از باغچه ی جنت

از کتاب جنت مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
آلتین آی نزدیک تپه شد و آتمین اش را در موقعیتی هدایت داد تا دست اش به آب برسد. او دست اش را تر ساخته به دو طرف گلو مالید و در حوض یکه زیر کوهپایه بود، دیدن کرد.
او رقص ماهی ها را دید خیلی جالب بود، لیکن عقل او برای سرنوشت یارش گره خورده بود. او در چرت رفت خاطرۀ از یار را در ذهن آورد به دل گفت: خوبترین ترجمان کسی است سکوتی من را برای دیگران ترجمه کند. حال که با سکوتم یار را می جویم، کی است این حال من را برای دیگران ترجمه کند تا هر کس بداند چه اندازه دوستش دارم را؟!
هر لحظۀ سکوتی ام تلخ یکه، گویایی دوست داشتنی شیرین را بدوش دارد.
 
اسمت درزبان و دل گریه ـــ گریه
غصه وغم دارم تاثیرش بلیه ـ بلیه


 
     
عجیب روزگاری دارم، یار که در سینۀ من، عقل من واسۀ شده است خاطر دلدار پر می زند بی قرار مگر خسته ناپذیر!
من شعر سکوت ام را در گوش یار می فرستم؛ چونکه ریشه های عشقم در قلب او دویده!
من که ساکت بودم بی قرارم کرده بود، وقتی در عشق او بی قرار شدم درک کردم او زندگی من است.
 
گفتند شکستن دل رسـم آدمها
ولی فرشتۀ دیدم بـا رسـم وفا
تفسیر عشق زدیدن او دردل
افتید دیدم از رســـــــــم شما



 
می گفتی گل اگر چشم اش را خود باز کند مرگش نزدیک است باید محبت بلبل با گل باشد، تا ظالمی عمر کوتاه اش را نداند.
هر زمان که چشمانم را با مهر تو باز می کردم، لحظه های کوچک حیاتم با خوشی ها زینت بسته می شدند.
 
ازنگاۀ مست تو دل من شــاد میشود
اوجمال خوب توست دلم آباد میشود


 
    
      یاد تو که همیشه گل های عقلم بود، لحظه های زندگیم، رنگی شده بود؛ جزء از دور بودن تو چیزی مرا آزار داده نمی توانست.
می گفتی دلم با دیدن تو روزۀ عشق را گرفت، غیر سیمای تو بر رخی هیچ گلی دیدن نکرد و منتظر نشست تا افطارش را سبب شوی.
تاثیر روزه عشق تو بود هر شب میان رویاهایم بودی، حال درک کن، برای افطاری، دست ام را بگیر تا رویاهایم تعبیر شود که می گفتی عشق ما تفسیر شود باز برو
 
عشق ما تفسیر شــــــود باز برو
دلم از تو سیر شــــــــود باز برو
در میان رویاها هر شــــب تویی
خواب ما تعبیر شــــــود باز برو
لحظه هایم بی توخزان می شوند
صبر کـن کمی دیر شود باز برو
غنچه هستی گلـــی نو شگفته ای
دل برنایت گیر شــــــود باز برو
بلبل ام بر عشق تو من ســـوختم
عشق ما تفسیر شـــــــود باز برو

 



 
      بر چشمانم می دیدی می گفتی در نگاهت چیزی خوبی را می بینم، مثلیکه بعد از یک غم آرامشی پدید آمده باشد مانند یک لبخند زیبا!
می گفتی در دل آرام ساکتم نگاۀ زیبای تو بیتابی می دهد؛ مانند گلی که از خواب زمستان نو بر شگفه کردن بیدار شده باشد، در محوطه ای یک عندلیب خسته از سردی زمستان!
 
بــــــی تو دل را سپارم او هنگام پائیز
چونکه نگاه های توست دلم برت آویز


 
      من آن ام که بین عشق اشک می ریزم، اشک خوشی و اشک نا خوشی!
اگر تو را شاد بینم چشمانم از خوشی اشک می ریزند. اگر معلول بینم از بی طاقتی دلم، چشمانم اشک می ریزند چرا خوش نیستی گفته!
من که بین عشق اشک می ریزم مانند ماهی که در عمق قلب آب اشک بریزد.
روزی ماهی به آب گفت: تو نمی توانی اشک های من را ببینی؛ چونکه من بین آب هستم. آب تبسم کنان گفت: لاکن من می توانم اشک های تو را حس کنم، از این خاطر که تو بین قلب من هستی.
آری من بین قلب عشق اشک می ریزم خاطر تو!
می گفتی عشق از مایۀ می است که مستی و دیوانگی ست
 
مایۀ عشق ازمــی است مستی ودیوانگی 
صبرکم وبیتابی ست اخلاقش بی خانگی     
بیداری ها تا سحر از  روش کــــــار او  
بزم پروانه و شمع ازنورش افســــانگی  
توبه های زاهدی ز قانون او پیــــــــــدا
بت پرستی امر او کــــــــار او دیوانگی 
روی دلبرغرق شدن دل رابه دریا زدن
برده شدن راۀ او یک نوعی بــی آینگی  
به پنجۀ تار عشق اســـــــیر و دیوانه ام
رۀ نجات ندارم از دل پروانگــــــــــــی


 

      می گفتی شبی فرشتۀ را برای مواظبت تو فرستادم، لاکن تو را خواب دیده برگشت کرد و گفت: در قانون خداوندی هیچ فرشته از فرشتۀ دیگری مواظبت کرده نمی تواند.

 

درچشمانت صد شعرغزل فرشته

اوقانون خداست زیبایی ها آرسته

 


 

    از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016