قسمت یکم افغانستان چگونه ویران شد؟ مادر
کتاب یکه در مطالعه قرار دارد حقیقت های تلخ را از تاریخ نزدیک افغانستان دارد و با حکایه شیرین تلخ که از دردهای ملت منشا گرفته و با سروده ها به روح و روان جوانان مساعد می باشد از قلم اوکتای اصلان راه سوم تقدیم است. در کتاب چگونه میراکبرخیبر قربان شد؟ چرا تره کی و امین کشته شدند؟ نجیب الله از جانب دیرین دولت خاطر کدام هراس ترور شد؟ چرا جنگ های افغانستان جهاد نبود؟ کی بر ترک های افغانستان خیانت کرد؟ آخرین خیانت گروه کارمل چه بود؟ اتحاد شوروی چرا افغانستان را اشغال کرد؟ چرا جنگ افغانستان از دو جناح سیاست داخلی پاکستان در افغانستان جریان دارد؟ ده ها مطلب دیگر که همه بااسناد دقیق و با منطق اولین بار در تاریخ افغانستان پیشکش می شود در خدمت تان قرار دارد. مطمئن ام منطق نوشته اطمینان را می دهد تا مطالب کتاب قبول دوستان شود تاریخ نشر 4/30/2016
افغانستان چگونه ویران شد؟ مادر!
نزدیکی سحر بود، مثل یکه آسمان غوغا با زمین داشته باشد و توفان خود را مسلط کرده باشد، جوش خروش صدای هوا، زلیخا مادر را از خواب بیدار می کرد، پلیته ی چراغ را که خفیف روشن بود بلند می کرد تا با نور فتیله ی چراغ خانه تابانی می شد تا می دانست چه بودن هیولای سحر را!
سر از بالشت بلند نمود دست راست خود را سر بالشت گذاشت سینه را کمی بیرون کشید سر را کمی در عقب مایل کرد که موها شلاله وار از عقب سر بالای بالش مایل شد و با دقت به ندا گوش داد تا که دانست فغان فقط آوای هواست که آمد آمد خزان را مژده می داد. دو دست خود را به روی گرفت مثل یکه دعا کند تا زنخ و از چانه تا سر سینه کش کرد و فاجه کشید تا با خمیازه، راحتی از تاثیرات خواب سحر پیدا کند.
لحظه ها سکوت اختیار کرد در این اثنا تفکر عمیق زلیخا مادر را اسیر گرفت چون که یگانه نور چشم خود را نزد دار می دید که جور روزگار تقدیرات پند را به مردمان جامعه از حوادث یکه در اطراف فرزند وی وقوع پیدا کرده بود کتابت می کرد تا از اندرز آن نصحیت را بدهد.
در ماجرا های حیات زلیخا مادر لحظه های سخت زیاد بود که پیشامد های گذشته ی حادثه ها به اندازه ظلم این واقعه تاثر آور نبود، چون که روزگاران سخت گذشته های زندگانی اش اظلم نا روای محیط و جامعه بود، فقط در سینه ی زلیخا مادر تیغ می زد و اما در گرداب ظلم اش تنها خود زلیخا مادر در اسارت بود و لی این بار جگر گوشه ی وی قربان بدبختی های جامعه شده بود که با هر تلاش و زحمات نتوانسته بود یگانه جگر گوشه ی خود را از بند تاریک این هیولا نجات بدهد و در آویزان شدن با دار که محکوم شده بود دور بسازد.
هیاهوی هوا بانگ زدن خود را دوام داشت، پرده ی سیاه از شب هنوز سایه در سحر آن منطقه داشت، اطاق با آفرازه از نور چراغ نیمه روشن بود وی غرق خاطرات گذشته شده بود و داستان اندرز داد حیات اش با خاطره های شیرین و تلخ در دفترچه ی ذهن اش می آمد و در پرده ی چشمان اش حوادث گذشته سینما شده بود که گویی صحنه های فیلم باشد. شب ها بیدار با کدر از جور روزگار عقب یگانه اولادش اشک ریخته بود و از تاثیرات اضطراب های حوادث وقع شده که شب ها بیدار بود همان شب توان و قدرت بیدار نشستن را از دست داده بود و با شنیدن ریس زاده در مقام عدالت عالی کشور بعد از شب های زیاد در خواب رفته بود با شور شوق هوای بیرون که به وی یک کابوس بود بیدار شده در غرق تفکرات می رفت و هر صحنه از حیات گذشته اش نزد چشمان اش تظاهر می کرد که بیادش آمد هنوز قدم به هجده نگذاشته بود، هوای جوانی، بهارش را سر نازنین زیبا لاله ی شقایق آورده بود، همچو شقایق خود رو یک لاله ظریف و نازک و زیبا بود، چو لاله ی شقایق در سینه داغ سیاه از اظلم روزگاران پیدا می کرد.
با چشمان زیبای آبی با قد رسا و خوشگل و با موهای دراز خرمایی با سیمای معصومانه یک نازنین زیبا بود، از پدر یتیم با بیچاره مادر در خدمت ثروتمندی از خویشاوندان قرار داشتند، یگانه همباز وی فقط مادر بود و از جور روزگار مدت کوتاه در مکتب رفته بود تنها خواندن و نوشتن را می دانست. از خردی بدین منوال بزرگ شده بود، یک کنیزک خرد بود با مادر در خدمت صاحب!
کاروان حیات که روان بود بین قافله یک لاله شقایق بود مثل یکه خودرو لاله یی باشد تنگری با شوق ذوق رویانده باشد.
جذابیتی زیبا داشت هر موجود را به احسن زیبایی اش اسیر گرفته معطوف می داد و یک آتش بود حدیث از آلاو عشق داشت مثل یکه:
من که سـرخ لاله ام حدیـث از آتـش دارم
آلاو عشق را دارم عشق را پرستش دارم
همچو لاله ی شقایق با خنده بگوید نه تب دارم، نه درد بیماری. اگر سرخم، آتش حدیث عشق را دارم گلی هستم با زیبایی که صحراست خوشرو از بابت این زیبایی...
زمین که تب دار و سوزان و صحرا که در عطش بسوزد بی تاب خشکیده در آتشی شوند در حسرت شایق افتند، زلیخا چنین شقایق بود هر دیده بی او سوزان و عطش دار بود.
شقـایق و خودروام گل سـرخ زمین ام
آتش عشــــق را دارم منم این چنین ام
عشق از سیما زیبای وی پیدا و پیدا بود آن چی زیر لب می گفت سخت شیدا بود در تلاش دریافت زیبایی حیات!
عشق بود پیدا و پیدا از چهره ی شقایق
مسـت و شیــدا بـود او زیبــای حقـــایق
زیر لب او مـی گفت شنیدم که شیداست
او در تـلاش یـار بود در هر گام دقـایق
مثل یکه می گفت: اگر گلی بیآورند از ریشه بسازند مرهم در دل سوخته از عشق تا دریابند شفا از آن!
آن منم شفا دهنده به دل محترق شده از عشق!
چو لاله سرخ شقایق با حریت از آزادمنشی ام، مرهمی هستم در هر دل دچار احتراق شده از عشق اگر که دریابند من را!
مرهم به دل سوختـه را من در سینه دارم
سینه ی من داغ است من یک افسانه دارم
آلاو عشق مـن است که سینـه ام داغ است
بـه دلــی سوختــه شــده مـن آشیــانـه دارم
همچو لاله شقایق که با برگ های نازک سرخ در دشت صحرا می روید و جشن بهاری را ارمغان می بخشد دشت صحرا را سرخ زیبا می سازد او یک شقایق بود که منزل ارباب را چراغان از نور زیبایی کرده بود و مثل سرخی شقایق درخشندگی داشت او زیبا زلیخا!
چــو لالـه آزاد بود او لاله ی دلارا
مست لاله بهار بود او زیبای فریبا
با چشـــمان لاله ئـی دلپذیر او لاله
لاله ی نازدانه بـود نازدانه و زیبا
در صحرا که آب نباشد فقط سرخ شقایق ها، تشنه باشی در آن صحرا بی آب، مگر درمانی نداشته باشی جز از تماشای لاله های شقایق، سحر زیبایی شقایق ها تو را از تو گرفته باشند، فراموش کنی تشنگی را، غرق شوی به زیبایی برگ های شقایق ها، حیرت کنی که چی زیبا آفریده شده اند با برگ های نازک، زلیخا چنین زیبا بود او یک لاله شقایق!
تار تار گـیسوش با رنـگ خرمـایی بود
او منـبـعی عطر بود یک گل بهایی بود
با آب رنگ چشم ها او لاله ی زیبا بود
لاله ی شقایق بـود یک زیبا زیبایی بود
روز سوم نوروز بود، ریس زاده از جشن میله گل سرخ آمده بود و تنها در سالن منتظر طعامی بود که مادر زلیخا ترتیب داده بود. پتنوسی پر از قاب های غذا با فنجان چای داغ دست زلیخا داد تا به ریس زاده ببرد. ارباب خانه را مخلص ها، ریس صاحب می گفتند، زیرا سرور تشکیلات بازارگانی بود که تجارت با خارج داشت و مخدوم این مسلک بود با آبروی بلند بین اجتماع!
فرزند بزرگ وی را از خردی همه ریس زاده می گفتند که بین چند فرزند دختر یگانه وارث پدر بود به پیشبرد امورات تجارت و چشم پدر به وی دوخته شده بود.
ریس زاده تنها در سالن سر تشک نشسته بود، منتظر غذا بود که به دادش زلیخا با پتنوس پر از غذا رسیده بود. گل زیبا چند قدم در سالن گذاشته بود می خواست پتنوس پر از غذا را پیشروی ریس زاده بگذارد، چشمانش به عاجزی غرق شد که پای را لغزاند و پتنوس پر از غذا سر ریس زاده افتید که با چای داغ فریاد ریس زاده برآمد می گفت: سوختم ولله سوختم!
غذا ها از سینه تا پایانی البسه ریخته شد لباس سپید با رنگ های غذا مزین شد، شقایق زیبا دست پاچه شد چی کردن خود را ندانست چادر سپید سر خود را گرفت که غذا ها را از سر لباس سپید ریس زاده پاک کند بیشتر کاهگل زد به روی ریس زاده دید خندید.
ریس زاده با گرمی چای داغ فریاد زده بود به حال لباس دیده بیشتر غضبناک شد با فریاد می خواست به لاله زیبا حقارت کند چشمانش به چشمان زیبای آبی نازنین افتید بی صدا شد و غرق توفانی شد اسارت در بندش گرفته بود که زیبا بار دیگر خندید. ریس زاده با خنده ی گل شببو تبسم کرد سر را تکان داد دو باره به چشمان زیبای آبی دید. پتنوس در دست گلبهار بود چون که سر از او لحظه بهار ریس زاده می شد، پیراهن یاسمنی با گلک های خرد با شلوار سپید در تن داشت، تارک های گیسوی خرمایی حلقه ،حلقه به پایانی افتیدگی داشت، دستان از روز اول نوروز با خینه سرخ مزین شده بود، پنجه های پا از سرخی خینه، آراسته شده بود، در گردن گل زیبا گردنبند قشنگ بود که با رنگ و شکل لباس همبازی داشت، چشمان با رنگ چشم دلفریب، تزین شده بود، مژگان با رنگ چشمان انبازی پیدا کرده بود، سرخی لب جذابی جدای داشت که به دل، دلربا می شد، لبان با تبسم بود و وقوع پیدا کردن حادثه نازنین را به خنده آورده بود، از این رو که با فریاد ریس زاده و کاهگل شدن غذا ها در سر لباس وی، گل شقایق را به خنده آورده بود که با تبسم و اما با خجالت مقابل فرزند ریس ایستاد بود هر دو بدون صدا به چشمان همدیگر می دیدند که ریس زاده به لباس خود دید خنده کرد با خنده ی وی زلیخا هم خنده کرد که از صدای خنده های هر دو شان مادر زلیخا اشتباهی شد نزد شان آمد حال ریس زاده را که دید سر دختر فریاد زد.
لاله از سالن بیرون شد در آشپزخانه رفت، مادر با عذر خواهش کرد که بزرگ ها از رخداد حادثه خبردار نشوند اطمینان داد به زلیخا جزا می دهد. هر چند ریس زاده می گفت قصدی عملی نبود تصادفی یک خطا بود که گذشت لازم به تشویش نیست مگر مادر زیبا تکراری عذر خواهی می کرد.
ریس زاده از جا برخاست گفت: غذا جدید آماده شود در آشپزخانه ترتیب ها دهید آنجا خودم می آیم. از سالن بیرون شد در اطاق خود رفت لباس نو پوشیده در آشپزخانه آمد دید که مادر زلیخا با پرخاش سخنان به دختر حقارت ها نموده در تلاش ترتیب های غذای جدید است. ریس زاده در آشپزخانه که داخل شد مادر زلیخا بار دیگر عذرخواهی کرد که در این اثنا مادر ریس زاده داخل آشپزخانه شد از مادر زلیخا پرسید: سر چی صحبت دارید؟
چرا عذر خواهی داری؟
خادمه با احترام سر را پایان نمود خواست حقیقت را بیان کند ریس زاده بین هر دو ایستاد شد گفت: زلیخا پتنوس پر از غذا را آورده بود من در وسط سالن ایستاد بودم تقاضا کردم که در دستم بدهد پتنوس را گرفتم زلیخا از سالن بیرون شد پایم لغزید با پتنوس در زمین خوردم غذا ها سر لباسم افتید در حال یکه همه تقصیرات از من است زلیخا در زبونی قرار گرفته است آمدم که خواهش کنم وی را کس توهین نکند حقیقت یکه است من مقصر هستم نه زلیخا!
به چشمان زیبای آبی گل دید با چشمان اشارت رمزی نمود. مادر ریس زاده با خشم به زلیخا که دید گفت: باید پتنوس را در زمین می گذاشتی بار دیگر چنین اشتباه را نبینم، دست راست را به روی فرزند آورده پرسید: بچیم جانت که نسوخت؟
اولاد جواب داد: نخیر مادر جان!
مادر گفت: بچیم منتظر هستم بیا از میله گل سرخ صحبت کنیم. ریس زاده با علامت قبولی گفت: خوب مادر میآیم غذا بخورم.
مادر روبه زلیخا نموده می گوید: چای تازه بیار.
زلیخا با علامت سر خوب خانمم.
مادر از آشپزخانه بیرون می شود ریس زاده به زیبا می بیند، هر دو از وقوع حادثه بار دیگر خنده می کنند. مادر شقایق بار دیگر از ریس زاده عذر خواهی کرده از بیانات ش نزد مادرش تشکری می کند و بار دیگر دختر را حقارت می کند می گوید: کور شده است که یک کار را درست انجام داده نمی تواند.
ریس زاده نزد شقایق نزدیکتر می شود به چشمان زیبای آبی دیده می گوید: بلی نابینا وجود داشت فقط چشمانش محجوبی بود با بی خبری از دنیا!
با این پیشآمد نور را دید بر دایم حقیقت آشکارش شد دانست که چشمانش مطموس بوده است با این حادثه دو باره پیدا شد تا بداند حقیقت دیگری در دنیا بوده است و بر دایم باز شده است تا دایما دیدن کند.
عمیق به چشمان آبی دید در دل گفت:
چشــمـان آبـــی آبــــی مــن را گرفتــار کــرد
غرق دنیای نیل کرد خوشـی را سـردار کرد
با غمزه ی شیرینش گفت که چشمان را ببین
به او چشمــان شیرین من را طلــــبکار کرد
خادمه پتنوس پر از غذا را ترتیب داد گفت: آقا شما در سالن تشریف ببرید غذا را خودم می آورم، ریس زاده به چشمان زیبای آبی می دید گفت: لازم نیست در اینجا می خورم.
مستخدم تعجب کرد اینجا درست نیست یا خانم ببیند چه خواهد گفت؟ بادار اطمینان داد حادثه خراب وقوع پیدا نمی کند تشویش به خود نکنید.
فرزند مالک سر صندلی نشست دست راست گل را کمی فشار داد گفت: اگر زحمت نشود پتنوس را بیآور.
گل تبسم داشت پتنوس را سر میز گذاشت با تبسم ها چای تازه دم شده را در سالن یکه مادر ریس زاده بود برد و دو باره نزد ریس زاده آمد پرسید: کدام امر دیگر باشد.
مالک صراحی آب را تقاضا کرد از یخچال برش بدهد، شقایق از یخچال صراحی را گرفت یک استکان آب سرد با تبسم زیبا به ریس زاده داد.
چشمان فریفته شده به چشمان زیبای آبی که دوخته شده بود مثل که نیل زیبای آبی می گفت:
سر مست غزال منم سردار در این عالمم
بــا چشــم آبـــی خــود بـا عشـــق لـمـالـمم
ریس زاده آب را که می نوشید به چشمان زیبای آبی غرق شده بود بلکه عاشق شده بود، تاثیرات صحنه، عشق را تابانی کرده بود. گرچه از خردی یکجا بزرگ شده بودند اما حادثه اخیر چشمان مکفوف را روشن کرده بود تا جواهری را ببیند که نزد چشمانش بود، بدین خاطر یک باره غرق شده بود مثل یکه می گفت:
حلقه حلقه ی زلفان مایل برزمیـن
با رنگ چشم آبی چی زیبا شیرین
زیـورایـن دل شــده کــه او دلپـذیر
دل که اسیرش شـده او یک آتشین
مادر شقایق در نزد خانم منزل رفت تا بداند کدام دستور اگر باشد اجرا کند. زیبا با شرم و اما با ناز از ریس زاده عذر خواهی کرده گفت که عاجز شدن در خدمت را ببخشد بسیار محجوب شده است از ناتوانی خدمت مقابل آقا!
فریفته دل دست راست زیبا را می گیرد و می گوید: اگر فرصت بده یی من تشکری کنم از این رو که چشمانم را بینا ساختی زیرا جوهریکه نزد چشمانم بوده نابینا بودم دیدن نداشتم، امروز من تو را دیدم یک شقایق زیبا را.
تو با زیبایی هایت قشنگ تر از هر لاله شقایق هستی.
در میله گل سرخ رفتم تا دیدار از لاله های سرخ کنم مگر چی چشمان مطموس داشتم این لاله را دیده نتوانسته بودم تا لحظه ی حادثه!
گل با شرم در زمین می دید چیزی نمی گفت سکونت آشپز خانه را فرا گرفته بود، دو باره ریس زاده می خواست چیزی بگوید زیبا پرسید: کدام ضرورت دارید که خدمت کنم؟
دلداده سر را به علامت تشکری تکان داد در غذا مصروف شد شقایق کمی دورتر سر صندلی نشست.
مادر گل از نزد خانم منزل آمد به دختر دستورات داد تا نزد خانم برود هدایت خانم است. ریس زاده با رفتن لاله از جا بر خواست تشکری نموده نزد مادر رفت، زیبا با تعظیم مقابل خانم منزل گوش به فرمان هدایت ها ایستاد بود. خانم دستورات داده گل را عقب کاری روان کرد که باید اجرا کند به فرزند گفت: پهلویم بشین که صحبت کنیم.
ریس زاده عقب شببو دیدن می کند مثل یکه هوش را از دست داده باشد مادر از دست چپش گرفته طرف خود کش می کند تا بنشیند می پرسد: حالت چطور است؟
ریس زاده می گوید: خوب هستم مادر.
مادر می پرسد: میله گل سرخ چطور بود؟
فرزند جواب می گوید: ولله شهر مزار شریف تجمع از مردم بود از هر شهر آمده بودند.
مادر دو باره می پرسد: هنرمندها زیاد بودند؟
ریس زاده جواب داده می گوید: همه هنرمندان کابل آنجا بودند اما در کنسرت های هماهنگ و احمد ظاهر بلیط به آسانی پیدا نمی شد مگر ما پیدا کردیم از بازار سیاه خریدیم.
مادر در ادامه سوال می کند: هنرمندان رقص آواز هم بودند؟
فرزند با شوق جواب می دهد در کنسرت هماهنگ هنرمند خوب رقص بود که بسیار استقبال شد.
مادر از فرهنگ ملت یاد نموده می گوید: خوب بچیم مردم ما هنر دوست استند هنر جوهر هر ملت است.
ریس زاده با تایید سخن مادر می گوید: بلی مادر باید هم هنر دوست باشند از این که هنر ثروت معنوی یک ملت است.
مادر سر را تکان داده می گوید: درست میگی بچیم اگر ارزش های معنوی یک ملت از بین برده شود ملت راه گم می گردد.
فرزند از تئاتر و سیرک یاد نموده ادامه می دهد بلی مادر، تئاتر سیرک و سینما ها هم پر از مردم بود به مشکلی بلیط پیدا می شد ولله فیلم زنجیر آمده بوده خیلی دلچسب بود.
مادر با شنیدن اسم فیلم زنجیر تبسم می کند می گوید: بلی من هم با پدرت در سینما آریانا رفته بودیم که فیلم زنجیر در او روزها نو آمده بود.
ریس زاده از خاطرات میله گل سرخ خرسند شده از منطق جنده بالا می پرسد: میله ی گل سرخ فرهنگ زیبای ماست فستیوال شیرین است اما منطق جنده بالا را ندانستم که چیست؟
مادر یک آه می کشد درد دل اش را در میان می گذارد می گوید: ولله بچیم بعضی رسم رواج از یک سو در بین محوطه زندگانی ملت انداخته میشه، با گذشت زمان با ارزش های معنوی ملت یکجا ساخته میشه، بین قاعده های دین به ملت پیشکش میشه، از این که با قاعده های دین مزین می گردد نزد ملت مقدس شده با ارزش می گردد و کس نمی تواند انتقادی کند زیرا قشر روشن جامعه به این حقیقت با چشمان مکفوف فقط مطموس ها هستند و اما اخلاق شان را مطوس می دانند زیرا محجوبی در فطرت شان نیست که درک حقیقت کنند.
و اما نمی دانند که فرهنگ و رسم رواج که با قاعده های دین آراسته می گردد بدبختی جامعه آغاز می شود زیرا از یک طرف قاعده های ذهن شان را که از هر عقیده باشد دین تصور دارند و تصوریکه دین می دانند دین عقل شان را با فرهنگ همان زمان یکی می سازند و دین را به خواست قاعده های فرهنگی شان تفسیر می سازند و از جانب دیگر فرهنگ و رسم رواج را با قاعده های دین ثابت و مقدس می سازند که از تکامل و رشد فرهنگ و کلتور منحرف می گردد و یک بدبختی آغاز می شود با تاسف دنیای اسلام با چنین عجوبه ها اسیر است، جنده بالا شان جز از یک شرک و یک عجوبه هیچ منطق ندارد نه به قاعده های دین برابر است و نه به عقل، از برکت دین عقل ها نه دین اسلام!
فرزند با شکفت ها صحبت را ادامه می دهد می گوید: مدت زمان یکه در شهر مزار شریف بودم دقتم را بازارگانی گرم جلب کرد که رخساره های فروشندگان سرخ می زد که رضایت از بدست آوردن عواید داشتند، کاش در هر شهر چنین هیاهوی تجارت باشد.
مادر دو بار سر را تکان داده رشته سخن را می گیرد می گوید: البته بچیم چنین است زیرا مدت زمانی میله گل سرخ فرصت خوب در سوداگری است که از هر گوشه کنار مملکت سیاح گرها در شهر مزار شریف می آیند و طبیعی که با پول می آیند و خرید می کنند که برکت تجارت زیاد می گردد.
ملت های رسیده در راز هر عصر، در تلاش اند، تا فرهنگ، کلتور، ادبیات، تاریخ و سر و رازهای زیبای جغرافیای مملکت شان را با هر نو فضا زیبای توریستی در خدمت جهانگردها باز نمایند تا بتوانند از یک طرف ثروت معنوی مملکت را در نمایش بگذارند و افتخار کنند که چنین منویات دارند تا معنویات مملکت شان را بیشتر غنی ساخته با در نمایش گذاشتن افتخار کنند و از بهای گنج معنویات مملکت ثروتی بدست بیآورند تا تکامل و رشد اقتصادی رونق بگیرد تا زندگانی بهتر نصیب ملت شود و تا ملت با معیشت بهتر زندگانی تکامل عقل در جامعه آورده تحلیل درست از گل ریزه های حیات که دین در مرکز آن قرار دارد انجام داده بتواند که مشیت خداوند بر بندگان است و از جانب دیگر بیشتر در غنایم معنویات خدمتی کرده باشد تا فرهنگ، کلتور، ادبیات رشد کند.
ببین چی شکر که کنسرت های هنرمندان و نمایش تئاترها و سالن های سینما ها از طرف فرهنگ ملت ما پذیرش دارد یک افتخار است زیرا تربیت و اخلاق اولادها را با تاثیرات ارزش های معنوی می توانیم بهتر غنی بسازیم و با تربیت سالم اولادها ثروت مادی کشور را رونق داده زندگی بهتر انسانی را به وجود بیآوریم و چه اندازه معیشت زندگی دنیا به ملت ما بهتر شود عقل سالم به خدا پرستی استوارتر می گردد و اما شرط های زشت فقیری و گرسنگی و شدت و تشنج، منطق تحلیل درست از گل ریزه های حیات را از بین می برد و از این که دین در فطرت انسان هر زمان جایگاه اش را دارد اگر که عقل سالم از بین برود محوطه زیست شان را بهترینی های دین تصور نموده بیشتر رادیکال به عقیده شان شده دنیا را از دریچه تنگ عقل شان دیدن می کنند که مصیبت ها آغاز می گردد، چونکه غیر محیط یکه مطابق ذهن شان نباشد هر کی را خطا کار دین و مشرک تصور می کنند مگر بی خبر استند و در گمراه یی سر دچار استند درست تحلیل و کاوش و برسی ندارند.
ملت های پیشرفته بیشتر به این باریکی دقت دارند از این روکه اگر ثروت مادی یک کشور رشد نکند به معنی باز گشت مملکت از تکامل می باشد و سبب عقب ماندگی و بدبختی شده می تواند. ثروت مادی مملکت زمانی رشد می کند تا ارزش ثروت معنوی بین ملت درک شود.
اگر جامعه مغایر خواست عصراش زیر تسلط مفکره های تنگ و تاریک افتیده شود، در شرایط سخت روزگار با فقر و بدبختی، ملت در دامن بیچارگی گرسنگی دچار می گردد، نرخ بیکاری بیشتر رشد نموده مفهوم ارزش های معنویات کمتر شده چی رنج آور است ملت بیشتر محافظه گر شده هر فرد ملت خویشتن را بیشتر دیندار حس می کند و فرهنگ دینداری را به جای می رساند که غیر اجتماعی شان هر کی را نواقص در دین می بینند و هر تکامل و رشد را و هر نو آوری و تکنولوژی را مغایر دین تصور می کنند، در حالیکه غرق بدبختی می گردند حتی از هر معلومات بی خبر می شوند حتی از شناخت خود شان بی خبر می شوند.
جای شکر است آرامی و قانونیت وجود دارد و عقل سالم تر در روند جریان دارد یا اگر خدای نخواسته نظم برهم زده می شد و در مملکت جنگ داخلی پیدا می شد می دانی چی می شد؟
فرزند با شکفت سوی مادر می بیند می پرسد: نی مادر جان چی می شد؟ مادر چای داغ را شف نموده می گوید: در هر مملکت اگر قوانین مردمی که با گذشت زمان با زحمات ملت ایجاد می گردد از بین برود، قاعده های نظم جامعه که با گذشت ده ها سال تجربه رونق گرفته است ضربه ببیند و فرهنگ ملت که از زحمات سال های دراز نقش پیدا کرده شکسته شود، دست هر ناپاک در داخل مملکت داخل می گردد و بسیاری دست های پاک از داخل مملکت هم در ناپاکی تبدیل می گردد و مفکره های تند و رادیکالی با تاثیرات شرط های تشنج و شدت و جنگ به میان می آید، ذهن ملت را اسیر می گیرد، گناه ها و ثواب های ساخته با دست نیرنگ بازها در جامعه بیشتر می گردد و در حالتی می رسد هر کی گناه و ثواب عقل اش را به میان می آورد و در چنین شرایط حقیقت ناپدید می گردد اصل هر عقیده از بین می رود و به خصوص دین در یک ماشین خطرناک مبدل می گردد چون که اصل دین کنار زده می شود جای دین را رغبت ها و خواست های طاغوتی به اسم دین می گیرد مگر آکتورهای آن در چنین فرهنگ که اسیر می گردد و داشته های ذهن شان را بهترینی ها تصور می کنند در حقیقت از هر چه بی خبر می شوند و منطق درک حقیقت ها ناپدید می گردد، همه زیبایی های فرهنگ از طرف فتنه گرها که فتنه گرها را شرط های تشنج و جنگ به میان می آورد حرام کشیده می شود، دین که در هر شرط انسان ها جایگاه اش را دارد در دست ناحل از مردمان اسیر می گردد، شرایطی در ذهن ملت پیدا می شود مثل یکه غیر خودشان همه دیگران از دین برآمده باشند و در چنین شرط ها تکامل جامعه ضربه دیده اقتصاد به مشکل مواجه می گردد و جهنم قدم به قدم آتش سرخ اش را بالای جامعه می آورد و اما ملت در همان زندگی جهنم عادت می گیرد و در حقیقت بی علمی سبب چنین شرط های زندگی می گردد پس می گویم فرزندم دانش مانند ذغال است، چی اندازه ذغال را تازه کنیم، به همان اندازه حرارت زیاد می دهد، بدون خستگی تلاش کردن در دانش، رسیدن به سعادت است تا جامعه در خرافه ها غرق نشود.
آتــش ذغــال مـنـبـــــــــــــعی پـنـد
چه قدر تازه کــــــــنی او نیرومند
دانش همــــــــــــــــــچو آتش ذغال
تازه شدن کار دارد او یک پندمند
ریس زاده با حیرت سخنان مادر را گوش می داد گفت: خدا نکند چنین شود و لاکن بی خبر بود به زودی مملکت در چنین مصیبت انداخته می شد، از این سبب که گروه ی در سر اقتدار می آمدند غرق در یک فانتزی می شدند و در آرزوی یک اتوپیا بودند هرگز با حقیقت های افغانستان ربطی نداشت و اشتیاق یکه در فانتزی شان داشتند سر جمع همه معنویت را ضربه می زدند و چی اندازه فرهنگ ملت را ویران می کردند کدام آلترناتیو مقابل خراب کاری های شان بر آباد شدن نداشتند و هیچ گونه پرگرام و پلان در جایگزین کردن عوض تخریبات شان در دست نداشتند تنها اسیر فانتزی بودند رغبت یک اتوپیا را داشتند ولی چنین تفکر هم مربوط این گروه نبود فقط یک نو بازی و فکرهای وارداتی بود حتی از چه بودن حقیقت چنین فانتزی نا اگاه بودند و تنها سبب بر زیاد شدن مصیبت می شدند ولی هرگز درس نمی گرفتند تا که وطن ویران می شد.
روزهای اخیر محمد داود که سر اقدار کشور بود ریس زاده در بین یک فامیل خوشبخت و روشن و دیندار و صاحب ثروت با راحتی حیات داشت.
مادر و پدر مردمان رسیده و با دانش بودند که بعد از تحصیلات در بازارگانی مصروف شده بودند. مادر با ذکا در تجارت همکار شوهر بود مگر کینه دار و زمخت حال روح یی داشت و مسبب بدبختی بر فرزند از این اخلاق می شد، از این روکه فرزند را با کس تقسیم کرده نمی توانست و بیشتر شیفته بودن با مهر مادری مقابل یگانه فرزند پسر، وی را بیشتر از ادراک حقیقت ها دور می کرد و از گریبان اشتباه ها در دام انداخته می کرد.
پدر با همکاری خانم موفق در تجارت بود یک حقیقت از زندگی مردمان کابل بود که فرهنگ بالا با تاثیرات پیشرفت دنیا در مرکز افغانستان شکل گرفته روز تا روز بهار اش را در اطراف کشور به آهستگی وزیدن می داد، زندگی داشتند.
فرهنگ خود به خودی از اثر تاثیرات فرهنگ های دنیا شیوه افغانی و مسلمانی مربوط به کشور را به خود گرفته قبولی را در ذهن ها آورده بود نه از مهارت زعیم های کشور!
کشور از مسیر رشد و تکامل اقتصادی عقب مانده بود زیرا خاندان یکه سال های دراز سر حاکمیت سیاسی کشور بودند فرهنگ و کلتور رونق دادن کشور سوی ترقی، در سرشت اخلاق شان نبود. چون که هراس از بیداری عقل ها داشتند و تلاش داشتند تا ملت در خفا به تاریکی باقی بماند، از این رو که استعداد رهبری را نداشتند و فقط در حفظ امکانات شان بالای کشور تلاش داشتند.
اگر دوره سلطنت محمد ظاهر را مطالعه کنیم حکومت های بی استقرار را می بینیم چون که مملکت در فقر قرار داشت، حتی مصارف ناچیز دولت که بقای این خاندان را در ضمانت داشته باشد محروم بود و هر صدراعظم با حکومت اش در پلان اقتصادی ناکام می شد که پی در پی حکومت ها تغییر پیدا می کرد. شخص شاه حریت در رهبری نداشت زیرا اطرافی های شاه وی را در محاصره داشتند و خود شخص شاه خلاقیت آزادمنشی نداشت چی رسد به ایده های ترقی و تکامل که داشته باشد.
انارشی در بین خاندان و کامگار نبودن در پلان های اقتصادی، کشمکش های داخلی را بین خاندان بوجود آورده بود که آقای محمد داود موفق به کوتاه می شد.
لیدر ضعیف با مفکره های تنگ، کشور را در فرودگاه ی آورده بود دست های خارج دست به اقدام می شد، چون که فقر و گرسنگی و سیستم ازبر تعلیم و تربیت ملت را به عقیده های خشک همچو اسب گاری در سمت ها سوق داده بود که تحلیل و ارزیابی محتویات داخلی مفکره ها در اخلاق فرهنگ درک موجود نبود. قشر یکه خویشتن را روشنفکرها می دانستند در دو استقامت تقسیم شده بودند یک بخش شان در استقامت چپ گرهای تندرو که از ایده های استالینی به اسم ایده های سوسیالیسمِ مارکس عقیده های شان را ادب ته کرده بودند دو آتشه های سرخ بودند که منطق تحلیل و بررسی و کاوش هیچگاه در تربیت و اخلاق و فرهنگ شان وجود نداشت، فقط واژه ها و طرز حیات شان از بیرون تعریف شده دستور داده می شد با جان دل پذیرفته در استقامت هدایت شده رفتار داشتند و بر نخستین بار اخلاق کور رادیکالی را که تندرو ترین گروه در تاریخ کشور بودند سرازیر در ملک می کردند و مسبب پیدایش گروه های تندرو های دیگر می شدند ولی شکفت آور مردمان بودند حتی از اخلاق رادیکالی خشک شان خبردار نبودند و هرگز اخلاق اعتراف چنین گزیده خراب را نصیب شان کرده نمی توانستند.
و از بیرون کشور که البسه دموکرات و روشنفکر بودن پوشانده می شد ادراک مفهوم این دو سوژه را نداشتند اما تا مرگ خویشتن را دلباخته به ایده های دموکرات و روشنفکر می دانستند.
سر تا پـا تـو بپـوشـی لـبـاس تـرقـــــی را
ادراکش را ندانی کــــی دانـی حقیقــی را؟
کاوش و تجسس ها در عقل تو نباشــــــد
میخانه هم داشتی نمی دانی کار ساقی را
گروه ی دومی محافظه گرهای اسلامی بودند، همچو گروه چپ گرها بدون مطالعه و کاوش انگیزه های پیدایش جنبش های اسلام گرا، اسیر این راه بودند، همه قشرهای روشنفکر دو جناح در زمان شاه و بعد از شاه گروه های دو آتشه و تندروها شده بودند هرگز حس دموکرات بودن در عقل شان و روح شان وجود نداشت و مثل اسب گاری در سمت های روان بودند با حقیقت های وطن سازگاری نداشت که بعدها سبب ویرانی وطن می شدند.
بین همه این نابسامانی ها که وطن را روز تا روز در فرودگاه بدبختی می برد، شگوفه های فرهنگ زیبا در هسته زندگی ملت با آهستگی نیشتر می زد و در عقل ها فرهنگ زیبا را جایگزین کرده بود، در هسته فرهنگ ملت، هنرها پذیرش داشت، روز تا روز موسقی رونق می گرفت کنسرت ها بازار پیدا می کرد سالن های تئاتر و سینما ها پر تجمع تر می شد، حتی قواعدی به وجود آمده بود مخلص های هنر، نظم پسند زمان را در پوشیدن البسه ها رعایت می کردند تا با فرهنگ و با کلتور تظاهر کنند که در سالن های تئاتر و سینما ها با آهستگی به مخلص های هنر قاعده شده بود.
موسیقی، تئاتر، سینما، شعر، ادبیات و غیره ثروت های معنوی یک ملت، بیشترین کمک به استقلالیت اقتصادی کشور و استقلالیت سیاسی کشور می کند و هر قدرتی که در تلاش تجاوز در حریم کشور باشد اولین کاریکه انجام می دهد پنجره های فرهنگ، چو موسیقی، تئاتر، سینما، ادبیات و غیره ثروت های معنوی کشور را بدون صدا بسته نموده تخریب می کند بعدها افغانستان چنین می شد.
پس می گویم بزرگی هر ملت را از آزادی طلبی با فرهنگ دانشش درک کرده می توانیم!
کوشـای ملـت اگر سـوی آزادی باشد
علم سلاح ست او ملت آزاد می باشد
ریس زاده در بهار جوانی بود در دوره زمان وی محوطه ذهن ملت در پذیرش ارزش های معنوی آماده بود کس وجود نداشت از اسم دین صفت حرام بودن در ثروت های معنوی می داد و یا ممانعت ها را اجرا می کرد چون که می دانستند هر بخش فرهنگ معنوی کشور، افتخار مشترک ملت است و می دانستند در هر کشور حتی در بودن اقسام هنر های رقص مردمی شان غرور می کنند که افغانستان به آرامی و آهستگی در آن مسیر روان بود تا که شرط ها تغییر پیدا می کرد.
دو آتشه ها در صحنه ظاهر می شدند یک بخش آن از اسم دموکراسی و روشنفکری لاف زده معنویات ملت را ضرر می زدند و اخلاق را ویران می کردند لاکن خلاف ادعا شان نه دموکرات بودند و نه روشنفکر!
از این رو که ایشان از هر نو ایده های حقیقی روشنفکری و قاعده های دموکراسی دور بودند و بخش دیگر شان مثل یکه ولایت دین را در دست داشته باشند از تعریف سیاست های استعمارگر بخش دیگر دنیا، هر نو نا روای ها را روا ساخته هر گنج معنوی ملت را حرام می کشیدند و هر تحریف را خلاف احکام قرآن کریم اما به اسم دین و اسلام اجرا می کردند.
امروز از ثمرات دو بخش دو آتشه ها همه هستی معنوی ملت ضربه دیده است و ویران شده است که مصیبت وجود دارد.
در مکان اصل ارزش دین، مفکره ها و فرهنگ عصر سابق، امروز به شکل تند رادیکالی مروج شده است که بین آن ها غیر از حقیقت فرمان های قرآن کریم، به مصیبت وطن هر چی موجود است و عوض تمدن بشری هر نو فساد اخلاق شده است که رنج دهنده است.
پس می گویم به درک حقیقت ها، دانشمند شدن تنها با تحصیل ممکن نیست ادراک تحلیل شرط است!
لاف از چی می زنی ادراک گفتار داری؟
اگر درک نداشتی داســتان رنجدار داری
بـــــی ادراک قاعده هر چه لافت عجوبه
کاوش اگر نداشتی کـــویر ریگزار داری
ریس زاده ساعت ها با مادر صحبت کرد دست مادر را بوسیده اجازت خواست در اطاق اش رفت غرق تفکر شد که زلیخا لاله شقایق شده ذهن وی را اسیر گرفته بود و با چشمان زیبای آبی، چشمان مکفوف ریس زاده را باز ساخته بود دیگر چاره نداشت عاشق می شد گرفتار می گشت و تابع می گردید، مثل یکه می گفت:
بنـد با گـیسویت شـدم با حـکـم چشـم آبــی
دلــــم اسیریت شـده من شدم تابعـی تابعی
تارک های گیسویت من را اسیریت کرده
میگن که حکم چشم ها از لالـه آب تابــی
میلاد که در سرنوشت دو جوان می شد ریخته شدن غذا ها از پتنوس بالای لباس ریس زاده بود که چشمان آبی جوهراش را نمایان ساخته بود.
از طی قلب، ریس زاده را اسیر گرفته بود و سحر جادوی چشم آبی بر دایم زنجیر عشق را بسته می کرد مگر حیات در مجادله می شد تا عشق رنج های را به وجود می آورد با کدرها...
فریفته دل در اطاق اش تنها بود غرق چشمان آبی بود، خود را تکان می داد یا در خواب یا که بیدار، بداند چیست حال این احوال؟
با چشمانش دو زیبا آبی چشمان نگار را می دید او چشمان زیبای یار می گفت: لاله شقایق سرخ هستم کارم در آتش انداختن و عشق را شعله ور ساختن و شیدایی را در جان تو آوردن است.
گرفتم تو را از تو، با رنگ و زیبایی گلی همیشه عاشق هستم، دوست دارم زیبایی را دوست دارم عشق را، زیباتر از هر شقایق من هستم بر تو، تا به زیبایی من، ببینی و بگویی...
ناریـن شاخـه گل این قـد رسـای تو
عروس صد برگ موهای زیبای تو
قرابه ی شراب کنـار لبـــان توست
ساقـــی زیبایـی ها چشـم فریبای تو
حصه اول
بگویی که آه صدای قلبت گویی جهان را زیر رو کرده است، زمین و آسمان را پشت رو کرده است، قلب من را با عشق رو به رو کرده است.
ندانی چی بگویی بمانی بی صدا، به جای آب، خون ات را فدا کنی و با لب فریاد بزنی ای گل که تو تاج سرم هستی داروی دردهایم هستی، بمان با من که عاشقت هستم با ناز حرف زدن های تو با لبان شیرین تو، بگویی که...
با نـاز حرف میزنی با لبی شیرین
مینـا او لبان تـوست گلـی یــاسمین
نوشین و گــــــــوارا هدایت لب تو
چو شـراب نشه ده جمال و حسین
هر ذره وجودم را بدست ات که بگیری بترسی جانم دردی نداشته باشد از فشار دست هایت.
دقت کنی من نازنین نازک یک لاله آتشین هستم.
هر بار زانو بزنی خم شوی بگویی صنم زیبای من تو شقایق نارین هستی که عشق در زاهدیم بت پرستم ساخت، بگویی با زانو زدن!
ساغر لبان تو قرابه شـــــراب
شرابـه لبان تـو که دلـــم کباب
میریزد قل شراب از حریم لب
او شـهد لبان تو که دل انقلاب
فلفل زینتی بودنم را درک کنی اگر در کاشانه تو روئیدن کنم به قصر مبدل می کنم با زیبایی ام همان کاشانه خورد تو را.
