر دوست باشند از این که هنر ثروت معنوی یک ملت است.

مادر سر را تکان داده می گوید: درست میگی بچیم اگر ارزش های معنوی یک ملت از بین برده شود، ملت راه گم می گردد. 

فرزند از تئاتر و سیرک یاد نموده ادامه می دهد: بلی مادر، تئاتر سیرک و سینماها هم پر از مردم بودند به مشکلی بلیط پیدا می شد ولله فیلم زنجیر آمده بوده خیلی دلچسب بود.

مادر با شنیدن اسم فیلم زنجیر تبسم می کند می گوید: بلی من هم با پدرت در سینما آریانا رفته بودیم که فیلم زنجیر در او روزها نو آمده بود.

رئیس زاده از خاطرات میله گل سرخ خرسند شده از منطق جنده بالا می پرسد: میلۀ گل سرخ فرهنگ زیبای ماست فستیوال شیرین است امّا منطق جنده بالا را ندانستم او عجوبه چیست؟

مادر یک آه می کشد درد دل اش را در میان می گذارد می گوید: ولله بچیم بعضی رسم رواج از یک سو در بین محوطه زندگی ملت انداخته میشه، با گذشت زمان با ارزش های معنوی ملت یکجا ساخته میشه، بین قاعده های دین به ملت پیشکش میشه، از این که با قاعده های دین مزین می گردد نزد ملت مقدس شده با ارزش می گردد و کس نمی تواند انتقادی کند زیرا قشر روشن جامعه به این حقیقت با چشمان مکفوف فقط مطموسها هستند و امّا اخلاق شان را مطوس می دانند زیرا محجوبی در فطرت شان نیست که درک حقیقت کنند.

امّا نمی دانند که فرهنگ و رسم رواج که با قاعده های دین آراسته می گردند بدبختی جامعه آغاز می شود. در او کلتور از یک طرف قاعده های ذهن شان را که از هر عقیده باشند دین تصور می کنند و تصوریکه دین می دانند دین عقل شان را با فرهنگ همان زمان یکی می سازند و دین را به خواست قاعده های فرهنگی شان تفسیر می سازند چونکه فرهنگ تاثیرگذار می گردد از جانب دیگر فرهنگ و رسم رواج را با قاعده های دین، ثابت و مقدس می سازند، در او حالت از تکامل و رشد، فرهنگ و کلتور منحرف می گردند و سبب بدبختی می شوند.

اگر او فرهنگ مانند فرهنگ جنده بالا یک عجوبه باشد بزرگترین بدبختی را سبب می شود چونکه مکان دین را خرافه می گیرد.

با تاسف دنیای اسلام به چنین عجوبه ها اسیر است.

جنده بالا شان جزء از یک شرک و یک عجوبه هیچ منطق ندارد. او عجوبه نه به قاعده های دین برابر هست و نه به عقل!

از برکت دین عقلها، نه از برکت دین اسلام.

فرزند با شکفتها صحبت را ادامه می دهد می گوید: مدت زمان یکه در شهر مزار شریف بودم دقتم را بازارگانی گرم جلب کرد که رخساره های فروشندگان سرخ می زد که رضایت از بدست آوردن عواید داشتند؛ کاش در هر شهر چنین هیاهوی تجارت باشد.

مادر دو باره سر را تکان داده رشته سخن را می گیرد می گوید: البته بچیم این طور است. چونکه مدت زمانی میله گل سرخ فرصت خوب در سوداگری هست که از هر گوشه کنار مملکت سیاح گرها در شهر مزار شریف می آیند. طبعی که با پول می آیند و خرید می کنند که برکت تجارت زیاد می گردد.

ملت های رسیده در درک راز هر عصر در تلاش اند، تا فرهنگ، کلتور، ادبیات، تاریخ و سِر و رازهای زیبای جغرافیای مملکت شان را با هر نو فضا زیبای توریستی در خدمت جهانگردها قرار بدهند تا بتوانند از یک طرف ثروت معنوی مملکت شان را در نمایش بگذارند و با او ثروت افتخار کنند که «چنین منویات دارند که معنویات مملکت شان غنی ست» از جانب دیگر در غنایم معنویات شان خدمتی کرده باشند تا فرهنگ، کلتور، ادبیات شان رشد کند؛ اینجاست که سبب درآمد اقتصادی می شود.

ببین چه شکر که کنسرت های هنرمندان و نمایش تئاترها و سالن های سینماها از طرف فرهنگ ملت ما پذیرش دارد. این فرهنگ یک افتخار است. زیرا، تربیت و اخلاق اولادها را با تاثیرات ارزش های معنوی می توانیم غنی بسازیم و با تربیت سالم اولادها، ثروت مادی کشور را رونق داده می توانیم تا زندگی بهتر انسانی را به وجود بیآوریم.

 

6 ـ مادر

 

چه اندازه معیشت زندگی دنیا به ملت ما بهتر شود به همان اندازه عقل سالم به خدا پرستی استوارتر می گردد.

امّا شرط های زشت فقیری و گرسنگی و شدت و تشنج، منطق تحلیل درست از گل ریزه های حیات را از بین می برند. از این که دین در فطرت انسان جایگاه اش را دارد، اگر که عقل سالم از بین برود محوطه زیست شان را بهترینی های دین تصور نموده، بیشتر رادیکال به عقیده شان می شوند.

این اسلوب یک بدبختی می گردد.

در چنین حالت، دنیا را از دریچه تنگ عقل شان دیدن می کنند که مصیبتها آغاز می گردد.

چونکه محیط یکه مطابق ذهن شان نباشد، هر کس را در او محیط خطا کار دین و مشرک تصور می کنند زیرا به دین عقل خودشان اسیر می گردند.

در او فضا بی خبر می شوند در گمراهی سر دچار بودن را...

چونکه تحلیل و کاوش و بررسی کرده نمیتوانند.

ملت های پیشرفته بیشتر به این باریکی دقت دارند از این روکه اگر ثروت معنوی یک کشور رشد نکند اقتصاد ضعیف می ماند او حالت به معنی باز گشت مملکت از تکامل می باشد. این حالت سبب عقب ماندگی و بدبختی شده می تواند.

ثروت مادی مملکت زمانی رشد می کند، ارزش ثروت معنوی بین ملت درک شود. اگر جامعه مغایر خواست عصر اش زیر تسلط مفکره های تنگ و تاریک افتیده شود، در شرایط سخت روزگار، ملت با فقر و بدبختی در دامن بیچارگی و گرسنگی دچار می گردد. در او اوضاع نرخ بیکاری رشد نموده، مفهوم ارزش های معنویات ملت از بین می رود. در او حالت چه رنج آور است ملت بیشتر محافظه گر شده، هر فرد ملت خویشتن را دیندار عالی حس می کند.

شرطها سبب می گردد فرهنگ دینداری را به جای می رسانند، غیر اجتماعی شان، هر کس را در دین نقصدار می بینند. با او فرهنگ خراب، تکامل و رشد را و هر نوآوری و تکنولوژی را مغایر دین تصور می کنند در حالیکه غرق بدبختی می گردند. در او حالت حتی از معلومات بی خبر می شوند.

حتی از شناخت خود شان بی خبر می شوند.

جای شکر است آرامی و قانونیت وجود دارد و عقل سالمتر در روند جریان دارد. یا اگر خدای نخواسته نظم برهم زده می شد و در مملکت جنگ داخلی پیدا می شد!؟ می دانی چه می شد؟

فرزند با شکفت سوی مادر می بیند می پرسد: نی مادر جان چه می شد؟ مادر چای داغ را شف نموده می گوید: در هر مملکت اگر قوانین مردمی که با گذشت زمان با زحمات ملت ایجاد می گردد از بین برود، قاعده های نظم جامعه که با گذشت دهها سال تجربه رونق گرفته است، ضربه می بیند. در او شرایط، فرهنگ ملت که از زحمات سال های دراز نقش پیدا کرده است، شکسته می شود. در او حالت دست هر ناپاک در داخل مملکت داخل می گردد. بسیاری دست های پاک از داخل مملکت نیز در ناپاکی می رود و مفکره های تند و رادیکالی با تاثیرات شرط های تشنج و شدت و جنگ به میان می آید. او مفکره خراب ذهن، ملت را اسیر می گیرد. با او کلتور خراب، گناهها و ثواب های ساخته با دست نیرنگ بازها، در جامعه حاکم می گردد.

در حالتی می رسد هر کس گناه و ثواب عقل اش را به میان می آورد. در او شرایط، حقیقت ناپدید می گردد چونکه اصل هر عقیده از بین می رود. به خصوص دین در یک ماشین خطرناک تبدیل می گردد چونکه اصل دین کنار زده می شود و جای دین را رغبتها و خواست های طاغوتی به اسم دین می گیرد.

آکتورهای شان در او فرهنگ که اسیر می گردند و داشته های ذهن شان را بهترینی ها تصور می کنند، در حقیقت از هر چه بی خبر می شوند. در او حالت برای شان منطق درک حقیقتها ناپدید می گردد. همه زیبایی های فرهنگ از طرف فتنه گرها که فتنه گرها را شرط های تشنج و جنگ به میان می آورد، حرام کشیده می شود. در او حالت دین که در هر شرط انسانها جایگاه اش را دارد، در دست ناحل از مردمان اسیر می گردد.

شرایطی در ذهن ملت پیدا می شود مثلیکه غیر خودشان همه از دین برآمده باشند. در چنین شرطها تکامل جامعه ضربه دیده، اقتصاد به مشکل مواجه می گردد. در او حالت جهنم قدم به قدم آتش سرخ اش را بالای جامعه می آورد و امّا ملت در همان زندگی جهنم، عادت می گیرد؛ در حقیقت بی علمی سبب چنین شرط های زندگی می گردد.

پس می گویم فرزندم دانش مانند ذغال است، چه اندازه ذغال را تازه کنیم، به همان اندازه حرارت زیاد می دهد.

 

7 ـ مادر

 

بدون خستگی تلاش کردن در دانش، رسیدن به سعادت است تا جامعه در خرافه غرق نشود.

 

آتش ذغال منبعــــــــــــــــــی پند

چه قدر تازه کنــــــی او نیرومند

دانش همچو آتش یک توته ذغال

تازه شدن کار دارد اویک پندمند

 

    رئیس زاده با حیرت سخنان مادر را گوش می داد گفت: خدا نکند چنین شود و لاکن بی خبر بود به زودی مملکت در همچو او مصیبت انداخته می شد.

از این سبب که گروۀ در سر اقتدار می آمدند غرق در یک فانتزی می شدند. چونکه در آرزوی یک اتوپیا می شدند؛ اتوپیایکه با حقیقت های افغانستان ممکن نمی شد.  

او گروه اشتیاق یکه در فانتزی شان پیدا می کردند، سر جمع همه معنویت را ضربه می زدند. چه اندازه که فرهنگ ملت را ویران می کردند آلترناتیو مقابل او خراب کاری ها را پیشکش کرده نمیتوانستند؛ در خرابکاری شان دوباره آبادی نمی شد.

هیچ گونه پرگرام و پلان را در جایگزین کردن عوض تخریبات شان پیشکش کرده نمیتوانستند. تنها اسیر فانتزی می شدند.

لیکن این فکرهم مربوط او گروه نمی شد. فقط یک نو بازی سیاسی با فکرهای وارداتی می شد؛ آنها ندانسته به او مصیبت اسیر می شدند.

 

تنت رابه فهم ده به فهم کمال

جهالـت مصیبت، پنجۀ زوال 

معجزه از علم رهبر میشوی  

برای حیات رهبر جـــــــلال

    

    (باید یادآور شوم محتویات این کتاب از اصل حقیقت های افغانستان گرفته شد. حادثه هاکه باقهرمانها پیشکش می شود حقیقیت های افغانستان را تمثیل دارند. حکایه های داخل این کتاب چشم دید خودم بوده با خیال پردازیها انعکاس یافته است.)

   

    روزهای اخیر محمد داوود بود. او که در سر اقدار کشور بود رئیس زاده در بین یک فامیل خوشبخت و روشن و دیندار و صاحب ثروت، با راحتی حیات داشت.        

دنیای او زمان افغانستان دیگر بود و رئیس زاده در او دنیا زندگی داشت. مادر و پدر انسان های رسیده و با دانش بودند که بعد از تحصیلات در بازارگانی مصروف شده بودند. مادر با ذکا در تجارت همکار شوهر بود مگر کینه دار و زمخت حال روحی داشت؛ مسبب بدبختی بر فرزند با او اخلاق می شد. از این روکه فرزند را با کس تقسیم کرده نمی توانست. وی بیشتر در شیفته بودن با مهر مادری، در مقابل یگانه فرزند پسر اش، از ادراک حقیقتها دور بود و اشتباهها اش از گریبان او گرفته در دام می انداخت. پدر با همکاری خانم موفق در تجارت بود. یک حقیقت از زندگی مردم کابل او زمان افغانستان.

 

    فرهنگ بالا با تاثیرات پیشرفت دنیا در مرکز افغانستان شکل گرفته بود. او فرهنگ روز تا روز بهار اش را در اطراف کشور به آهستگی وزیدن می داد؛ آنها با او فرهنگ زندگی داشتند.

او زندگی یک حقیقت زندگی مردم شهر کابل بود؛ مبالغه نیست.

فرهنگ خود به خودی از اثر تاثیرات فرهنگ های دنیا شیوه افغانستانی و مسلمانی مربوط به کشور را به خود گرفته بود و قبولی را در ذهنها آورده بود. در او فرهنگ زحمت زعیم های سیاسی کشور نقش نداشت کاملاً مردمی بود.

کشور از مسیر رشد و تکامل اقتصادی عقب مانده بود چونکه خاندانیکه سال های دراز در سر حاکمیت سیاسی کشور بود فرهنگ و کلتور رونق دادن کشور سوی ترقی را، در سرشت اخلاق نداشت. چونکه اعضا او خاندان هراس از بیداری عقلها داشتند و تلاش داشتند تا ملت در خفا به تاریکی باقی بمانند.

از این روکه استعداد رهبری را نداشتند و فقط در حفظ امکانات شان بودند و تلاش داشتند با او شکل اقتدار را ادامه دهند.

اگر دوره سلطنت محمد ظاهر را مطالعه کنیم حکومت های ظالم و بعد حکومت های بی استقرار را می بینیم چونکه مملکت در فقر قرار داشت حکومتها ناکام بودند.

حتی مصارف ناچیز دولت که بقای این خاندان را در ضمانت می داشت، از آن امکان کشور محروم بود.

 

8 ـ مادر

 

بر این خاطر هر صدراعظم با حکومت اش در پلان اقتصادی ناکام می شد که پی در پی حکومتها تغییر می کرد.

 

    تا نیمه دوم سطنت، شخص شاه حریت در رهبری نداشت. اطرافی های شاه، وی را در محاصره داشتند و خود شخص شاه خلاقیت آزادمنشی نداشت چه رسد به ایده های ترقی و تکامل!

انارشی در بین خاندان و کامگار نبودن در پلان های اقتصادی، کشمکش های داخلی را بین خاندان بوجود آورده بود که محمد داوود یازنه شاه موفق به کوتاه شد.

لیدر ضعیف با مفکره های تنگ، کشور را در فرودگاۀ آورده بود و دست های خارج دست به اقدام بود. چونکه فقر و گرسنگی و سیستم «ازبر» (میخانیکی) تعلیم و تربیت، ملت را به عقیده های خشک همچو اسب گاری در سمتها سوق داده بود. تحلیل و ارزیابی محتویات داخلی مفکرهها، با اخلاق فرهنگ بالا نبود تا حقیقت درک می شد. قشریکه خود را روشنفکر می دانست، در دو استقامت تقسیم بود. یک بخش در استقامت چپ گرهای تندرو مارکسیستی دیگری محافضه گرهای اسلامی.

این دو رقیب بودند وطن را ویران کردند.

بعد از محمد داوود مارکسیستها که با کمک اتحادشوروی در قدرت رسیدند، قشر دیگر سلاح گرفته جنگ را شروع کردند هر دو ـ دو زردی یک تخم مرغ شده وطن را ویران کردند.

حکایه این کتاب از داستان آنهاست.

داستان آنها از روزهای اخیر اقتدار محمدداوود آغاز تا آمدن ناتو در کشور.

مارکسیستها در قدرت که رسیدند کم تجربه در سیاست بودند. آنها از نام روشنفکر و از نام دموکرات در ضد منطق روشنفکری و در ضد منطق دموکراسی عمل کردند؛ ناخوداگاه با ایده آل وارداتی.

 

      سر تا پا تو بپوشی لباس ترقـــــــــــی را

      ادراکش را ندانی کی دانی حقیقـــــی را؟ 

      کاوش و تجسسها در عقل تو نباشـــــــــد

      میخانه هم داشتی کی دانی کار ساقی را؟

 

    لازم می بینم مارکسیستها را معرفی کنم تا با شناخت آنها مخلص های مطالعه در باریکی پی ببرند.

آنها کدام گروه بودند که سبب شدند وطن ویران شد؟

کارل هاینریش مارکس در5 مه 1818 میلادی در شهر ترییر آلمان متولد شد، در 14 مارس 1883 میلادی در شهرلندن انگلستان وفات یافت. او فیلسوف معرف، اقتصاددان، روزنامه‌نگار، تاریخدان و بنیان‌گذار سوسیالیسم انقلابی بود.

او به کمترین زمان پیروان فراوان پیدا کرد. او در اروپا و دیگر نقاط دنیا مشهور شد. پیروان او خود را متریالیست می دانستند به بودن خدا عقیده نداشتند.

آنها ماده را سبب همه هستی قبول داشتند. در منطق آنها ماده سازنده در همه امور بود. لیکن با مفکره ماتریالیستی، فکرهای مارکس در تضاد بود امّا ادراک او باریکی به آنها نبود.

او تضاد سبب شد کاریکه شروع کردند به یاس تبدیل کردند و ناکام شدند. چونکه مارکس جامعه بشری را به طبقات تقسیم شده می دید طبقه حاکم را استثمارگر می دانست و طبقه ای که در سر اقتدار نبود مظلوم و بیچاره شده می دانست. او این اسلوب زیست را قبول نداشت. او عقیده به خدا را نیرنگ طبقه حاکم می دانست و طبقه حاکم را یا نماینده فیودالاها می دانست یا نماینده سرمایه دارها.

او خدا را و عقیده به خدا را برای حاکمیت بر طبقه استثمارگر آلت دست می دانست و بودن خدا را دور از حقیقت معرفی می کرد.

او اکثریت خلق را زجر دیده مظلوم تصور داشت.

او عقیده داشت از اثر زحمت کشی مظلومها یک عده رایگان زندگی اشرافی را نصیب اند. او ـ او اسلوب زیست را مغایر قاعده های طبیعت تصور داشت. او عقیده داشت اگر مردم راهبری شوند از اسارت استثمار نجات یافته در سر اقتدار می رسند آنجاست زحمت کشان حاکم در اقتدار می شوند و او طرز زیست سعادت طبعی خود را می گیرد.

او تصور داشت در او زیست اقتدار از دست مفتخورها نجات داده می شود طبقه کارگر که سازنده هست در سر اقتدار می آید و عالم گلستان می گردد. با او فانتزی فکرهای خود را با قلم ریخت مشهورترین اثر او، کتاب «کاپیتال» است.

 

9 ـ مادر

 

او با فانتزی های خود چنان سخنان خوش و شیرین را در جامعه ریخت قلب هر انسانیکه ناراض از شرط های حیات بود او قلبها را اسیر گرفت چونکه فانتزی خوش را وعده داد.

او با فانتزی های جالب شیرین خود، فلسفۀ را در میدان انداخت خوش باورها صف ـ صف در خواب ـ بیداری رویا دیدن زندگی اعلی را شروع کردند. با او فلسفه سیاست در جهان فصل جدید اش را باز کرد. 

او عقیده داشت: روزی می شود طبقه مظلوم مالک اقتدار می شود و طبقه استثمارگر را از بین برده، جامعه را به برادری و برابری می برد.

او در او اسلوب بهترین زیست را خیال داشت؛ با او اسلوب تصور سعادت کامل را بین ذهنها داد.

مارکس سخنانی را از زبان ریخت در جهنم این دنیا جنت را وعده می داد؛ برای رسیدن به او جنت منطق خود را بیان می کرد.

او با او طرز رفتار مشهورترین فلسفه دان عصر خود شد.

تاثیرات منطق و گفتار مارکس آنقدر قوی بود دقت میلیونها و صد میلیونها را به خود آورد. حتی امروز حتی فردا از گفتار او چیزهای را سیاستمدارها خواهند آموخت چونکه او «در ضدیت طبیعت زیست، روشی را بکار برد عقل های ضعیف را به فلسفه خود اسیر گرفت.»

او نقطه ـ نقطۀ هست هر سیاستمدار برای اداره و رهبری خلق ساده از اسلوب سخنان او استفاده کرده می تواند بناً فکرهای او به درد خوردنی ست.

او که در مسیر راه خود از ماتریالیسم بحث می کرد، در مقابل ماتریالیسم، او ضد عمل داشت لیکن لباس ماتریالیستی پوشیده عمل داشت.

 

به دانستن حقیقت درک واقعیت  

 شرط که زندگـــــــــــی حقیقت 

 گل زندگی در پیکر کـــــــــی؟ 

 به انسان انتباه ز سـوی سیرت

  

    اینجا لازم است باید کمی ماتریالیسم را بشناسیم؛ او فلسفه چیست؟

ماتریالیسم یا ماده‌ باوری به دیدگاهی گفته می‌شود که می‌گوید هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است.

در این فلسفه همهٔ پدیده‌ (از جمله آگاهی) نتیجهٔ رفتار مادی است. به عبارت دیگر، ماده هست کنندۀ همه حقیقت.

منطق یکه مارکسیسم را زیر سوال می برد آرزوی مارکس در طرز زیست بود که او در طرز زیست سعادت همگانی را تمنی داشت لیکن او تمنی با حقیقت های فلسفه ماتریالیسم در تضاد بود. چونکه در منطق ماتریالیسم مداخله از خارج در قاعده های طبیعت ضد اش را تولید می کند. مثلاً در فلسفه ماتریالیسم جوهر هرچیز عبارت است از رابطه آن چیز با سایر اجزاء طبیعت است.

در طبیعت چیزی به تنهایی قابل شناسائی نیست بناً اگر ما بخواهیم حقیقت یک چیز را به بررسی بگیریم تا ارتباطات او را با کل طبیعت در نظر نگیریم شناخته نمی توانیم.

بطور مثال انسان ـ انسان را به تنهایی شناخته نمی توانیم برای شناخت او لازم هست کائنات را بشناسیم چونکه او یک پارچه از کائنات است.

این منطق ما را در نقطۀ می برد از مارکس باید سوال کنیم، اگر در طبیعت ارتباط زنجیری وجود داشته باشد، او ارتباط با قاعدهها شکل یافته باشد چگونه می شود در بالای قاعده های طبیعت مهندسی کرد؟

اگر که یک عده در دنیا به فقر و یک عده با ثروت زندگی کنند باید او سیستم یک قانون طبعی داشته باشد. اگر او قانون را ماده هست کرده باشد باید فقر مرحله طبعی خود را طی کرده به گونه طبعی باید در ثروت برسد. اگر مداخله از بیرون صورت بگیرد قانون یکه ماده گذاشته است در مقابل او به پا خیسته نیست و نابود می کند.

ماتریالیسم این منطق را می گفت لیکن مارکسیسم در ضد این منطق رفتار می کرد.

مارکس ظاهراً در منطق ماتریالیسم تسلیم بود لیکن او پا فشاری غیر منطقی داشت. در منطق او «قاعدهها که اسلوب زیست بشر را مسیر داده تنظیم می کرد، در سر او قاعدهها قاعده های خود را گذاشته سعادت همگانی را سبب می شد؛ او سعادت یکه ضد خود را در عقیده او تولید نمی کرد و لیکن در ضد عقیده مارکس او ضد خود را تولید می کرد چونکه ماده با حریت خود عمل دارد.»

 

10 ـ مادر

 

در حالیکه در فلسفه ماتریالیسم او عقیده داشت: «همه چیز همیشه در تغییر و حرکت و شدن است. سکون وجود ندارد بناً فکر نیز که از خواص طبیعت است تابع همین قانون تغییر و حرکت است.»

حال از مارکس می پرسم اگر سکون وجود نداشته باشد با کدام منطق زیست جامعه بشری را در چوکات یک پرگرام خاص آرزو داشتی تا در محوطه محدود حبس شود؟

باکدام منطق برای زیست در عقل ات یک عمارت ساخته بودی  سعادت را از بین او عمارت نشان میدادی؟ در حالیکه در ماتریالیسم منطق زیست حریت داشتن است تو با کدام منطق حریت را اسیر می گرفتی؟

اینجاست مارکس بعضی حقیقت را از طبیعت منطقی بررسی کرده بود لیکن در او با منطقی ـ بی منطقی را علاوه کرده بود که مارکسیسم او در زباله دان انداخته شد.

یعنی فلسفۀ بود بین خود باتضادها!

ما اگر از طبیعت حشرات را نابود کنیم با او حشرات دهها عضو طبیعت نابود می شود. اگر که تا این اندازه قاعدهها حساب شده باشند اسلوب زیست بشر چگونه می شود با مهندسی شکل گیرد و سعادت بیاورد تا قاعده های طبیعت اجازت ندهد؟

اینجاست عملکرد او ـ او را نسبت به ماتریالیست یک خیالپرست نشان میداد. او تمنی داشت سعادت بشری را در چوکات برادری ـ برابری بیاورد؛ در اصل فکرهای او در ضد عملکرد تکامل قرار داشت.    

او در حقیقت در ضد قاعده های تکامل نوشته هایش را نوشت و فلسفه خود را ایجاد کرد لیکن موازی با قاعده های تکامل خود را بیان کرد و در جان خلق ساده زد.

پیروان او با تئوری تکامل یکجایی او را و فلسفه او را قبول داشتند.

این نطقۀ باریک بود دقت نشده بود.

آرزوی او در اسلوب زیست در ضد ماتریالیسم بود.

او آرزو در ضد حاکمیت ماده بود ماده که در ماتریالیسم بنیاد هستی را شکل میدهد و با حریت خود قاعدهها را دارد فلسفۀ او در ضد او قاعدهها بود. روی این حقیقت پیروان او در پراتیک ناکام شدند چونکه در فلسفه مارکس بی منطقی وجود داشت.

منطق یکه مارکس پیشکش داشت اگر دور از پراتیک باشد بهترین تئوری است بناً بهترین فلسفه است و لیکن گپ در پراتیک آمد «قاعده های طبیعت با فکرهای او در تضاد می شوند.» می گویم بدون تحلیل گپ مزن.

 

 هر کلام وزن دارد بار گران دارد

 ادراک او نباشد از تلخ افشان دارد 

 طریقۀ پر آســـــان طرز گپ زدن

 بیجویدن گپ زدن درد نشـان دارد

 

    چرا بی منطقی وجود داشت و چرا ناکام شدند؟ جواب چرا: دانشمند دنیای تورک ـ اسلام، ابوریحان البیرونی و دانشمند عصر 19 اروپا چارلز داروین منطق زیست را که زیرزبر کردند در نتیجه رسیدند: دوام زیست با تکامل ممکن شده میتواند تکامل در شرایطی ممکن می شود اگر تضاد موجود باشد. یعنی اگر یک سو با سعادت زندگی کند باید جانب دیگر در فقر باشد.

این حقیقت زندگی بشر بود در طول تاریخ!

این منطق نشان داد:

اگر سیاهی باشد اهمیت روشنی ارزش پیدا می کند.

اگر بدی باشد خوبی شناخته می شود.

اگر ظلم باشد منطق عدالت درک می شود.

زمانیکه زیست را زیرزبر کردند دیدند: زیست از یک نقطه شروع شده، از یک نقطه به فراوانی رفته، در شرط های اقلیم یا سازش کرده یا از بین رفته. یعنی دیدند زیست در مختلف اقلیم یک سان نیست در مقابل سختی اقلیم بعضی جاندارها هدفده می شوند بعضی ها نابود می گردند.

دیدند قوی ضعیف را نابود می سازد.

دیدند اگر در زیست او اسلوب نباشد از بین رفتن قوی و ضعیف  در حالت یکجایی ممکن است. این نقطه است قوی خاطر زنده ماندن به ضعیف هجوم می برد ضعیف در مقابل قوی یا قویتر می گردد یا از بین می رود. با او اسلوب قاعدهها بنیادگذاری شده شکل طبعی خود را گرفته است. این طرز سبب شده تضاد سبب بقا شود چونکه تهداب تکامل را تضاد بنیاد گذاشته.

 

11 ـ مادر

 

می بینیم طبیعت برای انسان حقیقت را که بیان می کند آن طرزی را که مارکس زیست طبقاتی می گفت و در ضد او اسلوب زندگی بود از او اسلوب زندگی در ضد فکرهای مارکس طبیعت دفاع می کند و امر طبعی گفته از او اسلوب زندگی مدافعی می شود.

او روش زیست را چارلز داروین پیشکش نموده تحت نام تئوری تکامل از او دفاع کرد. او روش را از قاعده های زیست دانسته به ماتریالیستها تقدیم کرد تا پیرو او حقیقت شوند.

بعد از داروین ماتریالیستها سرسخت مدافع تئوری تکامل شدند چونکه منطق زیست را به او گونه گفتند. حال تفکر کنیم اگر هستی را ماده سبب شده باشد قاعده های زیست را که در طبیعت دیدن داریم یا خدا تکوین نموده یا ماده شکل داده.

در هر دو حالت طبیعت از قاعده های خود دفاع می کند بناً سوال جاندار به مقابل مارکس و مارکسیستها: طبیعت در زیست برای بقا تکامل را شرط می داند، مطابق به منطق زیست تکامل را تضاد سبب می شود و همی قاعدهها را طبیعت هست کرده نشان میدهد او طبیعت را یا خدا اداره می کند یا ماده شکل می دهد پس در مقابل قاعده های طبیعت، در مقابل منطق زیست، در مقابل منطق تکامل چگونه می شد در جامعه برای زیست همه را برادر و برابر ساخته به یک رنگ تبدیل می کردید؟

چگونه می شد ادارۀ قاعده های قوانین طبیعت را شما راهبر می شدید؟

اینجاست مارکس در ضد ماتریالیسم بود بلکه خبر بود یا نادان در باریکی!

به نظرم او فقط خیال پرست بود.

او دور از منطق زیست فلسفه ای را از زبان ریخت در تئوری جذاب لیکن در پراتیک غیر منطقی بود.

آن چیزیکه جالب است «قرآن غیر از خداوند هر هستی را در حال تغیر می داند چونکه اگر حداقل یک چیز را در حال ثابت قبول کند در منطق قرآن او شرک می شود.»

یعنی منطق قرآن با منطق ماتریالیسم هیچگونه تفاوت ندارد. قرآن شروع زیست را یک نقطه بیان دارد و هر چیز را در حال تغیر خوردن بیان دارد.

قرآن شدت، جنگ، بدی، تاریکی را از سر عملکرد شیطان که بیان دارد قانون شده در طبیعت می داند لیکن صلح، خوبی، روشنی را در دوش انسان می اندازد تا با کوشش پیدا کند.

چونکه در منطق قرآن اگر بدی نباشد کسی اهمیت خوبی را نمی داند روی این منطق شیطان در رخ انسان کشیده می شود تا در مقابل اخلاق شیطانی، اخلاق انسانی را انسان خود بسازد. یعنی قرآن تضاد را سبب بقا می داند.

هم در منطق قرآن و هم در منطق ماتریالیسم اگر در یک جامعه از خوب و بد یکی آن را با مداخله بیرون از بین ببریم قانون طبعیت در مقابل ما قد بلند نموده ما را نابود می کند بناً بد باید موجود باشد تا خوب ساخته شود.

می گویم به درک دانستن حقیقت چند تفکر با منطق کفایت نمی کند تکرار و تکرار اندیشیدن لازم بوده است.

 

 خطا مکن بگویی هرچه ره می دانم

 در حیات حقیقـی ســــــــــرودم ترنم

 برای ادراک او تفکر کـــــــن هردم

 رد اگر بکنی مــــــی افتی در جهنم

             

    فلسفه مارکس که در بطن خود با تضادها بود در روسیه ولاديمير لينين برای تطبیق او فلسفه در جامعه روسیه با خیزیش مردمی قدرت سیاسی را گرفت.

او ـ او حادثه را انقلاب گفت بعد از او حادثه دو دهه بعد جنگ جهانی دوم شد. در جنگ جهانی دوم با رهبری ژوزف استالین برنده در جنگ شدند.

در اقتدار ژوزف استالین بود ولادیمیر لینین وفات کرده بود.

استالین از نژاد گرجی دیکاتور ظالم بود، در راس قدرت روسیه آمده بود. او روسیه از نام اتحادشوروی دولت جدید در تاریخ شده بود.

استالین مارکسیست رادیکال بود خود را کمونست صادق می دانست. رژیم از نام کشور سوسیالیستی تبلیغ شده بود با پیروزی جنگ جهانی دوم  اعتبار فلسفه مارکس بلند شده بود.

اقتدار او فلسفه از اروپا شرقی تا سرحد کره ـ جاپان، و به سمت افغانستان تا دریا آمو رسیده بود.

 

12 ـ مادر

 

بعد از پیروزی در جنگ جهانی دوم یک الگو به اکثریت خلق های مظلوم جهان شده بود چونکه او فلسفه یک امید به طبقه غریب بود.

استالین ظالمترین دیکتاتور بود. در داخل کشورهای سوسیالیستی زندگی چندان خوش نبود لیکن در بیرون، او فلسفه یک توفان داشت هرکس هوای بهار تصور می کرد.

او تصور سبب شد از کشور کوبا تا کره شمالی و از ویتنام تا بعضی کشورهای افریقایی دلبند به او فلسفه شدند. روزگار او فلسفه بالای افغانستان نیز تاثیر گذار بود تحت نام حزب دموکراتیک خلق در افغانستان یک سازمان سیاسی تنظیم شد.

عده زیاد از نظامی ها و از ملکی ها که دلبند به او فلسفه بودند با استخبارات اتحادشوروی ارتباط داشتند. نام روسیه بعد از پیروزی فلسفه مارکس در قدرت سیاسی با وحدت 14 کشور دیگر از نام کشور اتحادشوروی در تاریخ قد اندام کرده بود. او 14 کشور اکثراً در دوران اخیر روسیه با زور زیر سلطه مسکو درآمده بودند با پیروزی فلسفه مارکس آزادی داخلی شان را گرفتند. با او آزادی با روسیه یکجا یک کشور شورها را تشکیل دادند مانند اتحادیه اروپا!

هر کشور جمهوریت جدا بود با رهبری داخلی در اداره اتحادشوروی بود. در رهبری اتحادشوروی از هر ملت نمایندهها بود ژوزف استالین از خلق گرجی بود بعد از لینین رهبر او کشور شده بود.

مارکسیست های افغانستان در 1342 هجری در شهر کابل تحت رهبری نورمحمد تره کی تحت نام «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» سازمان سیاسی مارکسیستی را بنیاد گذاشتند. او سازمان در 7 ثور 1357 هجری کودتا را در راه انداخت با کشتن رئیس جمهور قدرت سیاسی را بدست گرفت.

این کتاب از 7 ثور 1357 به بعد حکایه این مردم را تقدیم مخلص های مطالعه می کند. هدف از بررسی فلسفه مارکسیستی و هدف از بیان کردن تضاد داخلی او فلسفه دلیل ویران شدن افغانستان را از بنیاد به دوستان تقدیم کردن است. در کتاب معلومات های مختصر از حکومداران کشور که بعد از استقلال سیاسی افغانستان در اقتدار بودند (چگونه در اقتدار آمدند؟ چگونه از صحنه سیاست دور شدند؟) در خدمت دوستان قرار می گیرد تا سبب های ویرانی به گونه علمی ادراک شود. می گویم بزرگی هر ملت را از آزادی طلبی با فرهنگ دانشش  درک کرده می توانیم.

 

کوشای ملت اگر ســـــــــــوی آزادی

علم سلاح ست او ملت آزاد می شود

 

    در این جا لازم می بینم برای مخلص های این کتاب کمی از دوره محمدظاهر، آخرین شاه افغانستان معلومات بدهم. این شاه سبب بود تحولات تراژدی در افغانستان شروع شد چونکه شرط های ویران اقتصادی مملکت، دلیل بدبختی ها بود؛ مقصر او شرطها شاه بود. نصیر مهرین یکی از فرهنگی های سرشناس افغانستان، محمد ظاهر آخرین شاه افغانستان را و همان دوره را چنین بیان دارد: «چند ساعت پس از آن که محمد نادر شاه به قتل رسید، برادرش سپهسالار سردار شاه محمود خان وزیرحربیه، محمد ظاهر یگانه فرزند شاه مقتول را به حیث پادشاه معرفی کرد.»

 

    نوت: «بعد از استقلال سیاسی دست استخباراتها بین ملت کار کرد. به شاه امان الله (سلطان ترقی خواه کشور) تهمتها بسته شد؛ وی از دین برآمده تبلیغ شد و ملت به قیام آورده شد.

در راس قیام ملت، بی سواد شخصی انتخاب شد از شمالی بالقب بچه سقو.

او شخص حبیب‌الله کلکانی بود استعمال شد تا شاه امان الله از وطن فرار کند و محمد نادر، شاه افغانستان شود.

منطق انتخاب او شخص در رهبری قیام: روح خواست ملت به او گونه شخص مناسب بود.

او قیام در تاریخ افغانستان تراژدی تلخ را نشان میدهد: «ملت افغانستان ادراک تفکیک خوب ـ بد را در سیاست نداشتند.»

حبیب‌الله کلکانی از پارسی زبانها بود این خصوص دلیل دیگر شد تا او برای استعمال استفاده شود. چونکه در سیاست افغانستان وزن سنگین را پشتونها داشتند بناً بعد از وصول هدف از بین بردن یک پارسی زبان بی سواد ساده تر بود نسبت به یک پشتون!

بعد از او قیام، محمد نادر پدر محمدظاهر در سر اقتدار سیاسی آمد حبیب‌الله کلکانی نابود ساخته شد. هدف: فراردادن شاه امانه الله بود و به قدرت رساندن محمدنادر بود در او هدف یک بیسواد پارسی زبان استعمال شد.

 

13 ـ مادر

 

بعد از به قدرت رسیدن محمد نادر به خواست ملت افغانستان رفرم های شاه امان الله خان در کنار زده شد. از آن بعد او خود را به یک دیکتاتور ظالم شدن آماده کرد. او به مردم افغانستان شاه ظالم شد. او دست به هیچ اقدام اصلاح نزد؛ کاریکه کرد با ظالمی دیکاتور شد.

در نتیجه او سیاست استبداد در سال چهارم اقتدار به دست عبدالخالق نام با ضربه گلوله کشته شد.»

نصیر مهرین یکی از فرهنگی های سرشناس افغانستان می گوید:  «قتل نادر شاه با ضرب گلولۀ عبدالخالق در 16عقرب 1312 حکایت از فشارهای طاقت سوزحکومت محمد نادرشاه دارد.»

 

    ادامه یاداشت های نصیر مهرین در باره محمد ظاهر: «هنگام انتخاب محمد ظاهر به مقام پادشاهی، صدراعظم سردار محمد هاشم خان، اگر آرزو و تمایلی برای کسب پادشاهی داشت، آن را از دست داد.

زیرا در مسافرتی که به سوی صفحات شمال داشت، به مزار شریف رسیده بود.

سردار هاشم خان در سلسه مراتب قدرت خاندانی، بعد از نادرشاه شخص دوم بود. با توجه به قدرت خواهی صدراعظم هاشم خان، دور از تصور نبود که با موجودیت خویش در کابل دست به تشبث جانشینی برای خویش می یازید.

سردار شاه محمود خان با اقدامش که منتظر نظرخواهی هاشم خان ننشست و دست بیعت به برادرزاده دراز نمود، احتمال بروز کشمکش قدرت طالبانه را که تاریخ افغانستان معاصر بارها پس از مرگ زمامداران شاهد بوده است، منتفی نمود.

نورالمشایخ در سخنرانیاش به مناسبت مرگ محمد نادرشاه و بر تخت نشستن ظاهرشاه، به گونۀ تلویحی به این موضوع اشارۀ ظریفانه یی دارد. به این گونه: "برادرانم این از علامت سعادت افغانستان است که امروز والا حضرت محمد هاشم خان صدراعظم با آن محبوبیت و رسوخی که دارد، در مزارشریف با اعلی حضرت محمد ظاهرخان بیعت و برای او و طن خود خدمت میکند...."

اما پس از قتل محمد نادرشاه، ویژگیی در ساختار قدرت پدید آمد که نمایشگر قدرت تشریفاتی شاه جوان و خودکامگی صدراعظم بود.

در واقع پس از قتل نادرشاه، به رغم آن که قدرت در دست برادران شاه مقتول باقی ماند، صدراعظم هاشم خان از صلاحیت بیشتری بهره مند شد.

این عامل یا نقش صدراعظم در دوران پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهر شاه، مبیین میزان نقش شاه، حدود صلاحیت و رهیافت بسا از تضادهای داخلی دربار است که در شکل کودتا و یا شبه کودتا تبارز یافته است.

به سخن دیگر، پس از مرگ نادرشاه تا صدارت دکتور محمد یوسف خان، از آن جایی که قدرت اصلی حکومت در دست صدراعظمها بود، هر قدرت طلبی که از دربار سر فراز میآورد، نخست برکناری صدراعظم را البته با موافقه و تایید شاه در دستور کار قرار می داد.

امّا با موجودیت صدراعظمی کاکاهایش، نقش محمد ظاهر شاه فرعی بود. در حالی که نقش بزرگتر و فعالتر او در دهۀ چهل خورشیدی تا کودتای 26 سرطان 1352، که صدراعظمها حرف شنو او بودند، اصلی بود.

این است که بررسی دوران پادشاهی او را غالب مورخان کشور ما در پیوند با نقش صدراعظمها نگریسته اند.

براین مبنا و به دلیل این که در زمان زمامداری 40 سالۀ ظاهر شاه، چندین صدراعظم خاندانی و غیرخاندانی حضور یافتند.

بررسی دوران پادشاهی او را با در نظرداشت نقش آنها بیشتر در نظر گرفته ایم. در زمان پادشاهی او سه صدراعظم خاندانی و شش صدراعظم غیرخاندانی، مجموعاً نه صدراعظم، به وظیفۀ صدرات پرداختند.

محمد ظاهر، پادشاهی که پس از مرگ پدرش توسط یک تن از مخالفان به نام عبدالخالق، بر مسند قدرت ظاهری نشست، تا وقتی که به دست یار دیرین، پسرکاکا و شوهر خواهرش سردار محمد داوود خان از قدرت بر افتاد (1973)، گونهها و شیوههای متمایز رفتار را از برجای نهاد.

از خونریزیهای بیمحابا و اعمال آشکارترین روش نقض حقوق انسانی که آغازین زمانۀ شاهی او را رقم زده است، تا توشیح قانون اساسی دارندۀ مواد تحمل آمیز و دیدار نشریات و مظاهرات مخالفت آمیز، مستلزم بررسیهای مفصلتر و مشخصتر است.

 

14 ـ مادر

 

بدون نمایاندن جوانب آنها، نمی توان تصویر لازم و واقعی از محمد ظاهر شاه ارایه کرد.

محمد ظاهر چندی پس از تصاحب قدرت به وسیلۀ نادرخان، در حالی که 16 ساله بود، به تاریخ 20 میزان سال 1309 خورشیدی به افغانستان برگشت.

در چارچوب طرح فشردهیی که برای بررسی چهل سال پادشاهی او در نظر گرفته ایم، نخست به معرفی او پیش از رسیدن به مقام پادشاهی میپردازیم. اما شایان یادآوری است که به منظور فاصله گرفتن از تاریخنگاری معمولی و سنتی، ترسیم سیمای دوران او نیز زمانی میتواند میسر باشد که موارد مختلف مشخصتر دیده شود. همچنان دیدار با حال و روز گار یا تاریخ و سرنوشتی که کتلههای مردم در زمان پادشاهی او دیده اند، در متن بررسی می آید.»

 

    نصیر مهرین ادامه میدهد: «معرفی محمد ظاهر شاه ( 1914- 2008 / 1293-1386) محمد ظاهر دومین فرزند نادرشاه، روز دوشنبه 22 میزان سال 1293 خورشیدی در کابل تولد شد. در شش سالگی به مکتب رفت. سه سال نخستین را در مکتب حبیبه درس خواند (1299-1301). با بنیانگذاری مکتب استقلال، تا سال 1303 در آن مکتب به آموزش ادامه داد. هنگامی که پدرش محمد نادر به حیث سفیر افغانستان در پاریس تعیین شد، با او روانۀ فرانسه شد ( 19 سرطان 1303). درفرانسه نیز در چندین مکتب درس خواند. دو سال در مکتب «اینه ژانسون ده سالی» شاگرد بود. پس از آن که محمد نادر خان از عهده داری سفارت افغانستان در فرانسه/ پاریس، کناره گرفت و به جنوب فرانسه رفت، مدت یک سال و شش ماه همراه با او بود. متعاقب آن به پاریس برگشت، در مکتبی به نام «باستور» به فراگیری درس ادامه داد. مدتی هم در مکتب« کولیژ دومون پی نی» شامل شد. در آن هنگام که محمد نادرخان و برادرانش هنوز در جنوب فرانسه بودند، محمد ظاهر با یک خانوادۀ فرانسوی، موسوم به "دانیه لو" زندگی می نمود.

در مورد سطح آگاهی و فهم از دروس مکتبهای که او درس خوانده است، دو گونه گزارش آمده است. در سالنامۀ کابل (1312 خورشیدی) که در واقع مبلغ لزوم دیدهای دولت بود، زیرعنوان مختصر سوانح ذات همایونی، گزارش دولت این است که "در تمام ایام توقف خود در پاریس ذات همایونی مرتبا از جماعت ده الی اول (اعلی) تحصیل نموده."

اما به نقل از محمد یعقوب خان که چندی با محمد ظاهرخان، محمد داوود خان و محمد نعیم خان در یک دبستان درس میخواند، تصویری ارایه شده است که هر سه تن شاگردان بسیار تنبل و درس نخوان بوده اند.

محمد ظاهر چندی پس از تصاحب قدرت به وسیلۀ نادرخان، در حالی که 16 ساله بود، به تاریخ 20 میزان سال 1309 خورشیدی به افغانستان برگشت. در تعلیمگاه پیادۀ عسکری که تازه تأسیس شده بود، یک سال آموزش نظامی دید. با فراغت از آن تعلیمگاه در هفده سالگی کفالت وزارت حربیه به او سپرده شد. وزیر حربیه عمش شاه محمود خان بود. افزون بر آن وکالت وزارت معارف افغانستان را نیز عهده داربود.

شهزاده محمد ظاهر17 ساله بود که با حمیرا، دختر وزیر دربار وقت سردار احمدشاه خان ازدواج نمود. یک برادر و دو خواهر داشت. برادرش محمد طاهر در زمان امارت امیر حبیب الله کلکانی در کابل فوت نمود. دو خواهرش با سردار محمد داوود خان و سردار محمد نعیم خان فرزندان سردار محمد عزیز خان، ازدواج نموده بودند.

شایان یادآوری است که محمد ظاهر بیشتر زبان فرانسوی را میدانست تا زبان فارسی دری. با زبان پشتو آشنایی نداشت.

 

    (نوت: زبان پشتو زبان مادری شاه بود لیکن او بمانند تعداد زیاد از پشتونها زبان مادری را نمی دانست. تعداد زیاد اوزبیکها نیز بمانند شاه در عوض زبان مادری به زبان دری پارسی تمایل داشتند امّا بعد از به قدرت رسیدن خلق پرچم، خلق پرچم او را نیشنلیست پشتون تبلیغ کردند. همان اوزبیکها که رخ به زبان دری پارسی داشتند آنها نیز شاه را زبان پرست و خائن در زبان اوزبیکی گفتند لیکن کوچکترین خدمت را به زبان مادری خود همین اوزبیکها انجام ندادند. حتی املا زبان مادری را نیاموختند. چونکه با حاکمیت خلق پرچم باشمول زبان هر ارزش مردم افغانستان سیاسی شد و در استفاده سیاسی قرار گرفت.)

 

15 ـ مادر

 

    سپردن وظایفی چون وزارت حربیه و وزارت معارف به چنان جوان و در چنان سطح را باید در طرحها و نقشههای حکومتداری خاندانی به جستوجو نشست. بقیه جوانان خانواده نیز درهمین سن و سال و حتا کوچکتر از آن، جنرال و وزیر میشدند. زیرا سعی بزرگان خانوادۀ آنها این بود که در خلال اشتغال در چنان وظایف، صاحب تجربۀ بیشتر برای حکومتداری شوند و مقامهای کلیدی را نیز در دست اعضای خاندان سلطنتی بگذارند.

هنوز شهزادۀ جوان مشق لازم را برای حکومت کردن فرا نگرفته بود که او را بر تخت نشاندند. این بود که بار دیگر آن سنت دیرینۀ اعلان پادشاهی خوردسالان و جوانان که قدرت اصلی در دست شخص دیگری میبود، به نمایش رسید.»

(نویسنده: نصیر مهرین. ویراستار: عارف فرهمند.)

 

    این بود حقیقت شاه و منطق اقتدار او! این منطق سبب بود وطن در عقب ماندگی محکوم بود. در او شرایط افغانستان، بین مردم دور از ابتکار او خاندان یک فرهنگ رواج بود. او فرهنگ زحمات سال های دراز مردم افغانستان بود. بین او فرهنگ و شاه مسافت دراز بود. در بین او فرهنگ بمانند فامیل رئیس، فامیلها نقش داشتند.

رئیس زاده بین او فرهنگ در بهار جوانی اش بود. در دوره زمان او محوطه ذهن ملت در پذیرش ارزش های معنوی آماده بود. کس نبود از اسم دین، صفت حرام بودن را در ثروت های معنوی می داد و یا ممانعتها را عمل می کرد چونکه می دانستند هر بخش فرهنگ معنوی کشور، افتخار مشترک ملت است و می دانستند هر کشور حتی در بودن اقسام هنرهای رقص مردمی اش غرور می کند که افغانستان به آرامی و آهستگی در او مسیر روان بود.  

او فرهنگ تا زمانی دوام می کرد دو آتشهها در صحنه ظاهر می شدند. یک بخش آنها از اسم دموکراتها و روشنفکرها معنویات ملت را ضربه می زدند، اخلاق را ویران می کردند بخش دیگر مثلیکه ولایت دین در دست شان بود هر نو ناروایها را روا دیده هر گنج معنوی ملت را اگر که با منفعت شان تضاد داشت حرام می کشیدند؛ این کار را از نام اسلام می کردند.  

امروز از ثمرات فعالیت دو آتشهها همه هستی معنوی ملت ضربه دیده است و ویران شده است که مصیبت وجود دارد.

در مکان دین، مفکرهها و فرهنگ عصر سابق، به شکل تند رادیکالی مروج شده است که بین آنها غیر از حقیقت های قرآن کریم، هر چی موجود است و عوض تمدن بشری هر نو فساد اخلاق شده هست که رنج دهنده است.

می گویم به ادراک حقیقتها، دانشمند شدن با تحصیل ممکن نیست درک با تحلیل شرط است.

 

 لاف از چه میزنی ادراک او را داری؟

 اگر درک نداشتی داستان رنجها داری

 بی درک او قاعده هر چه لاف عجوبه

 کاوش اگر نداشتی کــــــویرخفا داری

 

    رئیس زاده ساعتها با مادر صحبت کرد دست مادر را بوسیده اجازت خواست و در اطاق اش رفت و غرق تفکر شد که زلیخا لاله شقایق شده ذهن او را اسیر گرفته بود.

با چشمان زیبای آبی، چشمان او را باز ساخته بود دیگر چاره نداشت عاشق می شد گرفتار می گشت و تابع می گردید؛ مثلیکه می گفت

 

      بند با موهایت شدم با حکم چشم آبـــــــی

      دلم اسیریت شده من شدم تابعی تابعــــی 

      تارک های موی تو من را اسیرت کرده

      میگن که حکم چشمها از چشم آبی تابـی

 

    میلاد که در سرنوشت دو جوان می شد، ریخته شدن غذاها از پتنوس بالای لباس رئیس زاده بود که چشمان آبی جوهراش را نمایان ساخته بود.

از طی قلب، رئیس زاده را اسیر گرفته بود. با او اسارت سِحِر جادوی چشم آبی بر دایم زنجیر عشق را بسته می کرد مگر حیات در مجادله می شد تا عشق، رنج های را به وجود می آورد با کدرها...

 

16 ـ مادر

 

فریفته دل در اطاق اش تنها بود. او غرق چشمان آبی بود. خود را تکان می داد یا در خواب یا که بیدار، بداند چیست حال این احوال؟

با چشمانش دو زیبا آبی چشم نگار را می دید او چشم زیبای یار می گفت: لاله شقایق سرخ هستم کارم در آتش انداختن و عشق را شعله ور ساختن و شیدایی را در جان تو آوردن است.

گرفتم تو را از تو، با زیبایی گلی هستم همیشه عاشق. دوست دارم زیبایی را، دوست دارم عشق را، زیباتر از هر شقایق هستم برای تو، تا به زیبایی من، ببینی و بگویی

 

      نارین شاخه گل این قد رســـای تو 

      عروس صدبرگ موهای زیبای تو 

      قرابۀ شراب کنار لبـــــــان توست

      ساقی زیبایی ها چشــــم فریبای تو

 

    بگویی آه صدای قلبت، گویا که جهان را زیر رو کرده است. زمین و آسمان را پشت رو کرده است. قلب من را با عشق رو به رو کرده است.

ندانی چه بگویی بمانی بی صدا، به جای آب، خون ات را فدا کنی و با لب فریاد بزنی ای گل که تو تاج سرم هستی. داروی دردهایم هستی. بمان با من که عاشقت هستم با ناز حرف زدن های تو، با لبان شیرین تو، بگویی که

 

      بانازحرف میزنــی با لبی شیرین

      مینا او لبان توست گلـــی یاسمین

      نوشین و گوارا او حرفـــهای لب

      چوشراب نشه ده او چهره حِسین

 

      دست ات را به جانم که نزدیک کنی به تشویش شوی مبدا دردی را سبب شود او دستها!

دقت کنی من به نازنین نازک یک لاله بودنم را.

هر بار زانو بزنی خم شوی بگویی صنم زیبای من، تو شقایق نارین هستی که عشق، در زاهدیم بت پرستم ساخت؛ بگویی با زانو زدن

 

      ساغر لبان تو قرابه شــــراب                      

      شرابه لبان تودل بریش کباب                     

      میریزد قل شراب از حریم او                             

      او شهد لبان تو که دل انقلاب

  

      فلفل زینتی بودنم را درک کنی اگر در کاشانه تو روئیدن کنم. به قصر مبدل می کنم با زیبایی ام همان کاشانه کوچک تو را.

سنبل آبی هستم ساقی شراب بر تو، از عشقم که میناست چشمانم.

گل شببو اند موهای خرمایی من اگر که بدانی عشق را!

سپید گل سوسن چهرۀ من است همچو آتشین، لاله شقایق خودرو...

ببینی به چشمانم بگویی به لبانم که

 

      ساقی بده پیمانه از لبانت شـــــــراب 

      خطا مکن که لب هاست بشکۀ آداب

      چمانۀ شـراب است او لب های داغ

      شراب بده از لـــب ها ای گل آبتاب

 

    رئیس زاده غرق تفکرات بود. او در تفکر بود چگونه یک باره دل باخته شد؟ او تلاش داشت بداند هوس بازی ذهن هست یا قلب در عشق رسیده؟

تابانی نور چشمان آبی زلیخا مثلیکه جلای خورشید بوده باشد، اشراق زیبا را بالای رئیس زاده آورده بود. او اشراق بالای عقل او تسلط داشت.

چندین بار به بهانه ها در آشپز خانه رفت تا بداند یک بازی هوس چند لحظه ذهن است؟ یا که با درخشندگی زیبا، یک آفت شده او را از طی دل ربوده است؟ هر چند دیدار کرد بیشتر اسیر جذابیت شد. مثلیکه در شب های تاریک، مهتاب باشد راهروها را نورانی بسازد. عقل او را نورانی از عشق کرده بود. هر بار که دیدار کرد بیشتر دلربا شده در فریب دادن دل، او شقایق شد.

علاقه و تلاش رئیس زاده راز را به دل زلیخا زده بود. او دانسته بود صاحب زاده به او بی تفاوت نیست و امّا مادر نیز اشتباه نموده بود. او هراس داشت مبادا این حقیقت وجود داشته باشد در خانه رئیس!؟

 

17 ـ مادر

 

با سخنان پند دهنده دختر را بیدار ساخته بود تا در هوای هوسها پرواز نکند. از این روکه بین صاحب و خادمه فاصله های زیاد بود؛ طی شدنش ناممکن بود.          

رئیس منزل مرد حلیم و برد بار و دوراندیش و غریب پرور یک شخص بود و امّا خانم منزل با همه ذکا و خلاقیت اش گذشته خود را فراموش کرده بود. او در رغبت ثروت در دنیای اشرافیت خود غرق بود. او دنیای دیگر در سر داشت.                    

آمدن خادمه به مثابه عروس، طغیانی می شد در ذهن او، رنجها و کدرها و بلکه حقارتها را سبب می شد. بدین خاطر مادر گل شببو سخت در اضطراب بود. او تلاش داشت زلیخااش از رئیس زاده فاصله داشته باشد. لاکن اگر عشق حریت پیدا کند زنجیرها را

گسسته کند دلها را قوت داده دل شیر را حاکم کند و فریاد بزند جوشش کور هستم آزاد روان هستم، در هیچ موانع اسیر نیستم، کی می تواند در مقابل او بند ایجاد کند؟

                         

    تکاپوی مالک زاده به گرایش آوردن رغبت شقایق سوی خود بود. او گل را هوسدار می کرد تا گلستان را در چشمان او ببیند تا دل دلباخته را درک کند تا دل او راحت شود. مگر با خواهش های توزین، باز هم نورزیبا به او روی نمی داد. لیکن دلها کی تابع به فرمان منطق بودند؟

هر جست دلداده به عشق، شادمانی بود در خفا در ذهن گل شببو. چونکه دل او نیز ربوده شده بود. او می دانست فانتزیها در کلیشه حک شده است و به عقل زده شده است.

فریفته شده قهرمان داستان عشق، صلاحیتدار باغچه دل نور زیبا شده بود. نورزیبا تمکینی داشت. چه بود رفتار زیبا؟

رئیس زاده هر چند در تلاش همراز شدن بود مگر کامگار شده نمی توانست چونکه گل به دلباخته فرصت نمی داد. بعد از چاشت بود دلداده در شهر نو رفت. او مغازهها را گشت تا هدیه به زیبا سر تاج دل انتخاب کند.

تصور داشت بلکه یک انگیزه شود با او انگیزه فرصت ملاقات پیدا کند تا دریچۀ دل را باز کند. با بسیار تجسس گردنبند زیبا خرید. او گردنبد نازک و ظریف بود. او پسند دنیای غرب بود، به تازگی در گردن های ظریف دختران کابل مطبوع نمایان بود. او یک گزینش همگانی او زمان بود. با گردنبند یک عدد کست اخیر احمد ظاهر را خرید. در شام همان روز پروانه شد تا شقایق فرصت بدهد سوغات اش را تقدیم کند. گل از رمز حال ـ احوال بلبل تپش او را درک کرد. هر چند از مادر هراس داشت لاکن شگوفه عشق که در عقل او تظاهر کرده بود او را سوی گلستان عشق برد. او چاره نداشت چونکه عشق فرمان داشت.

با اشارت سوی باغ رفت در عقب منزل بین تاکستان انگور منتظر دلداده اش شد. رئیس زاده از عقب او آمد. او همچون پروانه در اطراف او پر زد.

او لاله شقایق با هوای بهاری شمع شده بود مالک زاده را بر عشق خود پروانه ساخته بود. دست پای دلداده را در لرزه آورده بود از این روکه عشق توانایی رئیس زاده بودن را ربوده بود. او را فرمانبردار ساخته بود چونکه عشق حکم داشت می گفت

 

      شرابه شده من را ازدل من ربودی

      بین قرابه کــــردی ای ثمن ربودی

 

    رئیس زاده که مثل پروانه شده بود بی درنگ مقابل زیبا ایستاد شد گفت: بدون مقدمه می گویم دوستت دارم.

از دل زده شدم. درک کردم چشمانم تا امروز نابینا بوده هست. به دیدن این جوهر عاجز بوده است. صدقه به پتنوس شوم من را برای من داد. او لحظه که غذا در سرم ریخت، نور چشمان زیبای آبی تو چشمان مکفوف ام را بینا ساخت. از او لحظه جوهر را دیدن کردم.

چشمانم باز شده است.

مطوس بودن چشمان زیبای تو چشمان مطموس من را بیدار کرد گفت: ببین لاله تنها در لاله زارها نیست نزد چشمانت هست. او  یک شقایق زیبا و درخشان است

 

      چشمانم مکفوف بوده در این لالۀ زیبا

      شقایق بوده زیبا با چشـــــــــمان فریبا

      خندید دراین بهارگفت که نابینا هسـتی

      لاله را دید نداری گفت این پارچۀ دیبا

 

18 ـ مادر

 

    زلیخا بی صدا در زمین می دید. دلداده التفات ها داشت. او در زیبایی شقایق التفاتها داشت. شقایق از زبان یک مرد بار اول می شنید.    

چه اندازه التفاتها که زیاد می شد، سکونت، روح او را می گرفت. مثلیکه در روزگاران او، اولین بار بهار آمده باشد. برای او مرهمی بود هر سخن شیرین رئیس زاده.

مثلیکه

 

      تن نازی هوای بهار

      با مستی بهاری

      از میان دره های سر سبز

      از بین لاله های سرخ 

      آورده باشد مژدۀ

      مژده از بهار زلیخا را

      از او نازنین

      بگوید بهار       

      بیدار شو...

      رسید بهار

      در این بهار زیبا

      در این بهار زیبا

 

رئیس زاده با آهستگی دستان زیبا را گرفت بوسید گفت

 

      ساغر مــــــــــــــی شده وجود زیبا

      قد رســـــــــــــــــا و گل پارچۀ دیبا  

      فکروذهن را گرفت داخل مینا کرد

      با باده اش غوطـه داد او یک دلربا

 

    عاشق به چشمان معشوقه دیدن داشت. گل بی صدا در زمین دیدن داشت. موهای زیبای خرمایی او در زمین مایل بود. در او هنگام باد نرم بهاری تارک های گیسوی او را به روی دلداده می زد و بوی زیبا را در دماغ او می رساند.

دلداده معصومانه به دلبر نگاه داشت. او با انگشت بزرگ دست راست کنار لبان دلبر را با آهستگی ماساژ داد گفت

 

      در این بهار

      بین لاله ها

      بوده او لاله

      زیبا و نارین

      با چشمان آبی

      با موی خرمایی

      زیباتر از زیبا

      زیبای لاله ئی

      شرمنده ام

      ز چشمان مکفوفم

      ز عقل مطموسم

      مقابل زیبا

      او گل فریبا

      نابینا بودنم را

      گفت زیبا

      با نگاه های زیبا

      با نگاه های زیبا

 

    او گفت: آب که از کنار خانه بگذرد قدرش نبوده هست. به قدر دادن او چشم بینا کار بوده است. تو آبی هستی طراوتم می دهی. زنده می سازی. حیات می بخشی.

در هر تار موی قشنگ خرمایی بسته می سازی. زیبایی تو سبب است چشمانم سعادت را درک می کنند. درک کردم سعادت در تار های زلفان تو گره خورده است.

هر تبسم خوش تو، هر خنده زیبای تو که از این لبان زیبا حواله در جانم می شوند، خود را بین بشکۀ شراب غرق شده می دانم. از باده این مینا لبان، نشه شده خود را میدانم. مثلیکه حیاتم بین ساغر این لبان شیرین افتیده باشد؛ غرق هستم.

چه چاره دارم در هر حکم این لبان تسلیم نباشم؟

چه چاره دارم غلام فرمان های لبان زیبا نباشم؟

غرق هستم. اسیر هستم. بریز از قلب زیبا ات با این لبان شیرین حرف عاشقی را.

 

19 ـ مادر

 

زنخ زلیخا را کمی ماساژ ظریف داد گفت: ببین به چشمانم. ببین تا بدانی راز عاشق شدنم را از بین این چشمان.  

                                                

      مهوش این عشـــــق شرابۀ لب

      بریزد حرف زیبا ازبشـکۀ قلب 

      هوای عشقکه غرق شراب منم   

      با اســــــــیر صهبا با دل طلب

   

    گل که ساکن بود در زبان آمد خندید گفت: آقا تو مشهور به رئیس زاده یک بزرگ منطقه هستی. من فقط یک خادمه در منزل تو.

چگونه ممکن شده می تواند خادمه عروس منزل تو شود؟

آیا خانم منزل قبول می کند؟

تصور نکنم از این روکه هر زمان نزد چشمان او فقط خادمه بودم. عور از هر شایستگی بودم. من کنیز باقی خواهم ماند دیگر هیچ چه.

یا که هوسی داری همچون یک متاع من را استفاده کنی و بعد در کنار بندازی؟

اگر با این حس، اخلاق پیدا کرده باشی و با تملقها در تلاش رسیدن هدف باشی، آن قسم یکه من رئیس بابا را می شناسم چه قسم جواب گو مقابل او شده می توانی؟

من اگر خادمه این منزل هم باشم نزد رئیس بابا بزرگ شدم. هر زمان مهر پدری را به من روا کرد و مثل فرزند من را دید و رفتار کرد که نزدم اهمیت رفتار او دارد.

همه هوس های آقا، تاثیرات بهار هست که در سرش زده است؛ زود گذر یک نسیم خوش.

نباید با این اندازه زیر تاثیرات هوای بهار شده التفات های زیبا بگویی. یا که در نظر آقا من ساده دختر چند ساله هستم؟  

رئیس زاده یک آه کشید گفت: باور نمی کنی. این گفتار تو حقیقت را ظاهر نمی سازد. تو در نزد خود خود را یک خادمه میدانی و امّا نزد رئیس بابا مثل اولاد یک فرزند بودی و هستی که خود باور داری. آن چه مربوط سرشت مادرم هست بلی این خصلت را دارد و لاکن فراموش کرده هست در سن تو بهتر از تو نبوده است. حتی امکانات یکه تو داری او نداشته است.

تنها یک لطف حیات شده که با پدرم ازدواج کرده است. هر حقیقت را پدرم با جزئیات بیان دارد که چگونه از فقر و تنگ دستی به ثروت رسیده اند. هیچگاه پدرم گذشته های اش را فراموش نکرد و نمی کند. مطمئن ام رئیس بابا به هر دوی ما صاحب می شود و همکار می شود و استقبال می کند.

تو که خود را خادمه می دانی من تو را سلطانم میدانم.

تو که خود را خدمتکار خانه می دانی من تو را شاه در جانم میدانم.

تو که خود را فقیر و تنگ دست می دانی من تو را کان ثروتم میدانم.

تو که خود را از پایانی های جامعه می دانی من تو را خورشید زمانم میدانم با او حس گفت

 

      پارچ شراب شده چشمانــــــی آبی 

      میگردانی دورمن ـ من شدم تابعی 

      هر بار با نـگاه ش نشه می سازی

      مثل بادۀ مینا چشم شرابـــــــــــــی

 

    گل که به زمین می دید تبسم کرد گفت: باور ندارم. با کدام منطق باور کرده می توانم من را دایما از شایستگی ها عور می دیدی؟

هر زمان سیمای خانم منزل در سرشت آقا تجلی داشت، هیچگاه سلوک رئیس بابا در رفتار اش دیده نشد که ظواهر اخلاق پدر در وجود آقا بوده باشد.

چگونه به یک بارگی به قلب آقا سلطان شدم که در شوک و حیرت هستم با شکفتها...

رئیس زاده دست راست شقایق را بوسید گفت: ببین به چشمانم. به چشمان زیبای آبی تو سوگندم باشد سر همه ارزش هایم قسمم باشد که دروغ در زبان و سلوک من در عشق تو نیست.

تقاضای انسانی دیروز هایم نیست یک قوت دیگر هست که انسانیت من را از سر آفریده است؛ بلکه از تاثیر عشق!

تسلیم گرفته هست و هدایت دارد بکلی از گذشته دور شده در قدم های تو زیبا بیایم تا زانو بزنم با تسلیمی قلب به عشق تو.          

تا با صمیمیت بگویم یک بار تنها یک دفعه فرصت بده تا من رجولتم را آشکار کنم؛ سوگندم هست راست گو هستم.

 

20 ـ مادر  

      

اگر به معجزه عشق باور داری اعتماد کن که من با تو هستم. 

اگر به قرآن پاک باور داری عشق یوسف زلیخا یک بار دیگر تجلی از سر من تو دارد. تو زیبا سبب خوشی هایم هستی؛ باور کن.                      

با نگاه های دو دیده زیبای آبی، پیمان دوستی را بستی. با قلب مهربانت سوگند عاشقی را گفتی؛ بی صدا با زیبایی هایت و با نگاه های شیرینت.  

بگو قلب تو و چشمان تو به این عشق که بسته هست چرا مکاره گری زبانی داری؟

 

      ساتگین صهبا شدی غرق شـــراب کردی

      گفتی بنوش ساغررا من را تو آب کردی

      من که افتیده شدم بین مینای شـــــــــراب 

      غرق جنون کرده به خود کباب کـــــردی

 

    زیبای شببو که به زمین می دید کمی دور شد لحظۀ بی صدا سوی آسمان دید. روشنایی آهسته ـ آهسته به تاریکی تبدیل می شد. ستارگان از دور نمایان می شدند. در او لحظه هوا نیمه تاریک نیمه روشن صحنه رمانتیک داشت.

دلداده از عقب دلبر موهای زیبا خرمایی را لمس کرد، بوی کرد و روی را در شانه راست او گذاشت و از زیر گردن او بوی کرده بوسید و گفت: بگو ظالم در گرفتن دل، چه قربانی لازم هست فدا کنم؟

لاله خندید گفت: بلی میدانم هر امکان را آقا دارد هر چه بگویم قربان کرده می تواند زیرا ثروت دارد. اما چی بودن ارزش ثروت را نمی دانم که تقاضا کنم. خطایکه آقا دارد قربانی ثروت را به کسی پیش می کند نزدش هیچ ارزش ندارد. چنین گفت دور خورد به چشمان رئیس زاده دیده گفت: تشکر از قربانی رفتم.

شیفته دل از دست چپ زیبا گرفت گفت: ببخش حقیقت دلم را افاده کرده نتوانستم که تو غلط تصور داری.                                        

از ثروت مادی گپ نمی زنم از جانم گپ میزنم. در مقابل یار دلداده غیر از جان چه ثروتی دارد قربان کند؟

بلکه باور نداری پس تقاضا کن ببین این تسلیم شده فدا کاری کرده می تواند یا نی؟ چگونه می توانم ذهنیت یکه در عقل تو به وجود آمده هست شستشو کنم چه چاره دارم؟

زلیخا تبسم کرد گفت: چه دیدی از من؟

هر امکان را داری.

هر دختر زیبا را گرفته می توانی.

هر خواست یکه در عقل داری برآورده کرده می توانی.

در هر خواست تو هر چی ساخته می شود حتی دلربا به تو!

رئیس زاده تبسمکنان گفت:

 

      باده پرست پرسید چه زیبا نامت مینا؟

      بگوتو این رازچیست ای همباز آشنا؟

      بخندید باصهبااش گفتکه ببین باده را

      معجزۀ باده که نام شــــــــــــــده اعلا

 

    هر نو جام است مگر شراب است که جام را مینا ساخته است. بلی هر دختر را گرفته می توانم حتی با سپارش به دلخواه پیدا کرده می توانم. چشم، بینی، لب، مو، هر عضو بدنش مطابق خواست های فانتزی من شده می تواند، مگر خمریکه در جانت دیدم او خمر با تو شکل گرفته است که علاقمند هستم. تو را که تو ساخته است او سلاف است که من می بینم فقط در جان توست و تاثیرات او در جان من. در لبان نازنین. در گیسوهای زیبا. خوب می دانی با چشمان زیبایت چشمان مکفوف ام را بینا ساختی. شقایق را بر من نمایان ساخته بین عشق انداختی. جزء این عشق در هر طرف کور شده هستم بگو بی تو راه رفته می توانم؟

 

      نابینا بودم

      در حیات

      در رنگ های حیات  

      غرق دنیای خود

      بی خبر از دنیا

      بوده دنیای زیبا 

      دلنشین دلربا 

      سرخ لالۀ زیبا 

      خودرو و زیبا  

      با بوی زیبا 

      با بوی زیبا

 

  21 ـ مادر

 

    رئیس زاده دو باره موهای زلیخا را بوی کرد از گیسوهای زیبا بوی او را گرفت گفت: قسم باشد هر لحظه بویت از جانم برخیزد.

سوگند باشد جانم با بوی تو در شستشو باشد.

آلاله های صحرا از زیبایی تو رنگ گرفته اند و از بوی تو آراسته شده اند که در چشمانم زیبا اند؛ این عشق است در نزد من.

تو خالق زیبایی لاله ها هستی در نزد من.  

من را ربوده است غلام راه ساخته است چه قسم دور شده می توانم؟

چه قسم فراموش کرده می توانم؟

چه قسم بی تو زنده بوده می توانم؟

رحم کن به دل غریب من که هر چی اگر داشته هم باشم بی تو فقیر این دنیا خود را حس می کنم.

ثروت من فقط تو هستی.

خورشید من نور زیبای توست.

حیات من با تارک های زلف تو گره خورده است.

من را رد مکن رحم کن تا در اطرافت پروانه باشم.

        

      دردنیای من کاش عشق سردار نبود

      در بند نگاۀ تو دل گــــــــرفتار نبود

      تو بــی خبر ز من ـ من به عشق تو   

      ای کاش دل اســــــــیر و بیمار نبود

 

    اگر که نشه هستم، تاثیر عشق توست. اگر که تملق زبان هستم تاثیر عشق توست.

چکنم غیر چرب زبانی بگو چه چاره دارم تا تو را از تو بگیرم؟

اگر تصور داری هدف در وجود تو دارم، فروتنی و محبت کردن ام را سبب شده است اعتراف کنم درست است لاکن قول می دهم لحظه های بهاری نیست هوای دره از عشق وزیده است تا مزارم، نرم زبانی ام سرشتم خواهد بود.

بر این که هر زمان در التفاتها لایق هستی زیبای من.

رغبت این دل از چشمان زیبای آبی، دنیا را دیدن است؛

از لبان شیرین آب حیات را نوشیدن است؛

از عطر زیبای جانت خود را آراستن است؛

نه به یک بار، دایم تا به مزار.

  

      بادۀ مینا را در لبانت مـــــــــی بینم

      نشـه و گوارا را با ابانت مـــی بینم 

      بنما مینای من ادای عـاشـقــــــی را 

      چونکه سعادتم را درچشمانت میبینم

 

    گل لحظه ها مکث نمود بی صدا شد بعد گفت تو بسیار مبالغه می کنی اگر راست بگویم اباطیل گفتی، بعد گفت: ناوقت شد اجازه بده فکر کنم.

رئیس زاده از جیب پاکت را کشید که گردنبند و کست احمد ظاهر داخلش بود. گردنبند را در گردن زیبا بسته کرد به مشکلی چونکه رد داشت و کست احمد ظاهر را داد.

گل شببو می خواست گردنبند را از گردن بگیرد دلداده گفت: کدام گزیده قیمتی نیست که مادرم یا مادرت اشتباهی شوند؛ پسند روز است در گردن هر دختر مطبوع نمایان می شود که رواج شده است؛ بگذار تحفه باشد.  

زلیخا کست را دو باره داد گفت: بین کستها بگذار شنیدن می کنم اجازه باشد که برم.

چند قدم گذاشت فریفته شده دل بر نگار گفت: به صدای قلبت تسلیم شو. شقایق ایستاد شد دور خورد شتابزده نزد او آمد از روی او بوسید، دوباره شتابان رفت. رئیس زاده بی حرکت ایستاد بود او گفت: ولله دوستم دارد.

سخنان شیرین و با جسارت رئیس زاده زلیخا را جسارت داده بود چونکه او از دیروز به او عشق آمده بود. او بلکه از گذشته در دل هوس این عشق را داشت. آنچه سرپریز شد رفتار رئیس زاده بود.                         

بین عاشقان سر از او شام عشق آتش گرفت. او عشق روز تا روز شعله ور شد امّا کوشا بودند که راز شان افشا نشود ولی با هر تلاش ساعی، باز هم مادر زلیخا گمان ظن شبهه در دل پیدا کرد، دختر را بارـ بار گوشزد کرد تا خطا نکند، تا با تقصیرات نزد خانم منزل خویشتن را ظواهر نسازد که قصورها را خانم منزل از او نبیند.

لاکن سخنان التفاتی رئیس زاده دل زیبا را از خود کرده بود وعدهها که داده شد قلب زیبا را بهاری ساخته بود و با اطمینانها عقل او را اسیر گرفته بود.

 

22 ـ مادر

 

    هنوز رغبت و راز عاشقان نزد خانم منزل روشن نشده بود یک باره گی تحولات سیاسی وطن را در گریبان اش گرفت. با او تحولات حیات مردم افغانستان سر از آن تاریخ به گونۀ شد، تدریجی در یک جهنم رفت. چونکه همه هستی مادی و معنوی وطن دیگرگون شد.

سبب آغاز بدبختی: یکی از اعضای دفتر سیاسی جناحی پرچمی حزب دموکراتیک خلق افغانستان که از چپ گرهای مارکسیست های وطن بود، به اسم میر اکبر خیبر با یک توطئه کشته شد. حاکم مقتدر کشور بخش از اعضای رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در زندان انداخت. بعد از او حادثه با یک توطئه از خارج از کشور با هم دستی همکارهای داخلی کودتا صورت گرفت. در روز کودتا و بعد از کودتا، کودتاگرها از رئیس جمهور محمدداوود شروع بخش بزرگ رهبری مملکت را بدون محکمه کشتند. حتی فرزندان خردسال رئیس جمهور را با اعضا خانواده با آخرین درجه وحشت کشتند.  

اقتدار که دست محمد داوود (بچه کاکا و یازنه محمد ظاهر) بود، به دست خلق پرچم انتقال یافت. خلق پرچم از نام حزب دموکریک خلق افغانستان حزب داشتند. آنها چپگرهای مارکسیست بودند.

اعضای رهبری این حزب، سخت زیر تاثیر تحولات اتحادشوروی بودند و امّا نه از دینامیک های داخل سیستم اتحادشوروی خبر داشتند و نه تجارب سیاسی داشتند. بدین خاطر وطن از دست آنها ویران شد. امّا سوال این است چرا شرطها در ویرانی وطن مساعد بود؟

زمینه و شرط های یک تحول را در جامعه افغانستان، دوره اقتدار محمد ظاهر به وجود آورده بود. طی دوره اقتدار او پالیسی که او تعقیب داشت بی خبر از تحولات دنیا ملت را اداره کردن بود. ذهن ملت را در خفا در تاریکی نگه کردن بود.

او با شرایط عقب ماندگی لیکن با صلح بالای ملت افغانستان حاکمیت داشت. لاکن از راز بوجود آمده شدن شرط های افغانستان در یک تحول، اتحادشوروی خبر بود. او از این دستچین استفاده کرد.

در شرط های تازۀ افغانستان، بحران اقتصادی نقش داشت. او بحران از سیاست خطای محمد ظاهر میراث بود. اقتصاد سرنوشت ساز است. او در سیاست رل تعیین کننده دارد. چونکه در سیاست امکان فریب وجود دارد و امّا در اقتصاد ناممکن است. او اقتصاد ضعیف سبب ویرانی وطن شد.

رژیم شاهی پالیسی که به وجود آورده بود تا ملت بی خبر از دنیا زیست کند، در نتیجه سبب عقب ماندگی اقتصادی در کشور شده بود. او با او پالیسی سیل از مشکلات مختلف را در زیربنا جامعه به وجود آورده بود.

در زمان های اخیر سلطنت محمد ظاهر، خاندان سخت زیر فشار کمبود اقتصاد بود. حتی شرایط به جایی رسیده بود مصارف ابتدایی رژیم را اقتصاد تکاپو نمی کرد. این حالت سبب شد اغتشاش بین خانواده به وجود آمد. شرط ها در ادامۀ اقتدار محمد ظاهر تنگ شده رفت که این اوضاع حاکمیت شاه را زیر تهدید قرار داد. با او شرطها ممکن نبود رژیم دوام کند بناً باید یک تحول صورت می گرفت، باید رژیم باز سازی می شد.

می توانیم بگویم رهبری کردن مملکت در سیاست آسانتر از رهبری کردن مملکت در بخش اقتصاد می باشد.

از این روکه در سیاست هیچگاه دو جمع دو چهار نمی شود یا در سه باقی میماند و یا پنج می شود لیکن در اقتصاد دو جمع دو همیشه چهار است.

سرشت این اصول که در سیاست وجود دارد، در سیاست گرایش های مختلف را به رهبری کردن در سر ملت، به دست مقتدرها داده می تواند.

مقتدرها برای فریب ملت استفاده کرده میتوانند. از این که ثابت و تعیین شدۀ با ضمانت، قاعدهها در سیاست وجود ندارد دست سیاسی ها در سیاست باز است امّا اقتصاد او امکان را برای مقتدرها نمی دهد.

باید بگویم سیاست باید فعالیتی اجتماعی باشد، نظم را در کار زارهایکه، از گوناگونی و نا هم ‌گرایی عقیده‌ها و منافع که شکل میدهد به همکاری زور که بر حقوق باید متکی باشد، امنیت بیرونی و تفاهم درونی منافع اجتماع را باید در نظر بگیرد.

اگر ملت به تاریکی نگه داری شود، سیاست، منافع یک عده اشخاص مقتدر را تامین می کند؛ در حالیکه سیاست صنعت حل مشکلات برای خدمت بر ملت باید باشد تا پرابلم های به وجود آمده را به نفع ملت تنظیم ساخته به خشنودی همگانی تبدیل نماید و باید در خدمت کل باشد.

 

23 ـ مادر

 

امّا آن چی در روح سیاست فطرت طبیعی سیاست وجود دارد، به گونه های مختلف تظاهر کرده می تواند. یعنی گاه می شود با نیرنگها حقیقت را به شکلی نشان داد و گه تغییر داد به شکل دیگری در آورد؛ لاکن می توانیم بگویم فرد را فریب دادنش آسان است، اجتماع را هرگز.

 

لبخند خلق که سعادت پا بر جــــــا

سعادت خلق که دولت در ســــر پا

بشنو از من صــــــدای این هوا را           

آبادی خلق که دولت درمکان ملجا

 

    در اقتصاد چه اندازه ریا وجود داشته باشد، اگر عدد دو داشته باشیم و عدد دو دیگر را علاوه کنیم در هر شرط و در هر شرایط فقط عدد چهار در دست ما می آید. حتی هر نوع مکاره گری و هر نوع نیرنگ وجود هم داشته باشد عدد چهار فقط عدد چهار است در اقتصاد.

پس اقتصاد چیست؟

انسان با توجه به تمایلی که به خشنودی نیازهای خود دارد، کوشش می کند که با بکار بردن حداقل تلاش، حداکثر نتیجه را به سعادت خود دریابد.

این منطق، اقتصاد نامیده می شود.

فرد در تاثیرات هر مشرب خاص یکه قرار داشته باشد، مجبور است با این اصول رفتار کند. بدین ملحوظ اقتصاد علمی است رفتار و رابط انسان را با اشیای مادی مورد نیاز او که به رایگان در طبیعت یافت نمی شود، مطالعه و بررسی دارد.

مطالعه و بررسی در اقتصاد، درک، بیان و تا حدی پیش بینی رفتار اقتصادی را، انسان باید امکان پذیر بسازد و به بهبود رفاه مادی فردی و اجتماعی، کمک کننده باید باشد. بنابرین میتوان ادعا کرد که اقتصاد، قبل از هر چیز، به تجزیه و تحلیل و توضیح شرایط و روابطی که در قلمرو رفاه مادی قرار دارد، می پردازد.

اقتصاد بر خلاف علوم طبیعی، علم خالص نیست؛ بلکه مجموعه اصول و قواعدی است که تحت تأثیر اراده بشر قرار می گیرد.

بدین خاطر ملت های که درک و تحلیل و ارزیابی و بررسی  اقتصاد کشور را اهمیت داده باشند در سعادت و رفاه اقتصادی می رسند.

در زمامداری محمد ظاهر و رژیم های که بعد از محمد ظاهر حاکم در افغانستان شدند، بیشترین ناکامی در بخش اقتصاد داشتند و لاکن هیچگاه صدای هیچکس شنیده نمی شد.

ملت را در بخش اقتصاد صد مشت می زدند لاکن یک صدای فریاد ملت در گوش آنها نمی رسید. چونکه او صدا وجود نداشت.

فرهنگ ادراک اقتصادی در بین خلق مروج نبود. چونکه در اسلوب زندگی مردم ما علم اقتصاد اهمیت نداشت.

ادراک شرط های فقر و بیچارگی ملت افغانستان برای ملت وجود نداشت و همین حالا نیز وجود ندارد.

این اسلوب زندگی است که هم اکنون هم، بدبختی ها و مشکلات، وطن را از گریبان گرفته است لیکن برای بیرون رفت او کوچکتر فکر روشنفکری وجود ندارد.

خلق افغانستان ارزش و اهمیت نقش اقتصاد را در بدبختی و خوشبختی نمی دانند زیرا منطق «خدامهربان» را با خود دارند.

اقتصاد کم توجه ترین سوژه بین خلق افغانستان است. چونکه هنوز در عقل خلق افغانستان اهمیت اقتصاد شناخته نشده است.

اگر شناخته شده می بود بخش بزرگ بحث های علمی از سر اقتصاد صورت می گرفت.

انگیزه کودتای محمد داوود فقط اقتصاد بود.

گرایش جوانان در او زمان در دو استقامت سیاسی فقط اقتصاد بود و فقر بود و تنگدستی بود.

این دو گروه بدون در نظر داشت طبیعت جامعه، در جامعه افغانستان لباسی را پوشیدند، هماهنگ با فرهنگ جامعه و هماهنگ با حقیقت های افغانستان نبود؛ با او خطا سبب آغاز بدبختی ها شدند.

آنها شرایطی را سبب شدند اصلها ناپدید شد ریا با دهها فرهنگ ساختگی برای بدبخت ساختن ملت رواج شد.

 

اینجا ظاهر پرســـــــتی مد زمان

هر کس به ریا بسته وکار ویران

ایــــــــن واقعیت بین عامه و تام  

خورشید نیست ریا یک کارشـان

                                    

24 ـ مادر        

 

    کودتا نظامی چپگرا با همدستی اتحادشوروی وقت که صورت گرفت، چه جالب که مارکسیست های ما، در تلاش زندگی مرفه و رفاه شدند. در فانتزی های آن مردم، اتحادشوروی نجات دهنده از فقر و تنگ دستی بود.

قهرمان رویاها بود.

یگانه جنت آنها سیستم اتحادشوروی بود. آنها آرزو و رغبت قلبی در او سیستم داشتند. مگر جزء احساسات کور و دو آتشه بودن، چیزی خوب از او سیستم به گفتن نداشتند. منحصراً به طبیعتی که این مردم سیاست را آموخته بودند، منطق شان بمانند قشر روحانی کشور بود. چونکه آنها نیز ازبری بودند. آنها نیز تحلیل و کاوش را در عملکردها اهمیت نمی دادند. هر چه اتحادشوروی  می گفت آنها عمل می کردند.

 

    چرا اتحادشوروی از او مردم کار گرفت؟   در سال 1973 میلادی دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب حاکم اتحادشوروی وقت؛ یعنی حزب کمونست اتحادشوروی به رئیس استخبارات «کا.گ.ب» که یوری آندرپف بود دستور داد تا یک گزارش همه جانبه را با همکاری اقتصاد دانها ترتیب بدهد تا پالیسی دولت را سر از نو تنظیم کنند. گزارش آندرپف خواب های رهبران اتحادشوروی را ربود. او از آمد ـ آمد بحران اقتصادی بزرگ خبر داد.

همه جانبه گزارش مطالعه می گردد و تحلیل شده ارزیابی می شود و راه نجات جستوجو می گردد.

غرب اتحادشوروی مناطق پر تشنج بود از این جهت که ملت های اروپا شرقی تمایل زیاد به غرب داشتند و گرایش شان سوی غربی شدن بود. آنها جزء ضرر اقتصادی منفعتی به اتحادشوروی نداشتند.

شمال با برفها و یخ ها بسته بود. امکان اجرا بازارگانی از او مسیر پر قیمت بود.

مناطق شرق دور اتحادشوروی مسافت زیاد هر نو تجارت را پر بها می ساخت.

دروازه بحر سیاه یعنی گردنه های بحر سیاه دست تورکها بود که با حریت تام، اتحادشوروی از او استفاده کرده نمی توانست. چونکه مطابق به حقوق جهانی برای استفاده از او گردنه به کشورها حدود تعیین است. امتیاز بالا در دست ترکیه است او امتیاز در توافق‌نامه لوزان که در 24 ژوئیه 1923 در شهر لوزان سوئیس به امضا رسید و حقوقی شد.

بعد از جنگ جهانی دوم استالین تلاش کرد او توافق را بی اعتبار سازد. فشار ایستالین سبب شد رقیب قدیمی در پیمام ناتو شامل شد. از آن بعد، ترکیه در مقابل اتحادشوروی تنها نبود کشورهای ناتو با او بود.

این نقطۀ بود اتحادشوروی در آب های گرم رسیده نمیتوانست بناً آنگونه که ایالات متحده در اقیانوسها دست بالا پیدا کرد برای اتحادشوروی مشکل بود.

در نتیجه ایالات متحده به یک دیو اقیانوسها تبدیل شد؛ اتحادشوروی در خشکه باقی ماند. حال لازم بود این طلسم را بشکند ضرورت پیدا کرد یک راه پیدا کند.

دو کشور «ایران و افغانستان» باقی بودند باید برای نجات بحران اقتصادی و رقابت کردن با کشورهای سرمایداری استفاده می کرد. از سر این دو کشور تلاش داشت تا بازار جدید را در بازارگانی در جهان، جهت حل مشکلات اقتصادی بدست بیآورد. بدین اساس بیشترین توجه و دقت را به جنبش های مارکسیست ایران نمود؛ چونکه حزب مارکسیست ایران طرفدار میلیونی داشت؛ لاکن در فرهنگ دولتداری ایران روحانیون شیعه نقش تعیین کننده داشتند مشکل به اتحادشوروی می شدند.

از این خاطر که ایران با سیاست تورک های صفوی از قرن شانزده به این طرف در محور مذهب شیعه افتیده گی است.

اتحادشوروی در محاسبه، فرهنگ دولتداری ایران را ارزیابی کرد. از گرانی فرهنگ مذهب شیعه از ایران که متوجه به اتحادشوروی می شد، صرف نظر کرد. اینجاست یگانه راه افغانستان بود باید استفاده می شد.

به گفته انگلیسها افغانها خریده نمی شوند مگر به آسانی به کرایه گرفته می شوند.

 

25 ـ مادر

 

این منطق بهترین سبب بود تا اتحادشوروی به کرایه بگیرد. لاکن فراموش کرده بود مردم افغانستان یک پارچه نبودند که با یک پارچه گی بدست اتحادشوروی در کرایه می رفتند.

از جانب دیگر از جغرافیا این سر زمین که تاریخ این سر زمین را شکل داده است هراس داشت لاکن تصور کرد مشکل را حل ساخته پیروز می شود چونکه به اردوی نظامی اش اعتماد داشت.

حقیقت دیگر که در ذهن دکترین دور اندیش اتحادشوروی بود، او حقیقت، افغانستان را برای آنها باارزش می ساخت. او حقیقت «چهار راهی بودن افغانستان در راه تجارت جدید بود در آینده سرنوشت ساز در سیاست اقتصادی و سیاسی در منطقه می شد.»

افغانستان در راه تجارت ابریشم قدیم، بین کشورهای آسیامیانه و قفقازها، با آسیا جنوبی، منطقه ای بود که دو طرف را وصل می کرد. این استراتیژی از یک طرف نعمت بزرگ برای افغانستان است و از جانب دیگر میدان کشمکش سیاسی در راه تجارتی ابریشم جدید است.

راه جدید خط آهن.  

اتحادشوروی بادرنظرداشت ارزش افغانستان، افغانستان را انتخاب کرد.

استخبارات اتحادشوروی شرطها را در کودتا نظامی در کشور آماده کرد. او به تشنج زدن و عملی ساختن پلان کودتا، یک توطئه را شکل داد.

در پلان توطئه، ببرک کارمل و غلام دستگیر پنجشیری و سلیمان لایق نقش مرکزی داشتند. آنها با قربان دادن یکی از چهره های مشهور مارکسیست افغانستان، توطئه را در راه انداختند.

در او توطئه از رفیق های نزدیک شان میر اکبر خیبر را قربان داده کشتند. هدف شان با او توطئه، رژیم محمدداوود را سراسیمه کردن بود.

  

    (این معلومات بعد از پارچه شدن اتحادشوروی در تلویزیون های روسیه از جانب نظامیان اتحادشوروی که خاطرات شان را می گفتند داده شد. البته با شکل حادثه قتل خیبر حقیقت او نمایان می شود)

 

    محمد داوود بلکه از توطئه آگاه بود بلکه بی خبر بود قتل میر اکبر خیبر را بهانه گرفته عده از رهبران مارکسیست افغانستان را در زندان انداخت. هدف او نگه داری افغانستان بلکه از توطئه بود چونکه او نیت مسکو را می دانست لیکن ناکام شد چونکه توطئه شکل دیگر را به خود گرفت.

توطئه بعد از فروپاشی اتحادشوروی در مطبوعات روسیه بین سال های 1996 و 2000 با آب تابش افشا شد با تکرارها گفته شد.

 

 هرچه را تو میبینی نمای حقیقت؟

 عقل حاکم نباشــــد دیدند واقعیت؟

 بـــر دیدن واقعیت دید عقل شرط 

 بـدون دید عقل هر دیدید سلامت؟

 

    چرا کارمل رفیق نزدیک خود را قربان داد تا پلان اتحادشوروی تطبیق شود؟

قتل میراکبر خیبر بین حزب دموکراتیک خلق چه تاثیر داشت؟

آیا برای استعمال حفیظ الله امین، قتل میراکبر خیبر برای اتحادشوروی و کارمل لازم بود؟

میر اکبر خیبر همراه با معروف ترین چهره های چپگرای مارکسیست افغانستان، یعنی نور محمد تره کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی عضو گروهی بود که زمینه تشکیل نشستی تاریخی را در 11 جدی 1343 به شکلی مخفی، در منزل نور محمد تره کی فراهم کردند. این نشست به تاسیس سازمانی انجامید که نام «جمعیت دموکراتیک خلق افغانستان» را بر خود گرفت. اگرچه خود خیبر به دلیل شغل نظامی در این نشست حضور نداشت، ولی عملا این نشست به تشکیل حزبی «سوسیالیست دموکرات» تحت رهبری نور محمد ترکی انجامید که به دلیل نبود قانون احزاب در افغانستان در او زمان، از عنوان «جمعیت» بجای «حزب» استفاده شد. وقتی که میر اکبر خیبر در  28 حمل  1357 در کابل ترور شد 14 سال از تشکیل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و نزدیک به چهار دهه از فعالیت سیاسی خیبر می گذشت. این ترور وضعیت شکننده سیاسی افغانستان را به بحران کشاند، به گونۀ که کمتر از ده روز بعد، حزب دموکراتیک خلق افغانستان با همدستی استخبارات اتحادشوروی با یک کودتای خونین، محمد داوود را از مسند قدرت بیرون کرد و نظامی را پایه گذاری کرد که هیچ شباهتی با نظامهای گذشته در افغانستان نداشت.

 

26 ـ مادر

 

محمد داوود رئیس جمهوری افغانستان با شانزده تن از اعضای خانواده باوحشی ترین شکل کشته شد.

 

    میر اکبر خیبر در سال 1304 خورشیدی در ولایت لوگر در خانوادۀ کشاورز به دنیا آمد. او بعد از تحصیلات ابتدایی وارد دبیرستان نظامی شد و بعد تحصلات عالی را در دانشکده افسری «حربی پوهنتون» ادامه داد.

خیبر در کنار تعلیمات نظامی به مطالعات سیاسی پرداخت و مانند شمار زیادی از روشنفکران افغانستان در دهه های سی و چهل خورشیدی، به مارکسیسم علاقمند شد. از او زمان به بعد او یکی از افرادی بود چه به شکل مخفیانه و چه علنی به نفع جریان های فکری طرفدار سوسیالیزم ـ مارکسیزم فعالیت کرد.

او فعالیتها باعث شد که به زندان بیفتد و در زندان نیز با شماری دیگر از چهره سیاسی چپگرا مارکسیست آشنا شود. بعد از آزادی از زندان تماسها و روابط خیبر با همفکرانش گسترده تر شد تا اینکه او و سایر چپگرایان طرفدار مارکسیسم اقدام به تاسیس تشکیلاتی مخفی برای عضو گیری از میان روشنفکران خصوصا افسران جوان کردند و تلاش کردند تا حلقه های کمیته تدارک کنگره موسس یک حزب را سازمان دهند.

میراکبر خیبر یکی از نظریه پردازان برجسته حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود. او حزب که همان «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» بود به زودی دچار اختلاف شد و دو سال بعد جناحی از آن بنام جناح «پرچم» تحت رهبری ببرک کارمل انشعاب کرد. خیبر عضو کمیته مرکزی این جناج و رئیس شاخه نظامی آن بود. از این به بعد همواره حزب دموکراتیک خلق افغانستان با دو جناح «خلق» و «پرچم» در صحنه سیاسی افغانستان حضور داشت.

امّا اختلافات فقط محدود به تفاوت نظرها و عملکردهای دو جناح نمی شد. بلکه هر جناج به طور جداگانه هم، گرفتار اختلافات داخلی بود. این اختلافات گاهی تا حد بحرانی شدن وضعیت یک جناح پیش می رفت.

در جناح پرچم یکی از دلایل اختلاف، تفاوت نظر خیبر و ببرک کارمل رهبر این جناح بود.

مهمترین تفاوت دیدگاه این دو شخص، همان گونه که عبدالقدوس غوربندی از اعضای با سابقه حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کتاب «نگاهی به تاریخ حزب دموکراتیک خلق افغانستان» نوشته است، مربوط به نسبت منافع ملی و روابط بین الملل یا نسبت «ناسیونالیزم» با «اینترناسیونالیزم» بوده است.

یعنی به این معنی که خیبر بر اندیشه های ملی گرایانه تاکید داشته و استدلال می کرده است که حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید ابتدا با دنبال کردن منافع ملی، سعی در تقویت پایگاه اجتماعی خود کند و بعد با این پشتوانه در عرصه بین المللی تبارز کند.

ولی کارمل بر این عقیده بود که مشغول ماندن به مسائل داخلی، نتیجۀ جز انزوای حزب ندارد و حزب راۀ ندارد مگر اینکه با نزدیک شدن به قدرت های بزرگ، از فرصت های بین المللی بهره برداری کند.

البته آنطور که کارشناسان می گویند، تک رویها و بغضهای خود خواهی های شخصی هرکدام از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان را نیز سبب دیگر دانست و نباید از نظر دور داشت. ولی به هر حال حرکت ببرک کارمل به سوی رابطه هرچه نزدیکتر با رهبران شوروی و نزدیکی خیبر به محمد داوود رئیس جمهور ملی گرای افغانستان، نشان عملی تفاوت دیدگاه های آنها بود که ببرک کارمل را بر این توطئه سوق داده بود.

بعد از اینکه در سرطان سال 1352 محمد داوود با یک کودتای بدون خونریزی نظام سلطنتی را به نظام جمهوری تغییر داد، حزب دموکراتیک خلق افغانستان خصوصا جناح پرچم از این اقدام پشتیبانی کرد.

محمد داوود به عنوان رئیس جمهور جدید نیز متوجه گرایش های موجود در دو جناح حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود و با آگاهی از افکار و عقاید خیبر، تماس های نزدیکتری با خیبر داشت؛ در حالیکه رابطه افغانستان و اتحادشوروی در اواخر حکومت محمد داوود به سردی گراییده بود و اختلافات حزب دموکراتیک خلق افغانستان هم با محمد داوود روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. خیبر در جناح پرچم خواهان حمایت از محمد داوود و حتی انحلال جناح پرچم شده بود که این تقاضا ببرک کارمل را از چله می کشید.

اختلافات بین خیبر و کارمل به نفع ببرک کارمل تمام شد. هردو جناج حزب دموکراتیک خلق افغانستان یعنی جناح خلق و پرچم با رفع اختلافات بین کارمل و خیبر، مبارزه را به خاطر سرنگونی محمد داوود خان در پیش گرفتند.

 

27 ـ مادر

 

درست در همین زمان بود که خیبر از مسئولیت نظامی حزب کنار گذاشته شد و به نوشته بعضی از اعضای باسابقه حزب از سوی ببرک کارمل به مرگ تهدید شد.

غیر از ببرک کارمل در جناح پرچم، حفیظ الله امین در جناح خلق نیز یکی از رقبای سرسخت میراکبرخیبر بود. افغانستان شناس آمریکایی «سلیگ هریسن» در این باره معتقد است که حفیظ الله

امین به عنوان یکی از اعضای مهم جناح خلق، رابطۀ محرمانه با «ک گ ب» سازمان اطلاعاتی شوروی داشت، در حالیکه خیبر هم از جایگاه یک افسر دیگر ارتش افغانستان از حمایت «جی آر یو» یا سازمان اطلاعات ارتش اتحادشوروی برخوردار بود.

به گفته افسر متقاعد سازمان اطلاعاتی اردوی اتحادشوروی که در مطبوعات روسیه در یک کانال تلویزیون در 1996میلادی صحبت داشت، اتحادشوروی برای یک تحول در افغانستان، از اختلافات دو جناح استفاده کرد. میراکبرخیبر که برای مداخله شوروی مخالف بود قربان انتخاب شد تا با یک توطئه فضا شکننده سیاسی افغانستان را واژگون نماید. این پلان برای پلان های بعدی اتحادشوروی لازم بود. در او پلان، به گفته افسر اردو، ببرک کارمل و سلیمان لایق و غلام دستگیر پنجشیری نقش داشتند.   

   

    میراکبرخیبر ترور شد، تشییع جنازه وی را تبدیل به یکی از بزرگترین راهپیمایی سیاسی تاریخ افغانستان مبدل کردند. افغانستان تا او زمان چنین راهپیمایی بزرگ را ندیده بود. در روز تشییع جنازۀ خیبر، حدود 20 هزار نفر از هواداران حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کابل گرد هم آمده بودند و به همه ثابت کردند که آنها به گستردگی در تمام نهادهای اداری و نظامی دولت رسوخ کرده اند و قدرت هرکاری را دارند؛ حتی کودتا، انقلاب و کشتن رئیس جمهور محمد داوود را!

جنازه که در شانه های قاتلها به قبرستانی برده می شد، استخبارات اتحادشوروی پلان کودتا را ترتیب می داد و در هر گوشه از افغانستان پرچمی های ساده دل با ریختن اشکها بیشتر بر رهبری ببرک کارمل نزدیک می شدند و روح شان را تسلیم می نمودند.

از راهپیمایی بزرگ حزب دموکراتیک خلق افغانستان محمد دادود رئیس جمهور افغانستان بر وحشت انداخته شد تا با تصمیم های بدون تفکر به دام انداخته شود.

خیبر را کی کشت؟

حقیقت چیست؟

چرا مرگ خیبر در عصر بیست تاریخ افغانستان و در تاریخ دنیا  اهمیت دارد؟

اهمیت مرگ خیبر:

1 ـ خیبر با مرگ خود، سبب جنگهای داخلی افغانستان شد.

2 ـ خیبر بامرگ خود از دو دولت بزرگ دنیا، اتحادشوروی را به تاریخ سپرد.

3 ـ خیبر با مرگ خود چهرۀ دنیا را تغییر داد.

کشته شدن خیبر:

عبدالقدوس غوربندی، عضو کميته مرکزی حزب، مربوط جناح پرچم، شام 28 حمل 1357 به منزل ميراکبر خيبر در ميکرويان کهنه می‌ آيد و بعداً با ميراکبر خيبر قدم ‌زنان تا کارته وزير اکبرخان می ‌روند. ميراکبر خيبر تنها بر می ‌گردد و در برگشت «بعد از دو یا سه صد متر» در ميکرويان دوم در مقابل مطبعه دولتی حوالی نه شب ترور می ‌شود. قاتلين او تا امروز ناشناخته باقی ماندند.

از دیدگاه طرفدارهای کارمل انکشتها به سوی قدوس غوربندی و حفيظ‌ الله امين نشانه می ‌روند. قدوس غوربندی يگانه عضو کميته مرکزی جناح پرچم بود که تا اخير  اقتدار حفیظ الله امین وزير مقتدر تجارت وی باقی ماند. وی بعد از 6 جدی 1358 با همين جرم نزديک به ده سال زندانی شد.

پرسش اول اينست: چرا مسئله ترور ميراکبر خيبر در دوران حاکميت ح د خ، بررسی نشد؟

چرا قاتلين او افشا نگرديد؟

فرض کنیم امین و غوربندی دست داشتند چرا در دوره اقتدار کارمل در سر او دوسیه کار نشد؟ در حاليکه سليمان لايق و دکتر نجيب‌الله از پيروان خط ميراکبر خيبر بودند و همچنين سليمان لايق خسربره ميراکبر خيبر بود.

اين پرسش هنوز بی ‌پاسخ مانده است.

به نظر بسياری از آگاهان سياسی سر نخ بسياری از حوداث به ترور ميراکبر خيبر ارتباط دارد و این حادثه بین خود پرچمی ها سازمان یافت بلکه با دستور سازمان اطلاعاتی اتحادشوروی.

 

28 ـ مادر

 

برای سوالها هیچکس پاسخی قطعی ندارد؛ چونکه بعد از پیروزی کودتا مارکسیستها، این دوسیه زیر بررسی گرفته نشد.

چرا نشد؟

خود این روش نشاندهنده آن است اگر راز این ترور افشا می شد قطعآ به ضرر مارکسیستها می گردید. ولی آنچه که مسلم است تشییع جنازه میراکبر خیبر تبدیل به یکی از بزرگترین راهپیمایی های سیاسی تاریخ افغانستان شد که در آن حدود 20 هزار نفر از هواداران حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کابل گرد هم آمدند و به همه ثابت کردند که آنها به گستردگی در تمام نهادهای اداری و نظامی دولت رسوخ کرده‌ اند و قدرت هر کاری را دارند.

پرسش جاندار این است: «در تشییع جنازه میراکبر خیبر که اشتراک داشتند چند تن از اعضا حزب از عقب پردۀ این ترور آگاه بودند؟ افغانستان کشوری است به زبان دادهها به زبان آورده می شود نه عقل یکه بعد از بررسی به زبان حکم کند.»

رهبران هر دو جناح حزب دموکراتیک خلق به اتهام مشارکت در میتینگ و تظاهرات بر سر جنازۀ میراکبر خیبر دستگیر شدند.

تظاهرات و سخنرای های آنها بر سر جنازه از نظر حکومت محمد داوود تحریک ‌آمیز و غیرقانونی محسوب می ‌شد.  این عمل محمد داوود تا اندازه معصوم بودن اش را در ترور خیبر نشان میدهد برای اینکه اگر محمد داوود دست بر ترور خیبر زده بود چرا نظر هرکس را بر خود آورده سبب مقصری را نشان می داد؟

آیا محمد داوود از داخل جناح خلقی و پرچمی تا این اندازه بی خبر بود؛ ندانسته جنازه خیبر را به یک نمایش سیاسی صحنه سازی کرد؟

میراکبر خیبر از جناح پرچم و مسئول این جناح در بخش نظامی بود که همچون حفیظ‌ الله امین در جناح خلق، افسران و نظامیان را در ارتش و پولیس به عضویت حزب جذب و تنظیم می ‌کرد.

در مورد ترور خیبر که در واقع به کودتای حزب دمکراتیک خلق در 7 ثور 1357 انجامید از سوی هر دو جناح نظریان متفاوت ارائه می ‌شود.

 

    7 ثور 1357 شروع بدبختی های افغانستان محاصر!   عبدالقدوس غوربندی از هواداران بعدی امین در حزب که نخست در جناح پرچم بود، ترور خیبر را به ببرک کارمل ارتباط می‌ دهد و کارمل را مسئول قتل او می‌ خواند. هوادارن کارمل از دست داشتن امین در قتل خیبر سخن می ‌گویند و برخی هم حکومت محمد داوود را متهم به قتل خیبر می ‌کنند.

امّا در ادعا و تحلیل دیگری قتل خیبر مبنی بر دستور گلبدین حکمتیار وانمود می ‌شود. وحید مژده از اعضای اسبق حزب اسلامی به نقل از یک منبع استخبارات اين حزب، ترور خیبر را بدستور حکمتیار برای پیش گیری از کودتای کمونیستها می‌ خواند. او از قول منبع استخباراتی حزب اسلامی در این مورد می ‌نویسد:

«من هم عضو گروهی بودم که از سوی حکمتیار برای کشتن رهبران حزب دمکراتیک خلق دستور داشتند. دو جوان کم سن و سال به نام ‌های عبدالصمد کوچک و داکتر لطیف از جمله کسانی بودند که باید این نقشه را عملی می‌ کردند. آن دو در استفاده از اسلحه آموزش دیده بودند. دلیل این دستور از سوی حکمتیار آن بود که افسران مسلمان در ارتش به این باور بودند که اگر کمونیستها (مارکسیستها؛ خلقی ها و پرچمی ها) دست به کودتا بزنند هیچ کس جلو پیروزی آنان را نخواهد گرفت؛ زیرا پست‌ های حساس نظامی در اختیار آنان بود، بنابراین یگانه راه این بود باید رهبران این حزب کشته شوند تا این کودتا لااقل به تعویق بیافتد. ما در تنگنای زمان چارۀ جزء این کار را نداشتیم زیرا داوود مغرور و نادان بود در حالی که کمونیستها مصمم به سرنگونی وی بودند.»

مژده از قول آن منبع بلند پایۀ سازمان اطلاعات حزب اسلامی حکمتیار که نامش را فاش نمی ‌کند ادامه می ‌دهد که لطیف و صمد نخست برای کشتن کارمل کمر بستند امّا آنها انعام‌الحق گران را اشتباهاً به جای کارمل ترور کردند، سپس آنها چند ماه مخفی شدند و بعداً برای قتل خیبر اقدام کردند و خیبر را کشتند.

دکتر لطیف اندکی بعد از کودتا در دانشگاه کابل به عنوان اخوانی دستگیر شد و بدون آنکه کسی بداند او خیبر را کشته است، در پلیگون پلچرخی مثل هزاران تن دیگر سر به نیست شد و عبدالصمد کوچک در جنگ با کمونیستها در غزنی با بم دستی خودش کشته شد.»

در این ادعا سوالات زیاد پیداست جواب ندارد بطور مثال: در او زمان حکمتیار چه اندازه امکان این عمل را داشت اگر که یک استخبارات کمک نمی کرد؟

 

29 ـ مادر

 

اگر در عقب حکمتیار استخبارات پاکستان یا کدام استخبارات دیگر ضد اتحادشوروی بود چرا حادثه های بعد از ترور را «قبلاً» همان کشورها مطالعه کرده نتوانستند؟ چونکه این ترور دست اتحادشوروی را در داخل افغانستان دراز ساخت.

فرض کنیم استخبارت یکه در عقب حکمتیار بود تا خیبر را ترور کند و با ترور خیبر استخبارات اتحادشوروی کودتا کند و بعد حفیظ الله امین را استعمال نموده داخل افغانستان شود و بعد در افغانستان در جنگ درگیر شود و بعد شکست خورده از صحنه تاریخ دور شود، اگر اینگونه تصور کنیم بگمان اغلب این سناریو را نه کدام استخبارات پیشبین شده می توانست و نه سازمان داده می توانست.

منطق قبول نمی کند.

تنها یک منطق حکمتیار را به دست داشتن در ترور خیبر می کشد آن هم خیلی ضعیف.

او منطق «استخبارات اتحادشوروی از پشت پرده که خود حکمتیار بی خبر بود او را استعمال کرد تا شرط ها را با وی مهیا کند.»

اگر این طور فرض کنیم چرا عوض حکمتیار کارمل را استعمال نکرد؟ او که در دست اش بود کار ساده بود.

اگر به این شکل بود چرا بعد از پیروزی کودتا، مارکسیستها دسیه خیبر را زیر بررسی نگرفتند آیا اتحادشوروی مانع می شد؟

اگر در ترور خیبر دست حکمتیار را بیرون کنیم قویترین دست یکه باقی می ماند دست کارمل یا امین است.

در هر حال، هر منطق را بررسی کنیم یک حقیقت را می بینیم، «خیبر قربان بود تا ترور شود.»

قویترین منطق که سوالش جواب ندارد اگر کارمل یا امین دست نداشت چرا برای پیدا شدن قاتل خیبر بعد از پیروزی، قدرت که در دست شان بود اقدام نکردند؟

چرا این دوسیه را بسته کردند؟

اگر امین دست داشت کارمل چرا فداکاری به امین کرد؟

اوکه رئیس جمهور افغانستان شد چرا حفیظ الله امین را در قتل میراکبرخیبر افشا نساخت؟  

منطق قبول می کند؟

فرض کنیم از بین حزب در قتل خیبر دست وجود نداشت در او صورت چرا دوسیه قتل خیبر را بسته کرد؟

فرض کنیم رئیس جمهور محمد داوود و یا گلب الدین حکمتیار قاتل میراکبرخیبر بود چرا این حادثه تاریخی افغانستان را افشا نساخت؟

حقیقتیکه وجود دارد بمانند مرگ خیبر بیشمار توطئه سیاسی در افغانستان انجام شد لیکن آنچه سناریو کردند ملت به منطق او سناریوها هر توطئه را دانست نه رئالیست.

در حقیقت، حقیقت پنهان بود. از اینکه در خلق افغانستان کلتور تحقیق وجود ندارد هر دروغ در جان ملت زده می شود.

 

    تا شب کودتا رئیس زاده و زلیخا از چشمان بزرگها دور، به همدیگر دلدادهها شده بودند. وعده یکه رئیس زاده داده بود به زودی رئیس بابا را در جریان می ماند و با او عروسی می کرد.

شب کودتا که فردا کودتا می شد کس در جریان نبود. مثل دیگر شبها، عاشقان غرق فانتزی شان بودند. یار به بهانه چای در آشپز خانه آمد نگار را اشارت داد، بیرون بیاید منتظرش است.

هوا زیبا بود. مهتاب روشن بود. باد ملایم وزیدن داشت.

درختان، برگ های شان را در رقص آورده بودند. آنها به نرمی می رقصیدند. گلها با جنبیدنها، زیبایی شان را رخ می زدند.

رئیس زاده در گوشه از حویلی زیر یک درخت که اطراف پر از گلها بود منتظر زیبا بود. نازنین به بهانه چای آوردن با فنجان چای نزد عاشقش آمد. او فنجان چای را پیش کرد مگر دلباخته به چشمان زیبای آبی غرق بود زیبا به چشمان رئیس زاده اش.

فنجان چای دست لاله بود مگر چشمها راز عاشقی را بیان داشتند. تشنه گی چای نبود، بهانه بود چای به دیدار، با چشمها مثلیکه:

 

      غرق بودن دلدادهها باچشمان شان

      چوعندلیب به گل هوس توفان شان

      هنگامـۀ صـــــــــــحنه او اوان گام 

       تصـابــــــــی صحنه او دکان شان

                        

    دلداده نوک موهای نگار را بوسید، بوی کرد و گفت: می خواهم دم بادهای امشب مهتابی را بگیریم که این همه نسیم زیبا در موهایت نپیچد تا پریشانش نکند.

دلم می خواهد با ساکنی موهای زیبایت، بوی شیرین شان را بوسیدن کنم.

 

30 ـ مادر

 

      چون بلبل ره عشــــــق یافتم در بوستان

      رویت را دیدم جام باده و لــب با خندان

      گفتم زمی بنوشمت زلب فرفر شد زلف 

      جنبیده گفت میرقصم در اولحظۀ نوشان

 

    بگذار امشب مواظب موهای زیبای تو باشم حتی اگر باد موهای ته پریشان هم نکند.

شاخه های درختان تمایل دارند از موهایت زیبایی ها را بربایند، بر من نزدیکتر شو زیبایی های تو را با کس تقسیم کرده نمی توانم.

 

      چون گل روئیدی بین انبوۀ خــــــــــــــلنگ

      زلفان زیبایت شــــــــد رقصیده آب و رنگ 

      رشک حریفان شـــــــــــــــــد باد کنار زلف    

      هوای شان رنگ رنگ دیده شان تنگ تنگ

    

    این همه زیبایی در شعرهای امشبم هوش ام را پاشیده اند لااقل موهایت را ببند شعرهای امشبم به باد نروند.

  

      پیچید با رقــــص باد در کنار هوش من

      زلف دلربای تو در مســـــتی جوش من

      هوشم را ربوده کرد با عبیرو پونه بوی

      بوی زیبا را بخشید به جان وآغوش من

   

    حکایت عاشقی ما همان داستان پروانه هست در سر زمین ناشناختۀ عشق تا سرحد سوختن پرواز دارد تا که نفس در جان دارد.

این منم در عشق تو.

 

      چو پروانه من هستم سوختن را نمی دانم

      بسوزم باز می گردم تو را شمعم می دانم

 

    گل، فنجان چای را آهسته در دست یار ریخت تا به هوش آید مگر گرمی چشمان زیبای آبی، گرمتر از گرمی چای بود. غرق شده بود گفت: چه اندازه آتش گرم هستی نمی دانی که.

کی من در گرمی زیبایی تو گرمی چای را حس می کنم؟

من را نمی شناسی که.

 

      تو یک آتشی شراره دار در عشق

      شرزیبایی توست غرقم اندر عشق

 

    درست مثل یک شمع آرام، قطره ـ قطره آب میشم، می ریزم از زیبایی تو.

مگر ساکنم آرام و ساکتم در این شب زیبای مهتابی مقابل این چشمان زیبای آبی.

آشوبم مکن فقط بگذار عکس ات آرام و نرم طی دلم بیفتد.

 

      گفتم ببینمت با درد اشـــــــتیاق  

      چهرۀ زیبایت را ای گلی براق

      ز دل دیوانه ام از رخســـار تو 

      مستم از بهر تو ای زیبای طاق

 

    بی تو حیات، پائیز طاعون سرخ بی مهر است مثل موسم برگ ریزان که، در ریشه درختان زردی رسیده باشد و بی آبان که هر شب آذر و جهنم باشد دراز، مثل شب های یلدا.

 

      من زشراب مستت بامنظورببینمت

      مثل من بگردی بگــــــــویم دیدمت

   

    از التفات های یار نگار بی حال شد و مایل به سینۀ او شد می خواست سر را در سینه او بگذارد فنجان چای در زمین افتید به پارچه ها شکسته شد. گل با تشویش زانو زد تا توته های فنجان را جمع کند. از این رو که مقام اش را می دانست فقط او یک خادمه بود. با گریان در جمع کردن شد یار مقابلش زانو زد، با دو دست موهای زیبای خرمایی را از دو طرف گونه ماساژ داده دستها را سر نگار برد. شقایق که در زمین می دید گریان می کرد سر او را عقب برد تا روی او را ببیند تا چشمان زیبای آبی به چشمان رخ شود گفت: چه گریان داری تقصیرات من را چرا بدوش میکشی؟

 

31 ـ مادر

 

همه قصور از من بود. من هوش تو را ربوده بودم. فنجان در او حال در زمین افتید شکست.

چه ارزش فنجانها مقابل این چشمان زیبا دارند؟

در حالیکه جان رئیس زاده قربان شود تو برای من رنگ های حیات را آموختی. آیا یک پارچه فنجان بهاتر از ارزش من است که تو ارزش قایل شدی؟

زلیخا با گریان گفت: می ترسم خانم از وقوع این حادثه خبر شود من را زیر سرزنش می گیرد. گاه به زنده بودنم ندامت دارم. زهر زبان زخم شدید در دل دارد میدانی؟

یار خود را نزدیکتر کرد سر نگار را در سینه گرفت از موهای خرمایی بوسید گفت: من را ببخش تا امروز دقت در این باریکی  نداشتم. مادرم به این اندازه خود را نزد شما ظالم نشان داده بی اعتبار کرده است، عیب اوست. اگر خبر می شدم هرگز راحت نمی بودم. از این روکه گل اگر نوازش داده شود در گلستان تازگی می آورد.

اگر که باغبان دقت به روش اش نداشته باشد افسردگی گل، باغ پیرا را بی اعتبار می سازد.

خاطرت جمع باشد سر از امشب هر زهر زبان به تو نی من را زخمدار خواهد کرد. هرگز فرصت نخواهم داد تا زیبای من اذیت ببیند.

یار نگار را بلند کرد از رخسار زیبای وی بوسید گفت: در دستشو برو بعد در آشپزخانه بیا که من آن جا می باشم. فنجان را خودم می برم میگم که من شکستم. دو باره خواهش می کنم چای تازه بر من بیآوری و دو باره به بهانه چای نوشی، تو جانم را این جا می آورم تا امشبم با بوی تو آراسته شود.

گل در مستراح رفت، از آنجا در آشپز خانه رفت. در آشپزخانه رئیس زاده منتظر او بود با تبسم گفت: زلیخا فنجان را شکستم اگر لطف کنی کدام گیلاس چای بر من بیاری خوش می شوم.

در او اثنا مادر زلیخا هدایت داد چای تازه به رئیس زاده ببرد مگر خانم منزل در آشپز خانه آمد، هر کس با احترام ایستاد شد پرسید خیریت است در چه موضع صحبت دارید؟

فرزند خندید گفت: کاهل بودن من، فنجان را دو پارچه کرد آوردم پیاله چای تازه بنوشم.

مادر گفت: جانت زنده باشد فنجان چی؟ دارو نادار قربانت باشد؛ رخ به زلیخا کرد گفت: بریم کاریت دارم.

مادر زلیخا به رئیس زاده گفت: آقا چای را کجا ببرم؟

رئیس زاده زیر درختان را نشان داد و با رمز زیرکانه منتظر بودن را به نگار رساند. زیبا با خانم در بالا منزل رفتند خانم هدایت داد تا البسه های انباری را دو باره ترتیب دهد. زیرا به فردا که محفل زنان در منزل یکی از دوستان بود البسه ها را تیت پاش کرده بود تا مناسب به محفل البسه را ترتیب کند. به زلیخا گفت: منظم ترتیب کن بعد البسۀ را نشان داد تا اتو کند و گفت: می روم لحظۀ با رئیس زاده می باشم. زلیخا با احترام سر را پائین آورد گفت: چشم خانمم!

خانم نزد فرزند رفت که در زیر درختان منتظر نگارش بود گفت: شب زیباست فرزندم.

رئیس زاده با رسم احترام سر را پایان خم نموده جواب داد: بلی مادر شب خوش است امشب. مادر نزدیکتر شد دست راست را سر شانه چپ فرزند گذاشت گفت: آرزو دارم در چنین شب های زیبا عروسم با تو باشد. دیر زمانی می شود با چشم ترصد دارم تا به فرزندم عروس زیبا از یک خانواده اشرافی که نامدار کشور باشند بیابم. مطمئن باش برازنده به فامیل و شهرت ما پیدا شد لحظۀ درنگ نخواهم کرد. در این کار تاخیر داشتن خطاست.

رئیس زاده قرقره بلند کرد گفت: آری مادر جان! از این که زیاد دوستم دارید حتی لازم نمی بینید در حیاتی ترین بخش زندگیم تفکر کنم. تصمیم بگیرم. رجولتم را آشکار کنم. از این سبب که هراس دارید ناراحت میشم. کوشش می کنید زندگیم تلخ نشود. بدین خاطر عوض عقل من، شما تفکر می کنید. چه زیباست مادرجان؟

جای تصمیم های من شما پلان می گیرید چه عالیست مادرجان!

رجولتم را شما ظواهر می سازید چه کار نیک است مادرجان!

از شما سپاس نکنم تسلیم به مهر مادری نباشم خطا کار اولاد نمایان می شوم آیا حقیقت نیست؟ باید مقابل این فرهنگ صدا نداشته باشم مبادا خدای نخواسته دل والده صاحب نشکند. مبادا در دعای بد شان گرفتار نشوم. چونکه والدین به دنیا آورده اند. حقدار اند مطابق ذوق آنها باید حیات داشته باشیم.

 

32 ـ مادر

 

به گفته رسول الله «جنت زیر پای مادران است» فقط در زیر پای مادر خود جستوجو گر باید باشم. اگر که به خواستم عروس بگیرم اگر که او دختر مادر اولادهایم شود نباید ارزش داشته باشد تنها جنت را در زیر پای مادر خود باید دیدن کنم آیا این طور نیست فرهنگ ما؟

چه درد دارد یک مادر یک مادر دیگر را شکنجه کند؟

آری می دانم مطابق شوق شما مطابق ذوق شما باید رفتار کنم تا آسی اولاد معرفی نشوم تا دیگران در عقبم آثی گویی نکنند.

مادر از باریکی سخن رئیس زاده بوی نمی برد تا ادراک باریکی را می کرد. او فقط به دنیای خود افتیده بود. او از دیدگاه خود روان بود گفت: آری دختری باشد در فامیل نجیب با ثروت بزرگ شده باشد. کلتور او حرف که از زبان ما می برآید قبول و احترام کند.

فرزند با تبسم گفت: یا دنیای خود را داشته باشد؟

فکر و ایده آل خود را داشته باشد؟

یا خود را در مقام خانم منزل دیدن کند؟

چونکه از فامیل نجیب زاده می آید در آن صورت اسلوب کشمکش تان به چه شکل خواهد بود؟

خانم با افتخار گفت: از روز اول در تربیت می گیریم. هر قاعده خانواده را آموخته مدیون می سازیم تا هر چی ما گویم بپذیرد.

اولاد با قهقهه: والده ام چه صاف ملکه هستند می خواهند دنیا را با تمیزی ذهن و اخلاق پاک شان مطابق رغبت شان در بیآورند. در حالیکه زندگی پر از سرپریز است باید منتظر بود. آن چه والده محترمه آرزو دارند همباز با ایده های والده های زیاد در جامعه است که با این شیوه مفکره، تمنا دارند اولادها و عروس ها و اولاد زاده های شان مطابق قاعده های عقل آنها رفتار و زندگی کنند. در حالیکه بین مسافت دو نسل هر چی تغییر پذیر بوده می تواند. از این که اولادهای شان را بیشتر از جان شان دوست دارند هرگز تلاش نمی کنند با عروس تقسیم کنند.

دایما توقع دارند تنها از ایشان باشند. با اولاد، عروس و عروس زاده هم باید تنها مال شان باشند. این نیت و این سرشت اخلاق و این فرهنگ سر آغاز جنجالها اضطرابها و کدرها بین فامیلها شده می تواند؛ از این روکه در همچون فامیل والدین جایگاه شان را درک نمی کنند. خطا که وجود دارد هر چی را مربوط به خویشتن می دانند با منطق یکه به دنیا آورده اند. به این طرز رفتار دارند آیا این اندیشه و این اخلاق یک خطا نیست؟                                   

امّا کمی دقت کنند درک خواهند کرد به دنیا آوردن سبب مدیون شدن اولاد به والدین نیست. سبب اینکه قاعدۀ تکامل وادار می سازد تا تکثر کنند. چیزیکه ارزش این حیات دارد بعد از به دنیا آوردن ادراک مسئولیت هاست تا هر کس جایگاه خود را بداند تا عدالت برقرار شود.

اگر محترمه والده صاحب با بررسی و تفکیک علمی موضوع، در وقوع حقیقت دقت کنند فکر می کنم بر دایم سلطان سر اولاد و عروس و اولاد زاده های شان شده می توانند.

یعنی بگذارند من تفکر کنم و تصمیم زندگی ام را بگیرم، تا انتخاب به ذوق دل کنم و تقاضا کنم بزرگها انتخاب ام را ارزش داده احترام کنند و به عروس شان حق قایل شده حقدار بدانند.

بزرگان باید جایگاه شان را با او روش در قله از سعادت در بلندی به قلب ما برسانند تا دایما ما مدیون اخلاق شان باشیم تا حرمت و عزت شان وزن قوی در اخلاق ما داشته باشد تا که با بر قراری عدالت سعادت تامین شود. باید بگویم هر کس به خود اعتماد کند تا دنیا جهنم نگردد.

 

      اعتماد به خود بکن مواد آبادانی

      کلید حل مشکل این آب درمانی

 

    خانم از گفتار رئیس زاده بلکه چیزی درک کرد یا حدس دیگری زد گفت: خو من دختری انتخاب می کنم به پسند فرزندم باشد.

راست بگویم دختر زیبا پیدا نکردم امّا حتمی در مرادم میرسم. من عروسی می آورم زیباتر از هر دختر منطقه باشد تا هر کس هوس کند.                                     

رئیس زاده مکث کرد گفت: یا فرزند شما دل به یک خادمه باخته باشد؟ اگر قلب ربوده شده باشد حریت دارد که با آزادمنشی حرکت کند. کس مانع در مسیر آزادگی قلب شده نمی تواند که دستور بدهد.

آن چی شما صاحب هستید جان رئیس زاده است قربان شما شود. امّا نجابت دل جایگاه خود را دارد. او اصالت دیگران را دیدن می کند باید به مقام نجیب اش حرمت داشته باشد.

 

33 ـ مادر

 

قلب دیوانگی دارد با حریتش. چونکه با سرشت یکه دنیای خود را دارد با حریت تام خود را دانسته، با آزادمنشی خود را آراسته می بیند. چه اندازه نا دانسته در سد این خواست رفتار شود، آیا مکفوف بودن را گواه نمی شود؟

خانم با حیرت و شکفتها سوی فرزند دیدن کرد گفت: یا که رئیس زاده با این احتشام و مقام اجتماعی، دل را به کدام خادمه کدام منزل داده است؟ در او صورت هر کس از اجتماع تمسخر نمی کند؟ آیا نجیب زادۀ من جایگاه اجتماعی را فراموش کرد که این طور می گوید؟ یا شوخی ظریف است در این شب زیبای مهتابی؟

رئیس زاده برگ از درخت را می گیرد با وی با گلها بازی می کند می گوید: والده عزیزم دیدن کنند جوهریکه در نجیب زادگی گل هاست هر جا که هستند مقام اعلای دارند. قلبها در تسخیر اینها اند.

چه فرقی می کند در باغچه کدام سلطان باشند یا در منزل رئیس زاده باشند یا در کدام آوارگی از چشمها دور در دشت صحرا؟                                              

آیا قدرتی وجود دارد ذره از اعتبارشان را و ارزش شان را و مقام شان را پایان بیآورد؟ مهم در انسان جوهر درونی است که مثل گلها نجیب زاده می سازد نه پایگاه اجتماعی مصنوعی که با امکانات مادی و یا قدرتی در میان آمده باشد.

اگر در نجیب زادگی جوهر درونی وجود داشته باشد مثل والده ام از مسیر فقیری به ثروت رسیده، منزلت را بین اشراف زادهها جایگزین ساخته، جایگاه و مقام پیدا کرده می تواند.

نباید شما که قبله به من هستید دیروز تان را فراموش کنید. از این روکه چنین شیوه اخلاق، اصالت شما را بین دیگران کم رنگ می سازد. در چنین سرشت، رئیس زاده تان ناراحت می گردد والده عزیزم.

بگذارید دایم یک چشم در عقب داشته باشیم تا گذشته را دیدن کرده، در مسیر زندگی اندرز گرفته، اعتبار مان را بین اجتماع تقویت بدهیم. شما با دل جان به حریت دل رئیس زاده تان احترام کنید. چونکه قلب با استقلالیت، دنیای خود را دارد و همه زیبایی ها را با خود آراسته دارد.

در او اثنا زلیخا می آید با احترام می گوید: خانمم تلاش کردم هر چی به خواست تان شد. امید دارم خرسند می شوید و به زمین دیده ایستاد می شود.

رئیس زاده به سیمای زلیخا دیدن می کند به والده صاحب می گوید: قلب من که حریت دارد با آزادمنشی به گلی رفته است بهترین جوهر دنیا را دارد.

به بویی تسلیم شده است زیباتر از بوی گلها را دارد.

به اخلاقی اسیر شده است قشنگترین رفتار جهان را دارد.

او یک کان ثروت است.

او یک معدن غنیمت است.

او یک نجیب زاده است پاکتر از همه نجیب زادهها.

او سلطانم است. او پارچه جانم است. او یک گل زیبایم است. او زندگی من است والده عزیزم.

مادر با خنده می گوید: ببین زلیخا رئیس زاده پنهانی از ما ـ شما عاشق شده است. گوشزدم باشد راز را دانستی آگاه یم بساز.

زلیخا بی صدا بود مگر با غرور بود. او ـ او لحظه بهترین التفاتها را شنیده بود. او یک بار دیگر مطمئن شده بود از هر حرف رئیس زاده! چونکه گفتار رئیس زاده برای او اطمینان را داده بود. در او اثنا صدای مادر او شنیده شد گفت: کجایی دختر؟            

گل نزد مادر رفت. خانم با رئیس زاده در بالا منزل در سالن رفتند. او شب که او شب، شب کودتا بود در حیات زلیخا خاطرات زیبا شده بود. او خاطره همیشه با او بود.

همه این خاطرهها را در لحظه یکه با غرش ابرها بیدار شده بود با اشک چشمان پیش روی دیدگان خود آورده بود.

 

    شب کودتا که فردا کودتا می شد مثال شب های دیگر بود. ملت همه آرام، ساکن و راحت بودند. تا همان شب در سرتاسر افغانستان کس شب می رفت یا روز می رفت کوچکترین ناراحتی را نداشت. چونکه امنیت در سرتاسر کشور برقرار بود و کلتور خلق افغانستان با کلتور مهمان نوازی فضا خوش و شیرین را سبب بود. یعنی یکی از کشورهای ساکن و آرام دنیا بود امّا اکثریت خلق فقیر ـ بیچاره بودند چونکه کشور از اقتصاد عقب افتیده بود. او عقب افتیده گی سبب کودتاها بود.

فردا شد. کودتا صورت گرفت. در شروع خبر اغتشاش کوچک را به رئیس جمهور رساندند. رئیس جمهور امر داد تا بخش از قوای مسلح در نظم شهر بیرون از قطعات شوند. اغتشاش صنیع بود (ساختگی بود) اغتشاش را به رئیس جمهور حادثه بزرگ گفته بودند. خبر اغتشاش را که بخش کردند مقصد داشتند باید هدایت و امر رئیس جمهور صادر شود و رئیس جمهور فریب  خورده شود.

 

34 ـ مادر

 

این کار را در بین اردو ترتیب دادند.

قطعات که از قرارگاهها بیرون می شدند مستقیم در ارگ ریاست جمهوری و نقطه های اساس و استراتیژی شهر حمله می کردند. آنها یک ـ یک مناطق مهم را تصرف کردند.

در مقابل آنها ارگ مدت کوتاه مقاومت کرد مگر با شمول کوچکترین طفل خاندان رئیس جمهور همه به وحشی ترین و نامرد ترین شکل کشته شدند. او وحشت تا او زمان در تاریخ کشور مثال نداشت.  

با پلان، قدرت با سازمان دهی «کا،گ،ب» توسط دو آتشه های مارکسیست افغانستان گرفته شد. آنها تا او روز کودتا، بخش اردو را در پایتخت از خود کرده بودند. محمدداوود رئیس جمهور از کار آنها در داخل اردو خبر نبود. سر از او روز دوره سیاه در تاریخ افغانستان آغاز شد. با کودتا مصیبتها تسلسلی تقدیر ملت را اسیر گرفت.

کشور با دستگاه رادیو یک کانال تلویزیون داشت. نشرات تلویزیون چند ساعت معدود در شب در پایتخت بود. از آغاز کودتا مدتی در همان روز رادیو خاموش بود. شام همان روز در تلویزیون و رادیو سرودهای حماسی گذاشته شد و آوازه کودتا در سرتاسر کشور رسید

سر از آن روز هر ارزش خلق افغانستان سیاسی ساخته شد. از جمله او ارزشها ادبیات و شعر نیز سیاسی شد. سر از او روز از نام شعر انقلابی سروده ها حماسی شد لیکن کیفیت شعر از بین رفت.

خاندان رئیس جمهور با فجیع ترین حقارت نام بد ساخته شد.  دهشت و وحشت ساختگی، از اسم او خاندان به ملت پیشکش شد و تبلیغ شد. لاکن در اصل خلق پرچم اخلاق آینده شان را بیان می کردند چونکه هر چی از اسم رئیس جمهور مقتول گفتند در نزدیکترین زمان خود شان انجام دادند.

اولین اسم گذاری کودتا انقلاب شد در حالیکه با انقلاب از دور و نزدیک ارتباط نداشت.

دو آتشه های مارکسیست خلق پرچم در روز اول اقتدار اولین فریب را از رهبران شان و از اتحادشوروی خوردند. چونکه نام انقلاب را با تشویق اتحادشوروی رهبران خلق پرچم در سر کودتا گذاشتند.

سر از آن روز، انقلابی بودن بهترین افتخار شد. با او حالت روحی از نام انقلابی به کشتار دست زدند. چونکه انقلاب را به او گونه دانستند. آنها تلاش داشتند تا او انقلاب را به او شکل به پیروزی برسانند.

 

    محمدداوود را مارکسیستها کشت. او با کدام وصف رئیس جمهور بود؟

نخستین رئیس جمهور افغانستان محمدداوود بچه کاکا و یازنه محمد ظاهر بود. او با یک کودتا قدرت سیاسی را از شاه گرفت. او سیستم اداره سیاسی افغانستان را از شاهی به جمهوریت تبدیل کرد.

محمد داوود شخصیت با تجربه دولتی بود. او با او تجربه می خواست در صفحه تاریخ اسم خود را درج کند. او علاقه، وی را به سمتی انداخت با یک ائتلاف دست بر یک اقدام بزرگ زد. با او اقدام او قدرت سیاسی را گرفت. اقدام او کودتا بود لیکن او از نام انقلاب او اقدام را تبلیغ کرد.

در او زمان یکی از دو قدرت جهانی با افغانستان هممرز بود. او قدرت نقش عمده را در هر استقامت در داخل افغانستان داشت.

تاریخ، او قدرت را دوست استراتژی پشتونها ساخته بود. از اینکه پشتونها در اقتدار افغانستان بودند به او دوستی ضرورت داشتند. چونکه مقتدرهای اسلام آباد دشمن طبیعی پشتونها بودند بناً برای مقابله به دشمن به یک دوست قوی ضرورت داشتند. او دوست همسایه شمالی بود. نام او اتحادشوروی بود.

 

    (باید یادآور شوم در وسط قرن نوزده هندستان در دست انگلیسها افتید. بعد از او زمان در آسیامیانه روسها چشم دوختند. این دو جغرافیه که عصرها در دست تورکها بود، از دست تورکها رفت. سیاست جهانی بعد از عصرها در علیۀ تورکها شکل گرفت. افغانستان میراث برای پشتونها از نادرافشار از تورکهای ایران بود. او میراث با احمدشاه درانی رسیده بود. لیکن نتیجه جنگ پانی پت احمدشاه درانی در هند، انگلیسها را در هند مستقر ساخت. نتیجه او جنگ مصیبت را بالای پشتونها آورد.

 

35 ـ مادر

 

در نتیجه، بعد از عصر نوزده پشتونها به همسایه شمالی شان محتاج شدند. او همسایه نوپیدا در عوض تورکها، روسها بودند.  بعد از استقلال سیاسی هند ـ پاکستان، مصیبت یکه از نتیجه جنگ پانی پت به پشتونها رسیده بود، پشتونها را محتاج به اتحادشوروی ساخت. محتاج بودن پشتونها به اتحادشوروی دست اتحادشوروی را در داخل افغانستان دراز ساخته بود.

پاکستان خاطر حفظ قلمرو خود از تجزیه، در مقابل پشتونها با دید دشمنی حرکت می کند بناً در همسایه شمالی افغانستان یا روس یا تورک هر ملتی که باشد پشتونها به دوستی آنها محتاج اند.)

 

    بلکه محمد داوود آرزو داشت از رل او قدرت به نفع خود استفاده کند یا که بیم داشت؟ حقیقت یکه وجود داشت «بدون در نظر داشت نقش او دیو، موفقیت در افغانستان ممکن نبود.»

او قدرت اتحادشوروی بود سیستم رژیمش مارکسیستی بود.

شاه که در بیرون افغانستان بود محمد داوود با ترتیب های دقیق پلان کودتا را گرفت. او در شب 26 سرطان سال 1352 اقتدار شاه را با سلطنتش در آرشیو تاریخ سپرد و قدرت سیاسی را گرفت.

او سیستم اداره سیاسی افغانستان را «جمهوریت» اعلان کرد.

در فردای همان شب کودتا، پرچمی ها جشن گرفتند. دلیل او جشن موفقیت محمد داوود بود. آنها در او موفقیت نقش داشتند.

محمد داوود در اولین بیانیه رسمی خود آغاز جمهوریت را اعلام کرد.

نظام در افغانستان دگرگون شده و تاج و تخت شاهی از میان رفته بود. محمد ظاهر در واکنش به این اقدام پسر کاکایش گفته بود: «هرگز تصور نمی کرد کودتا از سوی نزدیکترین افراد خانواده اش راه اندازی شود.»

امّا هرچه بود، حالا داوود خان قدرت را در دست داشت. او با وعده های امیدوار کننده، مردم را به حمایت از رژیم جدید ترغیب می کرد.

محمد داوود در آن زمان چرا دست به کودتا زد و چرا می خواست دوره سلطنتی در کشور پایان یابد؟

نیاز به تغییر چه بود؟

نورالحق علومی، از اعضای رهبران جناح پرچم در یک مصاحبه که او مصاحبه بعد از سقوط رژیم کمونستی صورت گرفت در رادیو بی بی سی گفت: «در زمان سلطنت محمد ظاهر، وضعیت زندگی مردم در حال بدتر شدن بود، داوود خان می خواست با این اقدام، یک تحول جدی را در زندگی مردم بوجود آورد.»

آقای علومی: «سردار محمد داوودخان، واقعا می خواست که در داخل افغانستان، رشد و ترقی بیاید. مردم خواستار تغییر بودند، کشوری که هنوز در تاریکی زندگی می کرد، برق نداشت، راه نداشت، آب آشامیدنی نداشت، کشوری که سطح تولید در آن بسیار پایین و عواید مردم بسیار ناچیز بود، هر کدام می خواست در تناسب با کشورهای همسایه، منطقه و جهان زندگی داشته باشد، به این خاطر، ایجاب می کرد که یک تغییر بیاید.»

 

    (محمدداوود، بعد ازمحمدداوود خلق پرچم در آرزوی خدمت بودند تا افغانستان پیشرفت کند. لیکن عکس آرزو آنها افغانستان در دربدری رفت میدانید چرا؟ تاریخ نشان میدهد اگر خلق رسیده نباشند. اگر آرزو کننده گان نبعض خلق را ندانند و دانش برای آرزو نداشته باشند شکست حتمی می شود. در افغانستان در کلتور مردم افغانستان همیشه آرزوی پیشرفت بود و است لاکن دانش او آرزو در کلتور مردم افغانستان وجود ندارد. چونکه هر کار اول در عقل به وجود می آید بعد در پراتیک عمل می شود. در افغانستان دانش آرزوهای نیک در عقل خلق افغانستان پخته ناشده اقدام می شود و شکست می خورد.)

 

    به گفته رادیو بی بی سی محمد هاشم وطنوال، از اعضای جناح خلق به این باور بود: «از مدتها پیش از کودتای به رهبری داوود خان، دستۀ از روشنفکران در تلاش تغییر نظام و پایان دادن به سلطنت در این کشور بودند.»

هدف از روشنفکران محمد هاشم وطنوال «چپی های مارکسیس» بود.

در باور او: «کودتا محمد داوود دور از تصور محمد ظاهر رخ داد. محمد ظاهر در واکنش به این اقدام پسر کاکایش گفت: "هرگز تصور نمی کرد کودتا از سوی نزدیکترین افراد خانواده اش راه اندازی شود."

 

36 ـ مادر

 

محمد هاشم وطنوال: «بالاخره داوود خان که ظاهرا با پسر کاکایش اختلافات خانوادگی داشت، با جذب افسران ارتش، دست به کودتا زد.»

در آغاز، محمد داوودخان با اجرای یک رشته برنامه های اصلاحی تلاش برای ایجاد تغییرات اساسی، در زندگی مردم شد.

به باور بسیاریها که آن روزها را به یاد می آورند، مردم از رژیم جدید در افغانستان حمایت کرده و آن را راهی به سوی پیشرفت و ترقی پنداشتند.

حرکت سوسیالیستی:

امّا در حقیقت داوود خان در حکومت پنج ساله خود چه سیاستهای را در پیش گرفت و جناحهای مختلف به دوره ریاست جمهوری او، چگونه نگاه می کردند؟

برهان الدین ربانی، یکی از رهبران برجسته مجاهدین در بی بی سی گفت: «حضور گروهی از اعضای حزب دموکراتیک خلق در کابینه داوود خان چند روز پس از پیروزی کودتا، نمایانگر این بود کودتای به رهبری داوود خان، راه را برای یک حرکت سوسیالیستی که از سوی شوروی رهبری می شد هموار کرده بود»

آقای ربانی: «زمانی که کودتای داوود خان صورت گرفت، تصور می شد که این حرکتی به سوی نظام جمهوری است، امّا زمانی که نامهای اعضای کابینه و نحوه کودتا معلوم شد، فهمیده شد که داوود تنها محوری برای حرکت سوسیالیسی یا کمونیستی افغانستان بود که از سوی اتحادشوروی سابق تغذیه، هدایت و رهبری می شد. به این اساس، همه مردمی که فکر می کردند با این تغییرات وضع جدیدی به وجود می آید، مایوس شدند.»

او افزود: «جنبش اسلامی قضایا را با نگرانی بررسی می کرد. ما از روزهای اولیکه تغییر آمد و کودتا صورت گرفت، دست بیرونی را احساس می کردیم و احساس می شد که داوود خان نقش تعیین کننده ندارد.»

محمد قسیم اخگر، تحلیلگر افغان چیزی را که از آن روزها به یاد می آورد در رادیو بی بی سی گفت: «تغییر تدریجی سیاست های داوود خان به یک نظام دیکتاتوری و خود کامه بود.»

برهان الدین ربانی: «با گذشت اندک زمانی به دلایل متعدد فشارهای سیاسی بالای احزاب و گروهها در افغانستان بیشتر شد و آزادی های باقیمانده از دوره دموکراسی نیز به تدریج از میان رفت.»

آقای اخگر باور داشت که «دوره ریاست جمهوری داوود خان را نمی توان حامل یک تغییر بزرگ سیاسی و اقتصادی در افغانستان دانست.»

جمهوری شاهی:

فاروق انصاری، نویسنده کتاب فشرده تاریخ افغانستان در بی بی سی گفت: «امّا به این باور است که برنامه های حکومت به رهبری داوود خان تفاوت چندانی با دوره سلطنت نداشت.»

آقای انصاری حکومت پنج ساله داوود خان را جمهوری سلطنتی می خواند.

او افزود: «جمهوری شاهی شاید بهترین نام برای جمهوری داوود خان باشد؛ [دولتی] که نامش جمهوری بود امّا از جمهوریت خبری نداشت و مردم در آن نقش زیادی نداشتند.»

آقای انصاری:«جالب این است که در قانون اساسی وقت داوود خان، رئیس جمهور، درست در جای پادشاه تکیه زد. مثل پادشاه قبلی، صریحا در قانون اساسی آمده بود که رئیس جمهور از هر نوع مسئولیت و خطا منزه می باشد، یعنی اینکه رئیس جمهور مورد بازخواست و بازپرس قرار نخواهد گرفت.»

اختلافها با مسکو:

محمد داوود پس از به قدرت رسیدن، روابط نزدیک خود را با حزب دموکراتیک خلق به ویژه جناح پرچم، تا مدتی حفظ کرد؛ هر چند روابط او با رهبران جناح خلق چندان دوستانه نبود. امّا این دوستی دیر نپایید.

فاروق انصاری، استاد تاریخ: «نزدیکی داوود خان با کشورهای اسلامی و تلاش برای گسترش روابط دوستانه با آمریکا، نگرانی های تازۀ را از احتمال ایجاد یک پایگاه ضد شوروی در افغانستان در میان رهبران شوروی به میان آورد.»

به باور محمد هاشم وطنوال از بی بی سی: «ادامه اختلافها میان کابل و مسکو خشم رهبران شوروی را برانگیخت و مسکو تلاشها برای کنار زدن داوود خان از قدرت را آغاز کرد.

امّا آیا این آغاز یک تحول بزرگ دیگر در افغانستان بود؟ تحولی که می توانست حتی پایان زندگی داوود خان و جمعی از اعضای خانواده اش باشد؟

 

37 ـ مادر

 

بی گمان کودتای دیگری در حال شکل گیری بود و اینبار مهره اصلی در تلاشهای شوروی برای کنار زدن داوود خان از قدرت، نور محمد تره کی، رهبر حزب دموکراتیک خلق بود.»

 

    در هفتم ثور سال 1357، ساعاتی پس از آنکه ارگ ریاست جمهوری محمد داوود به محاصره درآمد صدای یک رشته تیراندازیها تا فاصله های دورتری از قصر نیز به گوش رسید.

داوود خان با دست‌کم هجده تن از اعضای خانواده اش بدنبال یک روز مقاومت، صبحگاه هشتم ثور کشته شد و کودتا به پیروزی رسید.

محمد داوود که او قدرت را با یک کودتا گرفته بود او در نخستین اعلامیه رادیویی، انگیزه های کودتا و تصمیم جایگزینی نظام خویش را چنین توضیح داده بود: «ده سال پیش سال 1341 من برای سعادت آیندۀ وطن خود، جز قایم ساختن یک دموکراسی واقعی و معقول که اساس آن بر خدمت به اکثریت مردم افغانستان برقرار باشد، راه دیگری سراغ نداشتم و ندارم . نتیجه آن شد که آن امیدهای دیرینه و آرزوهای نیک به یک دموکراسی قلابی که از ابتدا تهداب آن بر عقده ها و منافع شخصی و طبقاتی، بر تقلب و دسایس و بر دروغ و ریا و مردم فریبی استوار گردیده بود، مبدل گردید. خلاصه این که دموکراسی یعنی حکومت مردم به یک انارشیزم و رژیم سلطنت مشروطه به یک رژیم مطلق العنان مبدل شد.»

(در افغانستان از محمدظاهر تا محمدداوود، از نورمحمدتره کی تا ببرک کارمل، از دکترنجیب الله تا رهبران مجاهدین از دموکراسی بحث کردند. هر کدام اینها خود را حامی دموکراسی گفت. هر گپ یکه در ضد دموکراسی بود بد گفت لیکن غیر از محمدظاهر که در دو دهه اوصله نسبی به دموکراسی داشت همه اینها ضد دموکراسی را در عمل داشتند.)

به گفته وطنوال محمد داوود بار دیگر در بارۀ سبب و دلیل کودتا چنین گفت: «برادران عزیز! چرا در کشور ما انقلاب شد البته هیچ چیزی بی سبب و بی دلیل نبوده است. دلایل آن به هر فرد افغان معلوم است که عبارت از فساد اداری و بی عدالتی های اجتماعی و دیگر بدبختی ها بوده است.»

برعلاوه، «داوود خان نظام جمهوری خویش را موافق "روحیۀ حقیقی اسلام" یاد نمود.»

در اینجا از محمدنصير مهرين دانشمند و پژوهشگر افغانستان در مسايل سياسی، اجتماعی و تاريخ در باره محمد داوود بخوانید. 

عوامل و انگیزه های اصلی کودتا:

«از نتیجۀ تأمل بر رویدادهای زمان استعفأ او، همچنان نگرش بر نتایج مغایر با ادعای هایی که او نمود، اسباب و عوامل کودتا را باید در جای دیگری سراغ گرفت. دنبال نمودن این نیاز، برمی گردد به پیشینه ها و یا آغاز دهه چهل خورشیدی. مدارکی که در زمینه می تواند روشنگر دریافت بحث های خاندان سلطنتی باشد، نامه هایی اند که محمد داوود برای شاه نوشته است. از خلال آن نامه ها آشکار می شود که:

ـ داوود خان طرحی را در نظر داشت که با نظام تک حزبی کشور را اداره کند. برای این منظور مقدمات طرح خویش را نیز تدارک دیده بود.

شاه با رفتار ویژه و عدم صراحتی که داشت، در عمل با طرح او روی موافقت نشان نداده بود. و چنانچه در "هه دیموکراسی" دیده شد، شاه به گونۀ دیگری از حکومتداری در طی آن سالها تمایل داشت.

از این جاست که چگونگی ادارۀ کشور را نخسنین مورد اختلاف داوود و شاه می توان نشانی نمود. شاه پیشنهادهای کتبی و شفاهی صدراعظم داوود خان را گرفت. امّا از آن جایی که در پیشنهادها و صحبت های مغشوش آن وقت، کناره گیری صدراعظم نیز مطرح بود، داوودخان استعفا داد. امّا وی به این تصور بود که پس از ایجاد حکومت مؤقت و پایان کار آن، با رهبری یک حزب و داشتن وظیفه صدارت، دوباره قدرت را به دست می آورد. در حالی که شاه با پذیرفتن کناره گیری او، راه دیگری را در پیش گرفت.

در واقع داوود خان به امید بازگشت به قدرت بود که استعفا داد. ورنه شخصی نبود که میدان مبارزه را ترک بگوید. سیر زندگی و روانشناسی او هم حکایت از آن دارد که شخصی نبود که به آسانی دست از قدرت بکشد. آن چه را که در این مورد میر محمد صدیق فرهنگ می نویسد، دقیقا وصف حال اوست. فرهنگ نوشته است: [سردار محمد داوود از اشخاصی بود که در زندگی هرگز به مقام درجه دو راضی نمی شوند؛ و ترجیح می دهند که شخص اول در قریه باشند تا شخص دوم در کشور.]

 

38 ـ مادر

 

در واقع کنار زدن داوود خان همزمان بود با موجودیت اختلافات داخلی حاکمیت خاندان سلطنتی. اختلافات روحی، شخصی و تصادم منافع قدرت طلبانه که همواره در میان اعضای خانواده های حکومتی وجود داشت، در زمان آغاز بحثها میان خاندان سلطنتی، عامل اختلاف دو سردار نیز اثر گذار بود. داوود خان، ازقدرت یابی سردارعبدالولی رضایت نداشت. از این رو سردار عبدالولی هدف بالقوۀ حسادت و رشک او بود.

در چارچوب اختلافات و تضادهای خاندان سلطنتی، محمد ظاهر شاه حُسن توجه به داماد خویش "سردار ولی" داشت. در نتیجه این عامل هم محمد داوود را تعذیب و تحریک می نمود.

وقتی قانون اساسی تهیه شد، مادۀ 24 قانون اساسی، به نارضایتی های سردار داوود و برادرش سردار محمد نعیم خان افزود.»

نصیر مهرین، نویسنده این مقاله می گوید:

«داوود خان را این دغدغۀ خاطر که شاه او را فریب داده است، آزار می داد و چون گرهی در دل او جای داشت، نمی توانست روزگار خانه نشینی و از دست رفتن قدرت را تحمل کند. با آن که شاه و داکتر محمد یوسف خان، هنگام تسوید قانون اساسی خاطر خواهی او و برادرش سردار محمد نعیم خان را در نظر داشتند، و از همین رو مسودۀ قانون اساسی را برای آنها فرستادند. و امّا محمد داوود که هوای افکار و تصامیم خویش را داشت و به ضرورت محدودیت های صلاحیت های شاه اشاره نموده بود، در واقع با بی اعتنایی کنار نهاده شد. در نتیجۀ آن اختلافات و با توجه به زندگی سیاسی، نظامی، پیشینه رفتارها، خوی و عادات و علایق داوود خان به قدرت، زمینه های اندیشیدن به کودتا برای او فراهم شد. راه جویی حل آن عقده مندی ها، عدم موافقت سیاسی با نظامی که پس از صدارت او در جامعه چهره نمود، از داوود خان محوریت کودتا را ایجاد نمود. سرانجام کودتای او پیروز شد.»

زمینه های پیروزی کودتای 26 سرطان: او می نویسد: «ضعف و بی کفایتی حکومت و به ویژه ارتش شاهی افغانستان، همیاری ها و اغماض و چشم پوشی تعدادی از مسوولین امنیتی از تدارک کودتا، نقش محوری شخص داوود خان، مصؤونیت های خاندانی برای او و سوابق کار در ارتش و صدارت، امکانات و آشنایی های مناسب را در اختیار او نهاده بود. افزون بر آن نارضایتی شکل گرفته نظامیان از اوضاع، عقده مندی ها و یا داشتن پندار رهایی از ناهنجاری های اجتماعی و معیشتی تعدادی از نظامیان، آرزومندی های محمد داوود و همکاران کودتا چی او راتحقق بخشید. عدم مخالفت شاه با کودتا، فرستادن استعفأنامه و عدم دفاع از قانون اساسی که برای نگهداشت آن سوگند یاد نموده بود، پیروزی کودتا را تضمین نمود. بی تفاوتی اکثریت مردم و خوشنودی و همیاری محافل دوست شوروی در افغانستان، موفقیت کودتا را بهتر تضمین کرد.» اقدامات و اجراآت نظام جمهوری: او می نویسد: «نخستین اقدامات، پایان دهی برخی از ساختارهای دهۀ دموکراسی بود که به وسیلۀ فرمان های محمد داوود ابلاغ شد. مثلا قانون اساسی و پارلمان لغو شدند. اعضای خاندان سلطنتی را محترمانه به ایتالیا فرستاد. عبدالولی را در حدود مورد نیاز در محبس نگهداشت وبعد اجازه داد که به ایتالیا برود. فشارها بر شخصیتها و محافلی که به مخالفت با شوروی شناخته شده بودند، اعمال گردید. تعدادی از افراد سرشناس به این اتهام که کودتا می کردند، بدون ارایه سند و مدرک، آزار دیدند و تعدادی محکوم به اعدام شدند. در این زمینه فعالیت های وزارت داخله چشمگیر بود.

شایان یادآوری است که تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شدند. خرد ضابطان اردوی افغانستان به رتبه "دریم بریدمن " (خردضابط سوم)ارتقأ داده شدند. امّا اقدامات و اجراآت نظام جمهوری با حفظ و تداوم نظام خودرایانه، به علت تفاوت و تغییراتی که در برخی موارد دید، طی دو مرحله بهتر نشانی می شوند:

1ـ وحدت عمل داوود خان با جناح پرچم و نزدیکی با شوروی، همزمان با تشدید مخالفت با پاکستان.

2ـ گسست نسبی از شوروی و روی آوردن به چند کشور عربی و انصراف از سیاست تشنج آمیز با پاکستان .

مرحلۀ اول:

الف - در زمینۀ سیاست داخلی: حکومت خودرایانه آزادی نسبی فردی، سیاسی و اجتماعی را ممنوع اعلام داشت. ادعاهای کودتا، دستگیریها و اذیت و آزار مانند زمان محمد هاشم خان، رایج شد. نمونه ها، مثالها و اسناد متعددی از آن در دست است. نظام جمهوری بعدتر در قانون اساسی آرای حاکمیت خود رایانۀ خود را چنین آورد: هیچ کس نمی تواند با استفاده از حقوق و آزادی های مندرج این قانون اساسی به استقلال ملی، تمامیت ارضی، وحدت ملی، و به خواسته های منافع اکثریت مردم و یا به هدف های انقلاب 26 سرطان 1352 صدمه وارد کند.

 

39 ـ مادر

 

در زمینۀ اقتصادی- تجاری، سخنان جدی تری گفته شد. وعدۀ اصلاحات ارضی داده شد و سروی اراضی آغاز گردید. بر اساس اصلاحات مطروحه، زمینداران می توانستند 50 جریب زمین را برای خود نگهداشته و مازاد آن را به دولت در بدل معاوضه نقدی که در آینده به اقساط پرداخته می شد، باید تسلیم می کردند.

قرار بود که برخی از برنامه های در نظر داشته با پلان های 7 ساله تطبیق شوند. متن پلان 7 ساله در سال 1355 انتشار یافت. پیشتر از آن ملی ساختن بانکها اعلام شده بود.

در مورد طرح اصلاحات ارضی و ملی ساختن بانکها، برداشتی شایان یادآوری است که ملی ساختن بانکها و صنایع بزرگ و همچنان اقدامات اولیۀ به هدف اصلاحات ارضی، صاحبان سرمایه و زمینداران بزرگ را به تشویش انداخت.

طوری که در دو سال اول اکثرا سرمایه های خویش را به ذرایع مختلف به خارج انتقال دادند.

مطبوعات غیردولتی یک قلم ممنوع شد. روزنامۀ جمهوریت که از تاریخ 13 اسد 1352 به نشرات آغاز کرد، مبلغ آرزوها و افکار دولت بود.

محمد داوود خان در بیانیۀ معروف به "خطاب به مردم" از ضرورت تغییر و اصلاح برنامه های معارف یاد کرد و مانند حکومت های دهۀ دموکراسی از محو بی سوادی وعده داد. مضامین درسی مکاتب تا حدودی مشابهت به زمانۀ پیشین داشت. یکی از اصلاحات مورد نظر او بالا بردن صنوف ابتدائیه از شش صنف به هشت صنف بود. امّا با این ادعا که تعدادی از شاگردان با سطح نازل مرحلۀ ابتدائیه را پایان برده اند، وضع امتحان کانکور پس از صنف هشتم، تعدادی از شاگردان را از درس و مکتب محروم کرد. بلند رفتن کمیت مکاتب و مؤسسات تعلمیی که جزو برنامه های حکومت های پیشین نیز بود، عملی شد. کمیته مکاتب و مؤسسات و تعداد محصلان و استادان مکاتب و دانشگاهها را در کتاب معارف عصری افغانستان تألیف محمد اکرام اندیشمند زیر عنوان معارف در سال های جمهوریت می توان دریافت.

رونق بازار کار با مزد ارزان در ایران و چند کشور عربی، همزمان با تشدید بیکاری در افغانستان سبب روی آوردن تعدادی از مردم به آن کشورها شد. حکومت جمهوری با فراهم نمودن تسهیلات برای گرفتن پاسپورت، مهاجرت کارگران اقتصادی را آسانتر نمود.

ب : در زمینۀ سیاست بین المللی روابط پیشینه با اتحاد شوروی در همه سطوح گسترش یافت. در واقع اتحاد شوروی بزرگترین کشوری بود که افغانستان بیشترین داد و ستد اقتصادی، تجاری، نظامی و فرهنگی را با آن داشت. داد و ستد تجاری بین دو کشور از سال 1970 تا 1979 به شش برابر افزایش یافت.

با آمریکا و ایران سیاست تقریبا عادی در پیش گرفته شد. شاه ایران در نخستین هفته های حیات جمهوری، به ایجاد شورشها علیه داوود خان و آزادی سردار عبدالولی می اندیشید. در حالی که هر دو کشور امریکا و ایران مانند چین که شوروی را خطر بزرگتر معرفی می کرد، از چنان رابطۀ افغانستان با شوروی راضی نبودند.

پاکستان یگانه کشوری بود که دولت جمهوری افغانستان با آن از سر ناسازگاری خصومت بار رفتار داشت. در این اختلاف مهمتر از همه انگیزه های نپذیرفتن خط دیورند "نه به صورت کاملا واضح از طرف داوود خان، امّا متحدین عمل با وی با شرکای قدرت، جناح حزب دموکراتیک خلق افغانستان با صراحت نپذیرفتن خط دیورند را تبلیغ می نمودند" و ادعای دفاع از حقوق پشتونها و بلوچ های داخل خاک پاکستان، بار دیگر به تیره گی روابط منجر شد. پاکستان نیز آرام ننشست. امّا این بار برخلاف زمانۀ صدارت محمد داوود، از امکانات بیشتر زیر فشار قرار دادن او بهره مند بود. روی آوردن اعضای سازمان جوانان اسلامی به پاکستان، زمینۀ بیشتر وسیلۀ فشار دولت پاکستان علیه دولت داوودخان را مساعد نمود. همچنان عدم جانبداری کشورهای غربی و عربی از سیاست های محمد داوود، پاکستان را طرف جانبداری بیشتر آنها قرار داد.

این مرحله با چنان شاخصها، دیری دوام نیافت. زیرا محمد داوود با فشارهای مخالفت آمیز محافلی مواجه شد که او را وابستۀ شوروی و دارندۀ عقاید کمونیستی می نامیدند. افزون بر آن برای تمویل برنامه های اقتصادی و اجتماعی به گرفتن قرضه از خارج محتاج بود. اتحادشوروی نمی توانست همه درخواست های او را لبیک بگوید. پس ناگزیر چشم امیدواری به سوی بقیه منابع می برد.

 

40 ـ مادر

 

و این منابع نیز مانند شوروی قید و شرط های ابلاغ شده و یا ظریفانه یی داشتند. دولتمردان چند کشور دیگر نیز متوجه این نیاز و وضعیت بحران آلود دولت جمهوری بودند. در نتیجه پای در میانی شاه ایران و هنری کیسنجر اثر خویش را گذاشت. محمد داوود دست به چرخشی زد که مرحلۀ دیگری از سیاست های حکومتداری او را نشان می دهد.

مرحلۀ دوم:

ـ داوود خان وزرای وابسته به جناح پرچم را از کابینه بیرون کرد. امّا نظامیان فعال وابسته به حزب دموکراتیک خلق افغانستان "ح. د. خ. ا" در ارتش به فعالیت ادامه دادند. داوود خان دست به عقب نشینی از برنامه های اصلاحی زد. برنامۀ مالیات مترقی جای برنامۀ اصلاحات ارضی را گرفت.

متعاقب مسافرت های پیهم و مساعد کننده از طرف نماینده خاص "برادرش محمد نعیم" او به برخی از کشورهای عربی و ایران، مسافرت کرد. در همه مسافرتها وعده های کمک و دریافت قرضه ها را به دست می آورد. وعده های دو میلیارد دالری شاه ایران او را بیشتر مجاب نمود. به منظور تمویل کار پروژه هایی که در نظر داشت، به پاسخ مثبت برای دریافت قرضه از بانک انکشاف آسیایی و بانک جهانی موفق شد.

داوود خان طی مرحلۀ دومی ضمن گسست از چنان وابستگی به شوروی، سعی کرد تا جای مُهر و نشانی را که به عنوان وابستۀ شوروی در جبین داشت، از ذهنیتها بردارد. از آن رو بود که در چند مصاحبه و سخنرانی موضعگیری های معنی داری نمود. مثلا، در هرات چنین گفت: "برادران! ایدیولوژی وارد شده هیچگاه به تنهایی به درد یک ملت نمی خورد."

این رویکرد که با علایم متبارزی در زمینۀ گسست نسبی از وابستگی به شوروی و فاصله گیری با پرچمی ها مشخص می شد، پیوند با پذیرش طرح و توصیـۀ بهبود مناسبات با پاکستان نیز داشت. خاموشی تبلیغات علیه همدیگر سر آغاز بهبود مناسبات میان دو کشور بود. این بود که ذوالفقارعلی بوتو به کابل آمد (1355) و در ماه اسد همان سال داوود خان به پاکستان مسافرت کرد. سخنرانی هایش لحن دوستانه داشت. حتا در پیام روز جهانی حقوق بشر از پشتونها و بلوچ ها یادی نکرد. اعلامیه مشترکی که میان سران دو کشور به امضأ رسید، نقطه بارزی از چرخش سیاست منطقه یی محمد داوود خان بود. همزمان با آن به پذیرش همه جانبه طرح امنیت آسیایی که تحقق آن از آرزوهای اتحاد شوروی بود، روی موافقت نشان نداد.

پس از کودتای ضد بوتو به وسیله جنرال ضیأ الحق، داوود خان آن کودتا را یک مسئله داخلی پاکستان نامید.

نقش صدراعظمها در دوران پادشاهی چهل سالۀ محمد ظاهر، مبیین حدود نقش شاه، صلاحیت او و رهیافت بسا از تضادهای داخلی دربار است، که در شکل کودتا و یا شبیه کودتا تبارز یافته است.

لویه جرگه که مطابق اقتضای آن، قانون اساسی و ریاست و افکار محمد داوود را تایید نمود، نیات و گام اصلی او برای زمامداری در افغانستان تحقق بخشید. حالت فوق العاده حکومت نظامی بعد از سه سال پایان یافت.

پیش از تدارک لویه جرگه و بعد از آن گروه رفقای او سعی نمود تا حزبی را به نام "انقلاب ملی" تأسیس نماید که تا واپسین روزهای حیات جمهوری ره به جایی نبرد. در این وقت تبارز جناح بندی های جدیدی از همراهان او، چالش های جدیدی را بار آورد.

پس از آن همه مسافرتها و ایجاد تغییر در مناسبات با برخی از کشورهای جهان، در حالی که نارضایتی سران کرملین و خلق و پرچم سیر فزاینده تری می یافت، زمینه های جلب رضایت مردم و مخالفین بالفعل فراهم نشد.

داوود خان در آخر حمل 1356 به شوروی رفت. مذاکرات رسمی او به دلیل تشبثات متکبرانۀ برژنف، رهبر شوروی با برافروختگی پایان یافت و با دل آزردگی به افغانستان برگشت.

طی مرحلۀ دوم زمامداری او، خلق و پرچم گام های تفاهم آمیزی برای حل اختلافات و تأمین وحدت برداشتند که به مشارکت برای سرنگونی جمهوریت داوود خان انجامید. در پایان فشرده یی از کلی ترین برداشتها پیرامون جمهوریت را می آوریم: از جمهوریت و شخص محمد داوود خان هم مانند همه حکومتها و شخصیتها برداشت یکسان وجود ندارد. در کنار ارزیابی هایی که بعضی ها کارنامه های وی را مستبدانه می دانند، مدافعینی نیز دارد. بعضی ها که راه و روش محمد داوود را می ستایند، برای بعضی ها محور ابراز نظرشان را استبداد منور تشکیل داده است.

 

41 ـ مادر

 

با این برداشت که او مستبد و دیکتاتوری بود که برای ترقی افغانستان می اندیشید. برمبنای این برداشت، او به بقیه مردم به دلیل عقب ماندگی اجتماعی موقع مداخله و انتقاد در امور حکومت نمی داد. از این منظر است که زمامداری او را در راه تعمیل و تحقق پاره یی از اصلاحات، وطنپرستانه و سزاوار ستایش می دانند. شخصی که جامع ترین دفاع نظری را از این دریچه از محمد داوود ارایه داده، عبدالصمد غوث در کتاب سقوط سلطنت است.

البته این گروه از حامیان او، در برابر آزادی های فردی و اجتماعی، آزادی بیان و احزاب نیز موقف مخالفت آمیز دارند. امّا معمول است که این تعداد به سرکوب های بی لزوم قشر اصلاح طلب جامعه از سوی او، و به ناهنجاری های اجتماعی و مردم آزاری های زمانۀ حکومتداری او توجهی ندارند. همچنان زیان هایی را که سرکوب های استبداد بر جامعه تحمیل کرد، یادآور نمی شوند. این را هم نمی گویند که افغانستان از کاروان رشد و تعالی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به دلیل ساختارهای خودرایانۀ او نیز آسیب های جبران ناپذیر دید.

تعداد معدودی زایش جمهوریت یا کودتای 26 سرطان را به این دلیل می ستایند که نظام پادشاهی را سقوط داد. بدون اندک مکث به نتایج و پیامدهایی که جمهوریت بر جای نهاد. مبرهن است که هر نظام چه شاهی و چه جمهوری را نمی توان از روی شکل آن به تایید و یا تردید گرفت. در گسترۀ جهان کشورهای متعددی زیر نام جمهوری نیز دارندۀ همه اوصاف دیکتاتوری و یا استبدادی بوده اند. چه بسا نظام های که شاهی بوده اند، امّا با مطلقیت و جهالت حکمرانده و همین حالا نیز حکمراویی دارند. همچنان که نظام های شاهی بودند و هستند که به آزادی های فردی و اجتماعی پابندی نشان داده اند.

کودتای 26 سرطان با توجه به آن که حامل اندیشه ها و افکار مغایر با "دهۀ دموکراسی" بود و رنگی از زمانۀ سردار محمد هاشم خان و شخص محمد داوود داشت، و با توجه به حمل وضعیتی در بطن خود، که موجد پدیدآیی تکان دهنده ترین حوادث در تاریخ کشور ما گردید، معبری شناخته می شود در جهت توسیع و تشدید استبداد.»

در ختم نوشته، محمدنصير مهرين دانشمند و پژوهشگر افغانستان در مسايل سياسی، اجتماعی و تاريخ می گوید: «استبدادی که شناخت آن با بررسی کودتای ثور باید پیگیری شود محمد داوود برای فکرهای تازه انگیزه را در میان انداخته بود.»

 

    رئیس جمهور محمدداوود با خطا و درستش با گناه و ثوابش تا 7 ثور 1357 در سر اقتدار باقی ماند. او در فردا روز کودتا با خانواده اش در ارگ کشته شد.

کودتا را کی رهبری کرد؟

حفیظ الله امین و فرمان کودتا:

جگرن عبدالغنی ازافسران وزارت داخله که عضو مخفی نظامی جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق بود، چهارشنبه ششم ثور1357 ماموریت یافت تا حفیظ الله امین را دستگیر و به زندان منتقل کند. امّا او امین را آن شب بجای انتقال به زندان در خانه اش تحت مراقبت گرفت.

حفیظ الله امین در تشکیلات غیرعلنی جناح خلق حزب دموکراتیک خلق به رهبری نورمحمد تره کی مسئول بخش نظامی حزب بود. امین با استفاده از فرصتی که برایش دست داد فرمان کودتای نظامی را توسط پسرش عبدالرحمن و دو تن از افسران جناح خلق به نظامیان حزب دموکراتیک خلق در ارتش صادر کرد. سید محمدگلاب زوی (وزیر داخله ببرک کارمل) از در یافت پیام امین توسط عبدالرحمن چنین سخن گفت:«چهار شنبه شش ثور بچه (پسر)حفیظ الله امین "عبدالرحمن" در خانه من آمد ساعت شش صبح بود گفت شیرآغا (پدر خود را شیرآغا می گفت) محاصره است و تره کی صاحب و رهبرهای دیگر را به زندان انداخته اند. سیدمحمد را بگو او به رفقا بگوید که صبح انقلاب را شروع کنند. همان بود که در بخش قوای مسلحی که من مسؤلیت داشتم و در بعضی قطعات دیگر که هم مسؤلیت نداشتم این پیام را تا یک بجه شب به تمام قطعات رساندم که صبح هرکس که در قطعات خود برسد انقلاب را شروع کند.»

حفیظ الله امین صبحگاه ششم ثور به زندان ولایت کابل انتقال یافت. قبل از او تعدادی از رهبران هر دو جناح پرچم و خلق به این زندان آورده شده بودند.

جگرن عبدالغنی بعد از انتقال حفیظ الله امین به زندان که از سوی قوماندانی امنیه کابل به سر پرستی زندانیان حزب دموکراتیک خلق نیز مؤظف شد، روز هفتم ثور با کودتاچیان پیوست و رهبران زندانی حزب دموکراتیک خلق را از زندان به رادیو افغانستان انتقال داد.

 

42 ـ مادر

 

اعلامیۀ پیروزی کودتا در پایان نخستین روز 7ثور1357 هجری از رادیوی دولتی منتشر شد. حفیظ الله امین مردم را به شنیدن اعلامیه پیروزی کودتاچیان دعوت کرد تا نشان دهد که فرماندهی اصلی کودتا را او در دست دارد او گفت:« د نظامی انقلابی شورا اعلامیه اسلم وطنجار د زرهدار د قوا جگرن اوروی» «اعلامیه شورای نظامی انقلابی را از سوی اسلم وطنجار جگرن قوای زرهدار می شنوید»

وطنجار (وطنجار وزیر مخابرات دوره ببرک کارمل) به زبان پشتو در این اعلامیه اظهار داشت: «دلمری زر لپاره په تاریخ کی دسلطنت ظلم…برای اولین بار در تاریخ افغانستان به آخرین بقایای سلطنت، ظلم واستبداد و قدرت خانواده نادری پایان داده شد و تمام قدرت دولتی به مردم انتقال یافت. قدرت دولتی اکنون در دست شورای نظامی انقلابی است.»

(نوت: خلق پرچم در روز اول کودتا گفتند قدرت به خلق انتقال یافت لیکن اینها هر چه از دست شان آمد مادر خلق را در گریان آوردند.)

محمداسلم وطنجار افسر قوای چهارم زرهدار عضو جناح خلق و عبدالقادر افسر قوای هوایی که روابط نزدیک با این جناح داشت نقش اصلی را در پیروزی کودتا بازی کردند.

(عبدالقادر وزیر دفاع دوره کارمل)

وطنجار نخستین تانک قوای 4 زرهدار را وارد میدان نبرد ساخت و اولین گلوله تانک را به ساختمان وزارت دفاع شلیک کرد. سپس تانک های این قوا به قصر ریاست جمهوری و فرودگاه کابل هجوم بردند. عبدالقادر که در فرودگاه کابل تحت نظارت گرفته شده بود به کمک این تانکها به وسیلۀ چرخ بال به فرودگاه بگرام رفت و فرماندهی نیروی هوایی را به دست گرفت.

کودتاچیان از ضعف رهبری ارتش حکومت محمد داوود بهره برداری کردند و به آسانی فرماندهی قطعات متعدد ارتش را در پایتخت به دست گرفتند. هر چند در گزارش های رسمی و دولتی تعداد تلفات درکودتا 150 نفر تذکر داده شد، امّا شمار کشته شدگان خیلی بیشتر ازاین رقم بود.

ژنرال محمدنبی عظیمی از افسران جناح پرچم شمار قربانیان کودتای ثور را تا یک و نیم هزار تن تخمین می کند که شامل نظامیان گارد جمهوری، فرودگاه های خواجه رواش و بگرام، فرقه 7، قرارگاه قوای مرکز، قطعات مستقل قوای مرکز، در دارالامان و شماری از اهالی ملکی می شدند.

محمد داوود روز جمعه هشتم ثور همراه با خانواده اش در اثر حمله یک قطعۀ نظامی کودتاچی ها به فرماندهی امام الدین به قتل رسید.

امام الدین بارتبه لومری بریدمن عضو جناح خلق حزب از پایین رتبه ترین افسران قطعه کماندو در ارتش بود که سپس به کرسی های مختلف ارتشی تا رتبه دگر ژنرالی ارتقا یافت.

 

    (نوت: بعد از سقوط جمهوریت محمد داوود نظامی های پایان رتبه که در کودتا رل بازی کردند، در رهبری مملکت با عده ملکی های حزب د. خ که کم تجربه بودند نقش بازی کردند. یعنی هم ملکی ها و هم نظامی ها برای رهبری دولت کم تجربه بودند.)

 

    ژنرال امام الدین که پس از سقوط حکومت حزب دموکراتیک خلق به عنوان رئیس تعلیم و تربیه نظامی نیروهای عبدالرشیددوستم قوماندان پیشین فرقۀ 53 شبه نظامیان و رهبر بعدی جنبش ملی اسلامی در مزارشریف ایفای وظیفه می کرد در مورد جریان حمله به محمد داوود و قتل وی که به دستور حفیظ الله امین که قوماندانی کودتا را به عهده داشت به مقر سردارمحمد داوود در ارگ حمله کرد، می گوید:«به اتاق داوود خان داخل شدم. در اتاق نعیم خان برادر داوودخان یکی دو نفر وزیران و یک دختر داوودخان و چند نفر دیگر بودند. من به مجرد داخل شدن به اتاق داوودخان رسم تعظیم و سلام عسکری انجام دادم. داوودخان که تفنگچه بدست داشت گفت چه گپ است؟ گفتم صاحب گپ از گپ تیر است تسلیم شوید. داوودخان به قهر گفت به که تسلیم شوم؟ من برایش گفتم به شورای انقلابی و قوای مسلح تسلیم شوید که قوای مسلح تمام قطعات را تصفیه کرده فقط شما مقاومت می کنید. داوودخان گفت من هرگز تسلیم نخواهم شد. من اصرار کردم. در این اثنا داوودخان ذریعه تفنگچه که بدست داشت بالای من فیر کرد که بدست من اصابت کرد و شدید جراحات برداشتم. دیگر بین افراد و من و داوودخان و پهره داران او فیرها تبادله شد که در نتیجه داوودخان کشته شد.»

 

43 ـ مادر

 

در میان رهبران حزب دموکراتیک خلق و نظامیان کودتاچی بر سر قتل محمدداوود اختلاف نظر وجود داشت. سلطانعلی کشتمند از رهبران جناح پرچم ادعا می کند که ببرک کارمل و سایر اعضای رهبری این جناح مخالف قتل محمدداوود بودند، در حالیکه حفیظ الله امین نابودی او را می خواست. امّا دستگیر پنجشیری عضو دفتر سیاسی حزب در جناح خلق از پا فشاری سلیمان لایق عضو رهبری جناح پرچم به قتل محمدداوود سخن می گوید. پنجشیری ادعامی کند که لایق به حفیظ الله امین گفت: «دا فرعون ووژل شی (این فرعون کشته شود.) و لاکن سلیمان لایق این ادعا را تهمت تلقی می کند.

لایق کودتای ثور و قتل محمدداوود را نفرت آورمی خواند. هرچند او در حاکمیت کودتا به کرسی وزارت رسید و در تمام سال های این حاکمیت کماکان درکرسی اقتدار باقی ماند. گپ از لایق : «این گفته قطعاً از من نیست؛ به من تهمت می بندند. اصلاً خود این حادثه برایم نفرت آور بود. این کودتا. همین قیام نظامی که در حزب پخته نشده بود برایم نفرت آور بود.»

درحالیکه بسیاری اعضای هردو جناح هنوز از کودتای ثور1357به عنوان انقلاب کارگری یا پرولتری ثور وگاهی قیام نظامی برهبری حزب دموکراتیک خلق نام میبرند امّا بیان و تحلیل آنها در مورد وقوع این حادثه متفاوت و متناقض است.

سلطانعلی کشتمند از یکطرف کودتا را مشوره و فیصلۀ قبلی میان تره کی، کارمل، نوراحمدنور و داکترشاه ولی می خواند از جانب دیگر می نویسد: «این سوال هنوز پاسخ ناگفته باقی مانده است که انگیزۀ اصلی حفیظ الله امین از انجام این عمل بعنوان یک ماجرای بزرگ که عواقب آن بطور قطع از پیش معلوم نبود و تضمین شده نمیتوانست که این ماجرا جویی محض تحت عنوان انقلاب و انقلابی بودن با یک بر خورد ذهنیگرانه و یک اقدام بیباکانه ناشی از تمایلات جاه طلبانه شخصی و ناشی از خودخواهی بزرگ برای دست یافتن به قدرت بوده است….»

سلیمان لایق از رهبران جناح پرچم کودتای ثور را کار چند نفر محدود به خصوص کار امین و تره کی می خواند: «کودتا را حزب دموکراتیک خلق نکرد. کودتا را چند نفر انجام دادند. یک عده عناصر جاه طلب و چوکی خواه که میخواستند به کرسی، ویسکی، موتر و جایگاه بلند برسند، کودتا کردند و حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در برابر یک عمل انجام شده قرار دادند. جناح های خلق و پرچم بخاطر حفظ جان خود مجبور شدند که کودتای کامیاب شده را قبول کنند. به صراحت می گویم که حفیظ الله امین و نورمحمدتره کی سازماندهندگان اصلی کودتا بودند.»

سلیمان لایق این گپ را بعد از سقوط رژیم شان زد امّا او در اقتدار نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین در پهلوی آنها بود. او که در جناح پرچم شاعر بزرگ این جناح بود برای امین این شعر را سرود:

 

ای ز یُمنت خاکِ بیجان،جملگی جان گشته است

کلبه ء تاریک دهقانان، چراغان گشته است

از نبرد حزب پیشاهنگ و اردوی جوان

زیر فرمان « امین»، کشور گلستان گشته است

گر« امین» فاتح شد،از شاگردی و مِهرِ تو شد

او به ملت گفت: کارش از تو سامان گشته است

این جهان، این کرهء خاکی ، چنین هرگز ندید

این چنین مشکل که با عقل تو، آسان گشته است

کارگر را از تو در کشور، غرور و افتخار

خان و خاین از تو مرعوب و هراسان گشته است

انکه می غرید بر روی غریب و بینوا

رفته در یک گوشه از ترسِ تو، پنهان گشته است

ظالم و استمگر و خونخوار و جلا دانِ دِه

در کف تیغ تو ، با وجدان و انسان گشته است

بزرگر بی توشه را، پروردگار و، توشه دِه

نا امید و بی زمین ، دارای پلوان گشته است

خصم گر منکر بوَد، از معجزاتِ هفت ثور !

او تهی از جوهر مردی و وجدان گشته است

روشن از شمع تو شد، ویرانه ء تارِ قرون

هر طرف بینی که مِهر « نور» تابان گشته است

دستگاه جَور دولت، آله ی استمگران

از قدومت یار و دمساز ضعیفان گشته است

توده ء زحمتکش این مرز بومِ باستان

از دل و جان انقلابت را ، ثنا خوان گشته است

از شعار نان و کالا، خانه و دست و سواد

 

44 ـ مادر

 

غمگسار قرن ها خندان و رقصان گشته است

زنده بادا پیشوای داهی زحمت کشان !

این شعار مرد و زن، در خاکِ افغان گشته است

( لایق) من نیست در عصر تو زندانی شوم

شاعر از سوء تفاهم، مات و حیران گشته است

 

دستگیرپنجشیری از جناح خلق کودتا را فیصلۀ قبلی حزب میداند گپ پنجشیری: «دستور قیام مسلحانه قبل از وحدت هر دو جناح حزب برهبری نظامی ابلاغ گردیده بود.»

امّابه گفته جگرن عبدالغنی مؤلف کتاب شب های کابل با نام مستعار عمرزی، تره کی از کودتای حزبی که رهبری اش را بدوش داشت بی اطلاع بود. او می نویسد: «وقتیکه 9 نفر(رهبران زندانی هر دوجناح خلق و پرچم حزب دموکراتیک خلق) را یکجا به صحن حویلی نظارت خانه آوردم همه باهم مصافحه و روبوسی نمودند. امین برای تره کی و سایرین پیروزی انقلاب را تبریک گفت و تره کی از او پرسید که شما از انقلاب خبر دارید؟ گفت بلی حینیکه دولت به گرفتاری ما و شما اقدام نمود من هم فرمان قیام مسلحانه را به رفقای اردو ترتیب کردم. خوشبختانه برای گرفتاری من یک نفر افسر پولیس دوست و آشنای برادرم آمده بود مرا همان شب بعد از ختم تلاشی درخانه خودم تحت نظارت گرفتند من هم قومانده انقلاب را در همان شب به اردو صادر کردم اینک نتیجه آنرا به چشم سر مشاهده میکنیم. دستگیر پنجشیری که تا این لحظه متحیر و خاموش بود در حالیکه چشمانش بطرف من نگاه می کرد برای امین گفت: «بیشک بچۀ وطن که مرد میدان هستی.»

شرکت جناح پرچم درکودتای ثور یکی دیگر از نقاط مبهم است. هر چند جگرن رفیع عضو این جناح، قوای 4 زرهدار را به نفع کودتای ثور وارد میدان ساخت امّا گفته می شود که این اقدام او بدون دریافت دستور از سوی رهبران پرچم و به خصوص از سوی نوراحمد نور مسئول نظامی جناح مذکور در ارتش بود. بسیاری از اعضای جناح پرچم در ارتش و پولیس هیچگونه اطلاعی از کودتای حزب دموکراتیک خلق نداشتند. یکی از آنها سرهنگ و سپس ژنرال نبی عظیمی آمرکشف قرارگاه قول اردوی مرکز (سپاه مرکزی ارتش) بود که به قول خودش مسئولیت سازمان حزبی نظامی پرچمی ها را در قوای مرکز به عهده داشت. او می گوید که هیچگونه دستوری توسط عضو رابطه برایم نرسید و کسی در دارالامان نمی دانست که کی علیه کی می جنگد.

نوراحمدنور مسئول نظامی جناح پرچم در روز کودتا هیچگونه ارتباطی را با اعضای نظامی این جناح در ارتش بر قرار نکرد و پیامی برای نظامیان پرچمی نداشت. عبدالقدوس غوربندی از همراهی وی باخود در مخفی گاه سخن میگوید که روز کودتا فعالیتی نداشت. به ادعای غوربندی تنها جگرن رفیع و جگرن داوود از نظامیان چناح پرچم با کودتاچیان همکاری کردند.

(عبدالقدوس غوربندی از جناح پرچم بود لیکن با جناح خلق سازش کرد تا مرگ حفیظ الله امین از جمع وزیران او بود.)

دستگیر پنجشیری از اضطراب و ناراحتی کارمل سخن می گوید: «در چهرۀ ببرک کارمل از همان لحظه نخستین قیام تشویش؛ نگرانی و اضطراب عمیق خوانده می شد. کارمل قیام مسلحانه را بدون محاسبه قوا یک ماجراجویی محض می دانست.»

بعد از پیروزی کودتا نقش و مشارکت جناح پرچم به عنوان نقطۀ ضعف این جناح در تقسیم قدرت از سوی جناح خلق و به خصوص از سوی حفیظ الله امین مطرح بود. یکماه بعد از کودتا، خلقی ها رسالۀ را تحت عنوان «راجع به انقلاب ثور» منتشر کردند که در آن بگونۀ غیر مستقیم پرچمی ها و ببرک کارمل بنام فرصت طلبان، مبلغان ترس و شکست در هنگام انقلاب ثور مورد نکوهش قرار گرفته بودند.

 

    (نوت: خلق پرچم چیزیکه میراث گذاشتند تهمت کردن را، دشنام دادن را، توهین کردن را میراث گذاشتند. اینها در اقتدار چهارده ساله هم یکدیگر را توهین کردند و هم دیگران را توهین کردند.)

 

    بعضی از نویسندگان و محققین داخلی وخارجی از عدم دخالت شوروی در کودتای ثور سخن زدند. اتشه نظامی سفارت هندوستان در کابل به همکاری مشاورین شوروی در فرودگاه بگرام باکودتاچیان اشاره می کند: «دگروال مدهوسمیران که در آنوقت آتشه نظامی هند در کابل بود و با افسران قوای هوایی ارتباط وسیع داشت به من(سلیک هریسن نویسنده و محقق افغانستان شناس امریکایی)

 

45 ـ مادر

 

گفت: قادر سازمان استخبارات نظامی اتحادشوروی را از پلان امین مطلع ساخته بود امّا دستوراشتراک در کودتا را بدست نیاورده بود. دگروال سمیران می گوید که در اوایل سال 1978میلادی 350 تن مشاور و تکنیشن شوروی در کابل موجود بوده که تعداد زیادی از آنها در میدان هوایی بگرام و کابل در سیستم موشک های ضد طیاره و کنترول خط پرواز مصروف کار بودند. نامبرده بر این نکته تأکید می ورزد که بدون کمک تکنیشن های شوروی شاید به قوای هوایی خیلی مشکل می بود که بروز 27 اپریل فعالیت می کرد. سمیران می گوید که قادر مجبور بود که اشتراک خویش را در کودتا تا بدست آوردن موافقۀ مشاورین شوروی به تعویق اندازد. مشاورین شوروی در مدت اندک قبل از آغاز کودتا باید تصمیم می گرفتند. امّا از مسکو خیلی به موقع هدایت بدست آوردند که با کودتا کمک نمایند.»

امّا مشاور شوروی در کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان «یوری کوزنتس» می گوید: «هر کس فکر می کند در این واقعه (کودتای ثور) دست مسکو وجود داشته است سخت در اشتباه است. یکی از دوستان من که در آن زمان در کابل کار می کرد می گفت این انقلاب برای طرف شوروی تا بدانجا غیر منتظره بود که حتی سفیر تا مدتی جرأت نمی کرد که خبر وقوع انقلاب را به مسکو ارسال نماید. مامورین اطلاعاتی ما از جزئیات بیشتری از هر بخش افغانستان با خبر بودند، هر چند برای آنها نیز این کودتا غیر مترقبه بود.»

سوال است اگرمامورین اطلاعاتی شوروی بی خبر بودند، دگروال عبدالقادر که در اسنادکمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی و کی.جی. بی دوست راستین کشور شوروی خوانده می شود و قوای هوایی را روز کودتا فرماندهی کرده بود، آیا مامورین کی.جی.بی و یا جی. آر.یو را از اقدام خود بی خبر نگه داشت؟

دگروال عبدالقادر در پیام های شمار 124مؤرخ 28/2/1374، شماره 131 مؤرخ 4/3/1374، شماره 73 مؤرخ 7/3/ 1374 و شماره 257 – 258 مؤرخ 27/5/1374 مربوط کی.جی.بی از کابل به عنوان دوست راستین اتحادشوروی توصیف میشود.

نکتۀ دیگری که اظهارات اتشه نظامی سفارت هندوستان در کابل را ازهمکاری تکنیشن های شوروی به قوای هوایی قابل اندیشه می سازد، ابراز نظر همین سرمشاورنظامی شوری در ارتش افغانستان است که در مصاحبه با یک نشریه روسی در سال 2006میلادی می گوید: «من داخل محوطه سفارت بودم. ناگهان خبر دادند که تانکها وارد شهرکابل شده اند و چند فیر(شلیک) بالای وزارت دفاع و قصر ریاست جمهوری نموده اند. برای ما غیر مترقبه بود. سفیر بازگشت و گفت: "فیر است، همه جا صدای فیر به گوش میرسد." نه او آگاهی داشت که چه واقع شده و نه هم مقامات ما آگاه بودند. آنها؛ خلق و پرچم چنان عمل نمودند که هرگز نتوانستیم بفهمیم. بعداً از سوی آنها نماینده تره کی آمد گفت:"ما به قصر حمله می کنیم امّا مؤفقیت چندانی نداریم، چه باید کرد؟" سفیر برایم گفت: چیزی بگو. من گفتم: "آیااجازه دارم تاچیزی بگویم؟" او گفت بلی، او برایم اجازه گفتگو با قادر را داد. نماینده تره کی  مشهور همان جنرال قادر بود که بعد از کودتا در مقام های بلندرتبه تا وزارت دفاع کار کرد. او عملیات جنگی را رهبری می کرد. من برای شان گفتم: فوراً قوا رااز اطراف قصر دور کنید و حملات را توسط طیارات انجام دهید.»

آیا حفیط الله امین بدون اطلاع و اجازه گرفتن از شورویها فرمان کودتا را صادر کرد؟ سلطانعلی کشتمند می نویسد: «در بارۀ اینکه گفته می شود شورویها از اقدام به قیام (کودتای ثور) از پیش آگاهی داشته اند، بی اساس است. حفیظ الله امین در این زمینه دو گونه، حرف بر زبان رانده است. او در جلسه سیاسی بگونه رسمی گزارش داد که شام روز قیام یعنی27 اپریل هنگامیکه از توقیف آزاد شد، موضوع را با اطلاع مقامات شوروی رسانیده است و این زمانی بوده است که شورویها خود مطلع شده بودند. حرف دیگر او بگونۀ غیررسمی اظهار کرده است اینکه از طریق مشاورین شوروی در اردو و در جریان آغاز قیام با ایشان نیز موضوع را اطلاع داده است. هرگاه به گفته های نورمحمدتره کی و حفیظ الله امین استناد شود، آنان به تأکید اظهار می داشتند که از وقوع کودتا نه مسکو و نه واشنگتن، نه برژنف و نه کارتر هیچگونه اطلاعی نداشتند.» ادعای هواداران حفیظ الله امین مبتنی بر پنهانکاری کودتا از شورویها، از باور آنها به استقلالیت امین و عدم اعتماد او به روسها ناشی می شود. آنگونه که غوربندی می نویسد: «در این 21 سالیکه از قیام هفت ثور می گذرد با وجود سعی و تلاش بدخواهان از آرشیف های زمان شوروی کوچکترین مدرکی بدست نیامده که دال بر دست داشتن مستقیم و یا غیرمستقیم شوروی در این قیام باشد.

 

46 ـ مادر

 

برعکس شواهد واسناد کافی وجود دارد که در هدایت امین در مورد کودتا این دستور هم شامل بود که موضوع از روسها جداً مخفی نگهداشته شود.»

محقق امریکایی سلیگ هریسن به نقل از اسناد منتشره کی.جی.بی در حالی که می گوید «حفیظ الله امین دستور به کودتا را از روس ها مخفی نگهداشته بود، کی. جی.بی بر خلاف این پنهانکاری امین، از وقوع کودتا اطلاع یافت. اما کی.جی.بی نه امین را از انجام کودتا ممانعت کرد و نه محمدداوود را در جریان وقوع کودتا گذاشت. این در حالی بود که توصیۀ مسکو مدتها قبل مبنی بر خودداری حزب دموکراتیک خلق از کودتا قرار داشت.» هریسن می نویسد: «به قول الکساندر موروزوف که دورۀ ماموریتش به حیث معاون کی.جی.بی ، ماه ها و هفته های قبل از 26 اپریل را نیز شامل می شود، مسکو شدیداً توصیه نمود که از آن خود داری شود. لیکن کی.جی.بی نتوانسته بود کشف کند. بعد از آنکه یکی از جواسس سازمان استخبارات نظامی شوروی به سازمان مذکور از پلان امین اطلاع داد، نامبرده ساعت 9 و یا 10شب 25 اپریل را برای آغاز عملیات کودتا تعین نموده بود.

بعداً کی.جی.بی دریافت که در هدایت امین در مورد کودتا این دستور هم شامل بود که موضوع از روسهاجداً مخفی نگهداشته شود. آیا او در هراس بود که ما(کی.جی.بی) مداخله خواهیم کرد؟ یکی از توطئه کنندگان (کودتا چیان) که وفاداری اش به حزب کمونیست اتحادشوروی و دولت شوروی نسبت به وفاداری اش به امین به مراتب زیادتر بود (به گمان قوی اشاره به گلاب زوی و یاعبدالقادراست) این راز را بما افشاء نمود. می شد که داوود را از موضوع با خبر ساخت. ولی نه سفارت شوروی در کابل و نه مسکو در فکر آن بود که با حزب دموکراتیک خلق خیانت کند.

موروزوف به من گفت که اندکی بعد از نیمه های شب پیام های از وزارت خارجه و دفتر مرکزی کی.جی.بی مواصلت کرد که درآن بما توصیه نشده بود که امین را از ماجراجویی اش منصرف سازیم.»

از اظهارات موزوروف به خوبی پیدا است که انگیزۀ حفیظ الله امین در پنهان نگهداشتن کودتا از دید شوروی ها به توصیه قبلی مسکو بر می گردد نه در بی اعتمادی او به شوروی و یا بالعکس.

اگر عدم اطلاع حفیظ الله امین از کودتای ثور برای شوروی ها با استناد به حوادث بعدی ناشی ازعدم اعتماد او به روسها وانمود شود، این حوادث بر خلاف نوشتۀ عبدالقدوس غوربندی حکایت از اعتماد امین به روسها دارد. ماه های بعد از کودتا، حفیظ الله امین برای نجات حکومت حزب دموکراتیک خلق که در معرض سقوط قرار گرفته بود، خواستار ورود قوای نظامی شوروی شد. امین پس ازقتل تره کی نیروهای شوروی را به عنوان گاردمحافظ وارد قصر خویش ساخت. کدام عقل سلیمی می پذیرد که زمامدار یک کشور برای حفاظت خود و دولتش از کشوری نیروی نظامی بخواهد که نسبت به او بی اعتماد باشد؟

این در حالیست که امین به ادعای مامورین کی. جی. بی یکی از اعضای افغان این سازمان بود. «بوکوفسکی» از کارمندان سابق کی. جی.بی ادعا می کند که نام مستعار امین در نزد استخبارات شوروی «کاظم» بوده است. در لست «میتروخین» نیز چنین نامی موجود است.

فیاض نجیمی نویسنده وپژوهشگر و عضو سابق جناح پرچم به نقل از منابع معتبر روسی و به خصوص از اسناد محرم حزب کمونیست شوروی و کی.جی.بی می نویسد: «بعداز به رسمیت شناختن دولت تازه به استقلال رسیدۀ افغانستان، (دولت شاه امان الله) روس ها به سرعت کوشیدند تا اهرم های نفوذی شانرا در این کشور ایجاد نمایند. اولین نشانه اینگونه تلاشها عبارت از اساسگذاری گروهی زیرنام "کمیته مرکزی انقلابیون جوانان افغان" در بخارا بود.

در پایان 1919مسیحی شورای تبلیغات بین المللی که بخش شرقی کمینترن هم نامیده می شد، ایجاد گردید. در سال 1920 زیر رهبری شورا، حزب "عدالت" پارس، حزب کمونیست بخارا و احزاب ترکی، خیوه ای و افغانی سازمان داده شدند.

اما بحث برانگیز ترین مراحل مربوط به ده های 50و60 وبعدتر آن می گردد. در آن دوران روسها نه تنها به لایه های مختلف اجتماعی در حوزۀ ملکی توجه نمودند، بلکه بر حسب نظریه های از پیش تعین شده کمینترنی به نفوذ و جذب نظامیان نیز پرداختند. در سند کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی مؤرخ 21جون 1974عنوان رهبران خلق و پرچم آنچی که به امضای "اولیانوفسکی" در بارۀ فعال بودن سازمانهای سیاسی افغانی در اردو(ارتش) و نگرانی های رئیس جمهور محمدداوود نگاشته شده، ـ

 

47 ـ مادر

 

او می کوشد چنین تلقی نماید که گویا این عمل "رفقای افغانی" برای شوروی ها غیر مترقبه بوده وآنها ترجیح می دادند تا سازمانهای وفادارشان پا از گلیم فرا تر نه نهند. امّا واقعیت این است که سازمانهای نظامی وابسته به شوروی سالها پیش از آن نامه و با آگاهی و توافق شورویها، در درون دستگاه های نظامی افغانستان فعالانه به جلب و جذب نظامیان می پرداختند، که حتی عده یی از آن نظامیان نیز در نوشته ها واظهاراتشان یا مستقیم و یا تلویحی از آن یاد کرده اند. در مورد حزب دموکراتیک خلق گفته می شود که آن حزب از آغاز دارای یک شاخۀ نظامی بوده که پیش از ایجاد آن تحت رهبری میراکبر خیبر فعالیت می کرد؛ بعداً سازمان نظامی مذکور، با غیر نظامیان وحدت نموده و به تشکیل حزب دموکراتیک خلق مبادرت ورزیدند. همچنان از ساختارهای دیگری به نام های "سازمان نظامی افغانستان" (سنا)و یا "افسران هوایی" یاد می شود، که همکار با استخبارات شوروی ها قلمداد می شوند. بنا بر این حوزۀ نظامی برای روسها حوزۀ دلچسپ و مورد علاقه بوده است که تا آخر باقی ماند.

عبدالحمید محتاط از افسران قوای هوایی افغانستان که در کودتای 26 سرطان 1352 (17جولای1973) به رهبری سردار محمدداوود شرکت داشت نیز از چنین سازمانی در ارتش سخن می گوید. وی درمورد سازمان نظامی ارتش می نویسد: "این همرزمان دیرین من عبارت بودنداز: انجنیرعزیزاحمد، انجنیر شیرآقا حرکت، انجنیر زرین و انجنیرغلام سعید. آنها شایسته ترین استادان مسلک خود بودند. در رشته های خود دیپلم عالی را از اکادمی اتحادشوروی بدست داشتند. از جانبی دیگر آنها از دیر سالی به اندیشه سیاسی تجهیز بودند که سکوت و خاموشی و بی تفاوتی را نسبت به سرنوشت هموطنان خود گناه می پنداشتند. از این رو همه عضو سازمان نظامی یی بودند که بیشتر از شش سال در اردو فعالیت مخفیانه را پیش می برد. هدف شماره یک این سازمان کوچک نظامی، واژگونی نظام منحط و فرتوت شاهی و ایجاد نظام جمهوری بود که مورد حمایت مردم باشد.»

"سلیک هریسن" خبرنگار و نویسنده آمریکایی به نقل از منابع روسی می نویسد:«دستگاه استخباراتی نظامی شوروی (جی.آر.یو) در حالی که چشم به آینده دوخته بود افسران تربیت یافته اتحادشوروی را در سپتمبر سال 1964 تشویق نمود که سازمان انقلابی مخفی قوای مسلح را تشکیل دهد. اصلاً همین دسته افسران بودند که در سال 1973 با سردار محمدداوود درکودتای او کمک کردند.»

سلیک هریسن معتقد است که افراد و گروه های کودتاچی در هردو کودتای سال 1973 و 1978 با دو سازمان اطلاعاتی شوروی (کی.جی.بی و جی.آر.یو) در ارتباط بودند: «در واقع در ارتش سه گروه از افسران کمونیست بوجود آمد. بزرگترین آن، گروه خلقی به رهبری حفیظ الله امین و بعد گروه پرچمی ها به رهبری میر اکبرخیبر که با جی.آر.یو یا سازمان اطلاعاتی ارتش شوروی ارتباط داشت و جی.آر.یو به طور جداگانه با گروه دیگری از افسران ارتش هم در ارتباط بود؛ که ژنرال عبدالقادر رئیس ستاد نیروی هوایی ارتش که در کودتا نقش اساسی ایفاءکرد، یکی از آنها بود.»

علاوه برآنکه هریسن، دگروال عبدالقادر رابه نقل از منابع روسی عضوجی .آر.یو می خواند، نام مستعار عبدالقادر و نام مستعار بسیاری از افسران عضو حزب دموکراتیک خلق افغانستان در ارتش که در کودتای ثور و پیروزی آن نقش عمده داشتند شامل لیست اعضای افغان کی.جی.بی در کتاب "کی.جی.بی در افغانستان" برگرفته از اسناد و یاد داشتهای "واسیلی نیکیتیج میتروخین" مامور سازمان مذکور در آرشف اسناد کی.جی.بی بود. در این اسناد نام مستعار سیدمحمد گلابزوی "مامد" و محمدرفیع "نیروز" معرفی و ثبت اند که آنها انجام کودتای ثور1357 را به ویلبون اوسادچی، مسئول سرویس اطلاعاتی کی. جی بی در کابل اطلاع دادند.

یکی از ژنرالان ارتش شوروی که در سالهای اشغال افغانستان در دهۀ هشتاد میلادی از مسئولان و فرماندهان ارتش مذکور بود، سرهنگ (دگروال) عبدالقادر را بنیانگذار یک سازمان مخفی کمونیستی در ارتش افغانستان می خواند که در پیروزی کودتای حزب دموکراتیک خلق نقش مهمی بازی کرد او می گوید: "در حزب دموکراتیک خلق افغانستان رول مهمی را در اردو (ارتش)، تنظیم مستقل مخفی به نام جبهه واحد کمونیستی افغانستان که توسط دگروال اردو، عبدالقادر ایجاد گردیده بود، بازی می نمود. موصوف از نگاه مفکوره به برنامه حزب دموکراتیک خلق افغانستان نزدیک بود. وی تکیه به یک کودتای جدید دولتی می نمود.

 

48 ـ مادر

 

اطلاع وقوع کودتا رابه شوروی ها توسط سیدمحمدگلاب زوی، محمدعزیز اکبری یکی از فعالان نظامی جناح خلق که در اوایل حکومت حفیظ الله امین به ریاست سازمان اطلاعاتی حکومت موسوم به "کام" گماشته شد، نیز تایید می کند : "سیدمحمد گلاب زوی یکی از فیگور های (چهره های) به اصطلاح مهم در انقلاب ثور بود و کسی بود که دستور انقلاب ثور را از امین گرفت و به تمام سازمانهای نظامی ابلاغ کرد، صبح 7 ثور با شورویها تماس گرفت، دستوری را که از حفیظ الله امین یا مسئول کمیته مرکزی دریافت کرده بود، به شورویها ابلاغ کرد.»

شرکت فعال جگرن محمدرفیع از جناح پرچم در کودتای ثور که او چگونه برخلاف بسیاری از پرچمی های ارتش بدون آنکه دستوری از جانب رهبران جناح پرچم و به خصوص از نوراحمدنور مسئول نظامی این جناح دریافت کند، بیشتر پرسش بر انگیز است. شاید پاسخ این پرسش را بتوان در کتاب میتروخین یافت.

نکتۀ جالب و قابل ذکر این است که ببرک کارمل در نیمه دوم دهه هشتاد که در حومۀ مسکو تحت نظر مامورین استخبارات شوروی زندگی می کرد، به گونۀ غیر مستقیم از دخالت کی.جی.بی در کودتای ثور سخن میگوید. او به خبرنگار روزنامه پرودا ارگان نشراتی حزب کمونیست شوروی در دسمبر سال 1989 می گوید: "حالا من بعضی چیزها را برای شما حکایت می کنم. پلان انقلاب وجود نداشت. کمیته مرکزی برنامه سقوط داوود را به تصویب نرسانده بود. تمام اعضای کمیته مرکزی بازداشت شده بودند. امین 18ساعت بعدتر زندانی شد و به ما پیوست. جالب این است که او در این مدت کجا بوده است؟ امین خون می خواست. و بسیاری از خلقی ها با وی هم نظر بودند. نه تنها آنها در صحنه بودند یک نیروی نهایت بزرگ دیگرهم بود که حزب را به سوی کودتا رهنمون شد، دقیقاًهمان نیروی که زمانی افغانها رابه سوی سقوط شاه سوق داد. دریغا اگرمن نام آن را بگیرم، هم شماو هم من سرهایمان را از دست خواهیم داد."

 

    (نوت: نوشته بالا که در باره روز کودتا است معلوماتی ست بخش بزرگ قلم بدستان جامعه افغانستان همنظر هستند. این معلومات تلاش چندین قلم بدست است از مختلف آدرس جمع آوری شده است.)

 

    استخبارات شوروی در 7 ثور همکار کودتا بود یا نبود دقیق کس چیزی گفته نمی تواند لیکن حقیقت یکه وجود دارد اگر او کودتا در 7 ثور 1357 نمی شد در یک تاریخ دیگر می شد. چونکه کودتا سازمان شده بود و به او کودتا اتحادشوروی ضرورت داشت.

اگر سبب ترور خیبر را در نظر گرفته سیاست دو سال اخیر محمدداوود را با آمد ـ آمد بحران اقتصادی اتحادشوروی زیر بررسی بگیریم ساده دلی خواهد شد اگر بگویم «در کودتا 7 ثور روسها دست نداشتند.»

بخش از رهبران دو جناح چندان تمایل به کودتا نداشتند سبب او وضعیت فکری شان، بحران داخلی ح. د. خ بود. بر این خاطر که آنها بالای همدیگر اعتماد نداشتند اگر یک فراکسیون حزب حاکم نظام می شد دیگران را از صحنه دور می کرد. این حقیقت بعد از کودتا 7 ثور عملی شد.

سبب آن: چندپارچه بودن رهبری بود. پارچه ها جدا ـ جدا با استخبارات اتحادشوروی تماس داشتند وحدت اینها تحت یک نام حزب، پرگرام اتحادشوروی بود. اتحادشوروی همان سیاست چرچیل صدراعظم بریتانیاکبیر را بازی می کرد «پارچه کن حکومت کن!»

این نو سیاست بازی سبب بود حزب در ظاهر باوحدت دیده شود امّا بین رهبران حزب بی اعتمادی باشد با انواع نیرنگ بازیها...

آنچیزیکه اتحادشوروی می خواست.

حقیقت درد دهنده که وجود داشت رهبران حزب، وحدت نداشتند و با بی اعتمادی به سر می بردند بناً پرگرام قبول شده ملی که او پرگرام تطبیق می شد وجود نداشت لاکن بین صفوف حزب خوشبینی موجود بود. آنها او تراژدی را «انقلاب قبول کرده بودند.» آنها از سیما اصلی رهبران شان خبر نبودند. رهبران آنها هم خود و هم وطن را قبل از هفت ثور فروخته بودند. آنها یک یک جاسوس شوروی بودند. برای آنها هرچه شوروی می گفت رفتار می کردند. او تسلیمی بود شوروی خاطر هدف سیاسی خود آنها را باهمدیگر زده سیاست بازی می کرد. این اخلاق رهبران خلق پرچم اخلاق اکثریت رهبران سیاسی افغانستان است چونکه آنها هیچگاه ملی شده نتوانستند.

 

49 ـ مادر

 

    (باید یادآور شوم در این کتاب هدف من تاریخ نویسی نیست هدف من برای فکرها اندیشیدن را سبب شدن است و برای تاریخ نویسها مسیر درست را نشان دادن است. چونکه ملت افغانستان قربان های بودند. آنها در ترتیب های سیاسی استعمال شدند زیرا در ظاهر حوادث دیدن کردند در حالیکه در اصل حوادث حقیقتها رنگ دیگر داشت. آنچه من در این کتاب نوشتم در دهها آدرس دیده میتوانید. من از دهها آدرس جمع آوری کردم تا برای مسیر دادن ذهن تاریخ نویسها خدمت کرده باشم.)

