سروده ها و سخنان شیرین

 
 
  از قلم اوکتای اصلان راه سوم
    هر جزا را قبول دارم مگر ریخته شدن یک قطره اشک زیبایت اگر که با خوشی نباشد قبول ندارم زیرا بزرگترین جزاست که به من نصیب می شود. بمیرم در هر قدم تو که تو را من بدبخت ساختم.


      اگر که ریزد قـطره اشـــک چشم تو
      صد جان قربان کنم به او آهوچشم تو 


 
    ما قربان تبعیض شدیم بیا برویم از دیار که جز رنج غم و عقب ماندگی چیزی نیست.
دور شویم از اظلم رسوایی ذهنها که جز پریشانی چیزی نیست. بشکنیم ایده های فرسوده ی این دیار را که جز اسیر ساختن در خرافات چیزی نیست چه کنم عزیزم؟
چی چاره دارم که؟
تو در زندان، من در زندان جدا شده از مهر پدر و فامیل، آسمان بلند زمین ما سخت چه چاره داریم عزیزم؟
هوس گریز میشه که از این دیار بگریزم. هر طرف ما دیوار آهنی شده از دست این ظالمها چه چاره داریم عزیزم؟
به قطره های اشک چشمانت بلکه یک روز دنیا گریستن کند و اما امروز کس نیست نه به اشک چشمان زیبایت دلسوز شود نه به حال من پریشان!


      غرق خون دل هستیم جگرها پارچه پارچه
      کس نیســت مدد کـــند دل مـا صــــد پارچه



    من گناهکارم با تقصیراتم در این روز سخت سبب شدم. نمی دانم من را عفو می کنی یا نی ـ من را ببخش که چشمان زیبای تو را در تماشای کس دیگر دیده نمی توانم.
من را ببخش دست گرم تو را بدست کس داده نمی توانم، آن چه در دست من است اگر که راه گریز نداشتیم جانم را فدایت می کنم که روحم در دست توست.  


      بیــا برویـــــــم از ایــن دیـــــــار تـــبعیض    
      دور شـــویم تا راه ی نو با ایده های مفیض
      بشکــنیم رسم کهن را بسازیـــم راه ی نویـد 
      بگــویم کلام حق را بکـنیم خلق را تحریض
      تو ببند باگیسویت من که در این راه ما یکی
      ما بریــم با ایده ی نو برویـم از این تـبعیض
      هرچی ایده ی عصرها نشده این جا تعویض
      ترک کـنیم ما این دیاره ایده ش به ما بغیض
      برویم با حق خود ما که ما هستیم رئالــیست  
      یاد کنیم سخن حق را که شود به خلق فائض




    آری بگریزیم آخرین شانس ماست و اما اگر به او چشمان زیبایت کس دیگر صاحب شود و اگر به او نازنین نازهایت کس دیگر مالک شود و اگر او وجود ظریف ابریشمی تو مال کس دیگر شود حق ات را بر من حلال کن که جسمم را به مفکره های ظالم بخشیده نفس خود را قطع می کنم.
چون که با تو نفس کشیده می توانم.
این لحظه که نامه را نوشته می کنم، دست هایم می لرزند جانم می لرزد تو را که در زندان انداختند بهار خود را گم شده می دانم.
او هوای خزانی است که او ظالم ها روا کردند. جانم را دست هایم را به لرزه آورده است چونکه دنیا و آخرت را به حرف های تو فروختم.

      دنیا و آخرت را به حرف هایت فروختم
      سودایـی چنین است دل بسته به تو بسته

    

    اشک می ریزم به تنهایی که تو زیبای من در چه حالی پریشانی شاید باشی. او زلف های زیبای تو درد دار شاید باشند. او درخشان چشمان زیبای تو با گریان سرخ شده شاید باشند. او لب نازنین تو غمدار شاید باشد. بمیرم به تو یارم که من از یک برگ خشک هم بی فایده تر به تو شدم و سبب همه رنج های تو شدم ببخش عزیزم وای خدایا!                        دلم به ترکیدن رسیده است که تو اسیر بدبختی شدی من یک بیکاره شدم که به مدد تو رسیده نمی توانم. من را ببخش عزیزم هر چه میل شان شد قالب ازل بودن را پوشاندند و برای ما خوراندند.
من شکایت دارم عزیزم.


      سـرنوشـت ازل نبود که ما چــــنین افــتیدیم
      هرچی میل شان شد ازل گفته به ما خوراند     

   


ادامه در کتاب عدالت، کتاب عدالت یا جهش سوی قرآن برای فرهنگداری جامعه از دیدگاه اسلام نوین، روش جدید را از قرآنکریم طوری پیشکش می سازد که با داستان شیرین تلخ روح و روان جوانان را در نظر گرفته است، منطق نوشته های کتاب هر علاقمند مطالعه را با خوشی و غم در تفکر می برد، تمنی آن که با این روش بتوانم در وطن و دنیای اسلام یک فرهنگ جدید را سبب شوم، با این نیت اگر چیزی بر خدمت تقدیم کرده بتوانم و دوستان اگر منطق نوشته های من را مفید بدانند از دوستان افغانی و دوستان ایرانی صمیمانه خواهش دارم تا آدرس سایت را بر دوستان شان رسانده همکاری شان را لطف کنند موفق باشید اوکتای اصلان راه سوم 4/25/2016