سنبل آبی هستم ساقی شراب بر تو از عشقم که میناست چشمانم گل شببو اند موهای خرمایی من اگر که بدانی عشق را!
سپید گل سوسن چهره ی من است همچو آتشین لاله شقایق خود رو...
ببینی به چشمانم بگویی به لبانم که:
ساقی بـده پـیـمـانـه از لـبــانـت شــراب
خطا مکن که لب هاست بشکه ی آداب
چمانه ی شراب است او لـب های داغ
شـراب بــده از لــب ها ای گـل آبـتـاب
ریس زاده غرق تفکرات بود که چگونه یک باره دل باخته شد؟ تا بداند آیا هوس بازی ذهن است که گذارا است؟ یا معبری است قلب در عشق رسیده است؟
تابانی نور چشمان آبی زلیخا مثل یکه جلای پرتو بوده باشد در روزگاران سرد زمستان آفتاب که ناپدید است.
اشراق زیبا را بالای ریس زاده آورده بود که تسلط بالای عقل وی پیدا کرده بود.
چندین بار ریس زاده به بهانه ها در آشپز خانه رفته بود تا بداند یک بازی هوس چند لحظه ذهن است؟ یا که با درخشندگی زیبایی، یک گل نرگس شده یک آفت است که دل را از طی دل ربوده است؟
هر چند دیدار کرد بیشتر اسیر جذابیت شد مثل یکه در شب های تاریک، چنان مهتابی است همه راهرو های تاریک عقل را نورانی می سازد و هر بار که دیدار کرد بیشتر دلربا شده در فریب دل ریس زاده، شقایقی شد که دیگر لاله بر دلداده نزد چشمانش بود.
علاقه و تلاش ریس زاده راز را به دل زلیخا زده بود تا بداند دیدگان صاحب زاده بی تفاوت نیست و اما مادر گل نرگس هم اشتباه نموده بود هراس از این که مبادا چنین حقیقتی وجود داشته باشد؟ با سخنان پند دهنده دختر را بیدار ساخته بود تا در هوای هوس ها پرواز نکند از این رو که بین صاحب و خادمه فاصله های زیاد است طی شدنش نا ممکن است.
ریس منزل مرد حلیم و برد بار و دوراندیش و غریب پرور یک شخص عالی بود و اما خانم منزل با همه ذکا و خلاقیت اش گذشته خود را فراموش کرده بود، در رغبت ثروت در دنیای اشرافیت غرق بود که دنیای دیگری بر سر داشت.
آمدن خادمه به مثابه عروس منزل، طغیانی می شد در ذهن وی، رنج ها و کدرها و بلکه حقارت ها از بین عقل وی سبب شده گستاخی را به هر سو روا می کرد بدین خاطر مادر گل شببو سخت در اضطراب بود تا زلیخا از ریس زاده فاصله داشته باشد.
لاکن اگر عشق حریت پیدا کند زنجیر ها را گسسته کند دل ها را قوت داده دل شیر را حاکم کند فریاد بزند جوشش کور هستم آزاد روان هستم و در هیچ موانع اسیر نیستم، کی می تواند در مقابل آن بندی را ایجاد کند؟
چی اندازه تکاپوی مالک زاده به گرایش آوردن رغبت شقایق سوی خود بود، تپیدن های بلبل، گل را هوس دار می کرد تا گلستانی را در چشمان ببیند که دل دلباخته راحتی پیدا کند.
مگر با خواهش های توزین، باز هم نور زیبا دوری می داد دل را تا دل ها وصالی پیدا نکند و لیکن دل ها کی تابع به فرمان منطق بودند؟
هر جست دلداده به عشق، شادمانی بود در خفا در ذهن گل شببو که دل را به آهستگی ربوده می دید و می دانست فانتزی ها در کلیشه حک شده است به عقل زلیخا زده شده است.
فریفته شده قهرمان داستان عشق شده، بیشتر صلاحیت دار باغچه دل نور زیبا می شد، مگر باز هم زلیخا دوری را اختیار می کرد یا که عشوه های نو نیشتر زده شگوفه های عشق تازه بود که عاشق را بیشتر آب بسازد؟
ریس زاده هر چند در تلاش همراز شدن بود مگر کامگار شده نمی توانست چون که گل به دلباخته فرصت نمی داد.
بعد از چاشت بود دلداده در شهر نو رفت، مغازه ها را گشت تا هدیه به زیبا سر تاج دل انتخاب کند.
تصور داشت بلکه یک انگیزه شود گل فرصتی بدهد تا دریچه ی دل را باز کند. با بسیار تجسس گردنبند زیبا خرید نازک و ظریف از متاعی بود که پسند دنیای غرب بود به تازگی در گردن های ظریف دختران کابل مطبوع نمایان می شد یک گزینش همگانی زمان شده بود. با گردنبند یک عدد کست اخیری احمد ظاهر را خرید، در شام همان روز پروانه شد تا شقایق فرصتی بدهد سوغات اش را تقدیم دلربا نازنین کند.
گل از رمز حال احوال بلبل تپش دلباخته را درک کرد که در تلاش است تا مطلبی را بگوید. هر چند از مادر هراس داشت لاکن شگوفه عشق که در عقل وی تظاهر کرده بود وی را سوی گلستان عشق می برد چاره نبود چون که عشق فرمان داشت.
با اشارت سوی باغ رفت در عقب منزل بین تاکستان انگور منتظر دلداده اش شد تا ریس زاده آمد که همچو پروانه در اطراف شمع پر می زد.
او لاله شقایق با هوای بهاری شمع شده بود مالک زاده را بر عشق خود پروانه ساخته بود. دست پای دلداده را در لرزه آورده بود از این رو که عشق همه توانایی ریس زاده بودن را ربوده بود و فرمان بردار ساخته بود تا که عشق حکم کند بگوید:
شرابه شده من را از دل من ربودی
بین قـرابه ساختــی ای ثـمـن ربودی
ریس زاده که مثل پروانه شده بود بی درنگ مقابل زیبا ایستاد شده گفت: بدون مقدمه می گویم من غلامت شدم، از دل زده شدم، درک کردم، چشمانم تا امروز نابینا بوده است که به دیدن چنین جوهر عاجز بوده است.
وای صدقه به پتنوس شوم من را بر من داد او لحظه که غذا آورده بودی میلادی را به من ساخت سر از آن لحظه که با ریختن غذا ها در سر من، نور چشمان زیبای آبی تو چشمان مکفوف ام را بینا ساخت هدایت داد تا این جوهر را دیدن کنم، بدان چشمانم باز شده است. مطوس بودن چشمان زیبای تو چشمان مطموس من را بیدار کرد گفت: ببین لاله تنها در لاله زارها نیست نزد چشمانت است که یک شقایق زیبا و درخشان!
چشمانم مکفـوف بوده در این لاله ی زیبا
شــقـایــق بـوده زیــبـا با چشــمان فـریــبـا
خندیـد در این بهار گـفت که نا بینا هستی
لاله را دید نداری گفت این پارچه ی دیبا
زلیخا، بی صدا در زمین می دید دلداده التفات های داشت در زیبایی شقایق که اول بار زیبا، از زبان یک مرد می شنید.
چی اندازه التفات ها زیاد می شد، سکونت، روح زیبا را گرفته بود مثل یکه در روزگاران گل، اولین بار بهار آمده باشد، مرهمی بود هر سخن با لطف، از زبان عاشق در سینه گل شب بو، مثل یکه:
تن نازی هوای بهار
با نشه ی بهاری
از میان دره های سر سبز
از میان لاله های سرخ شقایق
آورده باشد مژده ی
مژده از بهار زلیخا را
به این گلی شقایق زیبا
بگوید بیدار شو
بیدار شو که بهارت رسید
در این بهار زیبا
در این بهار زیبا
ریس زاده با آهستگی دستان زیبا را گرفت بوسید زانو زد گفت:
ساغر، مـی، شده هســـت وجود زیبا
قد رسا و گل هســـــت پارچه ی دیبا
فکر و ذهنم را گرفت داخل مینا کرد
با شرابش غوطــــه داد او یک فریبا
عاشق به چشمان معشوقه می دید، گل بی صدا در زمین دیدن داشت موهای زیبای خرمایی در زمین مایل شده بود، باد نرم بهاری تارک های گیسوی گل را به روی دلداده می زد و بوی زیبا را در دماغ اش می رساند و ریس زاده را نشه می کرد.
در حالیکه دلداده زانو زده بود با انگشت بزرگ دست راست کنار لبان نگار را با آهستگی ماساژ می داد گفت:
در این بهار
بین لاله ها
بوده فقط یک لاله
شقایق نارین
یک زیبا لاله
با چشمان آبی
با موهای خرمایی
زیباتر از هر لاله
این زیبا لاله
شرمنده ام
از چشمان مکفوف ام
از عقل مطموس ام
مقابل این زیبا
این گلی فریبا
که نابینا بودنم را
گفت این لاله
نارین و آتشین
با نگاه های زیبا
با نگاه های زیبا
بلند شد با تارک های موی دلربا بازی می کرد گفت: آبی که از کنار خانه بگذرد قدرش نبوده است تا که چشمان بینا شود.
آبی هستی طراوتم می دهی زنده می سازی با چشمان زیبای آبی!
در هر تارک موی قشنگ خرمایی بسته می سازی که چشمانم سعادت را درک کنند و حس کنند و بدانند که سعادت فقط در تارک های زلفان تو گره خورده است.
هر تبسم خوش تو هر خنده زیبای تو که از این لبان زیبا حواله در جانم می شود، خود را بین بشکه ی شراب غرق شده می دانم و از باده این مینا لبان، نشه شده میدانم مثل یکه حیاتم بین ساغر این لبان شیرین افتیده باشد چه چاره دارم که در هر حکم این لبان تسلیم نباشم؟
چی چاره دارم غلام فرمان های لبان زیبا نباشم؟
غرق ام اسیرام بریز از قلب زیبا ات با این لبان شیرین حرف عاشقی را...
زنخ زلیخا را کمی ماساژ ظریف داد گفت: ببین به چشمانم که بدانی راز عاشق شدنم را در بین چشمان!
مهوش این عشــــــــق شرابه ی لب
بریز حرف زیبـا از بشـکـه ی قلـب
هوای عشق تو که غرق شراب منم
اسیــر صهـبای تــو دلـــم در طلــب
گل که ساکن بود در زبان آمد گفت: آقا شما مشهور به ریس زاده یک بزرگ منطقه هستید، من فقط یک خادمه در منزل شما. چگونه ممکن شده می تواند خادمه عروس منزل شما شود؟
آیا خانم منزل قبول کرده می تواند؟
تصور نکنم از این روکه هر زمان نزد چشمان شان فقط خادمه بودم و عور از هر شایستگی فقط کنیز باقی میمانم.
یا که هوسی دارید همچو متاع استفاده کنید در کنار بندازید؟
اگر با چنین حس، اخلاق پیدا کرده باشید و با تملق ها در تلاش رسیدن هدف تان باشید، آن قسم یکه من ریس بابا را می شناسم چگونه جواب گو مقابل شان شده می توانید؟
من اگر خادمه این منزل هم بوده باشم نزد ریس بابا بزرگ شدم، هر زمان مهر پدری را به من روا کرده اند و مثل فرزند شان من را دیده اند و رفتار کرده اند که نزدم اهمیت زیاد دارند.
همه هوس های آقا، تاثیرات بهار است که در سر شان زده است، زود گذر یک نسیم خوش...
نباید با این اندازه زیر تاثیرات هوای بهار شده التفات های زیبا بکنید.
ریس زاده یک آه کشید گفت: باور نمی کنی همه این گفتار تو حقیقت را ظاهر نمی سازد، بلی تو یک خادمه هستی زیرا چنین تصور داری و اما نزد ریس بابا فقط مثل اولاد یک فرزند بودی و هستی که خود باور داری. آن چه مربوط سرشت مادرم است بلی چنین خصوصیات دارد و لاکن فراموش کرده است در سن تو بهتر از تو نبوده است و حتی امکانات یکه تو داری هرگز نداشته است تنها یک لطف حیات شده که با پدرم ازدواج نموده است.
هر حقیقت را پدرم با جزئیات بیان دارد که چگونه از فقر و تنگ دستی به ثروت رسیده اند و هیچگاه پدرم گذشته های اش را فراموش نکرده است و نمی کند.
مطمئن ام ریس بابا به هر دوی ما صاحب می شود و همکار می شود و استقبال می کند.
تو که خود را خادمه می دانی من تو را سلطانم میدانم.
تو که خود را خدمتکار خانه می دانی من تو را شاه در جانم میدانم.
تو که خود را فقیر و تنگ دست می دانی من تو را کان ثروتم میدانم.
تو که خود را از پایانی های جامعه می دانی من تو را خورشید زمانم میدانم و تو را قرابه شرابم میدانم که من را بین بشکه پر از خمر انداختی خویشتن را غرق شده در صهبا عشقت میدانم و بلبلی میدانم در صحرای سوزان به تو گلم ترانه سرا شوم تا زنده هستم نغمه سرا به تو زیبا باشم ای زیبای من گل شقایق من!
پارچ شراب شده چشمانــــــــــی آبی تو
می گردانی دور من، من شدم تابعی تو
هر بار با نـگاه ش نشه می سازی مرا
مثـل باده ی مینـا چشــم شرابــــــــی تو
گل که به زمین می دید تبسم کرد گفت: باور ندارم، چگونه باور کرده می توانم من را دایما از شایستگی ها عور می دیدی؟
هر هنگام سیمای خانم منزل، در سرشت آقا تجلی داشت، هیچگاه سلوک ریس بابا در رفتار شان دیده نشد که ظواهر اخلاق پدر در وجود آقا بوده باشد.
چگونه به یک باره گی به قلب آقا سلطان شدم که در شوک و حیرت هستم با شکفت ها!
ریس زاده دو باره زانو زد، دست راست شقایق را بوسید گفت: ببین به چشمانم، به چشمان زیبای آبی تو سوگندم باشد سر همه ارزش هایم قسمم باشد که دروغ در زبان و سلوک من در عشق تو نیست چونکه شده نمی تواند بر این که من از من نیستم ای ظالم دست تو اسیر شده هستم.
تقاضای انسانی دیروز هایم نیست یک قوت دیگر است که انسانیت من را از سر آفریده است از برکت عشق تو، تسلیم گرفته است و هدایت دارد، بکلی از گذشته دور شده در قدم های پای تو زیبا بیایم تا زانو بزنم با تسلیمی قلب هر دایم به عشق تو.
تا با اشک چشمان بگویم یک بار تنها یک دفعه فرصت بده تا من رجولتم را آشکار کنم سوگندم است اسیرت شدم.
اگر به معجزه عشق باور داری اعتماد کن که من از تو شدم. اگر به قرآن پاک باور داری عشق یوسف زلیخا یک بار دیگر تجلی از سر من تو دارد. اگر که من را انسان بدانی با همه شرافتم تسلیم هستم تو شاه در قلب من هستی، تو گل زیبا یک بشکه شراب شدی گرفتی من را از من انداختی بین مخزن صهبا در این عشق، غرقم کردی تا بنوشم و نشه شوم و غرق شوم، عقل و هوش را از دست بدم که چنین شدم.
با نگاه های دو دیده زیبای آبی، پیمان دوستی را بستی، با قلب مهربانت سوگند عاشقی را گفتی بی صدا با زیبایی هایت.
بگو قلب تو و چشمان تو به این عشق که بسته است چرا مکاره گری زبانی داری؟
ساتگیـن صهبـا شـدی غـرق شـرابـت کردی
گفتی بنـوش ساغـر را با مـن قـرابـت کردی
مـن کـه افـتــیــده شــدم بـیــن مـیـنـای شراب
غرق و جنون تو کردی من را کبابت کردی
زیبای شببو که به زمین می دید کمی دور شد لحظه ی بی صدا سوی آسمان دید، روشنایی آهسته ،آهسته به تاریکی تبدیل می شد ستارگان از دور نمایان می شدند نیمه تاریک نیمه روشن صحنه رمانتیک عشقی بود. دلداده بلند شد از عقب دلبر موهای زیبا خرمایی را لمس کرد بوی کرد و روی را در شانه راست مینا گذاشت و از زیر گردن زیبا بوی کرده بوسید و گفت: بگو ظالم در گرفتن دل چی قربانی لازم است فدا کنم؟
لاله خندید گفت: بلی میدانم هر امکان را آقا دارد هر چی بگویم قربان کرده می تواند زیرا ثروت دارد.
اما چی بودن ارزش ثروت را نمی دانم که تقاضا کنم!
خطا یکه آقا دارد قربانی ثروت را به کسی پیش می کند نزدش هیچ ارزشی ندارد چنین گفت دور خورد به چشمان ریس زاده دیده گفت: تشکر از قربانی تان رفتم.
شیفته دل از دست چپ زیبا گرفت دو باره زانو زد و اشک ریخت گفت: ببخش حقیقت دلم را افاده کرده نتوانستم که تو غلط تصور داری.
از ثروت مادی گپ نمی زنم از جانم صحبت دارم مقابل یار، عاشق غیر از جان چی ثروتی دارد قربان کند؟
گلم بلکه باور ندارد پس تقاضا کند ببیند این تسلیم شده چی فدا کار است؟
بدون درنگ جانم را فدا می کنم، بگو ظالم چه دیگر دارم که به تو قربان کنم؟
چگونه می توانم ذهنیت یکه در عقل تو به وجود آمده است شستشو کنم چه چاره دارم؟
زلیخا تبسم کرد گفت: چی دیدی از من؟
هر امکان را داری هر دختر زیبا را گرفته می توانی، هر خواست یکه در عقل داری برآورده کرده می توانی، در هر خواست تو هر چی ساخته می شود حتی دلربا به تو!
ریس زاده خندید گفت:
باده پرسـت پرسید چه زیباسـت نامت مینا؟
بگـو کـه ایـن سـر چیست ای همبـاز آشنـا؟
بخندید با صهبا اش گفت که ببین باده است
معجزه ی شراب هست که نامـــم گل رعنا
هر نو جام است مگر شراب است که جام را مینا ساخته است، بلی هر دختر را گرفته می توانم حتی با سپارش به دلخواه پیدا کرده می توانم، چشم، بینی، لب، مو، هر عضو بدنش مطابق خواست های فانتزی من شده می تواند، مگر خمر یکه در جانت دیدم او باده با تو شکل گرفته است که نشه دیگری دارد. تو را که تو ساخته است او سلاف است که من می بینم فقط در جان توست، تاثیرات ش است تسلیم ام در چشمان زیبای آبی تو، در لبان نازنین تو، در تارک های موی تو، شدم یکباره من دیوانه بگو چه کنم؟ خوب می دانی با چشمان زیبایت چشمان مکفوف ام را بینا ساختی و شقایقی را بر من نمایان ساختی با رنگ آتشین سرخش در جهنم عشق انداخته است جز عشق شقایق در هر طرف دو باره کور شده هستم که نابینا هستم حال بگو بی تو راه رفته می توانم؟
نابینا بودم
در حیات
در رنگ های حیات
غرق دنیای خود
بی خبر از دنیایکه
بوده دنیای زیبا
دلنشین دلربا
سرخ آتشین آلاله ی زیبا
خودرو لاله ی زیبا
با بوی زیبا
با چشمان دلربا
با چشمان دلربا
ریس زاده دو باره موهای زلیخا را بوی کرد تار ،تار گیسو های زیبایش را نزد چشمان آورد، بوی نگار را گرفت گفت: قسم باشد هر لحظه بویت از جانم برخیزد، سوگند باشد جانم با بوی تو در شستشو باشد، آلاله های صحرا از زیبایی تو رنگ گرفته اند و از بوی تو آراسته شده اند که زیبا اند، زیرا تو خالق همه زیبایی های لاله ها هستی که به این رخسار آتشین از طی دل من را گرفته است، من را ربوده است غلام راه ساخته است چگونه دور شده می توانم؟
چگونه فراموش کرده می توانم؟
چگونه بی تو زنده بوده می توانم؟
رحم کن به دل غریب من که هر چی اگر داشته هم باشم بی تو فقیر این دنیا هستم.
ثروت من فقط تو هستی، خورشید من نور زیبای توست، حیات من با تارک های زلف تو گره خورده است، چگونه من را رد کرده می توانی ای لاله ی زیبا رحم کن ببویم دایم بوی تو را، بگردم در اطرافت که پروانه شدم ای شمع من!
در دنیای من کاش عشق سردار نبود
در بند نگاه ی تو دلم گـرفـتـار نـبـود
تو بـی خبر و ز من که من عاشق تو
ای کـاش دلـم اسیر و ســـازگـار نبود
نشه هستم چونکه باده را در لبان تو دیدم، شرابی ام از این که صهبا را در جان تو دیدم، اگر که نشه هستم، نوشین گوارا یک جوهر در حیاتم هستی، اگر تا این اندازه تملق دارم، رنگ های حیات را در چشمانت دیدم که چاپلوس زبانی هستم، چی کنم غیر چرب زبانی بگو چه چاره دارم تا تو را از تو بگیرم؟
اگر تصور داری هدف در وجود تو دارم، فروتنی و محبت کردن ام را سبب شده است اعتراف کنم درست است، لاکن قول می دهم لحظه های بهاری نیست هوای دره از عشق وزیده است تا مزارم نرم زبانی ام سرشتم خواهد بود، بر این که هر زمان در التفات ها لایق هستی ای زیبای من!
رغبت این دل است از چشمان زیبای آبی، دنیا را دیدن کنم، از لبان شیرین آب حیات را نوشیدن کنم، از عطر زیبای جانت خود را آراسته کنم، نه به یک بار، دایم تا به مزار!
بـاده ی مـیـنـا را در لـبـانـت مـــی بیـنم
نشـه و گوارا را بـا ابـانـت مـــی بـیـنـم
بـنـمـا مـینای مــن ادای عـاشـقــــــی را
چونکه سعادتم را در چشمانت می بینم
گل لحظه ها مکث نمود بی صدا شد و لحظه ها بعد گفت: ناوقت شد اجازه بده تفکر کنم.
ریس زاده از جیب پاکتی کشید که گردنبند و کست احمد ظاهر داخلش بود، گردنبند را در گردن زیبا بسته کرد و کست احمد ظاهر را داد.
گل شببو می خواست گردنبند را از گردن بگیرد دلداده گفت: کدام گزیده قیمتی نیست که مادرم یا مادرت اشتباه یی شوند پسند روز است در گردن هر دختر مطبوع نمایان می شود که رواج شده است. بگذار نخستین تحفه در گردنت باشد بدان لایق هر گردنبند زیباست این جوهر نازنین!
زلیخا کست را دو باره داد گفت: بین کست ها بگذار حتمی شنیدن می کنم اجازه باشد که برم.
چند قدم گذاشت فریفته شده دل بر نگار گفت: به صدای قلبت تسلیم شو.
شقایق ایستاد شد دور خورد شتابزده نزد یار آمد از روی دلداده ش بوسید، دوباره شتابان رفت ریس زاده بی حرکت ایستاد بود که گفت: ولله دوستم دارد.
بین عاشقان سر از آن شام عشق آتش می گرفت، روز تا روز شعله ور می شد، اما کوشا بودند که راز شان افشا نشود ولی با هر تلاش ساعی، باز هم مادر زلیخا گمان ظن شبهه در دل پیدا کرده بود، دختر را بار بار گوشزد می کرد تا خطا نکند، تا با تقصیرات نزد خانم منزل خویشتن را ظواهر نسازد که قصورها را خانم منزل به زلیخا نبیند.
لاکن سخنان التفاتی ریس زاده دل زیبا را از خود کرده بود وعده ها که داده می شد قلب زیبا را بهاری ساخته بود و با اطمینان ها عقل وی را اسیر گرفته بود. از این رو که مطمئن بودند ریس بابا یک بار دیگر بابا شده هر خواست شان را برآورده می سازد.
هنوز رغبت ها و راز عاشقان نزد خانم منزل روشن نشده بود یک باره گی تحولات سیاسی، وطن را در گریبان اش می گرفت که حیات افغان ها سر از آن تاریخ به گونه ی می شد تدریجی در یک جهنم می رفت و همه هستی مادی معنوی وطن دیگرگون می شد از خطای بزرگ تاریخی.
یکی از اعضای دفتر سیاسی جناحی پرچمی حزب دموکراتیک خلق افغانستان که از چپ گرهای مارکسیست های وطن بود به اسم میر اکبر خیبر با یک توطئه کشته می شود و حاکم مقتدر کشور بخش از اعضای رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در زندان ها می اندازد و اما با یک توطئه از خارج از کشور با هم دستی انبازهای داخلی اش کودتا صورت می گیرد، از ریس جمهور گرفته بخش بزرگ رهبری مملکت بدون محکمه اعدام می شوند، حتی فرزندان خورد ریس جمهور با همه خانواده با اخرین درجه وحشت کشته می شوند و اقتدار که دست محمد داود از اقارب نزدیک محمد ظاهر بود قدرت را با یک کودتا بنا شده با مفکره های خانواده جهت بیرون رفت خاندان از مشکلات اقتصادی از محمد ظاهر بدست گرفته بود با دست چپ گرها یعنی مارکسیست های افغانستان سرنگون می گردد و چپ گرها یعنی مارکسیست ها سر حاکمیت می آیند.
حزب دموکراتیک خلق افغانستان که سر اقتدار می آید پیرو مارکسیسم و لنینیسم بود و اعضای رهبری حزب شان سخت زیر تاثیر تحولات اتحاد شوروی بودند و اما نه از دینامیک های داخلی سیستم اتحاد شوروی خبردار بودند و نه تجارب سیاسی داشتند بدین خاطر وطن ویران می شد و اما چگونه شرط ها در ویرانی وطن مساعد شد؟
زمینه و شرط های یک تحول را در جامعه افغانستان، دوره حکومت محمد ظاهر به وجود آورده بود، زیرا طی دوره اقتدار، پالیسی که تعقیب کرده بودند تلاش داشتند ملت را بی خبر از تحولات دنیا نگه کنند و ذهن ملت را خفا در تاریکی حفظ کنند و با شرایط عقب ماندگی ملت، با صلح، حاکمیت شان را ادامه بدهند و از راز بوجود آمده شدن شرط های افغانستان در یک تحول، اتحاد شوروی وقت تعقیب گر بود که استفاده می کرد.
در شرط های تازه ی افغانستان بحران اقتصادی نقش داشت که از سیاست خطای محمد ظاهر اعمار شده بود.
اقتصاد که سرنوشت ساز است و تعیین کننده است چون که در سیاست امکان فریب وجود دارد و اما در اقتصاد ناممکن است. بطور مثال طی دوره رژیم های افغانستان بعد از استقلال پاکستان، بهترین سلاح در رهبری کردن مردم افغانستان در سیاست، در دست رهبران افغانستان، تشنج زدن با پاکستان بود که ملت را در اطراف ذهنیت یکه پاکستان را تجاوزگر و خونخور نشان بدهند رهبری می کردند.
یعنی پاکستان هر زمان به رژیم های افغانستان در حقیقت یک فرشته نجات در مقابل ناکامی سیاست های داخلی شان مقابل ملت بود و است. سبب این که هر زمان رهبری افغانستان زیر فشار خطاها و ناکامی ها مقابل ملت قرار گیرد فوری یک توطئه را سازمان ده یی می کنند و بر ملت افغانستان کشور پاکستان را آدرس نشان داده عقل ملت را در آن سو مصروف نموده از زمان بدست آمده جهت ادامه اقتدارشان استفاده می کنند، در حالیکه اختلاف با پاکستان سبب مشکلات نیست، حل ناشده مشکل های افغانستان و پاکستان است که اختلاف بین دو کشور را به میان آورده است.
لاکن عقل ملت ها بگونه ی آورده شده است از حریت خارج زیر تسلط سیاست می باشد که خود یک مصیبت افغانستان و پاکستان است.
و این سیاست در پاکستان نیز وجود دارد اگر کمی با وجدان تفکر کنیم، این سیاست خطا غیر از مصیبت بر هر دو طرف چیزی بر ملت ها داده نمی تواند و لاکن سیاست مردان پوپولیست دو طرف صرف خاطر منفعت چند روز اقتدار شان این سیاست رذیل را استفاده می کنند.
باید ملت ها عقل اسیر شده ی شان را از زندان سیاست آزاد کنند و ملت ها برای سیاست مسیر تعیین کنند راه درست این است.
ولی در اقتصاد فریب و نیرنگ در سر مقتدر یک مصیبت شده می تواند پس اقتصاد نهایت مهم است بر استقلال هر کشور!
رژیم شاه یی پالیسی که به وجود آورده بود تا ملت بی خبر از دنیا زیست کند در نتیجه سبب عقب ماندگی اقتصادی در کشور شده بود و با این پالیسی سیل از مشکلات مختلف را در زیربنا جامعه به وجود آورده بود.
با تحول سیاسی مسبب رنج ها و درد های ملت می شد.
در زمان های اخیر سلطنت محمد ظاهر، سخت زیر فشار کمبود اقتصاد دچار شدند و حتی شرایط به جای رسید مصارف ابتدایی رژیم را تکاپو ساخته نتوانست و اغتشاش بین خانواده به وجود آمد و شرط ها در ادامه ی اقتدار آقای محمد ظاهر تنگ شده رفت و حاکمیت شاه را زیر تهدید قرار داد و باید یک تحول صورت می گرفت و رژیم باز سازی می شد.
می توانیم بگویم رهبری کردن مملکت در سیاست، آسانتر از رهبری کردن مملکت در بخش اقتصاد می باشد. از این روکه در سیاست هیچگاه دو جمع دو چهار نمی شود یا در سه باقی میماند و یا پنج می شود که ثابت پلانی وجود ندارد مطلق اجرا پذیر باشد و سرشت این اصول که در سیاست وجود دارد در سیاست گرایش های مختلف را به رهبری کردن ملت به دست مقتدرها ارمغان داده می تواند تا مدت زمان طولانی، ملت در استقامت یکه سیاست تعیین گر می شود مصروف شود و از این که ثابت و تعیین شده ی با ضمانت قاعده ها وجود ندارد که ملت قبل از وقوع در اجرا شدن آن مطمئن باشد، حاکمان سیاست می توانند هر نوع فریب و مکاره گری را مقابل ملت داشته باشند.
یعنی سیاست بین رنگ ها نامعلوم رنگی می باشد بسیاری زمان شناختن و درک کردن بر ملت مشکل می گردد.
و باید بگویم سیاست فعالیتی اجتماعی باید باشد، با ضمانت نظم، در کار زارهایکه از گوناگونی و نا هم گرایی عقیده ها و منافع ناشی می شود، به همکاری زور که بر حقوق متکی باشد امنیت بیرونی و تفاهم درونی منافع اجتماع را باید تأمین کند باشد.
اگر ملت به تاریکی نگه داری شده باشد، سیاست، منافع یک عده اشخاص مقتدر را تامین می کند، در حالیکه سیاست صنعت حل مشکلات برای خدمت بر ملت باید باشد تا پرابلم های به وجود آمده را به نفع ملت تنظیم ساخته به خشنودی همگانی تبدیل نماید و باید در خدمت کل باشد و اما آن چی در روح سیاست فطرت طبیعی سیاست وجود دارد، به گونه های مختلف تظاهر کرده می تواند یعنی گاه می شود با نیرنگ ها حقیقت را دیگری نشان داد و گه تغییر داد به شکل دیگری در آورد.
لاکن می توانیم بگویم فرد را فریب دادنش آسان است اجتماع را هرگز، اگر سیاست هم باشد روزی برملا می گردد!
لبخند خلق است که سـعادت پـا بـرجا
سعادت خلق است که دولت بر سر پا
بشنو از من گویم صــدای این هوا را
آبادی خلق که دولـت در مـکان ملـجا
تا جایکه مفتکرهای سیاست وجود دارد، سیاست را در هر قالب انداخته می توانند و اما هیچگاه ثابت پلان یکه در نظر دارند امکان عملی آن ممکن نیست، چون که در بازی در میدان همیشه رقیب ها وجود دارد و مقابل هر بازی، رقیب ها نقش قویتر و یا ضعیف تر را بازی کرده می توانند، بدین خاطر در پلان ها، هیچگاه عدد دو جمع دو عدد چهار نمی گردد یا ضعیف می باشد به سه باقی میماند و یا بازیگر قوی می باشد در پنج می رسد.
مگر در اقتصاد چه اندازه رقابت هم وجود داشته باشد اگر عدد دو داشته باشیم و عدد دو دیگر را علاوه کنیم در هر شرط و در هر شرایط فقط عدد چهار در دست ما می باشد، هر نوع مکاره گری و هر نوع نیرنگ بازی وجود هم داشته باشد عدد چهار فقط عدد چهار است.
پس اقتصاد چیست؟
انسان با توجه به تمایلی که به خشنودی نیازهای خود دارد، کوشش می کند که با بکار بردن حداقل تلاش، حداکثر نتیجه را به سعادت خود دریابد، اقتصاد نامیده می شود.
فرد در تاثیرات هر مشرب خاص یکه قرار داشته باشد، مجبور است با این اصول رفتار کند، بدین ملحوظ اقتصاد علمی است رفتار و رابط انسان را با اشیای مادی مورد نیاز او که به رایگان در طبیعت یافت نمی شود مطالعه و بررسی دارد.
مطالعه و بررسی در اقتصاد، درک، بیان و تا حدی پیش بینی رفتار اقتصادی را انسان امکان پذیر باید بسازد. این مطالعه به بهبود رفاه مادی فردی و اجتماعی بشر کمک کننده باید باشد. بنابرین می توان ادعا کرد که اقتصاد، قبل از هر چیز، به تجزیه و تحلیل و توضیح شرایط و روابطی که در قلمرو رفاه مادی قرار دارد، می پردازد.
اقتصاد بر خلاف علوم طبیعی، علم خالص نیست بلکه مجموعه اصول و قواعدی است که تحت تأثیر اراده بشر قرار می گیرد.
بدین خاطر ملت های که درک و تحلیل و ارزیابی و بررسی چگونگی اقتصاد کشور را اهمیت داده باشند و بیشترین توجه و دقت را در پرگرام های دولت در بخش اقتصاد نموده باشند و هر بخش فعالیت های اقتصادی را با دقت و علاقه تعقیب کرده باشند و کوچکترین عفو در هنگام خیانت دولت در بخش اقتصاد نداشته باشند و کلکتیف صدای شان را مقابل هر خیانت بلند کرده بتوانند در سعادت و رفاه اقتصادی رسیده می توانند.
اما در زمامداری محمد ظاهر و رژیم های که بعد از محمد ظاهر حاکم در افغانستان شدند بیشترین ناکامی در بخش اقتصاد داشتند و لاکن هیچگاه صدای هیچکس شنیده نمی شد و هم اکنون هم بدبختی ها و مشکلات، وطن را از گریبان گرفته است از این رو که عین فرهنگ در وطن جریان دارد باز هم اقتصاد کم توجه ترین سوژه بین خلق است زیرا هنوز اهمیت تعیین کننده در عقل ها جایگزین نشده است.
انگیزه کودتای محمد داود فقط اقتصاد بود و گرایش جوانان در او زمان در دو استقامت سیاسی یعنی استقامت چپ گرای مارکسیستی که از اتحاد شوروی وقت الهام می گرفتند و استقامت دین پرستانه او زمان ها، بیشتر از همه، اقتصاد سبب شده بود.
این دو گروه بدون در نظر داشت طبیعت جامعه در جامعه افغانی لباسی را پوشیدند هیچگاه هماهنگ و سزاوار با فرهنگ جامعه نبود سبب سر آغاز بدبختی ها شدند. از این سبب که شعوری سیاست در افغانستان شکل نگرفته بود و نگرفته است عوامل گوناگون همچو ملیت پرستی سمت خواهی مذهب دوستی تبعیض زبان همه ناشی از مشکلات اقتصادی وطن بود و است.
مخلص های دو طرف سیاست مردمان تمیز و وطنپرست خویشتن را می دانستند و هر زمان به این عقیده پابند بودند و صمیمی به این مفکره ی شان بودند و لاکن جوهر داخلی وطن را درک نداشته سوی تبلیغات اجنبی ها رفته بودند و از این که پختگی در سیاست نداشتند به آسانی در دام ها گرفتار شده می توانستند که چنین شد. همه شان از جانب خارجی ها در کرایه گرفته شدند تا رل شان را بی ادراک از راز نیرنگ بازهای سیاست اجرا کنند که کردند. پختگی سیاست را روند تکامل اقتصاد به وجود آورده می تواند که پلان و پرگرام در عقل عامه وجود داشته باشد تا اقتصاد اول در ذهن شکل بگیرد.
شاهدم، بسیاری، از مرکز سیاست در آن زمان شکایت داشتند و دلیل رفتن به دو استقامت سیاست با چشمان مکفوف، انگیزه آن سیاست می دانستند و حال هم بسیاری از دیگران شکایت دارند که خائن می گویند و حق طلب شده شان را مربوط خیانت دیگران می دانند و اما اگر اعتراف کنم هر زمان که شکایت و فغان چنین انسان ها را شنیدم نزد چشمانم بیش از طفلک ها ندیدم!
طفلک ها که ضرورت به گریان و فغان دارند تا خواست شان را به بزرگان نمایان بسازند وقتی بزرگان همچو طفلک ها شده گریان کنند انسان دل بد شده نفرت و تنفر دار می گردد چرا چنین می شود؟
از همی شان از فرد فرد شان اگر پرسیده شود تو که شکایت و گریان داری چه دست آورد در رهبری کردن ملت در استقامت ها داشتی یا داری؟
یا کدام نهال غرس شده داری که ملت سمت مبارزه را از آن سو دیده مقابل ظالم ها دست به اقدام شود که گناه و خطا را تنها و فقط در شانه دیگران می اندازی؟
اگر که جوهر بیدار ساختن داشته های عقل ملت را نداشته باشی چگونه انسان دل بد نشود؟
بارها پرسیدم و مطالعه کردم غیر از شکایت، نهالی غرس شده را از این ها ببینم با تاسف ندیدم!
ای کاش نهال غرس شده می داشتند تا روزی چنار می شد تا فرزندان در سایه آن نشسته دعای رحمت به حق شان می خواندند. چنین مردمان آن قدر ضعیف و نابکار مخلوق هستند ملت را به تسلیم شدن سوق داده اند که آن ها گریان دارند انسان دل بد!
از این روکه در جامعه های که ملت هنوز در تلاش گرفتن حق شان از حاکمان نشده باشند و فرهنگ مبارزه در کلتورشان ضعیف باشد و چنین انسان ها که خویشتن را روشنفکر و پیشقدم جامعه می دانند اگر حرفی در بیرون رفت مشکلات در ملت نداشته باشند کس هایکه سر اقتدار سیاست می آیند فقط در اطرافی های شان خدمت می کنند و گریان و شکایت این مردمان را تنها تمسخر نموده کار شان را می کنند.
طور مثال در زمان محمد ظاهر حتی اطراف ارگ شاه یی از گل لای گشته نمی شد چون که تقاضا از طرف ملت وجود نداشت از این سبب که بررسی و ارزیابی در پرگرام های اقتصادی نزد ملت موجود نبود. از این روکه روشنفکرها و پیشقدم ها که شکایت داشتند لاکن خالق فکرها و ایده های نو شده نمی توانستند فقط گریان داشتند تا شخص شاه و اطرافی های شاه برای گریان شان یک نظر اندازند. مگر اطرافی های شاه در عیش بودند نه در غم شکایت و اشک چنین بیکاره ها!
هم اکنون هم عین فرهنگ جریان دارد از این سبب که مطبوعات کشور چی اندازه رونق گرفته باشد باز هم بسته بودن در ادراک پرگرام اقتصادی کشور که کاوش و بررسی داشته باشند در عقل ها وجود ندارد. حتی مفهوم انفلاسیون یا دیفلاسیون یا درآمد ملی یا نرخ بیکاری یا توازن صادرات و واردات و غیره سوژه های لازم در بخش اقتصاد در علاقه عامه دیده نمی شود، تنها نیرنگ های سیاست سیاسی ها ملت را در هر بخش راهنما شده سوق می دهد، سبب این که روح بیدار ساختن عقل عامه در دنیای روشنفکری وجود ندارد.
روشنفکر گفتم نه سواد داران بدون مفکره های جدید.
نباید روشنفکر همرنگ جامعه باشد باید با ایده های جدید که از مخزن هستی های معنوی ملت اندیشه های نو را ایجاد کرده بتواند و ادراک عمیق از درد های ملت داشته باشد و در پنجره سعادت ملت هستی های روشنفکری را ارمغان داده بتواند می باشد نه از کپی های فانتزی اجنبی های غیر حقیقت وطن!
دیده می شود در جامعه بعضی ها در تلاش خورد ساختن دیگران هستند تا خویشتن را بزرگ نمایان سازند، مگر میشه که چیزی به گفتن نداشته باشند و ادعای بزرگی را کنند؟
لاکن بعضی ها در این راه با تلاش و کوشش و استعداد آرزو دارند بزرگ شوند.
اینجا ظاهر پرســـــــــتی مود زمان شد
هر کی به ریا بسته شده کار ویران شد
ایــن واقـعـیـت روش در بیـن مـردمــان
خورشید نیست که ریا یک کارشان شد
حصه دوم
کودتا نظامی چپ گرا با همدستی اتحاد شوروی وقت که صورت گرفته بود چی جالب که احساساتی های دو آتشه افغانی ما، در تلاش زندگی مرفه و رفاه بودند. در فانتزی های این مردمان، اتحاد شوروی وقت نجات دهنده از فقر و تنگ دستی شان بود و قهرمان شان بود و یگانه جنت شان سیستم اتحاد شوروی وقت بود که آرزو و رغبت قلبی داشتند.
مگر جز احساسات کور و دو آتشه بودن چیزی به گفتن نزد ملت نداشتند و منحصرا به طبیعتی که این مردمان سیاست را آموخته بودند مانند قاری های قرآن کریم بودند تنها مردمان ازبری بودند و از طرف اتحاد شوروی وقت مطالب مطابق شرط های جنگ سرد گفته می شد و هر واژه دور از حقیقت ش تعریف می شد از جانب مارکسیست های ما بی درنگ پذیرفته می شد.
این گروه مردمان حیات شان را و مغز شان را یعنی عقل شان را بدون در نظر داشت حقیقت به تبلیغات بسته می کردند فقط مکفوف ها بودند و از هر تعریف اتحاد شوروی همچو اسب گاری ازبر نموده حرکت داشتند.
آن چه مبارزه گفته روان بودند نود در صد شان بگذار با شعور شان قدم گذاشته باشند حتی مفهوم شرح و بیان های مسکو را که حیات را تعریف نموده دستور می داد درک نداشتند فقط در تلاش بودند تا در ظاهر نقش شان را بازی کنند.
