شیرین ترین سروده های آتشین عشقی

 
طبیب
طبیب تو دست مزن برین زخم من
خون ریز شده ز دست او چشم من
ز دست او خون دلم روان است
از این حالم ببر بر او رسم من
از اشک چشمان من از دل ویران من
از تصویر درد من از غم و الم من
مرحمت کن بر روی او تو مبین
ماه پنهان را بیار که او یاسم من
رنجور میشم کسی بر او ببیند
ازاین که او بخت و حرم من
جان بلبل، جان بلبل، جان من
مرهم است بر آئین و در رسم من
دنیا را گر عوضش بر من دهند
قیمت ندارد او در نزد چشم من
بدین خاطر، خاطر زخمم بیار
برو بیار بر دل نارام من
بر دل خون ریز و برین درد من
بر چشم اشک ریز و پر الم من
گر که طبیبی برو او را بیار
طاقت نماند از دوری در دام من
چنگ زده از موی جانان تو بیار
بیار که خونریز شده این چشم من
این دل پر خون و ویرانی من
افتیده ز دست او در غم من
 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم 


 
تیرگی
در این شام تیرگی ابرهست بالایم
باریده غم و کدر سر رایم  
ز دستش دست من بند شده بر او   
گریزم بند شده با دست پایم 
به شامم گریه و شبم سحر
به چشمانم اشک و ایده هایم
شیرین هست لب او گلاب ریز است 
شیرین تر شهد لاله تر برایم
بر این حال دل من عصیان مکن 
می رسد روزخوب بلکه به پایم
بخواهی بیا بخوان از کتابها
به درد عاشقان همکار خدایم

از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
 
 

تازه گل
تازه گل بودی به من چو غنچه در بوته
با عطر خوش بویی ات زیبایی آرسته
ندیدی تو بهر من ترکم کردی تو رفتی
بهار را خزان کرده دادی اشکهای ریخته
زمستان نبود به من هنوز فصل بهار بود
جدا کردی بهار را انداختی به گریه
رفتی تو از نزد من قامتم شده ادن
قد که یک هلال شد آرزوها شکسته
با این حالم بپرسند از نام تو از بهرم
چیزی ندارم گویم غیر گریه و خسته
غریب شدم ز دستت افتیده در غربتم
زهر شد حیات من روحم باغم گریسته
جوانی ز دستم رفت پیر شدم در جوانی
ز دست ظالم تو گذاشتی تو دانسته

از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
 

غمگین
تو را غمگین می دیدم پریشان می شدم
به معصوم چشمان تو مه قربان می شدم
این حس را ندیدی قامت را هلال کردی
در زندان انداخته خشکه بی حال کردی
خشک شود برگ درخت کی او تازه می گردد؟
قلب یکه شکسته است کی بهروزه می گردد؟
قلب من را شکسته مرا تو ویران کردی
با چشمان جادویت شکسته روان کردی
ببین حال خراب را روزگار بی آب را
با اشک چشمان تر این حال عذاب را
آفتاب که غروب کند دنیا روشن نمیشه
امید که سیاه شود شوکت و شان نمیشه
از سیاهی امیدم مرا دیوانه می گن
هر کی مرا که بیند مرا ویرانه می گن
دربدر شدم از تو خاک به سر شدم از تو
در زندان افتیده مه غم دار شدم از تو

از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 


سیاه خبر
سیاه خبر زود رسید فراموش کردم گفتی
با نامه ی ارسالی مه فروش کردم گفتی
غم مخور عزیز من این نامه ی آخری 
در جواب نامه که مخدوش کردم گفتی
زندگی در این حیات یک عالمی فانی
مغرور نشو عزیزم مشوش کردم گفتی
فراموش نمی توان جان از بدن نرود
با این حق این قصه مه مغشوش کردم گفتی 
عشق زیبا در حیات نصیب بود برای ما      
چه شد بر تو ـ تو گفتی خاک فروش کردم گفتی
نامه های ارسالی دو باره از من خواستی
سیاه خبر زود رسید فراموش کردم گفتی
خشک شده یک گل دیدم بین نامه های تو 
او بوی تو را دارد دستخوش کردم گفتی
سرجمع نامه ها را می فرستم بهر تو
او گل یادگارت باشد مه فروش کردم گفتی    
شکسته شد پای من دست و هوس های من 
ز دست نا مهر تو سیا پوش کردم گفتی  
 
از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
 

خاطره ها
خاطره ها با هیاهو می آیند روز و شام
امیدها حسرت شده به سرم غم آشام 
در افق دور می گردد روشنی ز آفتاب   
تنها میشم او اثنا در صحنه ی بخت خام
حسرتت آتش شده در هر شام و روز من
می سوزاند جانم را در هر روز او مدام 
راه یت شده ناپدید مکان تو ناامید 
در چشمانم چو مهتاب چهره ی تو روز و شام
در منزلم غصه هست غم و رنج همواره است
تاریک است خانه ی من هر شام من نا آرام
غمدار شده قلب من بخت سیاه سر من
بار سنگین او شده دل من شکسته تام
بند هست بخت من در خانه ی سخت من  
در چشمانم خیالت هر لحظه در هر هنگام
نامت که در زبانم چهره ات در چشمانم
خاطره ها حمله ور هر روز شب شامم    

از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 
 

حسرت
ایستاد شد زمان در نبودن تو 
به حسرت افتیدم در بوی بدن تو
غم نیست مرگ گر که نزدم باشی
افتیده ام با حسرت در بوییدن تو
شب هایم سرد و بالشت تنها
دست و پایم می لرزد در رفتن تو
نیستی تو مشکل حیات برای من
نه بهاراست نه شکفتن تو
بدان که بوی تو در دماغم 
پر حسرتم با او حال پی دنیدن تو
هر زمان با پرسش بودی دوستت دارم یا نی
به حسرت افتیدم بر پرسش خندان تو
می دانم نیستی گل نوبهار من
در نبودنت غمدارم پی رخشیدن تو
      
از قلم اوکتای اصلان راه سوم
 


عشق اگر نیست بال و پر مــــــــــی سوزد
چون میدان کویر خشک و تر مــــی سوزد
یک فرصت عشق است بهارش بـــی شمار
از شعله ی عشق است هر اختر می سوزد

از قلم اوکتای اصلان راه سوم



شراب را مجاز بکن
قل قل شراب بریز در او اثنا ناز بکن
بوی گلاب را بریز عشق را سرانداز بکن
پنجره ها باز باشد باد ملایم وزد
زلف هایت در رقص شوند این صحنه را ساز بکن
تارک های زلف تو در روی من برقصند
جام باده را داده قصه را آغاز بکن
تصویر لبان تو بین باده بی افتد
باده را که بنوشم لب ها را به ناز بکن
او لحظه از خدایم التماس از او کنم
بر خاطر نگارم شراب را مجاز بکن

از قلم اوکتای اصلان راه سوم

   
دلیل او دلیل او
با ناز نشسته زیبا، دلیل او، دلیل او، بریانم
کرشمه لبش زیبا، دلیل او، دلیل او، حیرانم
شاه دختر گل زیبا شاخه گل اندام دارد
اندامش خوش بوی دارد از بویش سرافشانم
از رخسار مست او شراب عیش می چکد
نشه گی را می بخشد که من بر او روانم
شراب حُسن زیباش دل را ربوده گشته
نگاه به من ندارد با اشکم در گریانم
آخ لبش ـ لبش لعل آخ لبش ـ لبش لعل
به خواست من رد دارد با گریان سرگردانم

از قلم اوکتای اصلان راه سوم

  
کجا بروم؟
ای تو برو میگی جانم جانم بگو کجا برم؟
مه که جز تو کس ندارم به یی دنیا ای نگارم
جز تو کس را کجا دارم یا سرم سرپناهی؟
غیر تو مه کس ندارم مه که تو را دوستت دارم
در قصر جشن آور نباشی تو جشن نیست
هر نگایت جشن عشق و جام کوثر بر سرایم
این قدر مه شیفته ی تو بر ره یت مه اسیر تو
برف سرد در سرم آمد رحم کن مه کس ندارم
تو می دانی کس ندارم جز از تو مه کی ره دارم؟
جان مه در ره ی تو برو مگو ای نگارم

ماز قلم اوکتای اصلان راه سوم



از علاقه تان متشکرم.