شیرینی ها از جنت

در مسیر راه آلتین آی در زبان زمزمه می کرد. او یاد از خاطرات گذشته نموده می گفت: روزیکه در بالکن منزل، سر سریر نیمه خواب بودم، پنهانی آمده بودی بی صدا، از گونه ام بوسیده بودی و من با هراس و هیجان بیدار شده بلند شده بودم، گفته بودم ترساندی ظالم هستی.
گفته بودی کاش هر زمان چنین من را تو بتراسانی.
لبان ظریف نازنین ات را کاشکی به روی من گذاشته، از طی دل ببوسی و من از این حال با هراس بیدار شوم و او لحظه عبیرپونه بوی ات را بوی کنم و او بوی، من را مست کند و از شهد لبانت برایم شراب بسازد.
چونکه همه آرزویم با تو بودن است عزیزم!
 
اگر اشارتی ز چشم تو دلبر مــی رسد
آب حیات از چشمۀ کوثر مــــــی رسد
توکه چراغ روشن شبهای تاریک منی 
برایم از نور تو نور به سر مـــی رسد


 
      می گفتی عشق همان بلای است که از آسمان پایان شده باشد و تو جای برای گریز نداشته باشی، جز تسلیم شدن چاره نداشته باشی
 
سِحِر جادو عشق طلسـم زیبا
به سرسرکه رسد هنرش بلا


  
 

      من که تو را شناختم به یک بلا تسلیم شدم؛ چونکه تو بلای جان من هستی.

من با همه تلخی هایم بر شیرینی تو اسیر هستم
 
من خواست آنرادارم که مااشتباه کنیم
باردیگر به چشمان هم صـد نگاه کنیم
ما در سـفرۀ عشق گناهکار بزرگ ی
بیا که بار دیگر بار بار گــــــناه کنیم


 
 
می گفتی حرمت عشق معتبرتر از آن است که من از عشق سخن بگويم؛ لاکن عشق رازی است ميان من و تو!
 
عشق هرجا شگوفه کند آنجا گلستان
در زمین خشک، او یک بوســــتان
با آتش دلــــــکش اگر دل را بگیرد 
با درد سوختن دل ســــــویش روان
 

 

  

می گفتی هر لحظه که به چشمان زیبای تو می بینم، مثل چشمان شمع ها که خاطر پروانه ها اشک می ریزند، از خوشی دیدن چشمانم تر می شوند. خوب شد که تو تولد شدی به تقدیرم!
 
پروانه که به سوختن شمع میگریه تاسحر

چو چشم شمع منم پروانه وار اشکـم بحر




    
      می گفتی هميشه سختترين نمايش به بهترين بازيگر تعلق دارد. نقش تو را که در عشق دیدن دارم، به مراتب بازیگر قوی بودن را بیان  دارد؛ در مقابل تو فقط منی مطیع!
 
نذرکردم مال خود راهرچه دارم مال تو
من مطیع ام تو خدا همـــــه بر اقبال تو
این همه جنون دارم هــوس به دل آرزو   
زلف شب را شانه دارم تا سحرخیال تو



  

      می گفتی تو را که شناختم عشق را از نگاه کودکی ام ديدم با دیدگاه معصومانه، چون دنیای يک کودک! 
از لرزۀ پسری، عشق را دیدم از قدرت بغض، تکلم نداشت، نه توان بر حرف زدن و نه امکان گریستن!
چونکه غرور مردانه اجازه نمی داد گریستن می کرد، فقط چشم از دور به دستها دوخته بود، خیره گشته بود تا شاید مسافرش باز گردد.
عشق را در رسم دخترکی دیدم بر آسمان نگاه کرده تصویر پدر را در دفترش نقش می بند؛ از اینکه گفته بودند پدرت به آسمان رفته است.
عشق را از چشمان يک نابينا دیدم، شخصی که در طول عمر نتوانسته خود را ببیند، لیکن با چشم دل، همه را می دید.
همه قدرت عشق توست که از چشم عشق دیدن دارم
 
من کاش که پیر شـوم در بغل تو
با زلف تو اســیر شوم دربغل تو    
پائیز رســـید بهار من در نبود تو   
ای کاشکه من گیرشوم دربغل تو


 از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016