از قیامت گلچین های 8




کتاب های مکتب راه سوم کلتور جدید را در جامعه سبب می شوند چونکه دوست داشتن را در اولویت خود گرفته اند یعنی راه سوم یک کلتور است.


بخش کوچک از کتاب قیامت!
همان گونه که عشق بدون احترام ثبات ندارد یا احترامیکه بین ش عشق نباشد روح هیجان کننده دارد؟
بزرگترین شادمانی آن نیست وقتی کسی را با محبت در آغوش بگیری تصور کنی که دنیا را در آغوش گرفتی؟
اگر که خواهانی زندگی سالم باشیم آیا معجزه ی عشق را درک نکنیم؟
جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست لاکن آیا او عشق نیست که فکرها را وسعت می بخشد؟
چه اندازه ما خود را می شناسیم؟
چه اندازه خود را هدایت داده می توانیم؟
اگر که خالی از عشق در تلاش هدایت خود باشیم آیا می توانیم دیگران را حتی به اندازه هدایت خود هدایت بدهیم در فضا خشک بدون عشق؟
 
     عشق تکوین نمی شود او مـــی پرورد
     مانند بهار خوش نشه مـــــــــــــــی آرد
     هســتی دست را که عمر با عمر بیارد
     اگر ابرش از عشق هست هردم می بارد
 
     آیا عشق فهمیده می شود؟ یا که قبل از فهمیدن عاشق شد؟
کسی در تلاش فهمیدن عشق باشد زمانش را به هدر می دهد. بدین خاطر عاقلان مردمان عاشق اند لاکن دیگران ادعا دارند که عشق را می شناسند.
آیا می دانیم چرا پرنده داخل قفس آواز می خواند؟
یا انسانیکه عمرقید زندانی هست برای زنده ماندن تلاش می کند؟ یک امید برای فراهم شدن عشق یکه در ذهن، خاطر آزادی دارد به متانت می برد. پس عشق آنقدر غریزه پیچیده است باید بدون فهمیدن عاشق شد.
آنچه که ما در جامعه یی انسانی می بینیم، مردم بین شان فاصله ایجاد می کنند در حالیکه کمی نزدیک بودن، معجزه ی عشق برای شان سعادت را بخشیده می تواند.
اگر بخواهیم جسم انسانها از هر نو بند آزاد باشد، باید ذهن آنها را آزاد کرد.
آزادی ذهن به مراتب ساده تر از آزادی جسم است اگر که در او جامعه روشفکر باشد.
روشنفکر با خواندن کتاب های زیاد تولد نمی شود او به یک فاربریکه ساخته شود؛ برای او عشق لازم است تا دردهای سرجمع شده ی جامعه که هر کدامش بلکه روزی از خواست های روشنفکری بود امروز رنگ تبدیل کرده تا سراز نو تداوی گردد.
من عاشقم؛ نمی دانم که مفهوم عشق چیست؟ چونکه بدرکش ضرورت ندارم. آنچه ضرورت دارم با عاشق بودنم او ضرورت میسر می گردد. چنین گفت چهره ی نگار را به چشمان تظاهر داد و از دل به زبان ریخت:   
 
     تازه نگاهــــــی تو با آغوش باز
     تجربه کــــــــنم از تو با نظر آز
     دریچه ی لبانت او جان می دهد  
     نفس بگیرم از او وای لـب طناز
 
     کلماتیکه از دل می برآید، با زبان درست ریخته نمی شود تنها چشمان اند که بیان می سازند.
چونکه دل را نمی توان با زور عاشق ساخت. اگر که دل حریت خود را داشته باشد آنچه بریزد زبان به تنهایی توان بدوش کشیدن را ندارد؛ او وقت چشمان با ژرف خود می فهمانند.
عدالتی که عشق در دنبال دارد چشم پوشی از کوتاه یی های معشوقه است.
عشق مانند آتش ذغال به تازه شدن تمایل دارد اگر که کمی به او تسلیم شده بتوانیم.
عشق چنان زیبایی دارد وقتی کسی را دوست می داری تو به یادش باشی دیگر اهمیت ندارد که تمام دنیا تو را فراموش کرده باشند. چونکه به هر دیدنت در بطن تو گل زاده می شود. حبیب جان چنین گفت به سیما زیبای نگار در عالم خیال از دل به زبان ریخت:
 
     هر وقت که ببینم در وجودم گل زاده می شود
     جانم به لرزه شده به عرق افتاده مـــــــی شود
     آن خــــــــــــــــوش لبانت چو گل که تبسم کند
     از بسکه مست مــــــی شوم حالم باده می شود
 
ادامه در کتاب
نوت: "خاطر زیبایی زبیده حبیب جان در اسارت داده می شود. در اسارت خبر مرگ وی می رسد. بعد از رسم رواج فاتحه گیری، زبیده که خانم حبیب جان هست برادر بزرگ حبیب جان با چال نیرنگ در نکاحش می گیرد. حبیب جان بی خبر از سرنوشت خانم زبیده از اسارت از پاکستان نجات یافته در کابل می آید. برادر بزرگش در کابل مرد قدرتدار دولتی و حزبی می باشد بی خبر از زبیده که زن ثمرالدین برادر بزرگش شده، در بین هواپیما به خود سخنان بالا را زمزمه می کند" 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم