از کتاب مادر حکایه هاجر





از کتاب مادر حکایه هاجر:
رستم خان با عجله در نزد زلیخامادر آمد؛ او از اجراات معلومات داد و از یک طرفه شدن دوسیه اطمینان داد. او به زلیخامادر از هاجر معلومات داد گفت: صحت هاجر خراب است دکتر هدایت داده هر چه عاجل در پاکستان باید ببرند و لیکن بزرگان فامیل دقت به جدیت مریضی ندارند می ترسم هاجر از بین نرود. گل به خادمه ها هدایت داد در منزل بروند و به مرادجان دقت شوند. او با خانمها خدا حافظی نمود  و با عجله در موتر سوار شد رستم خان را گفت: می رویم در منزل هاجر شان!
هاجر کی بود؟ هاجر یک دختر از دختران منطقه بود از ولادت در مریضی قلبی گرفتار بود. مطابق مشورت های دکترها در جوانی عملیات باید می شد تا رگ های غیر فعال قلب او تداوی می گردید. اگر در جوانی معالجه نمی شد سبب مرگش نرسیدن خون با رگ های غیر فعال شده می توانست. مادر هاجر از طفولیت دخترش، تا او لحظه در مریضی او اساس فکر بود. او شب روز در انتظار درمان بود تا دختر زیبا اش صحت یافت شود. او هر چند جدیت مسئله را بین فامیل بیان کرده بود مگر بزرگان بسته به دیدگاه ذهنیت خودشان بودند. پدر هاجر مرد کم سخن بود. او زیر تاثیر روش و پیش آمدهای برادر بزرگ بود. اینها از تجار پیشه های منطقه بودند؛ تلاش داشتند تا بیشتر ثروت پیدا کنند. در هر منطق و استدلال مادر هاجر خسر و خشو می گفتند تو چی میگی دکتر از کجا می داند؟ کار الهی را کس نمی داند شاید هاجر از همه ما زیادتر زندگی کند، بگو دکتر از خدا زیاد می داند؟ ببین تو خطا کار هستی هاجر ما کمخور است. ببین ضعیف است اگر زن با عقل باشی هر روز گوشت خوب روغندار را برایش می دهی تا کمی جان بگیرد. ببین چقدر لاغر است. ما می گویم خوب روغنی غذا بده تا خوب جاندار شود تو برای ما می گویی روغنی به هاجر ضرر دارد. تو از دین بیرون نشو ما هاجر را دوست داریم. هاجر جان جگر ماست انشاالله از مولوی های بزرگ تعویذ طومار می گیریم؛ دعا می گیریم تا رد بلا شود. ای عروس چشم هر کس به ما دوخته شده است تو خبر نداری جاهل هستی.
 
216 ـ مادر
دکترهای را که تو مردمان خوب می گویی آنها فتنه گرها هستند. آنها آوازه خانواده ما را شنیده نمی توانند بخیل های خسیس هستند. ما می گویم سر هاجر نظرهاست باید چشمان بد را دور بسازیم مگر تو عروس را پدر مادرت درست تربیت نکردند هر روز میش ـ میش می کنی. میش ـ میش تو ما را از زندگی بیزار ساخته است می گویی دکتر چنین گفت چنان گفت. چند روز بعد عید قربان است خوب از روغن گوشت قوچ گوشت بریان می کنیم، با هاجر یکجایی می خوریم ببین که انشاالله در عید با برکت فضیلت عید، نواده ما خوب صحت پیدا می کند.
وقتی خسر خشو به این شکل می گویند مادر هاجر با گریان خواهش می کند: لطفآ در عید، گوشت بریان به هاجر پخته نکنید دکتر گفته است سر سخت دشمن مریضی هاجر روغنی ها و گوشت بریان است؛ زیرا رگ های قلب را بند می سازد.
این منطق و استدلال مادر هاجر یک ماجرای جدید را در خانواده پیدا می کند از اطاق دیگر که خسرزاده بزرگ جروبحث را می شنید با صدای فریاد پدر هاجر را حقارت نموده دشنام داده می گوید: تو بی غیرت بی صدا هستی زنت به بزرگ های ما بی حرمتی می کند تو دیدن نداری. ببین تنها به بزرگ های ما بی حرمتی ندارد به کلی از دین بیرون شده است یا اصلاح کن یا من انسان می سازم. پدر هاجر با تحریکات برادر، مادر هاجر را زیر لگد می گیرد و تا که پدر مادر می گویند بس کن کفایت می کند اگر انسان باشد عقلش را در سر می گیرد، تا او لحظه شوهر با لگدها زن را می کوبد؛ با سخنان مادر و پدر از کوبیدن دور می شود. مادر هاجر با لگدها و مشت های شوهر در دهلیز راه رو خانه سر زمین خشک می افتد. هاجر نزد مادر رفته با گریان می گوید: مادر چرا خود را بدست ظالمها تباه می سازی؟ بگذار هر چه شد شود خاطر من خود را اذیت نکن. سخن تو کی قیمت داشت که حالی ارزش داشته باشد!؟
مادر که سر زمین خشک خون پر افتیده بود به چشمان دختر خود دیده دخترش را در بغل گرفته گریان می کند. خسر زاده از اطاق بیرون شده فریاد می زند: بس کن چی رذیل زن هستی؟! در او اثنا خانم خسرزاده شوهر خود را در اطاق می برد. او فوری نزد مادر هاجر آمده می گوید: برخیز چه زن بی حیا هستی چی هدف داری شوهرم قاتل شود؟ برخیز در خانه برو.
از آن حادثه بعد مادر هاجر بیشتر در تشویش دخترش شده در تلاش راه حل می گردد. مقدار طلا که از عروسی اش نزدش بود می فروشد نزد شوهر برده در پای شوهر خود را می اندازد می گوید: ببین هاجر نور چشم هر دوی ماست می دانم تو هم دوست داری کمی با منطق شو دکترها چرا با ما دشمنی داشته باشند؟ چرا دروغ بگویند؟ همه شان یک حرف می زنند می گویند: در وقتش عملیات نشود قلبش مقاومت کرده نمی تواند. ببین طلاهایکه در دست و گردنم بود همه شان را فروختم به من طلا چی ضرور است اگر هاجرم نباشد؟ می دانم تو هم چنین حس داری پس چرا جاهلی می کنی؟ هاجر از بین بره روز ما سیاه میشه، به تو زاری دارم روی خدا را ببین کمی با منطق فکر کن.
مادر هاجر با گریان به شوهر ناله می کند شوهر در چرت رفته بر می خیزد می گوید: خوب در نماز میرم نا وقت نا شده برسم حتمی با برادرم گپ میزنم یک چاره می کنم.
نزدیک عید قربان شده بود پدر هاجر با فکر آرام به برادر جدیت مسئله را بیان می کند می گوید: یا گپ دکترها درست باشد؟
برادر با قرقره خنده می کند: چی میگی دکترها خدا که نیستند از غیب خبردار باشند؟ تو فکرت را خراب نکن نزدیک عید است دقت ات را در سوداگری بنداز من خود این مسئله را حل می کنم.
دو هفته بعد عید بود بعد از چاشت بود یک مرد ریشدار با موهای دراز با یک کارگر دکان شان در منزل هاجر شان می آید. او مرد می گوید: خاطر هاجر آمدم شب چهل یاسین خوانده جن ها را دور می کنم. مادر هاجر در شوک می افتد فریاد می زند: چی رذیلی ست که سر ما آمده؟ یا خدا! با مریضی قلبی جن ها چی ربطی داشته باشند که این مرد وحشی دور کند؟ وای دیوانه میشم.
مادر هاجر که چنین می گوید خشو با سخن زشت بالای مادر هاجر حمله زبانی می کند و عروس بزرگ هم مادر هاجر را حقارت نموده ملامت می کند. از سر صداهای زیاد خانواده، زنان همسایه جمع می شوند. هر کس در تلاش دانستن مسئله می شود. بعضی ها میان جگر شده در تلاش ساکن ساختن شان می شوند بعضی ها صحنه را تماشا می کنند. در او اثنا کارگر که با مرد یاسین خوان آمده بود بی سر صدا در تجارت خانه رفته خسر زاده بزرگ را از موضع خبردار می سازد. خسر زاده بزرگ به برادرش می گوید:
 
217 ـ مادر
ینگه باز سر صدا را انداخته است خوب زنان بی عقل هستند من میروم برش فهمانده میآیم که خاطر جمع باشد بعد از عید در پاکستان خودم نزد دکتر می برم. خسر زاده بزرگ از فروختن طلاهای ینگه خبر شده بود و در تلاش با یک نیرنگ بود تا پول طلاها را گرفته در کار تجارت اندازد. در منزل نزد ینگه رفت گفت: تو غلط فکر کردی حتمی بعد از عید در پاکستان می بریم من خودم هاجر را با تو یکجایی می برم قول است عملیات می کنیم و امّا با توصیه یک دوست، ملای یاسین خان را روان کردم، خوب بد نمیشه بگذار کار ملایی هم صورت بگیرد یک روز کس ما را ملامت نکند. خوب آرام باش وعده من عهد پیمان است. مادر هاجر از سخن خسر زاده خرسند شده سکونت را برقرار می سازد. شب که با ملا مسجد تعداد زیاد از بزرگان منطقه جمع هستند، ملا یاسین خان هنر استادی اش را انجام می دهد. در بین حویلی یک آتش بزرگ روشن می کند چند عدد بیل زمین زراعتی را در آتش داغ می نماید و هاجر را در وسط حویلی در نزدیک آتش در یک صندلی می نشاند و با الله هو گفتن با بیل های داغ شده گرداگرد هاجر دور می خورد و در هر چند لحظه بیل را در زمین زده هر طرف خیز زده با صدای عجیب و غریب هنرش را تکرار می کند. تقریبی دو ساعت این مسخرگی را می کند و از سوره یاسین چیزی نمی خواند تنها الله هو گفته بذله گویی می کند. از سوره یاسین چیزی را نمی خواند چونکه در سوره یاسین به چنین مسخره گی ها کدام مطلب نیست که هدایت شوند. خداوند در سوره بقره آیت هفتاد نو می فرماید:«پس وای بر آنها که نوشته‏ ی با دست خود می نویسند، سپس می‏ گویند: این، از طرف خداست، تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند. و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می ‏آورند!»
 
    (در جامعه، آن چی در ذهن حک شده است قبول داریم. هیچگاه بررسی و تنقیب و تفتیش نداریم تا که از حقیقت، ریا را تفکیک کنیم تا چنین استهزا ما را مسخره نکند.)
 
    شب با نیرنگ بازی یک دین فروش سپری شد. در فردای همان شب خسرزاده برادر را گوشه نموده گفت: عید نزدیک است به پول نقد ضرورت داریم تا ختم عید از خانم ات پول طلاها اش را وام بگیر عید که گذشت در روز چهارم عید هاجر را در پاکستان می برم، عملیات نموده تداوی می کنم. شوهر نزد خانم آمده با نرمی خواهش می کند تا پول طلاها را بدهد. مادر هاجر دل نا دل پولها را می دهد، می گوید: خدا کند هر کس به عهد پیمان وفادار باشد. حال خراب هاجر سر از شب مسخرگی ملایی بیشتر خرابتر شد. عید رسید، قوچ قربان شد. در روز اول عید از گوشت سرخی روغندار قورمه پخته شد. پدر کلان هاجر کاسه بزرگ از قورمه را نزدش گرفت و یک کاسه ترشی را هم با قورمه نزدش گرفت و هاجر را صدا زد تا یکجایی با پدر کلان سر سفره نشسته از قورمه بخورد. هاجر مجبور شد نزد پدر کلان نشسته با او یکجا قورمه خورد و امّا قبل از عید قربان مادر بارها اصرار کرده بود در هر پافشاری دقت به خود کند دست زده پدر کلان را راضی بسازد مگر نخورد. پدر کلان که به خوردن شروع کرد در هر چند لحظه از هاجر دادخواه شده می گفت: بازی دارد نمی خورد. لقمه های بزرگ گرفته می گفت: ببین دختر چنین بخور که جان بگیری همه درد تو از ضعفی است مادرت نمی داند. گاه سوی دیگران دیده می گفت: راست نمیگم؟ ببینید هاجر را مادرش کمخور تربیت کرده که بی جان شده از مریضی شکایت دارد. اگر خوب خوران می بود هیچ مریضی نمی ماند. او با اشتها یک کاسه بزرگ قورمه روغنی را با کاسه ترشی خورد و باز یک مقدار دیگر را هم گرفت خورد و در سر آن خوب چای نوشی کرد و مست شده نصحیتها می کرد که سر را تکان داده گفت: ولله زن خمار شدم مثلیکه زیاد خوردم زوری کرد خوب چیزی نمیشه دراز میکشم راحت میشم. آری راحت می شد مگر یک بار دیگر چشمانش باز نمی شد فشار بدنش بلند رفته بود زیرا در سن پیری از اندازه زیاد چربی و گوشت سرخ را با ترشی خورده بود. مگر در فرهنگ درک آنها چی بودن فشار بدن وجود نداشت. آنها او مریضی را نمی دانستند. او جهالت بود او تصور می کرد یک خمار چند لحظه نشه گی است آمد می رود. پدر کلان تا شام بی صدا خواب بود در حقیقت جان را به حق تسلیم کرده بود لیکن کس خبر نبود. شام همه بار دیگر در سر سفره جمع شدند فرزند بزرگ گفت: پدرم را بیدار کنید بی بودن او سفره بی برکت است. عروس بزرگ که سر خسر رفته هر چی بیدار شوید گفت بی جواب بود تا که خواست تکان داده بیدار کند وقتی تکان داد
 
218 ـ مادر
دانست خسر در رحمت خداوند در آخرت سفر کرده است. او بی صدا در سالن آمد گفت: جواب نمی دهند.               
خشو با عجله برخاست نزد شوهر رفت دست اش را گرفت خواست بیدار کند دست اش یخ شده بود فریاد زد گفت: خاک بر سر ما حاجی را از دست دادیم.
فرزندان و عروسها و نوادهها سر حاجی جمع شدند گریانها شروع شد. به زودی همسایه ها و خویش قوم خبردار شدند. در کوتاه مدت هر کس از منطقه که از نزدیکان شان بودند جمع شدند. همه با یک صدا گفتند: مبارک آدم بود که در شام عید در رحمت خداوند رفت.
آری چنین گفتند. در هر حالت یک جواب در وطن وجود دارد. هرگز خطا کار بودن را کس قبول ندارد؛ چون که اینجا افغانستان است. حاجی به خاک سپرده شد. عید گذشت. مراسم جمعه حاجی داده شد. ترتیبها در روز مراسم چهل حاجی گرفته شد. هاجر بی تاب تر شد. مادر هاجر در دفتر بازارگان خسر زاده رفت؛ برادران مصروف کار بودند با گریان گفت: حال هاجر خراب است کی پاکستان می رویم؟ خسر زاده بزرگ روی را طرف دیگر کرد گفت: چه بی شرم هستی ملت چه میگه چند روز صبر کن چهل حاجی را کنیم یک تصمیم می گیریم. مادر هاجر خواست چیزی بگوید شوهر اشارت کرد گفت: تو خانه برو من گپ می زنم. مادر هاجر در خانه رفت شوهر به برادر بزرگ گفت: می ترسم از حال هاجر. برادر سخنش را قطع کرد گفت: از چه می ترسی؟ ببین پدر ما تندرست قوی آدم بود وقتی رضای خدا شد، تو یا من ممانعت کرده توانستیم؟ مرگ و زندگی در دست خداست. پدر هاجر پریشان شد گفت: خانه میرم. از دکان برآمد در خانه آمد نزد زن آمد گفت: تو حق به جانب هستی انسان نیست نمی دانم چکنم؟ مادر هاجر از شوهر خواهش کرد تا مادرش را بین شان داور بسازد شاید گپ مادر را کند وقتی نزد خشو رفتند خشو از فرزند بی منطق تر بود تبصره های دوست دشمن را یاد آور شده گفت: من ملایی می کنم هاجرم خوب میشه. سر از آن روز مناسبات دو برادر خراب شد و مادر هاجر بی چاره شد. حال نه پول داشتند و نه خسر زاده  بزرگ را راضی ساخته می توانستند. بی درمان در دردهای شان شده بیشتر اندهگین شدند. مراسم چهل هم گذشت مداوای این کار نشد حال هاجر خراب شدن گرفت. از عید سه ماه گذشت هاجر تداوی نشد. مادر هاجر بی درمان شده نزد زلیخامادر رفت. حکایت را از اول تا اخیر گفت و از او طلب کمک کرد. او برای زلیخامادر گفت: زلیخامادر، دخترم را از دست میدم به چه شکل طاقت کنم آخر من هم مادر هستم بگو زلیخامادر با این مردان بی احساس چکنم؟
زلیخامادر، هاجر را دیده فوری تصمیم گرفت تا در پاکستان انتقال بدهد. او به خسر زاده چهل هشت ساعت داد تا پول مادر هاجر را پس بدهد. هنوز بیست چهار ساعت نگذشته بود رستم خان خبر را آورده بود. وضع هاجر که خرابتر شده بود دکتر گفته بود به زودی در میز عملیات نرسد از بین رفتن هاجر حتمی است.
این مطلب را به خسر زاده بزرگ گفته بود و خسر زاده بزرگ فوری پول را تهیه کرده بود منتظر زلیخامادر بود. از این جهت که سخت ترسیده بود اگر هاجر از دست میرفت و پول مادر هاجر هنوز بدست اش می بود از خشم زلیخامادر ترسیده بود. زیرا هر امکان را در منطقه زلیخامادر داشت؛ جزا داده میتوانست.
زلیخامادر در منزل هاجر شان که رفت حال هاجر را خراب دید دکتر در سر او بود. او حال خراب هاجر را از زبان دکتر شنید به رستم خان هدایت داد تا دو عراده موتر را هرچه عاجل آماده کند. به مادر هاجر گفت: ترتیبها را بگیر که شب طرف پاکستان حرکت می کنیم. در او اثنا خسر زاده بزرگ نزد زلیخامادر آمده پول مادر هاجر را داد و گفت: من هم با شما می روم، یک مقدار پول دیگرهم نزدم است شاید لازم شود. با او سخن خسر زاده مادر هاجر با گریان گفت: چه می شد چند روز پیش این کار را می کردی؟ زلیخامادر یک آه کشید گفت: خیر باشد صبر کن خواهر دعا کن هاجر ما خوب می شود. ترتیبها گرفته شد با وجودیکه راه بین کابل و جلال آباد با دزدها و با گروه های مجاهدین ناامن بود لیکن صحت هاجر زلیخامادر را به تشویش انداخته بود تصمیم داشت با وجود او اوضاع حرکت کنند. زلیخامادر تا او لحظه از بین دهها مشکل روی سرخ بیرون شده بود آرزو داشت این بار باز هم یک موفقیت بدست بیآورد. این بار بیشتر تمنا داشت چونکه مستقیم یک جان مطرح بود. اگر هاجر از دست می رفت سخت در روح و روان زلیخامادر تاثیر می کرد بدین خاطر عاجل سوی شهر جلال آباد حرکت کردند؛ هدف شان در وقت لازم در میز عملیات رساندن بود.
 
219 ـ مادر
    چه رنجدار زمان بود شهر کابل از دست مجاهدهای دین پرست ویران بود.
احکام خداوند تخریب بود.
هر جاده با خون انسان سرخ بود.
کشته شدگان یا از گروه های مجاهدین بودند یا از مردم بی گناه و بی دفاعی شهر کابل.
مجاهدین آیت های خداوند را بی ارزش ساخته بودند. آنها جنایت را خاطر کرسی و خاطر منفعت انجام می دادند. این شرایط غیر انسانی چندین سال دوام کرد. این شرایط روح کارمل را خوشنود کرد.
 
    زلیخامادرشان با(اتومبیلها) موترها که سوی جلال آباد حرکت کردند، هنوز از شهر کابل بیرون نشده بودند وضع صحت هاجر روبه خرابی رفت. همه با دعا در اضطراب اندوه غرق شدند. در نیم راه که رسیدند دست پای هاجر یخ شدن گرفت فریاد مادر بیشتر شدن گرفت.
هر چی دعا و گریان کردند بی مدارا شد. از اینکه مطابق به منطق قرآن کریم در خطای انسانها دعا پذیرفته نمی شد. در آنجا یک خطا وجود داشت خداوند ازدیدگاه خداوندی دراو خطا دیدن داشت.
اگر دعا را به خواست او انسانها قبول می کرد عدالت را در کائنات به چه شکل برقرار می کرد؟
مطابق به منطق قرآن کریم خداوند از دیدگاه خود عدالت را تامین می کند نه به مطابق منطق انسانها.
در چنین شرط ها برای هاجرها بهشت نصیب است چونکه آنها قربان شدهها هستند در راه خطا انسانها.
لیکن به کس هایکه چنین شرط را سبب اند مجازاتش در آخرت نصیب است؛ جهنم!
می گویم برای درک حقیقت چند تفکر کفایت نمی کند؛ پنجره مغزات را باز کن، او معجزه را فعال کن، تا ادراک از باریکی حقیقت کنی.
 
 بزرگی زمال نیست زقدرت ودولت نیست
 شت فت ظاهری برایش آلــــــــــت نیست
 آن چه از بزرگـــــــــــــــی نجابت باطنی 
 اگرادراک نداشــتی نجابت به دست نیست
                                                          
    با قربان شدن در جهالت، در بغل زلیخامادر بین گریانها او گل زیبا در سن نو جوانی اش آخرین نفس خود را داد. موترها را ایستاد نموده همه با گریان در گرد او حلقه زدند. حرف کلام ختم شده بود غیر از گریان هر کس بی چاره شده بود. زلیخامادر یک بار دیگر در زندگی سخت تکان خورد بود. مادر هاجر جگر گوشه اش را از دست جهالت از دست داده بود. هر کس جزء گریان شانس گفتن کدام کلام را نداشت؛ در او اثنا باز حرف آخری را خسرزاده بزرگ زد. او نزدیک شد گفت: رضای خداست چکنیم از دست ما چاره نیست.
آری به این شکل گفت باز او پروردگار بزرگ و مهربان را مقصر کشید. هرگز به خطاهای انسانی خود دقت نکرد چونکه به گفته یزدان بزرگ «انسان بسیار ظالم است!»
به بی منطقی خسرزاده، مادر هاجر طغیان کرد با فریاد از یقه او گرفت تف انداخت گفت: از دست تو جاهل دخترم از دست رفت. چگونه شرم نکرده لاف بزرگی می زنی؟ در کدام کلام خداوند امر است گفته باشد در جهالت غرق شوید بعد خدا را ملامت کنید؟
با این تراژدی داستان هاجر ختم شد. مراسم دفن و مراسم دینی او سپری شد.
ادامه را از کتاب بخوانید.