سروده شیرین با ادبیات شیرین

نامه عاشقانه از قلم اوکتای اصلان راه سوم 

نامه خانم رنج دیده به یارش
بگو تقصیراتم را نمی دانم که چیست؟ آخر منم سنگ صبور که نیستم با دردهای حیات با دردهای نبودن تو مجادله کنم موفق شوم.
ابر های سیاه دایما در چشمانم هستند همیشه باران چشمانم خلاصی ندارد.
هیچگاه نتوانستم قلب لجوج ام را قناعت به نبودن تو بدم مگر هر بار که تلاش کردم حریت اش را بیان کرد چه کنم با این احوال ام؟
اگر وجدان در عاشقی وجود داشته باشد یک بار با وجدان شو بگو کجا هستی؟
دنیا ام قیامت است از نبودن تو در این روزها که دردم پی در پی زیاد میشه.
ساخته خندان در لبانم است اما چشمانم خیس بارانی.
در بی وفایی تو سنگ صبور شدم مگر هراسم، سنگ، این دلم نشود که با بغض کدرها روی گردان از عشق شود.
به خدا امید دارم اما اضطراب سر تا پایم را فرا گرفته است باز هم لبخند می زنم با چشمان ابرهای بارانی در بین فرهنگ جنگ که جامعه را ویران ساخته است.
وقتی نیستی هوایم حالش را نمی فهمد گاه گرم گه سرد اند مثل پاییز از نیمه گذشته باشد گاه سردی هوا گه گرمی هوا سر زده باشد در روزگار.
خدایا لرزه در وجودش بیاید تا با تکان قلبش گرمی گم شده را دریابد بلکه او زمان از پیشین های خاطرات، دل شراره از آتش عشق کند بداند یاری داشته بود اسیر با قلبش.
حس کند بداند افتیده است با دردها و کدرها در بین دهه ها مشکل بین فرهنگ یکه انسان هایش معجزه را در عقل ندیده هوس ها و آرزوها دارند.
این که ما زندگی می گویم عجیب است این حیات.
در تابلوی ذهن هر کی عکس عزیزانش است از هر کی جدا، اما در ذهن عاشق تنها عکس کسی است جانش را فدا کرده می داند. در همه تابلوی بزرگ فقط یک عکس.
چه سخت است دلت به کسی تنگ باشد ندانی کجا بودنش را در هنگام سختترین روزگار حیات؟
نه حرفی زده بتوانی نه قاصد فرستاده بتوانی.
با صد سختی تو را فریفته کرده باشد عقب تو دویده از خود کرده باشد، مگر بی خدا حافظی یک باره ترکت کند و تو به فراموشی او تلاش کنی لاکن قلبت حریت جدا از تو داشته باشد بتپد بطپد با ابر چشمان بارانی چه سخت است این روزگار وای خدایا؟!
چنین گفت با چشمان خیس شده، زمزمه کرد گفت:
 
      تپــــیده من طـــپــیده با دل فریــفــــته مـن
      بار سنگـین عشــق هست با دل آشفته من
      سنگ صبورکه نیستم تو ظالم سنگ زنی
      بازی عشقـــــی گفته باشم هدف ده من  
      من که ابراهــیم نیستم گل شود از آتـشدان
      آتـــش حـــیات شـــده آواره سر گشــته من
      هر موســـم بــهاری مثال بـرف تو بـودی  
      ربودی توغنچه را هر لحظه واریخته من
      طــپــیده مــــن تـــــپـــیده با دل گرفــته من 
      سنگ صبورم ساختـــی با دل شکسته من 


ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016