از قیامت گلچین های 6


چرا مطمئن هستم که، کتاب های مکتب راه سوم من برای جوانان فنومن می شوند؟ عرض کنم با روح جوانان در حال نوشته قرار دارند. صحنه های حکایه های کتابها هر جوان وطن را در هر زمان وطن در بطن خود می گیرند چونکه من فقط قصه های حقیقی وطن را بیان می کنم.   


بخدمت تان بخش کوچک از کتاب قیامت!
به  لبهای زیبایت نا بشاش بودن را نیاموز که برای بوسیدن آفریده شده اند و ادامه داده گفت: دایم گلهای خنده از خوشی در لبانت روئیده باشد تا بشاشیت لبان زیبایت چین و چروکهای روی من را به صافی ببرد.
نگار کمی موها را تکان داده به زمین دید مگر صدای نفس خود را به یار می داد که مسافت اندکی بود یار گفت: آیا زندگی همان حکایه هست که از زبان یک ساده لوح بشنویم تا چیزی ندانیم؟
بین او تعریف هیاهوی نامفهوم که از زبان ابله می شنویم چیزیکه از آن مفهوم می گریم در نزد من بودن توست مرا بین زندگی احیا می سازد.
لحظه های زندگی به مانند خورشید هست که با شتاب به سمتی می رود تا در عقب تاریکی را بدهد.
ما مثلیکه از روشنی بترسیم شتابنده به سمتی روان هستیم با خود روشنایی را ببریم و لاکن به تاریکی گم شده می رویم. تو با معنی نور چشمانت به من جسارت بده تا هرگز از تاریکی نترسم.
 
     این ره درست که با تو در پیش گرفتم
     ســــر به سجده زدم تو را کیش گرفتم
     مذهب زاهدیم با بودن تو شـــــــکست
     بت پرستی را بــــــــی تشویش گرفتم  
 
     چنین سرود به چشمان زیبای نگار دیده گفت: دختران جز شوهر چیزی نمی خواهند لاکن وقتی به دست آوردند بعد همه چیز می خواهند. حال که تو تنها من را می خواهی بعد از من هر چیز را بخواهی آیا در بین هر چیز فقط یک چیز ساده نمی شوم؟
او وقت هست که عشق را شما دختران به هر چیز بدل می کنید.
زمانیکه حبیب جان چنین گفت زبیده تبسم کرد گفت: من را از آنهایی می دانی تا تو را بین هر چیز گم کنم؟ تبسم نموده گفت: اظهار نظر در باره یک خانه منحصر به معمار نیست، کسی که در خانه زندگی می کند باید صاحب نظر باشد.
میشه که من را تنها تو بشناسی خودم از خودم بی خبر باشم؟ در تعیین چه بودن مزه غذا نظر مهمان شرط هم باشد او دست آشپز هست که پخت داده!
با تبسم ادامه داد: هنری در دست نیست تا از صورت چه بودن افکار را درک کنیم و دیگر سازی کنم.
حبیب جان نزدیک شد از نوک موهای عطر پاش نگار بوی کرد گفت: برای اینکه کار بزرگ را انجام بدهم بعضی وقت خطا کوچک را در نظر می گرم و یا بگویم مه که به حُسن تو شیدا ام گاه زمان در قید خوشنودی تو حرفی که می زنم بین حرف نیستم؛ او وقت وقتی ست که خواهی شیرین بودن چهره ات را ببینی او لحظه از چشمانم ببین!
 
     عشق تکوین نمی شود او مــــــی پرورد
     مانند جام شراب نشه مــــــــــــــــــی آرد  
     چهره ی خوشروی تو او نام عشق است
     از روی زیبای تو خوشـــــــــی می بارد
 
     زبیده خندید حبیب جان دلیلش را پرسید زبیده گفت: باید از گل تاج ساخت در سر شاعرها گذاشت لاکن از شهریکه همه حقیقت گو اند بیرون راند. چونکه دروغگو هستند زیرا در قید تخیل شان بوده از بین خیالها صحبت می کنند.
حبیب جان تبسم کرد گفت: باغبان باغچه را که دید یک گل دارد و زیبا و شیرین نیست طرز زیبا و شیرین ساختن باغچه را می داند. می داند چونکه از مختلف تخم های گل کاشتن می کند بعد از یک سال تخم گلها که گل کشید از گلهای بزرگ شده خود بخودی تخمها در او محوطه ریخته می شود و بر سال بعد لازم نیست که باغبان تخم های تازه بکارد؛ او باغچه بعد از اوسال هر سال گل می دهد.
زبیده تبسم کرد چیزی نگفت چند قدم جلو رفت حبیب جان از عقب وی آمده گیسوهای شیرین نگارش را بوی کرد و نازک گفت: شاعران قاعده شکن اند. آنچه قوانین در جامعه است سرکش هستند. چونکه روح این مردمان در اسارت توده هاست، زیرا برای خوش نگه کردن آنها رفتار دارند. این روش این مردمان سبب شده که شعر و موسیقی تابع قوانین خاص نباشند؛ بدین خاطر دروغگو نمایان می شوند.
زبیده چیزی نگفت بر زمین دید بعد روی را گشتاند پرسید: یا تو اینقدر به زیبایی من مبالغه می کنی دیگران بر تو چه بگویند دیوانه؟ عاشق؟ یا خیال پرست؟
حبیب جان آهسته خم شد با آهستگی سر را که بلند می کرد بوی نگار را در دماغ گرفت با تبسم گفت: اگر در این جهان از دست و زبان مردم در آسایش باشم، گیسوهای زیبای تو، لبان قرمیز مرجان تو و بوی نازنین تو خوبی های خیالات من را با من صحبت خواهند کرد. در این زمان مروت گریخته وفا هم ناپدید است از دست پرگویی های خالی از هر چه، دبدبه ی دارد زینت زبان مردم شده. چنین گفت به چشمان نگار دید از دل ریخت:
 
     مروت گریخت و ناپیدا شــــــــــــد وفا
     چـــــــــــــون گنج نایافت به مثل کیمیا
     مکان راســـــــــــــتی را خیانت گرفت
     دروغ کار خــــــــوب شد به جانها بلا
     صد بار واژگون گردید رسمهای خلق
     عالم بدســـــــــــــــــــــــــت خطا مبتلا
     هر کــی از زاویه اش بدنیا دیدن دارد
     این چنین فرهنگ شده هر کــــی آشنا
     عاقل و کـــــــــــم گپ را هرگز نبینی
     هـــــــــمه جا پرگپی هاست بجانها بلا
     هوشیار و دیوانه یک ساز مـــی زنند
     کدامش کــــــــدامش است؟ درکش مدوا
     کاشکی به درد دنیا خاموشی قاعده شود
     عوض حــــــرف زیاد یک توده کیمیا
     او لحظه مــــــــــوهای تو سخن بزنند
     از طی دلــــــــــــــم به تو شود او دوا  
     قرمیز مــــــــــــــــــرجان تو تبسم کند
     ناگفته گفته گوید از دلــــــــــــــــم مرا
     این بوی جانان تو رقصش را کــــــند
     به مشامــــــــــــــــم برسد ز بویت دوا
     بدان تو برای تو این دل فریفته اسـت
     دل که مبتلا شــــــــــــده ببین او شیدا

ادامه در کتاب 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم