از قیامت گلچین های 9


































کتاب های مکتب راه سوم را از دنیای جوانان نوشته دارم چونکه آینده ساز جوانان اند. شخصیت هر انسان در دوره جوانی شکل می گیرد بدین اساس با جملات شیرین خوش برای فردای شان پیامها میدهم تا در هر سن با من باشند. در فعالیت های قلمی من شدت وجود ندارد. توهین وجود ندارد. طرف گرفتن وجود ندارد. چیزیکه وجود دارد حقیقت های دیدگاه خود را نوشته می کنم، ساده عام فهم با ادبیات شیرین و با واژه های غنی!  



بخش کوچک از کتاب قیامت!
در بین این فرهنگ افتیده ام که رسوم و آداب شان را بالاتر از قوانین می دانند. اگر که تا این اندازه جامعه را به رسوم و آداب شان هدفده کرده باشند قوانین چگونه عمل کند؟
اگر قوانین عمل نداشته باشد رسوم و آداب چگونه نوآوری ها را احیا کند؟
می گویند خرد انسان به دو کلمه خلاصه می شود صبر و امید. من که زیر زجر صبر و امید اسیر هستم آیا خلایق از اشک چشمان من آگاه اند؟
چنین گفت از قلب به زبان ریخت:   

     چشم اشک است ای خلایق خوش غمی درخان من
     در کویر رخت دلــــــــــــــــم اشک چشم باران من
     زندگـــــــــــــی تنگ و قفس روح من شکسته است
     رنج و هیاهـــــــــــــــــــوی غم ها دایما مهمان من
     لشکر ناامیدی ها گشته اند مالـــــــــــــــــک به من
     هر چه فزون های دنیا اذیت در شـــــــــــــــان من
     بابت یک دل ویران گریزم از خلــــــــــــــــق شده
     پی رویای هوس مدعـــــــــــــــــی آرمان من
     عاقبت یک سنگ جفا روح ویران را شـــــــکست
     ناله های سوز و ویران ســـــــــر زده از جان من
     کی مـــــــــــی گردد خلوتی که ماه من تابان شود؟
     دردمندم و نزارم تاریکــــــــــــــی ست آسمان من
 
     ادامه داده گفت: ماه را دایم ستایش کردیم و صورت عزیزهای مان را به ماه تشبه کردیم لیکن ماه دایما روی سیاه خود را از ما پنهان کرد.
آیا به مانند ماه یک طرف روی ماه سیاه ست؟
آری هر کدام ما به روی خود همان سیاه یی را داریم که دایما از دیگران پنهان می سازیم.
آیا این مقوله درست هست کسی شرارت را خاطر فتنه انگیز بودن دوست ندارد لاکن در عقب وی خوشی است گفته دست می زند؟ 
ما خود را فریب می دهیم، ما خود را فریب میدهیم تا برای فریب دادن دیگران استاد شویم. آیا لازم است که خود را فریب بدهیم؟
اگر که خاطر یک در بسته شده در تلاش فریب خود باشیم تا دیگران را فریب بدهیم، از کجا می دانیم بی حدود دروازه ها به استقبال ما باز شده نباشند؟
ای خدا هوا را بسیاری وقت ما خود بر خود سرد می سازیم لاکن از بی باران بودن شکایت داریم گفت باز هم به بخت خود از دل ریخت:    
 
     اینجا هوا سرده ولــــــــــــی باران نیست
     باد بهار ندارد که آرمـــــــــــــــان نیست
     مثل یکه غرق زمستان همه جـــــــــا یخ
     بــــــــی باران با کویر که احسان نیست
     چـــــــــــو فصل کهنسال تخت این بخت
     فائیز فصل یکـــه غیر از عصیان نیست
     تقدیر این قدر افتیده برم عــــــــــــــریان
     تن رخت ندارد که درمــــــــــــان نیست
     یادش ز آن روزیکه بخت مــــــی خندید
     جز یاد اثر نمـــــــاند که چراغان نیست
     ز تاثیر اشک زمین مــــــــــــــــی لرزد
     حرف از او نمی شنوند که ایمان نیست
     حالا که فصل ســــردم چو پیری رسیده
     از یاد رفته گرمـــــی که تابستان نیست
 
     بعد از ریختن با زبان کمی مکث نمود و در تفکر رفت دو باره به خود گفت: آیا زندگی به همان گونه که باید باشد دیدن کنیم؟ یا به همان گونه که است دیدن کنیم؟ عقلم را از دست میدهم از رمزهای حیات!
لباس یکه در بدن ما دوخته می شود آیا بدن دیگر کس را اذیت نمی کند؟
آیا در زندگی دستورالعملی وجود دارد که هرکس مطابق به او زندگی کند؟
قدرت تخیل است که در دنیا حکمرانی دارد.
بزرگترین تراژدی آن است انسان قبل از خم شدن بی افتد گفت از دل چنین بر زبان ریخت:
 
     تلخ است حالــــم همه جا خار هنوز
     ز نبرد زندگــــــــــــــی پیکار هنوز
     ســـــــــــر زده غوغای من ز فراق
     افتیدم بــــــــــــی تحمل غمدار هنوز
     شــــــــکسته شیشه ی دل غافل همه
     از بسکه ویرانــــــــــــی بیمار هنوز
     طبیب کــــــــــــجاست؟ حل درد کند
     خیال همانجا گلزار هـــــــــــــــــنوز
     جــــــــــــــــوهر زندگیم گم شده غم
     دود سینه ام غبار هـــــــــــــــــــــنوز
     هر کــــــــــــــی با یار سوی وصال
     مثل غزال تیر خورده در شار هنوز
     این تقدیر که بـــــــی وفا شده به من
     اشک مـــــــی ریزم که غمدار هنوز
     زندگـــــــی سنگین و غیر از شیرین
     افتیده ام زیر بار هر بار هــــــــــنوز
 
     از دل که ریخت از چشمان اشک انداخت و به تاسفها گفت: دنیا یک صحنه نمایش است. ما زنان و مردان خواسته و نخواسته هم باشیم بازیگرهای او نمایش هستیم.
در او نمایش اگر به تو با تنفر دیدن هم کنند چیزی اگر به گفتن داشته باشی بهتر است از آنکه، تو را ستایش کنند لاکن تو چیزی به گفتن نداشته باشی.
در او نمایش در قلب هر کدام ما شاید آتش شعله ور باشد کسی نیست که برای گرم کردن بیاید، لاکن دودش را خوب نظاره می کنند.
در او نمایش صحنه ها مانند داستان یک کتاب هست تا زمانیکه ورق نزنی نقشت را بازی کرده نمی توانی.
وقتی در او نمایش سخن نزنی خسته می شوی لیکن برای راضی ساختن خود بی تحلیل سخن بزنی حماقت خود را تظاهر نمی سازی؟
در او نمایش آنچه در صحنه می گذاری در حقیقت همان افکارهاست که بالای تو غلبه دارند. نه اینکه او افکارها را تو ایجاد کرده باشی، چونکه تو حریت مطلق نداری.
او چنان نمایش است اگر یک بار در قلب تو کسی جا گرفت نمی توانی به آسانی بیرون کنی گفت به زمین دید از چشمان اشک ریخته در زبان زمزمه کرد:
 
     آن لـحظه که آفتاب عمرم خاموش گردد
     بلکه همان وقت یادت فراموش گــــــردد
     تا زنده نفس در ذهن جـــــــــــــــــاویدان
     نمیروی از ذهن تا کفن پوش گـــــــــردد
     دل شـــــــــکسته و رنجور ز فراقت درد
     مثلیکه با بستر خـــــــــــاک آغوش گردد
     این چیست؟ به درد چشم مژگان میگریند
     بمانند او غزالــکه به گرگ فروش گردد
     به نمایش گذاشـتم ز ریا چهره خوشم را
     زیر پرده خاطره یکه رویم پوش گــردد
     این همه نمایش بیهوده نیست ولـــــــــــی
     در طلب مرگ، خواستم جوش گـــــــردد
 
     وقتی به زمین می دید و از چشمان اشک می ریخت گاه ـ گاه رستم جان اشک اش را پاک می کرد مگر معنی داده نمی توانست. زبیده ی بخت باخته گفت: هر قانون شکن مجرم نیست.
اگر که انسانها به خواست عقیده شان زندگی کرده نتوانند آیا دست به قانون شکنی نمی زنند؟
اگر که در یک جامعه عقیده مشخص حاکمان فرمان داشته باشد چگونه هر قانون شکن را به خائن بودن محکوم می کنی؟
ما که هر لحظه انسان جدید می گردیم در دنیا کسی گفته می تواند یک انسان همانند چند لحظه قبلش است؟
اگر که در دنیا هر چه در تغییر باشد چرا بعضی در بهتر بودن عقیده خودش پافشاری دارد؟
 هدف زندگی ما شاد بودن نیست؟
اگر که هدف شاد بودن باشد من چگونه با عقیده تو شاد باشم؟
بعضی ها می گویند آنچه زندگی است باید دید، حال آنکه می گویم چرا آنچه باید باشد نبینیم؟
من که در این زندگی مشکل زیاد دارم از هر مشکلم لبها خبر نیستند که لبخند می زنند. اگر که مشکل من از طرز زندگی که تو برایم فرمان میدهی باشد آیا من تنها یک کار کرده نمی توانم، از لبانم پنهان کنم لیکن از قلب بدعا بر تو باشم؟
من چرا زندگی کنم اگر تو برای کمتر دشوار شدن کمک نکنی؟ گفت به بالا دید مثلیکه حساب بخت سیاه اش را از خدا می پرسید از دل به زبان ریخت:
 
     بیا تو گم شـــــــــــده ی من تنم ناز کند
     به بت سرای دلـــــــــت افتیده آواز کند
     به لمس و بوسه نیاز هست در این شب
     او لمس حریر تنت بــــــــــــی نیاز کند
     به بستر تنهائیم ســـــــــــــــــوز عریان
     بیا به بخت ویرانم بخت ره باز کـــــند
     با شوق دست بکشم تا به ســـــــــــــــر
     به نور وســـــواس شمع شب آغاز کند
     او بوســـــه ریز لبانت ببارد گل به تنم
     شراب تشنگــــــــی عشق مرا ساز کند
     ز نگاه چشـــــــــم زیبا برقصند مژگانم
     به جاذبه ی نگاهت دل آواز کـــــــــــند
     بی افتم باخم پیچ با ناز به آغـــــــوشت
     به تفش نفست عشـــــــــــــــق انداز کند
     میان فردوس عشق بخوابم تا ســـــــحر
     او بوسه های سازعشق بـــــی نیاز کند
 
     زبیده در او شب به حال عجیبی بود جدا از دیگر شبها در یک حالتی بود به خود معنی داده نمتوانست و لاکن غرق دنیای خود بود که با خود گپ می زد گفت: هر زیبایی به چشم دیده نمی شود و با دست لمس نمی گردد. برای دیدن او قلب چشمدار لازم است.
اگر که با قلب دیده از چشم انعکاس کرده بتوانی حقیقت او زیبایی را می بینی آیا ثمرالدین از چشمان من نمایش صحنه زناشویی ما را دیده؟
زیبایی از شادمانی که روح قبول کند به قلب می رسد. اگر که شادمانی به دلخواه من نباشد او لبان نیستند که خاطر فریب دیگران لبخند می زنند؟
وقتی زیبایی های گلها را دیده تحسین می کنیم روح باید در عبادت آفریده گار باشد.
وقتی نجار لایق قفس های زیبا بر پرندگان می سازد آیا آرزو دارد یک قفس بر او باشد؟
کسی که در قلب من جا نداشته باشد قفس طلایی او یک زندان نیست؟
چه برایم خوش هست که به چشمانم دیده زیبایی چشمانم را تحسین کند؟
روحش به او آفریدگار که مرا به اندازه او حریت آفریده عبادت کند عبادتش قبول می شود؟
چنین گفت رویش را به روی رستم جان گذاشته با صدای بلند گریان کرد. در او اثنا از صدای گریان زبیده زن بزرگ ثمرالدین آمد مگر دانست زبیده درد دلش را می ریزد دو باره در را بسته نموده به حال خودش گذاشت. زبیده از دل به زبان ریخت:  
 
     ببین هـــــــوا تاریک چهره گل پژمرده
     پرستو بازگشت نیست صدای دل مرده
     به جوش آمده خـــــــــونم در رگ بدنم
     بهارم خزان و خزان از دســــــت رفته
     به خود ندا دارم زیر باران غــــــــــــم
     زمستان رســــــــــــــیده عمرم گریسته  
     به آنان که قاصد اند ســـــــــخنم ز دل
     جهان چشم ندارد تنم اشـــــــــک ریخته 
     گر بندگی این هست زندگی به چه کار؟
     در اســـــــــــــــارت معضل غم گشته
     نگین این حیات اگـــــــــر غمهای من
     به تکـــــــــــوینش چه حاجت دل بسته
     به چشم سینه ام ســـــــعادت یک لکس
     به درد و رنج غم دل شــــــــــــــکسته

ادامه در کتاب
از قلم اوکتای اصلان راه سوم