لاله های جنت

 از کتاب جنت مکتب راه سوم
 
      آلتین آی با چشمان زیبا بر او قشنگی می دید لیکن دید قلب اش سوی یار می تپید، بر ماهی ها دیده می گفت: چه خوشبخت هستید با یار در حریت بین آب شنا دارید. ما در عشق نماز اش را خواندیم لیکن همین لحظه چقدر دلتنگی دارم از نبودن یارم می دانید؟
او جانم که بر چشمانم می دید می گفت: چه کرده ای با این دلم که هیچ کس برای من تو نمی شود؟
همه خنده هایت برایم پسند شده است و همه گریه هایت...
شادابی های تو بر من انفاس بهار را آورده اند تا اسیر مشک بوی تو باشم.
او پونه بوی تو، اگر که روزی بی حوصله باشی، او دلتنگی هایت را هم، بر من پسند ساخته است.

حکایت زیبـا ز بوی زلف تو بر سرم
از بوی روزگار تو خوشی ها بر برم 



      هر دقیقه حیات من پر از ازدحام از عشق تو شده است که عشق عشق شده است.
بیا بر من صدای خوشی من باش!
 
دعـا بـه عشق می خوانـم بیـا ای سر و جام باش
ملـک ها نــور پـاشیـده بـا نــورت آرزویــم بـاش
چه خوب شیرین می گویم برت وصف زیبایت را
همـه تـاثــیر شهـد تــوســـت بیـا تـو آبـرویـم بـاش
نمی خواهم جز از عشقت حیـاتـی در جهـان باشم
همه شوقـم هنر تــوست بیـا ای گل تـو رویـم باش
مرا کیفی به سر رسـیـد از او چشمی خمار ریزت
نماز عشـق که می خوانـم تو آداب و وضویم باش
 


      فاصله های طولانی که بین عاشق و معشوقه انداخته می شود فقط با یک پیام ساده و کوتاه می توان پر کرد؛ کافیست بگویی هنوزهم دوستت دارم.
او نگاه های تو که همیشه دوستت دارم را دارند مرا بیشتر عاشق تر می سازند، او لحظه زندگی معجونی می شود با لمس دستان تو و با حس عشق تو...
 
دوای جانم را بــده از او عشـق آتـشینت
مرا یک باره مست بکن با تصمیم آخرینت 


 
      نبودن معشوقه برای ریختن اشک بر یار، یک بهانه است، لاکن علاقه دارم دایما از دیدار تو با شوق اشک ریزی خوشی داشته باشم. چنین می گفت ای ماهی ها با سرودیکه از قلبش برای قلبم می رسید.
 
طلسم از عشق تو اهـل ســـــحر مـن شـده ام
باچشم تـرم تـا بـه سحر آب بـحر مـن شـده ام
شب و روز از هجر تو، حـزندارم از دست تو
ناز چشمان ز توسـت زیـر و زبـر مـن شده ام   

  

      می گفت من کی ام می دانی؟ شب ها برای اینکه تو را به خواب ببینم با التماس ها از خداوند می خوابم تا تو مهمان من در خواب هایم باشی!
وقتی دست هایت را می گیریم دست هایم می لرزند قلبم با تپش زیاد می تپد...
 
بهار در دیده ی من نیست جزعکس رخسارت
با دیده جانـــــم مــــی لرزد از چشـم آتشدارت

  

      ساده ترین کلام دوستت دارم گفتن است، شنیدنش همچنان! لاکن دانستن این کلام چه اندازه مشکل است می دانی؟
من این دشواری را قبول نموده درک کردم که می گویم دوستت دارم...
اگر می دانستی که چقدر تو را می پرستم، همه عمر نگاهت را بر من می دوختی تا من با سکوتی نگاه های تو، راز یک عشق بزرگ را بر عرش خداوند می بردم. چنین می گفت با سرودیکه:
 
تو لاله سرخی که همچون شعرناب می خوانم تو را
دلم بــی قـرار  از دلی بی تاب می خوانم تو را
هــر سحر و شـام مــن گشـــت بـــاران از غـزلــــم
ترانه شد از دلم که با سرود ناب مـــی خوانم تـو را


 
      می گویند باران که ببارد بوی خاک را بلند می کند، لاکن در دیار من، باران که ببارد برایم عطر خاطره های عشق تو را بلند می کند. هر دامله ی قطره های باران تصویر عشق را نمایان می سازد، مثل یکه قطره ها از رنگ های تابلو باشد بر دست نقاش بر نقش زیبا تبدیل شده باشد.
لاله ها که غنچه شده باز می شوند هر قطره از باران که بر رخسارشان می ریزد روی تو را بر رخ من می زنند. چونکه تو لاله روی یک زیبا هستی در حیات من!
 
از بـهر روشنـی ات چشم برخســار تو افتد
لاله رخسار توست چو باده به جام می افتد


 
      صدایت مرا آرام می سازد، دست هایت دستان سردم را گرم می کنند، چشم هایت نگاه های عاشقانه را برم یاد می دهند، مثل امواج دریا هستی دایما ساحل قلبم را در میان خود می گیری چون قطره های باران!
چون قطره های باران دنیای کویر من را شاداب از طراوت می سازی. چنین می گفت با سرود، ای ماهی های قشنگ این یار!
 
یک بار بر سینه ی مـن سر را بگذار 
از تــپــش قـلبــم بـشنـو عشـق زار
بگـــذار بـگویـمـت از ایـن قلـب خـسته   
عمـرم خـزان شــــده بـدان یـار زهـر دار
از قلم اوکتای اصلان راه سوم



       از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016