 

    در روز اول کودتا دلنشین ترین سرودهای حماسی ساخته شد و از رادیو تلویزیون نشر شد. در هر سرود وطن پرستی را، غریب پروری را و عدالت خواهی را جلوه دادند لیکن چه اندازه وطن گفتند در ویرانی وطن سر از روز اول کودتا اقدام کردند.

 

    در چند روز چهرۀ کشور واژگون شد. در هر طرف بیرق های سرخ رنگ و تکه های سرخ با نوشته ها و شعارهای عجیب غریب رونما گردید. در اصل نمای بود از خون ریزی آنها خبر میداد.

چونکه پرگرام حزب کمونست اتحادشوروی تحت نام پرگرام فلسفه مارکس تطبیق می شد لیکن جمهوریت جدید را از نام جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان اعلان کردند.

 

    جمهوریت جدید را انقلاب مردمی سبب شده بود؟ یا کودتا؟ بعد از اعلان این جمهوریت اگر کسی از بیرون کشور در فرودگاه بین المللی کابل می آمد، به شعاری برخورد می کرد در تکه سرخ نوشته بود: به سرزمین مدل نوین انقلاب خوش آمدید.

حفیظ الله امین در سوال خبرنگار «دی سایت» جمهوری آلمان فدرال کودتا 7 ثور را چنین گفت: «به عقیدۀ من انقلاب افغانستان (کودتای ثور1357) مُدل جدید انقلاب پرولتری است که قدرت سیاسی را از استثمارگران بدست طبقه کارگر منتقل کرد که دررأس آن،حزب طبقه کارگر (حزب دموکراتیک خلق) قراردارد.

قبلاً در یک جامعۀ فیودالی چنین انقلابی صورت نگرفته است. بناً این یک مدل جدید انقلاب در جامعۀ که مناسبات فیودالی مسلط بود، میباشد که قدرت رااز طبقۀ استثمارگر به طبقل استثمار شده که دوست و متحد تمام زحمتکشان میباشد انتقال داد.»

این نظر امین را اگر کارل مارکس می شنید چه عسکالعمل نشان می داد؟

قبول؟

یا رد؟

کارل مارکس «اندیشۀ انقلاب پرولتری را به عنوان قوانین جبری تکامل جامعه بشری، در فرایند مراحل پنجگانۀ تاریخ تکامل، مطرح کرد.»

منطق یکه هیچ زمان مارکسیست های افغانستان درک کرده نتوانستند. آنها نام مارکس را شنیده بودند بمانند همان ساده دل ایرانی!

در تهران و مشهد برای انجام دادن کار رفته بودم از یک ایرانی شیعه در ارتباط امام رضا سوال کردم او ساده دل با تکرار گفت: «آدمی خیلی خوبه ـ آدمی خیلی خوبه...»

معلومات یکه بر او ایرانی داده بودند «آدمی خیلی خوبه بود» او امام رضا را با او منطق می شناخت. به همین منطق مارکسیست های افغانستان مارکس را و فلسفه او را می شناختند. برای آنها این قدر معلومات کافی بود لازم نبود از چیز دیگر خبر میبودند.

انها بمانند ملاهای جامعه که چهل یاسین گفته شنیدند لیکن یک بار بین یاسین را ندیدند.   

در منطق کودتا 7 ثور نظریات مارکس تضاد داشت.

کارل مارکس متفکر و فیلسوف آلمانی، حتی انقلاب پرولتری را در روسیه پیشبین نبود؛ چه رسد به مانند افغانستان که جامعه اش عقب مانده و بگونه قبیله یی زندگی داشت. این کشور حتی چند ده هزار نفر کارگر نداشت.

کارل مارکس انقلاب پرولتری را در جامعه یی پیش بین بود مرحله سرمایه داری مسبب قشر بزرگ کارگر گردیده، برای عدالت، شرط های سخت را میسر می کرد که در او شرط ها، کارگران در تجسس راه جدید برای اوردن عدالت می شدند تا استثمار سرمایداری را از بین برده، سعادت همگانی را میسر کنند و این مرحله باید باجور تکامل بشری رخ می داد؛ نه به گونه فشار گروه کوچک!  برخی از صاحب نظران مارکسیست پس از انقلاب اکتوبر در روسیه به این باور رسیدند که دیدگاه های لنین و استالین، مارکسیزم را به استراتیژی قبضۀ قدرت توسط احزاب و گروه های کوچک انقلابی تبدیل کرد.

 

50 ـ مادر

 

«کارل کائوتسکی» از دانشمندان مارکسیست آلمانی معاصر لنین از انقلاب اکتوبر در روسیه به شدت انتقاد می کرد و آنرا با اندیشه های مارکس در تعارض میدانست. او اظهار داشت که قبضۀ قدرت توسط یک حزب کوچک حرفه یی مغایر با اصول مارکسیزم است. او در برابر نظر لنین که معتقد به قبضۀ قدرت توسط یک حزب انقلابی بود استدلال می کرد که یک سازمان مخفی نمی تواند دموکراتیک باشد.

«کائوتسکی» رابطه میان سوسیالیزم و دموکراسی را ضروری می پنداشت. از دید او دیکتاتوری پرولتاریا نمی تواند به معنی جنگ طبقاتی باشد.

عقیده داشت حکومت پرولتاریا به عنوان اکثریت جمعیت کشور از طریق رعایت معیارها و اصول دموکراتیک قابل تحقق است.

(هر مارکسیست از دموکراسی بحث داشت لیکن در تاریخ این فلسفه یک مارکسیست به دموکراسی عقیده نداشت.)

صرف نظراز درستی و نادرستی این بحثها، نقطۀ بسیار روشن این است که بلشویکها یا کمونیستان حاکم در روسیه پس از انقلاب اکتوبر به همان سیاست توسعه طلبی حاکمان روسیه سابق ادامه دادند و از مارکسیزم – لنینیزم بمثابۀ ابزار آیدئولوژیکی و سیاسی در این توسعه طلبی استفاده کردند. حتی آنچه که بنام دیکتاتوری پرولتاریا با استناد به اندیشه و دیدگاه کارل مارکس از سوی کمونیزم روسی و بسیاری از کمونیستان حاکم در دیگر نقاط جهان انجام یافت، در تناقض با تحلیل های این فیلسوف منتقد نظام سرمایه داری بود که کارگران جهان را برای انجام انقلاب کارگری به اتحاد فراخواند. البته بسیاری ازاندیشه ها وپیشبینی های کارل مارکس از یکطرف به واقعیت نپیوست و از جانب دیگر برخی از باورهای او چون، دیکتاتوری پرولتاریا از زاویۀ آزادی و دموکراسی مدرن امروز مورد تردید قرار می گیرد.

کارل مارکس اگر دو باره بعد از جنگ جهانی دوم در شرایط اتحادیه اروپا در آلمان به دنیا می آمد در عقیده دیروز خود چه نظر می داد؟

انسان تابع به محیط است. برای انسان و برای فکر انسان قاعده های زیست همان زمان و همان محیط تاثیر دارد. اگر کارل مارکس در همان زمان در عوض آلمان در افغانستان به دنیا می آمد کتاب کاپیتال خود را نوشته می کرد؟

یا کودتا هفت ثور مارکسیست های افغانستان؟

این کودتا نه تنها از زاویۀ بینش مارکسیستی، انقلاب پرولتری نبود، اگر نگاه به ظرفیت برداشت کودتاچیان از زاویۀ مذکور کنیم معلومات شان نهایت محدود بود. 

منابع علمی فهم اندیشه و دانش مارکسیزم ـ لنییزم برای بسیاری از اعضای حزب دموکراتیک خلق، از نشریات غیرعلنی حزب توده ایران می رسید.

این پرسش مطرح می گردد که خرد ضابطان و افسران پائین رتبۀ کودتاچی جناح خلق، تاچه حدی مارکسیزم – لنینیزم را از آن نشریات آموختند که دست به انقلاب پرولتری و مارکسیستی زدند؟

برخی ازافراد مارکسیست ایرانی که نگاشته ها ونشریات آنهامنبع تغذیۀ فکری حزب دمکراتیک خلق بود، از دیدگاه آنها کودتای این حزب را انقلاب نمی خواندند.

گرچه دیدگاه مارکسیست های ایرانی پس از فروپاشی اردوگاه سوسیالیزم روسی و زوال دولت حزب دموکراتیک خلق به کلی تغییر خورد.

«محسن حیدریان عضوارشد حزب توده ایران که در دوران حکومت نجیب الله با صدها تن از فعالان گروه های چپ ایران در کابل به سر می برد، می گوید که تفسیر حزب توده از کودتای ثور این بود که انقلاب ثور درستی راه رشد غیر سرمایه داری را در کشورهای در حال توسعه مانند ایران ثابت می کند.

پس از تجربۀ دردناک در شوروی و افغانستان دیدگاه من نسبت به حزب توده از ریشه تغیر کرد. هنوز مجسمه های لنین در مسکو و کابل فرو نریخته بود که دیوارهای بتونی ذهنیت ما به فروریختن آغاز کرد. تجربۀ شوروی و افغانستان برای من و بسیاری دیگر از رفقای حزبی، تیرخلاصی بود به باورهای کمونیستی وانقلابی ما و برای همیشه به زندگی حزبی من پایان داد.»

با این حقیقت تلخ کودتا هفت ثور شد. هفت ثور با فلسفه مارکس نزدیک بود یا دور بود نزد من اهمیت ندارد. آنچه اهمیت دارد در فلسفه مارکس بی منطقی بودن اهمیت دارد. مارکس و مارکسیستها که به ماتریالیسم عقیده داشتند فلسفه ماتریالیسم تا اندازه یک روش علمی است. او، قاعده های زیست را به گونه حقیقی بیان می کند.

 

51 ـ مادر

 

در منطق زیست همان گونه که خدا در قرآن می گوید بدون خدا هر چیز در حال تغییر است ثابت نیست، در کائنات هر چه در حال تغییر و تحول است و این تحول زنجیری با هم ارتباط دارد. پس اگر به این شکل باشد مارکس با کدام منطق در زیست قاعده تعیین کرده سعادت را در داخل یک چوکات نشان داد؟ این نقطه بود ناکامی دراماتیک را در اتحادشوروی و افغانستان سبب شد. چونکه قوانین طبیعت علیۀ فلسفه مارکس در مجادله برخواست زیرا در حریت زیست حبس خانه را مارکس آرزو داشت.

 

    بعد از کودتا به مدتی ارگ ریاست جمهوری به بازدید ملت گشاده شد. تبلیغات داشتند تا خاندان محمد داوود را نام بد بسازند. می گفتند: با معیشت اشرافی زندگی مرفه داشت، از حال ملت بیخبر بود.

با هر اتهام تلاش داشتند تا نام بد کنند لاکن ارگ ریاست جمهوری یک حقیقت دیگر را انعکاس داشت. او انعکاس از استعداد او خاندان بود «در داخل ارگ کدام قصر مجلل وجود نداشت»

لاکن مارکسیست های دو آتشه از خاندان های فقیر کشور بودند کوچکترین زندگی مرفه به ایشان حیات اشرافی رونما می شد.

آنها از دنیا کوچک شان بر حقیقتها دیدن داشتند در حالیکه لازم بود از زاویه بزرگ و از فضا بلند بر مسائل دیدن می کردند.

بدین خاطر با فرهنگ ضعیف شان سبب ویرانی کشور شدند. در صورت یکه یگانه راز بدست گرفتن قلب ملت، آبادی ملک بود نه فرهنگ ویرانی.

ارگ شاهی که او بعد در دوره محمدداوود ریاست جمهوری شد دیوارهای احتشام داشت لیکن در داخل او، ساختمانها بسیار غریب بود می توان گفت غریبتر از ساختمان های شهرداری شهرهای کوچک کشورهای پیشرفته!

می گویم بهترین راه آبادی ملک، اندیشه های بشر دوستانه است که در مسائل باید از زاویه وسیع و بلند دید.

 

 نمــایش حقیقت تیاتربزرگ

 او قلۀ بزرگ چـومثل ارگ

 دنیای کوچک دورازحقیقت

 دیدگاۀ بلــند دنیای پر برگ

  

    چند روز از کودتا گذشته بود ارگ به روی خلق باز بود تا مارکسیستها تبلیغات زهردار شان را علیه خاندان محمد داوود کنند.

رئیس زاده از شهر با عجله در منزل آمد دستور داد تا زلیخا البسه نو اش را بپوشد. مادر زلیخا دلیل را پرسد رئیس زاده خواهش کرد فقط اجازه بدهد تا دخترش آماده شود.

به گل سپارش داد تا با ذوق او لباس بپوشد.

خانم رئیس در منزل نبود در دعوت دوستان رفته بود. شقایق لباس نو اش را پوشیده با مالک زاده بیرون از حویلی شدند. مادر با تعجب از عقب هر دو شان دیدن کرد. رئیس زاده در موتر شخصی اش بر اولین بار دلربا اش را در شهر برد. در نزدیکی ارگ موتر اش را ایستاد کرد. او دست عزیز اش را گرفته داخل ارگ شدند تا ارگ را تماشا کنند.

میگن در شهر کوران یک چشم دار پادشاست.

ملت که داخل ارگ می شد ارگ به چشمان ملت قصر مجلل نمایان بود لیکن جزء چهار دیوار بلند که از دور یک احتشام داشت داخل او فرهنگی نبود که استعداد محمد ظاهر و محمد داوود را نمایان می ساخت. حاکمان کشور تا کودتا و بعد از کودتا اشخاصی بودند به کشوری قناعت می کردند که فقیرترین ملت داشت. عقب مانده ترین جغرافیه داشت و با عقب ماندگی، ملت سازش داشت.

برای این که استعداد رهبری یک ملت پیشرفته را نداشتند چونکه تنها خاطر معیشت خودشان زندگی داشتند آن هم چندان زندگی لکس نبود و امّا هر چی ممکن بود که ساخته شود ولی استعداد رهبری که ملت سوی رشد و ترقی و تکامل گام بردارد در او رهبران نبود. ملت نیز با عقب ماندگی سازش داشتند. گناه در هر دو طرف بود به نظر من در طرف ملت وزن گناه بیشتر بود چونکه کلتور تحقیق را پرورش نداده بودند.  

از همه اول باید در ذهنها، دنیای نو ساخته می شد و با همه هستی معنوی ملت آراسته می گردید تا یک الهام پیدا می شد سوی ترقی گامی می گردید به سوی تکامل. ولی هر زمان چهره های پیداست، سیاست و دنیا را از داخل عقل کوچک شان دیدن دارند. گاه بخشی از یک سمت را تمثیل دارند گه از بین یک زبان ممثل قشر کوچک اند و گاه عقیده کوچک دینی یک مذهب را تظاهر دارند.

این روش ملت را در اسارت دارد. محمد ظاهر و محمد داوود و دیگران تابع به او فرهنگ بودند که ملک عقب زده شد.

 

52 ـ مادر

 

در حالیکه اگر حق ملک داده می شد جغرافیه به همه ثروت اعطا می کرد. او وقت بین هستی گنج زندگی مرفه می شد. باید گفت اعمار بنا در عقلها، مشکلتر از هر اعمار دنیاست.

 

 مشکلـــترین اعمار اعمار ذهن  

 بی خبر از او خصلت بی ذهن

  

    دو دلداده با ساکنی داخل ارگ را دیدن کردند. بهترین لحظه های زندگی بود در پیکر ذهن آنها.

دلربا اولین مرتبه خود را در جایگاهی دید، فانتزی های ذهنش شکل گرفت. او کم حرف بود. یار هر بخش از ارگ را تشریع و توضیح می داد او شنیدن می کرد. یار گاه به چشمان آبی می دید گاه به خلق دیده از ارگ معلومات می داد.  

آنها مدت طولانی تر در ارگ بودند بهانه تماشای ارگ بود هدف با همدیگر بودن بود چونکه عشق این طبیعت را دارد.

گرسنگی در شکمها بیرق اش را در اهتزاز در آورد مجبور شدند حق ده شوند. شکمها دستور داد تا غذا بخورند. آنها سوی رستوران سپین زر هتل رفتند. در بلندی شهر در رستوانت او هتل برای خود دعوت دادند.

سپین زر بهترین موقعیت داشت. او با ساکنی فضای خوش داشت. در آن رستوانت میزبانها با بهترین فرهنگ پذیرایی می کردند. چونکه با گذشت زمان در اثر تجارب و تاثیرات پیشرفت دنیا، در شهر کابل چندین مکان طعام خوری با فرهنگ عالی به وجود آمده بود. یکی آن، رستوران سپین زر بود.

رئیس زاده را خادم های رستوران هتل می شناختند. آنها حرمت می کردند. آن روزنیز با پذیرایی چشمگیر استقبال شدند. رئیس زاده صندلی میز طعام خوری را به دلربا آماده کرد تا دلبرش بنشیند. گل تشکری نموده نشست و در مقابلش یار نشست.  رئیس زاده هدایت به مطیع های رستوران داد تا هر امر زیبا را اجرا کنند. شقایق خواهش کرد فرصت داده شود کمی از هیجان ساکن شود بعد با مشورت غذاها را انتخاب کنند. رئیس زاده با رمز چشمان به خادمها نزاکت را رساند. زیبا با چهره نشاط گفت: ترسیدم خطا نکنم جای لکس بوده است. اولین بار چنین پذیرایی می شوم دست پایم از هیجان در لرزه شد که مبادا اشتباه سر نزند تا تو خاطر من نزد دیگران کم نیایی. یار با آهستگی دست راست زیبا را گرفت سر میز آورد، خم شد بوسید گفت: راحت باش شاه دخت.

هستی زیباتر از همه شاه دخت ها.

بلند مرتبه تر از همه دختران دنیا.

گل شببو گفت: فقیر بودن من تا امروز در چهار دیواری زندانی ساخته است. تو شاه دخت میگی من یک خادمه هستم. تو رئیس زاده هستی کشورهای زیاد را دیدن کردی من کنیزی هستم جزء خدمت به منزل، چیزی را ندیدم که هیجان نداشته باشم.

یار تبسم کرد گفت: عزیزم تقصیرات از تو نیست. زعیم های مملکت با فرهنگ عالی در راه خدمت ملبس نبوده اند که کلتور بلند از اگاهی، برای ملت پیدا نیست. امّا مقصر تنها زعیمها هم نیستند چونکه در رشد و تکامل و سعادت جامعه، فرهنگ همگانی باید در سوی انکشاف رونما شود تا زعیم های با ابتکار سر اقتدار انتخاب شوند تا وطن ترقی کند.

در حالیکه زلیخا با سکونت سخنان تاریخی رئیس زاده را می شنید رئیس زاده ادامه داد: در برگ های تاریخ اگر دیدن کنیم اجداد ما بلندترین مقام تاریخی و ذکی ترین استعداد سیاست و با فهم ترین دانش علوم دنیا را دارا بودند. هر گام یکه گذاشتند نخست در عقل شان علم را پرورش دادند و ذکا را رشد دادند و جسارت را انتخاب کردند و عدالت را پیشوا قبول کردند و مهمتر از همه انسان را خاطر انسان بودن احترام کردند؛ گفتند ما بلند از همه دنیا هستیم. ما لیدر دنیا هستم. این خودباوری را انتخاب کردند.

با او فرهنگ اعلا، بزرگ ترین امپراتوری های دنیا را ساختند.

غرب و شرق را هر بار سر از نو تنظیم کردند. در هر گوشه از دنیا میراث بزرگ خدمت را گذاشتند. به خود متکی بودند و از خود کمک گرفتند تا دیگران بازوی شان شدند. اجداد ما از چادرهای شان از آسیامیانه سیل آسا برآمدند و در دنیا حاکم شدند.

از جمع چهار جهان کشا سه جهان کشا از اجداد ما بودند چونکه هر کس را از هر عقیده و نژاد بود عضو خود دانستند و عادل شدند و عادل بودن شان را نشان دادند. لیکن امروز بگذار که علم مسلک نیست، ذکا درک نیست، جسارت در دست نیست، آیا میشه که با احساسات کور که نگاه به خطاهای خود نداشته، با گریان کردن و شکایت کردن از دیگران، گامی به پیروزی گذاشت؟                     

هرگز!       

             

53 ـ مادر   

                     

تاریخ را باید بخوانیم از ابتکار و استعدادهای اجداد خود از تاریخ درس بگیریم. نباید غرور و سر بلندی کور را از پیروزی های اجداد خود در این عصر داشته باشیم. باید با جسارت خطاهای که امروز ما را شکل داده است و فقیر و بیخبر از دنیا ساخته است از او خطاها تاریخ درس گرفته، راه نو خود را اعمار کنیم. ایجاد کنیم و حرکت کنیم.

اگر ارزش تاریخ گذشته را با عملکردهای آینده حفظ کرده نتوانیم، افتخار داشتن از تاریخ گذشته کدام منطق ندارد.

سیستمی لازم داریم با عقل کلکتیف رهبری کنیم در او سیستم استعدادها را شناسایی نموده در تربیت شان اقدام نمایم و هر بخش زندگی ملت را بررسی و تحلیل نموده در راه حل مشکلات، پرگرامها بسازیم. همه فعالیت را در چهار چوکات دموکراسی باید مهیا سازیم و نباید شخص را حاکم بی قید شرط بالای ملت بسازیم.

هر فرد جامعه را طوری تربیت کنیم با بلندترین جسارت خود را حاکم دنیا بداند تا که جوهر نهفته از بطن در ظاهر تظاهر کند.

مهم نیست سر اقتدار هستیم و یا نیستیم مهم در عقل خود با تلاش سوی علمیت شاه شدن است. در او صورت حتمی یک روز در رهبری سهم خود را پیدا می کنیم.                                                        

اخلاق احترام به حق دیگران را بآموزیم تا جسارت به خود پسندی و خود خواهی مبدل نشود. انسان را خاطر انسان بودنش دوست داشته باشیم و انسان را امانت خداوند بدانیم و خاطر خدا احترام و ارزش داشته باشیم.

اگر زبان خود را دوست داشته باشیم به زبان دیگران باید احترام کنیم.                                                          

اگر نژاد خود را عزیز بدانیم به حق نژادهای دیگر حرمت کنیم. اگر عقیده خود را معتبر قبول کنیم به عقیده هر کس ارزش قایل باشیم. فقط عدالت را سلاح به موفقیت بسازیم حتی مقابل کسی که دشمنی کند.

نباید با گریانها و شکایتها از مقتدرهای قدرت، دست به چانه بنشینیم. اگر چنین کنیم میلیونها در اطراف بیکاره های تندرو که دور از علم سیاست رفتار دارند و با شعارهای احساساتی میلیونها را در شدت سوق میدهند جمع می شوند.

او بیکارهها نه پرگرامی به سعادت ملت دارند و نه هدف استراتژی در حل مشکلات. چونکه چنین اشخاص خویشتن را خداداد معرفی دارند و در اطراف چنین خدادادها ملت جمع می شوند اگر که ادراک درست در ذهن ملت قطور نداشته باشد.

از این روکه شرایط سخت و ضرورتها و بیخبریها از خداپرستی درست، چنین عناصر را قهرمان می سازد نه خدمت آنها.

پس باید قبول کنیم همه گناه و بدبختی ملت بدوش اهل قلم می باشد سبب این که ملت عقب هر خداداد حرکت کند اهل قلم از باریکی، ملت را باید خبردار بسازند.

چونکه خداوند به ابلیس هم فرصت داده است تا اخلاق شیطانی را رواج داده، انسانها را فریب بدهد. اخلاق شیطانی ابلیس فقط خداداد یک روش است تا بندهها امتحان شوند. پس برای بسیاری خدادادها خاطر آزمایش بندهها، تنها مهلت داده می شود.

آنها انسان های خوب نیستند بناً هر خداداد را از اخلاق او باید در نظر بگیریم. بدین خاطر می گویم قرآن کریم را باید همه جانبه بخوانند.

پس باید نخست از همه بین عقلها سیستمی ایجاد کنیم سعادت را مژده بدهد و عوض احساسات کور میلیونی، به مردمانی ضرورت داریم تحلیل و بررسی و تفتیش علمی از مسائل را داشته باشند تا او میلیونی ها علمی رهبری شوند.

باید او سیستم، مردم را در راه مبارزه سعادت و دور از تبعیض تشویق کند و ملت را در تفکرهای نو سوق بدهد و جوانان را پر هیجان بسازد تا که فشار کلکتیف علمی بالای دولت بابا باشد تا به خواست ملت، دولت خدمت کند.

تا دولت بداند ملت است که دولت است و با او شیوه یک فرهنگ اعلی در جامعه ایجاد گردد هر کی بگوید مردم را آباد کن تا دولت آباد شود.

مردم را آباد کن تا دولت آباد شود زمانی ممکن می شود انسان با حریت خود از داخل خود جوهر انسانی خود را بشناسد.

 

      خلق را آباد کن تا دولت آباد شـود

      در لبخند انسان خوشیها زیاد شود

      سعادت خلــــــــــق دولت پا برجا

      به خلق خدمت بکن تا خدایادشود

 

54 ـ مادر

                   

    زلیخا با ساکنی به سخنان رئیس زاده گوش داده بود و با نازکی تبسم خوش داشت. دلداده ادامه داد: فرهنگ بین رستوران را با فرهنگ اطراف جاده میوند مقایسه کنیم تفاوت را نشان میدهد. اگر همین نشست را از دیدگاه مردم جاده میوند بررسی کنیم حرام و خطاست. چونکه در دنیای ذهن کوچک او مردم عقب ماندگی تاثیر دارد نه اصل محتویات دین! اینجاست که دانش رل بازی می کند.

 

 علم یکه بتو آید گـــــریز از او مکن

 تسلیم جهل نشو خود رابی آبرو مکن

 حماقت اولاغ که از صاحب گریزان 

 به مثل کار اولاق بخته بی دارومکن

                     

    سیمای گل هیجان اش را دور ساخته بود. دلداده از مینو غذاها به انتخاب و خواست نگار سپارشها داد و با فضا رمانتیک عاشقی غذاها خورده شد و با سپارش، قهوه مخصوص ترتیب داده شد و بعد از نوشیدن قهوه در شهر نو رفتند. در پارک شهر نو قدم زدند و صحبت های نرم کردند، رئیس زاده به یکبارگی ایستاد شد به چشمان دلربا اش دید و گفت

 

      مست نشه منم ز چشـــمان شقایق

      میپاشد بویش رااین زیبای حقایق

      یارب سلطانم اوبانگاه های شرف

      تسلـــــیمش منم هرلحظه و دقایق

 

    رئیس زاده ایستاد بود به چشمان نگار اش می دید زیبا گفت: هر کی متوجه ما میشه، بریم بگردیم. دست یار را نگار گرفت قدم زده گردش کردند و در بین پارک در صندلی نشستند و با نرمی صحبت می کردند که دلداده با آهستگی دست راست دلربا را بوسید گفت

 

      مینای من شــــــــده چشمان زیبا   

      غرق شراب ســـــاخته ناز فریبا

      به ابرو و مژگان بسـته ام دل را

      چونکه اســــــیرام به چشم شهلا

   

    یار به چشمان زیبای آبی نگار می دید از تاثیرات سرشت عشق، اشک خوشی در کنار چشمانش ظاهر بود. گل دید گفت: اشکها قطره شده اند. دلباخته تبسمکنان گفت: قطرهها کلماتی هستند فقط بخاطر این که معشوقه در یابد معنی آن را.

  

      قطره های اشک

      هر زمان

      پر معنی با درام

      گاه معنی رنج

      گه سعادت

      می دهند 

      هر زمان

      معنی یک مطلب را

      معنی یک مطلب را

 

    هر سن سال یکه داشته باشیم اگر کسی باشد خاطرش چشمان ما پر اشک خوشی شده بتواند زندگی معنی دارد. دنیای من با همه احتشامش کویر خشک بود چشمانم از خاطره ریگ آن پر بود. آمدی ابر شدی باریدی سعادت را که چشمانم می تکاند نزد تو دانه های خوشی را.

 

      کویربود حیات بین احتشام

      آمدی در او، شـــدم احترام 

      دادی محبت، بین او حیات

      شــدم تازه مه، با یک کلام

 

    به تو سوگند با راز شقایقها، زیبا نیست حیات، آنچه زیباست بودن توست. با چهره معصومانه سر آغاز عشق هستی تا پایانی عمرم.

 

      سوگند به راز گلها که توسلطانم

      بـه تپش پروانه که تو جانانـــــم  

       من به توپروانه تو به من حیات  

      غرق نورت منم چونکه تو جانم

 

55 ـ مادر

 

    پروردگارا! عشق من را همچون دانه های برف آرام و بیصدا به سرزمین قلب یارم ببارن تا با هیجان و خوشی، من را در قلب خود ببیند که تنها من جا داشته باشم.

 

      دانه دانه بباران عشقم را درقلب یار 

      مثل برف دانه دار خدایا درقلـب یار

 

    زلیخا: التفات های رئیس زاده دایمی میشه؟ یا که تاثیرات جوانی ست باد زد گذر؟

شوک در سر دارم چگونه به یک باره گی سلطان قلب رئیس زاده شدم در حالیکه کنیز شان بودم آیا بیدارم یا در خواب؟                                                  

دلباخته از زنخ زیبا، گونۀ نازنین را کمی بلند کرد و به چشمان آبی قشنگ با دقت دیدن کرد گفت: در زمین بودم خواستم کبوتر شوم، کبوتر شدم پرواز کردم تا زیبایی دنیا را با پرواز با بال های کبوتری ام ببینم. آنگاه نگاه ام را با پرواز بالهای کبوتری که انداختم، دیدم، آرام به سمت گنبد طلایی تو اوج می گیرد.

دلم سوی تو اوج گرفت.

روحم از نور تو آرام گرفت.

ای پیشوای مهربان من، غزال بی قرار دلم را به ضمانت دعای چشم های مهربان تو سپرده ام؛ باور کن یار باور کن.

شقایق با سکونت گوش می داد تشکری کرد دلداده گفت:

 

      در مذهب عاشقان عشـق شراب

      هر ناز نـــــــــگار بمثل قند آب

      صد تاب تب وعذاب ز یار باشد

      باز هم حیات نیلوفـــــر و گلاب

 

    گل گفت: تشکر جانم، زندگی را بخشیدی که بین اش چشمانم سعادت را دیدن دارد.

مسرتم!

خادمه بودنم در منزل شما سبب شد که در قلب یک رئیس زاده، گل شوم روئیده، با شگوفه و تازه هر زمان.

انبساط خوشی چهره ام از التفات های رئیس زاده هست که من گل بودنم را در دامن این شاهزاده درک کردم.

مستریح باشند سردار من. سردارمن همیشه شمع من در زندگی روزهای سرد و گرم من اند و من پروانه به ایشان.

رئیس زاده سپاسگذاری نمود گفت:

                                                          

      زندگی می گوید

      بگیر در آغوش

      زیر باران زیبای بارش

      سعادت

      خوشی

      بشنوند گیرم در آغوش

      با نوازش

      با دل تسلیم شدۀ سازش

      تنها و تنها

      تو را یار با ارزش

      زیر این گنبد آبی

      ای زیبای با ارزش!

      ای زیبای با ارزش!

 

    زمان آب شده روان بود. نور آفتاب رخ می زد که وداع گوید تا فردا در سر زمین عاشقان.

دلدادهها دقت به تایم شدند چو نسیم بهاری گذشته است زمان.

دلها نمی خواستند بیرون از پارک شوند از زیبایی چند لحظه رمانتیک زیبا.

ولی روان می شدند با خاطرات زیبای روز در منزل که، از پارک بیرون شده سوی خانه رفتند با چهره های تازه و طراوت شده از مهر عشق که، همچو لاله شده بودند در آن روز، عاشقان.

 

    خانم منزل دعوت را سپری کرده در خانه رسیده بود. او از سرپریز فرزندش خبر شده بود. او با خشم منتظر بود تا گل را به آب بدهد.

رئیس در منزل بود مرور در روزنامه ها داشت. رئیس زاده موتر اش را تا داخل حویلی آورد، از نگار خواهش کرد بیرون نشود. او از موتر بیرون شده دروازۀ موتر را به روی نگار باز کرد، از دست او گرفت در بین حویلی بغل کرد و در گوش او گفت: ساکن باش تصمیم ام را به هر کس اعلان می کنم.

 

56 ـ مادر

 

خانم با حیرت از منزل دوم به آنها دیدن داشت رئیس زاده دست محبوبه را گرفته به چشمان زیبای آبی دیده به آهستگی گفت: مادرم دیدن دارد بگذار ببیند.

با یک ژست دست راست معشوقه را بوسید، با صدای بلند گفت: هر کس بشنود اگر تو قبول کنی زنم می شوی.

از صدای فرزند، رئیس از سالن بیرون را دید. او دید رئیس زاده و زلیخا در وسط حویلی به چشمان همدیگر دیدن دارند، ساکن شد دوباره داخل سالن رفت روزنامه ها را گرفت به خواندن شروع کرد.

مادر زلیخا از آشپزخانه بیرون شد. او با حیرت و شکفت دیدن کرد بی صدا شد چونکه چی گفتن اش را نمی دانست. در او اثنا فریاد خانم برآمد گفت: این چه رذالت است؟

وای رسوا شدیم.

وای خاک بر سر ما.

فرزند ما به کنیز ما تسلیم شده است.

چه بد اخلاقی است این رذالت. مادر و دختر فرزند ما را جادو کردند، دعا کرداند وای خاک در سر ما.

او با خشم از منزل دوم با غوغای بلند پایان آمد، در سالن نزد شوهر رفت، دید که او به خواندن روزنامه مصروف است، بازوی راست اش را تکان داد پرسید: چرا این رذالت را نمی بینی؟

ببین ما رذیل شدیم جادوگرها فرزند ما را جادو کردند وای بمیرم بهتر است حرف بزن زبانت را خوردی؟

رئیس عینک را از چشمان گرفته با سکونت گفت: زن تو چی میگی؟ فرزندت طفل است که بازی بخورد؟ بگذار سرنوشت خودش است، بهتر است دلیل آن را با ساکنی پرسان کنی، زلیخا نزد ما بزرگ شد تا امروز کدام خطای دختر و مادر را ندیدیم سرصدا نانداز.

اگر آنها همدیگر را دوست داشته باشند من و تو چه کرده می توانیم؟

از رذالت حرف می زنی مگر اخلاق تو رذیلی نیست؟

خانم دو باره به وحشت افتید: تو چه میگی؟

بین اجتماعی ما چنین روش وجود دارد که کنیز خانم بادار شود؟ من در روی صیالها به چه شکل دیدن کنم اگر زلیخا عروس خانه شود روی اجتماع چگونه ببینم؟

رئیس خنده کرد گفت: هر روز چندین مرتبه صورت را در آینه می بینی، اگر یک بار عقب را دیدن کنی، زمانی را که عروسی کردیم به یاد بیآوری، زلیخا را در سیمای خود می بینی. چرا دیدن نمی کنی؟

حال تو خرابتر از احوال زلیخا بود از یادت رفت؟

خانم دو دست اش را به روی زده از سالن بیرون شد و با فریاد نزد مادر زلیخا رفت گفت: بروید گم شوید چشمانم طاقت دیدن شما را ندارند. شما نمک حرامها فرزندم را از من دور می سازید اخلاق ندارید در سفره پاک ما خیانت می کنید.

مادر زلیخا در زمین می دید گریان می کرد به چشمان خانم رئیس دیده گفت: به والله خبر نبودم همین حالا دانستم هوشم را از دست دادم چه بگویم خانمم؟

گل گریان می کرد رئیس زاده در بغل گرفت گفت: تشویش مکن چند فریاد بی معنی می زند هر چی خوب می شه.

خانم رئیس در اطاق یکه مربوط زلیخا و مادرش بود با ستیزه جویی زبانی با فریاد غوغا رفت البسه های مادر و دختر را بیرون حویلی انداخت صدا زد: گم شوید از خانۀ ما بروید شما نمک حرام هستید...

رئیس با سکونت منتظر شد. خانم تا آخرین توان، جنجال خود را کرد. او هر چه توانست حقارت کرد. رئیس از سالن بیرون شده نزد خانم آمد گفت: دلت یخ زد؟

چه می خواهی بکنی؟

آیا تو عروسی می کنی؟

آیا به خواست تو فرزندت عروسی کند؟

دنیای تو با دنیای فرزندت یکی بوده می تواند؟

درک تو از حیات با درک فرزندت یکی شده می تواند؟

تو از اجتماع گپ می زنی، من بین آنها هستم جزء ساخته کاری و نیرنگ و بازی های زبانی چه وجود دارد در بین اجتماعی تو؟

هر کس یک فرهنگ بیگانه را کپی کرده جدا از فرهنگ ما.

بین فرهنگ اجنبی و فرهنگ ملی یک کمدی تراژدی را ساخته اند نه در فرهنگ اجنبی برابر هست و نه به فرهنگ ملی ما. خوش هستیم که بین ملت یک جماعت جدای با فرهنگ داریم گفته.

افسوس که نمی توانم کس را قناعت بدهم.

 

57 ـ مادر

 

مجبور هستم سازش کنم. اگر قناعت داده می توانستم آموزش می دادم می گفتم از فرهنگ های اجنبی تجارب حاصل کنید با او تجربه فرهنگ ملی را رونق دهید.

در هسته فرهنگ ما غنا وجود دارد جهالت ما سبب پنهان شدن ثروت و غنایم فرهنگ شده است. می گفتم کشف کنید با عصر امروز عیار کنید تا دیگران در تاثیر رفته از ما کپی کنند. مگر این حال بدبخت ماست که هر کمدی تراژدی را یک فرهنگ می دانیم. اگر منطق در سر داشته باشی زلیخا را حقیر مبین مادرش را حقارت نکن.

کوشش کن با اینها فرهنگ اصلی خود ما را مطابق عصر رونق بده. به خواست زمان عیار بساز. جوهریکه در اصلی ما وجود دارد پنهان است بیرون بکش که نور اشراق او، سعادت را اعمار کند.

ببین و به دقت تفکر کن حتی یک باریکی خطای کوچک را در اخلاق مادر و دختر پیدا کرده نمی توانی. اینها ما را بین اجتماعی تو خجالت نمیدهند تو خطا فکر داری.

اگر رفتار و روش جماعت را یاد ندارند کوشش کن برسانی تا با گنج اخلاق و انسانیت و شرافت شان افتخار کنی. مطمئن هستم بین اجتماع که ما مردم نقش داریم زلیخا جایگاه بلند را پیدا می کند. من به هر دو اینها باور دارم.    

خانم با چهره خشن از نزد شوهر دور شد. او در منزل بالا رفت. او با گریان خود را در بستر انداخت. رئیس هدایت داد تا البسه های پاشان شده را جمع نمایند. او به مادر زلیخا گفت: تشویش نکن هر چی خوب میشه. او به رئیس زاده گفت: نزدم بیا.

فرزند نزد پدر در سالن رفت. او در مقابل پدر ایستاد شد و در زمین دید رئیس پرسید: از چه وقت به این طرف ارتباط دارید؟

رئیس زاده گفت: زلیخا مقصر نیست من خطاکار این کار هستم. دوستش دارم. او را به بسیار مشکل به خود نزدیک ساختم. او هنوز بالای من اعتماد ندارد یعنی مرحله ابتدا است در این کار.

او خود را خادمه می داند من را کس دیگر.

رئیس گفت: دوستی یک طرفه نمیشه اگر تمایل دو طرف باشد سعادت ممکن شده می تواند. چه فکر داری زلیخا به خواست خود قبول می کند؟

رئیس زاده گفت: بلکه! اگر اجازه شما باشد صدا کنم از رمز صحبت می دانیم تا قرار بدهیم. رئیس زاده بیرون شد دست نگار را گرفته در سالن آورد در مقابل رئیس ایستاد شدند.

رئیس گفت: از هر دو شما پرسش دارم بدون هراس بگوید  همدیگر را دوست دارید؟

می خواهید عروسی کنید؟

شقایق در زمین می دید رئیس زاده گفت: سوگندم باشد تا زنده هستم دوستش دارم.

قسمم باشد تا حیات دارم جانم بین جانش باشد.

وعده می دهم عروس تان را بر دایم خوشبخت کنم.

گل از شرم سرخ شده بود از هیجان دست پا را در لرزه آورده بود حرفی نمی توانست بزند در زمین می دید چیزی نمی گفت.

رئیس بار دیگر پرسید: دخترم چه نظر داری؟ شرم مکن بگو رضایت تو شرط است.                      زلیخا به آهستگی گفت: شما می دانید.

رئیس بار دیگر پرسید: خودت بگو تا بدانم.

زیبا لحظۀ مکث کرد به نرمی گفت: من به رئیس زاده باور دارم. رئیس خنده ظریف کرد گفت: خوب دانستم دخترم. ادامه داد گفت: هر زمان در وعده تان وفا کنید. همدیگر را با عشق دوست داشته باشید. دایما رفیق باشید.

هر زمان فداکار باشید.

هر لحظه یاور همدیگر باشید.

دعای من با شماست.

زلیخا نزد رئیس رفت خم شده از دست وی بوسید گفت: تا زنده ام فقط در سعادت و ابروی خانواده توجه خواهم کرد. خانمم را سر بلند خواهم کرد.

زلیخا و مادرش خانم رئیس را از روی احترام خانمم می گفتند.

بعد از او روز رئیس مدت زیاد تلاش کرد تا خانم را قناعت بدهد. خانم در ظاهر قانع شد لاکن از طی دل رضایت نداشت مگر چاره هم نداشت مجبور بود از ظاهری قبول داشت.

مدتی که رئیس در تلاش نظم بود تا به خوشی تنظیمها صورت گیرد تا خانم همنظر شود، در او مدت رئیس زاده و زلیخا بیشتر با هم دوست و همراز شده بودند چونکه روح رئیس در دست شان بود.

 

58 ـ مادر

 

    بین هفته بود رئیس دستور داد تا بزرگ های فامیل از اقارب و دوستان را دعوت نمایند تا مسئلت صورت گیرد تا نظریات در ارتباط مسئله جمع آوری شود.                      

رئیس می دانست اقارب و دوستان حرف مخالف نمی زدند زیرا می دانستند کلام رئیس قابل احترام همه هست ولی رئیس باز هم بزرگی اش را نمایان می کرد تا فرهنگ بالا از اقاربداری را هویدا کند.

همه جمع شدند محفل دعوت با بلندترین سویه از طرف میزبانها ترتیب شده بود که با پذیرایی اعلا با غذاهای لذیذ نوبت چای نوشی رسید. همه منتظر بودند تا دلیل خوشی خانواده را بدانند زیرا راز پنهان بود مگر در دعوت بیان شده بود که محفل خوشی است.

هر کس در هیجان بود تا بداند خوشی خانواده رئیس را.

از بزرگها یکی سوی رئیس دید گفت: رئیس صاحب ما را منتظر گذاشتی به راستی همه ما در هیجان هستیم تا بدانیم راز مهمانی امروز را.

شنیدیم که مصلحت کدام محفل خوشی است لازم هست تا بیشتر خود را شریک خوشی تان کنیم میشه که بیان کنید!؟

رئیس گیلاس چای خود را سر میز گذاشت و با تبسم به هر کس دیدن کرد گفت: خوشحال ام خداوند امروز را نصیب من و خانواده من کرده است. سپاس از یزدان بزرگ که چنین سعادت را ارزانی کرده است. متشکرم از دوستان که شریک خوشی و غم ما هستند.    

مدتی می شود علاقه دو جوان که اولادهای ما هستند، خبردار هستیم و درک کردیم همدیگر شان را دوست دارند. مناسب دیدیم که اولادهای ما از ما دور نشده نزد ما تصمیم شان را بیان بدارند. فرزندم که نزد همه به رئیس زاده شهرت دارد همراه با دخترم که من دخترم می گویم چونکه نزد خودم بزرگ شد و مثل اولادم است، خواست خداوند باشد زلیخا را به رئیس زاده نامزاد می کنیم.

از شما دوستان مسئلت دارم نظریات تان قیمتی هست بدانم موافق من در این کار نیک هستند؟

همه با یک صدا گفتند: اعلی ست یک کار نیک هست سعادت دو جوان است. تمنای ما از خداست کامگار بهرهمند شوند.

چه اعلا که دو جوان با هم نظری شان، بزرگ های فامیل را رضایت بخشیده، قدم به کار نیک کردند. از این بیشتر جای افتخار چی بوده می تواند؟ پروردگار به هر کس چنین اولادها نصیب کند.

مبارک باشد.

همه کف زدند، داخل سالن از هیاهوی تبریکی ها پر صدا شد.

رئیس از هر کس تشکری نموده گفت: اگر مصلحت دوستان باشد جمعه آینده در انترکانتیننتال محفل نامزدی را می گیریم. سوی مولوی صاحب منطقه شان دیده پرسید: چی نظر دارید مولوی صاحب اگر اجابت قبول کنیم از نگاه شریعت بهتر نیست؟

مولوی صاحب سر را به علامت مثبت تکان داد گفت: فکر عالیست زیرا با توافق جانبین بخش مهم نکاح طرفین اجرا می گردد. حریت یکجا شدن شان آزادگی پیدا می کند و مطابق احکام دین مشروع جفتها می شوند در هر هنگام دیدارشان.

مشروط به این که رضای مدعی این مطلب خود آگاه و با آزادمنشی باشد.

رئیس تشکری نموده گفت: توافق هر دوی شان با خواست آزادگی شان گرفته شده است. این که دوستان کار نیک می گویند وظیفه ما بزرگ هاست خدمت شان را نموده، دعا کنیم تا گل ریزه های سعادت نصیب شان شود.

همه با یک صدا گفتند: آمین!

رئیس به مهمانها گفت: مدیر انترکانتیننتال از دوستان است مطمئن ام ترتیبها را در روز جمعه اکمال می کند و سوی یکی از دوستان دیده گفت: حاجی صاحب شما گروه احمد ظاهر را می شناسید می توانید در شب جمعه آینده احمد ظاهر را وادار کنید که بیاید؟

حاجی صاحب اطمینان داد که حتمی آماده می سازد مگر رئیس و دوستان رئیس که از مردمان بالایی جامعه پایتخت کشور بودند، هنوز اخلاق مارکسیست های احساساتی دو آتشه را نمی دانستند. از این روکه در دنیای بودند هنوز معنی کودتا مارکسیستها را که به اسم انقلاب مسما شده بود، درک نداشتند. چونکه مارکسیست های شهر ندیده، قدرتمندهای زمان شده بودند، با نیرنگ و تحریکات و هدایت های سازمان جاسوسی «کا،گ،ب» یک ـ یک ماشین های آدمکش بودند. از دنیای ذهن آنها چنین فرهنگ و محفلها اخلاق امپریالیستها بود و از نظر آنها اینها دشمن انقلاب بودند. آنها عقیده داشتند باید اینها از بین برده شوند چونکه به ضرر انقلاب شان این مردم را تصور داشتند.

 

59 ـ مادر

  

    (این حقیقت خیال این کتاب نیست چشم دید خودم است. مارکسیستها به نیت آبادی وطن به فکرهای اجنبی اسیر بودند. بناً آنها ارتجاع بودند. لیکن او اخلاق ارتجاعی را وطنپرستی تصور داشتند. چونکه ارتجاع به کسی گفته می شود در عوض فکر ملی فکر اجنبی را مقدس ببیند. چیزیکه جالب بود با فکرهای اجنبی خود را ملی می گفتند باقی تمام طرفها را ارتجاع می دانستند. این اخلاق را بدون تفکر و تجسس قبول کرده بودند. آنها در هر گفته خود صمیمی بودند یعنی ساخته چیزی نبود از روی این حقیقت در دیدگاه آنها کسانیکه همنظر آنها نبودند ارتجاع بودند.)

می گویند: در عقب دیگران دویدن انسان را نابینا می سازد، ساکن شو مطالعه کن تحلیل کن تفکر کن راه برو.

 

 راه یکه روان هستی مربوط خودت باشد

 با فکرهای خودت راۀ ارادت باشــــــــــد

 از عقب دیگـــــــــران دویدنت صد خطا

 به راۀ خودت بدو او راه قــــــیادت باشـد

 

     دعوت با خوشی گذشت. در محفل نامزدی شب جمعه انتخاب شد. ترتیبها با نظم خواص تنظیم شد. دعوتیه ها چاپ و توزیع شد و گروه احمد ظاهر قناعت داده شد.

شب نامزدی با احتشام بهترین فرهنگ اعلی با اشتراک دوستان و اقارب و شخصیت های اجتماعی شهر و جامعه رئیس آغاز شد.

نامزدها با کف زدن های پرشور حاضرین محفل، در سالن جشن نامزدی تشریف آوردند. هر کس با هیجان و دقت به رئیس زاده و زلیخا داشت.

زیبا را با بهترین البسه با سادگی و امّا شیک آراسته کرده بودند. رئیس زاده بین شور و هلهله مقابل زلیخا زانو زد. هر کس را دقت خود کرد. صدای ساز خاموش شد. همه ساکن شدند. سالن یک بارگی سکونت اختیار کرد. رئیس زاده دست راست معشوقه را بوسید گفت: شکر گذارم از یزدان بزرگ که این فرشته را همسفر من کرد.

اعتراف کنم چشمان زیبای آبی تو بمانند چشمان حور جنت انعکاس سعادت را دارند؛ با توفان و تلاطمها یک بحر بزرگ.

من در ساحل او قرار دارم. دنیا را از کرانه او دیدن دارم؛ بر این خاطر زندگی زیبا شده است.

آرزو دارم دایم در داخل چشمان زیبایت باشم.

بگذار به حضور حاضرین صدای قلبم را بگویم ـ بگویم، یگانه سلطان در همه عمرم تو هستی که قلبم صرف خاطر تو می تپد.

به زیبایی تو همه الماس های دنیا زیر پایت قربان شود، بگذار هدیه ناچیزم را به گردن زیبای تو سوغات کنم.

 

    او یک گردنبند زیبای الماس را در گردن زیبا بسته نمود و از پیشانی او بوسید. در او اثنا همه یک باره هیاهو انداخته کف زدنها را شروع کردند. الماس با جلای زیبایی گل، چشمان حاضرین را خیره کرد. همه که در کف زدنها بودند ساز دو باره شروع شد. تعداد از دوستان رئیس زاده بین سالن در رقص شدند.

در او اثنا یک گروه از خانمها گردهم آمدند، با صحبت های نیشدار تعجب شان را گفتند. آنها تعجب داشتند: چرا رئیس مقابل جماعت یک خادمه را به این اندازه شهرت داد؟ با صحبت های تمسخری تبسم های معنی دار شروع شد. در بین صحبت شان یکی از آقاها یک مرد زیرکی بود داخل شد .او رمز تبسم های معنی دار خانمها را درک داشت با تبسم نازیک گفت: فکر می کنم خانمها از باریکی مسئله آگاه نیستند. همه پرگرام محفل با بررسی همه جانبه علمی از طرف رئیس ترتیب است. او با این محفل یک بار دیگر لیدر بودن اش را نشان داد. آن چه شما تمسخر می کنید پالیسی هست می خواهد عروس اش را که شما خادمه می گوید سر جماعت بین خانمها لیدر بسازد. همی رفتارشان گواه ست تا عروس شان جایگاه بالا را در بین جماعت پیدا کند. اگر باریک بین باشیم رئیس این پلان را دارد.

یکی از خانمها با تمسخر پرسید: چگونه میشه یک بی سواد در بین جماعت ما که خانم های وجود دارند بلندترین سویه دانش و تحصیلات خارجی دارند و اروپا دیده هستند لیدری کند؟

آقا لحظۀ مکث نمود گفت: اگر لیدر شدن تنها با دانش و تحصیلات ممکن می بود، امروز هر تحصیل کرده در جامعه لیدر بود.

باید بدانیم لیدر شدن ذکا و پرگرام و استراتیژی کار دارد تا با پالیسی دقیق، در هدف برسد.

آیا کسی وجود دارد استعداد و ذکای رئیس را نادیده بگیرد؟

پس دیده می شود عروس شان را از روز اول در تربیت گرفتند تا در هدف برسند.

 

60 ـ مادر

 

یعنی منطق یکه طفل از خردی و زن از روز اول در تربیت فرهنگ خانواده آماده شود، رئیس این منطق را دارد.

فراموش نکنیم رئیس فرزندان اش را در نزد جامعه بین جماعت ارزش می دهد. او مثل ما نیست که هر خطای جوان را مصیبت دانسته سر و صدا را در هر جا بکشد. او می داند دوره جوانی با خطاها پختگی به خود می گیرد. هر خطای هر جوان اگر که بزرگها بزرگ شده باشند، یک مرحله آب دیدگی حیات هست که تجارب به فردا ثمرات می دهد. اگر بزرگها تنها به سن بزرگ شده باشند، رئیس هر زمان رئیس این جامعه شده می تواند چونکه راز زندگی را می داند.

امروز همه در رئیس زاده احترام جدا دارند آیا فرزند کدام ما به اندازه رئیس زاده بین جماعت ما رل بازی دارد؟

یا بگوید رئیس زاده تحصیل فوق العاده را دارد؟ در حالیکه تعداد زیاد از فرزندان ما بلندترین تحصیلات را دارند، ولی هر سخن رئیس زاده را هر کس ارزش داده حرمت می کند.

این ذکا و این هنر سیاست دانی رئیس هست که می تواند همه ما را در تاثیرات خود بگیرد زیرا رئیس با خلاقیت کامیاب است.

 

 تنها تحصیل به معنــــــــــی علم نیست

 اگرادراک نباشد دست داشته سالم نیست

 در هنــــــــــــــگام تحصیل با فهم و فن 

 چونکه سیستم ازبر هدایت تعلـیم نیست

      

     می گویم اگر در حیات کدام هدف نداشته باشیم، مانند برگ خشک درخت هستیم آب روان که زیر درخت جریان دارد، درخت قربان می دهد آب دور می برد.

 

 بدون هدف ذوق راحیات ندارد

 کویر خشـــک، آب نبات ندارد

 آماج پرنده که می پرد و میپرد

 هنربال اش، شرط اثبات ندارد

 

     محفل شیرینی خوری با احتشام اعلا با فرهنگ بالا پایان یافت. سر از همان شب دو دلداده حریت تام پیدا کردند تا با همدیگر کیف دوره زیبای نامزدی را بگیرند.

 

    یکی از ابتکارهای مارکسیستها (خلقی ها و پرچمی ها) دایر کردن میتینگها و جلسات بی محتوا بود. مدتی میدان های میتینگ های مارکسیستها به دلدادهها محل گرفتن کیف نامزدی می شد؛ از این روکه هر میتینگ جز صحنه های کمدی چیزی نبود. تنها جایگاه تفریح بود به جوانان!

جز زیان وقت چیزی دیگر نبود.

نه خودشان و نه ملت از میتینگها و جلسات کدام عواید دیده باشند ممکن نیست زیرا با دستورات، فقط شکل اجرا می شد. نه هدفی بود که فکرها را روشن می کرد و نه استراتژی بود به کس خدمت می کرد. تنها ضایع زمان و ضرر اقتصاد کشور بود.

میتینگها آنقدر غیر منطقی بود کس اگر علاقه به رفتن نداشت، با فشار آورده می شد.

آنها بزرگترین خطایکه کردند، کادر دولتی با تجربه را از چشم دشمن دیده از ادارات دولتی دور ساختند. در جای آنها اعضای حزب را آوردند. آنها خالی از هر تجربه بودند.

آنها تصور کردند به نشستن در کرسی های دولتی کار به ساده گی پیش میرود. از اینکه تجربه دولتداری نداشتند ضررها و فایده ها را محاسبه کرده نمیتوانستند.

میتینگها ضربه قوی در پیکر اقتصاد بود. از تاثیرات سیاست خطا، رکود بازارگانی در مارکت های افغانستان نمایان بود.

دیفلاسیون، کشور را در پنجه خود گرفته بود لیکن او بلا را نمی شناختند.

 

فریفته شدن به خود شروعی جهالت 

به نمایش اخــــــــــــلاق منبعی آلت 

جاهل عاشق خود و عالـــــم به کار 

ادراک او راز بهترین اصــــــــالت

 

    دادوستد سقوط کرد. درآمد ملی پایان آمد. نرخ بیکاری سرسام آور بلند شد. کمبود پول خارجی بلای دیگر بود در شرط های دیفلاسیون!

کبود پول خارجی انفلاسیون جبری را روی کار آورد یعنی نه دادوستد بود و نه جنس ارزان پیدا بود.

 

61 ـ مادر

 

به معنی دیگر قاعده های اقتصاد پاشیده شد. ملت در او شرط در تنگنای مشکلات اسیر گردید.

در او شرط مشکل خلق افغانستان مارکسیستها در نشه پیروزی نظامی بودند. آنها تصور داشتند با سلاح حاکمیت ممکن است هر کار را کنند بناً از شروعی حاکمیت شروع کردن به ویران کاری.

می گویم شخصیت های دولتی را قدرت و امکانات بزرگ ساخته نمی توانند، یگانه معجزه خدمت است.

 

 قدرت وامکان سبب بربزرگی نیست

 نجابت نباشد شخصیت پختگی نیست

 دریچۀ خدمت که، شهرتش گلـــستان

 بدون خدمت، نام رخشندگـــی نیست

 

      یک روز باز میتینگ بود. دو جوان دو آتشه سرخ انقلابی در شرکت رئیس آمدند. آنها از نبودن شعار انقلابی در سر دروازه دفتر شرکت سوالها کردند.

رئیس چه اندازه دلیل گفت بی دوا بود. بالاخره همسایه ها میانجی شدند. با میانجی همسایه ها وعده رئیس را قبول کردند. رئیس وعده داد: حتمی او روز بالای دفتر شعار انقلابی را با خط سرخ نوشته می کند. با هدایت دو جوان انقلابی، رئیس زاده مجبور شد در میتینگ شان اشتراک کند.

این گپ ـ گپ تعجب است؟ شاید بگویند چه بی منطقی ست در سر دروازه های شرکت های تجارتی شخصی، شعار انقلابی نصب کردن؟

بلی بی منطقی بود چونکه خود رژیم ـ رژیم بی منطق بود. در شروعی رژیم هدایت بود در سر هر دکان، در سر هر فروشگاه و در سر هر شرکت شخصی باید شعارهای انقلابی باشد. در او روزها کسی اگر از بیرون مملکت می آمد اولین چیزیکه در چشم او می خورد شعارهای انقلابی بود. شعارها در هر جا بودند در سر دروازه مارکیت، در سر دروازه مکتب، در سر دوروازه دکان بقالی خلاصه در هر جا!

شعارهای انقلابی کاملاً بی منطقی بود. چونکه در سر شرکت های تجارتی و دکانها نوشته می شد: مرگ به سرمایداری. زنده باد پرولتاریا. همچون شعارها بود یعنی دشنام بود یعنی بدگویی بود یعنی بی منطقی بود فقط چیزیکه نصیب مارکسیستها می کرد دشمن پیدا کردن بود و به جنگ داخلی تشویق کردن بود.

 

    آنها دکانداران را و تاجران را با زور در میتینگها می بردند. در میتینگها یک مارکسیست شعار می داد: مرگ به سرمایداران. از عقب او مارکسیست دکانداران و تاجران او شعار را تکرار می کردند. اگر نمی کردند ضد انقلاب می شدند. در او صورت احتمال کشته شدن شان وجود داشت.

اگر پرسیده می شد: شما که مرگ به سرمایداران می گوید سرمایدار کیست؟ آنها دکانداران را و تاجران را نشان می دادند. چونکه در ذهن آنها کس مالک یک فروشگاه بود یا صاحب شرکت تجارتی بود او کس سرمایدار بود و او کس دشمن انقلاب بود.

از دیدگاۀ آنها به زودی در دروازه دکانها و شرکتها قفل زده می شد اموال شان بین زحمکشها تقسیم می شد. این ذهنیت را داشتند و علنی به این گونه می گفتند. حتی منتظر او روز بودند اگر هدایت می شد به یک روز او کار را می کردند.

زیرا عقیده داشتند در عوض فروشگاه های شخصی مغازه های بزرگ دولتی ساخته می شود، اداره او مغازهها در دست زحمت کشان  (کارگران و دهقانان) تسلیم داده می شود.

تا این اندازه بی منطق بودند. 

ظلم شان به جای رسیده بود با زور که دکانها، فروشگاه ها و شرکت های تجاری و کارخانه ها را بسته نموده در مینگ می بردند، در سر خود این مردم همین شعار را تکرار می کردند.

این بود منطق رژیم مارکسیست افغانستان! آنها با این بی منطقی در عوض صلح، جنگ را خریدند.

 

    رئیس مجبور شد رئیس زاده را در میتنگ روان کرد خود به بهانه شعار انقلابی در تجارتخانه ماند.

رئیس زاده موقع را فرصت دید با او فرصت خواست از فرست چشمان محبوبه لذت بگیرد تا در میتینگ مارکسیستها جشن دوره نامزدی را دایر کند. با عجله تلفن کرد به معشوقه تا با البسه مناسب آراسته باشد. در منزل رفت. در منزل که رسید محبوبه با لباس زیبا منتظر او در اطاق خواب بود.

 

62 ـ مادر

 

رئیس زاده از مادر زلیخا دریافت که او منتظر است. در منزل دوم نزد او رفت، دید گل شده اطراف را گلستان ساخته است بدون سخن زدن در بغل گرفت بوسید گفت:

 

      روید مثل گلها گلــستان کرد من را

      درکویرخشک من بستان کردمن را

 

    عزیزم داخل اطاق شدم تابانی نور را دیدم هیچگاه اطاق چنین اشراق نداشت با بودن تو چراغان شده.

      

      تابیده نور آبتاب تابانــــی ست با تاب

      طالع این بخت من طلوع ازاین آفتاب

 

    عزیزم نشه گی من از راف عشق است. با دیدار تو عشق سلاف بر من میشه. با صهبا این عشق، شراب را پی در پی می نوشم. از خمر چشمان تو باده را نوشیده خود را بین پارچ می غرق شده می دانم او زمان در گلستان سفر دارم.

بوی نارین گل از تارک های گیسوی تو دماغم را اسیر می گیرد. آن وقت مثل موم نرم می شوم. آن وقت برای تو آغوشی را می سازم مثل زنبور عسل شهد تولید کنی.

 

      بریزباده لب رابرلب خشک حالم

      تاثیرات باده را تو ببین از جمالم

 

    زلیخا زلفان زیبای خود را تکان داده ناز زیبا به سردار قلب خود کرد گفت: آیا در رویا هستم؟ از تولدم تا آغوش ات تنها خادمه بودنم را می دانستم. چه معجزه که امروز در مقامی قرار دارم سردار من با التفاتها سروده های می سراید. من خود را با او سرودها در مقام سلطانی حس می کنم. قلبت را تسخیر نموده بر تو بستان خود را حس می کنم.

خوشحال ام در رویا.

بیدار نشوم همیشه با این رویا باشم. محبوب زلفان محبوبه را بوی کرد و در روی اش پاشان کرد. موها مثل شلاله آب مایل بر زمین بودند. رئیس زاده کمی به پایانی گیسوها خم بود به چشمان آبی زیبا دید گفت

 

      مستم زموهایت که دل شده مایل

      شــلاله بر زمین او عشق تاویل    

      با مســــــــــــــــتی گویم با حال   

      زیبا و دلربا که دل تمــــــــــایل

 

      از چشمان نگار بوسید گفت: میمنت ام بین چشمان توست که مسرتم کرده است. من را که می شناسی شبیه به هیچکس نیستم. عشق تو من را جدا آفرید. مهربان با صبور امّا بهانه گیر هستم، زیرا هر لحظه تشنه تر میشم در این عشق.

بهانه های من در گرمی عشق توست، شیرین زبانی می کنم تا سبب مهربانی تو شوند. مایه این اخلاق من را عشق تو آفرید بگذار دایم چنین باشم بسته به هر تار موی تو در محوطه عشق.

 

      گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد 

      با عبیر و پونه ش زیر چــترهوایش

 

    رئیس زاده چشمان را پنهان کرد عمیق بوی کرد گفت: چه بوی دل انگیز؟ یزدان که تو را می آفرید آیا حواسش افتیده بر آرزوهای من بود که تو شدی آرزوهای من؟ همه داستان های دنیا را با زبانت بگو که مست باشم. تمام عاشقانه های دنیا را تکراری بگو که دیوانه ات باشم. هر چه از زبان تو براید، زیباست بر من. بگذار، با تمام وجودم صدایت را در آغوش بگیرم.

 

      در عالــــم زاهدی من که بتپرست شدم

      او نقش نقاش بود من باده پرســت شدم

      چه زیبا آفریده خـــــــورشید این دل را

      اونورخورشیدی که من آفتابپرست شدم

 

    زلیخا خود را به دستان رئیس زاده انداخت، محبوب با آهستگی خورشید اش را سر بستر آورد، آفتاب با سکونت دراز کشید، زلفان، گونه آبتاب را پوشانده بود، دلداده گیسوها را از صورت کنار زد گفت: بگذار این زیبایی را مال خودم صدا زنم. تو هم صدا زنی بگویی مال خودم.

 

63 ـ مادر

                            

تا فراموش کنم که نامم چیست؟

بدانم فقط مال تو بودن را و بس!

بوی جان تو آبادم کند.

خنده هایت صدای شادیم باشند.

خوشی رخسارت غمم را بشکند.

  

      تا بوی جان توســــت در آبادی من

      با خنده لب تو صدای خوشــــی من   

      عید رخســـارت نما که به من داره

      زنجیرغم میشکند ازحال شادی من

             

    جمال تو ذهنم را درگیر خودش کرده است نمی توانم مفهومی پیدا کنم در شعر هایم.

اگر سادگی در شعر هایم است، حق بده که حُسن تو عقلم را ربوده است. چه قسم سخن دیگر پیدا کنم عوض دوستت دارم؟

 

      عقلــــــــــــم را ربوده حُسـن پر جمال

      بهارانم ســــــــــــــاخته احوال با حال  

      او تاثیرات احـــــوال ساده هست کلام   

      صاف ساده حرف من عزیزاو وصال

  

    هر شب شاعر تو شده غزل می شوم. بهانه می شوی غزل شوم ببارم در هر ذره جان تو. بگو قدرت عشق نیست چیست؟

 

      غزل می ســـرایم تاثیر نگار

      ساحر سِحِر او سینه گلــــزار  

      جـوهرحُسن اوکه دل پرغزل

      مــی سرایم از دل به او گلنار

 

    آرزو دارم هر شب خوابیدنت را تماشا کنم. تو در خواب ببینی در گردت پروانه را، بتپد و بسراید از طی دل شعر عشقی را، آرام بگیری تصور کنی سعادت را در بین دستان من، اگر خواب هستی یا بیدار در هر حال. تا سَحَر شعر هایم گردنبندی شوند در سعادت تو با هوای نرم ملایم که از پنجره در رخ تو بزند یک بهار.  من زلفان تو را ماساژ داده بوی کنم از سر شب تا سَحَر.

آرزو دارم هر شب خوابیدنت را تماشا کنم هر شب و هر شب...

 

      شب تاسحربیداری بشینم به تو

      ببینم روی تو را ای زهــره تو      

      حرف بگویم از دل به روی تو  

      بوی کنم بویت را مـــاه پره تو

  

    رئیس زاده با سکونت یار خود را بغل گرفته بود، دروازه اطاق با آهستگی تک ـ تک شد. پرسید خیریت است؟

مادر زلیخا با نرمی گفت: دروازه های موتر باز هست بسته کنم؟

رئیس زاده جواب داد: نخیر می برایم. رئیس زاده دست محبوبه را گرفته از اطاق بیرون می شدند والده صاحب را در راهرو دهلیز دیدند با چهره انفعال مگر دردناک رمزی را با سیما مصور می کرد پرسید: آی ـ آی کجا؟ رئیس زاده از حوادث اخیر روز که در دفتر وقوع پیدا کرده بود معلومات داده مجبور بودن شان را از جبر روزگار مارکسیستها بیان کرد. بدین خاطر می روند تا کدام بهانه پیدا نشود ضرر به خانواده نیاید. در حقیقت بازی گرگ ـ گوسفند در میدان سیاست افغانستان انداخته شده بود. مارکسیستها به فلسفه مارکس تسلیم بودند. او فلسفه را با استفاده از تجربه اتحادشوروی عمل داشتند. اینجاست که جانب افغانی ما رل گوسفند را بازی داشتند در مقابل گرگان مسکو.

 

      بین رمۀ گوسفند چند گرگ پاپاشد

      درتقسیم آب شان،گرگان،آب پاشد 

      ز میرآبی گرگان سر تاپا شد رمه    

      ایستادوطعمه شده تاآخرچهارپاشد

 

    رئیس زاده موتر را در محل دورتر ایستاد کرد دست یار را گرفت با یار داخل میتینگ شد. تجمع بزرگ از مردم، از سینما پامیر سوی پارک حضوری روان بود. کف زدنها بود و شعارهای مرده باد غرب، مرگ بر امریکا، نابود باد فئودالیسم، لعنت به سرمایداری، جاویدان باد همبستگی کارگران، پاینده باد زحمت کشان، همیشه باد دوستی اتحادشوروی و حزب دموکراتیک خلق افغانستان، ما سربازان مارکس و لینین هستیم.

 

64 ـ مادر

 

مثل این شعارها، هوراها را سر زده با کف زدنها روان بودند.

کس نمی دانست اینقدر زحمت و مصارف چه درد را دوا می کرد؟

چه رنج را مداوا می کرد؟

بلاخره چه منطق اصولی داشت؟

شرکتهای تجاری بسته بود. فروشگاهها ـ دکانها قفل زده شده بود. دوایر دولتی خالی شده بود. مکاتب وغیره و غیره در میتینگ سوق شده بود. فقط مسخره گی بود یک رقص مضحک شدهها در تاریخ!

این مسخره گی در هر شهر ماه چند مرتبه تکرار می شد. در میتینگها شعارها و بیانات در کمیته مرکز حزب ترتیب می شد ممولاً مضامین تغییر نمی کرد تکراری بود. در مضامین حقارت بود کوچک ساختن بود و تحریکات بود.  

خلاصه برای ویرانی مادی و معنوی کشور یک سبب بود لیکن برای آبادی چیزی نبود روی این حقیقت انسان افغانستان ناامید و مایوس بود.

نتیجه او سیاست بود وطن را ویران کردند به جنگ داخلی انداخته به کشورهای غربی گریختند؛ به سوی همان غرب رفتند در هر میتینگ صدها دشنام داده دشمن می گفتند.

 

      صد دشنام و حقارت در اســـم شما زدیم

      کشوررا ویران کردیم باده بی پیما زدیم

      ســــــر را که خجل دادیم آمدیم نزد شما     

      چـــونکه انسانیت را در عقل خطا زدیم  

       

    این بی منطقی به اندازه کمدی بود در هر بیانیه، در هر صحبت بین مارکسیستها امپریالیسم گفته غرب توهین می شد.

اخوان گفته اسلام حقارت می شد و «این نماینده جاسوس سیا یا جاسوس آی‌اس‌آی گفته» هر انسانیکه همنظرشان نبود کوچک ساخته می شد. این اخلاق چنان در روح شان جایگزین شده بود بعد از شکست شان که در غرب گریختند از این بی منطقی نجات یافت نشدند.

ویرانی ها که می شد یک حقیقت بشر را جامعه افغانستان در تاریخ درس می داد. از این روکه همه خرابی به امید آبادی و به امید سعادت و به امید زندگی نوین عمل می شد.

