شعرهای عاشقانه و سخنان شیرین


 از قلم اوکتای اصلان راه سوم
    نگار دست یار را رها کرد و از درخت برگ درخت را گرفت و با شوخی در پیشانی دلداده بازی کرد. در او لحظه چشمش در عقب یار افتید چند قدم پیشتر راه گل پاشان بود. به حیرت شده آن جا رفت دید که از زیر یک درخت زردآلو مسیر راه گل پاشان است. از دوست معجزه ی آن را پرسید.
(او لحظه های از خاطرات شیرین را در انبار خانه که در زمین خشک افتیده بود و کنار گونه ی زیباش بااشک چشمان تر و خاک زمین گل آلود شده بود به یاد می آورد و در نزد چشمانش ظواهر داشت مثل پرده ی سینما در چشمان زیبا ظاهر بود.) 
یار دو دست محبوبه را گرفت ماچ کرد گفت: در قدم های نگارم گلها می زیبد تا پاشان باشند.
از روزیکه تصمیم گرفتیم در جستوجوی پیدا کردن گل های زیاد بودم، تا از دروازه ی باغ در هر قدمت ریزش گلها باشد. اما اینقدر پیدا کرده توانستم تا این جا گل پوشی کردم.
 
      به جـــــوهر نایاب گل ها فــداش 
      می زیبد به او زیبا جانم قربانش



ادامه داد: پلانم بود تو گلم را در زیر این درخت آورده، دست پایت را بوسیده می گفتم: سلطانم قدم بگذار تا در محلی برویم تا کشتی عشق ما در ساحل برسد.
عزیزم! اجازه بده از پا و دستت ببوسم و بعد، تو گلم از سر گلها قدم بگذار و من فقط سر سجده همراه یی کنم.
محبوبه خود را به بغل یار انداخت، از سینه ی دلداده، بوی یار را گرفت و عمیق نفس کشید و روی خود را به روی یارش گذاشت گفت: ما یک روح هستیم، دو جسم بودیم یکی می شویم. سردار من هستی. دایم در قلبم حکمدار باقی می مانی عزیزم. 
  
   عندلیب به گل غرق شد گلش به مســتی آمد  
   گفت که خوبان دیده ام اما تو چیزی دیگری

 
با او التفاتها، دلداده در هیجان آمد، اشک خوشی چشمان را نگه کرده نتوانست ریخت.     
اولین قدم یکه شقایق سر گلها گذاشت، دلداده خم شد از پای گل بوسید گفت: قدم هایت دایم در سرم باشد تو فرشته ی من هستی.
زیبا دست خود را سر یار گذاشت گفت: سوگندم به سر یگانه عشقم باشد روحم و چشمانم و جانم غیر تو آرزوی ندارند که داشته باشند. هر رغبت تو اشتیاق من است. هر لحظه جانم داخل جانت است. اگر لحظه از من دور شوی مثل یکه جانم را از دست داده باشم می گردم هر زمان...
یار بلند شد دستها را باز کرد روی به سما کرد گفت: خدایا در هر قدم نگارم گلها بشکفت که کان نیکوست در هر دیدنش عمر افزوده می شود.
      با ما نفســــــــی دیدن کان نیکو وزیدن
      هم دل را کند گلشن هم عمر می افزاید



    دست راست نازنین به دست یار بود. عاشق، دست معشوقه را بلند کرده بود. آنها به چشمان همدیگر دیده آهسته ـ آهسته قدم می گذاشتند تا مسافت چند متر را با آهستگی طی کنند. بالاخره در محلی رسیدند با شاخه های درختان خیمه ی ساخته شده داشت با گل های تازه مزین شده داشت.  در  بین او خیمه از گلها بستر زیبا ساخته شده داشت، تشک، پهن با ریزه های گل...
دلداده از چشمان گل بوسید گفت: به اولین بستر عشقم، دار نادار ثروتم را مصرف کردم تا به فرشته زیباترین بستر دنیا را بسازم.
جانم عزیزم! به کسی که عاشق هستی، فقط همین قدر ثروت داشت تا این گلها را خرید. آیا با پشیمانی، خود را محکوم نمی کنی؟
این همه زیبایی را که تو داری، بلکه با ثروت ترین جوان منطقه طلب گار تو شود، آیا فقیر بودن من را ترجیح می دهی مقابل ثروت؟
شبنم دو دست خود را بالای شانه های یار گذاشت گفت: من عاشق تو شدم من عاشق پول نیستم که سر این مسئله فکر کنم.
علی جان محبوبه را در بغل گرفت بوی کرد و تکرار بوی کرد گفت: گل زیبای من! بلکه ثروت ندارم اما جانم از توست تا که همیشه سعادت از تو باشد.
 
      بهای عشق بلــند، بها و زر و پول
      قدر دانستن عشـق، قاعده و اصول  
 


    جانم فدایت باشد، نه گرمی هوا نه سردی هوا نه عذاب جان نه مشکل زمان، هیچ قدرتی هیچ گاه مانع شده نمی تواند به تو زحمت نکشم. قولم باشد همیشه خاطر سعادت تو خدمتکار هستم. تا این چشمان زیبا دایم با نشه باشند. تا لبان شیرین همیشه سرخ باشند تا تو گل نازنین زیبا هر لحظه دعاگو بر من باشی و تا عشق زیبا دایم طراوتی داشته باشد که هر زمان روح ما جوان باقی بماند.
دلداده ها تجاربی نداشتند که با نخستین باده نوشی ترتیب های کشتی را بدهند تا در ساحل برسانند.
به همدیگر می دیدند تبسم داشتند چیزی نمی گفتند تا که علی جان گفت: چکنیم عزیزم؟
شبنم: نمی دانم که!
علی جان: سر بستر گلها دراز بکش.             
شبنم: می شرمم چشمانت را بسته می کنم و چشمان ام را هم بسته می کنم. چنین گفت یک قدم پای خود را پیش انداخت به عاجزی پای بر سبزه ها بند شد به دو دست علی جانش افتید. در حالیکه یار با دو دست نگار را گرفته بود، موها که مایل بر زمین بود سیما سوی یار شد با تبسم نگاه عاشقانه بودند که علی جان گفت:
      شیرینــی لبت که هست شهدش چشیدنیست
      آرام و صبرم می بری که رویت دیدنیست
      از بس که نازنینــــی و نازت ربوده هست
      دل باز هوس هست که می ت نوشیدنیست
      هر کس تو را شـناخت ز عقل هردم رفت
      چـــون انــگوری که شــربتت آشامیدنیست
      تحریم بوسـه های تو بر من مصیبت است
      چون که ناب ترین باده ی لبت مکیدنیست



      ادامه در کتاب عدالت، کتاب عدالت یا جهش سوی قرآن برای فرهنگداری جامعه از دیدگاه اسلام نوین، روش جدید را از قرآنکریم طوری پیشکش می سازد که با داستان شیرین تلخ روح و روان جوانان را در نظر گرفته است، منطق نوشته های کتاب هر علاقمند مطالعه را با خوشی و غم در تفکر می برد، تمنی آن که با این روش بتوانم در وطن و دنیای اسلام یک فرهنگ جدید را سبب شوم، با این نیت اگر چیزی بر خدمت تقدیم کرده بتوانم و دوستان اگر منطق نوشته های من را مفید بدانند از دوستان افغانی و دوستان ایرانی صمیمانه خواهش دارم تا آدرس سایت را بر دوستان شان رسانده همکاری شان را لطف کنند موفق باشید اوکتای اصلان راه سوم 4/25/2016