سروده های عارفانه

 
برادر
همی ما که برادر این غوغا ای چرا؟
حیات که چند روز است این جفا ای چرا؟
نشده خاموش در هر جا راکت ها
ببین خون است برادر این جزا ای چرا؟
مادران به گریه اولادها یتیم اند
تو بگو برادر  این کفا ای چرا؟
هر فیر که می شود برادر میمیرد
در خون برادر این روا ای چرا؟
همه جا سرخ شده بدون لاله شده
از سرخی خون شده این خطا ای چرا؟
تو ببین برادر عقل که در سر است
و لاکن این قدر این عزا ای چرا؟
از نام خداوند الله الله گفتن ها
از ریا و دروغ ها ریا ها ای چرا؟
بشنو ای برادر  برادر  برادر
برادر  خون شده این خطا ای چرا؟

از قلم اوکتای اصلان راه سوم




آیینه
افتیدم و برخاستم در بلندی رسیدم
با چله و دردهایم تا آبادی رسیدم
دفعه ها من افتیدم تنها بودم در زمین
فریادم را نشنید کسی در این سر زمین
از این خاطر مه بودم خاموش در بین این بحر
خاموشیم فریاد بود بشنو تو ای برادر
این سرم بی درد نبود هر چه سر مه آمد
هر چه که از دردها بود بدون وقفه آمد
این گونه احوالم بود تا که از چله کشید
ساحل غم های من از یک ابله کشید
فریاد زدم بر خودم ناچار به خانه رفتم
با درد و کدرهایم در سوی آیینه رفتم
فریاد زدم از خشمم در بالای بخت خود
در مقابل آیینه خاطر این باخت خود
بخندید آیینه او گفت در او هنگامه ی تام  
مکفوف بودن مه را در او هنگامه ی سام 
با خنده او آیینه گفت دوست را در آیینه ببین
در بین آیینه او است تو عاقلانه ببین
آگاه شدم دریافتم او دوست و یار خود را
شناختم من از آیینه یار و همکار خود را
دانستم تنها یکی او هم در بین آیینه
غیر او کسی نیست همه هستند بیگانه
برخاستم با او دوستم در آبادی رسیدم
با همرای او همکار در بلندی رسیدم

از قلم اوکتای اصلان راه سوم




قوم ریایی
آخ از این قوم ریایی اهل شهر همه دو روی
روز شان عسس عدل و شب شان سارق خوی
همه بازار این مردم الله اکبر متاعها
ولیکن الله فروخته روز شان هر روز طوی
بسته اند به عقل شان دین شان از این مبدع
اسم اسلام دست شان ولی نیستند از این بوی
می گویند هر کاره باشیم لازم هست با خدا باشیم
با از این سفسطه ها شان کار شان همه دو روی
بند و بند نیست که الله ره ی رای هر بنده
خدا که قانونی دارد خواهانی نیستند از این سوی
از قلم اوکتای اصلان راه سوم


حیات
هر چه که در دنیاست مثل یکه رویاست
مانند عمر گل ها عمرها کوتاست
بر این خاطر حیات را به حالش باید گذاشت
برای باغچه ی او گل های دوستی را کاشت
چاره ی هر درد که هست داروش دوستی 
تبسم کن در حیات این راه درستی 
آن چزیکه مهم هست نعمت خوشبختی ست
با داشته های دستت نعمت نیک بختی ست
 در حیات که روانیم دوام خود را دارد
با مسیرش هر حیات ابهام خود را دارد
ما که هستیم در حیات ما برهنه آمدیم
از حیات با تعجب این چنین باز می گردیم
در سفره ی هر حیات هر چه دروغ می گردد
غیر از خالق یکتا بی نور فروغ می گردد
روزی می رسد حیات در وحشت تنهایی
مانند ختم هر فیلم، می گذرد افسانه یی
حیات که هست یک غریب با ترتیب یک تعجب
یک معمای عجیب، حیات است یک عجیب
حیات است یک عجیب

از قلم اوکتای اصلان راه سوم



 گذشت
 نسیم که بدمد در بین دره ها
عمر من چنین وزید بین غم های دنیا
 یک موسمی بهار بود گذشت او پیر شدم
 ندانستم قدر شه عمرم شده بی هوا
 جوانی بهاری بود هرلحظه ش رویا 
      غرقش که من بودم گذشت او گرانبها
      او هوای بهاری ندانستم زود گذشت
      شرم دارم از عقلم از این عقل بی دوا
      نکردم به خود هوا از بهار پر هوا
      عقلم را ارزان دادم گذشت عمر بی دعوا
      رغبت و مستی زده در سن پیری من
      این حالم درام شده با عبرت منتها
      رشکم قطره میریزد بااشک چشمان تر
      چه چاره بر تر؟ شدم من مرد کها
 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم

 

 بتراش ای سنگ تراش سنگ به قبرم بتراش
 زندگی تلخ شده است بشنو تو پیکرتراش
 ایستادم دم آینه می بینم پیکر خود                    
 چهره ام پریشان است چوشبی جگر خراش 
 هرکی برمن دوست میگه از بین ذهن فشار  
 می فشارد فشار را با ذهنیت غراش   
 من را جن زده گفتند تسلط شیطان را  
 صـد تهمت ها را کردند این مردمان اوباش 
 چکنم پف چپ را یا که چهل یاسین ها را
 دارویم دیالوگ هاست کی دانند اهل اوباش؟  
 جز مرگ چاره ندارم بـی چاره ام بین شان
 لازم است سر قبرم بتراش ای سنگ تراش  
 پیکرم رسمش باشد با درد دلم باشد
 تا یک اندرزم باشد بشنو تو پیکر تراش
 بیار در انتحارم در روز مرگ و زارم  
 سر مزارم بشان ای استاد سنگ تراش
 تا یک اندرزم باشد به مردمان اوباش
 سنگم یادگارم باشد با این ذهن های خراش 
 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم