از خاطرات زلیخا مادر سروده های شیرین ریس زاده


 حکایه صحنه عشقی از قلم اوکتای اصلان راه سوم

از سالن که رستم خان بیرون می شد زیبا از عقب وی دیدن داشت به یادش آمد ریس زاده طعام صبح را خورده بود به گل اشارت کرده بود، هر دو در اطاق خواب رفته بودند. ریس زاده دست هایش را به کمر شببو حلقه زده بود گفته بود:

      آتشی که تو داری مـی سوزاند دم بدم
      مستی لب را داری می ربایــی دمادم 


      نازنین نگارش ناز کرده بود یار گفته بود:

      الا ای قـد زیبـــایت گـــل انـدام
      که هستی گل زیبــــــا گل بادام
      به اندام زیبایت صــــــــد قربان
      میشم بر گرد تو پروانه و رام


      چهار فصل کفایت نمی کند نام تو را با زیبایی ها بگیرم. دلم میشه با باران های بهاری همیشه تو را به دلم یاد کنم. چونکه تو فصل پنجم شاعرانه های منی. پس لب به لب بگذار تا لب بر لب آید.

      مستی لب را گشا تا لب به لب آید
      مست غزل سراید بر لب، لب باید


      زیبا به سینه ی ریس زاده سر اش را گذاشته بود بوی یار را می گرفت محبوب گفته بود عزیزم هیچگاه از من دلگیر نشو.
من رد پایت را تصادف از سر راه نیاورده ام با پاشنه در هر ساز پایکوبی کنم.
وقتی چشمان زیبای آبی تو من را زد، مجبورم کرد تو را از تقدیر دزدی کنم.
پیش خدا انکار کردم این عمل ام را، مبدا خنده های زیبایت را به بهانه ی عدالت به مساوات تقسیم نکند گفته!

      آمدی تو از بهشت تا که بـی تابم کنی
      این هنر خدا بود تا که آبتابــم کنــــــــی     
      من که تو را دزدیـــــدم از تـقـدیر بـرم
      شعله های عشق توسـت تا که آبم کنی


هر چی می گویی از لب گوهر است بر این لب، اگر که زهر هم باشد بزن که شیرین است او زهر لب.

      هر چی گویی تو از لب از لب شـیرین لب 
      زهر هم باشد بگو بر لـــــــــــــــــــبم اغلب 
      هرچی گویی تو از لب مـی شود لعل ولهو    
      زهر لب هم باشد شهد هســــــت لب به لب


      هر لحظه بر من شعر می شوی، با نازها با عشوه ها با تبسم های زیبای لب!
با غمزه های شیرین چشمان آبی و با هر هنر خوبی...
من مغرورانه پز شاعر بودنم را آشکار می کنم هر لحظه با هنر تو نه با هنر من!

      پز شــــــــــــاعری من از هنر پزشک  
      پرستارونبض شناس که شعرها اپشک
      عشوه ی زیبای توست منم اســــیرت  
      براوچشمان مستت با خوشـی سرشک




      تو بارانم هستی بی چتر زیر آب باران هستم تر و تازه با قطره های آب باران تو.
ببار دایما بی بهانه هر زمان!
اگر بهانه کنی باز هم روش بهانه های من را بگیر، واجب ساختم بر خود هر بهانه را به دوست داشتن تو.
    
      تو باران من هسـتی ببار تو دم بدم                       
      محتاجت هستم گلم، باشـم تر دمادم                             
      مکن بهانه تو، نشم بـــی باران من                           
      ببار باران من، تر شوم گلم هر دم



ادامه در کتاب مادر، کتاب مادر با حکایه شیرین تلخ روح شما را در هنگام مطالعه خوش نگه می دارد. سروده ها با ادبیات سخنان شیرین حبه انگور برای داستان این کتاب است. حکایت مرکزی، قصه های کودتا پند دهنده را و جریان سیاست نزدیک افغانستان را از یک زاویه حقیقی طوری بیان می کند هرگز از خواندن کتاب خسته نمی شوید. کتاب های مکتب راه سوم از قلم اوکتای اصلان راه سوم 4/26/2016