طرز پوشیدن لباس و شیوه رفتار و روش مشروب نوشی بر مارکسیست های افغانستان هسته ایده های روشنفکری بود، اتحاد شوروی وقت با زیرکی در عقل های شان جایگزین نموده بود که ادراک از گزیده های روش روشنفکری را چنین می دانستند.
یعنی روشنفکری را در چند سلوک ظاهری شان وابسته می دیدند فقط چنین اندیشه از ایده های روشنفکری داشتند، مثل دیندارهای این ملک که فقط در ظاهر نقش بازی دارند لاکن چه بودن نقش شان را نمی دانند.
چپ گرای مارکسیست های افغانستان در فانتزی های شان اتحاد شوروی وقت را قهرمان و فرشته نجات می دیدند و قلمرو اتحاد شوروی وقت را بهترین معیشت زندگی بشر تصور داشتند، حتی منطق مطالعه در عقل این گروه مردمان وجود نداشت تا بدانند که آیا در قلمرو اتحاد شوروی وقت سعادت حقیقی زندگی بشر وجود دارد یا یک ریا است؟
یا یک سیاستی بود که اتحاد شوروی وقت عقل این مردمان را در اسارت گرفته بود تا راه نجات بدبختی بحران اقتصادی اش را از سر سرزمین افغان ها در آب های گرم بحر هند بداند؟
در سال یک هزار نو صد هفتاد سه دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب حاکم اتحاد شوروی وقت، یعنی حزب کمونست اتحاد شوروی به ریس استخبارات "کا.گ.ب" وقت که آقای یوری آندرپف بود دستور داده بود تا یک گزارش همه جانبه با دکترین اقتصاد ترتیب بدهد تا پالیسی دولت را سر از نو تنظیم کنند. گزارش آقای یوری آندرپف خواب های رهبران اتحاد شوروی وقت را ربوده بود. زیرا از آمد آمد بحران اقتصادی بزرگ خبردار می کرد. همه جانبه گزارش مطالعه می گردد و تحلیل شده ارزیابی می شود و راه نجات ها جستوجو می گردد.
غرب اتحاد شوروی مناطق پر تشنج بود از این جهت که ملت های اروپا شرقی تمایل زیاد به غرب داشتند و گرایش شان سوی غربی شدن بود و جز ضرر اقتصادی منفعتی به اتحاد شوروی وقت نداشت.
شمال با برف ها و یخ ها بسته بود امکان اجرا بازارگانی از او مسیر پر قیمت می شد.
مناطق شرق دور اتحاد شوروی مسافت زیاد هر نو تجارت را پر بها می ساخت.
دروازه بحر سیاه یعنی گردنه های بحر سیاه دست ترک ها بود با حریت تام اتحاد شوروی وقت استفاده کرده نمی توانست. دو کشور یعنی یا ایران و یا افغانستان باقی بود، از سر این دو کشور تلاش داشتند تا حکایه جدید را برای ملت های اتحادشوروی پیشکش کنند و برای حل مشکل اقتصادی زمان لازم را بدست بیاورند و بازار جدید در بازارگانی در جهان جهت حل مشکلات اقتصادی بدست بیآورند. بدین اساس بیشترین توجه و دقت شان را به جنبش های مارکسیست ایران نموده بودند، از جمله مارکسیست های ایران حزب توده طرفداری میلیونی داشت و لاکن در فرهنگ دولت داری ایران روحانیون شیعه هر زمان نقش تعیین کننده داشتند، یعنی بعد از خاندان ترک های صفوی نقش مذهب شیعه در سیاست ایران سرنوشت ساز بود، به اساس این حقیقت عمر رژیم شاه کوتاه می شد.
اتحاد شوروی وقت در محاسبه، فرهنگ دولت داری ایران را ارزیابی کرده بود، از گرانی فرهنگ مذهب شیعه از ایران که متوجه به اتحاد شوروی می شد صرف نظر کرده بود. پس یگانه راه افغانستان باقی بود که می توانستند افغان ها را به سادگی کرایه بگیرند، به گفته انگلیس ها افغان ها خریده نمی شوند مگر در کرایه گرفته می شوند.
آری افغان ها را در کرایه بگیرند تا حکایه جدیدشان را از سر افغانستان بر خلق های اتحادشوروی داشته باشند تا بحران اقتصادی بر مدت زمان دراز فراموش خلق ها شود و تا او زمان راه های جدید برای حل مشکل پیدا کنند که یکی از راه ها از طریق افغانستان و بحر هند تجارت کردن با جهان بود یک هوس!
اما جغرافیا این سر زمین که تاریخ این سر زمین را شکل داده است هراس داشتند از این سبب که افغانستان کشور کوهستانی است کوه ها هر نو جنگ را به گونه دیگر تغییر داده می تواند ولی قمار می زدند از این رو که چاره دیگر نداشتند.
در قمار زدن اتحاد شوروی وقت شرط ها از دوره اقتدار محمد ظاهر آماده شده بود، دوره رژیم شاه یی محمد ظاهر، ملت را و کشور را سخت در عقب ماندگی نگه کرده بود، دنیا که تکامل می کرد تاثیرات را در عقل ها می رساند افغان ها تابع به هر تکامل دنیا بودند، بدین اساس یک حس پیشرفت و ترقی در عقل افغان ها به وجود آمده بود مگر لیدر یکه راه جدید را نشان بدهد و پرگرام و پلان داشته باشد و رغبت یکه ملت سوی انکشاف و ترقی داشتند فرهنگ چگونگی رفتار در این گزیده وجود نداشت بر این ملحوظ جوانان احساساتی به زودی در کرایه گرفته می شدند که هم اکنون هم شرط های افغانستان چنین است.
چون که لیدریکه با ایده های منطقی و از مخزن هستی های معنوی ملت فکرهای معقول بیان کند و راه بیرون رفت از مشکلات را توضیح بدهد وجود ندارد همه رهبران زمانه را در نظر گرفته رفتار دارند نه از اندیشه های وطنپرستانه!
در زمان های اخیری اقتدار محمد ظاهر کشور سخت در بحران اقتصادی سر دچار شده بود، امکان تکان خوردن ملت رونما شده بود، از این رو نقش رهبری را محمد داود با تغییر سیستم دولت داری از شاه یی به جمهوریت می گرفت و بنابر مشکلات اقتصادی کشور، محمد داود مجبور می شد پالیسی منافع مشترک را با اتحاد شوروی وقت دنبال کند که چنین می شد. سیاست کابل در استخبارات اتحاد شوروی وقت شرط ها را به فعالیت بین اردو مساعد می ساخت که چنین شد. مارکسیست های جوان و بی تجربه و احساساتی و دو آتشه، بدون تفکر و تحلیل و ارزیابی در هر بازی اتحاد شوروی وقت بدون چون و چرا تسلیم بودند.
استخبارات اتحاد شوروی وقت شرط ها را در کودتا نظامی در کشور آماده کرد و به تشنج زدن و عملی ساختن پلان کودتا، یک توطئه را شکل داد، در این پلان توطئه، ببرک کارمل و غلام دستگیر پنجشیری و سلیمان لایق نقش مرکزی داشتند تا با قربان دادن یکی از چهره های مشهور مارکسیست های افغانستان، توطئه را در راه بیندازند که چنین کردند.
یعنی یکی از نامی ترین از جمله رفیق های شان، شخصی به اسم میر اکبر خیبر را قربان داده کشتند تا با این توطئه رژیم محمد داود سراسیمه شده خطا ها کند که چنین شد. رژیم محمد داود بلکه آگاه بود بلکه بی خبر بود قتل میر اکبر خیبر را بهانه گرفته عده از رهبران مارکسیست های افغانستان را در زندان ها انداخته بود تا مانع توطئه شود مگر تشنج در کشور دامن زده شده بود تا که پلان کودتا اجرا شد.
همی توطئه ها بعد از فروپاشی اتحادشوروی در مطبوعات روسیه بین سال های 1996 و 2000 با آب تابش افشا شد که چه حدود افغان ها اسیر در پلان ها بودند!
میر اکبر خیبر کی بود؟
چرا کارمل وی را قربان داد تا پلان اتحادشوروی تطبیق شود؟
قتل میراکبر خیبر بین حزب دموکراتیک خلق چه تاثیر داشت؟
آیا برای استعمال حفیظ الله امین، قتل میراکبر خیبر برای اتحادشوروی و کارمل لازمی بود؟
میر اکبر خیبر همراه با معروف ترین چهره های چپگرای مارکسیست افغانستان، یعنی نورمحمد تره کی، ببرک کارمل و طاهر بدخشی عضو گروهی بود که زمینه تشکیل نشستی تاریخی را در۱۱ جدی ۱۳۴۳ به شکلی مخفی، در منزل نور محمد تره کی فراهم کردند. این نشست به تاسیس سازمانی انجامید که نام "جمعیت دموکراتیک خلق افغانستان" را بر خود گرفت.
اگرچه خود خیبر به دلیل شغل نظامی در این نشست حضور نداشت، ولی عملا این نشست به تشکیل حزبی "سوسیالیست دموکرات" تحت رهبری نورمحمد ترکی انجامید که به دلیل نبود قانون احزاب در افغانستان در او زمان، از عنوان "جمعیت" بجای "حزب" استفاده شد.
وقتی که میر اکبر خیبر در ۲۸ حمل ۱۳۵۷ در کابل ترور شد ۱۴ سال از تشکیل حزب دموکراتیک خلق افغانستان و نزدیک به چهار دهه از فعالیت سیاسی خیبر می گذشت.
این ترور وضعیت شکننده سیاسی افغانستان را به بحران کشاند، به گونه ی که کمتر از ده روز بعد، حزب دموکراتیک خلق افغانستان با همدستی استخبارات اتحادشوروی با یک کودتای خونین، محمد داوود را از مسند قدرت بیرون کرد و نظامی را پایه گذاری کرد که هیچ شباهتی با نظامهای گذشته در افغانستان نداشت.
محمد داود ریس جمهوری افغانستان با شانزده تن از اعضای خانواده باوحشی ترین شکل کشته شد.
میر اکبر خیبر در سال ۱۳۰۴ خورشیدی در ولایت لوگر در خانواده ی کشاورز به دنیا آمد. او بعد از تحصیلات ابتدایی وارد دبیرستان نظامی شد و بعد تحصلات عالی را در دانشکده افسری (حربی پوهنتون) ادامه داد.
خیبر در کنار تعلیمات نظامی به مطالعات سیاسی پرداخت و مانند شمار زیادی از روشنفکران افغانستان در دهه های سی و چهل خورشیدی، به مارکسیسم علاقمند شد. از این به بعد او یکی از افرادی بوده است که چه به شکل مخفیانه و چه علنی به نفع جریان های فکری طرفدار سوسیالیزم و مارکسیزم فعالیت کرد. این فعالیت ها باعث شد که به زندان بیفتد و در زندان نیز با شماری دیگر از چهره سیاسی چپ گرا مارکسیست آشنا شود.
بعد از آزادی از زندان تماسها و روابط خیبر با همفکرانش گسترده تر شد تا اینکه او و سایر چپگرایان طرفدار مارکسیسم اقدام به تاسیس تشکیلاتی مخفی برای عضو گیری از میان روشنفکران خصوصا افسران جوان کردند و تلاش کردند تا حلقه های کمیته تدارک کنگره موسس یک حزب را سازمان دهند.
میراکبر خیبر یکی از نظریه پردازان برجسته حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود، این حزب که همان "حزب دموکراتیک خلق افغانستان" بود به زودی دچار اختلاف شد و دو سال بعد جناحی از آن بنام جناح "پرچم" تحت رهبری ببرک کارمل انشعاب کرد. خیبر عضو کمیته مرکزی این جناج و رییس شاخه نظامی آن بود. از این به بعد همواره حزب دموکراتیک خلق افغانستان با دو جناح "خلق" و "پرچم" در صحنه سیاسی افغانستان حضور داشت.
اما اختلافات فقط محدود به تفاوت نظرها و عملکردهای دو جناح نمی شد بلکه هر جناج به طور جداگانه هم گرفتار اختلافات داخلی بود. این اختلافات گاهی تا حد بحرانی شدن وضعیت یک جناح پیش می رفت. در جناح پرچم یکی از دلایل اختلاف، تفاوت نظر خیبر و ببرک کارمل رهبر این جناح بود.
مهمترین تفاوت دیدگاه این دو شخص، همان گونه که عبدالقدوس غوربندی از اعضای با سابقه حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کتاب "نگاهی به تاریخ حزب دموکراتیک خلق افغانستان" نوشته است، مربوط به نسبت منافع ملی و روابط بین الملل یا نسبت "ناسیونالیزم" با "اینترناسیونالیزم" بوده است.
یعنی به این معنی که خیبر بر اندیشه های ملی گرایانه تاکید داشته و استدلال می کرده است که حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید ابتدا با دنبال کردن منافع ملی، سعی در تقویت پایگاه اجتماعی خود کند و بعد با این پشتوانه در عرصه بین المللی تبارز کند.
ولی کارمل بر این عقیده بود که مشغول ماندن به مسائل داخلی، نتیجه ی جز انزوای حزب ندارد و حزب راه ی ندارد مگر اینکه با نزدیک شدن به قدرت های بزرگ، از فرصت های بین المللی بهره برداری کند.
البته آنطور که کارشناسان می گویند، تک رویها و بغضهای خود خواهی های شخصی هرکدام از رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان را نیز سبب دیگر دانست و نباید از نظر دور داشت، ولی به هر حال حرکت ببرک کارمل به سوی رابطه هرچه نزدیکتر با رهبران شوروی و نزدیکی خیبر به محمد داوود رییس جمهور ملی گرای افغانستان، نشان عملی تفاوت دیدگاههای آنها بود که ببرک کارمل را بر این توطئه سوق داده بود.
بعد از اینکه در سرطان سال ۱۳۵۲ محمد داوود با یک کودتای بدون خونریزی نظام سلطنتی را به نظام جمهوری تغییر داد، حزب دموکراتیک خلق افغانستان خصوصا جناح پرچم از این اقدام پشتیبانی کرد.
محمد داوود به عنوان رییس جمهور جدید نیز متوجه گرایش های موجود در دو جناح حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود و با آگاهی از افکار و عقاید خیبر، تماسهای نزدیکتری با خیبر داشت.
در حالیکه رابطه افغانستان و اتحاد شوروی در اواخر حکومت محمد داوود به سردی گراییده بود و اختلافات حزب دموکراتیک خلق افغانستان هم با محمد داوود روز به روز بیشتر و بیشتر می شد، خیبر در جناح پرچم خواهان حمایت از محمد داوود و حتی انحلال جناح پرچم شده بود که این تقاضا ببرک کارمل را از چله می کشید.
لاکن اختلافات بین خیبر و کارمل به نفع ببرک کارمل تمام شد و هردو جناج حزب دموکراتیک خلق افغانستان یعنی جناح خلق و پرچم با رفع اختلافات بین کارمل و خیبر، مبارزه را به خاطر سرنگونی محمد داوود خان در پیش گرفتند.
درست در همین زمان بود که خیبر از مسئولیت نظامی حزب کنار گذاشته شد و به نوشته بعضی از اعضای باسابقه حزب از سوی ببرک کارمل به مرگ تهدید شد.
غیر از ببرک کارمل در جناح پرچم، حفیظ الله امین در جناح خلق نیز یکی از رقبای سرسخت میراکبرخیبر بود.
افغانستان شناس آمریکایی "سلیگ هریسن" در این باره معتقد است که حفیظ الله امین به عنوان یکی از اعضای مهم جناح خلق، رابطه ی محرمانه با ک گ ب سازمان اطلاعاتی شوروی داشت، در حالیکه خیبر هم از جایگاه یک افسر دیگر ارتش افغانستان از حمایت جی آر یو یا سازمان اطلاعات ارتش شوروی برخوردار بود.
به گفته افسر متقاعد سازمان اطلاعاتی اردوی اتحادشوروی که در مطبوعات روسیه در یک کانال تلویزیون در 1996 صحبت می کرد، اتحادشوروی برای یک تحول جدید در افغانستان، از اختلافات بین دو جناح استفاده می کرد و میراکبرخیبر که برای مداخله شوروی مخالف بود قربان انتخاب می شد تا با یک توطئه فضا شکننده سیاسی افغانستان را واژگون نماید تا پلان اتحادشوروی روی دست گرفته شود. در این توطئه و پلان، به گفته افسر اردو، ببرک کارمل و سلیمان لایق و غلام دستگیر پنجشیری همدست می شدند.
میراکبرخیبر ترور شده بود، تشییع جنازه وی را تبدیل به یکی از بزرگترین راهپیمایی های سیاسی تاریخ افغانستان مبدل کرده بودند. افغانستان تا او زمان چنین راهپیمایی بزرگ را ندیده بود. در روز تشییع جنازه ی خیبر، حدود ۱۵ هزار نفر از هواداران حزب دموکراتیک خلق افغانستان در کابل گرد هم آمده بودند و به همه ثابت کردند که آنها به گستردگی در تمام نهادهای اداری و نظامی دولت رسوخ کرده اند و قدرت هرکاری را دارند. حتی کودتا، انقلاب و کشتن رییس جمهور محمد داوود را!
جنازه که در شانه های قاتل ها به قبرستانی برده می شد استخبارات اتحادشوروی پلان کودتا را ترتیب می داد و در هر گوشه از افغانستان پرچمی های ساده دل با ریختن اشک های چشمان بیشتر بر رهبری ببرک کارمل روح شان را تسلیم می نمودند.
از راهپیمایی بزرگ حزب دموکراتیک خلق افغانستان محمد دادود ریس جمهور افغانستان بر وحشت انداخته می شد تا با تصمیم های بدون تفکر به دام انداخته شود که چنین شد.
تا شب کودتا ریس زاده و زلیخا از چشمان بزرگ ها دور، به همدیگر دلداده ها شده بودند و وعده یکه ریس زاده داده بود به زودی از ریس بابا تقاضا می کردند تا عروسی کنند.
شب کودتا که فردا کودتا می شد کس در جریان نبود مثل دیگر شب ها، عاشقان غرق فانتزی های شان بودند، یار به بهانه چای در آشپز خانه آمد نگار را اشارت داد تا بیرون بیاید منتظرش است. هوا زیبا بود مهتاب روشن بود باد ملایم وزیدن داشت درختان، برگ های شان را در رقص آورده بودند به نرمی رقص داشتند. گل ها با جنبیدن ها زیبایی های شان را رخ می زدند، ریس زاده در گوشه از حویلی زیر درخت ها که اطراف پر از گل ها بود منتظر زیبا بود. نازنین به بهانه چای آوردن با فنجان چای نزد عاشقش آمد و فنجان چای را پیش کرد مگر دلباخته به چشمان زیبای آبی غرق بود زیبا به چشمان ریس زاده اش!
فنجان چای دست لاله بود مگر چشم ها راز عاشقی را بیان داشتند، تشنه گی چای نبود، بهانه بود چای به دیدار یار با چشم های یار مثل یکه:
غرق بودن دلداده ها با چشمان شان
چو عندلـیـب به گل هوس توفان شان
هنگامـه ی صـحنـه بـود او اوان گام
تصـابــی صحنـه بـود او دکـان شـان
دلداده نوک موهای نگار را بوسید، بوی کرد و گفت: می خواهم دم بادهای امشب مهتابی را بگیریم که این همه نسیم زیبا در موهایت نپیچد تا پریشانش نکند. دلم می خواهد با ساکنی موهای زیبای تو او لبان شیرین را بوسیدن کنم!
چـون بلـبـل ره عشــق یافتــم در بـوستـان
رویـت را دیـدم جـام بـاده و لبت با خندان
گفتـم ز می بنوشمت ز لب فرفر شد زلفت
جنبیده گفت می رقصم او لحظه ی نوشان
بگذار امشب مواظب موهای زیبای تو باشم حتی اگر باد موهای ته پریشان هم نکند.
شاخه های درختان تمایل دارند از موهایت زیبایی ها را بربایند بر من نزدیک تر شو زیبایی های تو را کی تقسیم کرده می توانم؟
چـــون گـل روئیــدی بـیـن انـبـوه ی خـلـنـگ
زلفان زیـبـایـت شــد رقصـیــده آب و رنـــگ
رشــک حریـفـان شـد بــاد کـنـار زلـفـت شــد
صدای شان رنگ رنگ دیده شان تنگ تنگ
این همه زیبایی ها در شعر های امشبم هوش ام را پاشیده اند لااقل موهایت را ببند شعرهای امشبم به باد نرود.
پیچیـد با رقــــــص باد در کنار هوش من
زلف دلربای تو با مســــــتی جــوش مــن
هوشم را ربوده کرد با عبیر و پونه بوی
بوی زیبا را بخشید به جـان و آغوش من
حکایت عاشقی ما همان داستان پروانه است در سر زمین ناشناخته ی عشق تا سرحد سوختن پرواز دارد تا که نفس در جان دارد، این منم در عشق تو!
چو پروانه من هستم سوختن را نمـی دانم
بسوزم باز می گردم تو را شمعم می دانم
گل، فنجان چای را آهسته در دست یار ریخت تا به هوش آید مگر گرمی چشمان زیبای آبی، گرم تر از گرمی چای بود غرق شده بود گفت: چی اندازه آتش گرم هستی نمی دانی که...
کی من در گرمی زیبایی تو گرمی چای را حس می کنم؟
من را نمی شناسی که:
تو یک آتشی هستی شراره دار در عشق
شر زیبایی توست غرق شــدم اندر عشق
درست مثل یک شمعی آرام، قطره ،قطره آب میشم، می ریزم از زیبایی تو...
مگر ساکنم آرام و ساکتم در این شب زیبای مهتاب یی مقابل این چشمان زیبای آبی...
آشوبم مکن فقط بگذار عکس ات آرام و نرم طی دلم بیفتد عزیزم!
گفتم ببینمت با درد اشـــــــــــــــــــتیاق
چهره ی زیبایت را ای گلـــــــی براق
از دل دیـوانــه ام از رخســـــــــار تـو
مست هستم از بهر تو ای زیبای طاق
بی تو حیات، پائیز طاعون سرخ بی مهر است مثل موسم برگ ریزان که در ریشه درختان زردی رسیده باشد و بی آبان که هر شب آذر و جهنم باشد دراز مثل شب های یلدا و تو هم چنین باشی.
من از شراب مستت با منظور ببینمت
مثـل مـن بـگردی بـگـویـم که دیـدمـت
از التفات های یار نگار بی حال شد مایل به سینه ی وی شد می خواست سر را در سینه یار بگذارد فنجان چای بر زمین افتید به پارچه ها تبدیل شد. گل با تشویش زانو زد تا توته های فنجان را جمع کند از این رو که مقام اش را می دانست فقط او یک خادمه بود.
با گریان در جمع کردن شد یار مقابلش زانو زد، با دو دست موهای زیبای خرمایی را از دو طرف گونه ماساژ داده دست ها را سر نگار برد شقایق که در زمین می دید گریان می کرد سر دلربا را عقب برد تا روی دلداده را ببیند تا چشمان زیبای آبی به چشمان یار رخ شود گفت: چه گریان داری تقصیرات من را چرا بدوش داری؟
همه قصور از من بود که هوش تو را ربوده بودم تا فنجان در زمین افتید شکست.
چی ارزشی فنجان ها مقابل این چشمان زیبا دارد؟
در حالیکه جان ریس زاده قربان شود تو بر من رنگ های حیات را آموختی، آیا یک پارچه فنجان بها تر از همه ارزش من است که تو ارزش قایل شدی؟
زلیخا با گریان گفت: می ترسم خانم از وقوع این حادثه خبردار شود من را زیر سرزنش می گیرد، گاه زمان به زنده بودنم ندامت دارم که زهر زبان زخم شدید در دل دارد.
یار خود را نزدیکتر کرد سر نگار را در سینه گرفت از موهای خرمایی بوسید گفت: من را ببخش تا امروز دقت در باریکی ها نداشتم که مادرم به این اندازه خود را نزد شما ظالم نشان داده بی اعتبار کرده است. اگر خبر می شدم هرگز راحت نمی بودم از این روکه گل اگر نوازش داده شود در گلستان تازگی می آورد.
اگر که باغبان دقت به روش اش نداشته باشد افسردگی گل، باغ پیرا را بی اعتبار می سازد، خاطرت جمع باشد سر از امشب هر زهر زبان به تو نی من را زخمدار خواهد کرد هرگز فرصت نخواهم داد تا زیبای من اذیت ببیند.
یار نگار را بلند کرد از رخسار زیبای وی بوسید گفت: در دستشو برو بعد در آشپزخانه بیا که من آن جا می باشم و فنجان را خودم می برم میگم که من شکستم و خواهش دو باره می کنم چای تازه بر من بیآوری و دو باره به بهانه چای نوشی، تو جانم را این جا می آورم تا امشبم با بوی تو آراسته شود.
گل در مستراح رفت و از توالت در آشپز خانه رفت که ریس زاده منتظرش بود با تبسم گفت: زلیخا فنجان را شکستم لطف کنی کدام گیلاس چای بر من بیاری خوش می شوم.
در این اثنا مادر زلیخا هدایت داد چای تازه به ریس زاده ببرد مگر خانم منزل در آشپز خانه آمد که هر کی با احترام ایستاد شد پرسید خیریت است در چی موضع صحبت دارید؟
فرزند خندید گفت: کاهل بودن من، فنجان را دو پارچه کرد آوردم پیاله چای تازه بنوشم.
مادر گفت: جانت زنده باشد فنجان چی، همه دارو نادار قربانت باشد، رخ به زلیخا کرد گفت: بریم کارت دارم.
مادر زلیخا به ریس زاده گفت: آقا چای را کجا ببرم؟
ریس زاده زیر درختان را نشان داد و با رمز زیرکانه منتظر بودن را به نگار رساند. زیبا با خانم در بالا منزل رفتند خانم هدایت داد تا البسه های انباری را دو باره ترتیب کند زیرا به فردا که محفل زنان در منزل یکی از دوستان شان بود البسه ها را تیت پاش کرده بود تا مناسب به محفل البسه را ترتیب کند. به زلیخا گفت: منظم ترتیب کن بعد البسه ی را نشان داد تا اتو کند و گفت: می روم لحظه ی با ریس زاده می باشم.
زلیخا با احترام سر را پائین آورد گفت: چشم خانمم.
خانم نزد فرزند رفت که در زیر درختان منتظر نگارش بود گفت: شب زیباست فرزندم.
ریس زاده با رسم احترام سر را پایان خم نموده جواب داد: بلی مادر شب خوش است امشب.
مادر نزدیکتر شد دست راست را سر شانه چپ فرزند گذاشت گفت: آرزو دارم در چنین شب های زیبا عروسم با تو باشد. دیر زمانی می شود با چشم ترصد دارم تا به فرزندم عروس زیبا از یک خانواده اشرافی که نامدار کشور باشند بیابم. مطمئن باش برازنده به فامیل و شهرت ما پیدا شد لحظه ی درنگ نخواهم کرد که در این کار تاخیر داشتن خطاست.
ریس زاده قرقره ی بلند می کند می گوید: آری مادر جان، از این که زیاد دوستم دارید حتی لازم نمی بینید در حیاتی ترین بخش زندگیم تفکر کنم تصمیم بگیرم رجولتم را آشکار کنم. از این سبب که هراس دارید ناراحت میشم تا زندگیم تلخ نشود، بدین خاطر عوض عقل من، شما تفکر می کنید چی زیباست؟
جای تصمیم های من شما پلان می گیرید چی عالیست!
رجولتم را شما ظواهر می سازید چی کار نیک است، از شما سپاس نکنم تسلیم به مهر مادری نباشم خطا کار اولاد نمایان می شوم آیا چنین نیست؟
باید مقابل این فرهنگ صدای نداشته باشم که خدای نخواسته دل والده صاحب نشکند و در دعای بد شان گرفتار نشوم زیرا والدین به دنیا آورده اند و حق دار اند مطابق ذوق شان حیات داشته باشیم!
به گفته رسول الله "جنت زیر پای مادران است" فقط در زیر پای مادر خود جستوجو گر باید باشم. اگر که به خواستم عروس بگیرم اگر که او دختر مادر اولاد هایم شود نباید ارزشی داشته باشد تنها جنت را در زیر پای مادر خود دیدن باید کنم آیا این طور نیست فرهنگ ما؟
چی فرقی دارد یک مادر یک مادر دیگر را شکنجه کند؟
آری می دانم مطابق شوق شما مطابق ذوق شما باید رفتار کنم تا آسی اولاد معرفی نشوم تا دیگران در عقبم آثی گویی نکنند.
مادر از باریکی های سخن ریس زاده بوی نمی برد تا ادراک باریکی ها را می کرد فقط به دنیای خود افتیده بود و از دیدگاه خود روان بود گفت: آری دختری باشد در فامیل نجیب با ثروت بزرگ شده باشد تا حرفی که از زبان ما می برآید قبول و احترام کند.
فرزند با تبسم می گوید: یا دنیای خود را داشته باشد، فکر و ایده آل خود را داشته باشد، یا خود را در مقام خانم منزل دیدن کند چون که از فامیل نجیب زاده می آید در آن صورت کشمکش تان چی خواهد شد؟
خانم با افتخار می گوید: از روز اول در تربیت می گیریم و هر قاعده خانواده را آموخته مدیون می سازیم تا هر چی ما گویم پذیرا شود.
اولاد با قهقهه می گوید: والده ام چی صاف ملکه ی هستند می خواهند دنیا را با تمیزی ذهن و اخلاق پاک شان مطابق رغبت شان در بیآورند. در حالیکه زندگی پر از سرپرایز های زیاد است باید منتظر بود. آن چی والده محترمه آرزو دارند همباز با ایده های والدین های زیاد در جامعه اند که دایما با این شیوه مفکره ها تمنا دارند اولاد های شان و عروس های شان و اولاد زاده های شان مطابق قاعده های عقل شان رفتار و زندگی کنند، در حالیکه بین مسافت دو نسل هر چی تغییر پذیر بوده می تواند و از این که اولاد های شان را بیشتر از جان شان دوست دارند هرگز تلاش نمی کنند بین عروس تقسیم کنند. دایما توقع دارند تا تنها از ایشان باشد و با اولاد، عروس و عروس زاده هم باید تنها مال شان باشد، این نیت و این سرشت اخلاق و این فرهنگ سر آغاز جنجال ها اضطراب ها و کدر ها بین فامیل ها شده می تواند از این روکه در چنین فامیل ها والدین جایگاه شان را درک نمی کنند.
خطا که وجود دارد هر چی را مربوط به خویشتن می دانند با منطق یکه به دنیا آورده اند به این طرز رفتار دارند آیا چنین اندیشه و چنین اخلاق یک خطا نیست؟
اما کمی دقت کنند درک خواهند کرد به دنیا آوردن سبب مدیون شدن اولاد به والدین نیست. سبب این که قاعده ی تکامل وادار می سازد که تکثر کنند، چیزیکه ارزش این حیات دارد بعد از به دنیا آوردن ادراک مسئولیت هاست تا هر کی جایگاه اش را بداند تا عدالت برقرار شود.
اگر محترمه والده صاحب با بررسی و تفکیک علمی موضوع، در وقوع حقیقت ها دقت کنند فکر می کنم بر دایم سلطان سر اولاد و عروس و اولاد زاده های شان شده می توانند یعنی بگذارند من تفکر کنم و تصمیم زندگی ام را بگیرم، تا انتخاب به ذوق دل کنم و تقاضا کنم بزرگ ها انتخاب ام را ارزش داده احترام کنند و به عروس شان حق قایل شده حقدار بدانند و جایگاه شان را با چنین روش شان در قله از سعادت در بلندی بر قلب ما برسانند تا دایما ما مدیون اخلاق با پسندشان در وجود شان باشیم تا حرمت و عزت شان هر زمان وزن قوی در اخلاق ما داشته باشد تا که با بر قراری عدالت سعادت تامین شود، پس باید بگویم هر کس به خود باید اعتماد کند تا دنیا جهنم نگردد.
اعتماد بر خود بکن مواد آبادانی
کلـید حل مشـکل این آب درمانی
خانم از گفتار ریس زاده بلکه چیزی درک کرد یا حدس دیگری زد گفت: خو من دختری انتخاب می کنم به پسند فرزندم باشد تا فرزندم سپاس داشته باشد.
راست بگویم دختر زیبا پیدا نکردم اما حتمی در مرادم میرسم دختری می آورم زیباتر از هر دختر منطقه باشد تا هر کس هوس کند.
ریس زاده مکث کرد گفت: یا فرزند شما دل به یک خادمه باخته باشد؟
اگر قلب ربوده شده باشد حریت دارد که با آزادمنشی حرکت کند کس مانع در مسیر آزادگی قلب شده نمی تواند که دستور به دل بدهد. آن چی شما صاحب هستید جان ریس زاده تان قربان شما شود حتی عقل ریس زاده تان فدای شما شود و اما نجابت دل جایگاه خود را دارد تا اصالت دیگران را ببیند که به مقام نجیب ش حرمت داشته باشد.
چون که با سرشت یکه دنیای خود را دارد با حریت تام خود را دانسته، با آزاد منشی آراسته می بیند. چی اندازه نا دانسته در سد این خواست دل رفتار شود آیا مکفوف بودن را گواه نمی شود؟
خانم با حیرت و شکفت ها سوی فرزند دیدن می کند می گوید: یا که ریس زاده با این احتشام و مقام اجتماعی، دل را به کدام خادمه کدام منزل داده است تا هر کی بگوید خدمه ی فلان منزل عروس شان شده است؟
آیا نجیب زاده ی من جایگاه اجتماعی را فراموش کرد که چنین می گوید؟
یا شوخی ظریف است در این شب زیبای مهتابی؟
ریس زاده برگ از درخت را می گیرد با وی با گل ها بازی می کند می گوید: والده عزیزم دیدن کنند جوهریکه در نجیب زادگی گل هاست هر جا که هستند مقام اعلای دارند که قلب ها در تسخیر شان است.
چی فرقی می کند در باغچه کدام سلطان باشند یا در منزل ریس زاده باشند یا در کدام آوارگی از چشم ها دور در دشت صحرا باشند؟
آیا قدرتی وجود دارد ذره از اعتبارشان را و ارزش شان را و مقام شان را پایان بیآورد؟
مهم در انسان جوهر درونی است که مثل گل ها نجیب زاده می سازد نه پایگاه اجتماعی مصنوعی که با امکانات مادی و یا قدرتی در میان آمده باشد.
اگر در نجیب زادگی جوهر درونی وجود داشته باشد مثل والدینم از مسیر فقیری به ثروت رسیده منزلت شان بین اشراف زاده ها جایگاه و مقام پیدا کرده می تواند. نباید شما که قبله به من هستید دیروز تان را فراموش کنید، از این روکه چنین شیوه اخلاق، اصالت شما را بین دیگران کم رنگ ظواهر می سازد. در چنین سرشت، ریس زاده تان سخت ناراحت می گردد والده عزیزم! بگذارید دایم یک چشم در عقب داشته باشیم تا گذشته را دیدن کرده همیشه در مسیر زندگی اندرز گرفته اعتبار مان را بین اجتماع تقویت بدهیم.
شما با دل جان به حریت دل ریس زاده تان احترام کنید، چونکه قلب با استقلالیت، دنیای خود را دارد و همه زیبایی ها را با خود آراسته دارد.
در این اثنا زلیخا می آید با احترام می گوید: خانمم تلاش کردم هر چی به خواست تان شود امید دارم خرسند می شوید و به زمین دیده ایستاد می شود.
ریس زاده به سیمای زلیخا دیدن می کند به والده صاحب می گوید: قلب من که حریت دارد با آزاد منشی به گلی رفته است بیشترین جوهر دنیا را دارد. به بویی تسلیم شده است زیباترین بوی گل ها را دارد. به اخلاقی اسیر شده است قشنگ ترین رفتار جهان را دارد. او یک کان ثروت است او یک معدن غنیمت است او یک نجیب زاده است پاکتر از همه نجیب زاده ها...
او فقط سلطانم است او پارچه جانم است او یک گل زیبایم است او زندگی من است والده عزیزم.
مادر با خنده می گوید: ببین زلیخا ریس زاده پنهانی از ما شما عاشق شده است گوشزدم باشد راز را دانستی آگاه یم بساز.
زلیخا بی صدا بود مگر با غرور بود، بهترین التفات ها می شنید و یک بار دیگر مطمئن شده بود که هر حرف ریس زاده حقیقتی دارد که عاشق شدنش را بدون مکاره گری بیان می کرد و در این اثنا صدای مادر زلیخا شنیده شد گفت: کجایی دختر؟
گل نزد مادر رفت و خانم با ریس زاده در بالا منزل در سالن رفتند که او شب کودتا، در حیات زلیخا بر دایم خاطرات زیبا می شد همه این خاطره ها را در لحظه یکه با غرش ابرها بیدار شده بود با اشک چشمان پیش روی دیدگان خود آورده بود.
شب کودتا مثال شب های دیگر بود، ملت همه آرام، ساکن و راحت بودند و اما اکثریت شان فقیر بیچاره بودند خبری از دنیا نداشتند زیرا هر چی پیشآمدها را از تقدیرات می دانستند چونکه چنین عقاید بر ملت عقیدت شده بود که هر وقوع هر حادثه را و هر زجر و هر فقیری را نوشته شده از ازل می دانستند و هیچ گاه صدای شان را نمی کشیدند که ندای به حق طلبی شان آوای باشد در گوش زعیم ها، اگر که چشمان زعیم ها مطموس نباشد و گوش ها ناشنوا!
دین مطابق ذهنیت ها تفسیر شده بود و آیت های قرآن کریم با روش عقل ها آماده شده بود و کس دقت در محتوای داخلی نداشت که تقدیرات می گفتند در حالیکه خداوند واضح بیان دارد انسان آزاد است و با حریت تام است که سرنوشت شان را بسازد نه بسته به تقدیرات!
پروردگار بزرگ در سوره سجده آیت سیزده می فرماید" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم. ولی (من آنها را آزاد گذارده ام) و سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم"
قرآن کریم از شروع تا ختم در این گزینش دستورات می دهد مگر در جامعه دین عقل ها رواج بود و است مطلق با احکام و فرمان خداوندی تضاد داشت و دارد ولی مروج شده حاکم بالای جامعه بود و است و آیت ها داخل چند پوش از تکه های زیبا پیچ خورده در دیوارها آویزان بود و است تا بوسیده شود و رد بلا را در خانه ها داشته باشد و لاکن بلایکه از جهالت حاکم می شد و می شود داخل قرآن کریم در رفع شان هدایت ها داشت و دارد تا استفاده شود مگر این کتاب را که به مثابه کتاب سحردار نگه می کردند و نگه می کنند که قهر خداوند بر ملاست در این جامعه!
ولی دین پرست های منفعت طلب حکم عقل های شان را در جامعه داشتند و امروز هم دارند که بازار داشت و امروز هم دارد می گفتند هر چی آمد قبول کنید تقدیرات است که چنین بود و چنین است این جامعه!
فردا شده بود سازمان جاسوسی اتحاد شوروی وقت "کا،گ،ب" با ترتیب های دقیق کودتا را آغاز نموده بود و در شروع اغتشاش کوچک را ظاهر ساخته بودند تا محمد داود ریس جمهور کشور امر و هدایت بدهد که بخش از قوای مسلح در نظم شهر بیرون از قطعات شوند که هدف اغتشاش کننده ها این مقصد بود باید هدایت و امر ریس جمهور صادر می شد و ریس جمهور فریب می خورد که چنین شده بود.
قطعات که از قرارگاه ها بیرون می شدند مستقیم در ارگ ریاست جمهوری و نقطه های اساس و استراتیژی شهر حمله ور می شدند و یکی ،یکی تصرف می کردند که ارگ مدتی کوتاه مقاومت کرده بود مگر با کوچکترین طفلک خورد خاندان ریس جمهور همه به وحشی ترین و نامرد ترین شیوه کشته می شدند تا آن زمان در تاریخ کشور نظیر نداشت و قدرت با سازمان ده یی "کا،گ،ب" توسط دو آتشه های مارکسیست های افغانستان گرفته می شد که دوره سیاه آغاز می گردید و مصیبت ها تسلسلی تقدیرات ملت را اسیر می گرفت.
کشور با دستگاه رادیو یک کانال تلویزیون داشت که نشرات تلویزیون فقط شبانه چند ساعت معدود در پایتخت بود. از آغاز کودتا مدتی در همان روز رادیو خاموش بود تا که با سرودهای حماسی ملت افغانستان را از یک تحول آگاه می ساخت و مطابق رهبری "کا،گ،ب" خاندان ریس جمهور را با فجیع ترین حقارت ها نام بد می ساختند و دهشت و وحشت ساختگی را از اسم ریس جمهور ساخته اعمال وی را به ملت، وحشی پیشکش می کردند و لاکن در اصل اخلاق آینده شان را بیان می ساختند زیرا هر چی از اسم ریس جمهور مقتول وحشی ترین روش را می گفتند در نزدیکترین زمان خود شان عملی می ساختند.
نخستین اسم گذاری حادثه را انقلاب گفتند یعنی دو آتشه های مارکسیست های افغانستان در روز اول اقتدار اولین فریب شان را از اتحاد شوروی نوش جان می کردند که بعد ها هر واژه و هر بیانات را اتحاد شوروی نظر به منافع پالیسی خود ترتیب می داد احساساتی های دو آتشه ی ما بدون بررسی و بدون تحلیل با جان دل می پذیرفتند و هیچگاه فرهنگ تفکر و تفتیش در اخلاق شان ظواهر پیدا نمی کرد که سر آغاز بدبختی ها می شد.
همگی از خاندان ریس با علاقه زیاد گرد رادیو جمع بودند و هر کی چیزی به حادثه می گفت اما کسی از حقیقت آگاه نبود تنها تبلیغات رادیو بود گفتار هر کی را هدایت می داد چون که هر چی تازه بود و کس مطالع در حادثه نبود.
دلنشین ترین سرودهای حماسی ساخته شده بود که سروده می شد و در هر سرود وطن پرستی را غریب پروری را و عدالت خواه یی را جلوه می دادند ولی چی اندازه وطن می گفتند در ویرانی وطن سر از آن لحظه ی اول کودتا که خاندان ریس جمهور را با عده از بیگناه ها با وحشی ترین اخلاق قتل نموده بودند فعال می شدند از این روکه قشر از مردمانی بودند وطنپرست و عدالت پرست خویشتن را می دیدند و لاکن هر چی می گفتند ضد گفتارشان را عمل می کردند چون که منطق تحلیل و منطق تحقیق و بررسی در درست بودن اعمال شان نداشتند و فقط با چهره های روشنفکرنما یک عده ساده ها بودند که اتحاد شوروی وقت بنابر ضرورت در هدف سیاسی شان چنین مردمان را انتخاب کرده بود و استفاده می کرد.
