از قیامت گلچین های 1



از کتاب قیامتم بخوانید. این کتاب با داستاد شیرین تلخ، یک دوره زندگی ما افغانها را و یک فرهنگ خراب ما را در رخ ما میزند. 

بخش کوچک از کتاب!
عجب به یک حقیقت تلخ سردچار هستیم و لیکن ادراک این حقیقت را به خوبی نمی دانیم. من که می بینم تلخ ترین تراژدی، مجادله کردن بین خیر و شر نبوده است، اگر می بود زندگی اینقدر مشکل نمی شد. آنچه مشکل ساخته است و تلخ ترین تراژدی را سبب شده است مجادله بین دو گروه که هر کدام شان از خیر صحبت دارد بوده است؛ ما بین دو خیر فرم پارچه شدیم. چنین گفت گریست به خود گفت:

     نشسته ام با کدر دلم شکسته
     وز بند غمــانم دل خسته
     هر روز من شبها گــــذشت
     در شب تاریکم روزم بسته
 
     از چشمان اش اشک حسرت زندگی می ریخت او در اندیشه بود با تفکر خود چنین گفت: وقتی تاریکی، طفلکها را می ترساند چاره داریم تا در روشنایی ببریم و لاکن اگر بزرگان از روشنایی بترسند برای بزرگان چه مداوا داریم؟
در زندگی اگر که شر با تکرارها تکرر نشود به مانند یک راهنما انتخاب کردن بهترین مقوله است. لیکن هر شر را اگر تقدیر گفته جان را تسلیم بدهیم چرا از ظلم او گریان می کنیم؟
چنین گفت بر تقدیریکه دیگران ساخته بود گریست گفت:
 
     سـود ندارد دریغ کار که از دست رفت
     بیهوده مگرد بر شیشه ی شکسته دست
     عـــــــــلاج حادثه را پیش از وقوع کن
     تا غــــــم مگیرد راه ره به بهرت بست
 
     چشمان که از اشک ریختن سرخ شده بود یاد عزیزانش یک غم و خیر پرست های شر انداز غم دیگر بود به خود گفت: تلخ ترین حقیقت زندگی دو واقعیت بوده، یکی آن، هوس های هست که دلت دارد نمی رسی و اما تلخ ترین حقیقت دومی بوده، در هوس های دلت می رسی لاکن طریق استفاده اش را نمی دانی.
حبیب جان بین دو گروه خیر پرست شراندازها گیر مانده بود. جانب دولت مارکسیستها در هوس دل شان رسیده بودند. آنها اقتدار را که سالها آرزو داشتند  بدست آورده بودند و لاکن شیوه استفاده را نمی دانستند که همه هوس های شان به تراژدی تبدیل شده بود و می شد. جانب مقابل شان مجاهدهای ساخت سیاست بود که در تلاش رسیدن بر هوس بودند که دل شان داشتند. هر دو گروه لاف از خیر می زدند و اما عمل شان غیر از شر دیگر نبود. هرچند این دو گروه از شریکه بین خیر شان بود ضرر می دیدند مگر خطا را در دوش حریف می انداختند. او روش یکه از شر شان اندرز گرفته اهمیت خیر را بدانند ادراک اش را نداشتند. حبیب جان این حال بدبخت را دیده چنین گفت:
 
     چون غرقه کســی به هر سو زد
     فایده ندارد با نادانــــــــــــی سرد
     آب انبار شــــــــــده را قعر ندانی
     مستغرق اگر شوی مگو کسی بد

ادامه در کتاب 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم