از باغچه ی جنت

از کتاب جنت مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
      آلتین آی در چرت یار خود که رفت در خاطره اش آمد، در صندلی پارک نشسته بود، در خیال دنیای خود بود و دور از عشق شاهسون!
یار از عقبش با آتمین آمده بود و در پشت نگار بی صدا نزدیک شده از بوی عطر گیسوهایش مست گشته بود، لاکن آلتین آی بی خبر بود، یار با آهستگی از عقب از نوک موهای دلربا تا سر بوئیده بود و از گردن بوسیده گفته بود: عشق تو با حریت کاملم مرا تا آخر عمر بر تو گدا ساخته است تا هر لحظه برای بوئیدن عطر تو برای تو التماس کنم.
عشق توست بهترین بهانه برای من شده است که با تو می خندم. اگر که دور باشی گریه تسلطی دارد که تو نیستی گفته اشک می ریزم. در هر حالتم توستی که بهانه شده.
 
بر عشق تو از بسکه، دل به خروش آوردم  
از نامت غزل ساختم، عالم به جوش آوردم


 
      بوی تو بر من بوئیدن را آموخت. زبان شیرین تو دوست داشتن را فراگیرم ساخت. او لحظه درک کردم زبان یا دوست است یا برای انسان دشمن!
دوست بودن زمانی میسر می شده است، همچون تو برای دوست پیدا کردن، اگر که زبان زیر تسلط عقل اش قرار گرفته باشد مهیا می شده است.
لیکن عقل که دور از زبان باشد، انسان بر نزدیک ترین دشمنش باید دقت کند که او دشمنی از زبان خودش می آید. ولی او مریضی که عشق تو برای من پیدا نمود از زبان شیرین تو بر این مریضی گرفتار گشتم که این مریضی، مریضی عشق است که لذت دیگری دارد در بین همه مریضی ها...
بر سخنان شرین عشقی و التفات های شاهسون آلتین آی ناز می کرد یار می گفت:
 
در نمای عشق بـازی خود نمایی مــی کنی
دل من را تنگ ساختی بی قراری می کنی
چشــم مستـت عجایب و جـلـوه ش بیـدارگر
رخ گل کـه می زنی، دل هوایـی مـــی کنی



      من و تو که انسان های جدا بودیم بر عشق که گرفتار شدم برایم عشقت آموخت دو جسم اما یک روح بودن را؛ درک کردم که عشق از وجود یک روح ست در دو قالب.
 
بر شط عشوه های چشم تو ناز غزل نهفته
الهـام بر سـروده هاســت عشــق ازل نهفته
ما دو جسـم و یک روح یم درگلستان عشق
بیــن قلـــب عاشــق ها عشــق افضـل نهفته


 
      عشق بهترین کلیدی بوده است برای باز ساختن درهای قلوب! حقیقتی که برای من آموخت، هر کی می تواند از حقیقت حرف بزند لاکن قبول کردن حقیقت، از بیان حقیقت مشکلتر بوده است.
من که بر دام عشق تو افتیده شدم، درک کردم برایم اول بار پر و بال داد تا با حریتم پرواز کنم.
پرواز کنم که از زیبایی ها، قشنگی ها را ببینم و به نزد تو بیایم.  مگر بر دامی که انداخت، جدایی از تله بندش ناممکن بوده است که در دام عشق تو اسیر هستم نگارم.
عشق دو باره از نیستی برایم حیات داد، لیکن وادار ساخت تا بگویم.
 
ز چشمـان دمار ســازت حیـل جادو خورده ام
در عـوض آب انگــــور آب زهـــر نوشیـده ام
گفتـه بـودم بـر کســــی مـن دلــم را نمـی دهـم
لیـک بـر لـب زعفـرانـت گـول که من دلداده ام
سمت چشـــمان را گشـا یـک پنـجره را باز کن
خیــره شـد چشمـان مـن از گریستـن انـجیده ام
بغض دل را کشتن کن از حنجره ی عشق بگو
از فلــک عشـق بـگـو مـن که بـرت نشستــه ام
خنـده بر روی لبـت یـک پرده ش از مــن شـود
سـهـم بـده از پـرده ش بـر دامـنـت گل بستـه ام


 
      لمس کن از لکه های خیس اشک هایم که از هجر تو در رخم ریخته که در رویم اثرش است، حرفی دارند پر شکوه از تو...تا بدانی چه اندازه دوستت دارم تا لمس کنی جور با تو نبودن های من را...
من بر خنده های ساده ی تو عاشق ام.
من با بودن تو از همه غصه ها رها می شوم.
من بر خیال یکه بر آغوش تو قرار می گیرم عاشق ام، تا دایم با چنین خیال ها باشم.
من بر تو ایمان کامل دارم آن چه در ایمان یاد ندارم یادم بده آن چه یاد دارم کمکم کن تا اجرا کنم آیا ایمان کامل چنین نیست؟
 
در بستر عشـق، ادن بـودن روا
بر شهد شیرینش، خــمیدن مروا
واعظ اگر از عشـق سخنی زند
بر چشمان اشک ریز، پندش دوا


 
      من که بر عشق تو ایمان دارم در آرزوهایم نی مگو. بدانی که نی و یا بلی در ظاهر کوچکترین کلمه هستند و لیکن برای نی و بلی گفتن، بسیار زیاد تفکر کن!
با یک نی قلب من را شکسته می توانی و یا با یک بلی بلکه دو باره زنده ام کنی. پس بدان نی و بلی گفتن بدون تفکر تا این اندازه خطاست.
 
ای بی تو زمان سرد وسنگین است حیات
نی مگو بر قلب عاشقم رنگین است حیات
پرتو خورشیـد رخ تـو که قلـــــبم عاشــق
بگو ز انفاس عشق که انگبین است حیات


 
      هر کی با تو لبخند زده می تواند، حتی هر کی با تو نشسته گریه کرده می تواند، مگر کسی که دوستت دارد هر گریه ی تو را بر خنده تبدیل کرده می تواند. او من هستم عزیزم.
لیکن از لحظه های دور بودن های تو خسته شدم که من را مجبور ساخت بگویم.
 
از عـذاب لحـظه هـای بـی تــو بــودن خـستـه ام
موج غـم از بحر رسیــد مـن سـاحل فـرسـوده ام
عاشق کـشی مسـلک تو دیـوانـه کـرده چـشـم تـو
از بـــرای چــشـم شــهلایــت ایــن قــدر آواره ام
تو که بر من نمی آیی نمی جـویـی خـبـر از مـن
من چو مرغی در قفس که از بال پـر شکستـه ام
عمـر مـــــن با دل مـن اســـیر بند در بـنــد صیاد      
منـظره دل تـنگ شـده از دست تـو من سوخته ام
تو بگــو قــیمت دل دراین عالــــم چند شده است؟
بـــــی قیمتـی از دست تـو از دل مـن شـکستـه ام


 

    از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016