آری چنین شد.

چونکه مارکسیستها با پلان و با دشمنی این ویرانی را نکردند. آنها عقیده داشتند و باور داشتند از این شیوه فعالیت، یک زندگی مرفه را.

آنها آباد شدن افغانستان را با او شیوه می دانستند.

به مقصد هدف آنها این طرز روش در تلاش رسیدن به سعادت و خوشبختی ملت و انکشاف کشور بود. اگر انسان را بدون محکمه می کشتند. اگر ملک را بدون تفکر ویران می کردند در عقب همه فعالیت شان، آرزوهای شان پنهان بود. چونکه همه اشتیاق شان سعادت کشور بود و آرامی ملت بود. عملکردشان را یک پارچه از اخلاق وطنپرستی می دانستند و نتیجه اخیر را نیک می دانستند خاطراینکه مارکسیسم را به او عقیده قبول داشتند. آری کس تعجب نکند حقیقت این بود.

خواست های شان در نزدشان کاملآ انسانی بود لیکن او خواستها را در پراتیک با وحشت انجام دادند چونکه در نظر آنها غیر از خودشان همه دشمن به او خواستها بودند بناً هر وحشت شان را برای سعادت آوردن انجام می دادند. تاریخ کوتاه افغانستان در تاریخ دراز بشریت درس یکه داد: ملت یکه فرهنگ ادراک از مسایل را نداشته باشند؛

ملت یکه فهم از حقیقتها را نداشته باشند؛

ملت یکه کلتور کاوش و بررسی و تفکیک و تجسس را نداشته باشند؛

ملت یکه تحلیل از شرط های زندگی بشر همان عصر را نداشته باشند؛

ملت یکه راه بیرون رفت از مشکلات را ندانسته باشند؛

ملت یکه پلان و پرگرام آلترناتیو عوض سیستم کهنه دولتداری را نداشته باشند؛

ملت یکه پلان و پرگرام به خواست عصر نداشته باشند؛

اگر او ملت با احساسات و با مفکره رادیکالی خشک اقدام کنند، هر چه او ملت مظلوم هم باشند، هر چی توقع انسانی هم داشته باشند، هر چه اشتیاق آبادی و شکوفانی وطن را داشته باشند، هر حرکت شان، از جانب بعضی قدرتها در سرقت می رفته است و عوض پلان های شان، پرگرام های دیگران از طریق آنها از نام آنها تطبیق می شده است؛ بالاخره در دست دیگران فقط رقاصه می شده اند.

 

65 ـ مادر

 

ما ملت افغانستان چنین شدیم.

چونکه با آمدن مارکسیستها به قدرت سیاسی به گروهها تبدیل شده بدست دیگران رقاصه شدیم.

مارکسیستها نیت نیک داشتند لیکن بدست دیگران افتیده بودند. او دست بود آنها تا او اندازه بی منطق شدند.

می گویم به درک حقیقت چند تفکر کفایت نمی کند تکرار ـ تکرار اندیشدن شرط است.

 

 عقل وچشم را بازکن بردیدن حقیقت

 پشت ایده آل برو باعقلت درهروقت 

 در عقب دیگــران دویدنت صد خطا

 نابینایت میکند خطاها و حـــــــماقت

 

    محل میتینگ های مارکسیستها مانند فستیوالها بود. کف زدنها و شعارها و در اخیر موسیقی بود. یک نو صحنه کمدی تراژدی بود با تئاتر موزیکال!

امّا در ختم هر میتینگ کس مفهوم و منطق میتینگ را نمی دانست حتی خود مارکسیستها! چونکه مدنیت وطنی بین او میتینگها نبود. می گویم تسلیم محوطه دنیا کوچک خود مباش، از دنیای دیگران خود و دنیا را ببین تا حقیقت را بیابی.

 

 حیات عجیب باصد راه و راز

 نسبت برخوشی تلخی ها آواز

 

    رئیس زاده و زلیخا بین تجمع مردم که همه بدون شک با فشار آورده شده بودند، نقش شان را ایفا می کردند. آنها مجبور بودند هر شعار را تعقیب کنند و کف زنی کنند.

به دلدادهها دلچسب بود از این روکه آنها دنیای دیگر داشتند میتینگ بهانه بود لذت گیری دوره نامزدی بود.

میتینگ بالاخره در مرکز یعنی در پارک حضوری رسیده بود. بین پارک آزادی وجود داشت هر کس هر جا یا ایستاد شود و یا بنشیند حریت داشت.

محبوب دست محبوبه را گرفته زیر سایه درخت رفت و از محبوبه پرسید: دانستی که میتینگ چه است؟

گل خندید مرده باد و زنده باد است دیگر چه است؟

یار خندیده گفت: برداشت شان از دولتداری به این گونه است.

رهبری یک شرکت آنقدر مشکل هست، تجارب و ذکا بلند کار دارد. اگر چه بودن رهبری یک شرکت را درک می کردند او وقت درک از دولتداری می کردند.

اگر رهبری یک شرکت با عیار هر ذکا برابر می شد، امروز همه صاحب شرکت تجارتی می شدند. چنین گفت ای گفت اینها بی منطق ها اند به گپ زدن ارزش ندارند. به چشمان زلیها عمیق دیدن کرد گفت: جانم به خوردن و یا نوشیدن میل دارد؟

شقایق: اگر آب باشد بهتر است تشنگی ام را رفع کنم کفایت می کند و بعد در شانه ات تکیه نموده، بوی ات را بوئیده به این جشنواره عبرت دیدن کنم خاطره بد نمیشه.

دلداده با دلربا در جاده میوند در دکان شربت فروشی رفتند با سپارشها شربت نوشیده دو باره در محل میتینگ آمدند و در مسافت دورتر ایستاد شدند.

گل با تمایل به شانه عزیز خود تکیه داده بود دلباخته به آهستگی به دلربا گفت

 

      چه زیبا بوی توست میوزد ازجان تو

     غرق نشه ام ســاخته عطر گلـستان تو

 

    چنین گفت عمیق شقایق را بوی کرد گفت: تو تنها درخت زندگیم هستی همه غم هایم را به تو می بندم.

هر غمم با عشق زیبای تو محو می شود بگذار دایما چنین باشد و به چشمان زیبا دید گفت

 

      شاخه گلــی زیبایی اندام زیبا

      عطرپاش بوی گل پدرام زیبا

      بندۀ عشــــق شدم در رۀ زیبا  

      غرق نشه شــــدم دلارام زیبا

 

66 ـ مادر

 

    شببو به شانه یار تکیه داد گفت: ادامه باشد هر لطف و التفات رئیس زاده، گل های در خواب رفتۀ من را غنچه می سازد. رئیس زاده به التماس نگار لطف کرد

 

      خوشحالی ام زخویت زمهرروی رویت

      مشک عنبر بـــویت هر بارــ بار دیگر

    

    او لحظۀ نخست که چشمان آبی تو من را از من ربود، تعجب کردم چیست این قوت که یک باره اسیرم ساخت؟

آیا عشق؟

رفتم نزد کوه تا بدانم عشق چیست؟

پرسیدم از کوه، لرزید با همه حشمت اش.

با حیرت در سما دیدم پرسیدم از ابر، بگو تو عشق چیست؟

لرزان خود را صدا زد با غرش وحشتناک خود، بارید تا که توانست.                                                        

رو گشتم سوی باد پرسیدم از باد ای تو بگو عشق چیست؟

وزید هر سو گفت: قدرت عشق است وزیدن است.

پروانۀ را دیدم در تلاش بود در تلاش، پرسیدم این حال چیست؟ نالید گفت: عشق هست که حالم این است.

با حیرت رفتم آن سوی گل بدانم از گل که چیست این راز عشق؟ پرپر زد و پرپر زد، گفت: ببین لرزۀ من را، ساخته عشق من را چنین!

با تعجب پرسیدم از خود از چشمان خود از تپش قلب خود، اشک ریخت چشمان من تپید بیشتر قلب من گفتند بر من عشق دیوانگی ست.

 

      اگر پرپر گل

      یا تپش پروانه

      یا صدای آسمان

      یا که گریان ابر

      همه قوت عشق که

      این چنین این چنین

      رفتم در نزد کوه

      پرسیدم من از کوه

      لرزید او محتشم

      گفت که این عشق است

      این همه از عشق است

      من دیدم من اشک خود

      قطره های اشک خود

      می تپید قلب من

      با اشک آزاد من

      پرسیدم من از هر دو

      بگوید که عشق چیست؟

      قطره های اشک ریخت

      لرزید این قلب من

      گفتند دیوانگی ست

      گفتند دیوانگی ست

 

    همه تندتر راه می روند در حیات. تنها منم به چشمان زیبای آبی تو دیده ایستادم. اگر تا قیامت چشمانت نزدم باشند بدون خسته شدن ایستاد میشم به تماشای چشمان آبی تو.

 

      همه عالم ره گشتم دلداده من نشدم

      تو را که من دیدم دیوانۀ تو شـــدم

                                           

    بین همه این جمعیت بغل از تو دلم می خواهد عوض تلاقی نگاه ها.

صدای زنی از اسم من، بندازی در بغل نه چندان کم به دقایق دراز.

تنگ بسازی نفسم را که از فشار بغل به بغل با فشار زیاد طولانی تر از هوسم. آنقدر فشار باشد نفسم را در نفست پیدا کرده نتوانم نفست را در نفسم.

کمی عقب ببری سر را با چشمان زیبای آبی خیره شوی در رخ من بی اختیار و یک بوسه بدهی از کنار لب.

 

      مهوش روی تو آرزوی دل مـن

      صد سال بینمت قطرۀ آرزوست

 

67 ـ مادر

                              

    چه زیباست نزد صورتم نفس می کشی. هر نفس کشیدن تو رنگ های حیات را بیان دارد؛ مثل بوستان با رنگارنگ گلها. رنگ زیبای آبی چشمان تو یک باره که من را زد او لحظه به خود گفتم: چقدر خوب می شد نزد صورتم نفس بکشد.

هر لحظه بگذار ببوسمت. اگر بهانه گیری کنی، بهانۀ من را بگیر هر لحظه به بوییدن بوی تو سببها پیدا می کنم. بدان عاشق تو بهانه های زیاد دارد تا بوی تو را داشته باشد؛ چونکه من در بوی تو غسل می کنم.

 

      من که غرق بین شراب باشرابت نشه ام

      غسـلم با بوی توست از این بابت نشه ام

 

    زلیخا تشکری کرد گفت: می گردیم اگر خسته شدیم رئیس زادۀ من دو باره به من با سخنان عاشقانه قوت دل ببخشد.  

دلدادهها گردش منطقه کردند. دورادور محل میتینگ را قدم زدند. رنگارنگ نوشته ها را در تکه های سرخ با شعارهای شکفت آور  دیدن کردند و تا پایانی میتینگ در محل بودند.

تنها چیزیکه از میتینگ دریافتند تحول جدیدی سیاسی بود شب رادیو، اخبار او را به ملت می رساند. او خبر نفاق داخل حزب بود. با او نفاق نیم اقتدار بیرون رانده می شدند خاطر روز لازم با مهندسی روسها! (معلومات دقیق در ادامه کتاب)

 

    عاشقان در پایان میتینگ روانه خانه شدند. در اطاق شان رفتند. از زله و ماندگی دراز کشیدند. نیمه خواب نیمه بیدار لحظه ها را سپری کردند.

یار به آهستگی به گوش دلدار گفت: نگارم آمده شود امشب اولین سفر را انجام میدهیم. بین طغیان های زیبا، با تلاطم از خوشی و سروری، در زیر نیمه ابر، نیمه خورشید که باران ظریف بهاری بارش داشته باشد به مقصد می رسیم.

جان ما که از برکت و لذت بارندگی نیمه تر و نیمه خشک باشد، پیک خوشی صهبای عشق را در لبان می زنیم و خمر نشه ده از عشق را پی پیمانه نوشیده، مست نشه می شویم. من بلبل، تو گل بین فانتزی حیات زیبای حقیقت ما، با هم نزدیکی نموده، کشتی عشق را در ساحلی می رسانیم تا از بین تلاطم آب بحر زیبا، با نشه گی قشنگ برسد. گل هدف را ندانست پرسید: یعنی چی؟ دلداده گفت

 

      بلبل شوق به گل دارد تابوئید بوی گل را

      از سر شب تا ســــــــــحر بسازد بزم آرا

      نمانده صبر و طاقت  بپذیر ای شـــرافت

      پیوند دایمی را شب تا ســـــــــــحر دلارا

 

    زیبا با شوخی دست راست اش را بالای روی یار گذاشت گفت یا کدام امر دیگر؟

دلباخته از کف دست گل نارین بوسید گفت

 

      توکه سلطانم هستی من بندیک غلامم

      تشنه ام به مهرتوبی توکی من آرامم؟  

      زاومهرسلطانی لطف کن مهرخود را

      تا به ســحر ز مهرت ببویان که رامم

 

    شقایق خندید گفت: هرگز! تا شب عروسی شگون بد خواهد بود. دلداده زلفان نگار را بوئیده گفت

 

      نکاحی ما بسته شد ماگلهای آزادیم

      بین گلستان ما در تلاش ارشـــادیم

      راهبراین راۀ مانفس آزادی ماست

      حریت را ما داریم فرشتگان شادیم

 

    لاله تارک های گیسوی اش را روی فریفته دل زده گفت: وه وه دل رئیس زاده من، چه دیگر طلب دارد؟          

اسیر شده گفت

 

      بگذار ببوســـمت با دعا و هوس ها

      نیایش از خداوند بخواهیم گل بــــها

      حاصل وصال ما یک گل زیبا شود   

      غنچه شده بخندد ســوی ما گل زیبا

 

68 ـ مادر

 

    شقایق خندید گفت: اسم گل را چه خواهی گذاشت؟ دلباخته با تارک های گیسوی زیبا بازی می کرد جواب داد

 

      تابانـی شود خانه ز نور چراغ گل

      بتابد سعادتها ز بهر آن خوشـــگل

      بگویم مــــراد من ای زادۀ اصلان

      مراد اسمش شود شاه شود اوشاگل

 

    نگار با تبسم زیبا گفت: اسم قشنگی... رئیس زاده چه زمانی در دل افکنده؟

مجذوب لول خورد با موهای محبوبه روی اش را پیچاند دلربا نزدیکتر شد محبوب بوسید گفت

 

      آنگه که زده شدم با چشم آبــــــــی

      مرادبه دل زنده شد من شدم تابعی

      باهوس ومرادها پشت تومن دویدم

      حاصلش دست من شد ازپی خوبی 

      شــگون حیاتم را در نام مراد دیدم

      این اسم انتخاب شد تا شود طوبــی

  

    به اصرار محبوب محبوبه نازها داشت نی می گفت دست نزن می گفت می شرمم می گفت ببین جانم در لرزه شد می گفت وای مرد بد هستی می گفت اوف راحتم بگذار می گفت مگر دلها هوسها داشتند تا در گلستان شان گل نو غنچه می کرد همان لحظه.

نسیم طراوت دهنده وزیدن می کرد؛

حال فرح بخش احوال شان می شد؛

او شب میلاد شده شب سلطانی شان می گردید و بنیاد مرادجان گذاشته می شد. با تلاش دلباخته بالاخره گل مایل می شد تا در سینه بلبل را جا دهد تا بلبل از باده زیبای گل با بوی خوشگل، صهبا عشق را بنوشد با هیجان و لرزه ها...                                         

راف که با منقار بلبل نوشیده می شد، لحظه زیبای بود با هوا بهشتی، نسیم خوش در جان دلدادهها می رسید با فرح بخش او لحظه عشق نیشتر تازه می زد.

از محتوای دو باده یک نو شراب خوش نصیب دلباخته ها می شد. مست در نشه گی از زمین پرواز نموده، بین لذت بهشت در دنیای دیگر می رفتند.

تا که گل های عشق از این لحظه فرح انگیز دو باره می شکفت.

گل که غنچه می کرد بستان، گلستان شده بود بلبل به گل نزدیک شده بود کندوی عسل باز شده بود شهد ریزان داشت تا سحر عشق فریاد داشت می گفت

 

      شور خوشـی بر ملا صدای من بالا

      شهد عسل را ریخته لذت من اعــلا

      اسیرشهدم کردم دلداده های شهد را

      سعـادت را بخشیدم این زر من طلا

 

      دلدادهها به مراد رسیدند. شالده مرادجان گذاشته شد. بنیاد زندگی جدید اعمار گردید و امّا عمارت شب میلاد شان با تاثیرات حوادث روزگار پیکر دیگر به خود می گرفت؛ چونکه مدت کوتاه هوای سعادت دو جوان وزیدن می کرد زیرا به زودی حوادثی رخ می داد حیات شان واژگون می شد.      

    

      روز پنجشنبه بود شرکت پر از دوستان رئیس بود با چای نوشی پلان پرگرام فردا را می گرفتند تا در منطقه قرغه محفل خوشی برپا کنند.

در فرهنگ کابلی ها بود در روز های رخصتی مناسب هوا، در مناطق سرسبز محفل تفریحی برگذار می کردند. پغمان، قرغه یا باغ بالا یا باغ بابر محل تجمع بر ملت بود. کلتور به جایی رسیده بود زن ـ مرد، خرد ـ بزرگ میله می کردند کسی مزاحم نمی شد چونکه جزء زندگی بود.  

این کلتور دوام داشت تا که در رژیم مارکسیست قاعده های ویرانی گذشته شد و فرهنگ تخریب شد. او رژیم نشان داد: اگر مردم لباس پوش های بی علم را فرصت در اقتدار بدهند بی لباسی نصیب مردم میشده.

 

 ملتیکه جوهرفهم ندارد زجهان

 محـــــــــــکوم اند در ذباله دان 

 درشب تاریک شـــــمع روشن   

 چراغ فهم او شب با امــــــــان

 

69 ـ مادر

 

    دوستان رئیس که در شرکت حضور داشتند با شمول رئیس از فعالیت و یا علاقه به سیاست دور بودند؛ تنها فعالیت بازارگانی داشتند.             

با عجله مردی سوی شرکت آمد گفت: جوانی با ماشیندار از موتر جیب روسی پایان شد این سو می آید. هنوز سخنانش ختم نشده بود جوان با سلاح اتوماتیک روسی داخل شرکت شد با هیبت و با طمطراق گفت: رئیس دستگیر هستی.                     

همه حیرت کردند تعجبها در سیماها بر ملا شد رئیس پرسد: خاطر کدام گناه؟

کی هست آقا که اولین بار دیدم؟                        

جوان احساساتی شد گفت: از مدافعین انقلاب هستم ارتجاع نمی تواند پلان در ضد انقلاب داشته باشد.

هر کس به شگفت آمد بی صدا عبرت را دیدن داشتند هراس در صورتها نقش بسته بود چی کردن شان را نمی دانستند. چونکه در مقابل شان یک جوان دو آتشه و در اقتدار سیاسی یک رژیم دور از منطق بود.

رئیس جزء از تسلیم شدن و رفتن چاره دیگر نداشت. حاضرین بی صدا بودند چونکه شرایط طوری بود هرکس خاطر خود در تشویش بود.  

در ذهن مارکسیستها بمانند رئیس انسانها ارتجاع بودند و ضد انقلاب بودند. او ذهنیت در سرتاسر افغانستان بین مارکسیستها بود. او لحظه که رئیس بی چاره شده بود بمانند او در هر گوشه و کنار افغانستان انسان هایکه بنیاد اقتصاد و بنیاد ثروت معنوی را تشکیل می دادند یک ـ یک در زندانها انداخته می شدند و زنده زیر تراکتورها می شدند نه محکمه بود و نه قانون بود.

این عمل سبب می شد راه فرار در بیرون کشور باز می شد و تخم جنگ داخلی گذاشته می شد. شرطها قسمی بود هر عضو حزب به کیف اش دستگیریها می کرد و غرور و افتخار می کرد و فعال بودن اش را  در مقام های بالا به این گونه نشان می داد.

هر کس را که با میل رغبت شان دستگیر می کردند کسی نبود پرسان کند چونکه پیروزی انقلاب شان را در او راه می دیدند.

اگر کدام زمان کدام کس در کدام مسئله شخصی حرف بالا و پایان زده بود او ضد انقلاب بود نه پرسان بود و نه سنجش عواقب او رفتار.

آنها بعد از دستگیری با زور و فشار سند دلخواه را می گرفتند تا در مقام های بالایی با سند پیشکش کنند. یا ثروت او شخص را در نظر گرفته برای رایی او از او رشوت می گرفتند. آنها او رشوت را با بالایی ها تقسیم می کردند. هدف شان: مقام بالاتر را از بزرگان شان گرفتن بود چونکه مقام داشتن در نزد آنها شخصیت شدن بود.

به زودی تعداد زیاد بدون محکمه زیر تراکتورها زنده به گور شدند و تعداد زیاد از اثر لت کفت کشته شدند.

او شرایط ـ شرایط ترور دولت بود.

 در هر منطقه وطن با ترور دولت، زندگی ملت تلخ شد. این مصیبت سبب مهاجرتها در خارج کشور گردید و مهاجرت آغاز شد. کس قدرت ـ توان رفتن داشت از سر کوهها در پاکستان ـ ایران گریخت. عده هم در کوهها بالا شده ضد دولت جبهه گرفتند و جنگ داخلی را شروع کردند.

او مردم از نام مجاهد ظالمتر از مارکسیستها شدند چونکه در شروع ظالم های اوباش از فرصت استفاده نموده سلاح در دست گرفتند. با اخلاق آنها یک کلتور روبه شکل گرفتن شد او کلتور از نام مجاهد رواج شد. همی این تحولات در فاصله زمان کوتاه صورت گرفت. از تجاربم از مارکسیستها می گویم اقتدار بدون خدمت عمر کوتاه دارد.

 

 هر دیدگاه کجاست درست دیدگاه؟

 اگر می بود دنیا می شد آسایشگاه

 

    (نوت: آیا زنده زیر تراکتور کردنها حقیقت داشت یا تبلیغ بود؟ این وحشت حقیقت داشت. زمانیکه قدرت به خلقی های مارکسیست رسید همان گونه که در روز کودتا یک عده جوانان نظامی شان نقش داشتند و به کرسی های معتبر رسیدند در ساحه ملکی نیز جوانان بی تجربه شان در سر اقتدار آمدند. سن آنها اکثراً بین سن 20 تا 30 بود. او مردم تا او زمان هیچگونه تجربه سیاست و تجربه دولتداری را نداشتند؛ هرچه برای آنها گفته شده بود قبول داشتند. آنها در تلاش بودند فعالتر خود را در رهبری شان نشان بدهند. از اینکه در ذهن آنها یگانه حقدار در جامعه زحمتکشان بود، در نزد منطق عقل آنها غیر از دهقانان و کارگران و مزدوران، باقی تمامی ملت ظالم نمایان بود بخصوص دکانداران و روحانیون و زمینداران! آنها با او پسیکولوژی رفتار داشتند.

 

70 ـ مادر

 

زمانیکه بعضی چهره های معتبر شهر را از قالب دشمن می دیدند و دستگیر می کردند بدون محکمه از طرف شب از زندانها بیرون نموده در مناطق دور دست که تنها تراکتور را برده می توانستند زنده در گور می کردند یا دست ـ پا شان را بسته نموده زیر تراکتور می کردند و بعد در همان جا دفن می کردند. از اینکه در او عمل از تراکتورها کار می گرفتند ملت می گفت «زنده زیر تراکتور کردند)

 

    (نوت: در حادثه وحشت که از شهر شبرغان با شمول خطیب مسجد جامی تعداد نزدیک به چهل تن را با او روش کشته بودند، در همان حادثه یک کارگر را برده بودند. از او ـ او حادثه تراژدی را ملت خبر شد. ازکارگران یا دهقانان برای گور کندن می بردند. در او حادثه یک دکاندار شبرغان را از نزد چشمان من بردند؛ زنده در گور گذاشته در سرش خاک انداختند.)

  

    رئیس که گرفتار گردید شب اول شدید لت کوفت شد و مدت دراز در زندان گمنام انداخته شد. با او حادثه بنیاد سعادت یک فامیل باکلتور از هم پاشیده شد. فامیل با تشویش و گریان منتظر یک خبر خوش شد.

خوشیها به غم مبدل شد تا که یک روز یکی از حزبی های خلقی در شرکت نزد ریس زاده آمد و از ریس احوال آورده زنده بودن را مژده داد. وی شرطی را که پلان داشتند به ریس زاده گفت او شرط مقدار پول بزرگ بود.  

مارکسیستها رفقای حزبی شان را مبرا از هر فساد می دانستند و کردارشان را بدون درنگ بهترین شیوه انقلابی قبول می کردند. نه محکمه وجود داشت و نه فرهنگ پرسش موجود بود، بدین اساس در بین شان از بهترین شخصیت پاک گرفته تا کثیف ترین مرد رذیل موجود بود.

شخص یکه ابتکار رذالت را داشت با آسانی هر عمل اش را اجرا کرده می توانست. از اینکه فرهنگ و سیستم بالا خراب یک ارگانیزه بود، در بین شان که با خرابترین انسان و با شخصیت ترین انسان موجود بود، یگانه تمنا و اشتیاق انسان های خوب شان سعادت وطن بود لاکن مصیبت می شد چونکه یا فاسد می شدند یا بدون صدا چشمان شان را از خرابی ها پنهان می کردند اگر نمی کردند کشته می شدند.

رئیس زاده شرط را پذیرفت مگر باید نشانه از رئیس داشته باشد تا باور کند. حزبی از رئیس نشانه را آورد طلب پول کرد. رئیس زاده با دایی یک جایی پول را دادند و منتظر رئیس شدند. رئیس را بین شام ـ خفتن در منطقه باغ بالا رها کردند که سخت مریض و بی حال بود. رئیس را در منزل بردند و دکتر را خواسته تداوی را آغاز کردند که با سرفه خون از دهان اش می آمد.

در مدت یکه رئیس زندانی بود تعداد زیاد از دوستان رئیس یا کشته شده بودند و یا زندانی بودند و یا از وطن فرار کرده بودند. رئیس مجبور می شد با فامیل وطن را ترک می کرد. تصمیم گرفته شد قاچاق برها آماده شد. رئیس دستور داد تا ترتیبها را بگیرند تا یکجایی اقدام به مهاجرت کنند.

اینجاست خانم رئیس پلان خود را داشت و با برادریکه همراز بود سنجش های شان را داشتند تا عروس را گول بزنند.

انتقام شروع شد.

از پلان و پرگرام آنها نه رئیس خبر بود و نه رئیس زاده! پلان سر زلیخا بود که باید از رئیس زاده جدا ساخته می شد. با دلیلها، دایی رئیس زاده گفت: در منزل به مدت یکه گروپ اول از کشور بیرون می شوند، باید زلیخا و مادرش باقی بمانند تا دقت دولتی ها را دور داشته باشیم. در سخنان دایی، رئیس و رئیس زاده مخالفت کردند گفتند: ممکن نیست باید زلیخا با ما یکجا برود. پلان که از خانم رئیس بود خانم رئیس مجبور شد نقش دیگری بازی کند گفت: من هم با عروسم میمانم نباید پلان رفتن را به خطر اندازیم چونکه شرایط سخت هست خدا نخواسته حکومتی ها کدام خطر را به فامیل ما نرسانند.

آری دولت بابا به اندازه ظالم شده بود در چشم ملت خویشتن را دشمن نمایان کرده بود. آیا این خطا برای انقلاب مارکسیستها منفعت آورده می توانست؟ درک این نقطه در عقل مارکسیستها نبود.

سیاستگذاری های مارکسیستها وحشت و ترس و خشونت برانگیز بود. ملت در تنگنای ناامیدی ها افتیده بودند؛ فقط روشی بود ملت را دشمن می ساخت و جنگ را تشویق می کرد که پلان های خانم رئیس بین او شرط های حکومت، تطبیق می شد.

بالاخره با مشکلات رئیس زاده را قناعت دادند وعده دادند گفتند تا یک ماه زلیخا در پاکستان می رسد.

71 ـ مادر

 

    (نوت: از شعر سلیمان لایق اخلاق مارکسیستها را در مقابل انسان های چون رئیس بشنوید. او از رهبران مارکسیست بود شعر را برای رئیس جمهور سروده بود

« کارگر را از تو در کشور، غرور و افتخار

خان و خاین از تو مرعوب و هراسان گشته است»

در نظر آنها رئیس های شرکت های تجارتی و یا زمینداران خان و خاینها بودند. این خان و خاینها از ظلم اینها هراسان بودند. او این سند تاریخی را برای تاریخ نویسها گذاشته  از دنیا رفت. تا این اندازه بی منطق بودند.)

 

    شب سَحَر خود را نزدیک کرده بود رئیس با گروپ اول بین مسافرین شهر ننگرهار با پرگرام قاچاق برها در یک (موتر) سرویس کهنه روانه جلال آباد شد. اعضا گروپ مثل مردمان غریب لباس پوشیدند. هدف، سیمای مردمان آن منطقه را هویدا ساختن بود تا دستگیر دولت نشوند.

گروپ اول که سوی شهر جلال آباد حرکت کرد خانم رئیس تطبیق پلان اش را آغاز کرد. او زلیخا و مادر زلیخا را در اطاق خواب خواست. او انباری کالا را دور داد و انباری کوچک فلزی که در بین دیوار بود برای آنها نشان داد. او انباری را به اولین بار زلیخا و مادر زلیخا دیدند و شاهد موجود بودن یک کیسه فلزی شدند.

او کیسه فلزی را باز کرد. در بین او زیورات او و مقدار پول دالر بود گفت: کلید از این بعد دست زلیخا عروسم باشد. او دو باره که قفل می زد گفت: گردنبند الماس ات را بین اش بگذار مبادا تا رفتن کدام حادثه دزدی رخ ندهد. کلید را به زلیخا داده دو باره انباری لباس را جا در جا کرد. بعد از آن در سالن رفت از زلیخا تقاضا کرد تا چای تازه دم کند با چای نوشی صحبت کنند. او منتظر شد تا پلان تطبیق شود.

دایی رئیس زاده خبر رسیدن رئیس با اعضای فامیل گروپ اول در شهر جلال آباد را رساند و اطمینان داد به زودی از سر کوه در پاکستان می رسند.

طبق پلان قبلی شان، خانم منزل، زلیخا و مادر زلیخا را در سالن نزد خود با صحبت مصروف ساخت، برادر یعنی دایی رئیس زاده به بهانه داشتن کار در شهر از نزدشان بیرون شد و از عقب منزل در طبقه دوم بالا شد و با عجله انباری کالا را دور ساخته با کلید دیگر که نزدش بود از انباری فلزی زیورات و دالرها را گرفت و دو باره شکل صورت در انباری داده از عقب بیرون رفت و زیورات را در جا مناسب گذاشته در شام همان روز نزد خانم رئیس آمد. او مکاره با هنر صحنه سازی با محبت با زلیخا و مادر زلیخا صحبت می کرد، زلیخا با مادرش از نیرنگ خبر نداشتند.

 

    طعام شب خورده شد خانم به بهانه قصد خواب در اطاق خواب رفت و لباس خواب خود را پوشیده زلیخا را صدا زد گفت: اگر لطف کنی یک گیلاس آب بیاری. عروس که گیلاس آب را آورد، خانم گردنبند اش را داد گفت: اگر زحمت نشود بین انباری فلزی بگذار.

زلیخا انباری کالا را دور ساخته انباری فلزی را باز نمود، دید که چیزی بین او نیست با تعجب به خانم گفت: حیرت! انباری خالی شده.

خانم در مقابل آینه قدنما ایستاد بود با تبسم گفت: شوخی نکن چگونه ممکن است که نباشد؟

زلیخا دو باره گفت: به ولله نیست ببینید خانمم انباری خالیست.

خانم که نقش خود را خوب بازی می کرد نزد انباری آمد دست در داخل انباری زد و با صدای بلند فریاد زد گفت: باور داشتم رئیس زاده بازی خورده بود شما رذیل دزدها هستید. با صدای خانم، زلیخا در گریان شد از منزل پایانی دایی رئیس زاده و مادر زلیخا آمدند.

هیاهوی صداها اطاق را فرا گرفت که زلیخا گریان داشت خانم فریاد داشت. مادر زلیخا در شوک افتیده بود و دایی رئیس زاده سناریوی صحنه را اجرا داشت خواهر را در بغل گرفته نقش آرام کردن را بازی می کرد. در حالیکه همه بازی هنر رذیلی شان بود، فقط رل بازی داشتند.

دقیقه ها انارشی اطاق با صداها بی نظمی خود را داشت. دایی گفت: این مسئله آبروی خانواده است. ما نمی توانیم زلیخا را بدنام بسازیم بلکه دزدی کار کس دیگر است.

خواهر طبق پلان با فریاد به برادر گفت: چگونه ممکن بوده می تواند در حالیکه کلید دست زلیخا بود؟!

دایی نقش بزرگ بودن را بازی نموده گفت: نمی توانیم قرار بدهیم چونکه تجربه نداریم کِی می داند بلکه زلیخا خطا کار نیست تو

 

72 ـ مادر

 

کمی ساکن شو من پلیس را خبر می کنم اگر عروس ما خطا کار نباشد حتمی دزد پیدا می شود.

با یک هنر زبانی طرف زلیخا دید پرسید: عروس چه نظر داری اگر پلیس تحقیقات کند از خود مطمئن هستی؟

ضرری به تو نمی رسد؟

اگر تشویش داری پلیس را خبر نکنیم بگو مسئله را بین خود حل کنیم.

زلیخا با گریان گفت: حتمی پلیس بیاید چونکه من بی گناه هستم.

دست به انباری نزدم و از خود باور دارم و اطمینان می دهم این رذیلی کار من نیست.

دایی خواهر را می گوید: لباس هایت را تبدیل کن من پلیس را می آورم. پلان سازها قبل از حادثه، شعبه پلیس را خریده بودند. پلیس خود بخش از پلان بود. در حالیکه زلیخا گریان داشت دو کارمند پلیس در منزل آمدند. آنها طبق پلان، هنر نمایی کردند به خانم گفتند: بلکه دزد زلیخا نیست و امّا مطابق قانون کشور، زلیخا و مادر شه در تحقیقات در شبعه می بریم مطمئن باشید حتمی روشنی حادثه پیدا می شود.

در حالیکه دایی رئیس زاده نقش مهربان بودن را بازی می کرد به زلیخا اطمینان داد فردا حتمی حقیقت روشن می شود تو با مادرت با ابرو دوباره در منزل می آیی.

کارمندها، زلیخا و مادر زلیخا را در آمریت بردند و تحقیقات را آغاز کردند. او کارمندهای فروخته شده هر لحظه خائن بودن زلیخا را در رخش زدند و از زندانی شدن زلیخا و مادرش در هراس انداختند. به اندازه ای ترساندند پیش آب زلیخا در اثنا تحقیقات در زانو ریخت و مادر زلیخا از هوش رفت.                    

تا نزدیکی سَحَر هنرنمایی را کردند و در نزدیکی سَحَر طبق پلان قبلی شان، یکی از کارمندها نقش مهربان و با شرف بودن را بازی کرد به دیگر کارمندها گفت: چند ساعت استراحت کنید که همه تان خسته شدید من بیدار می باشم.

این رفتار جزء پلان بود.

نماز صبح خوانده می شد به زلیخا و مادر زلیخا گفت: یگانه راه نجات فرار است و از اینکه سال های زیاد در زندان انداخته می شوید، دل سوز هستم همکاری می کنم تا شما فرار کنید. خاطر شما از خواب رفتن کارمندها استفاده می کنم تا شما فرار کنید.

با هنر زبان، زلیخا و مادرش را مجبور می سازد تا از آمریت بیرون شوند تا دو خانم بیچاره شده از منطقه فرار کنند. دختر و مادر فریب نیرنگ را خورده بی چاره شدند و تصمیم فرار را گرفتند. تصمیم فرار را گرفتند لاکن در کجا می رفتند؟                             

وحشت هراس غلبه کرد از آمریت فرار نموده سوی جاده میوند رفتند؛ تنها یک خانه بود که می رفتند.

مادر زلیخا تنها یک خواهر داشت و امّا بخت او خرابتر از بخت مادر زلیخا بود. او اسیر مردی بود مسلک غیر اخلاقی تن فروشی از زنان بدبخت جامعه داشت. از اینکه خجالت زده به نزد خواهر بود نزدیک شده نمی توانست.

او زنده بود مگر مرده خود را می دید.

مادر و دختر مجبور شدند در شور بازار کابل رفتند و با بسیار مشکلی منزل خواهر را پیدا نمودند و امّا خواهر از خجالت روی به مادر زلیخا نداشت گفت: چرا آمدی؟

مادر زلیخا تقاضا کرد فرصت بدهد تا دردش را بیان کند. در داخل خانه رفتند. دو خواهر و زلیخا در حالیکه گریان داشتند مادر زلیخا حقیقت را روشن کرد گفت: چاره نداشتیم مجبور شدیم آمدیم چکنیم؟                          

خاله، زلیخا را بغل کرد و بوسید و گریان کرد گفت: بخت ما ویران بود خداوند به تو دل می سوخت که بخت تو ویران نمی شد. من زنده هستم امّا سال هاست مرده هستم.

روح من را وجدان من را از من گرفتند.

جسم من را فروختند که به سیمای شما روی دیدن نداشتم اوف خدایا!

مادر زلیخا از شنیدن حال ـ احوال خواهر بیشتر زیر فشار روح قرار گرفت. حوادث تاثیرات سخت خود را داشت از حال رفت بی هوش شد. چه اندازه تلاش کردند به هوش نیامد مجبور شدند نزد دکتر بردند با سِرم ادویه تزریق شد و امّا هوش رفته بود یک بار دیگر نه قلب و نه هوش طاقت مقاومت را نمی داشت. در نیمه  شب بر دایم زلیخای کمبخت را تنها گذاشت از دنیا رفت.

با چند انسان محدود دفن مادرش صورت می گرفت. او لحظه ها بدبختترین تقدیرات زلیخا بود که با دست انسانها او بخت سیاه نوشته شده بود.

 

73 ـ مادر

 

او بخت سیاه مثل دیوانه ها او نازنین را ساخته بود. هوش از وی رفته بود بی صدا بود. چشمان زیبای آبی پر اشک بود مگر صدا  نداشت چونکه حرفی نمانده بود بگوید زیرا صلاحیت دست آدمکها افتیده بود اخلاق ویران شده بود شیطان عقل یک زن را اسیر گرفته بود دو معصومه با ظلم شیطان یک زن تباه می شدند.

       

    خانم رئیس به پلان خود موفق شده بود حال نوبت بود که باید زلیخا را بر دایم دور می کردند به برادر هدایت داد تا با شوهر خاله وی که شخص فرومایه بود، جور آمد کند. اگر لازم باشد هر مقدار پول تقاضا هم کند برایش داده شود زلیخا را یا بفروشد یا همچو زنان یکه تن عرضه می کنند، مجبور به این عمل کند.

خانم رئیس در ارتباط شوهر خالۀ زلیخا و کسب و زندگی وی معلومات دقیق از سابق داشت. همه پلان را طوری گرفته بودند مادر زلیخا مجبور می شد در خانۀ خواهر پناه می برد و بعد او خانه خریداری می شد و از طریق او خانه، زلیخا بر دایم از رئیس زاده جدا ساخته می شد. در شهر کابل که حوادث به این شکل رخ داده بود، رئیس و رئیس زاده با دیگر اعضای فامیل از سر کوه جانب پاکستان حرکت کرده بودند. از اینکه رئیس روزها زیر لت کوفت استخبارات دولت مارکسیستها قرار گرفته بود، سخت مریض بود. او از داخل خون ریزی پنهانی داشت. در اثر راه های خراب کوه، خون ریزی او شدت گرفته بود. در خاک پاکستان که رسیده بودند بر دایم چشمان او پنهان شده بود.  

خانم رئیس که برادر اش را در نزد شوهر خالۀ زلیخا روان کرد هدایت داد تا زلیخا و مادرش از حقیقت خبر نشوند. او باید با زیرکی پلان را تطبیق بدهد. برادر خانم رئیس، معرفی با شوهر خاله زلیخا نداشت و امّا از چهره شناخت داشت. او با یک تاکتیک نزدیک می شد.      

او نزد منزل خاله زلیخا رفت از دور ترصد نموده منزل را زیر نظر گرفت. او مردمان جنازه دار را دید. جنازه دارها چند کس محدود بودند سوی قبرستانی می رفتند. او از عقب آنها روان شد و به جنازه نزدیک شد. او از امام کی بودن جنازه را پرسید. جواب را که شنید گلی بود که به آب داده بود.

حادثه لحظه یی تاثیرآور به سیمای او داشت ندامت دامنگیر او شد وجدان پیدا شد گفت: ولله چه کردم؟

جنازه که دفن می شد با چرت و تفکر در گوشه نشسته بود. بالای او دو خصلت فطرتی انسان مجادله داشتند. گاه ندامت از کرداراش نموده خویشتن را ملامت می کرد و به ویژگی رحمانی نزدیکتر می شد و گه وعده های خواهر را به یاد آورده اسیر اخلاق شیطانی اش می گردید. او بین دو حس دقیقه ها تفکر کرد و لاکن باز هم شیطان خود را ساخت و به شیطان خود تسلیم شد تا اخلاق شیطانی ابلیس حاکمیت پیدا کند. تصمیم گرفت کار نیمه را باید تکمیل نماید.

جنازه دفن شد هر کس روانه راه خود شد. با آهستگی نزد شوهر خاله کمبخت نزدیک شد گفت: مسئله مهم را بیان می کنم اگر جور آمد کنید مقدار پول یکه می دهم مقدار بزرگ هست حتمی راضی می شوید.

شوهر خاله آدرس را بیان نموده می گوید: منتظر به آنجا باشید بعد نیم ساعت می آیم. در آدرس تعیین شده حاضر می گردند و مسئله با باریکی هایش بیان می گردد و مقدار پول زیاد پیشنهاد می شود و شرط گذاشته می شود یا زلیخا در چند روز نزدیک فروخته شود و یا همانند زنان تن فروش در بازار عرضه گردد.

جانبین توافق می کنند. نیم پول تعیین شده داده می شود و نیم دیگر آن در ختم پلان وعده داده می شود. بین آنها فیصله صورت می گیرد دو طرف از پلان کس را آگاه نمی سازد. وعده داده می شود اگر با درستی پلان تطبیق شود جایزه بعدی را هم می گیرد.

از این روکه به قناعت دادن رئیس زاده باید مشترک رفتار کنند.

دایی با فعالیت شیطانی با سیمای سرخ نزد خواهر می رود و می گوید: پلان تطبیق شد مگر کاری که خراب شد مادر زلیخا از دنیا رفت.

خواهر لحظۀ به زمین می بیند بی صدا می گردد و می گوید: ولله کار خوب نشد زن بد نبود سالها خدمت خانواده را کرده بود. آخ رئیس زاده از دست تو شد خوب چکنیم تقدیر الهی است.

آری مقصر دایم در عقل مردم ما وجود دارد حاضر اند می گویند «تقدیرات از دست اوست ما گناه نداریم!»

در حالیکه قرآن کریم ضد گفتار این ذهنیت را فرمان دارد مگر گزیده یکه مروج هست از عقل جامعه سر چشمه می گیرد نه از حقیقت دین اسلام!

 

74 ـ مادر

 

خواهر و برادر بیشتر رئیس زاده را ملامت نموده افسوس کشیدند یعنی خویشتن را انسان دانستند!!!

باز هم بیگناهها ملامت شدند زیرا انسان چنین است غیر از خود هر کس را مقصر می بیند حتی نادانسته از باریکی رازها، خدا را!!!

زیبا نیمه هوش و نیمه بی هوش با موهای پریشان در اشک ریختن بود؛ خاله پروانه بود مگر چاره نداشت.

شوهر خاله شبانه اش را خورد، زن را در اطاق دیگر خواست و گفت: چکنیم دختر را؟

زن که از زندگی نفرت پیدا کرده بود گفت: منتظر باش میآیم.

در آشپزخانه رفت کارد بزرگ را گرفت پنهان کرد نزد شوهر آمد در عقب شوهر گذشت. شوهر دست به زنخ گذاشته در زمین می دید چرت می زد. خانم از عقب کارد را در گردن شوهر گذاشت گفت: می دانم تو رذیل پلان شوم داری. اگر ذره از انسانیت من باقی مانده باشد، در شرافتم قسم که گردنت را می برم. مطمئن باش می کشم. تو حق تعیین سرنوشت زلیخا را نداری بگذار من یک راه پیدا کنم از این بدبختی نجات بدم.

شوهر که سخت ترسیده بود گفت: خوب مه با تو مشورت می کنم کدام پلان ندارم از گردنم کارد را بگیر که کدام قضا نشود.

زن کارد را گرفته می گوید: اگر خیانت کردی می کشم.

اگر پنهانی کدام پلان داشتی گردنت را می برم.

به ولله می کنم به ولله می کنم.

شوهر اطمینان می دهد کاری ندارد و امّا پلان می سنجد که زلیخا را بفروشد. نامه به یک شناخت خود روان می کند با رمز نزدش دعوت می کند. شخص از اطراف کابل مرد خراباتی بود و صاحب ملک و امکانات بود و شخصی بود با هر فساد آشنا بود.

دوره جوانی اش را با مسلک دزدی و کارهای خراب گذاشته بود. او از کارهای خراب صاحب زمین های زراعتی و باغ های انگور شده بود. او صاحب بسیار امکانات بود و عاشق زمین زراعتی بود. او تلاش داشت ملک اش را بیشتر بسازد و تنها یک پسر داشت و تعداد زیاد دخترها داشت که همه شان عروسی نموده رفته بودند.

شخص که بلال خان نام داشت شهرت به صدباشی داشت.

از اینکه چندین مرتبه زندان را دیده بود بر آخرین دوره زندانی اش بین زندانی ها سر صد زندانی صلاحیتدار شده بود. از آن زمان به این طرف به صدباشی شهرت پیدا کرده بود.

او نزد شوهر خاله زلیخا آمده بود و مسئله را جویا شده بود. شوهرخاله به بهانه مهمانی، زلیخا را از دور نشان داده بود گفته بود یک پری است جوره ندارد اگر آرزو داشته باشد خریده می تواند.

صدباشی وعده داده بود فرزند را قناعت داده می آورد و به نکاح فرزند خریداری می کند تا کس اشتباه نکند.

بلال خان با قصد خریدن زلیخا دو باره در منزل می رود تا فرزندش را فریب داده بیآورد تا از اسم فرزند، زلیخا را به خود خریداری کند.

به فرزند اش می گوید: اگر خواست من را قبول کنی موتر جیپ روسی به تو می خرم. فرزند هنوز به سن نوجوانی بود و سخت علاقمند موتر جیپ روسی بود پدر رغبت خواهش های اولاد را می دانست که فرزند را با موتر جیپ روسی خریداری می کرد. فرزند که نبی جان نام داشت پرسید: چی خواست هست کنم؟

پدر گفت: به تو زن می گیرم.

نبی جان با قهر گفت: زن را چکنم؟ تو گفتی که موتر می خرم؟

به من موتر خریداری کن در زن گرفتن خرد هستم.        

پدر می گوید: بچیم به نام تو می گیرم خدمت مادرت را کند.

آری خدمت من را کند.

خو کمی بزرگ شدی هر دختر را که خواستی برایت می گیرم. خو این زن تنها کنیز می شود اگر خوب بگویی موتر جیپ نو برایت می خرم؛ قول هست باور کن.

اولاد طرف پدر چند لحظه دیدن می کند می گوید: خوب من برش زن نمیگم میگم که مزدورم. پدر خنده می کند آن بچیم مزدور است فقط بنامت میشه خو یک کنیز فامیل میشه. نبی جان میگه قبول می کنم مگر موتر را خرید کن قول است؟ نزد پدر می رود دست را دراز می کند پدر هم دست داده وعده می دهد هر خواست اولاد را اجرا کند می گوید: به مادرت میگی که خودم انتخاب کردم عاشق شدم گرفتم و تا آمدن دختر کس خبردار نشه درست هست بچیم؟ پدر و فرزند به همدیگر وعده داده فردا از سر صبح روانه شهر کابل می شوند و مستقیم در موتر فروشی می روند و یک موتر جیپ روسی جدید را خریداری می کنند و به خواست فرزند دیزاین داخل موتر را ترتیب می دهد.

 

75 ـ مادر

 

بعد در منزل شوهر خاله زلیخا می روند و با شوهر خاله قیمت زیبا را تعیین نموده پول را می دهد لاکن خاله از نیرنگها خبر نیست. حال نوبت شوهر خاله بود که مکاره گری به زن و زلیخا می کرد.

شوهر خاله بلال خان را تعریف و توصیف نموده نبی جان را جوان مناسب به زلیخا معرفی می کند. او زن را سخت می ترساند اگر قبول نکند سرنوشت خواهر زاده اش همچو زنان تن فروش می گردد. زن را در حالتی می آورد جز قبولی چاره پیدا نمی کند او بدبخت خاله.

زن و شوهر یکجایی زلیخا را مجبور می سازند تن در تقدیرات نوشته شدی دست انسانها بدهد. او بدبخت جزء تسلیم شدن چاره پیدا نمی کند او بی چاره زلیخا.

فقط اشک می ریزد بی صدا با گردن کج و موهای پریشان بی جواب می باشد؛ او زیبا بدبخت زلیخا.               

در فردای همان روز یک امام با چند تن از دوستان شوهر خاله می آیند و به اصطلاح نکاح مسلمانی را بسته می کنند. زلیخا بی صدا با اشک اش غرق می باشد جزء قبولی چاره ندارد او مسکین زلیخای زیبا.

نکاح که بسته می شود نبی جان به زلیخا می گوید: خاطر موتر قبول کردم تو زن من نیستی تو کنیز پدرم هستی خدمت کار مادرم هستی. بلال خان گپ های فرزند را می شنود به گوش زلیخا می گوید بی غم باش من با تو هستم. زیبای کمبخت در چرت تفکر اسیر می شود که در چشمانش رئیس زاده ظاهر می گردد در زیر درخت دستگاه دستمال دوزی دستش بود سر خم به دستگاه به دوختن دستمال بود از عقب آمده در گوش نگار گفته بود: سلطان قلبم بداند رئیس زاده اش همیشه عاشقش است.

هر زمان یارش است.

هر کس با چشم خیانت تو را ببیند کور می شود چونکه تو مقدس یک پری هستی.

 

      تو بــــی گمان مقدسی و یک ماه پری    

      هرکی به خیانت ببیندت کور می شود

                               

    بوی جان تو بوی بهشت را نصیب می سازد. نسیم از سر تو ملایم وزیدن که می کند روح ام را تازه می سازد.

همیشه یار زیبای من هستی. با هوای خوش دلکش و تازه کننده یک روح زیبا برای من هستی. تو همان سوغات بهشت هستی خاطر سعادت من به من آمدی.

 

      تابید نور تو چو مـــــــــــــاۀ تابان

      گفتکه ازجنت هسـتم لبهای خندان

      تحفه و ســوغات منم من برای تو

      یک گل زیبا منم من به تو ریحان

 

    زلیخا او اثنا می خواست سر را بلند کند رئیس زاده از گیسوها بوسیده بود گفته بود: زحمت مکش من زانو می زنم تا اشراق را از تابانی چشمان زیبای آبی تو ببینم. زانو زده بود به چشمان زیبای آبی دیده گفته بود

 

      تابانی از چشمان تو

      تابیده هست نور تو

      در حیات سیاه سپید من

      رنگ هاست از مهر تو

      بتابد اشراق از نور تو

      شب تا سَحَر به غلام تو

      بسازد بزم شاهی

      هر حرف و سخن تو

      شوم من غرق

      در شراب عشق تو

      کند نشه من را

      دایما عشق تو

      دایما عشق تو

 

    به نازهای گل که یار اش التفات کرده بود، او لحظه های زیبا در خرابترین زمان به یادش آمده بود. در چشمان زیبای آبی اش تبسم رئیس زاده ظاهر بود با تبسم می گفت: شب که مهتاب نباشد پریشان نشو، زیبایی نور تو به هر دو ما کفایت می کند تا راه را در یابیم.

 

76 ـ مادر

 

اگر که آسمان مهتاب دارد خودنمایی می کند، من تو را دارم غرور می کنم. اگر که دشت صحرا لاله های شقایق دارند، من زیبای از بهشت دارم که لاله ها از زیبایی او رنگ می گیرند.

هر چی وصف تو را کنم نمی توانم تکمیل کنم چونکه با سخنانم وصف تو خلاصی ندارد که بیان گردد.

من زاهدیم را از دست دادم تسلیم تقدیرم شدم جام می از زیبایی تو نصیب دستم شده.

 

      لبان ســــــــــرخ میسر و چشمان آبی

      ز بخت شَکر دارم و به روزگار تابی

      زاهدیم برفت تسلـــــــیمم به بخت شد 

      جامـــم بدست شد و بـه یار من تابعی

                         

    زلیخا که در چرت تفکر اسیر بود، بلال خان بازوی راست وی را گرفته تکان می دهد می گوید می رویم. شببو با گردن کجی، روح باخته، جسم خسته، عقل در شکفت، وجدان هر لحظه به همه لعنت می گفت، در تقدیر نوشته شده می رفت که او تقدیر توسط نیرنگ بازها نوشته شده بود.

چاره نداشت تسلیم شده بود با اشک های چشم که، التفات های رئیس زاده پیش روی چشمانش بود با او حال در منزل نو می رفت.

با ختم مراسم نکاح در موتر سوار شده سوی قصبه می روند. در منزل که می رسند فرزندان همسایه گرد موتر را می گیرند. از هیاهوی بیرون حویلی مادر نبی جان در نزد موتر می آید. چند تن از بزرگها از همسایه ها نیز از سر صدا جمع می شوند هر کس دقت به موتر می کند و به بلال خان مبارک باد می گویند.

فرزند بلال خان در هر چند لحظه به حاضرین می گوید: برای من پدرم خرید ـ برای من پدرم خرید...                 

همه دو باره به نبی جان موتر را مبارک باد می گویند کس زلیخا را نمی بیند.

چشمان همه که سوی موتر بود، دقتها را موتر جلب کرده بود زلیخا با آهستگی از موتر پایان شد. او با زیر چادر در گوشه ایستاد شد. در آن وقت کس دقت به او نمی کرد تا که صدباشی دست زنش را گرفته نزد او برد و گفت: تبریک باشد عروس ماست!!!

زن با حیرت در شکفت افتید. همسایه ها خاموش شده طرف زلیخا دیدن کردند زن پرسید: چه وقت عروسی شد کس خبر نیست؟

بلال خان طرف فرزند دید گفت: خو چکنم؟ فرزندت خوش کرد تقاضا کرد که نکاح کنم، طرف اولاد دیده گفت: بچیم تو گپ بزن.

فرزند داخل موتر بود دنیای او موتر شده بود زلیخا در فکرش نبود چیزیکه پدر گفته بود تکرار کرد گفت: بلی مادر عاشق شدم گرفتم خدمت تو را می کند.

مادر با حیرت پرسید: از کجا پیدا کردید چه وقت نکاح کردید؟  

مال کیست؟

دختر کیست؟

پدر مادرش کی ها هستند؟

کدام وقت بوده که در فرهنگ ما چنین کار شده باشد؟

اوف دیوانه می شوم گفته داخل خانه رفت.

زلیخا با اشک چشمان ایستاد بود او بی صدا منتظر تقدیرش بود تقدیریکه با دست انسانها نوشته شده بود نه تقدیر الهی.

 

    همسایه ها بی صدا، گاه به بلال خان می دیدند و گه به زلیخا می دیدند و گاه به نبی جان دیدن می کردند. فرزند غرق دنیا اش بود. زلیخا تنها یک کنیز و خادمه در ذهن او بود چونکه از طرف پدر به این شکل گفته شده بود او غریب زلیخا.

 

    فرهنگ عقب ماندگی در جامعه همچو مثال را تولید کرده می رفت و این فرهنگ در جامعه مروج است. از اینکه اگر در یک جامعه ارزش فرهنگ درک شده نباشد و در غنی ساختن آن مطابق عصر زمان روشنفکران نقش شان را نداشته باشند و بی صاحب شده اسیر هر ذهنیت شده باشد، هر کس از دیدگاه دید جهان بینی اش در بین فرهنگ، خواست هایش را برآورده ساخته می تواند.

هر کس در داخل فرهنگ عقیده دینی اش را خود تفسیر کرده روش خواست خود را برآورده کرده می تواند و بعد از مدت زمان جزء فرهنگ و جز دین در جامعه، قبول ساخته می تواند.

چونکه در او حالت فرهنگ بی صاحب می باشد. از اینکه دین بی مالک می باشد و میدان دست هر کس افتیده تسلیم شده می باشد؛ آنها موفق می شوند.

 

77 ـ مادر

 

در او حالت هر مکاره گر هر عمل عقل اش را قاعده های فرهنگ و دین ساخته، مروج کرده می تواند. زیرا ادراک از ایده های روشنفکری در او جامعه، ضعیف می باشد.

ما نمی توانیم عقیده دینی مردمان را انتقاد کنیم چونکه حق نداریم.

ما نمی توانیم فرهنگ مردمان را بد بگویم از این روکه صلاحیت نداریم امّا می توانیم محوطه یکه دین و فرهنگ شکل می گیرد، او محوطه را انسانی بسازیم تا دین و فرهنگ به انسان خدمت کنند تا رضای خداوند گرفته شود.

از یک طرف به عقیده و فرهنگ هر کس احترام باید کنیم و از جانب دیگر تلاش کنیم بی صدا از مرکز، هسته عقلها را تغییر بدهیم؛ اگر که رسالت روشنفکری را درک کرده باشیم.

در او زمان می توانیم دنیای عقل را به ملت خود تغییر بدهیم؛ زیرا تغییر دادن دنیای عقل آسان هست در صورت یکه در محوطۀ ذهن مردمان، تحول بنیادی را هدف ساخته بتوانیم.

 

    بلال خان حیرت و دقت همسایه ها را دیده گفت: بخیر محفل بزرگ می گیریم دوست و دشمن خبر می شوند. نزد زلیخا آمد گفت بریم داخل.

نبی جان که با همسن هایش غرق در شوق موتر شده بود، بلال خان، زیبای بدبخت شده را داخل برد همسایه ها هرکس به منزل خود رفت.

مدت چند روز گذشت دختران بلال خان خبر عروس را گرفتند  یکی ـ یکی آمده جویا از حوادث شدند. پدر با منطق اش هر کس را قناعت می داد و از مریض بودن زن حرف می زد و از کنیز و خدمتکار بودن زلیخا معلومات می داد. او می گفت: نبی جان می تواند در سال های بعد که بزرگ شد به خواست اش زن خوب بگیرد.

منطق اش قوی بود.

زیرا جامعه به پذیرش منطق او آماده بود.

در حالیکه زنان در هر گوشه از وطن به فجیع ترین حالت، دور از حقوق شان حیات داشتند و لاکن فرهنگ ادراک وجود نداشت حتی زنان اطراف بلال خان بدبخت شدن زلیخا را درک نداشتند.

اگر کلتور همبستگی در ذهن زنان مروج می بود، زنان باید در حال زلیخا عصیان می کردند؛ ولی بلال خان که زلیخا را به دختران اش یک کنیز و خدمتکار معرفی می کرد، او کلتور پذیرش داشت.

منطق وجود نداشت سرنوشت زلیخا فردا دامنگیر دیگران شده می توانست چونکه در ذهن، روشنی وجود نداشت.

 

    بالاخره همه قناعت کردند و قبول کردند زیبا به همه شان یک کنیز و خادمه بودن را!

جروبحثها در نزد چشمان او زیبا صورت می گرفت زیبایکه رئیس زاده اش بیشتر از جانش دوست داشت. مگر دو جوان قربان هوس های خودخواه یی یک خانم شده بود.

زن ـ زن را بدبخت کرده بود.

زلیخای بدبخت شده خاطره های خوش گذشته را در چشمان آبی آورده، بدون صدا شاهد همه رذیلی های خاندان بلال خان بود.

 

    ترتیبها گرفته شد. به اقارب و دوستان و اهل منطقه خبر داده شد. پرگرام های خراباتی با چندین بازی سازمان داده شد. سازندهها و رقاصه ها آماده ساخته شد. یک گاو با دو رس گوسفند ذبح شد. غذاها پخته شد. محفل شروع شده در اوج خود رسید. شقایق با اشک های چشمان آبی با دو خانم منطقه آرایش داده شد و یک دست لباس عروسی پوشانده شد و تنها در یک اطاق تاریک منتظر ساخته شد.

تنها که در اطاق بود، پنجره کوچک اطاق نیمه روشنی را می داد او هنگام به یادش آمد رئیس زاده می گفت: اگر خورشید ناپدید شود، هراس ندارم، چونکه خورشید من، دنیای من را نورانی ساخته است چونکه خداوند تو را بر من خورشید ساخت تحفه داد.

 

      گر آباد نشینان ز تاریکـــــی بترسند

      من هراس ندارم من نور تو را دارم

 

    گیسوها را بوسیده بود و به چشمان زیبای آبی نگار عمیق دیدن کرده بود گفته بود: هر باریکه به چشمان آبی دیدن می کنم نفسم برآمدن باری میشه، آنقدر جذابیت دارد دست پاچه میشم. بدان که با چشمان آبی بسیار زیبا هستی. آرزو دارم همه بخت تو مثل چشمان آبی ات زیبا باشد.

 

78 ـ مادر

 

زلیخا که غرق خاطرات شده بود، چشمانش پر اشک بود ولی در بیرون همه منتظر دیدن عروس بودند.

 

    غیبت چینها نقش شان را ایفا می کردند هر چی به اسم زیبا می گفتند خبرهای دروغ بود از طرف بلال خان صدباشی گفته شده بود و قناعت همه شده بود. گویی گل را نامزدش ترک کرده باشد، بلال خان صدباشی مهربان شده صاحب شده باشد و به مثابه یک خادمه، در منزل در همکاری زنش آورده باشد تا پرستاری زن مریض اش را کند و از این احوال زلیخا راضی بوده باشد.

مطلبی قبول زنان شده بود که بلال خان صدباشی ترتیب داده بود.

دختران بلال خان با غرور می گفتند: نبی جان به خواست اش یک زن خوب می گیرد.

اینها با غرور گپ میزدند مثلیکه بهترین کار را کرده باشند زیرا جامعه با او ذهنیت حرکت داشت.

دختران بلال خان یک زن پاک را بدبخت ساخته بودند و با فخر با غرور او بازی داشتند در حالیکه دو طرف زن بود.

اینها از مهربان و با عاطفه بودن پدر با غرور صحبت می کردند و از ارزش مادر گپ می زدند در حالیکه زلیخا نیز زن و مادر بود.

یعنی از منطق شان، زیر پای مادران، جنت اولادها بودن را می گفتند.

اما فرهنگ ضعیف بود.

درک وجود نداشت.

اگر ادراک دانستن را می داشتند، زلیخا هم یک زن بود. او یک مادر می شد. اگر که جنت زیر پای مادران باشد، اگر هر کس تنها به مادر خود ارزش قایل باشد و ذره در حق دیگر مادران حقوق قایل نباشد، آیا در روح گفتاریکه جنت زیر پای مادران هست ضد نمی شود؟

در یک جامعه لازم هست فرهنگ رشد داده شود و با ارزش های عصر ملبس ساخته شود و از دین جدا ساخته شده اعمار شود.

دین باید بین فرهنگ اعلی تفسیر شده، در جامعه پیشکش شود از این روکه دین مقدس است. چونکه احکام خداوندی است و فرمان های الهی که محوطه دین را تشکیل می دهد، ثابت می باشد.

چونکه دین بین خالق و بنده یک پدیده پاک و مقدس است. آن چه در صورت لازم دید تغییر میابد، قاعده های انسانی هست به اسم دین فروش می شود.

اگر با دقت مسائل را مطالعه کنیم، قاعده های بشری دایما تغییر پذیر بوده می تواند پس فرهنگ باید همیشه در رشد و تکامل قرار داشته باشد. از این سبب که فرهنگ عمل کردهای انسان هاست و از کردهها و عقیدهها و روشها سر چشمه می گیرد.

پس در محوطه یکه فرهنگ شکل می گیرد، محوطه را باید انسانی ساخت. در بین او محوطه فرهنگ را رشد و تکامل داد تا کردهها و عقیدهها مطابق فرهنگ انسانی ایجاد ساخته شوند. تا او تاثیرات مثبت را بالای جامعه بگذارد و جامعه سوی انسانی شدن برود تا صفت های یزدان بزرگ اساس گرفته شده، خصوصیات رحمانی انسان، تقویت شود تا شیطان انسانها ضعیف و ناتوان گردد تا خرسندی به ابلیس میسر نگردد و تا راه خوشبختی در این دنیا برآورده شود که سر آغاز دنیای آخرت است.

  

 دروغ ناروایـــی ست کذب نارسایـــی

 کسی که محتاطش است اسیر فرسایی

                                             

    در اوج محفل بودند زیبا را بیرون کشیدند. در او اثنا همه در اطراف گل حلقه زدند. همه که حلقه زدند هر کس تلاش کرد تا سیمای گل شببو را دیدن کند. نور زیبای لاله، همچو گل شقایق همه را فریفته کرد مگر هر کس با تعجب سوی او دیدن کرد. بعضی ها گفتند: چه زیبا دختر بوده هست مثل مهتاب سیما دارد قد رسا خوشگل دارد ولی بخت بدبخت دارد که خداوند به این شکل کرده است. یعنی تقدیرات ازلی خراب بوده هست که نامزدش رها نموده است. آری باز هم در عمل های بد انسانها، پروردگار بزرگ مقصر کشیده شد. چونکه همه شان، در آدرس، فقط آفریدگار را نشان دادند و نوشته شده از اول با خواست خدا گفتند. زیرا فرهنگ درک مسائل ضعیف بود. سبب اینکه روح روشنفکری مرده بود فقط ذهن شیطانی بود حاکم در جامعه بود. او فرهنگ قبول وجدانها بود از این روکه در یک جامعه اگر درست های جامعه امکان مقایسه نداشته باشند و اسناد استاندارد بلند به رشد فرهنگ وجود نداشته باشد، هر درست هر کس در او جامعه کامل بوده می تواند و با عقیده دینی و فرهنگی جامعه پذیرش یافته می تواند.

 

79 ـ مادر

 

در او جامعه هر کس با درست خود معقول ترین عقیده دینی و فرهنگی را پیدا کرده می تواند امّا یک فریب می باشد و فقط مصیبت می باشد؛ چونکه استاندارد مقایسه وجود ندارد.

بی مقایسه هرگز هر درست کامل بوده نمی تواند پس ارزیابی و مطالعه و تحلیل لازم است.

 

    گل را که بین زنان آوردند، یک تابانی از نور زیبا از قله بلند اشراق تابیدن داشت. محوطه محفل او صحنه را همچو گل های بهاری، زیبا و قشنگ ساخته بود.

او مثل یک حور زیبا بود. او مثلیکه از جنت پایان شده باشد با قد بلند و با موهای خرمایی یک آفت زیبایی بود. مگر با چشمان سرخ خیس یک نازنین بود که حیات پیشرو را در جهنم میدید. ولی ذکا و استعداد او، جهنم یکه دیگران ساخته بود به یک بهشت عبرت تبدیل می کرد.

او همه حاضرین را با همه مردم منطقه رهبری می کرد و با خدمات اش لقب مادر منطقه را به خود می گرفت؛ او لحظه نه خود از او تقدیر خبر بود و نه دیگران!

 

    در همان لحظۀ اول محفل عروسی به او دهها صفت دادند یکی گفت: بلکه بد اخلاق بود نامزدش رها کرد دیگری گفت: اگر زن زیبا باشد شیطان عقلش را می رباید تا شیطان شده مردها را از راه بکشد کِی می داند بلکه یک شیطان است!!!

بلی زنان به عقب یک زن چنین گفتند. بار دیگر با خداوند، شیطان مقصر کشیده شد. در حالیکه شیطان، اخلاق ابلیس می باشد ابلیس مستقیم نقش بالای انسان ندارد تا که انسان شیطان اش را ساخته، اخلاق شیطانی ابلیس را خود تمثیل نکند. 

در بدبختی زلیخا در اصل شیطان یک زن خود پسند و مکاره فعال بود که یک زن زیر خاک شد و یک زن دیگر بدبخت شد.

مگر درک زنان و استعداد زنان از ادراک این حقیقت، اسیر و تسلیم عقب ماندگی جامعه بود که عقب یک زن پاک، توطئه می کردند.

 

    زنان که بین شان سناریوها می ساختند، رئیس زاده بی خبر از خیانت و رذیلی مادر و دایی اش، با همه آرزو منتظر نگارش بود. لاکن زنان منطقه زلیخا را شیطان تصور داشتند چونکه در چنین جامعه اراده عقل زنان اسیر شده می باشد.

اگر چند مکاره نقش شان را بازی کنند، آنها را در اسارت انداخته می توانند. در همچون جامعه زنان دور از هر نقش مثبت در تکامل، موجودیت شان وجود دارد که ملک در ویرانی قرار می گیرد.

چونکه روشنفکرها نقش بازی ندارند.

تنها سواد داران قدرسا بی خبر از هر چی در جامعه وجود دارند آنها باخواست جامعه و فرهنگ محیط یکی هستند. در حالیکه روشنفکر همچو الله ایجادگر، همچو رسول پیغام رسان ایده های نو باید باشد تا در سفرۀ ملت فکرهای جدید را گذاشته بتواند تا جامعه سوی تکامل با قدم های سالم حرکت کند.

 

    زلیخا که بین زنان بی صدا مگر با خون جگر و قطره های اشک ایستاد بود، سخنان نیشدار را می شنید. به یادش آمد رئیس زاده که در محفل نامزدی زانو زده التفاتها نموده بود، یکی از دوستان رئیس زاده نزدیک شده گفته بود: ولله تو ما را تباه کردی، شب قیامت بالای ما میآید چونکه هیچ کدام ما به اندازه تو قلب همسرهای خود را پیدا کرده نتوانستیم؛ حال چه می شود حال ما؟

ببین همسر هر کس به سوی شوهرش معنی دار دیدن دارد، تو چی کردی رئیس زاده؟

رئیس زاده برخاسته بود از چشمان محبوبه اش بوسیده بود گفته بود: همه روش من تاثیرات زیبایی روح زلیخاست.

من چیزی نکردم روح من را دزدیده که جسم هر زمان تسلیم و قربان است. من را دوستانم ببخشند من تا که حیات دارم مقابل نگارم تسلیم هستم.

 

      حسنه روح انسان اصل جــــوهر انسان 

      پرورش لازم دارد او دردوش هرانسان

 

    محفل بیرون منزل بین مردان، با هر نو بازی های خراباتی و ساز و رقصها یک فرهنگ بد جامعه را منعکس ساخته بود.

 

80 ـ مادر

 

موسیقی و هنر رقص، از ثروت های معنوی ملت هاست و باید تشویق شود و باید به مثابه هنر پذیرش داشته باشد.

امّا در اثر خواب بودن قشر روشنفکر و پیشقدم جامعه، دست یک عده مردمان فرومایه اسیر می باشد و در ذهنها به مثابه پدیده بداخلاقی مسما می باشد. در حالیکه در کشورهای باخبر از فرهنگ، جایگاه بلند هنر را تمثیل دارد و با افتخار غنی بودن کلتور را نمایان می سازد. مگر در جامعه ما فرهنگ فرومایگی را بیان دارد.

