سخنان شیرین با سروده های عاشقی


  از کتاب عدالت مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم

  نمی توانم نفس بکشم تا عشق نباشد. تا تو نباشی. تا بوی تو نباشد. تا چشمان زیبای گلم نباشد.


      بی تو نفس کی مدارا دارد که دل آرام شود 
      گلریزه ی از گل عشق که دل آرام میشود


 
  نارین زیبا با این التفات های یار، خود را دو باره به سینه ی دلداده انداخت گفت: جانم در بین جانت است. روحم با روحت گره خورده است. من عاشقت هستم. من کنیز رایت هستم.
 
      دل باخت گل با دل غنچه و شگوفه کرد
      انفاس بــهشت اش را به یـار تحــفه کرد



  عاشق معشوقه زیر درختانی رفتند که با نسیم خوش همان روز، صدای برگ ها طنین انداز در دل ها شده بود. مثل هوای دره که از آبشار دره نسیم خوش را آورده باشد.             
یار از موهای نگار بوی کرد و گفت: وقتی کس را دوست داشته باشی، حاضر میشی جانت را فدا کنی، همه دنیا را به یک نگاه ش قربان کنی.
 
    
دل که باخته به عشق عشقش صنم میگردد
     سر به سجده تسلـــــــیم زر و شبنم میگردد



  وقتی دوستش داشته باشی، خاطرش هر دروغ را گفته می توانی. خاطرش هر فریاد را کرشیده می توانی. خاطرش مقابل هر درنده دلاور شده می توانی زیرا دنیا را با او می شناسی. چونکه جنت را از بین چشمان او دیدن داری، بدین سبب که آتش را خاطر او پذیرش داری.

      با قاعده ی زاهدی از دروغ توبه کنی
      فقط قدرت عشق حد را فراموش میکنی



  وقتی قلبت را ربود، دنیا اگر پر از زشتی ها هم باشد، تو دنیا را زیبا می بینی.
تو حیات را قشنگ می بینی. چون که دل تو پاک می گردد، زیرا عشق مقدسی است پاکی را در دل ها مژده ور می سازد.
 
      وقتی دل را تو باختی در دریچه ی عشق
      غرق پاکی تو میشــی در باغچه ی عشق 
      هــر ســــو نـظر انــدازی از نــظر عشق 
      همه را پاک مــی بینی از پنجره ی عشق 



  وقتی دوست داشته باشی، هر چی را می شکنی تا دل او شکسته نشود. هر چی را بی ارزش می سازی، تا او با ارزش شود. یک صدا داری میگی یارم لایق هر چی است.


      وقــتی اسیرش باشـــــی در اسارت عشق
      هر چی را میشکنی به یک حسرت عشق

 
  اگر دوست داشته باشی، حاضری از هر کی بگذری. هیچ صدای را نشنوی جز صدای یارت.


      گر که دلبسته باشـی در محوطه ی عشق
      از هرکی میگذری غیریار و ره ی عشق



  وقتی دوست داشته باشی، قلبت در تپش است که او هر لحظه نزد چشمانت باشد.
هر طرف گلستان باشد مگر تو فقط در دیدن یارت غرق میشی چون که از همه گل ها زیباتر گلی که هست فقط یارت است و بست.


      او شعله ی عشـق که قلب در تپش 
      میتپد پشت یار،یار ازهر چی پیش
  


  زمانیکه دوست داشته باشی، هر حرف او قانونت است. قاعده و روشت است. از این رو که او سلطان است تو فقط اجرا کننده ی فرمان!
 
      دل به تسلیم سربه خم فقط او سلطانت
      تو که اجرا گر هسـتی او آلاو بادارت
    

  هنگامیکه دوست داشته باشی، حاضری جانت را بده یی تا خار به دستش نرود.
هر لحظه که گل تقدیم کنی، دو چشمت در دستان یار می افتد مبادا خار گل در دست ها اش نخارد، زیرا قلبت در دست های اوست که او خار، قلبت را پارچه می سازد.
 
      دل را که برش دادی قلبت دردست اوست
      دسـت هایش ساقـــــی گر دل باده پرســت


  
  وقتی دوست داشته باشی، حاضری خاطر او مسخره شوی نزد آدمیان و اما به یک حرف کوچک که به بدنامی یارت گفته شود، همه عالم را رسوا می کنی. چون که عشق فداکاری کار دارد.
 
      صــد سنگ و لاف زدن در پیکر مجنون
      بــی حرف او مجنون بود بین همه هجین
      با پیکر جـنون همه شـــــــــــدن در سـتوه 
      نیش که به لیلی زدن دیدن او در جنون


 
  زمانی دوست داشته باشی، لحظه ی دور باشی، طی دل در گریان می افتی که محتاجت هستم گفته...!
 
      دل باخته که تو شدی هر لحظه در تپشی
      هر لحظه ی دوری را با گریان تو میتپی


  
  وقتی دوست داشته باشی، حاضری در خواستن او دیوانه شوی همچو مجنون!
قدم می گذاری از بین هر مشکل تا برسی نزد او یار که دیوانه ات ساخته است.
 
      اگر که دل باخته یی بی خود تو مجنونی
      میتپی با هر مشکل تا بیابــی در جنونــی

  وقتی دوست داشته باشی، حاضری خاطر او اعتبارت را خراب کنی، بگذری از هر گنج قیمتی، بگذری از مقام و دولت، چون که عشق وسوسه ی است، تو را راحت نمی گذارد  تا غیر از عشق، بسته به چیزی شوی.
 
      هر ثروت و مادیات هر مقام و دولت
      اگر که تو عاشقی می گذری از هر حالت


  وقتی دوست داشته باشی، یک دعوا با هر کی داری. اگر کس با کنار چشم هم یارات را دیدن کند جانت در برآمدن میشه. بلکه دیدن هر کی کدام مرام بد نداشته باشد و اما عشق وسوسه ی است، هر لحظه می ترسی که مبادا از دست ات نرود و فقط یک بلا در جانت است و تو پذیرش آن را داری، چون مهتاب، یک تابان یی، یارت را می دانی و تصور می کنی گل ریحان فقط نگارت است. یار به چشمان نگار دیده گفت:
      من روی تو را در گل ریحـــان دیدم
      خندیدی گلــــــم لب ها ره خندان دیدم 
      بردی دل ام را خنده کـــــنان دلبر من 
      من خنده ی ته با لـــــــب شادان دیدم
      مـن روی تو را در ماه ی تابان دیدم 


   ادامه در کتاب عدالت، کتاب عدالت یا جهش سوی قرآن برای فرهنگداری جامعه از دیدگاه اسلام نوین، روش جدید را از قرآنکریم طوری پیشکش می سازد که با داستان شیرین تلخ روح و روان جوانان را در نظر گرفته است، منطق نوشته های کتاب هر علاقمند مطالعه را با خوشی و غم در تفکر می برد، تمنی آن که با این روش بتوانم در وطن و دنیای اسلام یک فرهنگ جدید را سبب شوم، با این نیت اگر چیزی بر خدمت تقدیم کرده بتوانم و دوستان اگر منطق نوشته های من را مفید بدانند از دوستان افغانی و دوستان ایرانی صمیمانه خواهش دارم تا آدرس سایت را بر دوستان شان رسانده همکاری شان را لطف کنند موفق باشید اوکتای اصلان راه سوم 5/22/2016