سروده های ناب و سخنان شیرین

 
از کتاب عدالت مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم
یار از دلداده پرسید: می ترسی عزیزم؟
نارین زیبا جواب داد: اگر ترس می داشتم چه می کردم این جا؟
پرسید: تو می ترسی؟                             
همدم جواب داد: آری از این که خاطر جان گلم می ترسم به زیبایم ضرر نرسانند گفته!
صد بار جانم قربانت باشد به بوی زیبای گلم سوگندم باشد، لحظه در غم جانم نیستم. اگر نورم را خوشبخت ساخته نتوانم چه ارزشی جانم دارد که بترسم؟

      جان اگر در رهت فشانم مدعی این عشقم
      اگر نــی حرف زیاد چه متاعـــی دارد؟



زیبا ساکت شد، بی صدا بوی سینه یار را بوی کرد و سر را به سینه یار گذاشت. لحظه ی بعد بلند کرد و عمیق به چشمان دلداده دیدن کرد و گفت: به بوی تو عاشق هستم. بویت عشق را آموخته است. همه خوشی را در داخل عشق حس کردم با بوی تو. اگر که عشق نباشد و این عشق بوی تو نباشد جهنم حیاتم می گردد. اگر که جهنم حیاتم شود چرا زنده باشم و پس چرا هراس داشته باشم؟
      زاهد و بت پرستی بین قاعده ی عشق
      معجزه ی عشـــق زاهد هم بت پرست



یار از چشمان زیبای نگار بوسید و دست ها را باز کرد و به سما دیدن کرد و دعا کرد گفت: الهی ما در پناهی تو آرام باشیم.

      ما که دل داده هایم التماس از تو داریم
      یا الـــهی رحـم کن غیر تو کس نداریم



عاشق و معشوقه در نزد بوته گلی رفتند که هر صبح غنچه های تازه باز می کرد که در کنار آن، گل های زرد و دیگر گل های رنگارنگ خودرو، روئیده بود. او گل بوی زیبا داشت. علی جان از او گلها یک دسته ساخت و به جانان تقدیم کرد.
شبنم از بوی گلها مست شد، چه اندازه خوش بوی بودن شه به یار می گفت دلداده گفت: عزیزم او لحظه که در زلفانت اسیر شدم، قلبم را بدست هایت دادم. چشمانم را اسیر چشمانت ساختم. بناً دماغم فقط بوی گلم را حس دارد نه کدام بوی دیگر را!

      چو عنبر از گل خیزد بویت از جان من
      جانــم از بوی گل زرافـشان مــــی پاشـد



عزیزم اگر پریشان هستم یا غصه غمدار...در هر لحظه ی حیات، در هر حال زندگی، لبانم صرف خاطر تو در خندان است صرف خاطر جان زیبای تو خروشان است.


      من اگر دلــــــی پریشان دارم
      یا اگـر غصــــه هزاران دارم
      یا که از بازی نیرنگ مــحیط 
      گـله و فــــــریاد افــــغان دارم
      مـن به تو لـــبان خــندان دارم
      من به تو عشق تو ایمان دارم



عزیزم هیچگاه در بوی تو خسته نمی شوم. چنین گفت دست را باز کرد سوی سما دید به  خدا تمنی کرد گفت: ای کاش خدایا دایم اسیر بوی همدیگر باشیم و با بوی هم زنده باشیم.    
ای کاش خدایا ما در وصالی برسیم هیچگاه تنهایی نصیب ما نشود.
زلفان شقایق را دست زد و گفت: کسی که دلش با عشق زنده است، هرگز او دل نمی میرد. خدایا از پنجره ی عشق، دنیا بر ما میسر شود تا با عشق، حیات را دیدن کنیم.

      دل با عشق زنده و جاویدان
      باغ با گل زرافــــشان



نمیشه بی عشق نفس کشید. بی عشقی لحظه های دشواری است که آزار دهنده بر دل هاست خدایم.

      صد سال زندگی بی عشق با هر چی
      اگر که عشق نیست حیات دم قـــیچی



خدایا هرگز بی عشق نشویم که حیات تاریک می گردد. می دانم ای عشق با من هم نفسی. اگر عشق به دادم نرسد او لحظه میمیرم عزیزم.

      برس عشق بر دادم هر لحظه و زمان 
      بـــــــــی گل کـــــــی زیباست گلستان؟



عشق است ترانه سرایم ساخته است. گلم را خالق بر من ساخته است که سر به سجده شده می گویم بعد از خدایم که من را در دنیا هست کرد، زیبا خالقی هستی عشق را بر من ساختی که زنده هستم.

      عندلیب به گل فشاند ز دلـــش سروده را
      معجزه از عشق که گل خالق و او پذیرا



 
  از قلم اوکتای اصلان راه سوم 5/22/2016