از این خاطر در عقلها مخالف دین نمایان شده، حکم دین را در حرام بودن بالای او روش بکار می برند. از این روکه از مسیر حقیقی با فرهنگ رسوا بیرون ساخته شده است.

باید فرهنگ سازی در اولویت قرار داشته باشد چونکه بدون فرهنگ عالی، جامعه تکامل کرده نمی تواند.

شالوده ترقی هر جامعه فرهنگ است؛ زیرا آینه بر نمایان ساختن سویه دانش و تفکر متفکرین هر جامعه، فقط فرهنگ است.

 

 ثروت هر جـــــــــــامعه گنج معنوی او

 اگرکه ضعیف باشد مصیبت درسوی او 

 نقش عارفـــــی او اگر که دست شیطان 

 ویرانـی در بخت او بدبختی در روی او

                                                       

    محفل خاتمه پیدا کرده بود زلیخا در ذهنها قبول شده بود نبی جان در دنیای خود غرق بود. او تصور داشت زلیخا تنها یک خدمتکار پدر و مادر است. بدین خاطر دور از بستر او، شب های نبی جان بود.

 

    حوادثکه از سر زلیخا صورت می گرفت خانم رئیس موفق به پلان هایش شده بود و لاکن هنوز از مرگ شوهر خبر نداشت به زودی خبر می شد.                                    

خانم رئیس که از فوت شوهر خبر می شود، ترتیب هایش را می گیرد تا سوی پاکستان در راه برآید. او ثروت رئیس را در خارج حواله می کند تا در پاکستان نظم بازارگانی را از سر بگیرد.

مثل خانم رئیس، هزاران ثروتدار امکانات مادی شان را از ظلم مارکسیستها بیرون وطن کشیدند. او عمل یک ضرر و یک مصیبت به خلق افغانستان شد. چونکه وطن فقیر فقیرتر شد.

لیکن مارکسیستها از این ضررها خبر نبودند چونکه استعداد نداشتند تا نقطه های باریک اقتصاد را درک کنند.

خانم رئیس بعدها در شهر کراچی چندین خانه خریداری می کرد و با برادر، سر از نو زندگی اشرافی اش را در زیر وجدان یکه رذیل ترین فرومایگی را به عروس و مادرش انجام داده بود با غرور و سر بلندی از سر می گرفت مگر رئیس زاده از همه بازی بی خبر می شد، سرنوشت او به این گونه شد.

 

    (مارکسیستها از چه بودن اقتصاد خبر نبودند. آنها تا که توانستند قشر پولدار وطن را زیر فشار گرفتند. در نتیجه قشر پولدار از وطن که فرار می کرد، سرمایه را بیرون کشیدند. از اینکه زیربینای سیستم اقتصادی کشور را شکل میدادند، عاید ملی روزتاروز ضعیف شد و فقر گوشه کنار مملکت را گرفت. از این مصیبت به قدم نخست طبقه فقیر کشور که مارکسیستها زحمتکشان می گفتند و انقلاب را خاطر آنها انجام داده بودند ضربه قایم خوردند و راه گریز از وطن را در پیش گرفتند. اکثریت اینها در پاکستان و ایران از جانب استخباراتها به تنظیم های جنگی جذب شدند و دشمن خلق پرچم شدند.)

 

    رئیس زاده که منتظر نگارش بود، مادر با دایی و خانواده دایی از راه قاچاق به پاکستان رسید. با هنر رذیلی، خواهر و برادر نقش جدید را نزد رئیس زاده بازی کردند و با قطرات اشک چشم، رذیل بودن زلیخا و مادرش را بیان نمودند و از دزد بودن و رذیل بودن هر دو سخن زدند. مگر هر حرف مادر و دایی، رئیس زاده را بیشتر آشفته کرد چونکه می دانست زلیخا او کار را نمی کرد از این روکه می دانست زلیخا با مادرش زن های بد نبودند.

از شنیدن رخداد به شکفت آمده، مثل دیوانه ها فریاد و گریان کرد تا که تصمیم گرفت عقب عشق خود در کابل برود.

مادر و دایی پیشآمدها را پیش بین شده بودند بدین خاطر هر پلان را با ترتیب گرفته بودند.

قبول کردند تا رئیس زاده در کابل برود.

«چونکه می دانستند رئیس زاده تصمیم بگیرد رد کرده نمی توانستند و بدین خاطر به قاچاق برها پول هنگفت وعده داده شده بود تا با سلامتی رئیس زاده را در کابل ببرند و دو باره بیآورند.»

 

81 ـ مادر

 

دایی به رئیس زاده گفت: از اینکه به حرف های ما باور نداری یکجایی می رویم و تا قبولی حقیقت بر نمی گردیم تا که اشتباه های تو رفع شود.

دایی و خواهرزاده قصد رفتن کابل را گرفته در راه روان شدند در کابل که رسیدند دایی فرصت را پیدا نموده دور از نظر رئیس زاده، نزد شوهر خاله رفت و با دستور مادر رئیس زاده مقدار پول در دست شوهر خالۀ زلیخا داد و پلان را بیان کرد تا نقش عالی را بازی کند.

او باید بگوید زلیخا با مادرش یک شب نزدشان آمده بود. آنها مقدار زیاد پول و زیورات داشتند و یک مقدار پول را برای خاله داده فردای همان شب از نزد شان رفتند.

اینکه کجا رفتند آگاهی ندارند تلاش می کنند خاطر رئیس زاده جای رفتن شان را پیدا کنند.

پلان قسمی بود مدتی با این بازی ادامه می داند تا که رئیس زاده بپذیرد که زلیخا و مادرش با پول دزدی شده با زیورات فرار کرده اند.

دایی که پلان را می گفت، خالۀ زلیخا از گوشه پلان را می شنید وقتی همه رذیلی را درک کرد، گریان کرد تصمیم اخیری خود را گرفت.

او حرفی به شوهر نزد و سوالی از وی نکرد زیرا به حرف زدن کلام باقی نمانده بود.

غسل خود را کرد و لباس تازه اش را پوشید و دو راکد نماز خواند و به پروردگار توبه کرد و دعا کرد که گناه هایش را ببخشد.  

از اینکه بدون اولاد بود راحت بود مسئولیت نداشت منتظر شب نشست. شب فرا رسید تایم طعام خوری شد. شوهر از زن تقاضا کرد با هم غذا بخورد رد را شنید و مریض بودن را شنید. دید که زن در خواب رفته هست غذا را خورده کمی رادیو شنیده در بستر دراز کشید و لاکن زن بیدار بود منتظر در خواب رفتن شوهر بود.

وقتی شوهر را در خواب دید از جا برخاست کارد بزرگ را با ریسمان آماده کرده بود گرفت، به آهستگی در عقب شوهر گذشت و با دقت ریسمان را در گردن شوهر حلقه زد و دو پای اش را در کمر شوهر چسباند و با دست چپ ریسمان را کش کرد که شوهر از خواب بیدار شد پرسید: چه می کنی؟

جواب داد: گفته بودم جانت را می گیرم چرا باور نکردی؟

چرا پلان سنجش کرده زلیخا را فروختی؟

با سوالها پی در پی کاردها را در سینه شوهر زد و تا جان دادن امکانی که داشت شوهر را فرم پارچه ساخت.

شوهر که بی جان افتیده بود دست پایش را لرزه گرفت با فریاد بلند گریان کرد لعنت به بخت خود گفت. ریسمان را از گردن شوهر گرفت در داخل خانه به خود یک دار ساخت و صندلی را زیر پای قرار داده حلقه دار را در گردن نمود و با کلمه شهادت صندلی را از زیر پای دور نمود تا در چند دقیقه سفر آخرت کرد.

            

    دایی رئیس زاده از طرف شوهر خالۀ زلیخا مطمئن شده بود به رئیس زاده گفت: قراریکه معلومات گرفتم زلیخا خاله در شور بازار داشته شاید نزد او رفته باشند. اگر میل رئیس زاده باشد آنها را زیر تحقیق می گریم شاید خبر را از زلیخا بگویند.

رئیس زاده آنقدر پریشان و آشفته بود گفت: بریم همین حالا!

دایی ساعت را نشان داده گفت: بعد از ده شب امکان گشت گذر نیست، زیرا قوانین شب گردی از ده شب تا نماز صبح اجازت بیرون رفتن از منزل را نمی دهد.

 

    آری! مارکسیستها بر ضد قوانین سیاست هر عمل را انجام دادند. از این روکه هنوز در شهر دشمن وجود نداشت بناً لازم نبود شب گردی را اجرا نموده ملت را در هراس می انداختند لیکن انداخته بودند.

در فانتزی این مردم دشمن خیالی وجود داشت، باید از دشمن شان انقلاب شان را حفاظت می کردند. به این خاطر در عقل ملت وحشت و دهشت را انداخته بودند چونکه از هر قانون سیاست دانی دور بودند.

از اینکه در سیاست دایما دولتها دشمن خیالی را به وجود می آورند و به ملت های شان عرضه می کنند و در بسیاری زمان جهت حفاظت شان از قهر ملت، از دشمن ایجاد کرده خیالی شان در نفع شان استفاده می نمایند، مارکسیست های ما نیز این هدف را داشتند لاکن در او بخش هم، گل را به آب داده بودند.   

او سیاست نسبت به مارکسیستها به دشمنان شان همکار بود زیرا در دشمن خیالی آنها، روح ملت تسلیم بود بناً اگر او دشمن در سر ملت می آمد ملت به او دشمن همکار بود نه به رژیم مارکسیستها!

چونکه ملت همیشه به زور تسلیم است.

 

82 ـ مادر

 

چه اندازه که وحشت را انداختند از او وحشت دشمن استفاده کرد و او دشمن دست به اقدام که شد، روح ملت را تسلیم شده دید.

روح ملت با او سیاست های خطا به دشمنان مارکسیستها تسلیم بود. در نتیجه، سیاست های خطا، وحشی ترین جنگ داخلی را سبب شد تا امروز ادامه دارد.      

مارکسیستها ادراک نداشتند روح ملت بر کس هایکه قوی باشند تسلیم است؛ این پدیده یک فطرت انسانی است.

 

 مهر کذب گر که به روی کســـــی چسبید

 اعتبار را از نو نمی توان آفـــــــــــــــرید 

 درمحل راست گویان شمع بهتان خاموش

 چونکه گزند و نیشـــــــدار این بلای اسید

    

    مارکسیستها (خلقی ها و پرچمی ها) با تبلیغات شان، دشمن را که اصلا در روزهای اول وجود نداشت به مراتب قوی و بزرگ در عقل ملت نشان دادند و ملت در ذهن به حفاظت جان شان معامله با دشمن مارکسیستها کردند تا که از او خطا، دشمن حقیقی پیدا شد. او دشمن قوی شد و روح ملت را در اسارت گرفت.

از جملۀ خطاهای مارکسیستها بود او عمل که از اثر بی تجربه گی شان در دولتداری شان پیدا شد.

می گویم پرده چشمانت را پاره کن تا حقیقت را دیدن کنی؛ حقیقت را دیدن کن تا مقابل هر توفان حیات، ایستادگی کرده بتوانی.

 

 چشم عقل را بازکن حقیقت را دیدن کن

 از طلسم عقلت خوبـــــی را افزودن کن

 واقعیت زندگــــــی اگر که برت روشن

 با سَـر با غرورت میوه ش را چیدن کن

 

    فردا شد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود رئیس زاده با دایی روانه شوربازار شدند. دایی نقش اش را ایفا کرد از چند کس آدرس پرسید گویی با شوهر خالۀ زلیخا شناخت ندارد.

نزد منزل شوهر خالۀ زلیخا که رسیدند، دیدند تعداد زیاد از پلیس، منطقه را محاصره نموده اند. نزدیکتر شدند پرسشی کردند تا بدانند اگاه شدند که حادثه رخ داده هست خاله شوهر اش را کشته خود را به دار زده است.

رئیس زاده از خبر شدن رخداد، بیشتر پریشان شد و نا امید شده برگشت کرد و مدت چند روز دیوانه وار در تلاش پیدا کردن زلیخا شد لیکن امکان نداشت چونکه کس از جایگاه  جدید زلیخا خبر نداشت. او با بسیار پریشانی غصه و غم مجبور شد در پاکستان برگشت کرد و مدت دراز با غمها در مریضی روانی مبتلا شد و با تداویها تلاش شد تا در مصر برود و تحصیلات عالی را دو باره ادامه بدهد.

 

    رئیس زاده با اصرار دوستان در مصر رفت. او دکترای خود را در شریعت اسلامی از مصر گرفت دو باره در پاکستان برگشت کرد. او یک مدت بعد با اثر یک مریضی مادر را از دست داد. او مجبور شد در راس بازارگانی خودش مدیریت کند و از اینکه از خانواده شناخته شده بود ارتباط دایمی با شخصیت های افغانستان در اروپا و امریکا داشت ولاکن عروسی نکرد همیشه در عشق زلیخا کباب گشت.

می گویم خداوند که بدی را لعنت گفته هست پرواز به جنت با بال های خوبی ممکن است.

 

 آن لطف خدا همـــه از هر دم

 نگاه که به اوکنندهمه یک قدم  

 مسافت همه نزد او یکــــــــی       

 لیکن فاصـله در دست هر آدم

        

    از عروسی زلیخا با نبی جان مدتی گذشته بود زیبا پریشان و با سیما پژمرده به سر می برد. در او مدت نزدیکی با نبی جان نداشت چونکه نبی جان در شوق موتر بود خبر از راز  خانوادگی نداشت. شکم گل بزرگ می شد طفلک حرکتی بود و شقایق ناامید بدبخت شده خود را می دانست.

 

    روز جمعه بود دختران بلال خان صدباشی در مهمانی پدر مادر آمده بودند. شقایق بین شان یک خدمتکار و خادمه بود. نزدیکی چاشت شده بود بلال خان امر کرد که در کاه خانه برود و به گاو ها کاه بدهد. زیبا بی درنگ و بی صدا هر امر را قبول می کرد او در کاه خانه رفت.

 

83 ـ مادر

 

کاه خانه در اخیر گاو خانه یعنی در اخیر حیوان خانه بود. یک دروازه بزرگ با چند پنجره کوچک هواکش داشت و در بین کاه خانه و حیوان خانه دروازه بزرگ دومی موجود بود. زیبا که در کاه خانه داخل شد بلال خان از عقب وی داخل گاوخانه شد و دروازه حیوان خانه را بسته کرد و یک صندلی را عقب دروازه گذاشت و در سر صندلی سطل خالی را گذاشت اگر کس داخل شود با صدای سطل خبر شود.

در کاه خانه داخل شد از دست زلیخا گرفت گفت: می دانم نبی جان در رویت دیدن ندارد، دلم بر تو سوخت که بی مرد نباشی از این بعد تو از من هستی هر چه دلت بخواهد به تو می خرم مگر من را قبول کن.                                                        

زیبا می خواست فریاد بزند دهن او را قایم گرفت گفت: این خطا را نکن. از این روکه تو ضرر می بینی. هر کس هر چی من بگویم قبول می کند و روزگار تو روزگار سگ می شود.

به طفلک معصومت دلت بسوزد بگذار من به تو صاحب شوم تا جوانی تو بی بهره نگردد.

جانانۀ رئیس زاده اشک می ریخت چشمان زیبای آبی اش خیس شده سرخ گردیده بود.

بیچاره بود او غریب؛

مسکین بود او کمبخت؛

دنیا برای وی در اخیر رسیده باشد حیات وی تاریک شده بود با گریان گفت: تو جای پدرم هستی من عروس تو هستم خجالت نمی کشی؟ 

خبر نداشت چه اندازه که دنیای او پاک بود، به همان اندازه جامعه کثیف شده بود؛

ظلم حاکم شده بود؛

انسانیت از بین رفته بود فقط شیطان انسانها تسلط داشت.

وای خدایا!

بلال خان خندید گفت: پول یکه به شوهر خاله ات شمار کردم پول یکه به موتر نبی جان شمار کردم خاطر تو بود تا مال من شوی.

بدان فقط خاطر خوشی من خریداری شدی دیگر هر چه یک حکایه!

هر چه تلاش کنی بی فایده هست تو از من می شوی؛ چونکه از من هستی. با او سخنان کثیف، زلیخای پاک را طرف خود کش کرد. او را بالای کاهها انداخت هر چه زیبا تلاش کرد بی فایده بود نه صدای اش را بلند کشیده می توانست و نه توان و قدرت مدافع داشت.

وای که بالای او معصوم بیچاره رذیل ترین عمل اجرا می شد، او مسکین از هزاران قربان شده یک مثال بود در وطن!

آبروی او گل شببوی مسکین در ملک افغانها نشانه از فرهنگ رذیل بود که قربان می شد. شده بود.  

او با مقاومتها و با ریختن اشکها از چشمان زیبای آبی، اولین تجاوز را از طرف کسی دید در جای پدرش بود.

نه انسانیت داشت و نه مردی و نه شهامت...

تنها یک جانور بود به اسم انسان یک وحشی بود، ولی همرنگ جامعه بود، گفتارش قانون در جامعه بود چونکه در جامعه چهره ظاهر مرد خوب را تمثیل می کرد از این که امکانات داشت.

بلال خان که شیطان خود را آرام ساخت، زیبای مسکین با ریختن اشکها سر کاه پریشان افتیده بود.

گریان داشت او مسکین؛

بیچاره شده بود او کمبخت؛

نه کمک کننده داشت، نه قانون بود که حمایت می کرد.

دنیا برای او ایستاد شده بود جهنم شعله ور شده بود هر طرف با شعله های جهنم تاریکی شده بود.

امید و آرزوی خود را باخته بود او جانانه گل شببو.

بلال خان از جیب مقدار پول را کشید سر سینه گل زد گفت: گریان نکن به خود هر چی بخواهی بخر، از این بعد دستت با پول بازی می کند.                                                 

آری همه بزرگی و اصالت بلال خان را چند پول بی ارزش دست داشته اش بیان می کرد. او پول، نمای چگونگی یک انسان بودنش را صورت می داد. تصور داشت که انسان هست مگر از هر کرامت انسانی دور بود. او یک حیوان در چهره انسان بود.

او که در زندان لقب صدباشی را گرفته بود، یکی از غیرت مردان منطقه شده بود. زیرا، چنین انسانها رل مرد بودن را بازی دارند چونکه جامعه پذیرش دارد. از این روکه فرهنگ پایان جامعه مسبب این گزیده است. زیرا روح روشنفکری در خواب رفته است.

 

84 ـ مادر

 

زلیخا دقیقه ها گریان کرد. سر و صورت با گریان و حال پریشان واژگون شده بود. چشمان زیبای آبی با گریانها سرخ شده بود. هر لحظه صحنه تجاوز نزد چشمانش بود هرگز فراموشش نمی شد.

در او هنگام لحظه های تلخ زندگی اش، در چشمانش رئیس زاده ظاهر شد در زیر درختان میوه دار بودند رئیس زاده سیب سرخ را از درخت گرفته به گل داده بود گفته بود: اگر بین میوه ها سیب شاه میوه است زلیخای من بین حوران بهشت، سلطان شان هست که تحفه خداوند بر من شده است.

اگر که باد قویتر وزیدن کند، دلم در تپش میشه زلیخای من نا راحت نشود گفته.

صد جان رئیس زاده قربان شود که تا حیات دارم تو را از هر خطر محافظت می کنم. تا که جانم در تنم هست شب و روز پرستارت می شوم.

 

      روئیده شقایق زبهشستان بهشت

      شاهی لاله ها گل داستان بهشت

  

    امّا زلیخا تنها بود نه رئیس زاده بود و نه حمایت گر دیگر. تنها با خدای خود بود فقط دست تقدیر سازها یک کنیز، یک خدمتکار، یک بی صاحب یکه بلال خان قصد تجاوز دایمی داشت. به او شکل مسکین بود او بیچاره وای خدایا!

مدتی بعد مجبور می شد از سر کاه ها برخاسته به منزل می رفت. با پریشانی صورت و با لباس و چهره واژگون شده با گریان، داخل خانه شد. دختران بلال خان و خانم بلال خان با نوشیدن چای صحبت داشتند. آنها حال پریشان زیبا را دیده پرسیدند: چیست این حال حیرتدار تو؟

گل جواب نداد چونکه چیزی گفته نمی توانست. از این که غیر ضرر فایده نداشت. می دانست در هر حال نام بد می شد. بی صدا و امّا با گریان خود را در نزد دروازه اطاق انداخت. او پاها را جمع کرد و دستها را مشت نموده بین سینه گرفت با گریان دراز کشید.

بلال خان از حمام بیرون شد در او اطاق یکه همه بودند آمد دید که زلیخا خود را در نزد دروازه انداخته است گریان دارد ساعت خود را در دست بسته کرد گفت: می روم نماز جمعه را بخوانم. می خواست از اطاق بیرون شود زنش پرسید: زلیخا را چه شده است که گریان دارد؟

چرا لباسش کاه پر شده است؟                                  

بلال خان خندید گفت: گاو لگد زده بود سر کاه ها افتیده بود کمکش کردم خوب یاد می گیرد کدام کار مشکل نیست.            

همه که سخنان بلال خان را قبول داشتند یکی از دخترهای بلال خان گفت: چه تو گاو ندیدی؟

با تمسخرها گفت: یاد می گیری هر کار را یاد می گیری.

در او اثنا نبی جان که در دهلیز بود خندید گفت: از یک گاو ترسیده گریان دارد شرم ندارد.

زیبا که دستها را مشت نموده بود و پاها را جمع نموده بود به حال خود گریان داشت بیشتر خود را جمع نموده اشک ریخت؛ از این که یگانه امکان یکه داشت اشک ریختن بود و بس!

بلال خان با نبی جان در مسجد رفتند تا عبادت پروردگار را اجرا کنند.

آری عبادت خداوند را به جا بیاورند.

چونکه مروج جامعه هست هر کار ره باش با خدا باش، مگر خدا هر کار ره ها را دوست دارد؟

می گویم باید بدانیم مسیر سوی خدا از محوطه عقل می گذرد که خوبی ها داشته باشد؛ اول بخوان باز امضا کن.

 

 اخلاق خـــــوب و بد دو ویژۀ انسان 

 درک نقطه بدانی حیات با آب و دان 

 ز بد گریز بکن سـوی خوبی ها برو

 چونکه رۀ خداوند از ره خوب روان

                                             

    بلال خان که با فرزندش در عبادت خانه رفته بود تا رضای خداوند را بگیرد، گل با پریشانی خود را غصه و غمدار ساخته بود. او بی کس و بی صاحب انداخته بود چونکه کس در حیات نداشت تنها او بود و فقط خدا بود.

یگانه مددگرش تنها عقلش می شد که یزدان بزرگ برایش سوغات داده بود. او ـ او معجزه را کشف می کرد، شناخت می کرد و استفاده می کرد.

 

85 ـ مادر

 

یکی از دخترهای بلال خان با لگد در پای گل زد گفت: کنار برو راه را بند انداختی. شقایق کمی طرف دیوار لول خورد دو باره وضعیت اولی را گرفت تا که شام شد و غذای شب سر سفره آورده شد. همه در سر سفره جمع شدند مگر زیبای مسکین با گریان افتیده بود و با تفکرها غرق پریشان بود.

نبی جان با قهر از سر سفره بلند شد و چند دشنام داد می خواست با لگد در سرش بزند بلال خان فریاد زد گفت: کار نداشته باش ببینیم چند شب روز با این حال گریان می کند؟

در یک قاب آهنی مقدار غذا را گرفت و با یک گیلاس آب و مقدار نان خشک نزد زلیخا آورده مثلیکه به سگ بدهد پیش رویش گذاشت و گفت آدم شو غذا بخور.              

بعد از طعام شب همه اعضای فامیل در اطاق دیگر رفتند. زیبای مسکین در او اطاق سالن تنها و پریشان با گریان دراز افتیده بود. حتی چراغ روغنی را به او روا ندیدند به تاریکی تا فردا با گریان دراز افتیده شد.

همه که از سالن به اطاق دیگر رفتند به چشمان سرخ شده آبی زلیخا، رئیس زاده نمایان شد. به یادش آمد در اطاق خواب بودند بعد طعام شب بود برق رفته بود و اطاق تاریک شده بود.

محبوب محبوبه را در بغل گرفته بود گفته بود: بدان ای مهتاب من! تاریکی با نور زیبایی تو به روشنی تبدیل می شود.

نگارم قول بدهد بعد از مرگ هم در مزارم نورش باشد. اگر جنت هم بروم به نور دلربایم محتاج هستم. او جنت که نور یارم نباشد دوزخم می گردد.

 

      ز برق چشمان تو تاریکـی شکست

      نورانی من ساخت سیه هی شکست

      چو روشنی آفتاب او نور زیبای تو 

      از نور زیبای تو تیرگــــی شکست

 

    تا سحر با پریشانی گریان داشت. هر لحظه خاطرات گذشته در چشمانش ظاهر بود به یادش آمد در سالن بودند از محفل نامزدی آمده بودند رئیس در چشمانش نمایان شد، با نشه و مستی سعادت فرزند، غرق خوشی بود. گاه شوخی های ظریف می کرد گه نصحیت های پند دهنده می نمود به یک سوال زلیخا گفته بود: دخترم دایم جسارت داشته باش. هر زمان تلاش کن تقدیر را خود نوشته کنی. هیچگاه تسلیم نوشته تقدیر دیگران مباش. هر زمان بدان که خداوند با توست. هر وقت در قلبت بودن خدا را حس کن. روح ات را تسلیم خدا کن. هر زمان که روح ات با پروردگار باشد تو تنها نیستی بزرگترین سلطان دنیا با همه قدرتش با توست.

زمانیکه روح ات را با سلطان بزرگ آشنا ساختی، روح ات تو را محافظت می کند و جسمت را هدایت میدهد، او زمان بر بزرگترین معجزه تکیه کن که خداوند نصیب ساخته هست، او عقل است.

یعنی به عقل ات تکیه کن و با روح ات عقل ات را پرورش بده تا یاور تو که یزدان بزرگ هست با روح ات همکار عقل تو شود تا تقدیر ات با عقل ات نوشته شود.

در او مسیر راستی را سلاح بساز. صداقت را اخلاق بساز. جسارت را متانت بساز تا از سه حیوان درنده که روح انسان را در قبضه می گیرند، رهایی پیدا کنی.

این سه حیوان را تو رهبری کن.

بدان این سه حیوان: حسد، کبر و حرص می باشند.

هر زمان که در هر استقامت روان می شوی، پرگرام و سیستم را در ذهن ات بساز و استراتیژی داشته باش.

بدان اعمار عقل مشکلتر از هر عمار دنیاست.

هر زمان که عقل ات را با دنیای نو با پرگرام غنی می سازی جسمت اسیر تو می گردد. آن وقت تو به جسمت هدایت می دهی و در بلندی های سعادت زینه به زینه بلند می شوی.

آگاه باش، در هر زینه که بلند می شوی، او زینه را فراموش مکن بلکه روزی لازم باشد دو باره پایان بیایی؛ هیچگاه زینه اول را از یاد مبر.    

                                     

    زلیخا با اندرز رئیس دو باره زنده شد. او از جا برخاست لحظه ها پشت را در دیوار تکیه داد و ایستاد شد. او در تفکر و در اندیشه غرق شد به خود گفت: من تسلیم نمی شوم.

من دنیای نو می سازم.

من رهبری را بدست می گیرم.

 

86 ـ مادر

 

زمانیکه چنین گفت آسمان با صدای بلند نعره اش را کشید و باران تیز باریدن کرد.

آسمان که با تکرارها با برق زدنها می بارید مثلیکه پیام می داد می گفت: ای خلق آگاه شوید در سرزمین زلیخا هر چه سر از این لحظه دیگرگون می شود و یک تاریخ جدید نوشته می شود.

زلیخا با اراده قوی و تصمیم قطعی در حمام خانه رفت. او مدتی در حمام به صورت کامل خود را شستشو و پاک کرد و سیما را تازه کرد.

وقتی او از حمام بیرون شد، خورشید لبک گفته بود و روشنی منطقه را گرفته بود. در اطاق اش رفت، موها را شانه زد، لباس تازه و پاک و لکس اش را پوشید و سر صورت را آرایش داد.

او لبها را لب سرین زد. چشم ها را رنگ چشم زد. به ناخن ها رنگ ناخن زد با رنگ لباس که رنگ سرخ و گل های ظریف سپید داشت، آرایش اش را به او مساعد ساخت و چادر سپید ظریف را در سر گذاشت و با پاپوش زیبا از اطاق بیرون شد که یک حور زیبا شده بود.

زلیخا ـ زلیخای دیگر شده بود.

از اطاق که بیرون شد بازی او شروع شد؛ بلال خان را در صحن حویلی دید. او به بلال خان معنی دار دیدن کرد یعنی در دل گفت: بازی آغاز گردید یا باخت یا برد.

با او حس با قدم های استوار نزدش رفت، سر را بلند گرفت به چشمان او دید خود را نزدیک کرد، در گوشش گفت: اگر این زیبایی را کار داری بخواهی جسمم را تسلیم بگیری مرد شو از حق من بین خانواده دفاع کن، در غیر آن در خواب می بینی.

بلال خان در شوک بود وجودش را شکفت حیرتها گرفته بود بی زبان طرف زیبا دیدن داشت.

او تصور نداشت به این اندازه زیبا بوده باشد چونکه در حال پریشانی ها دیده بود، مگر یک مهتاب از زلیخای پریشان به میان آمده بود گویی شب چهارده مهتاب را سوغات داده باشد.

زلیخا یک گل نارین زیبای مهتابی شده بود که هر نفس دار را بی نفس می کرد. غرق می ساخت و تسلیم می گرفت و یک صنم شده بت پرست می ساخت.

صدباشی با روح و وجدان و عقل، خویشتن را به زیبایی زلیخا می بخشید که پلان زیبا بود.

سر را به علامت قبولی که تکان می داد با حیرت که دیدن داشت بی خبر بود شیطان زیبایی، پلان و پرگرام داشت تا انتقام بگیرد.

گل به سیمای تعجب شده بلال خان دیده تبسم کرد با یک ناز دل وی را آب ساخته، در اطاقی رفت که دختران بلال خان خواب بودند. دروازه را با مشت زد گفت: بیدار شوید خانه را بوی گرفته است. هر کس بیدار می شد چشمانش با دیدن زلیخا خیره می گردید. همه بیدار شدند. از صدای زیبا، زن بلال خان از اطاق خواب خود آمد و با حیرت دیدن کرد بی صدا در تعجب این مسئله شد فقط دیدن داشت حرف نمی زد. یکی از دختران صدباشی گفت: تو کیستی امر می کنی؟ زیبا با صدای بلند گفت: گفتم بیدار شوید بوی تان اطاق را گرفته است. هوا روشن شده هست دست روی تان را بشوید به خانه های تان بروید از این بعد هر کس بداند در این خانه حکم من فرمان دارد؛ چون که من عروس خانه هستم. همه که به حیرت می دیدند بلال خان در بین حویلی بی صدا شاهد این تئاتر بود؛ با حیرت و تعجبها بی حرف شده بود. نبی جان از خواب برخاسته با چشمان نیمه خواب نزد شقایق آمد از پا تا سر زیبا را دیدن کرد گفت: تو را چی شده؟ تو که یک مزدور هستی وقتی چنین گفت زلیخا فریاد زد گفت: چپ شو بی غیرت اگر مزدور هم باشم به نام تو زنت هستم. وقتی گل چنین گفت بلال خان نزدیکتر شد به فرزند گفت: راست میگه از این بعد بدون مشورت عروس کس کار کرده نمی تواند به دخترهایش گفت: ینگه تان راست می گوید به خانه های تان بروید جنجال پیدا نکنید. دخترها که به منزل های شان رفتند بعد از چاشت بود طعام چاشت را خورده، زیبا سوی بلال خان دید گفت: سر زمینها می رویم باغ ها را دیدن می کنیم. نبی جان با تعجب پرسید: چی تو را سر زمینها ببریم؟ جواب که شنید: نی که کر هستی؟ گفتم سر زمینها می رویم در این چه تعجب داری؟ مادرت هم با ما می آید حیرت نکن به بهتر شدن حاصلات فکر داده می توانم. سوی صدباشی دید تبسم کرد با یک ناز و نرمی گفت: اگر هر گل با محبت باغبان پرورش شود باغبان پیر نمی شود چونکه گل، زیبایی می بخشد زمین هم چنین هست انسان هم چنین است، از این بعد شما هر چیز من هستید خوب پدر جان! بلال خان را تعجبها و حیرتها گرفته بود و شگفت زده شده بود از این روکه بر اولین بار یک زیبایی، روح و وجدان وی را به این اندازه تسلیم گرفته بود.

 

87 ـ مادر

 

شیطان ساخته اش که طول عمر پرورش داده بود حاکمیت پیدا می کرد و بر تسلط شدن در این زیبایی، وی را اسیر می گرفت تا در هر امر این آفت تسلیم شود و قبول کند چونکه چاره نداشت قبول می کرد.

چونکه قلب و روح و وجدان را زیبایی زلیخا اسیر گرفته بود و شیطان وی را تحریک ساخته بود تا هوس از لذت بهشت کند.

گل نارین سر از آن روز بلال خان صدباشی را با انگشت اش بازی می داد، اسیر گرفته غرق شیطانی خود می کرد. از این خاطر که شیطان های جامعه به شیطان شدن مجبور کرده بودند دیگر چاره نداشت او زیبا زلیخای مسکین.

او یک شیطان زمان می شد از دست شیطانها.

پلان و پرگرام زیبا نخست در ذهن شکل گرفته بود تا دنیای نو اش را ساخته بتواند و بر این راه از امکانات زیبایی وجود، استفاده می کرد، با زیرکی عقل!

بلال خان با سر اشارت قبولی را کرد سوار موتر نبی جان شده در سر زمینها رفتند. در سر زمینها که رسیدند دهقانان را جمع شده یافتند با همدیگر صحبت می کردند بلال خان قهر شد پرسید: چرا نشستید؟

دهقانان فرمان اصلاحات ارضی نور محمد تره کی را گفتند.

یک تعجب دیگر و یک سرپریز دولت و یک خطای بزرگ دیگر دوره اقتدار مارکسیستها!

آری یک کمدی دیگر از مارکسیستها، مثلیکه شوخی بوده باشد حقیقت نداشته باشد. مثلیکه به پند دادن انسانها نویسنده صحنه های آن را نوشته باشد و کمدینها نقش بازی کرده باشند. فقط یک عبرت بود مگر کمدی تراژدی یک حقیقت افغانستان بود. او حقیقت برای جنگ داخلی یک قوت بود.

(نورمحمد تره کی دومین رئیس جمهور افغانستان بود. او از جناح خلق مارکسیستها رهبر آنها بود.)

زمانیکه مارکسیستها سر اقدار آمدند، بررسی و تحلیل زندگی ملت را و باریکی او زندگی را و خصوصیات ملت را درک نداشتند؛ با او بی خبری عمل داشتند.

اینها گرچه از بین ملت آمده بودند لیکن مثلیکه از دنیای دیگر بوده باشند کارهای را انجام دادند در طبیعت این ملت سازش نداشت.

مثلیکه از فضا در سر زمین افغانستان دیدن داشته باشند بی خبر و نادان در درک مسائل بودند. رفتار آنها یک کمدی تراژدی بود.

از روزهای اول پیروزی شان شعارهای تعجب آور دادند؛ یکی از او شعارها، می گفتند: مرگ بر فئودالیسم.

به عقیده مارکسیستها بلال خانها فئودال بودند در حالیکه فئودال های مارکسیستها از درآمد زمین شان تنها معیشت زندگی را گرفته می توانستند، آن هم به سویه زندگی ابتدایی بود نه کدام اشرافی.

 

    فرمان نور محمد تره کی رئیس جمهور مارکسیستها زمین های زمیندارها را بدون پرگرام و بدون در نظر داشت بررسی علمی با جبر و ستم به گونه رایگان به دهقانان توزیع می کرد.

در حالیکه در اکثریت زمین آب وجود نداشت و دهها مشکل دیگر دامنگیر زمیندارها بود. شیوه استفاده آنها از زمین با تکنیک های قدیمی بود. با فرمان نور محمد تره کی سیستم ابتدایی حاصلات زمین هم از بین رفت. از اینکه افغانستان کشور نیمه زراعتی بود سطح زندگی در قصبه ها دراماتیک پایان آمد. این مشکل اقتصادی نفاق ایجاد کرد و جنگ داخلی را قوت داد.

 

    با این سیاست با دهها مشکل اقتصادی، دشمنی در بین زمیندار و دهقان به وجود آمد. با این سیاست انارشی و دشمنی و آدم کشی در هر نقطه از کشور شروع شد. چه اندازه قانونیت از بین رفت، حکومت، ادارات منطقه ها را از دست داد. در نتیجه، فقر و تنگ دستی دامنگیر خلق شد.

دزدیها شروع شد.

هر دزدی و هر خیانت و هر ظلم به اسم جهاد مسما شد.

یعنی کلمه جهاد مود و پسند زمان شد. یک قشر ظالم خونخور دیگر از مارکسیستها پیدا شد. اینها همان زحمتکشان مارکسیستها بودند. دهقان های زیاد و از مختلف گروه های مردم از شرط های سخت وطن مجبور شدند مقابل دولت جنگ را شروع کنند. اینها در گروه های ظالم خونخور تبدیل شوند؛ در علیۀ سیاست خلق پرچم از نام مجاهدین! اگر انسان در هر محیط یکه به سر ببرد، شانس بررسی و تحلیل و مقایسه رفتار خود را نداشته باشد و شرط های زندگی برای او تنگ و مشکل شده باشد و سیاست در راه حل مشکلات او عاجز مانده باشد و سیاست در راه خطا استفاده شده باشد، طرز زندگی و محوطه محیط اش را او انسان عالی و مکمل تصور کرده رفتار می کند.

 

88 ـ مادر

 

 او انسان با او ذهنیت هر نو تخریبات را می کند. در نزد او، او تخریبکاری کار شایسته نمایان می شود چونکه استاندارد بالای او فقط دنیای عقل خود او است.

در افغانستان این شکل شد. این شکل از نام مجاهدین گروه های آدم کش را در پهلوی خلق پرچم آدم کش، نصیب افغانستان کرد.

کس هایکه در کوهها بالا شده مقابل دولت جبهه گرفتند، ظالم تر از مارکسیستها شدند و امّا هر دو طرف خود شان را عادل و حق به جانب دیدند و با او ذهنیت انسانها را کشته تخریبات کردند.

به عقیدۀ آنها هر عمل آنها درست، قبول شده تمدن و قبول شده اخلاق و دین بود؛ چونکه شرط های وطن بالای آنها به او گونه دستور می داد؛ در حقیقت نه فرمان دین وجود داشت و نه فرمان تمدن!

این منطق بود هر گروه خود را مظلوم تصور کرده حق به جانب دید.

شرط های سخت وطن بالای هر کس ظلم کرد. با او شرط ها کسی شانس دیگر نداشت.

بررسی و تفکیک وجود نداشت.    

هر کس امکان پیدا کرد قانون خود را ساخت. قانون های فردی و گروهی دامن جنگ را توسعه داد. با او شرط ها جنگ در افغانستان در یک منبع درآمد تبدیل شد. این درآمد سبب تحولات جنگی شد. بلاخره وطن ویران شد.

 

    فرمان نور محمد تره کی با شیوه کمدی در بعضی مناطق وطن اجرا شد و لاکن در هر منطقه که فرمان دولت در اجرا قرار گرفت، منطقه در سوی انارشی و بی قانونی رفت.

او سیاست تا در منطقه بلال خان شان رسید، اهمیت او زیر تاثیر جنگ های داخلی ضعیف شد. او سیاست در حقیقت تیشه زدن در پای اقتدار خلق پرچم بود.

اینجا یک نقطه باریک را باید یادآور شوم، نورمحمدتره کی اولین رئیس جمهور مارکسیستهای خلقی بود. او با سرنگونی رئیس جمهور محمد داوود رئیس جمهور شد. او و رفقای او عملکرهای سیاست را با منطق فلسفه مارکس تطبیق دادند. روی این حقیقت فرمان او در ارتباط زمین از منطق فلسفه مارکس منشا گرفت.

او فلسفه، قانون را به محیط خود می ساخت، بمانند قالب، انسانها را با جور در داخل او قانون می انداخت. انسانها با او قانون بمانندیکه از قالب بیرون شوند، تنظیم می شدند.

این یک خیال خام بود و در طبیعت زندگی ناسازگار بود.

آنها تصور داشتند اگر قانون ساخته شود در قالب او قانون زیست انداخته شود سعادت را سبب می شود لیکن در تکوین او قانون خلق نقش نداشت.

فرمان نورمحمدتره کی به این خاطر مارکسیستی بود لیکن منطق او فرمان همراه با منطق فلسفه مارکس در ضد قاعده های ماتریالیسم بود.

چونکه در منطق قاعده های ماتریالیسم، در کائنات چیزی بدون حرکت ثابت مانده نمی تواند. اگر که حرکت وجود دارد او حرکت همیشه قانون خود را تغییر میدهد بناً از کوچکترین ذره تا انسان در یک قالب ثابت، زیست اش را ادامه داده نمی تواند.

در کائنات هر چیز زنجیری به همدیگر ارتباط دارد. این قانون سبب شد در مقابل فرمان نورمحمدتره کی و در مقابل منطق فلسفه مارکس قوانین طبیعت مقاومت کرد و نابود ساخت.

چونکه منطق فلسفه مارکس در ضد منطق ماتریالیسم در چوکات ثابت اندختن عیار بود.

می گویم در هر جامعه سعادت زمانی میسر می گردد عدالت حاکمیت اش را اعلان کرده باشد.

 

 عدالــــت نعمت و مال همت

 اگربجایش باشد متاعی قیمت

 گـر که این پدیده در مثوایش

 مُلـــک آباد و خلـق باحرمت

                

    زلیخا با بلال خان، زن و فرزند بلال خان سر زمینها گشت گذر کرد. او دهقانها را با دقت دیدن کرد و معرفی شد. چونکه در ارتباط اخلاق و استعداد و چگونگی فامیل های دهقانها معلومات دقیق کار داشت. او تالاش داشت بی سر و صدا دهقان ها را بشناسد و از فامیل آنها معلومات داشته باشد.

 

89 ـ مادر

 

او هدف داشت تا ادارات که به کلی در دستش می افتید، از ضعیفی هر کس استفاده کند چونکه خاطر هدف های خود سیاست بازی داشت.

                   

    در باغ انگور رفتند زمین خالی را دید پرسید: این زمین از ماست؟

قبل از این که صدباشی چیزی بگوید باغبان گفت: از شماست مگر بلندی هست آب داده نمی توانیم، خشک است.

گل خندید گفت: در دنیا مشکلی نیست که حل نشود. اگر در عقیدۀ تسلیم شوی و بگویی که امکان ندارد، جسمت اسیر می شود و کار شد نا شد می شود.

آب را با دست هایت و با وجود ات رسانده نمی توانی اول با ذهن ات باید برسانی، او زمان آب خود به خود در بلندی می رود بعد تو استفاده می کنی.                                                 

به سخنان زیبا همه تعجب کردند گفتند: چی می گویی؟

کی ممکن شده می تواند؟

شقایق خندید قدم زده در بلندی زمین رفت گفت: در این جا یک ذخیره می سازیم، از پایانی با مکانیزه پمپ، آب را در ذخیره می رسانیم و از ذخیره زیر هر تاک انگور شلنگ آب می آوریم تا با قطرهها از پیپ آب، همیشه به تاکها آب برسد.

باید ادراک کنیم در حیات چیزی در ذهن قطور کند محقق که شانس عملی را دارد سبب این هست: ذهن تابع به همین کاینات است.

بناً چیزیکه ممکن باشد ذهن بیان کرده میتواند.

این نقطه باریک یک حقیقت هست اگر در عقل بسیاریها فانتزی هم نمایان شود.

بلال خان با تعجب بود گفت: ولله نظرت بد نیست و امّا مصرف دارد پرسید این پلان به مصرف ارزش دارد؟ شببو تبسم کرد با یک ناز جواب داد گفت: محاسبه می کنیم و چنان استراتیژی را عمل می کنیم تا با کمترین مصرف بیشترین حاصلات را بگیریم چونکه علم اقتصاد این منطق است.

او گفت: هر تاک انگور را سر از نو تربیه می کنیم و اگر لازم باشد از یک مهندس فنی مشورت می گیریم و اگر ضرورت شود از کتاب های نوشته شده درس می گیریم.

یعنی عقل را در کار می اندازیم تا تاک و زمین و آب تسلیم ما شوند تا ما ثروت را رهبری کنیم.

این منطق را اقتصاد می گویند. در دلیل های زیبا باغبان حیرت کرد بلال خان در تفکر رفت نبی جان غرق دنیا اش بود حتی از موتر پایان نشد.

در او اثنا خانم بلال خان در گوشه نشسته بود؛ او دنیای خود را داشت. یعنی مبارزه در بین انداخته شده بود فقط دو پهلوان در صحنه بودند زلیخا و بلال خان! بالاخره در روز اول، زیبا گفت: امروز کفایت می کند خانه می رویم. می گویم: در درک حقیقت ادراک با عقل ممکن.

 

    در موتر که سوار شدند نبی جان به پدر گفت: ولله مردم گپ بد نمی زنند؟ شرم نیست که ما گپ یک زن را قبول کرده سر زمینها بیآوریم؟ پدر سوی زیبا دید گل با چشم اشارت کرد بلال خان به فرزند گفت: در غم گپ مردم مباش عروس پلان های خوب دارد.

در خانه که رسیدند زیبا مقابل آینه قدنما ایستاد شد چشمانش سرخ شده بود قهر و غضب فرماندار گشته بود لیکن روی مکاره گری داشت. او با چهره حقیقی به آینه دید در دل گفت: بدان بلال خان کشته می شوی و امّا قبل از مرگ ات زمینها را به اسم من می کنی چونکه تو اسیر شیطانت هستی. تو ساده، فرزندانت را قربان می دهی چونکه تصمیم دارم تباۀ تان کنم به ولله می کنم به ولله می کنم.

 

 خرابۀ ملک به دوش خطاکاران

 اندرز ز آنها ملــــــــــک آبادان 

 دریافــــــــــت تجربه ز اثرشان    

 ملــــک آباد و وطن جنت نشان

                                                    

    روزها گذشت حاکمیت زیبا در فامیل قوت اش را پیدا کرد.  با او امکان بلال خان را سر انگشتها بازی داد با وعدهها از جنت عشق تا فرصت به اجرا پلانها میسر شود.

گل در تفکر و در اندیشه غرق می شد. او در عقل پلانها می سنجید. او در تلاش حاکم شدن مطلق بود و امّا چه قسم زمینها را به نام می کرد؟

 

90 ـ مادر

 

از کدام راه بلال خان و فرزندش را از صحنه دور می کرد؟

به کدام شیوه دختران را بی میراث می ساخت؟

شب روز غرق تفکر بود باید پلانها را هر چه زودتر اجرا کند از این روکه صدباشی با علاقه در اشتیاق آمیزش جنسی با او بود.

این دستچین بلال خان، فشار سخت بود در پیکر زلیخا، بدین اساس تلاش داشت هر چه زودتر به نتیجه برسد مگر چگونه؟

 

    زیبا شقایق شده بود چو خورشید تابانی داشت باموهای خرمایی و با قدرسا برای صدباشی.

او یک کاسه راف بالای صدباشی بود هر لحظه او را دیوانه می ساخت.

بلال خان از دیدن زلیخا بی حال می شد و بی صبور می گردید جان به لرزه شده نفس تنگ می شد چونکه او زیبا در چند متری اش بود چمانه صهبا شده در نزد چشمانش قرار داشت.

او از او آرزو داشت از ساغر شراب ـ شراب را بی پیمانه نوشد تا که از لذت سلاف او خمر لذت بخش، کیف می را گیرد.

با کیف از صبوح مست شده غرق مسکر شود و با جنون نبیذ خمارآلود شده چهره شرابی را به خود گرفته بگوید وای چه زیبا هستی تو یک مینا شراب.

گل خود را پارچ شراب ساخته بود و یک جانانه باده بر صدباشی نموده رخ می زد که بی صدا می گفت: اگر غرق این شرابه شوی بین لذت خمر غوطه ور می شوی و نشه شده مست از سلاف من یک ساغر نوش زمان می شوی.

پس تسلیم شو که من کاسه از صهبا هستم بهترین از بهترینی ها.

 

    یک  روز بعد از چاشت بود نبی جان گفت: شب دعوت دوستان هستم. اسم دوستان را که گرفت، مادر در لرزه شد عاجل گفت: فرزندم از او بلاها دور باش. خطا مکن با آنها نزدیک شوی، آنها مردمان خوب نیستند. زلیخا اسم دوستان نبی جان را که شنید دانست کی بودن دوستان نبی جان را!

با استخبارات خود معلومات از هر کس گرفته بود زیرا بلال خان را استعمال می کرد و از ثروت او در اطراف اش یک ارگانیزه تشکیلات مخفی می ساخت. او تشکیلات در حال شکل گرفتن بود.

خانمهای منطقه که در داخل ارگانیزه قرار داشتند از همدیگر آگاه نبودند و حتی نمی دانستند که دست زلیخا بازیچه هستند چونکه سازماندهی زلیخا قوی بود.

 

    زیبا، نبی جان را اشارت کرد. او را در اطاق خواب داخل کرد در بغل گرفت رویش را به رویش گذاشته گفت: شوهر من باید مرد شود. نباید به هر حرف مادر مثل طفلها اسیر شود.

اگر شوهر من تابع به هر حرف مادر باشد، چگونه مردی دارد؟          

من از نام تو می شرمم تو چرا خجالت نمی کشی؟

تو با این بی جسارتی چه قسم زن دوم را می گیری؟ من که خدمتگار پدر مادریت هستم.   

دوستانت خوب یا بد باشند به تو چی؟

تو مردی ات را نشان بده گپ مادر را نکن تا بین همسنها رذیل رسوا نشو. تو گپ من را می کنی در دعوت میروی و به دوستان و دشمنانت مرد بودنت را نشان می دهی چونکه تو فرزند صدباشی بلال خان هستی.

نبی جان را با گپ های تحریکدار در غیرت آورد. نبی جان به غیرت آمد موتر جیپ اش را گرفته در مهمانی رفت.

در دعوت که رسید سفره را باز شده دید. او با دوستان غذا را خورده با تشویق آنها با آنها با موتر جیپ بیرون از منزل شد و در دشت رفت.

مثلیکه هوای تازه شب را بگیرند یک نمایش بود او تشویق ها!

لیکن نبی جان بی خبر از پلان دوستان در او نمایش استفاده شد. هدف دوستان او، با استفاده از موتر جیپ او پلان یک دزدی را عملی کردن بود.  

نیم شب که رسید تایم دزدی به پلان نزدیک شد. نبی جان را در یک قریه عقب یک باغ بردند و به بهانه این که در باغ کاری دارند از موتر پایان شدند. نبی جان را گفتند منتظر باش.

نبی جان با شوق موترداری داخل موتر در شوق شنیدن موسیقی شده منتظر شد. در او اثنا یکی از گروه های مدافعین انقلاب نزد موتر آمد. او دلیل ایستاد شدن را پرسید و اسم و فرزند کی بودن را پرسید و صاحب موتر را پرسید. نبی جان نام پدر را داده منتظر بودن را گفت.

  

    گروه های مدافعین انقلاب گفتم آری  گروه های مدافعین انقلاب.

 

91 ـ مادر

 

یکی از خطا دیگر از سیاست غلط مارکسیستها این انتخاب بود.

این سیاست آنقدر خطا و اشتباه بود اولین سبب مسلح شدن ملت مقابل دولت مارکسیستها، این انتخاب خطا شد.

نه دشمن وجود داشت و نه کدام ضرورت به مسلح شدن مردم ملکی بود ولی مارکسیستها دشمن خیالی که به وجود آورده بودند مقابل فانتزی غلط شان این کار را کردند.

آنها هر کس که علاقه مسلح شدن را داشت مسلح ساخته به اسم گروه های مدافعین انقلاب در هر نقطۀ وطن وظیفه دار ساختند.

انسانها تا او زمان نه شاهد جنگ بودند و نه سلاح های جنگی را دیده بودند. تنها از دوره سربازی خاطرات شان بود که اسم هر سلاح را گرفته با همدیگر در محفلها صحبت می کردند لیکن در روزهای اول کودتا یعنی به اصطلاح انقلاب شان، هر کس که علاقمند داشتن سلاح می شد در گروه های مدافعین انقلاب جذب می گردید.

در او زمان سلاح داشتن یک شوق شده بود چونکه هنوز جهنم این مصیبت را کس نمی دانست.

کس نمی دانست تا ادراک می بود سلاح را بدست گرفته به سر یک انسان که فایر کند مرمی تنها در جان او انسان اصابت نمی کند، برگشت کرده به جان فایر کننده هم اصابت می کند.

این حقیقت رازی بود کس ادراک اش را در او زمان نداشت.

مارکسیست های احساساتی در شهرها که با سلاح گشت گذر می کردند، یک نو افتخار برای آنها بود این روش رفتار.

این سیاست خطا دو بدبختی را به وجود آورد:

1ـ اقتصاد کشور را ضربه زد. نرخ بیکاری را بلند برد. اقتصاد که ضربه دید، فقر و گرسنگی زیاد شد چونکه تشنج و بی بند باری را این گزیده در عقل ملت داد و ضمانت فردای ملت را از سکونت و آسودگی در ذهن ملت از بین برد.

خود این وضعیت سبب کم رنگ شدن دادوستد شد و اقتصاد ضربه دید.

در پهلوی این روش خطا، یک رفتار ظالمانه خطا دیگر هم  به وجود آمد. او خطا در پیکر امنیت کشور ضربه بزرگ زد. یعنی، مارکسیستها بی شمار انسان بی گناه را گرفتار کرده از نام ضد انقلاب یا زندانی و یا محکم بر مرگ کردند.

در این سیاست گروه های مدافعین انقلاب نقش زیاد داشتند.

هرگز محکمه وجود نداشت.

عدالت، در دو لب هر مارکسیست بود.

آری عدالت در دو لب هر مارکسیست بود.

هر کدام مارکسیست اگر می خواست کس را نام بد ساخته، صفت ضد انقلاب را بر رخ او زده، زندانی و یا بکشد، حریت داشت می توانست.

چونکه سلاح در دست داشت با او سلاح و با او کار، او از قهرمان های گروه مدافعین می شد.

این رفتار رژیم سرمایه را فرار داد.

در فطرت سرمایه جای ساکن و ضمانت شده شرط است. لاکن مارکسیستها هیچگاه تفکر این باریکی را نکردند. آنها با سیاست های عجیب غریب سبب فرار سرمایه شدند.

سبب ضد فعالیت اقتصادی شدند.

2 ـ سیاست گروه مدافعین مارکسیستها روحیه ملت را در مقابل دشمنان آنها ضعیف ساخت و لاکن او دشمن وجود نداشت و امّا از اینکه در ذهنها داده شده بود پیدا می شد که پیدا شد.

با پیدا شدن دشمن، سلاح های گروه های مدافعین انقلاب آنها، در جان ملت و در جان دولت خود مارکسیستها استفاده شد.

با او سیاست دشمنی های جدید به وجود آمد.  

در رژیم مارکسیستها دقت و توجه به مشکلات اقتصادی مردم وجود نداشت لیکن سبب مشکلات، فقر و تنگ دستی بود؛ او مشکلات شرط ها را به انواع فساد میسر داد.

مارکسیستها در دولتداری جاهل بودند و خودپسند بودند می گویم جاهل به خود دیده فریفته هست عاقل عاشق کارهای بزرگ.

 

 بی عدالت نمیشه دنیا آباد شود

 کـوریکه اراده ندارد آزاد شود 

 گر لنگ شــود عدل درعدالت    

 ملــــک نمیشه از او شاد شود

     

    دوستان نبی جان از چندی به این طرف یک منزل را زیر نظر گرفته بودند. در او منزل عروس و داماد زندگی داشتند که نو عروسی کرده بودند. توته از زمین پدر که برای شان داده شده بود، دو اطاق آباد کرده بودند. خانه آنها بین قریه در بین خانه های برادران در وسط قرار داشت.

 

92 ـ مادر

 

طبق پلان دزدها باید دزدی طوری صورت می گرفت برادران داماد خبر نمی شدند. بدین خاطر از سر دیوار باغ از سر خانه ها داخل اطاق خواب عروس و داماد شدند. اول با بالشت داماد را خفه کردند و دهن عروس را با دست قایم گرفتند تا فریاد نکند و بعد از این که داماد را کشتند به عروس تجاوز نمودند و بعد زیورات عروس را گرفتند.

دو دست بند عروس از دست عروس بیرون نمی شد دست عروس را بریدند و عروس را خفه نموده کشتند و دو باره بی سر صدا از سر بامها در موتر نبی جان خود را رساندند.

با هنر سناریو ساخته شان با نبی جان رفتار کردند تا نبی جان از ذره این رخداد وحشتناک خبر نشود.

 

    نبی جان از حادثه آگاه نبود، با تقاضای دوستان در منزل اش رفت زیرا بهانه کرده بودند گفته بودند شب ناوقت شد هر کدام ما خسته شدیم ما در راه پایان میشیم تو در خانه برو استراحت کن. 

دوستان نبی جان از موتر پایان شده بودند و پلان های شان را اجرا کرده بودند. نبی جان در خانه رفت خود را در بستر انداخت تا چاشت فردا خواب کرد.

 

    حادثه دهشت از سر سحر افشا شد. مردم منطقه در منزل قربانها جمع شدند. پلیس و از کمیته حزبی منطقه حزبی ها خبر شده سر حادثه آمدند. به زودی جنایت در همه جا پخش شد و شخص یکه از گروه مدافعین بود گزارش چشم دید خود را داد.

او از موتر جیپ یاد کرد. او موتر از نام بلال خان در نزد دولت قید بود و نبی جان نیز نام بلال خان را داده بود. با گذارش او یک گروه از پلیس و چند حزبی در منزل بلال خان آمدند. دروازه را زلیخا باز کرد خبر از حادثه شد. او خبر برای او یک شانس بود. او شانس پلانها را اجرا می کرد.

فوری پرگرام خود را ترتیب داد گفت: امروز بلال خان در کابل رفت.                          

آری دروغ گفت تا شرط ها را به فرار نبی جان میسر کند؛ چونکه او پلان داشت.

دو باره پرسیدند: بلال خان شب در خانه بود؟

زیبا جواب داد: آری در مهمانی رفته بود ناوقت شب آمد تلاش داشت از سحر با عجله در کابل رفت.

دوباره پرسیدند: در مهمانی با موتر بود؟

زلیخا: البته باموتر جیپ بود.

همه اشتباه بالای بلال خان شد زیرا شهرت سابق بلال خان، دزدی و آدم کشی بود که سالها را در زندان سپری کرده بود.

بلال خان یک روز پیش از حادثه خاطر اجرا کاری در کابل رفته بود زلیخا دور از حقیقت معلومات داد.  

گل همه راز بلال خان را می دانست و در هر باریکی واقف بود. او همه نقطه های باریک را در نظر گرفته نزد خود پلان را طرح کرد. پلان طوری بود باید نخست همه اشتباه را بالای بلال خان بیآورد و بعد نبی جان را به فرار مجبور سازد و مدت یکه بلال خان در حبس انداخته می شود، حاکمیت خود را در سر امکانات و دست داشته های بلال خان، و در بین عقل دهقانها و باغبانها تحکیم بخشد تا از نقطه نظر ذهن همه در رهبری او تسلیم باشند.

شرط ها که در اجرا پلان های بعدی میسر می شد، دو باره این جنایت را در دوش نبی جان اندازد و بلال خان را از حادثه بی گناه کشیده، پلان های بعدی اش را عمل کند.

 

    چند تن از پلیس و یک حزبی وظیفه دار شدند تا در اطراف منزل بلال خان ترصد داشته باشند تا آمد ـ رفت هر کس را ببینند.

زلیخا داخل منزل رفت نبی جان را بیدار کرد و به مادر نبی جان جنایت را گفت.

او گفت: پلیس و حزبی را بازی دادم تا نبی جان فرار کند.

مادر نبی جان مریض بود تکلیف قلبی داشت و فشار خون داشت گریان کرد حالش خرابتر شد.

زیبا دوا داده گفت: کمی خود را استوار بگیر فرصت بده که نبی جان را نجات بدهم. از نبی جان با تفسیر حادثه را پرسید او دانست قربان شده است. کمی تفکر کرد پلان را در عقلش ترتیب داد و با منطق و استدلال، نبی جان را قناعت داد گفت: اگر فرار نکنی این جنایت بدوش تو می شود و تو اعدام می شوی.

سخت در وحشت انداخته گفت: کابل می رویم با پدرت مصلحت نموده تصمیم می گیریم. دو باره چرت تفکر زد چگونه نبی جان را از خانه بیرون کند؟

به مادر نبی جان گفت: تو خود را به مریضی شدید بنداز من از پلیسها کمک طلب می کنم و میگم تا نزد دکتر همکاری کنند.

 

93 ـ مادر

 

نبی جان را در عقب موتر پنهان کرد و بعضی لوازم باغداری را بالایش انداخت تا کس از چی بودن خبر نشود.

بیرون از حویلی شد با فریاد خواهش کرد گفت: زن بلال خان میمیرد مریضی قلبی دارد از حادثه خبر شد فشار بدنش بالا رفته است چه میشه که کمک کنید نزد دکتر ببریم؟

حزبی و یک پلیس داخل خانه شدند حال مادر نبی جان را دیده گفتند: آری نزد دکتر باید برود امّا چگونه می برید؟

زلیخا گفت: موتر هست من موتر رانی را یاد دارم شما کمک کنید من تا نزد دکتر می برم. حزبی و پلیس همکاری کردند داخل موتر آوردند زلیخا خواهش کرد گفت: به زدی نزد دکتر رفته دوا گرفته برگشت می کنیم لطفآ خانه خود فکر کنید چای دم شده هست چاینوشی کنید انشاالله با خبر خوش بر می گردیم.

زیبا نقش خود را طوری بازی کرد حزبی و پلیس روح و اراده شان را به زلیخا تسلیم کردند. گل از منزل بیرون شده مستقیم سوی کابل حرکت کرد. موتررانی شقایق تحفۀ رئیس زاده بود که یاد گرفته بود.

در یادش آمد بعد از چاشت بود. هوا گرم بود. دلدادهها زیر تاک های انگور قدم می زدند موتر دلداده در کنار حویلی زیر آفتاب سوزان ایستاد بود. محبوبه پرسید: نمیشه که سر موتر را پنهان کرد هوا بسیار گرم هست ضرر نرساند؟

محبوب دست نگار را گرفته در موتر نزدیک شد به راستی از تاثیرات هوای گرم، داخل موتر مثل تنور داغ شده بود.

یار نگار را گفت: بشین در سایه می برم. در او اثنا دلربا گفت: بسیار وقت  موتر رئیس بابایم در هوای گرم میماند یاد می داشتم مراقبت می کردم.

او سخن دلربا سبب شده بود یار هر روز مدتی به دلبر موتررانی را یاد می داد تا که دلربا خوب موترران شد.

یک روز گل دروازه موتر را باز کرد گفت: سردارم بنشین من اتومبیل ران تو. محبوب داخل موتر شد هنوز دلربا اتومبیل را حرکت نداده بود یار زلفان نگار را لمس نموده گفت: باز شعرهایم بوی تو را گرفته اند به هر تار زلف تو گره خورده اند یا خواب یا بیدار چی شیرین هست با این حس زندگی کردن؟

اگر لحظه از من دور باشی هوایت که بر سرم می زند از تنهایی سر درد میشم. او لحظه پروانه می گردم پر میزنم تا در آغوش گرمت بیایم تا تارک های زلفان زیبایت را بوئیده در خواب برم، غرق با نشه از لذت مهر تو...

میل من دایما سوی وصال توست. نگریز به فراق که سِحِر ش از دنیای عشاق است.

 

      میل من سوی وصال هست نگریزی به فراق   

      گفتم مـــــــــــن خادم تو ام نساز تو مرا ملاق  

      تو نگو چکنم من باز بکن سفـــــــــرۀ سِر را

      بربا با سِحِر مهرت تو گلـــــــم تو ای گل آق  

      اظهار عشــــــق از زبان احتیاجش هر زمان   

      نشکن تو این دل را نشـــــــــــو تو گلم زراق 

      مـــــــــن که بند زلفایت تار و پودم ز هوایت

      بین این دل را ببین که سِـحِرش دنیای عشاق

 

    هر لحظه که از نزد تو دور باشم، خیالت چه عاشقانه مرا به میهمانی آغوشت دعوت می کند. او لحظه من از من میرم به دنیای تو داخل میشم. دیوانه وار در دنیا یکه عشق بیرق زده است، در او غرق میشم.

دل عاشق شده به چشمان سِحِر انگیزت مبتلاست. هیچ دعایی این طلسم را باطل کرده نمی تواند.

من که در چشمان زیبای سِحِردار آبی تو دیدن می کنم، خیس کرانه لبان تو همچو خیس چمانه شراب، من را به خود می رباید تا لیسیده و بوئیده باشم در این حیات.

 

      کنار لبان توست تر از سرخـــی شراب

      بوسیدن ازلبان هست برمن رسم وآداب

 

    خورشید بتابد یا نتابد ماه باشد یا نباشد شب روز من یکی شده مثلیکه در رویا باشم؛ در اوج آسمان به دنبال تو.

هر جا میروی باز هم یکی هست به دنبال تو.

تویی که در قلب منی و منی که همیشه فدای توام دیگر به دنبال بهترینها نیستم چونکه بهترین این دنیا تو هستی که زندگی بر من رویا شده است.

گفتی مرا دوست داری؟

 

94 ـ مادر

 

لاکن دوست داشتن دو روز هست دیروز گذشت، آخرش امروز است پس امروز را دایمی بساز که فردا نباشد.

همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو هستی.

همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق تو هستی ای لاله شقایق حیاتم!

بین همه شعرهایم تو هستی که با بوی تو حیاتم را از بوستان بازتاب شده دیدن دارم؛ تو گفتی که بده دل را، ثواب دارد.

 

      بوی شقایق مــــن بوستان بازتاب   

      میرباید دلم را میگه که این ثواب

 

    با این خاطرات زیبا سوی کابل حرکت کرد. تا نیم راه اداره موتر دست گل بود بعد نیم راه نبی جان اداره را گرفت و مستقیم در هتل یکه بلال خان بودباش داشت، رفتند.        

بلال خان دیده به حیرت شده دلیل آمدن را پرسید. زلیخا با جزئیات و با ترتیبها جنایت و حادثه را بیان نموده با منطق گفت: یگانه نجات نبی جان فرار کردن از وطن است.   

هر چی مشورت کردند دلیل و منطق های زیبا قویتر گردید بالاخره تصمیم گرفته شد نبی جان تا افشا و دستگیر شدن اکتورهای جنایت باید در ایران فرار کند و امّا با کی؟                  

صدباشی یک جوان را به اسم غلام جان می شناخت. او از تازه جوانان منطقه بود سواد نداشت از پدر مادر یتیم مانده بود.

مسلک او بین قماربازهای منطقه برو ـ بیار بود و او در ارتباط هر کس معلومات خوب داشت. بلال خان نفر روان کرد تا بی سر صدا غلام جان را بیآورد. غلام جان در کابل نزد شان آمد و از حادثه خبردار گردید لیکن به هر تلاش و کوشش بلال خان جواب رد را داد هر چی پول پیشنهاد شد قبول نکرد.                            

صدباشی گفت: من تا جاده نادر پشتون می روم کمی کار دارم غلام جان تفکر کند بعد تصمیم اش را بگوید. بلال خان که از اطاق بیرون شد زلیخا گیلاس چای را به غلام جان داد و با هنر چشم پیامی را به چشمان وی رساند تا دلش را به خود جلب کند.

صحبت از این طرف آن طرف بود در لابلای صحبتها روح و عقل غلام جان را اسیر گیرفت و سوال های زیاد را در ذهن وی پیدا کرد.

زلیخا می دانست جوانان وطن به یک اشاره اسیر شده می توانند. چونکه در کشور های عقب مانده جوانان از هر امکان دور هستند و با فرهنگ ناموس داری در ضد ناموس استفاده شده می توانند.

اگر زلیخا در یک کشور پیشرفته می بود به او اندازه آسانی از سلاحی زیبایی اش هر کس را استعمال کرده نمی توانست. چونکه استاندارد درک عقل انسانها در هر شرایط هر جامعه تفاوت دارد دلیل اینکه داشته های هر جامعه تاثیر آور است.

اگر در یک جامعه پیشرفته زیباترین دختر با تنهایی زندگی کند و یا در جایی سفر کند کس مزاحم نمی شود و کس تجاوز و حتی اذیت با چشم نمی کند از این روکه فرهنگ انسانها بالاست.

چونکه قدر انسان وجود دارد و ارزش ناموس با فرهنگ انسانی ضمانت شده است نه با داشته های عقیده های دینی و یا ایدولوژی.

از این سبب که قبل از با ایمان شدن و عقیده پیدا کردن به خدا و یا در کدام ایدولوژی، انسان شدن شرط است.

ولی در جامعه های عقب مانده همچو جامعه کشور ما، می توانیم گفت ناموس به گونه دیگر تعریف شده است. هر کس هراس دارد تا ناموس اش لکه دار نشود از این خاطر که مشکل و بدبختی در بین ذهنها وجود دارد. چونکه عقلها ویران است زیرا بسیاری به اندازه ناموس شان، در ارزش ناموس دیگران احترام قایل نیستند و این بدبختی سبب شده هست هر کس به گونه تعجب آور ناموس پرور شود.

در حالیکه همه ارزش انسانی هر انسان باید در ضمانت قرار داشته باشد باید این پدیده با عقل مردمان جامعه پذیرفته شده باشد. ولی گزیده خراب جامعه هر لحظه می تواند از بین عقلها بیرون خطور نموده اذیت به اطراف برساند.

چونکه فرهنگ جامعه ضعیف می باشد.

زیرا رسالت روشنفکری ناپدید می باشد.

از تاثیرات عقب ماندگی و از برکت ضعیف بودن قشر روشن جامعه، به اسم ناموس داری بیشترین رذالت در وطن وجود دارد.

مثال: حتی در پایتخت کشور کدام خانم با راحتی گشت گذر کرده نمی تواند چونکه از جانب خود ناموس دارها به گونه های مختلف اذیت چشم می گردد.

پس اگر فرهنگ در این ارتباط تربیت نشود، میشه که با لاف ایمانداری و مومن بودن از این مصیبت نجات پیدا کنیم؟

می گویم درک خطا موجود نباشد اصلاح ممکن نیست.

 

95 ـ مادر

 

 الهام زمغزخیزد سوی زبان

 گلستان میگردد دنیا و زمان

 بی مغز زبان دست قـلـــــب   

 ویران میگردد بانرخ ارزان

    

    زلیخا که با جلوه های ظریف غلام جان را به خود بسته بود، مادر نبی جان گفت: در دست شوی می روم.

زلیخا که منتظر بهانه بود به نبی جان گفت: مادرت را به دست شوی ببر.

مادر و نبی جان از اطاق که بیرون می شوند، زلیخا دست غلام جان را گرفته بلند می کند و با آهستگی روی اش را به روی غلام جان گذاشته بوسیده می گوید: ای مرد من! قبول کن یک مدت بعد نزد تو میآیم. می دانی که نبی جان هنوز بچه هست به تو ضرورت پیدا می کنم. چنین می گوید در بغل غلام جان خود را انداخته به چشمان وی نور چشمان زیبای خود را می زند و دو باره جدا شده میگه سر و راز بین هر دو ما باشد.

با چند جلوه و چند سخن فریب و با یک بوسه بر دایم غلام جان را اسیر و فدائی و غلام خود می سازد. سر از او لحظه هنر و پول و رهبری از زلیخا و امّا فداکاری و غلام بودن از غلام جان می شود.

بلال خان که از جاده نادر پشتون برگشت کرد غلام جان را آماده رفتن دید خوش شد ترتیبها را گرفته با مقدار پول در شهر هرات روان کرد تا از شهر هرات قاچاق به کشور ایران بروند.

گل فرصت دیگر پیدا کرده بود به غلام جان گفته بود: مرد باش راز را نگه کن. هر زمان با من ارتباط داشته باش ولی هیچگاه راز را افشا نکن. اگر مشکل پول پیدا شد مطمئن باش همکار هستم. با وعدهها غلام جان را از خود کرده بود.

 می گویم انسان در تولد پاک است اندیشه های شیطانی هست کثیف می سازد.

 

 جوهر درون ســــیره ساز

 درک نباشد وجود بی آواز

 اگر به ادراک او کاهلـــی      

 به دشـــــــــــــمن بذله باز

                    

     حقیقت یکه وجود دارد از یک طرف جوانان احساساتی جنگجو و فدائی هستند و از جانب دیگر به ساده ترین پلان تسلیم هستند. بدین خاطر در وطن ما دو خصلت وجود دارد. از یک طرف با غیرت خود را می گیریم از جانب دیگر دست بیگانه ها رقاصه هستیم. می گویم بیآموز، آموختن تلخ هست مگر تلخی که به شیرینی تبدیل می گردد.

 

 تنها تحصیل علــــــــــــــــــــم نیست

 ادراک نباشد دست داشته معلم نیست

 در هنــــــــــــــگام تحصیل فهم وفن

 درک نباشد هدایت تعـــــــــلیم نیست

  

    نبی جان را با غلام جان سوی هرات روان کردند تا از هرات در ایران بگریزند. این پلان تنها خاطر نجات نبی جان نبود زیرا در نظر صدباشی زلیخا از او می شد و لاکن در پلان زلیخا یک مشکل از مقابلش دور می شد تا پلان قدم بقدم تطبیق می خورد.  نبی جان را که با غلام جان در هرات روان کردند به منطقه بازگشت نمودند و با مشورت زلیخا، بلال خان در آمریت پلیس رفت و تسلیم شد.

سر صدای جنایت در همه منطقه پخش شده بود. بیشتر اسم بلال خان ورد زبانها شده بود. پلیس نیز از بلال خان اشتباهی بود مگر زیبا آرزو نداشت بلال خان به جنایت در حبس دایمی می رفت.

ولی تلاش داشت تا مدتی در زندان باشد تا بعضی پرگرام را ترتیب کند و یک تغییرات در فامیل آورده بعضی ها را از خود کند و شرطها را در پرگرام بعدی آماده کند. بدین اساس اول جنایت را بدوش بلال خان انداخته بود و چشمان هر کس را به وی متوجه کرده بود و بعد که لازم می دید دو باره اسم نبی جان را در میان انداخته بلال خان را از زندان بیرون می کرد.

در او استقامت ذکا و زیبایی اش را استفاده می کرد مگر کس را اجازت نمی داد از وجود اش استفاده کند. در او مدت با خانم بلال خان و دختران و دامادهای بلال خان با دیپلماسی رفتار نموده عقیده شان را به زن خوب بودن و وفادار به فامیل بودن معتقد کرده بود. در بین زنان دهقانان و در بین زنان باغبانان نیز حاکمیت خود را اعلان کرده بود.

 

96 ـ مادر

 

دهقانان و باغبانان خود را فرمان بردار نموده بودند خلاصه عروس امروز زلیخای سابق نبود هر حرف و کلام وی، جایگاه خاص خود را داشت.

حال نوبت نجات دادن بلال خان از حبس و اجرای پلان های بعدی بود که در سر صدباشی اجرا می کرد. در آمریت پلیس رفت گفت: بلال خان قبل از حادثه در شهر کابل رفته بود. در شهر کابل اسناد دارند که در شب جنایت با چند کس در دعوت بود.

وقتی چنین گفت پلیسها حیرت کردند گفتند: تو خودت گفته بودی تا نیمه شب در مهمانی بود و سِحِر طرف کابل حرکت کرد چرا امروز حرف دیگر می زنی؟

زلیخا خنده می کند می گوید: خطا دارید من بلال خان را نگفته بودم من نبی جان را گفته بودم. نبی جان در شب جنایت، موتر را برده بود، در منزل دوستانش رفته بود، تا نیمه های شب در مهمانی بود و در سَحَر همان روز به کابل رفته بود و تا حال نیامده است. به گفته خود نبی جان در نیمه های شب یکی از گروه مدافعین قریه بالا دیده بوده است شما می توانید از فرد گروه مدافعین قریه بالا معلومات بگیرید.

آدرس منزل یکه نبی جان مهمان شده بود داده بود گفته بود می توانید حقیقت گپ های من را از منزل یکه نبی جان دعوت بود سراغ کنید.

از کابل از هتل یکه بلال خان بودباش داشت معلومات بگیرید و حتی همان شب جنایت، چند تن از مسافرین هتل با صاحب هتل شاهد هستند که بلال خان در شب حادثه در هتل بود.  

زلیخا همه پلان را از روز اول با ترتیب نزد خود ارگانیزه کرده بود. همه باریکی ها را نزدش ترتیب داده بود و با لازم دید شرط ها رفتار می کرد.

 

    معلومات زلیخا اشتباه را به سوی نبی جان برده بود. چی اندازه که بلال خان عین دلیلها را گفته بود به اندازه سخنان زلیخا بالای دولتی ها تاثیر نکرده بود.

ذکا و استعداد سخن زدن بر زیبا یک صنعت بود. او طوری صحبت می کرد روح انسان را می گفت. او بدین خاطر موفق بود. او با او ذکا یک بار دیگر همه را به حیرت آورده حاکمیت اش را مستحکم ساخته بود.

مدت زمانیکه بلال خان در زندان بود میدان از زلیخا شده بود.

با هر یکی از دهقانان جداگانه ملاقات کرده بود و در منزل هر کدام شان رفته خصوصیات فامیلها را معلومات گرفته بود.

باریکی ها را و نقطه های ضعیف فامیلها را بررسی نموده بود و با روش عالی و با جدیت خود در عقلها زن قوی بودن را داده بود و صاحب صلاحیت بودن را نشان داده بود. او هر کس را معتقد ساخته بود که هر حرفش جایگاه خاص خود را دارد. 

زیبا تلاش داشت تا کادر رهبری را ترتیب دهد و در راس شان یک شخص با جسارت و با درک و با معلومات را انتخاب کند و رهبری را از سر کادرهای اش در منطقه پیش ببرد.

مگر هر زمان تنها می بود و با وجود کادرها و اطرافی ها تنها حرکت می کرد ولی بیشتر از عقل دیگران استفاده می نمود و این خصوص زلیخا، دیگران را تسلیم به خود می کرد.

چونکه استعداد رهبری را داشت زیرا رهبر هر زمان تنها می باشد. اگر که اطراف رهبر پر از مردمان هست یگانه سبب، امکانات رهبر است که رهبر را شیرین ساخته است، نه دوستی و فدائی به رهبر.

 

 شهد زنبـــــور که زنبــــــور در کندو

 کس برنیش نمی بیندهمه پشت شهداو

 اگر قدرتـــی داشتی زهردار و نیشدار

 کس برزهر نمی بیند همه به تو اردو

 

    مدت چند هفته از سفر نبی جان گذشته بود. در او مدت بلال خان در زندان بود.

چاشت روز بود هوا گرم بود یکی از فرزندهای همسایه از آمدن یک جوان به زیبا خبر داد. گل که بیرون شد غلام جان را دید مأیوس و رنگ پریده و شرمنده ایستاد بود.

شببو غلام جان را دیده با حیرت پرسید: چرا نرفتید؟

کجاست نبی جان؟

غلام جان به زمین می دید گفت: ولله کار خراب شد. از هرات با قاچاق برها سوی ایران حرکت کردیم لیکن پلیس ایران در تعقیب قاچاق برها بوده. قاچاق برها مواد مخدر قاچاق می کرده ما خبر نبودیم. در راه به ما بسته های مواد را دادند. ما که در سرحد رسیدیم در کمین پلیس سرحدی ایران برابر شدیم.

 

97 ـ مادر

 

او اثنا هر کس به هر طرف گریخت. پلیس هر طرف فایر می کرد شب هم تاریکی بود.

یک مرمی به نبی جان اصابت کرد. نبی جان افتید من مجبور شدم گریختم. فردا خبر شدیم دو تن از قاچاق برها دستگیر شده بودند و به گفته مردم منطقه یک جوان کشته شده بوده. چند روز منتظر شدم تا احوال بگیرم مگر کشته شده نبی جان بوده.

زلیخا پرسان کرد: کس از این حادثه خبر دارد؟

غلام جان گفت: به کس نگفتم و کس را هم ندیدم چونکه قول هر دوی ما اول با هم دیگر مشورت کردن بود.

زیبا: کار بسیار خوب کردی غم مخور گفته غلام جان را آرام ساخت. یک مقدار پول داده گفت: خاطر من به مدت یک ماه یا بیشتر در شهر کابل از چشمها دور پنهان باش. به کس خود را نشان مده و به کس از حادثه صحبت نکن. با یک شکل از اسم ساخته برای من نامه نوشته کن؛ آدرس ات در نامه باشد. من نظر به شرطها یا پول روان می کنم یا کدام هدایت دیگر می دهم.

در هر حال وفادار باش قسم می خورم دوست بسیار نزدیک می شویم. من به زمان احتیاج دارم و ادامه داده گفت: خاطرت جمع باشد قول من قول است من و تو حتمی دوست دایمی می شویم از این بعد مصارف تو بدوش من است. فقط تو وفادار باش هر چه خوب میشه.

شانس گل یاری کرده بود بر دایم از نبی جان جدا شده بود. او، حادثه کشته شدن نبی جان را با خون سردی شنیده بود و یک حقیقت را هویدا ساخته بود.

اگر در یک جامعه عدالت از بین برود و حق انسانها توسط انسانها غصب شود هر انسان مهربان، به یک خون خور تبدیل شده می توانسته.

زندگی مردم افغانستان درس زیاد را طی جنگ های داخلی ثبت تاریخ کرد. زلیخا زن مهربان بود مگر ظلم و بی عدالتی، مرگ نبی جان را به خوشی وی تبدیل کرد و با شیطان خود از رخداد این حادثه خرسند شد. چونکه شرطها وی را به این حالت آورد.

نبی جان معصوم بود از این روکه هنوز خام یک نو جوان بود.  او از بازی های پدر و زلیخا خبر نداشت. او بی خبر از هر رذیلی قربان بدبختی جامعه شد. او که قربان کثافت جامعه شد، با مرگ خود، زلیخا را خوشنود ساخت. با مرگ او شانس عملی شدن پلان زلیخا قوت گرفت.

حال نوبت رسیده بود بلال خان را از زندان بیرون نماید و خاطر هدف های خود با عشوهها و نازها دیوانه خود بسازد.

دیوانه خود ساخته برایش بگوید: اسناد زمین و باغ و ملک را به اسم نبی جان و به اسم من بکن تا بعد از تو یگانه صاحب، نبی جان و من شوم.

اگر این فداکاری را می کنی این حُسن زیبایی و این لذت و این صهبا مست کننده به دایم از تو می شود در غیر آن در خواب می بینی.

شقایق در رسیدن هدف اش یک دهقان را زیر نظر گرفت تا استعمال کند. او دهقان خوش چهره، با جسارت و ذکی بود. او در چپ منزل زیبا شان خانه داشت و رفت آمد داشت.

از عروسی او چند سال گذشته بود لیکن صاحب اولاد نشده بود. او که با مادرش یکجایی زندگی داشت زیر فشار بود تا زن دیگر بگیرد.

او رستم خان نام داشت. رستم خان یک برادر هر جایی داشت نه در اداره رستم خان بود و نه به کسی تابع بود. او برادر هرجایی با یک حادثه که یک حزبی از مارکسیستها را لت کرده بود در کوه بالا شده مجاهد شده بود. او در آنجا اعتبار پیدا کرده بود.

او ظالم و دیکتاتور یک شخص بود و در مدت کوتاه که در کوه بالا شده بود چند تن از اوباش های منطقه را در گرد خود جمع کرده بود. نام او در منطقه پخش شده بود. او یکی از قوماندان های نامی مجاهدین در ذهن خلق با تبلیغ مارکسیستها شده بود.

بلی! مارکسیستها هر کس که در کوه بالا شده یک دو تخریبات می کرد، خاطر بدنام ساختن او در بین خلق، او را ظالم تبلیغ می کردند؛ در نتیجه نام او شهرت پیدا می کرد.   

می گویم عصای موسی سمبول حقیقت بود که همه ساخته کاری های سِحِر بازها را آشکار ساخت. حقیقت مثل عصای موسی هر اندیشه خطا را آشکار می سازد اگر جسارت مطالعه باشد.

 

 سمبول حقیقت عصـــای موسا

 بین شـــــــــربازان حقیقت آسا 

 چوعصای موسا اخلاق راستی

 بر ضد کــــــــــجی روح رسا

 

   98 ـ مادر

          

    دوره جنگ افغانستان آشکار ساخت، اگر در یک جامعه نظم از بین برود؛

فرهنگ ملت کوبیده شود؛

معنویت ضربه ببیند؛

قانونیت نابود شود، دو خصلت انسان تجلی می کرده.

از یک طرف هر عمل انجام داده را بهترین تصور نموده، عقیده و باورمندی را به او پیدا می کرده، از جانب دیگر ضرورت به بررسی و تفکیک خطا را لازم نمی دیده.

با این ویژه گی خطرناکترین ماشین تخریب خودکار می شده و در نتیجه، قدم بقدم ذهنآ تابع به کردهها اش می شده و با او اخلاق یک مدت بعد انجام داده های جسمانی، روح شخص را اداره می کرده.

در دوره مارکسیستها این طور شد.

حتی اوباش های سرسری از نام مجاهدین اعتبار پیدا کردند چونکه جامعه به او استقامت سوق شد.

در افغانستان با او فرهنگ زور و شدت نقش پیدا کرد و طرفدار پیدا کرد و شرط ها طوری شد زور از دروازه آمد عدالت از پنجره بیرون رفت.

 

 اینجا ظاهر پرستی مد زمان 

 اسیرگرفته همه روبه ویران 

 این سِر و طلــسم بازی کنان 

 ویران وطن شده کار حیران

    

    زلیخا زیر چشم، رستم خان را گرفت. او پلان گرفت رستم خان را در راه ایده های خود تربیت نموده استفاده کند.

او پلان داشت از طریق رستم خان با برادر او که قوماندان مجاهد بود ارتباط برقرار سازد. با او ارتباط، از قدرت وحشت او در منطقه کار گیرد.

او تلاش داشت بین دولتی ها و بین مجاهدها یک وزنه را تنظیم کند تا دو طرف را اداره شود. او تصمیم داشت در او مسیر عواید زمینها را و باغ ها را استفاده کند لیکن با استفاده از قدرتدارهای دو طرف، زمین های زیاد را به نرخ ارزان خریداری کند.

هدفش بود به قدم اول زمینها را به نام کند و بعد، از بلال خان نجات پیدا کند امّا چگونه؟

در او پلان از هر نو امکان کار می گرفت و در او پلان قتل بلال خان را در ذهن داشت تا صاحب صلاحیت مطلق شود.

انسان تابع محیط است اگر محوطه یکه انسان زندگی دارد با ایده های انسانی فرهنگ سازی نشده باشد، فرهنگ و معنویت ضربه دیده باشد هر انسان به یک جانور تبدیل شده می تواند.                                          

زلیخا را شرطها ظالم ساخت در مقابل شیطان های جامعه یک ابلیس ساخت.

زیبا که خاطر پلان های خود در تلاش شناختن اطراف بود، زنان منطقه بهترین امکان بود برای دریافت بعضی رازها استعمال می شدند.

او از ذکا کار می گرفت تا در مقابل شیطان های جامعه شیطان بزرگ شود.

  

 از پنجره عالمی عقل درسر

 تسلیم به سینه کار بـــی اثر   

 سینه تســــــــلیم معجزۀ سر  

 او اثنا موفقیت اکــــــــــــثر

      

    زیبا که با زنان منطقه ارتباط اش را قایم ساخت، بیشتر با زنان دهقانان اش صمیمی شد. یک روز یکی از زنان که خانم یک دهقانش بود گفت: امروز خانم منشی صاحب محفل گرفته است محفل تولد پسرش را، هر کس خبر هست اگر لازم ببینید با من بروید خوش میشم.

او گفت: خانم منشی صاحب از خواهر خوانده های دوره طفلی من است زن بسیار صمیمی. چه میشه که شما هم بیاید. من شما را با خواهر خوانده ام معرفی می کنم مطمئن هستم دوست می شوید.

گل که این فرصت را آرزو داشت گفت: اینکه تو خواهش کردی خواهش یک دوست مثل تو را رد کرده می توانم؟ از اخلاق تو خوشم آمده تو یک زن خوب هستی حتمی با تو می روم و به خاطر آبروی تو هدیه می برم تا نزد خواهر خانده ات کم نشوی.

شقایق سیاست بازی داشت با هنر دیپلماسی هر کس را از خود می کرد. او با او شیوه بهترین فرصت را پیدا کرد و با او فرصت با قدرتمندترین فامیلها ارتباط گرفت.

 

99 ـ مادر

 

این بار با قدرتمندترین فامیل منطقه آشنا می شد و او در عین حال یک خانم دهقان خود را از طی دل به خود بسته می کرد و وفادار به خود می کرد.

زیبا در خانۀ رستم خان رفت مقدار پول به رستم خان داده در شهر روان کرد تا یک طلای اسم الله با یک دست لباس طفلانه را بیآورد و به خانمها هدایت داد تا کیکها و کلوچه ها پخته کنند.

گل رمز خانم های منطقه را کشف کرده بود، با شیوه ای رفتار می کرد هر امر وی به خانمها لذت می داد.

خاطریکه با فرهنگ و رفتار او ـ او را خانمها از خود دانسته بودند و صمیمی و دوست قبول کرده بودند.

ترتیبها که آماده می شد در حمام رفت خود را تر و تازه نموده زیباترین لباس را پوشید و با شیک ترین شیوه با آرایش خود را مزین کرد.

او نزد خانم بلال خان رفت مریض در بستر خواب بود گفت: امروز در محفل خانم منشی می روم انشاالله با خانم منشی دوست شده در رهایی بلال خان از دوستی خانم منشی استفاده می کنم تو غم مخور هر چی خوب میشه.

خانم صدباشی به حیرت دیدن داشت تصور نداشت یک دختر فقیر و بی کس به زودی به این اندازه بین زنان شهرت پیدا کرده، دست به اقدام بزرگ بزند. با تعجب دیدن داشت لاکن خبر نداشت زلیخا تربیت شده در یک خانواده عالی وطن بود.

آری اگر که ذهن را مستقل ساخته بتوانیم و در عقل خود دنیای جدید را اعمار کرده بتوانیم و فانتزی و اتوپیای خود را ساخته بتوانیم هر ناممکن یک روز ممکن شده می تواند.

از این روکه دنیای ذهن بالای روح تاثیردار است.

اگر که روح تربیت شود جسم تسلیم روح شده می تواند، در آن صورت انسان بزرگ ترین فعالیت را انجام داده می تواند.

فراموش نکنیم دنیا را قدرتها تغییر داده نمی توانند؛

دنیا را امپراتورها دیگرگون ساخته نمی توانند؛

دنیا را زور و امکانات واژگون ساخته نمی تواند؛

دنیا را فقط انسان تغییر داده می تواند اگر که قانون خود را در عقل خود ساخته باشد و در سر مدنیت عصر، یک گام بالاتر را تصور و تفکر کرده باشد.

در او صورت می تواند نقش بزرگ را بازی کند. چونکه در هر زمان تاریخ، هر تحول دنیا را انسان های بوجود آورده اند، نه قدرت داشتند و نه مردمان بزرگ هیکل و با ثروت بودند.

فقط روح قوی داشتند.

این گروه مردم بزرگترین امپراتوریها را ایجاد کردند و عقیده های انسانها را تغییر دادند و قانون های خود را عملی کردند.

پس باید کوشش شود اول در ذهن دنیای جدید ساخته شود بناً می گویم هر فعالیت را بدون گمان اجرا کن و از هر روز گذشته ات درس بگیر.

 

      هرکاریکه کنـی بی گمان اجرا کن

      باوری را زخود ز خود استقرا کن 

      دراستقرارحیات درس زتجربه گیر 

      زداشته تجربه ات پیکر را آرا کن

                              

    ترتیبها که گرفته شد هدایت داد: خانم های دهقانان باید به رفتن آماده شوند. او علاقه داشت یک نمایش قدرت را بین زنان در محفل اجرا کند و شهرت اش را اعلان کند چونکه او محفل برای او هدف مناسب بود.

هدیه ها را در پتنوسها گذاشت و سر هر پتنوس را با تکه های قیمتی پوشاند. او هر پتنوس را در دست یک خانم داد و با خانمها یک گروه بزرگ شده در منزل منشی رفت.

در منزل منشی که داخل شد با قدم های استوار و با سربلندی داخل حویلی شد. او که داخل حویلی شد از عقب دو طرف او خانمها با پتنوس های هدیه قرار داشتند. آنها به بسیار احترام رفتار داشتند.

او با او صحنه سازی دقت همه را به خود آورد. هر کس به رسم احترام به او صف بستند. هرکس از زیبایی و جسارت او سر خم در احترام شدند. خانم منشی با عالیترین فرهنگ پذیرایی نموده خوش آمدید گفت. زیبا در مقابل او تشکری نموده با التفاتها علاقه داشتن به معرفی را ابراز نمود گفت: آرزو داشتم تا با شما معرفی شوم. خوش شانس هستم خواهر خوانده تان یاد از محفل شما نمود، مهمان نا خوانده شده تشریف آور شدم گستاخی من را ببخشید. خانم منشی با هیجان نخیرها، گفت: خواهش می کنم، شرمنده شدم نزدتان، گستاخی نیست شرف بخشیدید خرسند ما ساختید که در غریب خانه ما ارزش داده تشریف آوردید. خوش آمدید. صفا آوردید. منشی صاحب بشنوند خرسند می شوند.

 

100 ـ مادر

    

در بالاترین مقام سالن زیبا را شرف دادند و در خدمت گل از هر امکان کمی نکردند.

در محفل، شقایق بین زنان صحبت های جدید شان شد و ورد زبانها گردید. هر کس از دیگری می پرسید با این زیبایی و شیک بودن از کدام فامیل بوده باشد گفته؟

خانم منشی از خواهر خوانده معلومات گرفت همگی دانستند زیبا عروس با ثروتترین مرد منطقه است. زیرا، با تاکتیک های زلیخا، در ذهن زنان منطقه، بلال خان ثروتمندترین مرد منطقه معرفی بود. تبلیغات بین زنان شروع بود. با او تبلیغات عقل مردان آنها اسیر پلان زلیخا می شد.                    

محفل در اوج گرمی بود منشی تشریف آورد. منشی زنان را خوش آمدید گفته به طفلک نو تولد خود یک گردنبند طلا را بسته کرد. هر کس به منشی تبریکی می داد. زلیخا نزد طفلک رفت در دو طرف زیبا خانم های دهقان هایش بودند چونکه به او شکل سازمان ده یی شده بودند، طفلک را در بغل گرفت از رویش بوسید اسم الله را سر سینه اش بسته نموده عمیق به چشمان منشی دیدن کرد و گفت: خداوند ریزه گل های سعادت را به این فرشته اعطا کند با عزیزانش دایما سرخ روی باشد و با هنر چشم، چشمان منشی را به خود جلب کرد.

 

    او آنقدر شیک و زیبا شده بود بین بوستان گلها یک گل جدا بود. او از همه گلها یک آفت زیبایی بود و یک پیک شراب کوثر از بهشت بود. او با او گونه در نظر منشی نمایان بود.

او هر باریکی را مطالعه کرده بود با درنظرداشت او باریکیها بازی دیپلماسی داشت در او اثنا!

 

    مارکسیستها با پیروزی شان آرزو داشتند در دنیای جدیدشان بهترین زندگی را با انواع شراب و انواع معیشت جنسی با هر امکان میسر شده ببینند.

در فانتزی های شان صمیمی بودند و در عملی شدن او فرهنگ عقیده داشتند. حزب مارکسیستها چندین شاخه داشت یکی از شاخه های او حزب، سازمان دموکراتیک زنان بود. از شروع کودتا در تلاش جلب و جذب دختران به سازمان زنان بودند و تلاش داشتند زیباترین دختران عضو سازمان شوند. به زودی اخلاق سازمان زنان مغایر خصوصیات و فرهنگ ملت افغانستان شد و فجیع ترین بد اخلاقی در داخل سازمان زنان به میان آمد.

هر کس به خاطر حفاظت ناموس فامیل اش که از بلای سازمان زنان دور بسازد، دست به اقدام که شد یا در زندانها انداخته شد یا کشته شد یا فرار از وطن شد. حتی جهالت به جای رسید به خاطر عبرت به دیگران کسی که در ضد پلان مارکسیستها عمل داشت بدون محکمه در زیر تراکتورها زنده به گور شد.

او شرایط ترور دولت سبب بود ملت راه گم شد.

منطق آزادی و دموکراسی مارکسیستها مربوط عقل خودشان بود. این گروه شیوه خواست زندگی شان را آزادی و دموکراسی تصور داشتند.

شاعرها و هنرمندهای موسیقی این مردم اثرهای شان را به مدح آزادی و دموکراسی و ترقی سروده اند امّا آزادی که می گفتند تنها به آرزوی آزادی ایده های خود بودند.

هرگز به عقیده دیگران احترام نداشتند.

دموکراسی که می گفتند فقط آرزوهای شان را تمنی داشتند تا عملی کنند لاکن در هیچ ارزش دموکراسی باور نداشتند و احترام نداشتند.

آنها اخلاق شان را گزیده های وطن پرستی می دانستند ولی در کوچکترین خواست و آرزو مفکره دیگران کوچکترین احترام را نداشتند.

با همه این ویژه گی در ناموسداری و غیرت افغانی خصلت وطنی داشتند.

یعنی رغبت داشتند زیباترین دختران در سازمان زنان شان عضو باشند و جای بهترین معیشت و تفریح به مارکسیستها باشد و امّا زنان خودشان در داخل چهار دیوارها در حفاظت باید باشند.

این فرهنگ در حقیقت فرهنگ ملی ما افغانهاست؛ مارکسیستها فرهنگ ملی را عمل داشتند.

در حقیقت ناموس خود را از هیولای بلای ذهن خود محافظت می کردند.

در افغانستان هر کس از خاطر آبرو ناموس خود ناموس خود را در چهار دیواری می اندازد لیکن در بیرون از خانه کدام خانم را ببیند حداقل اذیت چشم نکند آرام نمی شود.

 

101 ـ مادر

 

زلیخا با درنظرداشت او اخلاق مارکسیستها با منشی بازی را در راه انداخت.

منطق او: رخ بده اسیر بساز کار بگیر بود.

می گویم اگر نفس ات را از خوبی ها بهرمند نسازی، زیبایی روح را درک کرده نمی توانی.

 

 نفس راتمیزسازروح ات پرورش شود

 با روح پاکــــــیزه خویت آموزش شود

 بدن مــــــــایه پست روح در مقام اعلا

 روح را پرورش ده بدن با ارزش شود

 

      زلیخا که اخلاق مارکسیستها را می دانست و جامعه را تحلیل و بررسی کرده بود، نوبت منشی بود که در تار خام بسته می کرد.

به چشمان منشی بار دیگر دید و با رنگ آبی، چشمان زیبا را و زیبایی رخسار را و اندام قدبلند را رخ زد و دست طفلک را بوسیده گفت: جانم شاهزاده منشی صاحب بشنود گله دارم به پدر جانت بگو از این بعد به همچون مراسمها از قبل من را باخبر بسازند تا با امکانات مادی خدمت کنم.

آرزو دارم قدرت مالی خود را خدمت منشی صاحب قرار بدم تا منطقه با خیر برکت پر فیض شود.

منشی که در اسارت زیبایی و سخن های ادبی زلیخا قرار گرفته بود، با دقت به سخنان زیبا گوش داد. او تعجب و حیرت داشت چی گفتن خود را نمی دانست. زیرا با خانمی رودررو بود با زیبای اش چشمان را خیره می کرد و با سخنان اش شکفت و حیرت را برملا می نمود. منشی لحظۀ مکث کرد پرسید: ببخشید می توانم اسم شریف شما را بشنوم؟ زیبا در حالیکه طفلک را نوازش می داد، سر را کمی تکان داد که موها تکان خورد و با دست راست زلف های پیشانی را اصلاح کرد گفت: من زلیخا هستم عروس بلال خان! چنین گفت دست را دراز کرد منشی که دست زلیخا را فشار داد دست منشی در لرزه شد گل تبسم شیرین کرد. وقتی چنین گفت منشی دست اش را به دهن آورد لحظۀ چرت زد و گفت: بلال خان یکه زندانی است؟                       

زیبا جواب داد: آری

منشی گفت: آوازۀ شما در زبان هر کس است به گفتۀ شما بلال خان بی گناه ست؟ من که گزارش شما را مطالعه کردم، سخت زیر تاثیر بیانات شما رفتم همه منتظر هدایت من هستند تا من فیصله خود را بگویم آیا به راستی بلال خان بیگناه ست؟

 

    (نوت: در اقتدار مارکسیستها مارکسیستها هر کاره بودند. هم قانون بودند و هم اجرا کننده قانون؛ بی منطقی تا این درجه بود.)

 

    زلیخا تبسم کرد گفت: منشی صاحب ما مطمئن باشند زلیخا حرف دروغ ندارد. چونکه زلیخا یک نام و شهرت دارد.       

اگر حکومت در تلاش مجرم باشد بدانند که یگانه گناه کار با عقل نارس اش فقط نبی جان است. از این سبب که حادثه و جنایت را اعتراف نموده بود و از ترس گناه خود فرار نموده است.

بلکه سر کوه بین اشرار رفته است یا در کدام کشور همسایه فرار کرده است نمی دانم.

(نوت: مارکسیستها مخالفین را اشرار می گفتند یعنی شرانداز.)

منشی با تعجب پرسید: چرا شما از شوهر تان مدافع نیستید؟

گل خنده کرد گفت: چی؟

گناۀ شوهر را پنهان کنم یک معصوم را گناه کار بکشم؟

فردا روز قیامت چی جواب دارم؟

منشی سخت زیر تاثیر سخنان زلیخا شده اجازت خواسته طرف دفتر حزب شان رفت و در راه تصمیم گرفت بلال خان را آزاد کند تا با او عمل با زلیخا نزدیک شود؛ چیزیکه زلیخا آرزو داشت.

سبب اینکه ذهن منشی را زیبایی گل اسیر گرفته بود و بازی های نو زیبا با منشی آغاز شده بود. او منشی را با تار خام بسته کرده بود تا به گونه دیگر با او و با فامیل او ارتباط را برقرار بسازد.

شرط ها را به نقطه ای می آورد حمایت کردن از زلیخا به منشی یک ضرورت می شد چونکه زیبا سیاست بازی داشت.

زیبا در بین دولتی ها قدرتمندترین مرد منطقه را از خود می کرد و با رستم خان ارتباط دایمی را با برادر وی که قوماندان مجاهدها بود برقرار می کرد چونکه منطق سیاست چنین حکم می کرد.

او به زودی یک اتفاق دایمی را بین منشی و قوماندان برآورده می کرد چونکه منافع ها، جای عقیده ها و ایدولوژی ها را می گرفت زیرا زیبا ارتباط را با درنظرداشت منفعت عمل می کرد و از او مسیر امکانات پیش آمده را به نفع خود استفاده می کرد و به یک زن قدرتمند منطقه تبدیل می شد.

 

102 ـ مادر

 

به زن قدرتمند که تبدیل می شد ضرورت او عمل را به منشی و قوماندان مجاهد ضروری می ساخت چونکه او ذکای سیاست بود.

 

روح راپرورش ده همچو روح شیر

علم به دام گیر در رۀ ضـــــــــــمیر

گله و شـــــکایت را ز عقل دورکن

او که کار طفلکهاسـت ای شیردلـیر

 

    هنوز ساعتی از رفتن منشی در دفتر حزب نگذشته بود یکی از کارمندهای حزب آمد گفت: بلال خان را منشی صاحب رها کرد هدایت داد تا نبی جان دستگیر شود.

زیبا تشکری نمود گفت: احترامات ام را به منشی صاحب برسانید به تشکری حتمی نزد شان میآیم. او به خانم هایکه همراه اش آمده بودند دستور داد تا حاضر باشند در منزل می روند.

با خانم منشی محبت نموده سعادت خواسته تقاضا کرد به همچون محفل از اول خبر باشد تا خدمت کند. خانم منشی از معرفی زلیخا خرسند شده خواهش کرد دوستی را دایمی بسازد. با قبول دو طرف به دوستی دایمی از منزل منشی برآمده، در خانه رفت. در منزل که رسید بلال خان را نزد زنش دید با غرور داخل اطاق شده به زن بلال خان گفت: گفتم که بلال خان را از زندان می کشم دیدی وعده ام را وفا کردم.

غم مخور احوال نبی جان هم امروز ـ فردا می رسد.

سوی صدباشی دیده گفت: خوشی آمدید انشاالله اذیت زیاد که ندیدید؟                                         

بلال خان تشکری نموده گفت: ولله زلیخا بلا هستی اگر تو نمی بودی تباه بودیم. زیبا تبسم نموده گفت: ما دوست هستیم چرا باغبان را از دست بدهم؟ شفقت باغبان در روح همه ما تازگی می آورد.

 

در آبادی مــــلک اندیشه لازم

برای ســـــعادت او کار ملزم

گرآباد خواهی محوطه ات را

با فهم اندیشه کن او کار الزم

             

    او ـ او اثنا در ذهن گفت: تو را خاطر تباه ساختن بیرون کردم منتظر باش پلان دارم. از اطاق بیرون شد و از دهلیز دو باره برگشت نموده گفت: ولله منشی بسیار فداکاری کرد چه نظر دارید فردا به تشکری در منزلش نرویم؟

صدباشی با خرسندی قبول نموده گفت: ولله کار بد نمیشه خوب دست خالی میریم؟

گل با تبسم گفت: هرگز.

امروز هدایت میدم زنان همسایه یک کیک کلان پخته کنند کمی پول در پهلویش گذاشته تحفه می بریم.

بلال خان حیرت کرد پرسید: در کدام زن همسایه هدایت می دهی؟

قبل از این که شقایق چیزی بگوید زنش گفت: آقا خبر نداری همه را از خود کرده است. بمیرید بگوید میمیرند زنده شوید بگوید زنده می شوند. ولله عروس بلا برآمد.                               

صدباشی خنده کنان گفت: می دانستم به تو یک جوهر هست چشم پنهان پول شمار کردم. گل تبسم کرد و با چشمان زیبای آبی یک ناز نموده دل جگر بلال خان را آب ساخته در اطاق خود رفت. گل که در اطاق رفت دل صدباشی طاقت نکرد از عقب او داخل اطاق خواب او شد. زیبا که مقابل آینه قدنما ایستاد بود بلال خان از عقب گل آمده بغل کرد و از گردن او بوسه کرد. در او اثنا جان زلیخا در لرزه شد مگر رنگ سیما را تغییر نداده روی را پیش کرد صدباشی بوسیده گفت: پشتت بسیار دق شدم.

گل با ناز گفت: وعده من وعده است گفتم که از این بعد تنها تو صاحبم هستی مگر مریضی زنانه دارم زیر تداوی قرار دارم. به گفته دکتر تا چند روز با مناسبات جنسی نزدیک شده نمی توانم چند روز طاقت کن هر لحظه، من از تو میشم.

دور خورد به چشمان بلال خان دید و با تبسم و با ناز چشمان از روی بلال خان بوسیده روی اش را به ریش بلال خان گذاشت و گفت: من را بغل کن.

صدباشی مست شده در بغل گرفت چند لحظه در بغل بلال خان ساکن بود گفت: اجازه باشد که من کار دارم.

بلال خان که زلیخا را رها کرد بار دیگر دست راست زیبا را گرفته طرف خود کش کرد و از زیر گلو بوسیده گفت: من قربانت شوم. گل تبسم کرد لاکن در داخل دل گفت: صبر کن به نزدیکی قربان میشی.

 

103 ـ مادر

 

بی خبر مباش زندگی مشکل بدهکل

پهلوان قـــــــــــــوی رقیب دیوهکل

مقابل قوت اش خــــــــــبردار باش   

اگر خبر داشتی اواثنا خــوش هکل

 

    زلیخا فردای همان روز کیک سپارش داده را بالای پتنوس گذاشت و در پهلوی کیک مقدار پول را گذاشت، به بلال خان گفت: قبل از برآمدن منشی از منزل باید در منزلش برسیم.

در موتر جیب در منزل منشی رفتند. صدباشی را منشی در مهمان خانه پذیرایی کرد زیبا داخل خانه شده تحفه آورده را به خانم منشی تقدیم کرد گفت: مقابل دوستی منشی صاحب تحفه ناچیز است لطف نموده اگر بپذیرید ممنون می شویم.

 

    اعضای حزب دموکراتیک خلق رشوه گرفتن را بد می گفتند هرگز رشوت قبول نداشتند زیرا وطن پرست بودند و امّا تحفه یک فرهنگ روشنفکری اعضای حزب دموکراتیک خلق بود.

او عمل از دیدگاه آنها در جمع رشوه نمی آمد ولی هر چی به اسم تحفه داده می شد با دل جان قبول بود.

به گفته روسها رشوت نمی گرفتند «پدریک» می گرفتند.

در روزهای اول اقتدارشان ملت با تعجب دیدن داشت با شکفتها حیرت داشت که این فرهنگ را از کجا آموخته اند؟

مگر با آمدن قوای سرخ اتحادشوروی آشکار شد یکی از فرهنگ مارکسیستها تحفه گرفتن بوده است. (پدرریک)

تحفه گیریها یک رواج همگانی شده بود، شرم لازم نبود از این روکه ترقی و وطن پرستی و روشنفکری را تمثل داشت چونکه او یک اخلاق بود.

این فرهنگ سبب شد در سال های بعد حتی کرسی های دولتی با پول خرید ـ فروش شد چونکه تحفه گیریها یک بازارگانی را در فرهنگ ملت به وجود آورد و فساد رشوت را همگانی ساخته در اخلاق ملت جایگزین کرد.

حتی مولوی های دین این دستچین شیطانی را دیده بی صدا شدند و قبول کردند تا که در شرط های اسلامی کشور ما بی صدا جایگزین شد.

 

آبادی ملک به دوش خطاکار

ز خطـــــــــای او اندرز آثار

 

    زلیخا که با خانم منشی با صحبت و محبت مشغول بود بلال خان و منشی در مهمان خانه با هم آشنا شده بودند. منشی از ذکی بودن و با فرهنگ بودن زیبا صحبت کرد و از استعداد گل یاد کرد.

یک بار منشی از جا برخاست معذرت خواسته داخل حویلی شد از خانمش پرسید: چای چی شد؟

خانم: همین حالا روان می کنم. گل بیرون اطاق شد گفت: با معذرت منشی صاحب، منشی نزدیک شد، شقایق نزدیک خانم منشی ایستاد بود گفت: یک خواهش کوچک دارم.

منشی با احترام و نزاکت ژست نمود بفرماید: زیبا: اگر رهایی بلال خان را از تلاش من بیان کنید اگر بداند که هنوز دوسیه به اسم نبی جان بسته نشده است، بسیار خوش میشم.

منشی هدف زلیخا را دانست اطمینان داد تا خاطر جمع باشد گفت چنین میشه.

منشی داخل مهمان خانه که شد معذرت خواسته گفت: ما را منتظر چای گذاشتند خوب چه بگویم زنان هم ملامت نیستند با طفلها در هر کار رسیده نمی توانند.

صدباشی: چای لازم نبود زحمت شد و کمی مکث کرده دو باره ادامه داد: از تلاش شما متشکرم که خیلی کمک نمودید انشاالله قاتلها دستگیر شده عدالت برقرار میشه.

منشی: انشاالله.

بلال خان رشته سخن را ادامه داد: از سابق هم معرفی بودیم حادثه سبب شد بیشتر آشنا شدیم.

میگن یک مصیبت جای صد نصیحت.

منشی تشکری نموده گفت: خو همه ما یک مردم هستیم حزب خاطر سعادت مردم انقلاب کرد تا خدمت به خلق کند.

راستی همه تلاش زلیخاخانم بود هر کس را قناعت داد با کوشش و ذکای او شما رها شدید لیکن هنوز دوسیه به اسم شماست خواهشم هست دقت داشته باشید چونکه پلیس سر شما اشتباه دارد. از اینکه

 

104 ـ مادر

 

نبی جان هنوز طفل است با تنهایی این جنایت را انجام داده نمی تواند بلکه کدام کس دیگر همراه بوده باشد یا کس ها...

اما تا روشن شدن قضیه شما در خطر و اشتباه هستید دوستانه توصیه ام دقت داشتن در رفتار به این قضیه خوب است.

اگر نظر من را قبول می کنید با مشورت زلیخاخانم رفتار کنید عروس تان زن هوشیار و با ابتکار یک خانم ذکی ست.

با صحبتها ملاقات ختم می گردد زلیخا و بلال خان به منزل می روند و منشی در دفتر حزب.

با او ملاقات، زلیخا مقابل بلال خان قویتر می شود. لیکن صدباشی منتظر گل است تا بوی زیبا اش را به بوئیدن میسر کند تا از کیف سلاف بوی کوثر شراب، صهبا عشق را بنوشد تا از ساغر این عشق، پیاپی باده لذت دهنده را نوشیده، با مستی راف این زیبایی، سرمست خمر زیبا شود تا سر به تسلیم به مسکر عشق زیبا، دایما خماری از حیات داشته باشد و بر صنم از دل، سرود عشق را سروده، فصل جدید جوانی دومی را داشته باشد.

آفت زیبایی که نیت بلال خان را می دانست پلان می سنجد باید او را در دام اندازد. 

زیبا هر روز چند بار در کاه خانه می رود و چرت تفکر می کند چگونه در کاه خانه بلال خان را بکشد؟ چونکه او قصد کشتن را در سر داشت.

بین کاه خانه و حیوان خانه یک دروازه کهنه بزرگ بود، دروازه داخل حیوان خانه باز می شد. بارها چرت زد باید قسمی بکشد هر کس یک حادثه و قضا تصور کند مگر چگونه می شد که به پلان موفق می شد؟

دقت به دروازه کرد مایل طرف کاه خانه بود تفکر کرد اگر چهار اطراف دروازه را نرم کند میشود که دروازه به شدت به کاه خانه افتتد؟

دقیق محاسبه کرد یک تار مستحکم را به دروازه بسته کرد و نوک دیگر تار را در داخل حیوان خانه در یک ستون بسته کرد. چهار اطراف دروازه را با دقت نرم کرد و تخته و میخ یکه دروازه را به دیوار قایم ساخته بود جدا کرد. چندین دفعه آزمایش کرد و بارها تکراری تمرین کرد و هر روز چند بار عین عمل را اجرا کرد تا خطا صورت نگیرد.

وقتی مطمئن شد اگر تار از ستون جدا شود دروازه به شدت به کاه خانه می افتد، جایکه بلال خان بالای او تجاوز کرده بود نزد خود محاسبه کرد اگر بتواند صدباشی را زیر دروازه کند باید تا مرگش فشار دروازه قوی باشد.

بین مسافت یکه دروازه بالای بلال خان می افتید تا سقف اطاق را محاسبه کرد. در محاسبۀ او هنگامیکه بلال خان زیر دروازه می شد زلیخا بالای دروازه بالا شده با دو دست از سقف کاه خانه فشار می آورد تا که بلال خان کشته می شد.

امّا پلان را طوری در نظر گرفت اگر صدباشی زیر دروازه نمی شد تصادف یک حادثه را بیان می کرد و او ملامت نمی شد. او شبها چرت زد روزها محاسبه کرد هر لحظه دعا کرد تا موفق شود.

پلان کشتن بلال خان را ترتیب داد باید کاری می کرد بلال خان صدباشی اسناد خانه و دار و نادار اش را به اسم نبی جان و زلیخا می کرد. زیبا به موفق شدن این کار هر روز و شب با بهترین لباسها و آرایشها هوش و روح و عقل بلال خان را گرفت. او بعضی شبها مدت چند لحظه در بغل بلال خان رفت و بوسه ها داد. او بلال خان را به حالتی آورد ایمان اش را از او گرفته به خود تسلیم داد.

او هر بار بلال خان را به دیوانگی رساند و بی طاقت کرد و به خود تسلیم داد. او هر بار با نازها و کرشمه ها گفت صبر کن کم مانده مریضی در چند روز خوب میشه. با او نیرنگ فریب داد.

او لباس های نو سپارش داد. او لباسها رسید. او یک لباس نو را پوشید و با کمک یک دوست بهترین آرایش را کرد. او یک آفت زیبایی شد.

مثلیکه یک بوته گل سرخ در صحرا بین ریگستان باشد و یک بلبل از گرمی هوا و از تشنگی گل به مرگ رسیده باشد، ببیند مگر داخل بوته گل شده نتواند بلال خان را چنین کرد مثل یکه می گفت

      

      لاله زیبا منم درصحرای خشک تو 

      روئیده آلاله ام میریزانم رشــک تو

      با صد ناله و فغان بگویی دیوانه ام 

      به این حال دیده میریزانم اشـک تو

             

105 ـ مادر

      

    زیبا نزد دلباخته رفته گفت: گل آماده هست به نوازش باغبان بیاید و به این نوازش محتاج هست و امّا یک شرط دارد.

صدباشی که با دل باختۀ خود از هر نگاه تسلیم بود چونکه درد هجران بزرگ بود و در پیکر نفس شیطانی وی تاثیر آور بود گفت: بگو جانم در هر امر تو جانم فداست.

زیبا خود را نزدیک کرد از روی دلباخته بوسید گفت: اگر اسناد زمینها و باغ ملک را به اسم نبی جان و به اسم من کنی دیگر هیچ چی طلب ندارم.

به سخنان شیطان زیبا، بلال خان با تعجب شده گفت: من هنوز زنده هستم.

گل با ناز زیبا خنده ظریف کرد با عشوهها گفت: اسنادیکه تهیه می شود بعد از فوت ات اعتبار دارد خدا نخواسته باشد صد سال عمر کن تو که باغبانم هستی. لیکن این روش به دوستی هر دوی ما یک امتحان است ببین چه اندازه وفادار هستم؟

شب روز در خدمت بوده فدا کار هستم آیا حق ندارم دلباخته خود را امتحان کنم؟ من که کدام کار بد نمی کنم به اسم فرزند ات تقاضا می کنم فقط به مثابه عروس در گوشه اسناد، اسم من نیز باشد تا کمی به شیطانم مسلط شوم. از این روکه هر زمان شک شبهه در عقلم پیداست. من که تو را این قدر دوست دارم یا تو چه اندازه دوست داری؟

در عشق فداکاری شرط است ببینم چه اندازه من را ممنون می سازی؟ فقط می گویم بعد از تو دخترانت از میراث حق نداشته باشند آیا این قدر حق را ندارم؟

همه عمر ات به خدمت دخترانت گذشت آیا وجود تو از تو حق ندارد به معشوقه اش فدا کاری کند؟

اگر رد می کنی چگونه تسلیم شوم؟

اگر تجاوز می کنی قبول ندارم فریاد من هر کس را خبردار می سازد. خوب مرد هوشیار هستی هنوز دوسیه جنایت نبی جان بسته نشده.

صدباشی به چرت غرق شد. گل بغل کرد گفت: بوی جانم را بوی کن خاطر بوی جانم مهربان شو.

من فقط عسل تو هستم یک گل نو شگوفه در حیات تو هستم.

من بدی تو را آرزو ندارم تصمیم دارم دایم در بغل تو گل باشم. پس این گل این حق را ندارد تا از لطف تو شیطانم راحت شود؟                       

خوب فکر کن گفته در اطاق خود رفت.

بلال خان خود را بین یک ماجرا انداخته بود از این سبب که نه از زیبا دل را دور ساخته می توانست و نه به شرط او به آسانی تسلیم شده می توانست.

خوب می دانست بین هر دو شان مناسبات عروس خسر برقرار شده نمی توانست پس یا دوستی یا دشمنی می شد.

زلیخا عروس روز اول نبود قوی شده بود اعتبار پیدا کرده بود ارتباط های مستحکم داشت و از جانب دیگر او تقاضا اش را ادامه می داد پس چه می کرد؟

چند روز شب تفکر کرد به نتیجه رسید تا مناسبات با زلیخا را به خواست وی عیار کند. نزد خود تصور کرد تا زنده هست مال ملک و زلیخا دستش است پس چرا تشویش کند؟

با او سوال تفکر کرد بعد از مرگ، فرزند اش مالک جایداد میشود بناً کار خراب نمیشه باید قبول کند. لاکن بلال خان و دیگر اعضا فامیل از مرگ فرزند بی خبر بودند چونکه جزء غلام جان و زیبا کس از حقیقت مرگ نبی جان آگاه نبود و نمی شد.

صدباشی روش دوستی با زلیخا را طبعی دید و لاکن از پلان های شیطانی او بی خبر بود. در حقیقت سند مال ملک یک ضمانت زنده ماندن بلال خان بود، مگر با دست های خود، تسلیم زلیخا می کرد و امر قتل خود را امضا می کرد. می گویم هر کس دعوای بی خطا بودنی را کند حمق است.

 

 حماقتی و هوشیاری دو ویژۀ انســان

 اگر ادراک نباشـد زندگی پر ازگران

 در محوطۀ حیات بـی خطایی از خدا

 کسی رد کند غرق خطاست او زمان

          

    شب بود خانمش با مریضی در بستر افتیده بود. خانم او از رفتن نبی جان حال خرابتر داشت؛ فشار بدن او بالا می رفت. او با ادویه زنده بود. از بستر برخاست خانم را دید که در خواب هست در اطاق زلیخا رفت. زیبا در خواب عمیق بود در بغل گرفت بوی کرده بوسید. گل با دهشت ـ وحشت بیدار شد می خواست فریاد زند بلال خان گفت: من هستم هراس مکن.

شقایق پرسید: چرا آمدی؟

 

106 ـ مادر

 

صدباشی: آمدم که مژده بدم قبول هست مگر چه قسم میشه این کار؟

شببو با شیطانی ها وجود اش را در بغل او رها کرد سر را به سینه او گذاشت گفت: به من بگذار من می گویم تو اجرا کن.

دلباخته با قبولی گفت طاقت من نماند امشب از من شو.

شقایق سر را بالا کرد گفت: ای شر انداز! گفتم که صبر داشته باش چه اندازه شراب کهنه شود نشه گی دیگر دارد.

قول من قول هست یک بار اسناد را ترتیب کنیم هر شبم از توست.

بدان در عشق اگر روح آماده باشد لذت دیگر دارد تا زمانیکه اسناد ترتیب میشه بگذار عشق بالای هر دو ما غلبه کند. می دانی که من از تو بسیار جوان هستم هر لحظه بر من قیامت است.

با ناز ادامه داد: آنقدر اشتیاق دارم اگر نبی جان شوهرم هست یک بار من را نبوسید تا رفع این حال می شدم آیا من در بغل کس دیگر رفته می توانم غیر بغل تو؟

پس صبر کن همه انتظاریت به بهترین هوای بهاری تبدیل می شود. چه اندازه که با حسرت با اشتیاق در بغل تو خود را تسلیم کنم او لحظه بهترین حیات زندگیم خواهد بود.

با نازها ادامه داد: من دیوانه تر از تو هستم پس بگذار به عشق ما خیانت نشود بگیر در بغل چند بوسه کن با بوسه های امشب رغبت نفس را برآورده کنیم تا بر امشب ما عشق بازی ما کفایت کند.

 

    در فردای همان شب زلیخا پلان های خود را تنظیم کرد و یک لیست ترتیب داد و یک پلان و پرگرام ساخت.

بلال خان را در زیر درخت توت صدا کرد به او اسم کس های که در مراسم اسناد لازم بودند نام گرفته گفت: اشخاصیکه یاد آور شدم همه شان دعوت شوند.

در بین دعوت شدهها یک کاتب قلم بدست ماهر بود زیبا خصوصی با وی مسائل را طرح کرده بود و یک مقدار پول داده بود و بعد از اجرای مراسم، باقی پول را می داد.

او کاتب اسناد را به خواست زیبا نوشته می کرد و در حضور حاضرین مهر و شصت و امضای بلال خان را می گرفت و از امام منطقه شروع هر کس که در مراسم حاضر می شدند قبولی بلال خان و سخنان بلال خان و تعهدات بلال خان را در اسناد شاهد شده شصت نموده امضا می کردند. شخص کاتب را جداگانه از بلال خان خواهش کرد که حتمی بیاید و گفت: یک پرگرام خوشی دایر می کنیم دختران ات را خبر می کنیم مگر داماد هایت حاضر نباشند مبدا خراب کاری نکنند.

بعد از طعام شب، کاتب که اسناد را نوشته می کند تو شصت و امضا ات را بمان و دیگران شاهدی کنند و بعد شصت های دختران را می گیریم کی می داند بلکه او شب من و تو جشن شاید بگیریم.

پلان ترتیب شد خانم های دهقانان و زنان همسایه سفربر شدند تا غذا های لذیذ پخته کنند. به دستور زیبا پرگرام ساز رقص بین زنان ترتیب داده شد.

دختران بلال خان دعوت شدند و به بلندترین سویه پذیرایی شدند و در خدمت هر کدام شان یک خانم همسایه وظیفه دار ساخته شد. برای آنها گفته شد این محفل خاطر بخیر رفتن نبی جان و رها شدن بلال خان از زندان است.

غیر از گل و بلال خان محفل را با او گونه می دانستند.

در بیرون حویلی لیست داده شده که دعوت شده بودند حاضر شدند. غذا شب خورده شد. قلم و کاغذ آورده شد. از طرف بلال خان به کاتب مضمون گفته شد.

مگر کاتب ـ کاتبی خود را می کرد و با منطق و دلایل بلال خان را وادار می کرد که در مضمون اسناد، قبولی کند.

بلال خان بی خبر بود پلان از زلیخا بود.

اسناد که نوشته شد کاتب با دلایل قناعت بلال خان را گرفته شصت و امضای او را گرفت و جدا ـ جدا با جمله های کوتاه شاهدی حاضرین را با امضا و شصت گرفت و بدست بلال خان داد.

اسناد از چند سند تشکیل بود. باغها، زمین های زراعتی، خانه و سرمایه نقدی جدا جدا سند داشتند با درنظرداشت سرجمع شان یک سند عمومی بود.

در داخل حویلی بعد از غذا با دستور زلیخا ساز و رقص بین زنان شروع شد. بسیار زیاد دقت شد تا به دختران بلال خان ارزش داده شود بناً هر کس در اطراف آنها پروانه شد.

پلان طوری سازمان داده شد، زیر تاثیرات خدمت شده بدون دیدن و خواندن اسناد امضا و شصت کنند.

زیبا منتظر از بیرون حویلی بود تا خبر خوش را بشنود. بلال خان نزد او آمد. او با رمز چشم اشارت کرد. شقایق دانست که پلان اجرا شده.

 

107 ـ مادر

 

شیطان در اطاقی رفت کس نبود. صدباشی در عقب او رفت گفت: خواست تو شد.

زیبا اسناد را گرفته خواند دید که به خواست او هر ملک بلال خان جدا جدا سند شده سرجمع اسناد حقوقی شده.

دروازه خانه را بسته کرد گفت: در بغل بگیر مست هستم.

بلال خان در بغل گرفت گل خود را در سر بستر مایل کرد، صدباشی آهسته سر بستر خواباند زیبا گفت: من را ببوس.

دلباخته با شوق بوسید گفت: تو یک جنت هستی.

شببو: از این بعد جنت تو میشم لاکن برویم امضا و شصت دختران را بگیریم.

بلال خان تقاضا کرد: چند لحظه باشیم.

گل با نازها خود را در سینه بلال خان فشار داد گفت: افشا میشیم.

صبر داشته باش سر از امشب من مال تو هستم.

چرا عجله داری؟

با هنر نیرنگ بلال خان را از اطاق بیرون کرد. در اثنا بیرون شدن بار دیگر یک ناز نموده خود را نزدیک ساخت گفت: دیوانه هستم به عشق.

برویم نزد دختران، به دخترانت میگی یک توته زمین نو را به اسم نبی جان خریدم شما هم شریک هستید امضا و شصت تان را بمانید. این را گفت باز خود را در بغل بلال خان انداخته گفت: بوی کن این بوی سر از امشب از توست و از کنار لب بلال خان بوسیده از اطاق بیرون شد؛ بین زنان رفت.

بلال خان از عقب زیبا در دهلیز رفت. او با نوبت دختران خود را صدا نموده امضا و شصت شان را گرفت.

گل که از دور ترصد داشت دختران بلال خان چنان زیر تاثیرات خدمات و شور هلهله محفل بودند بدون خواندن امضا و شصت شان را گذاشتند.

وقتی امضاها و شصتها گرفته شد زیبا در دهلیز رفت از دست بلال خان اسناد را گرفته تشکری کرد. با چشمان زیبای آبی پیام عشق را به دل بلال خان زد و لاکن در عمق پیام، پلان کشتن وی بود مثلیکه می گفت: با این عمل امر قتل ات را امضا و مهر کردی.

زیبا ساز و رقص را تا سحر ادامه داد. هر کس زله مانده هم می شد با مستی زیبا مجبور بود همراهی کند. به این گونه شب سپری شد.

 

    بعد از چاشت بود هرکس دست روی را شسته طعام چاشت را خوردند. دختران بلال خان بعد از طعام چاشت در منزل های شان رفتند.

تنها دو خانم از همسایه ها را زیبا وظیفه دار ساخت تا اطاقها را ترتیب داده دیگ کاسه ها را بشویند. خود در کاه خانه رفت یک بار دیگر دروازه کاه خانه را دیده تمرین کرد. او در جایکه در تجاوز قرار گرفته بود کاهها را طوری ترتیب داد تا نمایش یک بستر را داشته باشد.

نزد بلال خان رفت با عشوهها و نازها خود را نزدیک ساخت گفت: بی قرار هستم امشب از تو میشم امّا یک خواهش دارم با من در کاه خانه بیا. در جایکه با زور تجاوز کرده بودی یک بار دیگر با من نزدیک شو تا من با رضای خود تو را از آن جا قبول کنم و او خاطره بد را از ذهنم دور کنم. میدانیکه در عشق باید خاطرات بد باقی نماند. بلال خان که روح و عقل اش را در شیطانی زلیخا داده بود و به زیبایی زلیخا اسیر کرده بود، هر امر او را بدون رد قبول می کرد. در کاه خانه رفت دقت به دروازه نکرد و ریسمان بسته شده را یا ندید و یا در او حالت شهوت پرستی عقلش کار نکرد منتظر گل شد. شقایق از عقب بلال خان داخل شد. دروازه اولی که در حیوان خانه بود بسته کرد. در نزد بلال خان آمده در بغل او خود را انداخت گفت: فشار بده. چند لحظه به خواست او عشق بازی کرد گفت: دراز بکش رویت طرف زمین باشد بگذار من هنرنمایی کنم.

صدباشی سر کاه دراز کشید زیبا از سر او ماساژ داده تا کمر آمد. با ماساژ موقعیت او را در پلان برابر کرد پرسید: لذت می گیری؟

صدباشی: تو بلا هستی.

گل خندید گفت: منتظر باش جنت را می بینی.

بلال خان که روی طرف زمین دراز کشیده بود، با هنر زیبا دست هایش به دو طرف باز شده افتیده بود. گل برخاست باعجله ریسمان بسته شده را از ستون باز کرد. دروازه به شدت سر بلال خان افتید و از سر بلال خان خون جاری شد. صدباشی می خواست از زیر دروازه برآید گل در سر دروازه خود را انداخت و ایستاد شده با دو دست از سقف کاه خانه فشار داد تا بلال خان خود را نجات داده نتواند.

 

108 ـ مادر

 

بلال خان پرسید: چرا این طور کردی؟

زلیخا با قهر و گریان گفت: در این جا به من تجاوز کرده بودی انسان نیستی باید کشته شوی.

بلال خان با مشکل گپ می زد گفت: هر خواست ات را برآورده کردم چرا شیطان شدی؟

زیبا با گریانها گفت: من یک معصومه بودم فرهنگ رذیل جامعه و اخلاق رذیل شما من را شیطان ساخت. چونکه در دنیای شما برای معصومها جای زندگی نیست. بدین خاطر شیطان شدم تا مجادله کنم. یک خبر دیگر به تو بگویم نبی جانت کشته شد به اخلاق تو قربان شد. وقتی به این گونه گفت صدای دیگر از بلال خان شنیده نشد. خونکه از سر او جاری بود در بین کاهها نفسش قید شد زیرا زلیخا با آخرین توان فشار می داد.

چند لحظه بعد گل دانست که بلال خان نفس ندارد که گپ بزند، از سر دروازه پایان شده نبض او را دید مطمئن شد که زنده نیست ریسمان را از دروازه گرفت. او چهار اطراف کاه خانه را طوری تنظیم کرد حادثه مثل یک تصادف قضا نمایان شد. او که دروازه را به او پلان آماده کرده بود او هر باریکی را سنجیده این کار را کرده بود. هرکس که به افتیدن دروازه دیدن می کرد یک قضا بودن را می گفت چونکه زلیخا نقطه های باریک را در نظر گرفته دروازه را آماده کرده بود.

بعد از حادثه با آرامی و سکونت از کاه خانه بیرون شد و ریسمان را در جایش گذاشت.

هر بخش پلانش با ترتیب تنظیم شده بود.

از حیوان خانه که بیرون می شد چهار اطراف را ترصد کرد دید که کس نیست دروازه حیوان خانه را باز گذاشت و خود نزد خانم بلال خان رفت. یک گیلاس چای را گرفته با خانم بلال خان در صحبت مصروف شد. او طوری چهره حق بجانبی را گرفت کس از رفتار او اشتباه نمی کرد. مثلیکه یک قاتل مسلکی بوده باشد بدون هیجان بود. در حقیقت این حالت روحی را شرط ها آورده بود.

از حادثه بیشتر از یک ساعت گذشته بود خانمها اطاقها را ترتیب داده دیگ و کاسه ها را شسته خانه را تر و تازه کرده بودند و به خواست زلیخا نشسته چای می نوشیدند.

یک بچه از بچه های همسایه آمد گفت: گاوها از حیوان خانه بیرون شدند. زیبا خواهش کرد تا یکی از خانمها گاوها را داخل حیوان خانه کند. خانم که گاوها را داخل حیوان خانه می کند دقت و توجه اش را دروازه کاه خانه جلب می کند. وقتی داخل کاه خانه می شود بلال خان را زیر دروازه می بیند و با عجله آمده می گوید: بلال خان در زیر دروازه شده.

همگی با حیرت طرف کاه خانه می روند می بینند که زیر دروازه افتیده است. زیبا نزدیک می شود می گوید: بلال خان حرف بزن بلال خان حرف بزن چرا این طور شد؟

دست خود را به رگ گردن بلال خان گذاشته می گوید: با تاسف از دست دادیم.

سر خانم بلال خان دور می خورد در زمین می افتد. گل به خانمها دستور می دهد به بلال خان دست نزنند و خانم بلال خان را در اطاق برده در بستر دراز بکشند و دوای فشار اش را بدهند و رستم خان را صدا بزنند تا بیاید.

رستم خان که می آید زلیخا حادثه را نشان داده می گوید: دفتر حزب و پلیس منطقه را خبر کن و می گوید: تا آمدن پلیس کس داخل کاه خانه نشود. فوری سر صدای حادثه در هر جا می رسد با شمول دختران بلال خان، همه جمع می شوند و از دفتر حزب منشی و چند حزبی می آیند و از شهر، پلیس آمده تحقیقات شان را شروع می کنند. همه در نتیجه می رسند که حادثه یک رخداد قضا است کس مقصر نیست. هر کس می گوید: در قسمت تقدیر بلال خان این نوشته بوده  که این طور شد. آری تقدیر قسمت می گویند ارتباط میدهند در ازل در حالیکه نتیجه اخلاق او بود زلیخا شیطان شده او سرنوشت را سبب شد.

بزرگترین ثروت بر یک ملت، داشته های معنوی اوست به گنج مادی تبدیل می شود.

 

 معنویت درملک مثل گل درزمستان

 هوا سردهم ببارد منبعی عطرپاشان

 اهمیت این نقطه درسرنوشت انسان

 آب بهاری دارد مثل فیض گلــستان

 

    مراسم دفن جنازه بلال خان ختم شد. روزهای هفت و چهل تجلیل شده عبادتها شد. نوبت به دختران بلال خان رسید تا زلیخا همه شان را از صحنه دور کند.

 

109 ـ مادر

 

زیبا جلسه بزرگ دایر کرد. دهقانان و باغبانان را دعوت کرد و از هر کس فکر و نظریات را در امورات کار گرفت. با او جلسه ترتیب های تازه را در امور خدمات داد و قوی بودن خود را و رئیس بودن خود را پیام داد. رستم خان را نماینده با صلاحیت و موتر ران (اتومبیل ران) خود انتخاب کرد و هدایت داد هر کس امر او را بپذیرد. رستم خان را جدا نزد خود خواست گفت: به شما باور دارم از وفاداری شما مطمئن هستم تصمیم دارم به کارها رونق تازه بدم، به همکاری شما ضرورت دارم. مطمئن باشید مقابل خدمت و صداقت، پاداش حق تان را می گیرید.

هدایت داد در کوه نزد برادرش برود و با موتر جیپ برود و مقدار مواد خوراکی ببرد و از دوستی زیبا خبر کند و پیام اش را برساند بگوید که در آینده کارهای مشترک می کنند.

وقتی گل ین طور گفت رستم خان با تعجب دیدن داشت پرسید: چه قسم اعتبار کنیم؟

کی ضمانت کرده می تواند موتر را از دست من نگیرد؟

یا منشی بشنود و دفتر حزب خبر شود چه جواب می گویم؟

شقایق لبخند زد گفت: اگر ریسک نگیریم موفق شده نمی توانیم.

بلی خطر وجود دارد مگر فراموش نکنیم برادر شما که مرد سفاک و بی عطوفت است، در کوه مسئولیت یک عده انسانها را بدوش دارد. او مسئولیت، وی را مجبور می سازد در بعضی مسائل، وی سیاسی رفتار کند.

دیپلماسی رفتار کند.

اگر دفتر حزب خبر شود باز هم یک ریسک است و امّا می توانم منشی را وادار بسازم بگویم ارتباط داشتن با بی رحم ترین قوماندان منطقه، در آینده به نفع منطقه شده می تواند. خلاصه ما یک قمار می زنیم اگر موفق شدیم بین دو طرف پل مستحکم می شوم و می توانیم از انرژی دو طرف استفاده کنیم اگر ناکام شدیم بازهم تجربه هست برای آینده.

آری کامکار می شد چونکه منافع سر نوشت ساز و تعیین کننده بود و است.

گل می دانست در هر دو طرف، چگونه رفتار کند. بدین خاطر بخش از عواید را به دو طرف تقسیم نموده رفتار می کرد. 

از امکانات دو طرف زیرکانه استفاده می نمود و شرطها را به خریدن زمین های جدید بدست می آورد. با او استراتژی خانم پر قدرت منطقه می شد.

مناسبات زلیخا که با ظالمترین قوماندان مجاهد تنظیم شده بود، تصمیم گرفت به منشی و خانمش یک دعوت بدهد. هدایت داد در او دعوت رستم خان و خانمش در خدمت باشند.

 

قدمی که میگذاریم هرقدم بااندرز

تجــــربه با خود دارد بهای باارز  

درس کشـــیدن از او گل اصالت 

ادراک اگر باشــــد پارچۀ پرارز

 

    منشی و خانمش دعوت شدند. در گرم صحبت دعوت بودند زلیخا به منشی رستم خان را معرفی نموده برادر بزرگ ـ بزرگترین قوماندان مجاهد بودن را گفت.

منشی با حیرت و شکفت سوی رستم خان دید پرسید: چگونه در منطقه زندگی داری؟ قبل از اینکه رستم خان چیزی بگوید زیبا گفت: مرد عالی هستند و بی طرف هستند، نفر اعتمادی و شخص پر نفوس منطقه هستند.

منشی پرسید: او با برادرش ارتباط ندارد؟

گل با تبسم گفت: ارتباط داریم.

از این جهت که شرطها مجبور ساخته هست ارتباط بگیریم. نظر به شرطها لازم دیدم حقیقت را به شما من خود بگویم. چونکه آرزو دارم بین دو طرف، پل همکار شوم. فراموش نکنیم شما قدرتمندترین فرد منطقه و نماینده دولت هستید و برادر رستم خان قوماندان بزرگ مجاهدین است. در سیاست همیشه جنگ وجود ندارد. بعضی زمان شرطها وادار می سازد دیالوگ بهتر نتیجه را میدهد. خدا کند مطلب را درست افاده کرده بتوانم.

یعنی دوستی ما به دو طرف فایده می رساند لاکن بیشتر به شما مفید و سودمند است. شما به من اعتماد داشته باشید.

منشی در سخنان زیبا غرق تفکر شده در زمین دید. سر از او روز ارتباط منشی از طریق زلیخا با بزرگترین قوماندان مجاهد منطقه بر قرار شد. با این ارتباط سالها دو طرف همکار همدیگر شدند. او حقیقت ـ حقیقت افغانستان بود چونکه رهبران مارکسیستها با رهبران مجاهدها به انوع شکل ارتباط داشتند لاکن قربانها از دو طرف قربان می شدند.

 

110 ـ مادر  

 

می گویم اگر حقیقت نمایان نباشد، خطا را از روی کدام استاندارد، خطا می گویی؟

 

 بر دیدن حـــقیقت با دل در تلاش

 عقل را رهبر ساز بهترین پاداش

 هنگامی خطا کاری در ضمیر او

 او حقیقت ســــــــنج برای پالاش

 

      زلیخا خاموشانه اطراف اش را تقویت داد. او منتظر داماد های بلال خان شد تا خاطر میراث اولین اقدام را آنها کنند. او می دانست از اسناد دست داشته اش کسی از خانواده بلال خان خبر نیست بناً به همه سرپریز می شد.

خانم بلال خان را مرگ شوهر در بستر انداخته بود. او در منزل دختر بزرگ اش بود و یک بار دیگر از بستر بلند شده نمی توانست تا که سفر آخرت می کرد.

بعد چاشت روز جمعه بود هوا گرم بود زیبا استراحت بود. داماد بزرگ بلال خان آمد با طمطراقها و طنطنه ها گفت: از این جا میروی همه مصیبت با تو در منزل بلال خان آمد.

