چگونه مرادجان زلیخا مادر بنیاد گذاری شد؟

از قلم اوکتای اصلان راه سوم حکایه شیرین عشقی

یار به آهستگی به گوش دلدار گفت: نگارم آمده شود امشب اولین سفر ما بین طغیان های زیبا با تلاطم از خوشی و سروری زیر نیمه ابر نیمه خورشید که باران ظریف بهاری را از سر ما بارش داشته باشد و جان ما که از برکت و لذت بارندگی نیمه تر و نیمه خشک باشد و پیک خوشی صهبای عشق در لبان مان باشد و خمر نشه ده از عشق را پی پیمانه نوشیده مست نشه باشیم، من بلبل، تو گل بین همه این فانتزی حیات زیبای حقیقت باشیم، با هم نزدیکی نموده کشتی عشق را در ساحلی می رسانیم تا از بین تلاطم آب بحر زیبا، با نشه گی قشنگ در هدف برسیم.
نگار هدف را ندانست پرسید: یعنی چه؟ دلداده گفت:

      بلبل شوق به گل دارد تا بوئید بوی گل را
      از سـر شــب تـا ســحر بســــــازد بــزم آرا
      نمـانـده صبر و طــاقـت  بپذیر ای شرافت
      پـیـونـد دایمــــــی را شـــب تـا ســحر دلارا



      زیبا با شوخی دست راست اش را بالای روی یار گذاشت گفت یا کدام امر دیگر؟
دلباخته از کف دست گل نارینش بوسیده گفت:

      توکه سلطانم هسـتی من بند و یک غلام ام
      تشنه ام به مهر تـو بی تو کـی من آرام ام؟  
      از او مهر سلطانـی لطف کن مهر خود را
      تا به ســـــــحر از مهرت ببویان که رام ام



      شقایق خندید گفت: هرگز! تا شب عروسی شگون بد خواهد بود. دلداده زلفان نگار را بوئیده گفت:

      نکاحی ما بسته شـد ما گل های آزادیـم
      بین گلستان مـا در تـلاش ارشـــــــــادیــم
      راهبر این راه ی ما نفس آزادی ماست
      حریــت را مـا داریـــــم فرشتگان شادیم

      لاله تارک های گیسوی اش را روی فریفته دل زده گفت: وه ،وه دل ریس زاده ی من، چه دیگر طلب دارد؟          
اسیر شده:

      بگـذار ببوسـمت با دعـا و هوس ها
      نیایش از خداونـد بخـواهیــم گل بـها
      حاصل وصال ما یک گل زیبا شود
      غنچه شده بخنـدد سـوی ما گل زیبا




      شقایق خندید گفت: اسم گل را چه خواهی گذاشت؟ دلباخته با تارک های گیسوی زیبا بازی می کرد گفت:

      تابانـی شود خانه از نور چراغ گل
      بتابد سعادت ها از بهر آن خوشگل
      بگویم مراد مـن ای زاده ی اصلان
      مراد اسمش شود شاه شود او شاگل



      نگار با تبسم زیبا گفت: اسم قشنگی، یار چه زمان در دل افکنده بود؟ مجذوب لول خورد با موهای محبوبه روی اش را پیچاند دلربا نزدیکتر شد محبوب بوسید گفت:

      آنــگه کـه زده شــدم با چشــم آبـــــی 
      مراد به دل زنده شد من شـدم تابعی 
      با هوس و مرادها پشت تو من دویدم
      حاصــلش دست من شد از پی خوبی 
      شگــــون حیاتـم را در نام مـراد دیدم
      این اسم انتخاب شـــد تا شود طوبــی 



      به اصرار محبوب محبوبه نازها داشت نی می گفت دست نزن می گفت می شرمم می گفت ببین جانم در لرزه شد می گفت وای مرد بد هستی می گفت اوف راحتم بگذار می گفت مگر دلها هوسها داشت تا در گلستان شان گل نو غنچه می کرد نسیم طراوت دهنده وزیدن می کرد، حال فرح بخش احوال شان می شد، او شب میلاد شده شب سلطانی شان می گردید و بنیاد مراد جان گذاشته می شد.
با تلاش دلباخته بالاخره گل مایل می شد تا در سینه بلبل را جا دهد تا بلبل از باده زیبای گل با بوی خوشگل، صهبا عشق را بنوشد با هیجان و لرزه ها!                                         
راف که با منقار بلبل نوشیده می شد لحظه زیبای بود با هوا بهشتی، نسیم خوش در جان دلداده ها می رسید با فرح بخش او لحظه عشق نیشتر تازه می زد.
از محتوای دو باده یک نو شراب خوش نصیب دلباخته ها می شد مست در نشه گی از زمین پرواز داشته بین لذت بهشت در دنیای دیگر می رفتند تا که گل های عشق از این لحظه فرح انگیز دو باره می شکفت.
گل که غنچه می کرد بستان گلستان شده بود بلبل به گل نزدیک شده بود کندوی عسل باز شده بود شهد ریزان داشت تا سحر عشق فریاد داشت می گفت:

      شور خوشـــی بر ملا صدای من بالا
      شهد عسل را ریخته لذت من اعــــلا
      اسیر شهدم کردم دلداده های شهد را
      سعـــادت را بخشیدم که زر من طلا



ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016