تو یک رذیل شیطان هستی.

در حالیکه گل خنده می کرد مشت اش را بلند کرد تا بزند. در او اثنا رستم خان از سر صدای داماد بلال خان در سالن رسید، از عقب داماد مشت بلند شده وی را گرفت کارد بزرگ را در گردنش گذاشت گفت: تو بی غیرت چرا بالای یک زن معصوم دست بلند می کنی؟

چه حق داری؟                                                      

کی به تو این حق را داده؟

داماد گفت: به تو ارتباط ندارد تو یک دهقان خانواده هستی بی احترامی تو سبب درد سرت میشه.

رستم خان گفت: من فرد با صلاحیت هستم از طرف زلیخاخانم تعیین شدم. تو خبر نداری بلال خان همه مال ملک اش را به اسم نبی جان و زلیخا نموده رفت. حقوق دختران بلال خان وجود ندارد پس تو از کجا حق داری؟       

در حالیکه داماد به حیرت می شنید گفت: ممکن شده نمی تواند.     

زیبا کپی های اسناد را آورده، کپی ها را به دست داماد داد گفت: اگر کدام دختر و یا داماد بلال خان مقابلم بی احترامی کند، حق ام را قانونی دفاع می کنم. شما تا آمدن نبی جان از چشمان من گم شوید. اگر بار دیگر به اطراف خانه و یا در اطراف زمینها ببینم، گله نداشته باشید نابود تان می کنم.

در حالیکه شوک بالای داماد آمده بود چونکه از حقیقت اسناد خبر نبود با حیرتها بی صدا شد در تفکر رفت. رستم خان گفت: اگر عقل داشته باشی با من ستیزه جویی نمی کنی. من را باید بشناسی، من شخص خراب نیستم مگر یک برادر ظالم و خون ریز دارم شانس نداشتم تا برادر خوب انتخاب کنم. اگر بی حرمتی تو را بشنود دیوانگی در سرش می زند نه من مانع شده می توانم و نه تو در این جغرافیه زندگی کرده می توانی.

خوب درک کن.

داماد با شوک از منزل بیرون شد. گل به رستم خان نزدیک شد عمیق به چشمانش دید تشکری کرد گفت: عالی عمل کردی.

از آن لحظه بعد رستم خان به زیبا به گونه دیگر نمایان شد و بین گل و رستم خان باوری و صمیمیت بیشتر شد و رستم خان سخت زیر تاثیر ذکا و اخلاق و زیبایی زیبا رفت.

یا که عشق غنچه های اش را باز کرد؟  

رستم خان به چشمان زیبای آبی دیده گفت: تو استراحت کن من مقاعد تو هستم خاطرت جمع باشد. تو که به من اعتبار کردی از من بی وفایی را نمی بینی.

از سالن که بیرون می شد زیبا از عقب او دیدن داشت.

او لحظه به یادش آمد رئیس زاده طعام صبح را خورده بود به گل اشارت کرده بود. هر دو در اطاق خواب رفته بودند رئیس زاده دست هایش را به کمر شببو حلقه زده گفته بود

 

      آتشی که داری مــی سوزانی دم بدم

      مستی لب را داری می ربایی دمادم

 

    نازنین نگارش ناز کرده بود یار گفته بود

      الا ای قد زیبـایت گل اندام

      تو هستی گل زیبا گل بادام

      به اندام زیبایت مـــه قربان

      منم برگرد تو پروانه و رام

 

111 ـ مادر

 

    چهار فصل کفایت نمی کنند نام تو را با زیبایی ها بگیرم. دلم میشه با باران های بهاری همیشه تو را به دلم یاد کنم چونکه تو فصل پنجم شاعرانه های منی. پس لب به لب بگذار تا لب بر لب آید.

 

      مستی لب را گشا تا لب به لب آید

      مست غزل سراید برلب ـ لب باید

 

    زیبا به سینۀ رئیس زاده سر اش را گذاشته بود بوی یار را می گرفت، محبوب گفته بود عزیزم هیچگاه از من دلگیر نشو.

من رد پایت را تصادف از سر راه نیاورده ام با پاشنه در هر ساز پایکوبی کنم.

وقتی چشمان زیبای آبی تو من را زد، مجبورم کرد تو را از تقدیر دزدی کنم.

پیش خدا انکار کردم این عمل ام را، مبدا خنده های زیبایت را به بهانۀ عدالت به مساوات تقسیم کند گفته.

 

      آمدی تو از بهشت تا که بیتابم کـــنی

      این هنر خدا بود تا که آبتابـــــــم کنی     

      من که تو را دزدیــــــــدم از تقدیر بر

      شعله های عشق توست تا که آبم کنی

 

    هر چه می گویی از لب گوهر هست بر این لب، اگر که زهر هم باشد، بزن که شیرین است او زهر لب.

 

هر چه بگویی از لب ازلب شیرین

زهر یا کــــــــــه زر بفرما نازنین

هر چـه اندازی به لب برایم ز لب

بنداز زهرهـــم باشه ای گل نارین

  

    هر لحظه بر من شعر می شوی با نازها و با عشوهها با تبسم های زیبای لب.

با غمزه های شیرین چشمان آبی و با هنر خوبی ها...

من مغرورانه پز شاعر بودنم را آشکار می کنم هر لحظه با هنر تو، نه با هنر من.

 

      پز شـــــــــاعری من ز هنر پزشک  

      پرستار ونبض شناس شعرها اپشک

      عشوۀ زیبایی ست منم اســیر این پز  

      براو چشمان پزدار خوشیها سرشک

 

    تو بارانم هستی بی چتر زیر آب باران هستم تر و تازه با قطره های آب باران.

ببار همیشه بی بهانه هر زمان.

اگر بهانه کنی باز هم روش بهانه های من را بگیر؛ واجب ساختم بر خود هر بهانه را به دوست داشتن تو.

    

      برایم بــــــــــاران ببار دم بدم                       

      تر باشم از بارانت دمــــــــادم                             

      مکن بهانه تو نشم بـــی باران                           

      ببار باران من تر شوم هر دم

    

      دلداده که با این جملات زیبا التفاتها نموده بود، زیبا به سینه یار آرامش گرفته بود. او آرزو نداشت او لحظه پایان یابد.

مگر محبوب روانه شرکت می شد از چشمان آبی بوسیده بود، روان شده بود سوی بیرون.

آن لحظه که رستم خان از سالن بیرون می شد، اشک های زیبای گل، حلقه زده بود روان بود با حسرت.

عقب کی؟

عقب رئیس زاده؟

یا عشق تازه؟    

                                      

    خود نمایی داماد بزرگ، گل را مجبور ساخت دست به بعضی مانورها زند. از این جهت که می دانست ماجرا دوام پیدا می کرد. در ساختمان حویلی سر و صورت تازه داد. عقب خانه ها، دیوارها را قد زد. پیش روی منزل دو ساختمان از اطاق های نشیمن آباد کرد. هر ساختمان با هر تشکیل به ضرورت یک فامیل در نظر گرفته شد.

 

112 ـ مادر

 

ساختمانها در دو استقامت حویلی آباد شدند تا حفاظت به ضمانت گرفته شود. دو فامیل از دهقانان را جایگزین نمود و در خدمت داخل حویلی از خانم های وفادار از دهقانان اش انتخاب کرد و یک سیستم اربابی را ترتیب داد و تنظیم ساخت.

روزها گذشت سرصدا از دامادها نبود لیکن یک روز با تعداد از بزرگان قوم در سر زیبا آمدند تا مسئله میراث را یک طرفه کنند.

رستم خان قهرمانانه از زلیخا مدافع شد ولاکن سر صداها در منطقه برآمد و منطقه از جنجال خبر شد.

منشی از دفتر حزب آمد. با دستور زلیخا کس هایکه در اسناد دست داشته او، مهر تاییدی را زده بودند، دعوت شدند تا حقیقت نمایان شود.

گل به حضور حاضرین کپی سندها را در دست دامادها داد و گفت: با شاهدی بزرگها محروم بلال خان با خواست و آرزوی خود اش اسناد را ترتیب داده بود؛ همین اکنون در دستان است.

در سندها من و نبی جان را حقدار میراث ساخته بود بفرماید دیدن کنید.

روبه منشی دید گفت: کس از من آزرده نشود نمی خواهم از حق خود به کس چیزی ببخشم. اگر نبی جان مایل به بخشیدن باشد، لطف کنند در ایران بروند نبی جان از حادثه جنایت در ایران فرار کرده است از حق نبی جان طلبگر شوند.

دلیلها و اسناد او را حق بجانب کشید. با شمول ریش سفیدان قوم، همه طرف گل را گرفتند. فرهنگ و دین هم از او حمایت کردند.  

آری شریعت اسلامی هم زلیخا را حق بجانب کشید.

او که یک فرشته بود هرکس با لگد می زد او که شیطان شد هرکس از او شد. چونکه با او شیطانی رجولت پیدا کرد در او جامعه.

 

 رجولت برآدم ویژگـی ساس 

 برجـوهر آدمی منبعی لباس

 قــدرت و امـــــــکان و پول

 اگر او نباشد متاعــی خناس

      

    ذکا و جسارت زلیخا، برادر رستم خان را به خود بسته بود. قوماندان خود را خراباتی می دید و زیبا را هم از جمع خراباتی ها می دانست.

از دور یک پیمان همبستگی بین هردو بسته بود بدین خاطر هر خواست گل را برآورده می کرد.

قوماندان با فشارها، دامادهای بلال خان را از منطقه فرار داده بیرون از مملکت کشید. خانم بلال خان در راه بین دو کشور جان به حق داد. او فرشته زلیخا شیطان شده حتی به همنوع خود رحم نکرد چونکه او عقده دار بود.

 

    بعد از بیرون راندن دختران بلال خان، تصمیم گرفت ثروت بانکی را بنام کند. چونکه بلال خان در بانک های افغانستان پول ذخیره داشت. اسناد در دست زیبا بود. زیرا او از هر راز آگاه بود. نوبت رسید تا از امکانات منشی استفاده نموده دارایی نقید را به اسم خود کند. با همکاری منشی و با اسناد دست داشته، دار و نادار نقید را بنام خود کرد.

ثروت یکه در دست آمد خاطر بهتر ساختن درآمد مالی استفاده کرد تا عواید بیشتر شود بالاخره او با ذکا خود خانم منطقه شد.

می گویم شکایت نکن که بگویی فرصت داده نمی شود، آنقدر خود را برسان تا کرسی ها از تو شکایت کنند توجه ندارد گفته.

 

 رجولت رادرک کن اسیرشکوه نشو

 با اشک چشمان ترمرد بـی قوه نشو

 جسم را اســـــیر بگیر با روح قوی

 روح را پرورش بده دل مــرده نشو

  

    زلیخا رستم خان را با یک دهقان در شهر کابل روان کرد. خود او در خانه های دهقانان رفت تا حال احوال آنها را سراغ کند.

او که در منزل رستم خان رفت، از سیما خانم رستم خان ناخرسندی از حیات را دید. سوال در ذهن او پیدا شد، در تلاش درک جواب او سوال شد.

با ذکاوت اش مادر رستم خان را در صحبت آورد تا درد را از لبان بریزد. خشو شکایت از عروس داشت از این جهت که در آرزوی نوادهها بود مگر از عروسی فرزند سالها سپری شده بود زمین خشک بود حاصلات وجود نداشت.

هویدا نبود زمین عیب دار است یا در ترکیب آب خطا وجود داشت؟

 

113 ـ مادر

 

فرهنگ جامعه هیچگاه آب را تفکیک نمی کرد تا می دانست مکمل هست یا ناتوان برای زراعت. هر چه تقصیر می دید بالای زمین می دید و بالای زمین قهر بود. او فرهنگ رواج شده در جامعه بود. در فرهنگ جامعه همه می گفتند: اگر زمین بی علت نباشد با ریختن بی اندازه آب چرا سر سبز نمی شود؟

این فرهنگ بازار خرافات را گرم می کرد تعویذ ـ طومار، پف چپ، اعتبار پیدا می کرد. در او اعتبار عوض مردهای زنان، ملاها بودند که زنان را با پف چپ شان حاصلدار می کردند.

گل شکایت های خشو را شنید در چرت رفت تصمیم گرفت مشکل را با عروس مصلحت کند. او با رمز به او پیام داد تا نزدش بیاید.

از منزل بیرون شده در خانه رفت و منتظر عروس شد. عروس نزد زیبا آمد با خواهش گل در یک اطاق تنها در صحبت شدند. شببو تقاضا کرد هر باریکی مسئله را بگوید تا مداوا شود. عروس با جزئیات درد دل اش را در میدان ریخت.

زیبا گفت: راز بین ما باشد به یک شکل در کابل می برم و نزد دکتر نسایی می رویم تا بدانیم آیا بی حاصل شدن مربوط توست یا در شوهرت نقص وجود دارد؟ بعد از بررسی تصمیم می گیریم تا اقدام به حل مشکل کنیم.

رستم خان که خاطر اجرای هدایت های زلیخا در کابل رفته بود، بعد از تکمیل وظایف برگشت کرد. او یک لیست از ماشینها را آورد. دو مشاور به مشورت دادن به کشاورزی و باغ داری را که پیدا کرده بود از آنها یاد کرد.

زیبا هدایت داد تا ترتیبها را بگیرد در کابل یکجایی می روند تا ماشینها را بخرند. او هدایت داد تا خانمش را در سفر همراه داشته باشد تا بین مردم تبصره بد نشود. چونکه زلیخا خانم جوان بود. به گونه رستم خان را قناعت داد تا خانم را با خود داشته باشد.

در کابل که رسیدند در نزد دکتر نسایی رفتند. چونکه او حامله بود. اول خود را نشان داد با معاینۀ دکتر صحت بودن طفل اش را دانست و مشورت های دکتر را گرفت. بعد از معاینات خود، از دکتر خواهش کرد تا یک بررسی و معاینه دقیق خانم رستم خان را کند و نتیجه را به این هر دو بگوید؛ از نتیجه کس دیگر خبر نشود.

دکتر چند روز را پیشنهاد کرد تا زمان بدهد تا همه تحقیقات مکمل شود و هر معاینه را دقیق انجام بدهد. زلیخا با دروغ، مریض بودن اش را به رستم خان گفت و هدایت داد تا تکمیل تداوی در کابل باشند.

در او مدت با مشاورین مشورت کرد و ماشین های لازم را به کشاورزی و باغ داری خریداری کرد و در منطقه در سر زمینها روان کرد.

دکتر معاینات خانم رستم خان را تکمیل نموده دور از درک رستم خان به زلیخا گفت؛ نتیجه مثبت بودن را گفت.

درک شد همه نقص مربوط به رستم خان هست باید او تداوی شود.

آیا رستم خان قبول می کرد؟

 

    از کابل آمدند تصمیم گرفتند تا رستم خان را به تداوی راضی بسازند. او وظیفه را زلیخا در دوش گرفت. چند روز گذشته بود بعد چاشت بود زیبا به رستم خان گفت: بشنید با هم صحبت کنیم. لابلای صحبت را از سر زمینها شروع کرد و انگور و باغ ها را بین صحبت داخل کرد.

در اطاق هر دو مصروف صحبت بودند با چای نوشی گرماگرم گفتگو داشتند. گل یک آفت زیبایی شده بود چونکه زیبا بود و با پوشیدن لباس های ظریف بیشتر نازنینتر می شد و دلرباتر می گردید. او یک پری شده بود.

او هر کس را دیوانه می ساخت فقط یک شیطان زیبایی و ذکا بود. همان روز هم یک قیامت زیبایی شده بود و با حُسن خود هدف بالای رستم خان داشت مگر حریف آگاه نبود.

نرم سخن زدن های زیبا همنشینی را پر لذت ساخته بود.

چه اندازه رستم خان حاکم نفس خود می شد هویدا نبود؟

جذابیت گل هر امر هدایت عقل را ناتوان می ساخت.

رستم خان با کنار چشم به حُسن او پری دیدن داشت مثلیکه می گفت:

 

      یاخــــــدایا آفریدی جنتی پری ذات را  

      دیوانه من را کرده داده آب حیـات را

      او شعلۀ روشـــــنی بر آب تاب حیات

      از روی روشنی اش داده آب نبات را

 

    چنین که می گفت رستم خان با طغیان دل اسیر شده بود بی صدا در دل می گفت

 

114 ـ مادر

 

با دو چشمــــان سیاه ش چه زیبا دیبا نشسته

بــی گمان او جادوی جان با هنر تیبا نشسته 

کـــــــــــف دست نازنینش با حنا زیب بسته 

به سرش سربند طــــــلا گهر و زیبا نشسته 

چه میشه بیاید یک روزکه به اورسیده باشم

با عـبیر و پونۀ وی به دلـــــــــم هوا نشسته

بکمند سر زلفش ســــــرم را به دار گذاشتم 

به کمان زلــــــــف عشقش من بینوا نشسته

 

    زیبا که با هنر شیرین زبانی، رستم خان را غرق خود کرده بود در تلاش بود تا تداوی را قبول کند؛ مگر شهددار گفتار گل، رستم خان را از رستم خان گرفته بود غرق تفکر کرده بود.

رستم خان با لرزه در دل به خود می گفت: چه می شد قفل دلم را بدستش می دادم بازش می کرد اسیر بودن به این زیبایی را می دید. مثلیکه قفل دل را بسته باشد بین اش عشق خود را انداخته باشد بسته است دلم به هر کس خاطر این زیبا.

اگر نگاه ها با این اندازه دلکش باشند، سخنان چنین دلپذیر باشند خدایا چکنم من؟

آرام و ساکن دوست ش دارم خودش که از این عشق بوئیدن ندارد، چه چاره دارم خدایا!؟

 

      یا الهـــــــی آفریدی یک آفت در بخت من

      ساختی من را غلامش باسروتاج تخت من  

      دل به اسیر او شد بــــــی خبر هست اقبال

      شعلــــه دار آتش دارد در دنیای سخت من

 

    رستم خان که با حاشیه ای چشمان دزدی کنان به آفت آبی رنگ می دید، به دل می گفت: کسی شبیۀ تو نیست نه در بیداریم نه در خوابم ببینم به چشمان او.

اگر مشابۀ تو در رویا حتی دوستت دارم بگوید همه آرمان دل بر طرف می گردد ولی چگونه این حس را بیان کنم؟

خداوند که تو را می آفرید او لحظه عدالت را در نظر نداشت بیشترین زیبایی را از هر کس گرفته به تو داده بود چونکه تو یک پری هستی.

 

      خدا غرق نشه بود عدالت در دســــــت نبود

      حُسن زیبایی بخشید دوباره بازخواست نبود

      بلکه مـــــی گفت بر خودش این هنراستادی

      چونکه ذوقش بر تو بود دیگر بالادست نبود 

 

    با سکونت، او حرف های گل سخنان زیبا بود در گوش رستم خان!

چه می خواست این آفت زیبا از وی؟

رستم خان را به خود بسته بود، مجنون وار به لاله شقایق که آفریده شده بود به یک باره گی نزد چشمان او.

با ملایمی کلام های دلنشین، می خواست تابع به تداوی کند مگر می شد که غرور مردی را زیر پا نموده تداوی را قبول می کرد؟

یا بی تخمه می برآمد؟

یا به رسیدن به هدف به ادویه تقویت ضرورت می داشت؟

یا همه این راز در منطقه افشا می شد؟

چه می شد غرور رستم خان در بین فرهنگ جامعه؟

فرهنگ یکه از بیرون مملکت دیدن کنیم یک عجوبه نمایان می شود و امّا از داخل مایه افتخار.

 

    تلاش شقایق سوی هدف بود. راز ذهن رستم خان هویدا به گل شده بود؛ لازم نبود بیشتر زیر فشار قرار گیرد.

با ذکا، صحبت را سوی گلستان حیات در دیگر بخشها برد تا همیشه وی را با تارهای گیسو بسته کند تا هر زمان هوس شنیدن صدای زیبای گل را داشته باشد.

با زیبایی خود مست کرده بود که رستم خان به دل می گفت: عشق شکفت انگیز یک واژه عجیب هست گاه آباد با او میشی گه ملک ویران می گردی.

لحظۀ سلطان حیات، لمحه یک گدا.

سیاه و سپید، خوش و دلگیر، دور و نزدیک، شک و یقین هر حال از تو میشه از برکت عشق.

توانمندی دارد؛ از جادو و سِحِر هنرش است.

چه میشه بر قرار بر دلم باش تا حیات دارم اگر که راز من پیش من هم باشد.

 

115 ـ مادر

 

      گه شه گه گدا

      می سازد

      هنر عشق

      یقین یا شک دار

      می سازد

      ساز عشق

      در شب های دراز 

      روزهای داغ

      در بهار یا خزان

      می وزد باد عشق

      چه میشه بر دلم

      دایم باش

      با عشوه و ناز

      دلنشین با حرف تنناز 

      دایما باناز

      دایما باناز

 

    گل از رمز سخنان رستم خان دانست که نمیشه با هر هنر به تداوی سوق داد. او تصمیم گرفت پلان دو را اجرا کند. هدایت به رستم خان داد تا از شهر دو متر تکیه سیاه خریداری کند. او آدرس غلام جان را داد تا پیام زیبا را برساند.

کی هدایت را اجرا می کرد؟

رستم خان!                                                      

دو متر تکه آورده شد زیبا دو عدد کیسه بزرگ دوخت تنها سوراخ به نفس کشیدن داشت.

غلام جان را دیده پذیرایی کرد و مقدار پول داده خواهش کرد از راز کشته شدن نبی جان کس را خبر نکند. او تاکید کرد از یک جا رفتن سوی ایران به کس چیزی نگوید و گفت: در روز شنبه ساعت ده با لباس تازه و سر جان شسته طوری در منزل بیا کس از آمدنت خبر نشود. راز را بر دایم نزد خود محفوظ بدار، یک خاطره خوش به تو می شود.

عملی که انجام میداد وی را وفادار یک فدائی می ساخت.

زیبا که صحبت می کرد غلام جان مثل شمع آب می شد؛ از این روکه زیبایی گل دیوانه ساخته بود. منتظر بود تا بوئیدن کند و سجده نموده عبادت کند چونکه به او آرزو بسته به غلامی شده بود او غلام جان ساده.

شببو هدف دیگر داشت. او همیشه از ذکا و هنر شیطانی استفاده می کرد و به خود بسته نموده فدائی می ساخت.

گل، حیات و زندگی وی را واژگون به سعادت می کرد، مگر دایم مثل رستم خان عاشق می ساخت ولی به بوئیدن امکان نمی داد.                       

غلام جان هر زمان در دل دیوانه شده پروانه شده فقط یک فدائی می شد و با هوس بوئیدن زلیخا روزی فرا می رسید با دستور و همکاری او، صاحب زن و اولاد می شد و همه ترتیب سعادت خانوادگی را از او می دید.

لیکن در دل غرق عشق او می شد لاکن بی صدا مثل رستم خان اسیر می شد. همیشه گل بر هر دو عاشقها مقدس و شیرین و زیبا یک هستی می گردید و هر دوشان در پهلوی گل، همکار و فدا کار می شدند. اینها دست راست و چپ زلیخا می شدند.

زیبا که از سیما و رخسار عاشقها هر راز را می دانست، با شیکترین لباسها و مزین ترین آرایش های ساده، رخ به دل آنها می زد مگر مسافت را در نظر می گرفت تا آزردگی رخ ندهد.

اینها با فانتزی های شان سر تسلیم به ذکا و استعداد گل بودند مثلیکه

 

      به به، به این زیبایی زیب زیوردارد 

      دل رامستانه کرده شراب انگوردارد

      جادو و سِحِر زیبا از این آفـــت زیبا

      شکرش ناز زیبا شرار پرشــور دارد

 

    غلام جان با خیالات تا روز شنبه به فانتزی خود غرق شد. هر لحظه روز شنبه را با تار کش کرد. شیطان خود را ساخت. چشمان آبی زیبا را نزد چشمان آورد. شربت و شهد شیرین را از گلستان گل در خیال خود نوشیدن کرد. دیوانه شد با هوس های صاف پروانه در گرد فانتزی عشق زلیخا شد و گفت

 

      شرشراب ناب از او زیبـای آبتاب

      مســــت دیوانه کرده او لالۀ باتاب 

      زانفاس مست اوسـرودها از زبانم

      وعـظ برمن شده از زبان او آفتاب

 

116 ـ مادر

 

    غلام جان که غرق دنیای خود بود، در آرزوی بوئیدن شببو بود، زیبا در تلاش نزدیک ساختن ذهن خانم رستم خان به پلان بود. شرط های داخل منزل رستم خان را مطالعه داشت؛ نظم خانوادگی در فرودگاه یک بدبختی رسیده بود.

مادر رستم خان تا امکان زجر و ناروایی های زبانی ستیزه جوی زشت خود را به عروس استفاده می کرد. او هر لحظه توهین و حقارت را حواله به جان عروس می کرد. او فرزند را متقاعد اندیشه های خود کرده بود گویی هر نظر دهی وی سالم و بی غش هست. از دیدگاه او تنها عروس مایه یی بدبختی هست که در زمین وی کویر یی بیرق زده است. او می گفت با وجود سیراب شدن آب ناب، زمین بی حاصل است.

 

    مادر رستم خان و عقل رستم خان تابع به فرهنگ جامعه بود. فرهنگ جامعه خود به خودی بدون تاثیر رسالت روشنفکری شکل گرفته بود.

هر مقوله بدون تفحص و تحقیق، پسند ذهنها شده بود. تغییر دادن در قاعده عقلها، کار مشکل بود. از این رو که اگر قوانین بدون نوشته در جامعه حکمدار شده باشد صد بار مشکلتر از قوانین نوشته شده است تا تغییر کند.

مادر تلاش داشت تا خانم دیگر به رستم خان بگیرد. هر لحظه در گوش رستم خان مزـ مز مادر بود. رستم خان در شرایطی آمده بود سیمای زن یک کابوس در چشمانش شده بود.

زیبا با بیشترین تلاش اقدام کرده بود تا رستم خان زیر تداوی قرار بگیرد مگر با هر تلاش نامراد شده بود.

تلاش یکه او داشت باریکی های ظریف این مسئله را دقت داشتن بود مبدا بعد از حمل گرفتن، کدام ادعا و تهمت بالای عروس نشود گفته رفتار داشت؛ بدین خاطر مسافت را در نظر می گرفت.

مقابل استدلال و منطق زیبا، مادر رستم خان دلایل خود را داشت. او می گفت: در نزد فلان ملا بردم از فلان ملا تعویذ و طومار گرفتم در زیارت فلان شخص بردم از زیارت فلان شخص کمک خواستم مگر بی خیر شد اولاد نداد باید به فرزندم که مانند شیر جوانی دارد عروس تازه بگیرم.

گل فرهنگ جامعه را تغییر داده نمی توانست سبب اینکه روح روشنفکری در خواب بود چگونه می شد که یک خانم اقدام نموده موفق می شد؟ می گویم مفهوم زندگی گریز از خطاها نیست، از خطاها درس کشیده درک و مجادله کردن است.

 

 ازخطاگریزکردن مردی واصالت نیست

 خـــــود را پاک دیدن شیوۀ نجابت نیست

 

    زلیخا در تلاش شد تا با صحبت های نرم خانم رستم خان را در جدیت مسئله متوجه سازد. به او گفت: دو راه به تو وجود دارد یا حمل گرفته خوشبخت می شوی یا بدون اولاد دست مادر رستم خان بدبخت می گردی؛ انتخاب از توست.

خانم رستم خان جزئیات پلان را پرسید زیبا گفت: تو را ملای مادر رستم خان با تعویذ و طومار خود حامله دار می سازد.

خانم رستم خان با تعجب پرسید: چگونه؟

من که بارها از ملا تعویذ و طومار گرفتم کدام فایده ندیدیم چرا بار دیگر اخلاص کنیم؟

گل خندید گفت: به راستی باور داری به این خرافه؟

باور داری با این خرافه قاعده خداوندی تغییر کند؟

به راستی باور داری تعویذ طومار، پف چپ از قاعده دین اسلام بودن را؟

لطفآ نی بگو طاقت شنیدن این رسوایی را ندارم. از اینکه این چنین رذیلی جامعه را به عقب ماندگی سوق میدهد نفرت دارم.

خانم رستم خان پرسید: سرم گیج شد چه می خواهی بگویی؟

شقایق: نزد ملا می رویم. تعویذ طومار می گیریم و بعد، از تعویذ و طومار، مادر رستم خان را و رستم خان را باخبر می سازیم تا منتظر نتیجه باشند. لاکن ما کار خود را می کنیم و نتیجۀ کار خود را معجزۀ تعویذ و طومار گفته در جان آنها میزنیم. در نتیجه به او عمل ما، هر کس معجزه ملایی گفته باور می کند. دیگران که این بازی را میخورند تو نجات پیدا می کنی.

تو که نجات پیدا می کنی ملا در ذهن مردم قهرمان می شود.

تو که نجات پیدا می کنی خرافه بار دیگر در عوض دین در نزد مردم جای دین را می گیرد.

ذاتاً در منطق مردم ما تحقیق وجود ندارد گناۀ ما چیست؟

خو بگو کدام چاره دیگر داریم؟

 

117 ـ مادر

 

ما مردم عجیب یک ملت هستیم، اگر نزد یک ملا صد خانم مراجعت کند از نود نو خانم نتیجه نداشته باشد کس نیست سخن از نتیجه منفی نود نو بزند. اگر از بین صد خانم یکی پیدا شود مثل تو مجبور شود با پنهانی گل را به آب بدهد، کس نتیجه نود نو را دیدن ندارد، به رواج خرافه او یک نتیجه کفایت می کند. کس در دانستن منطق او نمی شود. تو قبول کن این خرافه را خداوند لعنت گفته؛ چونکه او یک نو ساخته کاری است. در آخرت جایگاه او ملاها نظر به حکم آیت هفتادنو سوره بقره جهنم است.

اگر هراس از گناه داری، نزد خود فکر کن یا همیشه بدبخت شوی؟

اگر بدبخت شوی گناه بزرگ نیست؟

یا خانم دیگر که مادر رستم خان آرزو دارد عروس بیآورد یا او هم بدبخت شود گناه بزرگ نیست؟

تو قبول کن فشار گناه کارهاست ما این کار را می کنیم نه خطای ما. مطمئن باش نه در هنگام عمل و نه بعد اجراات مالک های آب و گل همدیگر شان را شناخته نمی توانند و همیشه یک راز بین ما می شود. تو باور داشته باش کس خبر نمی شود.

می گویم فعال شدن جهالت، بزرگ ترین مصیبت ملک است.

 

      ملک که علم نداشت با گلستان فهم

ویران مـــــــی شود با شیطان وهم

 

    تا روز شنبه خانم رستم خان غرق تفکرات و اندیشه ها بود. او با خود محاسبه می کرد و در چشمان خود آینده را با دو شیوه دیدن می کرد.

شب شنبه خواب حرام شده بود. فکر مغشوش شده بود. قرار در دل وجود نداشت. شیطان تسلط داشت گاه قبول می کرد گه رد می کرد. او نزد خود تصمیم گرفته نمی توانست.

صبح شد طعام صبح خورده شد هر کس مشغول با کار خود شد. مطابق هدایت زلیخا رستم خان روانه کابل شد. دهقانان سر زمینها مصروف کار شدند.

خانمها در یک پرگرام زنانه که گل ترتیب داده بود در منزل یک دهقان گل جمع شدند. مطابق پلان گل، خانم رستم خان نزد زیبا می رفت و با شقایق در پرگرام زنانه اشتراک می کرد.

این گپ بین خانمها زده شده بود.

هر پلان با ترتیب گرفته شده بود تا کدام گل در آب نخورد.

خانم رستم خان خود را با آب تر و تازه کرد و لباس تازه پوشید و آرایش نموده با عطریات مزین شد. او نزد زیبا آمد. او از دو دله بودن بحث کرد. او از ترس ـ هراس صحبت کرد مگر گل قناعت داد. با قناعت گل منتظر غلام جان شد.

غلام جان در تایم تعیین شده رسید. زلیخا در اطاق یکه پلان گرفته بود، برد. در سر غلام جان کیسه سیاه را پوشاند تا چشمان وی چیزی را دیده نتواند گفت: به هیچ صورت گپ نمی زنی.

به هیچ صورت صدایت را بلند نمی کنی.

به هیچ صورت در تلاش کی بودن نمی باشی.

اگر دقت به حرف های من کنی همیشه ما و تو دوست می شویم و همیشه همکار همدیگر می شویم.

غلام جان فانتزی خود را داشت مگر ابتکار نوین گل خوش آیند بود با تعجب منتظر نشست.

زیبا کیسه دومی را سر خانم رستم خان نمود و تاکید کرد به هیچ صورت گپ نمی زند بی صدا می باشد.

خانم رستم خان را در اطاق داخل نموده نزد غلام جان برد گفت: دقت کنید صدای تان شنیده نشود. بی صدا گل بلبل را یکی کنید در بیرون منتظر هستم.

 

    از اثر فشارهای جامعه و تاثیرات خرافات و فرهنگ عقب مانده این عمل صورت گرفت. در آن روز دو بار بلبل به گل نزدیک شد.

آن روز و بعد آن روز گل و بلبل همدیگر را شناخته نمی توانستند هیچ زمان کی بودن شان را درک نمی کردند همیشه یک سر می شد. چونکه برنامه به او گونه ترتیب شد.

در ختم بازی، زلیخا غلام جان را از اطاق بیرون کرد و به خانم رستم خان گفت: منتظر باش. از غلام جان خواهش کرد همیشه مردی داشته باشد به مثابه یک ضعف به نفع خود این عمل را استعمال نکند از این سبب که کشته می شود و وعده داد همیشه دوست همراز همدیگر شدن را.

 

118 ـ مادر

 

    بعد از آنکه غلام جان از منزل برآمد خانم رستم خان را از اطاق بیرون نموده در حمام برد. با او یکجایی آب در سر گرفته لباسها را پوشید.

با آرایشها و زینت دادنها با او روانه محفل زنانه شد. او محفل را خود او ترتیب داده بود.

 

    از ماجرا روزها سپری شد منتظر نتیجه بودند گل به آب خورده بود نتیجه مثبت شده بود. حال نوبت می رسید به توصیف ملا که ذهن همگی را در معجزۀ دینی مطوف می کرد.

در نتیجه با این عمل ملا قهرمان شد و تعویذ و طومار با ارزش شد.

می گویم دیدگاه هر کس را قبول کنی بهترین آدم هستی مگر هر دیدگاه درست بوده می تواند؟

 

 اینجا ظاهر پرستی مـــــد زمان 

 هرکی با ریا زده شدکار ویران

 این واقعیت ملک حقیقت ملـک

 در پنجۀ ریا همـــــــه در بریان

     

    زمان به ولادت زلیخا نزدیک شده بود. مهمان نو در منزل آمدنی بود. مهمان فرزند رئیس زاده بود مگر هر کس از نبی جان فرزند بلال خان می دانست. بعدها جامعه مهر فرزند یک دزد و قاتل را به وی می زد و دایما بدنام می کرد.

از این روکه جنایت بدوش نبی جان انداخته شده بود؛ در حالیکه از نزدیک و دور او نقش نداشت. او فقط قربان بی تجربه گی شده بود. فدای فرهنگ ضعیف جامعه شده بود. نثار پست فطرت انسانها شده بود. همه این خصوص، گل را مجبور کرده بود تا در تقدیر نبی جان نقش تعیین کننده را بازی کند.

 

    زیبا ولادت کرد یک فرزند پسر در دنیا آورد. اولین کلام زلیخا مرادجان شد فوری گفت: اسمش مرادجان است.

آری! زلیخا به عشق یار خود وفادار بود. او هیچگاه و هیچ وقت خیانت نکرد. او حتی هنگامیکه بلال خان تجاوز کرده بود با گریان می گفت من از رئیس زاده هستم.

لحظه یکه مرادجان تولد شد به چشمان گل رئیس زاده نمایان شد به یادش آمد: رئیس زاده خرسند بود، خوش بود، سوی زیبا می آمد. هوا گرم بود به بهانه از پدر اجازه گرفته بود و به بوئیدن بوی نگار در منزل آمده بود. گل در بستر در خواب عمیق بود خبر از آمدن یار نداشت. محبوب بی صدا داخل اطاق خواب شده بود. او، لحظه ها نزد تخت خواب بالای شقایق خود ایستاد بود. او زیبایی محبوبه را تماشا داشت. لحظه ها بعد زانو زده بود موهای ظریف نازنین را بوئیده بود گفته بود

 

      به او قد دل انگــیزت بمیرم

      به رفتار دل آویزت بمـــیرم

      گذشتم از سرم خاطر تو گل

      به اوجان مشکخیزت بمیرم

 

    تارک های زلفان زلیخا را بوئیده به چشمان معصوم و زیبا که غرق خواب بود دیده گفته بود: تو که گل من هستی جان و جگرم هستی، دلم می خواهد رشک بر خود ببرم بگویم چند کس مثل این زیبا به زیبایی صاحب شده می تواند؟

      

      خوابیده او زلیخا شـــده گل شقایق

      با حُسن زیبا او جـــــــانانه حقایق

      می رباید دل را پی در پی از من

      شیطان زیبایی او هر لحظۀ دقایق

 

    دلباخته با ساکنی از سر زلفان تا سینه بوئیده بود. چند تارک گیسو که بالای گونۀ گل افتیده بود ساکن و آرام بوسیده تارک های موی را با لبان از سر سیما دور کرده بود و با هیجان اشک خوشی خود را جاری کرده گفته بود: ریزش هر اشک کلماتی دارد راز آن را با زبان بیان کردن مشکل است. ریختن اشک هر کس معنی را داده نمی تواند که عاشق باشد. هر قطره اشک عاشق معنای دارد چون که او قلب باخته دارد.

   

      با تمنی ببویم ز بوی جــــــــانان

      مثل عندلیب زگل زبوی بوستان

  

119 ـ مادر

 

    محبوب از سر سینه تا پای محبوبه روی را گذاشته با نرمی با روی ماساژ داده بود از پای بوسیده گفته بود: عاشقی چیست؟

گه به خود می گویم شاید عاشق نباشم مگر در هر حرف تو مثل یکه دلم تب کند گرم و سرد میشه و آب شده گاه مست میشه گه تنگ میشه تا زودتر در بغل بگیرم.

در هر بوئیدن، جانم به لرزه شده مثلیکه در هوای یخ لرزه بگیرد با لرزه میشه جانم.

در هر خنده و ناز تو همچو شمع می ریزم بگو ظالم، عاشق هستم؟

 

      بویید بر من رسد جان به لرزه میشه   

      همچو دنیای بلبل عشـق آفرازه میشه

      مست دیوانه میشم اولـحظه ازبوی تو

      بگو ظالم عشق هست دل تازه میشه؟

 

    دلداده که پای دلربا را بوسیده بود زیبا بیدار شده بود گفته بود جانم آمدی؟ من را در بغل بگیر. در آغوش محبوب ساکت خود را گرفته بود بوئیده گفته بود: خواب دیدم ولادت می کردم در هر طرفم گلها بود خوش بودم پسرت بدنیا آمده بود با صدای فرزندت داخل می شدی اولاد را دیده از من تشکری می کردی.

گل نو غنچه شده یی سرخ را تقدیم می کردی از چشمانم بوسیده بوییم می کردی که بیدارم کردی چیست تفسیر این خواب؟

دلباخته تارک های موی نگار را بوئیده گفته بود: خواب زیباست گمان بد نکن شبهه و ظن را در دل نبیار به شگون نیک بدان هر چی عالی میشه. گل گفته بود هنگام ولادتم نزدم باش قول بده پیشم می باشی. رئیس زاده زلیخا را در سینه فشار داده گفته بود: هر زمان نزد تو می باشم چونکه تو جانم هستی.

چی می دانی از روزگار من؟

از دلتنگی های من؟

هر زمان التماس به خدا دارم هر لحظه نزد تو باشم هر ثانیه حتی خوابت را دیدن کنم حتی خوابت را...

من را شاید در آخرت مجرم بکشند کارها را اجرا نکرده گفته.  

به تو عاشق که شدم تنبل شدم به اجرای کارها و عبادت ها...

چونکه هر زمان به تو غرق هستم به عشق تو در عبادت هستم اگر نزد تو نباشم باز هم چنین هستم.

  

      بلبل ز جلوۀ گل بـــــــــــی قـرار شود

      انفاس گل زبهر بهشت آب نار مینوشد

 

    گویند یاد خدا هر گره مشکل را باز می کند؛ قلب های ما که گره خورده است مشکل نداریم که نزد خدا التماس کنیم.

خدایا اگر که در سراغت نگردم بی وفا من را ندان! فقط می ترسم اشتباه نکنم گره قلب مان را از خطا مشکل بیان کنم. ما که با دوست داشتن گره خوردیم یا رب سرنوشت مان را دایما گره بزن با عشق. وقتی عاشق به تو شدم خدایم شاهد هست پاییز رفت بهار آمد با باران خوشی. هر زمان که تو را ببینم لاله های بهاری غنچه می کنند که اثر از گره های عشق است.

 

      قلب های ماست

      گره در گری

      هر لحظه و زمان

      ماهر با هنرها

      با کمال فهم ها

      می سازد پاییز و زمستان را

      بهاران 

      هر لحظه و هر زمان

      می برد رشک

      بهاران

      از بهار عشق ما

      از گلستان عشق ما که

      آبادان ساخت با گلها

      بوستان و گلستان را

      محوطۀ عشق مان

      ماهر با هنر خویش

      قلب های عاشق مان

      قلب های عاشق مان

 

    زیبا که با خاطرات رئیس زاده غرق بود، خواب ظریف گرفت؛ دقیقه ها غرق هجوع شد.

 

120 ـ مادر

 

مرادجان گل سر سبد دست اطرافیان زلیخا می شد و با تندرستی رشد نموده بزرگ می شد و یگانه انگیزه به خوشی های مادر می شد. مگر زیبا که منطقه را رهبری می کرد، هنر و ذکا اش را به زلیخامادر شدن در منطقه بکار می برد آیا می توانست مرادجان را به دلخواه خود تربیت نموده بزرگ می کرد؟

یا مقابل توانایی فرهنگ جامعه که مرادجان را در محوطه خود اسیر می گرفت، ناتوان می شد؟

از لحظه های خواب و لحظه های ولادت دقیقه ها ساعتها روزها هفته ها و ماهها سپری شد؛ مرادجان یکی دو قدم گذاشته تمرین راه رفتن می کرد مادر با جگر گوشه خوش و نیک بخت بود.

 

    در سر طعام شب بودند رادیو تلویزیون از تبدیل شدن رئیس دولت کشور ملت را خبر دادند. دوره اقتدار نورمحمد تره کی خاتمه یافته بود زمامداری حفیظ الله امین شاگرد وفادار او آغاز شده بود. یک دوره جدید سیاست در افغانستان چتر اش را باز کرده بود.

نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین دو روی یک سکه بودند. آنها دایما با هم یکجا بودند. بازی های استخبارات اتحادشوروی وقت، گروه پرچمی های حزب دموکرات خلق را از صحنه فعال سیاست به مدت کوتاه دور ساخته بود. آنها را بیرون مملکت در سفارتها روان کرده بود چونکه در پلانهای بعدی تربیت نموده آماده می کرد. این کار را با نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین کرده بود. از رقابت دو جناح حزب استفاده کرده بود.

در میدان سیاست افغانستان جناح خلق حزب دموکراتیک خلق مانده بود. او جناح دو لیدر قوی داشت نورمحمد تره کی و حفظ الله امین.

نیرنگ های سیاسی اتحادشوروی، پرچمی ها را با تحریک کردن خلقی ها از وطن کشیده بود. در شروع اقتدار قدرت سیاسی در دست هر دو جناح مارکسیست بود. (خلقی و پرچمی)

نورمحمد تره کی که به صفت منشی عمومی و رئیس شورای انقلابی در راس دولت بود، حفیظ الله امین مددگر دست راست او بود مگر خلاقیت حفیظ الله امین نسبت به نورمحمد تره کی در سیاست قوی بود. او با او نقش در بین اردو بیشترین نقش را داشت.

 

    (مقام رئیس شورای انقلابی، مقام رئیس جمهوری بود. بعد از کودتا اولین رئیس جمهور مارکسیستها نورمحمدتره کی شد. ببرک کارمل رهبر جناح پرچم معاون او شد لیکن امین بامانور سیاسی کارمل و دیگر اعضا رهبری او جناح را در بیرون کشور راند و تعداد زیاد از اعضا او جناح را در زندان انداخت. کار امین پلان کمونستهای مسکو بود چونکه او و دیگر لیدران مارکسیست بدون مشورت کمونستهای مسکو کار نمی کردند.)

 

    مدت زمان کوتاه که نزدیک به پانزده ماه شده بود، نورمحمد تره کی حاکمیت در کشور داشت. او با فرمانها خواست، زندگی ملت را به ایده آل نوین واژگون نماید. لیکن بی خبری او از خصوصیات ملت افغانستان و اشتباهات او در امورات خدمت، هر تلاش و فعالیت او را در چشم خلق بی اعتبار سخت. در ذهن ملت رمیدگی و انزجار شدید را به میان آورد.

نادانی و کم تجربه گی او در سیاست سبب شد، افغانستان در بحران عمیق اقتصادی رودررو شود. در نتیجه عملکرد او دیفلاسیون و بی کاری و دهها مشکل اقتصادی در کشور پنجه ها را باز کرد و کشور را از گریبان گرفت.

یکی از دلیلهای غرق شدن در این مصیبت، میتینگها و جلسات بی محتوا از پرگرام و پلان دولتداری بود. چیزی از نام دولتداری در میتینگها و جلسات نبود. اینها جزء ضایع زمان و سقوط اقتصاد کدام منطق نداشت.

در پهلوی دهها اشتباه، در اثر سیاست ترور و اختناق حزب دموکراتیک خلق، کراهت در ذهن ملت سبب شد، بالای ملت تاثیرات ناگوار بگزارد.

بی صدا کشور را بلای دیفلاسیون، بیکاری و فقر و تنگ دستی اسیر گرفت. در نتیجه حیات ملت به جهنم تبدیل شد.

گروه های مردم مجبور شدند از این بلا گریز کنند. عده زیاد از خلق به کشورهای همسایه هجرت کردند. تعداد زیاد از گروه های مردم ناگزیر شدند در کوهها فرار کنند. باقی در تلاش نجات جان شان از این مصیبت در منطقه خودشان در قلمرو دولت شدند.

مصیبت که ابر سیاه را بر فضای کشور آورده بود، رهبری دقت به زنگ خطر نداشت.

 

121 ـ مادر

 

    (نوت: در افغانستان هر حزب با عقل شورای مرکزی، افغانستان بزرگ را دیدن کرد. عقل ملت را در نظر گرفته افغانستان را دیدن نکرد. هر حزب در تصمیم های شورای مرکزی کمر بسته کرد، نبض ملت را در نظر نگرفت. رهبری هر حزب دانش شورای مرکزی را با دانشتر از دانش ملت دید، به دانش ملت احترام نکرد.)

 

    فعالیت های نورمحمد تره کی با تزهای فرمانی به ملت پیشکش می شد لیکن هیچ نو تنقیب و کاوش از رمز خصوصیات ملت در ارتباط فرمانها نبود.

حتی نورمحمد تره کی با یک فرمان خواست یک زخم خونین جامعه را اصلاح کند، مگر روش فعالیت او و رفتار رفقای حزبی او سبب شد گل را به آب داد.

در نتیجه در عوض نتیجه مثبت بر دایم فرهنگ ضد او مصیبت را تقویت بخشید. امروز یک فرهنگ طاغوتی ضد دین اسلام شده است امّا از اسم اسلام رواج شده است.

یعنی نورمحمد تره کی با یک فرمان خواست، فرهنگ رذیل و رسوای خرید و فروش دختران را اصلاح کند، تا ارزش مهر به قاعده های تمدن و قاعده های دین معادل شود.

مگر بی خبری او از حقیقت دین، یک شیوه و طرز رفتار خطا را سبب شد. یعنی خطا را باز با خطا اصلاح می ساخت اصلاح نشد.

همی فعالیت او از دیدگاه او برای سعادت انسان افغانستان بود.

نیت او در نزد او نیک بود چونکه او و رفقای حزبی او به او تصور بودند. لیکن در پراتیک در ضد سعادت انسان افغانستان فعال بودند؛ از او عمل خود بی خبر بودند.

در حقیقت فعالیت او و حزب او در مغایر قاعده های طبعی زیست شد و در ضد قاعده های تکامل شد لاکن ادراک او حقیقت را او نداشت.

او عقیده و پراتیک خود را موازی به قاعده های تکامل می دانست؛ ریا وجود داشت. لیکن او عقیده و پراتیک خود را با قاعده های تکامل بررسی کرده نمیتوانست؛ مشکل در او نطقه بود ناکام شد و با دست شاگرد وفادار خود کشته شد.

 

    (نوت: خلق پرچم را صاف بودن رسوای دو جهان ساخت. اینها اسیر نیت پاک شان بودند. اینها از قاعده های زیست معلومات نداشتند. در قاعده های زیست نیت نیک اهمیت ندارد انعکاس او در طرف مقابل اگر مثبت باشد اهمیت دارد. در افغانستان روشنفکران افغانستان این باریکی را ادراک نداشتند و ندارند.)

 

    می گویم عصای موسی سمبول حقیقت بود که همه ساخته کاری سِحِر بازها را در رخ شان زد؛ راست بودن مثل عصای موسی همیشه مقابل کجی کامیاب است.

 

 باراستی سنگربشکن سنگر دروغ را

 مثل خورشید بالا بتابان فــــــروغ را

 هرخورشید راستی معتبرتراز دروغ

 از خورشید راســـتی بتابان بزوغ را

    

    به اساس خطای فرمان نورمحمد تره کی به زودی ملت آشفته شد و عصیانها که شروع بود، قویتر شد.

همه می گفتند: ضد عقیده و ایمان دینی ما رفتار کرد.

عقیده و ایمان مردم افغانستان دختران شان را به دلارها فروختن بود و فروختن است از اسم مهر.

حال اینکه خداوند در سوره نسا در آیت چهار می گوید: «مهر زنان را به طیب خاطر به آنها بدهید و اگر پاره ای از آن را به رضایت به شما بخشیدند، بگیرید که خوش و گوارایتان خواهد بود.»

در منطق قرآن یگانه حقدار تنها و فقط همان دختر هست ازدواج می کند، نه حق پدر و نه مادر و نه کدام شخص دیگر دارد.  

از این روکه پروردگار همه حقوق زن را مهر بیان نموده مطلق بدون شرط به ازدواج کننده تسلیم نموده است.

 

 آن چه که تو می گویی نوشتۀ کتاب است؟

 امر خدا نباشــــد گفتارت آب و تاب است؟

 از دنیای عقل خود هر چــــه فتوا را دهی

 اگر تصدیق نباشــــــــد آب تو بتاب است؟

 

122 ـ مادر

 

    در طی اقتدار، او آرزو داشت با فرمانها یک تحول در کشور بیآورد. مگر فعالیت او تنها یک نتیجه داشت، در صحیفه های تاریخ نوشت: نمی توان با فشارها، دستورها و فرمانها و با زور و قدرت اندوخته های فرهنگی ملت را تغییر داد؛ چونکه قاعده های طبیعت فعال است زیرا هر چه در حال تغییر خوردن است ساکن چیزی وجود ندارد پس چگونه ممکن می شود از محوطه عقل چند کس یک چوکات ساخته شود و زیست در او چوکات انداخته شود و او چوکات سعادت را سبب شود؟

راه که خطا بود در طی پانزده ماه حکومتداری او، ملت خاطرات بد از حاکمان دولت پیدا کردند. در نتیجه در هر بخش وطن بحران به میان آمد. چونکه هر فعالیت سیاست در مغایر قاعده های سیاست شد.

مسکو این آرزو را داشت.

حال نوبت می رسید در پردۀ دوم بازی که در عمل پیاده می شد.

مسکو نورمحمد تره کی را به کوبا روان کرد. از عقب او به حفیظ الله امین پیغام دیگر را رساند و یک صحنه تئاتر دیگر را ترتیب داده عمل کرد.

نورمحمد تره کی در ماه سنبله 1358 هجری جهت شرکت در کنفرانس غیر متعهدها به هاوانا پایتخت کوبا رفت. او در راه بازگشت در مسکو با برژنف و سایر مقامات شوروی دیدار کرد. در او دیدار ببرک کارمل رهبر جناح پرچم نیز شامل بود.

این خبر دروغ خصوصی پخش شد.

تره کی با کارمل دیدار نکرد.

رهبران اتحادشوروی شایعات ملاقات نورمحمد تره کی و ببرک کارمل را با جاسوس های شان در کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق پخش کردند تا امین بشنود تا او شایعات، حفظ الله امین را در خطا کردن سوق دهد.

مسکو با مشورت های غیر مستقیم توسط جاسوسها، زیرکانه، حفیظ الله امین را مقابل نورمحمد تره کی تحریک کرد. مسکو در خطر بودن جان او را ورد زبانها کرد تا او با فشارهای روانی شایعات، نورمحمد تره کی را از بین ببرد و حاکم بالای دولت شود.

هدف یکه مسکو داشت، با حاکمیت امین بین حزب یک هیاهوی جدید به وجود بیاید و در خطر افتیدن انقلاب در ذهنها برسد بود.

مسکو تصمیم داشت بعد از تره کی حفیظ الله امین را جاسوس امریکا تبلیغ کند تا اعضای حزب و ملت بد بین او شده برای یک لیدر مردمی آماده شوند.

با او پلان تلاش می شد تا در ذهن اعضا حزب و ملت ذهنیت جدید پیدا شود. در او ذهنیت با قتل امین افغانستان از تجاوز امریکا نجات پیدا کند تا در اخیر دست نشانده قهرمان شود.

آیا امین جاسوس امریکا بود؟

نبود.

آیا امریکا تجاوز می کرد؟

سند وجود ندارد.

«لاکن به او گونه شفرـ شفر داشتند تا به دست نشانده راه باز شود.»

هدف یکه داشتند با او تاکتیک نوبت را به حاکمیت ببرک کارمل می رساندند. اعضای حزب را در اطراف ببرک کارمل جمع میکردند. با این نیرنگ پلان داشتند ببرک کارمل را قهرمان در بین ملت کنند. اگر کارمل قهرمان ملی می شد ذهن خلق اتحادشوروی را دوست قبول می کرد. اتحادشوروی با او ذهنیت افغانستان را اشغال می کرد. افغانستان را که اشغال می کرد فشار سیاسی را بالای پاکستان می آورد. پاکستان با او فشار سازش می کرد و راه اتحادشوروی به آب های گرم باز می شد لیکن پلان کار نکرد.

 

    نورمحمد تره کی از شایعات خبر نبود. او دید بازدید با کارمل نکرده بود، بی خبر از مرگ خود قدم سوی مرگ خود گذاشته بود.

در کابل که رسیده بود تنها شده بود کس در اطراف او باقی نمانده بود. بی سر صدا کودتا صورت گرفته بود. اردو و پلیس و گارد ملی تصفیه شده بود. کمیته مرکزی حزب برای او روی گشت کرده بود. فقط یک بالشت باقی بود؛ با بالشت نفس او را گرفتند.

 

    نور محمد تره کی در کابل که رسید اوضاع را درک کرد. او به تلاش جان خود شد. او تنها با چند کس از محافظ های خود که در سفر همراه بودند، در داخل ریاست جمهوری دست به اعتراض زد، مگر با چند کس که همراه بود، با آنها یکجا به اطاق های تاریک گار ملی روان شد و کشته شد.

 

123 ـ مادر

 

    حفیظ الله امین که از موضوع ملاقات تره کی و کارمل مطلع شده بود، یعنی این شعایات را استخبارت اطلاعات اتحادشوروی رسانده بود و امین او شعایات را با دل و جان خورده بود بعد از بازگشت تره کی از شوروی، ابتدا او را از قدرت خلع کرد و سپس در قصر ریاست جمهوری به وسیله افراداش به قتل رساند.

«عبدالودود» رئیس مخابرات گارد جمهوری که، بعدها اعترافاتش در روزنامه انیس کابل و روزنامه اطلاعات تهران منتشر شد، گفته است: به همراه «روزی» رئیس ارکان سیاسی گارد و محمد اقبال رئیس اطلاعات گارد، سه نفری بودند که به طور مستقیم در قتل تره کی دست داشتند.

این جملات، بخشی از اعترافات منتشر شده محمد اقبال است: «در این وقت تره کی که دهنش خشک شده بود آب خواست، اما روزی اجازه نداد که به او آب داده شود. روزی و اقبال دستان تره کی را بسته نمودند و او را در همان تخت بی پایه خواباندند. روزی ناگهان با هر دو دست، گلوی تره کی را محکم گرفت و اقبال نیز به کمک او شتافت.

آنها بالش کوچکی را که بر روی تخت بود، روی دهن و بینی تره کی گذاشتند و لحظه به لحظه به آن فشار را زیاد می کردند. به من دستور دادند تا پای تره کی را محکم بگیرم. بلاخره پس از ده پانزده دقیقه تره کی آرام گرفت. دانستیم که تره کی مرده است. آنگاه جسد او را در پارچۀ پیچانده با موتر(خودرو) به قول چکان بردیم و در قبری که قبلا تهیه شده بود دفن کردیم.»

 

    در تاریخ 18 میزان 1358رادیو کابل، خبر مرگ تره کی را اینگونه اعلام کرد: «نورمحمد تره کی رئیس شورای انقلابی، در اثر مریضی شدیدی که از چندی به این طرف عاید حالش بود، صبح دیروز وفات یافت و جنازه مرحوم دیروز در مقبره فامیلی اش به خاک سپرده شد.»

 

    تره کی بعد از محمدداوود دومین رئیس جمهور افغانستان بود با دستور شاگرد وفادار او حفیظ الله امین کشته شد. او اولین رئیس جمهور کمونستها بود بدست کمونست خود کشته شد.

اگر پانزده ماه حکومتداری نورمحمد تره کی را کاوش و بررسی کنیم بعضی حقیقت را نمایان می سازد تا درس به آینده شود:

ـ نظر به ضرورت اتحادشوروی، جهت تطبیق مرام او در منطقه، کودتا در افغانستان صورت گرفت. او کودتا از نام انقلاب عرضه شد.

ـ اعضای حزب دموکراتیک خلق، از بین ملت، مردمان پایانی و وسطی جامعه بودند، هیچگاه در اندیشه های شان مفکره ظالم بودن و خونخور بودن را نداشتند. یگانه اشتیاق و هوس آنها زندگی نوین مرفه بود.

آنها در آرزوی عملی شدن اتوپیای شان بودند و کام ترقی و انکشاف وطن را در اندیشه های شان داشتند مگر چرا عمل کردهای شان بر عکس نیت و گفتار شان شد؟

رفرمها را خاطر تحول جامعه سوی زندگی سعادت انجام دادند و امّا چرا ملت را آشفته ساختند و نتیجه منفی به بار آورد؟

مردم یکه در اثر سیاست خطای حزب دموکراتیک خلق، در کوهها فرار نموده دست به سلاح زده بودند، جز یک عده اوباشها باقی همه شان انسان های معقول جامعه بودند و امّا چرا در کوه که بلند می شدند ظالم می شدند؟

اعضای حزب دموکراتیک خلق با رهبران شان در ذهن خودشان وطن پرستهای صمیمی بودند و لاکن چرا عمل کردهای شان وطن را ویران ساخت و در عقل جامعه، خائنها نمایان شدند؟       

چرا در جهان دین اسلام به مثابه دین خونخور و ظالم توسط مجاهدهای افغانستان معرفی شد و سبب پیدا شدن تندروها در سایر نقاط دنیا شدند؟

با همه خطا و رسوایی چرا در دنیای اسلام گروه های جنگی افغانستان، مجاهدها معرفی شده طرفدار پیدا کردند؟

تجارب پانزده ماه حکومتداری نورمحمد تره کی و حاکمان یکه بعد از او سر اقتدار آمدند یک حقیقت با ارزش را در میان گذاشت و تفکر کنندگان را در درک رازهای حیات سوق داد.

حوادث و جریان های افغانستان نشان داد اگر در یک ملک چی اندازه انسانها با نیت نیک رفتار و عمل کنند و امّا فرهنگ درک مسائل ضعیف باشد و کلتور تجسس و کاوش و تنقیب در سطح پایان بین ملت باشد، هر نیت از مسیر اصلی دور شده دست بازیگرهای سیاست جهانی اسیر شده مصیبت بالای ملت میشده.

در او شرط ذهن و شعور ملت دست دیگران اسیر می شده.

دیگران پرگرام و پلان های شان را ترتیب داده با زبان ملت بین خود ملت بیان نموده تطبیق میداده.

 

124 ـ مادر

 

از همه جالب در او شرط ویران کشور، همه معصوم خویشتن را حس نموده طرف مقابل را ظالم می دانسته.

در او شرط هر کس خود را حق بجانب دیده رفتار ظالمانه می کرده.

اگر در یک جامعه هر کس بی خطا و معصوم باشد پس خائن و گناه کار کیست که جامعه ویران می شود؟ این منطق از بین میرفته.

 

 در ملک اگر هر کس غرق گناه نیست

 این عجوبه چیست که خلق اصلاح نیست؟

     

    شرایط در افغانستان به گونۀ شد هر کس در مقابل هر کس خطا کار و گناه کار هویدا شد. چونکه هر کس خود را مکمل تصور کرد. این نقطه یک مصیبت بود افغانستان ویران شد.

هر کشور مداخله گر از این نقطه استفاده کرد و گاز داد و کار گرفت چونکه او نقطه به گاز خوردن مساعد بود.

اگر در افغانستان کلتور بررسی از خطاها، فرهنگ جامعه می بود، امروز چهرۀ وطن دیگر می شد.

از خصوصیات ملت افغانستان جهاد قرآن کریم را سیاست جهانی به خواست اش تحریف نموده با تعریف و تفسیر اش در جان مسلمان های افغانستان زد. نه بیانات قرآنی بین او جهاد بود و نه درک از محتویات داخل قرآن وجود داشت.

در او شرایط در افغانستان از فرهنگ گرفته، قاعده انسانی با زیربینای اقتصادی ویران شد. در نتیجه میلیونها انسان افغانستان کشته شد. زخمی شد. آواره و دربدر شد. دست کشور به مدت دراز به گدایی دراز شد.

کشتار و ترور و دهها بدبختی بخش از زندگی ملت شد.

زبان پرستی و مذهب پرستی و سمت پرستی و تبعیض از قاعده های فرهنگ ملت شد.

رشوه و اختلاس و فساد اداری مثلیکه شرط های اسلام بوده باشد مروج و حاکم جامعه شد.

همه این مصیبت از جانب مجاهدها پذیرفته شد و افتخار آنها شد.

خلاصه هر چی ضد دین بود، حاکم شد.

هر روش ضد تمدن بود، پیروز شد.

می دانید چرا جنگ های افغانستان یک ویژگی درونی انسان را بیرون کشید و یک درس بدنیا داد؟

درس افغانستان بیان کرد: انسان چه اندازه شایستگی عقلایی و تفکرات معقول داشته باشد اگر شالودۀ حیات واژگون شود و در هر سمت بنابر شرط های سخت و مشکل سوق داده شود، تکامل اخلاق انسان به او استقامت صورت می گرفته.

انسان خود را به خصلت هدایت شدۀ شرط های شرایط زندگی، عیار می ساخته.

یک مدت بعد در نظر او ـ او مصیبت بهترین مقوله شده طرز زندگی او می شده.

در افغانستان مرحله به مرحله سرشت مردم تغییر پیدا کرد.

معقولترین انسان و نرمترین انسان و با فرهنگترین انسان، به ظالمترین انسان و خون خورترین انسان و با فسادترین انسان تبدیل شد.

لاکن در نزد او، روش او و رفتار او بهترین اخلاق نمایان شد. چونکه بهترین اخلاق را به او گونه تصور کرد.

زیرا در او راه تکامل نموده پخته شد.

اینجاست برای درک او اخلاق که، از نام عقیده، انسان را می کشد و حتی خود را قربان می کند، به درک او باید منطق تکامل را بررسی کرد؛ چونکه او بالای انسان تاثیر داشته.

اگر منطق تکامل بررسی شود «باید درک کرد او اخلاق برای انسان قانون طبیعت است.»

چونکه در طبیعت خراب کاری قانون هست چیزیکه با کوشش به وجود می آید جامعه انسانی است.

در افغانستان جامعه انسانی را از بین بردند. انسان را با قاعده های تکامل دور از جامعه انسانی قرار دادند.

بلاخره جامعه ای به وجود آمد مرحله به مرحله به وحشت رفت لیکن انسان افغانستان با او وحشت دوست و رفیق شد.

انسان افغانستان تباه شد. یک عده از تباه شدن انسان افغانستان شهرت یافتند و لیکن اگر از عمق مسئله را بررسی کنیم در هر تحول افغانستان تنها انسان افغانستان رل بازی کرد نه کدام قدرت دیگر. باشمول خلق پرچم هر گروه ناکام شد. دلیل ناکام شدن فاصله داشتن آنها از نبض انسان افغانستان بود.

 

125 ـ مادر

 

آنها ذهن انسان افغانستان را در نظر نگرفته با عقل خود حرکت کردند. در نتیجه با مصیبت رسوای دو عالم شدند. ذهن انسان افغانستان آینده ساز است.

می گویم رسیدن به هدف در زمان مناسب با قدم سنجیده با فرهنگ اعلی ممکن است.

 

 هرقدم که گذاری زمان را هدف گیر 

 قیمت او را بدان دانسته صـــف گیر     

 بی زمان مرغ بتپد سر از تن میدهد  

 با در نظر زمان خود را عارف گیر

 

    زلیخا جریانات سیاسی را با دقت از رادیو می شنید، خادمه ها ساکن در اطراف زلیخا نشسته بودند. مرادجان لغزیده به اطاق خواب رفت. او عکس رئیس زاده را که با زیبا در یک میتینگ گرفته بود در نزد تخت خواب افتیده بود گرفت، دو باره لغزیده در سالن آمد.                        

خادمه ها که با گل غرق در شنیدن حوادث سیاسی بودند، دقت شان از مرادجان دور شده بود. یک خادمه متوجه شد وای گفت بلند شد مرادجان را در بغل گرفت عکس یادگاری شببو را از دست فرزند گرفت.

او اثنا اولاد گریان کرد مادر دید که فرزند گریان دارد و با دو دست به عکس چسبیده گفت: بگذار دستش باشد نزدم بیار. شقایق فرزند را در بغل گرفت عکس پدر دست اولاد بود به مادر نشان داده می گفت پدر ـ پدر...

زیبا همه روزه یک دو بار عکس رئیس زاده را نشان داده یادمداد: پدرـ پدر...

هدف: تا از طفلی داشتن پدر را ادراک کند و با محبت بزرگ شود. از این روکه می دانست اگر مرادجان با شبهه و ظنها بزرگ می شد کینه یی در حیات می شد. می دانست اخلاق عداوت داشتن، بیشتر ضرر به خود فرزند داشت.

او فرزند را به اطاق خواب برد به خدمه ها گفت: در اطاق های تان بروید بی صدایی شود. فرزند را که در اطاق خواب برد در سر بستر انداخت و شوخی نموده در خنده آورد. مرادجان از شوخی مادر لذت می گرفت که دوام شوخی را میل داشت. زیبا دقیقه ها با فرزند بازی کرد و در هر بازی با انگشت عکس رئیس زاده را نشان داده می گفت: پدر ـ پدر...

مراد جان تکرار می کرد پدر ـ پدر....

به یادش آمد رئیس زاده موهای زیبا را بوئیده از کرانه لب نگار بوسیده گفته بود: می بوسمت آشکار نه پنهان، مثل خنده های زیبای تو نیست به دیدنم پنهان می کنی.

مثل اصالت چشمان زیبای آبی توست وقتی دنیا ام را از بین این چشمان زیبا دیدن کردم، نجابت چشمان زیبا، زیبایی ها را نشان داد؛ او وقت درک کردم که دنیا زیبا بوده است و بارز شد مثل این بوسه ها آشکار شد.

 

      بگذار ببوســـــمت از چشمانت شهلا

      مست شــــــــوند لبانم او لحظه دلارا

      اواثنا مست شوم پروانه شده به شمع

      من شـــــــــوم بر شمعم پروانۀ اعلا

                  

    خنده های زیبایت را از من پنهان مکن بگذار هنگام خندهها ببوسم تا نا تمام شوند امّا بوسه دادن های لبانت دوام لذت خندهها را بدهد. بلکه از بوسه هایم سرخ شوی، مگر بدانی که دایما من پشت تو سرخ هستم

 

      نکن پنهان خنده را ببوسم ازخنده ها    

      همچو بلبل ازگلش ای پری گل زیبا                  

      ناتمــــام شـود خنده بین بازی دو لب       

      دوام لذت ش را لــــب دهـد گل اعلا

                       

    تو که ساکن باشی نیمه خواب نیمه بیدار غرق رویای باران...

هوا نیمه سرد ـ گرم باشد سر تا پا خیس با سیمای سرخ در خیالات رویای باران. بیایم کنارت بی صدا، به آهستگی ببوسم کرانه شهددار لبان زیبا را، با همه گستاخیم در زیر باران.

 

      بی چتر زیرباران باشی دربهار  

      در موســم بهاران بین لاله زار

      بیایم به دیدنت آهســـته کنار تو    

      زلبانت ببسم در بین آب گلزار

 

126 ـ مادر

 

    در حافظۀ زلیخا خطور داشت به یادش بود که او لحظه زیبا از التفات های یار لذت گرفته بود. ناز کرده دست راست اش را زیر موها برده بود. در روی دلباخته گیسوهای عطر داراش را پاش کرده بود. دلداده از رخساره زیبا ظریف بوسه نموده گفته بود: دایما ببوسمت نه با حساب و کتاب، بی اندازه بی خطاب.

عشق که از سه حرف روزهای اول سواد آموزی من هست، با او سه حرف کلمه عشق را دریافتم.

آن لحظه که سواد را از بین سه حرف آموخته بودم، زیبایی زندگی را درک کرده بودم، مسرت دارم از این بخت که بین سه حرف، تو را دیده بودم. با سه حرف عشق، عاشقت شده بودم. او سه حرف روزهای اول سواد آموزی من، با نگاه های تو هزار حرف عشق شد عزیزم.

 

      بی شمار ببوسم با سه حرف عشق

      مایه عشق هسـتی ای اشرف عشق 

      ع، ش، ق راهبر حـــــــــــیات من  

      بخت رسا را بخشید اوشرف عشق

     

    هر لحظه که ببوسمت اجرش بهشت هست که حظ ش را می گیرم.

بوسیدنم ها را ناروا مگو مبدا کیفرش ابلیس بسازد من را در جهنم.

اگر با بوسیدنها ابلیس شوم، یزدان بزرگ که به اخلاق ابلیس فرصت داده هست تا آدم زادگان را از راه کشیده جهنمی بسازد، من همه ذکا و هنر ابلیسی ام را به لبان شیرین تو استعمال می کنم تا که تو طاقت کرده نتوانی از جدایی من، و مجبور شوی با من در جهنم بیایی.

آن وقت همه آتش جهنم را در جانم می گیرم و تو را از لج خدا هر روز می بوسمت هر روز می بو