کودتا موفق شده بود به اسم انقلاب مسما شده بود، دنیای افغانستان تغییر پیدا کرده بود، هر لحظه یک اصطلاح جدید در افغانستان مروج می شد که در گوش ها تازگی داشت. هر کی مطابق تعریف و بیان و شرح اتحاد شوروی به وی معنی می داد مگر در ملک افغان ها کس در درست بودن توجه نداشت از این سبب که هر زمان مطالب از بیرون کشور ترتیب داده می شود و از زبان ملت دو باره بر ملت گفته می شود و ملت ترتیب داده شده را از عقل ملت گفته قبول دارند دیروز هم چنین بود امروز هم چنین است بلکه در فردای این ملت باز هم چنین باشد.
همه یی عجوبه فرهنگ از روش سیستم ازبری تعلیم و تربیت کشور منشا می گرفت و منشا می گیرد و دوام داشت و دوام دارد که جهالت فعال است پس می گویم فعال شدن جهالت در هر ملک بزرگ ترین مصیبت او ملک است اگر با سوادها، جاهل باشند ویرانی ملک حتمی است، اگر پرسیده شود چگونه؟
سواد مدال نیست که در گردن آویزان شود قهرمان نشان بدهد، وسیله ی است مقابل جهالت، دانایی را می آورد تا سعادت برقرار شود اگر که با درک محتویات باشد.
اگر محتویات سواد درک شده نباشد سواد دارها به خطرناکترین جاهل ها مبدل شده می توانند، زیرا به اسم داناها ملک را اسیر می گیرند و در دست بیگانه ها رقاصه ها می شوند و سبب می شوند تا سرنوشت ملت را غم و رنج از گریبان بگیرد با کودتا چنین شده بود که ادامه دارد.
چونکه مارکسیست ها گروه با سوادهای احساساتی دو آتشه بودند در منطق و عقل و فرهنگ شان تحلیل و تفکیک و بررسی و کاوش وجود نداشت.
در چند روز محدود چهره ی کشور واژگون شد هر طرف بیرق های سرخ رنگ و تکه های سرخ با نوشته ها و شعارهای عجیب غریب که گویی از خون شهدای شان در روز انقلاب بحث کند رونما گردید. مگر نمای بود از خون ریزی شان در روزهای آینده در کشور با توطئه و دستور و فریب اتحاد شوروی وقت.
دو آتشه های مارکسیست با ریختن خون هزاران بیگناه سر زمین افغان ها را در روز های آینده سرخ خونی می ساختند همچو رنگ بیرق شان!
سبب ریختن خون سرخ ملت می شدند و مثل رنگ شقایق رنگ تکه های سرخ شان، چهره آینده از سیمای کشور را آشکار می ساخت. بعد از کودتا به مدتی کوتاه ارگ ریاست جمهوری به بازدید ملت گشاده شده بود. تبلیغات داشتند گویا خاندان محمد داود با معیشت اشرافی زندگانی مرفه داشت و از حال ملت بیخبر بود و با هر اتهام تلاش داشتند تا نام بد کنند. لاکن ارگ ریاست جمهوری از یک حقیقت دیگر بحث می کرد، یعنی خاندان محمد ظاهر با محمد داود استعداد زندگی بالا را نداشتند که حتی در داخل ارگ کدام قصر مجلل دیده نمی شد چی رسد که فرهنگ آبادانی ملک را داشته باشند.
ولی مارکسیست های دو آتشه از خاندان های فقیر کشور بودند کوچکترین زندگی مرفه به ایشان حیات اشرافی رونما می شد، زیرا از دنیا کوچک شان بر حقیقت ها دیدن داشتند در حالیکه لازم بود از زاویه بزرگ و بلند بر مسائل دیدن می کردند. بدین خاطر با فرهنگ ضعیف شان سبب بیشتر ویرانی کشور می شدند در صورت یکه یگانه راز بدست گرفتن قلب ملت، آبادی ملک بود نه فرهنگ ویرانی...
پس می گویم بهترین راه آبادی ملک، اندیشه های بشر دوستانه است که در مسائل باید از زاویه وسیع و بلند دید.
در نمـایـش حقـیـقـت تـیـاتــرش بـزرگ است
بین قلعه ی بزرگ یک ساختمان ارگ است
از دنیــای کوچــک ات دیـد بر حقیقت مکن
از زاویه بلند بین که دنیـای پـر بـرگ است
چند روز از کودتا گذشته بود ارگ به روی خلق باز بود تا مارکسیست ها تبلیغات شان را مقابل خاندان محمد داود انجام بدهند. ریس زاده از شهر با عجله در منزل می آید دستور می دهد تا زلیخا البسه نو اش را بپوشد. مادر زلیخا دلیل را می پرسد ریس زاده خواهش می کند فقط اجازه بدهد تا دخترش آماده شود و به گل سپارش می دهد تا با ذوق یار لباس بپوشد.
خانم ریس در منزل نبود در دعوت دوستان رفته بود، شقایق لباس نو اش را پوشیده با مالک زاده بیرون از حویلی می شوند. مادر با تعجب هر دو شان را دیدن می کند.
ریس زاده در موتر شخصی اش بر اولین بار دلربای اش را در شهر می برد و در نزدیکی ارگ موتراش را ایستاد می کند و دست عزیزاش را گرفته داخل ارگ می شوند تا ارگ را تماشا کنند. میگن در شهر کوران یک چشم دار پادشاست ملت که داخل ارگ می شد ارگ به چشمان ملت قصر مجلل نمایان بود مگر جز چهار دیوار بلند که از دور یک احتشام داشت داخل آن فرهنگی نبود که استعداد محمد ظاهر و محمد داود را نمایان می ساخت.
حاکمان کشور تا کودتا و بعد از کودتا اشخاصی بودند به کشوری قناعت می کردند که فقیرترین ملت داشته باشد و عقب مانده ترین جغرافیا بین کشورها داشته باشد و با عقب ماندگی ها، ملت سازش داشته باشد، براین که استعداد رهبری یک ملت پیشرفته را نداشتند، چونکه تنها خاطر معیشت خودشان زندگی داشتند و اما هر چی ممکن بود که ساخته شود ولی استعداد رهبری یکه ملت سوی رشد و ترقی و تکامل گام بردارد بر رهبران نبود.
در کشور افغان ها از همه اول باید در ذهن ها، دنیای نو ساخته می شد و با همه هستی معنوی ملت آراسته می گردید تا یک الهام پیدا می شد سوی ترقی گامی می گردید به سوی تکامل!
ولی هر زمان چهره های پیداست، سیاست و دنیا را از داخل عقل خورد شان دیدن دارند، گاه بخشی از یک سمت را تمثیل دارند گه از بین یک زبان ممثل قشر کوچک اند، زمانی دیده می شود که عقیده خورد دینی یک مذهب را تظاهر دارند و حاکم در جامعه اند که محمد ظاهر و محمد داود و دیگران از رهبران تابع به چنین فرهنگ بودند که ملک دایما عقب زده شد.
در حالیکه اگر حق ملک داده می شد جغرافیا به همه ایشان ثروت ها اعطا می کرد و بین هستی گنج، زندگی شان مرفه می شد.
پس باید گفت اعمار بنا در عقل ها مشکلتر از هر اعمار در دنیاست!
مشکل تـرین اعمار اعمــار بین عقل
بی خبری از این راز خصلت لایعقل
حصه سوم
یار دست نگار را رها نمی کرد با ساکنی محوطه داخلی ارگ را دیدن داشتند بهترین لحظه های زندگی بود در پیکر ذهن های شان که خاطرات مصور می شد.
دلربا بر اولین مرتبه خود را در جایگاه یی دیده بود فانتزی های ذهنش شکل می گرفت و آینده را پر سعادت نمایان می کرد.
گل کم حرف بود یار هر بخش از ارگ را تشریع و توضیح می داد گاه به چشمان آبی می دید تا خوشی چشمان را تماشا کند و ناز لبان را ببیند گه دست راست زیبا را فشار می داد می گفت: بر دایم دستانم از توست جانم از توست.
مدت طولانی تر در ارگ بودند زیرا بهانه تماشای ارگ بود مگر عاشقان همدیگر شان را می دیدند که سیری نداشتند چونکه عشق چنین طبیعت دارد.
گرسنگی در شکم ها بیرق اش را در اهتزاز در آورده بود مجبور می شدند حق ده شوند، شکم ها دستور داد تا سوی رستوران سپین زر هتل رفتند تا در بلندی شهر، خویشتن را دعوت بدهند.
سپین زر بهترین موقعیت داشت تا با ساکنی فضای رستوران با صحبت های نرم همدیگر، در مهمان خانه ی باشند میزبان ها با بهترین فرهنگ پذیرایی کنند، چونکه با گذشت زمان در اثر تجارب و تاثیرات تکامل دنیا، فرهنگ یکه ایجاد شده بود در شهر کابل چندین مکان طعام خوری با فرهنگ عالی را سبب شده بود که قد بلند کرده بود که یکی آن رستوران سپین زر بود.
ریس زاده را خادم های رستوران هتل شناخت داشتند و حرمت زیاد می کردند که با پذیرایی چشمگیر استقبال شدند.
ریس زاده صندلی میز طعام خوری را با یک نزاکت عالی به دلربا آماده کرد تا دلبرش بنشیند، گل تشکری نموده نشست و در مقابل زیبا یار نشست و هدایت به مطیع های رستوران داد تا هر امر زیبا اجرا شود.
شقایق خواهش کرد فرصتی داده شود کمی از هیجان ساکن شود و با مشورت غذاها را انتخاب کنند. ریس زاده با رمز چشمان به خادم ها نزاکت را رساند. زیبا با چهره نشاط گفت: ترسیدم خطا نکنم جای لکس بوده است اولین بار چنین پذیرایی می شوم دست پایم از هیجان در لرزه شد که مبادا اشتباه سر نزند تا تو خاطر من نزد دیگران کم نشوی.
یار با آهستگی دست راست زیبا را گرفت سر میز آورد و خم شد بوسید گفت: راحت باش شاه دخت هستی زیباتر از همه شاه دخت ها، بلند مرتبه تر از همه دختران دنیا هستی.
گل شببو گفت: فقیر بودن من تا امروز در چهار دیواری زندانی ساخته است تو شاه دخت میگی من یک خادمه هستم تو ریس زاده هستی بسیاری کشورها را دیدن کردی من کنیزی هستم جز خدمت به منزل چیزی را ندیدم که هیجان چگونه نداشته باشم؟
یار تبسم کرد گفت: عزیزم تقصیرات از تو نیست زعیم های مملکت هیچگاه با فرهنگ عالی در راه خدمت ملبس نبوده اند که کلتور بلند از اگاه یی بر ملت پیدا می شد و اما مقصر تنها زعیم ها هم نیستند چونکه در رشد و تکامل و سعادت جامعه، فرهنگ همگانی باید در سوی انکشاف رونما شود تا زعیم های با ابتکار سر اقتدار انتخاب شوند تا وطن ترقی کند.
در حالیکه زلیخا با سکونت سخنان تاریخی ریس زاده را می شنید ریس زاده ادامه داده گفت: در برگ های تاریخ اگر دیدن کنیم اجداد ما بلندترین مقام تاریخی و ذکی ترین استعداد سیاست و با فهم ترین دانش علوم دنیا را دارا بودند، هر گام یکه گذاشتند نخست در عقل شان علم را پرورش دادند و ذکا را رشد دادند و جسارت را انتخاب کردند و عدالت را پیشوا قبول کردند و مهمتر از همه انسان را خاطر انسان بودن احترام کردند و گفتند ما بلند از همه دنیا هستیم ما لیدر دنیا هستم و با این فرهنگ اعلا، بزرگ ترین امپراتوری های دنیا را ساختند و غرب و شرق را هر بار سر از نو تنظیم کردند و در هر گوشه از دنیا میراث بزرگ خدمت گذاشتند و بر خود متکی بودند و از خود کمک گرفتند تا دیگران بازوی شان شدند.
چون که هر کی را از هر عقیده و نژاد بود عضو خود دانستند و عادل بودن شان را نشان دادند، ولی امروز بگذار که علم مسلک نیست، ذکا درک نیست، جسارت در دست نیست، آیا میشه که با احساسات کور و نگاه به خطا های خود نداشته دایما گریان کردن و شکایت کردن از دیگران گامی به پیروزی گذاشت؟
هرگز!
اول تاریخ را باید بخوانیم چی اندازه که از ابتکار و استعداد های اجداد خود از تاریخ درس می گیریم نباید غرور و سر بلندی کور در پیروزی های اجداد خود داشته باشیم و باید با جسارت خطا های که امروز ما را شکل داده است و فقیر و بیخبر از دنیا ساخته است از او خطاهای تاریخ درس گرفته راه نو خود را اعمار کنیم و ایجاد کنیم و حرکت کنیم.
سیستمی لازم داریم با عقل کلکتیف رهبریت کنیم و استعدادها را شناسایی نموده در تربیت شان اقدام کنیم و هر بخش زندگانی ملت را بررسی و تحلیل نموده در راه حل مشکلات پرگرام ها بسازیم و همه فعالیت را در چهار چوکات دموکراسی مهیا سازیم و نباید شخص را حاکم بی قید شرط بالای ملت بسازیم.
هر فرد جامعه را طوری تربیت کنیم با بلندترین جسارت خود را حاکم دنیا بداند، تا که جوهر نهفته از بطن در ظاهر شان تظاهر کند مهم نیست سر اقتدار هستیم و یا نیستیم مهم در عقل خود با تلاش سوی علمیت شاه باشیم در آن صورت حتمی یک روز رهبریت دست ملت می افتد.
اخلاق احترام به حق دیگران را بآموزیم تا جسارت شان به خود پسندی و خود خواهی مبدل نشود.
انسان را خاطر انسان بودنش دوست داشته باشیم و انسان را امانت خداوند بدانیم خاطر الله احترام و ارزش داشته باشیم.
اگر زبان خود را دوست داشته باشیم به زبان دیگران احترام کنیم. اگر نژاد خود را عزیز بدانیم به حق نژادهای دیگر حرمت کنیم. اگر عقیده خود را معتبر قبول کنیم به هر عقیده هر کس ارزش قایل باشیم، فقط عدالت را سلاح به موفقیت بسازیم حتی مقابل کسی که دشمنی هم کند.
نباید با گریان ها و شکایت ها از مقتدرهای قدرت دست به چانه بنشینیم.
اگر چنین کنیم میلیون ها در اطراف بیکاره های تندرو که دور از علم سیاست رفتار داشته باشند و با شعارهای احساساتی میلیون ها را در شدت سوق بدهند و نه پرگرامی به سعادت ملت داشته باشند و نه هدف استراتژی در حل مشکلات ملت داشته باشند خویشتن را خداداد معرفی نمایند، جمع می شوند. از این روکه شرایط سخت و ضرورت ها و بیخبری ها از خدا پرستی درست، چنین عناصر را قهرمان می سازد نه خدمت شان!
پس باید قبول کنیم همه گناه بدبختی ملت بدوش اهل قلم می باشد، سبب این که ملت عقب هر خداداد حرکت کند باید اهل قلم از باریکی ها، ملت را خبردار بسازند، چونکه خداوند به ابلیس هم فرصت داده است تا اخلاق شیطانی اش را رواج نموده انسان ها را فریب بدهد.
یعنی هر ابتکار اخلاق شیطانی ابلیس فقط خداداد یک روش است تا بنده ها امتحان شوند، پس بسیاری خدادادها جهت آزمایش بنده ها مهلت داده می شوند بدین خاطر می گویم قرآن کریم درست خوانده شود.
پس باید نخست از همه بین عقل ها سیستمی ایجاد کنیم همچو هوای بهار سعادت را مژده بدهد و عوض احساسات کور میلیونی، به مردمانی ضرورت داریم تحلیل و بررسی و تفتیش علمی از مسائل داشته باشند و مردم را در راه مبارزه سعادت و دور از تبعیض تشویق کنند و ملت را در تفکرهای نو سوق بدهند و جوانان را پر هیجان بسازند تا که فشار کلکتیف علمی بالای دولت بابا باشد تا به خواست ملت خدمت کند تا بداند ملت است که دولت است و با این شیوه یک فرهنگ اعلی در جامعه ایجاد گردد هر کی بگوید مردم را آباد کن تا دولت آباد شود.
خلق را آبـاد بکـن تا ملـــک آباد شود
در لبخند انسانها خوشی ها زیاد شود
تجمعـی خلــــــــق که دولـت پا برجـا
خدمت بر خلق کن که تاخدا یاد شود
عزیزم! در او صورت ملت ما به پیروزی های خورد خرسند نمی شوند، زیرا در عقل شان حس لیدر شدن و لیدر بودن را پیدا می کنند و تلاشگر می شوند و پیکارگر شده با جسارت گردیده موفق می گردند. همه آرزوها شدنی است اگر جسارت تفکر کردن را در این ارتباط داشته باشیم.
زلیخا با ساکنی به سخنان ریس زاده گوش داده بود و با نازکی تبسم خوش خود، شادمانی را از حال خود بیان داشت. دلداده ادامه داده بود گفته بود ببین عزیزم فرهنگ بین رستوران را با فرهنگ اطراف جاده میوند مقایسه کرده نمی توانیم تفاوت کلی دارد، مگر چنین نشست ها را اگر از دیدگاه او مردمان مطالعه کنیم حرام و خطا می کشند چونکه در دنیای ذهن خورد شان روان اند که محوطه عقب ماندگی تاثیرات اش را دارد از دست ما قلم بدست های مکفوف نه از دست حقیقت دین!
اگر در یک جامعه وزن جاهل ها گرانتر از وزن دانا ها شده باشد هر پسند جامعه بهترین مقوله ی زندگی در هر بخش حیات شان شده می تواند، چونکه در او صورت منطق و فرهنگ مقایسه از بین می رود و در آن حالت بزرگترین بدبختی چهره اش را نشان می دهد که در این حال دین تنها از بین ذهن ها شکل می گیرد نه از اصل حقیقت دین!
علم یـکه بتـو آیـد گریز از علم مکن
تسلیـم جهل نشو خـود را با الم مکن
حماقت اولاغ که از صاحب گریزان
به مثل کـار اولاق بخت را الیم مکن
سیمای گل هیجان اش را دور ساخته بود دلداده از مینو غذا ها به انتخاب و خواست نگار سپارش ها داد و با فضا رمانتیک عاشقی غذاها خورده شد و با سپارش قهوه مخصوص ترتیب داده شد و بعد از نوشیدن قهوه ها در شهر نو رفتند.
در پارک شهر نو قدم زدند و صحبت های نرم کردند که ریس زاده یکبارگی ایستاد شد به چشمان دلربا اش دیده گفت:
مست نشه من هستم از چشمان شقــایـق
می پاشند بوی اش را این زیبای حقایق
یا رب سلطانـم است با نگاه های شرف
من که تسلیمش هستم هر لحظه و دقایق
ریس زاده ایستاد بود به چشمان نگار اش می دید زیبا گفت: هر کی متوجه ما میشه، بریم بگردیم، دست یار را نگار گرفت قدم زده گردش کردند و در بین پارک در صندلی نشستند و با نرمی صحبت می کردند که دلداده با آهستگی دست راست دلربا را بوسید گفت:
مینای مـن شـــــــده چشمان زیبای تو
غرق شراب ســـــاخته ناز فریبای تو
بسته ام من دل را به مـــژ چشمان تو
چونکه اسیر هستم به چشم شهلای تو
یار به چشمان زیبای آبی نگار می دید از تاثیرات سرشت عشق، اشک خوشی در کنار چشمانش تظاهر داشت گل دید گفت: اشک ها قطره شده است. دلباخته تبسم کرد گفت: قطره ها کلماتی هستند فقط بخاطر این که معشوقه در یابد معنی آن را!
قطره های اشک
هر زمان
پر معنی بادرام
گاه معنی رنج
گه سعادت
می دهند قطره ها
به دلربا
هر زمان
معنی یک مطلب را
معنی یک مطلب را
هر سن سال یکه داشته باشیم اگر کسی باشد خاطرش چشمان ما پراشک خوشی شده بتواند زندگی معنی دارد در این حیات! دنیای من با همه احتشامش کویر خشکی بوده است چشمانم از خاطره ریگ آن پر بود. آمدی ابر شدی باریدی سعادت را که چشمانم می تکاند نزد تو دانه های خوشی را...
کویر بود حیاتم در بـین احتشــام ها
تازه شد زمین من از عشق گرانبها
ابر بهاری شــدی باریدی تازه تازه
سـعادت را بخشیدی برم تو گل بها
به تو سوگند به راز شقایق ها، به پروانه که گرد شمع تپش دارد از تاثیرات عشق تا مرگ، زیبا نیست حیات، آنچه زیباست بودن توست ای نگار من !
با چهره معصومانه سر آغاز عشق من هستی تا پایانی عمرم.
سوگند به راز گلها که توسلطانم هستی
بـه تپش پروانـه که تـو جـانـانــم هستی
من به تو پروانـه تو به من شمع حیـات
غرق نورت منم که تو گل جانـم هستی
پروردگارا! عشق من را همچون دانه های برف آرام و بیصدا به سرزمین قلب یارم ببارن تا با هیجان و خوشی دایما من را از قلب خود ببیند که تنها من جا داشته باشم.
دانه دانه بباران عشــقم را در قلب یار
مثل برف دانه دار ای خدا در قلب یار
زلیخا گفت: التفات های ریس زاده دایمی خواهد بود؟ یا که تاثیرات جوانی است باد زد گذر؟
شوک در سر دارم چگونه به یک باره گی سلطان قلب ریس زاده شدم در حالیکه کنیز خادمه شان بودم آیا بیدارم یا در خواب هستم؟ دلباخته از زنخ زیبا گونه ی نازنین را کمی بلند کرد و به چشمان آبی قشنگ با دقت دیدن کرد گفت: در زمین بودم خواستم کبوتری شوم، کبوتری شدم پرواز کردم تا زیبایی دنیا را با پرواز با بال های کبوتری ام ببینم. نگاه ام را با پرواز بالهای کبوتری که کردم، دیدم، آرام به سمت گنبد طلایی تو اوج می گیرد، دلم سوی تو اوج گرفت، روحم از نور تو آرام گرفت، ای پیشوای مهربان من غزال بی قرار دلم را به ضمانت دعای چشم های مهربان تو سپرده ام باور کن یار باور کن! شقایق با سکونت گوش می داد تشکری کرد یار گفت:
در مذهب عاشقان عشق شراب است
هر نـاز نـگار که هست قند آب است
صـد تـاب تـب و عـذاب از یــار ببینم
باز هم حیـات نـیـلوفـر و گلاب است
گل خوشبو گفت: تشکر جانم، زندگی را بخشیدی که بین اش چشمانم سعادت را دیدن دارد مسرتم!
خادمه بودنم در منزل شما سبب شد که در قلب یک ریس زاده گلی شوم روئیده با شگوفه تازه هر زمان!
انبساط خوشی چهره ام از التفات های ریس زاده است که من گل بودنم را در دامن این شاهزاده درک کردم
مستریح باشند سردار من که دایما شمع من در زندگانی روزهای سرد و گرم من اند و من پروانه به ایشان!
ریس زاده سپاسگذاری نموده گفت:
زندگی گوید
بگیر در آغوش
زیر باران زیبای بارش
سعادت
خوشی
بشنوند گیرم در آغوش
با نوازش
با دل تسلیم شده ی سازش
تنها و تنها
تو را یار با ارزش
زیر این گنبد آبی
ای زیبای با ارزش!
ای زیبای با ارزش!
زمان آب شده بود روان بود، نور آفتاب رخ می زد که وداع گوید تا فردا در سر زمین عاشقان!
دلداده ها دقت به تایم شدند چو نسیم بهاری گذشته است زمان!
دل ها نمی خواست بیرون از پارک شوند از زیبایی چند لحظه ی رمانتیک زیبا!
ولی روان می شدند با خاطرات زیبای روز در منزل که از پارک بیرون شده سوی خانه رفتند با چهره های تازه و طراوت شده از مهر عشق که همچو لاله شده بودند در آن روز عاشقان!
خانم منزل دعوت را سپری کرده بود در خانه رسیده بود و از سرپرایز فرزندش آگاه شده بود و با خشم منتظر بود تا گل را به آب بدهد. ریس در منزل بود مروری داشت در روزنامه ها، بین سالن با سکونت.
ریس زاده موتراش را تا داخل حویلی آورد و از نگار تقاضا کرد که بیرون نشود، از موتر بیرون شده دروازه ی موتر را به روی دلربا اش باز کرد و از دست نگار اش گرفت بین حویلی بغل کرد و در گوش معشوقه گفت: ساکن باش تصمیم ام را به هر کی اعلان کنم.
خانم منزل با حیرت از منزل دوم دیدن داشت ریس زاده دست محبوبه را گرفته به چشمان زیبای آبی دیده به آهستگی گفت: مادرم دیدن دارد بگذار ببیند.
با یک ژست دست راست معشوقه را بوسید و با صدای بلند گفت: هر کی بشنود تو سلطانم هستی.
از صدای فرزند، ریس از سالن بیرون را دید که ریس زاده و زلیخا در وسط حویلی به چشمان همدیگر دیدن دارند.
مادر زلیخا از آشپزخانه بیرون شد و با حیرت و شکفت ها دیدن کرد بی صدا بود چی گفتن اش را نمی دانست. در این اثنا فریاد خانم برآمد گفت: این چی رذالت است؟
وای رسوا شدیم، وای خاک بر سر ما، فرزند ما به کنیز ما تسلیم شده است، چی بد اخلاقی که مادر و دختر دارند فرزند ما را جادو ساخته اند دعا کرده اند.
با خشم از منزل دوم با غوغای بلند پایان آمده در سالن نزد شوهر می رود، می بیند که ریس به خواندن روزنامه مصروف است، بازوی راست شوهر را تکان داده می پرسد: چگونه این رذالت را دیده نمی توانی؟
ببین ما رذیل شدیم جادوگرها فرزند ما را دعا کرده اند تا اسیر شان شود وای بمیرم بهتر است حرف بزن زبانت را خوردی؟ ریس عینک را از چشمان گرفته با سکونت می گوید: زن تو چی میگی؟
فرزندت طفل است که بازی بخورد؟
بگذار سرنوشت خودش است، بهتر است دلیل آن را با ساکنی پرسان کنی، زلیخا نزد ما بزرگ شد تا امروز کدام خطای دختر و مادر را ندیدیم اگر همدیگر شان را دوست داشته باشند من و تو چی کرده می توانیم؟
از رذالت حرف می زنی مگر اخلاق تو رذیلی است.
خانم دو باره به وحشت افتیده می گوید: تو چی میگی؟
بین اجتماعی ما چنین روش وجود دارد که کنیز خانم بادار شود؟ من در روی صیال ها چگونه دیدن کنم اگر زلیخا عروس خانه شود روی اجتماع چگونه ببینم؟
ریس خنده می کند می گوید: هر روز چندین مرتبه صورت را در آینه می بینی، اگر یک بار عقب را دیدن کنی و زمانی را که عروسی کردیم به یاد بیآوری و دیدن کنی، زلیخا را در سیمای خود می بینی، زیرا حال تو خرابتر از احوال زلیخا بود، در حالیکه مادر و دختر یک صاحب دارند هر زمان من هستم در عقب شان!
خانم دو دست اش را به روی زده از سالن بیرون می شود و با فریاد نزد مادر زلیخا می رود می گوید: بروید گم شوید چشمانم طاقت دیدن شما را ندارد، شما نمک حرام ها فرزندم را از من دور می سازید اخلاق ندارید که در سفره ی پاک ما خیانت می کنید.
مادر زلیخا در زمین می دید و گریان می کرد به چشمان خانم ریس دیده گفت: به والله خبردار نبودم همین حالا دانستم هوشم را از دست دادم چی بگویم خانمم؟
گل گریان می کرد ریس زاده در بغل گرفت گفت: تشویش مکن چند فریاد به معنی می زند هر چی خوب می شود.
خانم ریس در اطاق یکه مربوط زلیخا و مادرش بود با ستیزه جویی زبانی با فریاد غوغا رفت البسه های مادر و دختر را بیرون حویلی انداخت صدا می زد گم شوید از خانه ی ما بروید شما نمک حرام هستید.
ریس با سکونت منتظر شد، خانم تا آخرین توان، جنجال خود را کرد و بیشترین حقارت را کرد، ریس از سالن بیرون شده نزد خانم آمد گفت: دلت یخ شد؟
چی می خواهی بکنی؟
آیا تو عروسی می کنی؟
آیا به خواست تو فرزندت عروسی کند؟
دنیای تو با دنیای فرزندت یکی بوده می تواند؟
درک تو از حیات با درک فرزندت یکی شده می تواند؟
تو از اجتماع گپ می زنی، من بین شان هستم جز ساخته کاری ها و نیرنگ ها و بازی های زبانی چی وجود دارد؟
هر کی یک فرهنگ بیگانه را کپی کرده است جدا از فرهنگ ما، بین فرهنگ اجنبی و فرهنگ ملی یک کمدی تراژدی را ساخته اند نه در فرهنگ اجنبی برابر است و نه فرهنگ ملی ما را تمثیل دارد و ما خوش هستیم که بین ملت یک جماعت جدای با فرهنگ داریم گفته...
افسوس که نمی توانم کس را قناعت بدهم و مجبور هستم سازش کنم، اگر قناعت داده می توانستم آموزش می دادم تا از فرهنگ های اجنبی تجارب حاصل می کردند و فرهنگ ملی خود ما را از تجارب ها رونق و رشد و تکامل می دادند و در هسته فرهنگ ما غنایمی وجود دارد جهالت ما سبب پنهان شدن ثروت و غنایم فرهنگ شده است می گفتم کشف کنید و با عصر امروز عیار بسازید تا دیگران در تاثیرات رفته از ما کپی کنند، مگر این حال بدبخت ماست که هر کمدی تراژدی را یک فرهنگ می دانیم، اگر منطق در سر داشته باشی زلیخا را حقیر مبین مادرش را حقارت نکن کوشش کن با این ها فرهنگ اصلی خود ما را مطابق عصر رونق بده و به خواست زمان عیار بساز زیرا جوهریکه در اصلی ما وجود دارد پنهان است بیرون بکش که نور اشراق آن سعادت را اعمار کند. ببین و به دقت تفکر کن حتی یک باریکی خطای خورد را در اخلاق مادر و دختر پیدا کرده نمی توانی که ما را بین اجتماعی تو خجالت بدهد.
اگر رفتار و روش جماعت را یاد ندارند کوشش کن برسانی تا با گنج اخلاق و انسانیت و شرافت شان افتخار کنی. مطمئن هستم بین اجتماع که ما مردمان نقش داریم زلیخا جایگاه بلندی را بین جماعت پیدا می کند من به هر دو فرزندم باوری دارم.
خانم با چهره خشن از نزد شوهر دور شد، در منزل بالا رفت و با گریان خود را در بستر انداخت.
ریس هدایت داد تا البسه های پاشان شده را جمع نمایند و به مادر زلیخا گفت: تشویش نکن هر چی خوب میشه و به ریس زاده گفت: نزدم بیا!
فرزند نزد پدر در سالن رفت مقابل پدر ایستاد شد و در زمین می دید ریس پرسید: از چی وقت به این طرف ارتباط دارید؟
ریس زاده جواب داد: زلیخا مقصر نیست من عاشق شدم دوستش دارم و به بسیار مشکلی به خود نزدیک ساختم هنوز هم باور ندارد، زیرا خود را خادمه می داند و خود را در رویا می بیند.
ریس گفت: دوستی یک طرفه نمیشه اگر تمایل دو طرف باشد سعادت ممکن شده می تواند. چی فکر داری زلیخا به خواست خود قبول می کند؟
ریس زاده می گوید: باور دارم زلیخا من را دوست دارد مگر جسارت گفتن را ندارد، اگر اجازه شما باشد صدا کنم از رمز صحبت می دانیم تا قرار بدهیم.
ریس زاده بیرون شد دست نگار را گرفته در سالن آورد مقابل ریس ایستاد شدند. ریس گفت: از هر دو شما پرسش دارم بدون هراس بیان کنید آیا همدیگر را دوست دارید؟
می خواهید عروسی کنید؟
شقایق در زمین می دید ریس زاده گفت: سوگندم باشد تا زنده هستم دوستش دارم قسمم باشد تا حیات دارم جانم بین جانش باشد وعده می دهم عروس تان را بر دایم خوشبخت کنم.
گل از شرم سرخ شده بود از هیجان دست پا را در لرزه آورده بود حرفی نمی توانست بزند در زمین می دید چیزی نمی گفت.
ریس بار دیگر پرسید: دخترم چی نظر داری؟
شرم مکن بگو رضایت تو شرط است.
زلیخا به آهستگی جواب داد: شما می دانید.
ریس بار دیگر پرسید: خودت بگو تا بدانم.
زیبا لحظه ی مکث کرد به نرمی گفت: من به ریس زاده باور دارم. ریس خنده ظریف کرد گفت: خوب دانستم که چی کنم ادامه داد گفت: هر زمان در وعده تان وفا کنید، همدیگر را با عشق دوست داشته باشید، دایما رفیق باشید، هر زمان فداکار باشید، هر لحظه یاور همدیگر باشید، دعای من با شماست.
زلیخا نزد ریس رفت زانو زد از دست ریس بوسید گفت: تا زنده ام فقط در سعادت و ابروی خانواده توجه خواهم کرد خانمم را سر بلند خواهم کرد.
زلیخا و مادرش خانم ریس را از روی احترام خانمم می گفتند.
ریس مدت زیاد تلاش کرد تا خانم را قناعت بدهد مگر از طی دل رضایت نداشت و اما چاره هم نداشت مجبور می شد از ظاهری لبیک به ریس می گفت.
مدتی که ریس در تلاش نظم بود تا به خوشی تنظیم ها صورت گیرد تا خانم هم نظر شود چون که ریس مرد با حوصله و برده بار و شخص ذکی و با دانش بود نمی خواست در خانواده انارشی روی کار آید و در این مدت ریس زاده و زلیخا بیشتر با هم دوست و همراز شده بودند چون که روح ریس دست شان بود.
بین هفته بود ریس دستور داد تا بزرگ های فامیل از اقارب و دوستان را دعوت نمایند، مسئلت صورت گیرد تا نظریات در ارتباط مسئله جمع آوری شود.
ریس می دانست همه اقارب و دوستان حرفی مخالف نمی زدند چون که می دانستند کلام ریس قابل احترام همه است ولی ریس باز هم بزرگی اش را چنین نمایان می کرد تا فرهنگ بالا از اقارب داری را هویدا کند. همه جمع شدند محفل دعوت با بلندترین سویه از طرف میزبان ها ترتیب شده بود که با پذیرایی اعلا با غذا های لذیذ نوبت چای نوشی رسید.
همه منتظر بودند تا دلیل خوشی خانواده را بدانند زیرا راز پنهان بود مگر در دعوت بیان شده بود که محفل خوشی است. هر کی در هیجان بود تا بداند خوشی خانواده ریس را...
از بزرگ ها یکی سوی ریس دیده گفت: ریس صاحب ما را منتظر گذاشتی به راستی همه ما در هیجان هستیم تا بدانیم راز مهمانی امروز را!
شنیدیم که مصلحت کدام محفل خوشی است و بیشتر خود را شریک خوشی تان کنیم میشه که بیان کنید؟
ریس گیلاس چای خود را سر میز می گذارد و با تبسم به هر کی دیدن می کند و می گوید: خوشحال ام خداوند امروز را نصیب من و خانواده ی من کرده است. سپاس از یزدان بزرگ که چنین سعادت را ارزانی کرده است.
متشکرم از دوستان که شریک خوشی و غم ما هستند.
مدتی می شود علاقه ی دو جوان که اولادهای ما هستند خبردار هستیم و درک کردیم همدیگر شان را دوست دارند و مناسب دیدیم که اولاد های ما از ما دور نشده نزد ما تصمیم شان را بیان بدارند. فرزندم که نزد همه با ریس زاده شهرت دارد همراه با دخترم که من دخترم می گویم چون که نزد خودم بزرگ شد و مثل اولادم است، خاست خداوند باشد زلیخا را به ریس زاده نامزاد می کنیم.
از شما دوستان مسئلت دارم نظریات تان قیمتی است بدانم موافق من، دوستان در این کار نیک هستند؟
همه با یک صدا می گویند: اعلی ست یک کار نیک است سعادت دو جوان است، تمنای ما از خداست کامگار بهرهمند خواست های شان شوند.
چی اعلا که دو جوان با هم نظری ایشان بزرگ های فامیل را رضایت بخشیده قدم به کار نیک کردند، از این بیشتر جای افتخار چی بوده می تواند؟
پروردگار به هر کی چنین اولاد ها نصیب کند مبارک باشد و همه کف می زنند و داخل سالن از هیاهوی تبریکی ها پر صدا می شود. ریس از هر کی تشکری نموده می گوید اگر مصلحت دوستان باشد جمعه آینده در انترکانتیننتال یک محفل نامزدی می گیریم و سوی مولوی صاحب منطقه شان دیده می پرسد: چی نظر دارید مولوی صاحب اگر اجابت قبول کنیم از نگاه شریعت بهتر نیست؟
مولوی صاحب سر را به علامت مثبت تکان می دهد و می گوید: فکر عالیست زیرا با توافق جانبین بخش مهم نکاحی طرفین اجرا می گردد. حریت یکجا شدن شان آزادگی پیدا می کند و مطابق احکام دین مشروع جفت ها می شوند در هر هنگام دیدارشان، مشروط به این که رضای مدعی این مطلب خود آگاه و با آزادمنشی باشد.
ریس تشکری نموده می گوید: توافق هر دوی شان با خواست آزادگی شان گرفته شده است این که دوستان کار نیک می گویند وظیفه ی ما بزرگ هاست خدمت شان را نموده دعا کنیم که گل ریزه های سعادت نصیب شان شود. همه گی با یک صدا می گویند: آمین!
ریس به مهمان ها می گوید: مدیر انترکانتیننتال از دوستان است، مطمئن ام ترتیب ها را در روز جمعه اکمال می کند و سوی یکی از دوستان دیده می گوید: حاجی صاحب شما گروه احمد ظاهر را می شناسید می توانید در شب جمعه آینده احمد ظاهر را وادار کنید که بیاید؟
حاجی صاحب اطمینان می دهد که حتمی آماده می سازد مگر ریس و دوستان ریس که از مردمان بالایی جامعه پایتخت کشور بودند، هنوز اخلاق مارکسیست های احساساتی دو آتشه ی سواد داران ساده ها و اما ظالم ها را نمی دانستند. از این روکه در دنیای بودند هنوز معنی کودتا مارکسیست ها را که به اسم انقلاب مسما شده بود درک نداشتند.
محفل شیرینی خوری با بلندترین سویه فرهنگی اجرا می شد مارکسیست های شهر ندیده قدرتمندهای زمان شده بودند، با نیرنگ و تحریکات و هدایت های سازمان جاسوسی "کا،گ،ب" یک ،یک ماشین های آدمکش شده بودند و از دنیای ذهن شان چنین فرهنگ و محفل ها را اخلاق امپریالیست ها می دیدند و دشمن انقلاب می دانستند و عقیده داشتند باید از بین برده شوند چونکه به ضرر انقلاب شان می دیدند.
می گویند: در عقب دیگران دویدن انسان را نابینا می سازد، ساکن شو مطالعه کن تحلیل کن تفکر کن راه برو!
راه یکه روان هستی مربوط خودت باشد
با فـــــــکرهـای اعلا راه ی ارادت باشـد
از عـقـب دیـگران دویـدنـت غلــــط است
بر خـودت بدو که رایــت قـیـــادت باشـد
در محفل صلاحیت دار های منطقه که از حزب دموکراتیک خلق بودند، هر کی را شناسایی کرده بودند و بعد از محفل اولین قربان شان مدیر هتل می شد که با فجیع ترین وحشت زنده زیر تراکتور کشته می شد و شهرت اخوانی بودن در اسمش زده می شد، در حالیکه نه از ایده های اخوانی های مصر آگاه یی داشت و نه قاتل ها از تهمت ها اسنادی در دست داشتند و اگر اخوانی هم می بود گناه کار می شد؟
فقط دوره ترور اختناق بود از جانب دولت سر ملت ابر اش را آورده بود تا ظلمت باریش اش را داشته باشد. بدبختی آغاز شده بود مگر مارکسیست ها عواقب آن را نمی دانستند چون که تجربه دولت داری و ملت داری نداشتند، هر عمل شان را درست تصور داشتند و گامی می دیدند در راه سعادت فانتزی شان لازمی می دانستند.
به نوبت که جوهر داران وطن در زندان ها روان می شد هستی ثروت وطن ناپدید می گردید زیرا قشر بورژوای کشور را تشکیل می دادند، اگر در یک ملک بورژوای قوی وجود نداشته باشد اقتصاد چگونه سلامتی را به خود بگیرد؟
چگونه قشر پایانی جامعه صاحب کار شود؟
منطق یکه ملت را آباد کن تا دولت آباد شود در عقل مارکسیست ها وجود نداشت، هر چی قاعده های دولت داری بود، هر چی قوانین سیاست بود، هر چی روش های فرهنگ اقتصادی بود، هر چی شیوه های فرهنگ فرهنگداری بود و هر چی داشته های مردم داری بود ضد همه چنین گزیده ها فعالیت داشتند، چون که اتحاد شوروی وقت، پرگرام خود را داشت تا شرط را به مداخله آماده کند.
مارکسیست های بیخبر از هر حقیقت، یک وسیله به مداخله اتحاد شوروی وقت می شدند به ویرانی وطن و نام بدی حزب شان و نام بدی ایده آل شان یک سبب می گردیدند و فقط شرط ها را به مداخله اتحاد شوروی آماده می کردند.
آن چنان بیخبرها بودند هر سخنی که اتحاد شوروی می گفت پذیرش داشتند و منطق تحلیل و تفکیک و کاوش در فرهنگ این گروه وجود نداشت که یک بار مطالعه و بررسی و تحقیق نموده باید قبول می کردند.
مثال اتحاد شوروی واژه امپریالیست را آخرین مرحله سرمایه داری بر ایشان گفته بود، از بین همه شان یک عقل پیدا نشد حتی لحظه تفکر کند و بداند و به دیگران بگوید: ای هم ایدهآل های من! امپریالیسم عبارت از تشکیل امپراطوری دادن و در معنی وسیع، هر نوع گسترش، توسعه ارضی و سلطه قوی بر ضعیف را در بر می گرد.
یعنی نا آگاه ها مردمان عجیبی بودند که اتحاد شوروی وقت، با همه چنین خصوصیات یک امپریالیست یک دولت بود، ولی ذکا در عقل مارکسیست ها نبود تا می دانستند که وطن را و خود شان را و ملت را با چنین بی خبری ویران نمی کردند.
طی حاکمیت شان فرد با منطق از این گروه پیدا نشد حتی یک بار فقط یک دفعه در انجام داده های شان تفکر نموده، خطا و اشتباه را انتقاد می کرد.
آری فقط یک شخص بر یک مرتبه باشد پیدا نشد تا انتقاد از انجام داده های شان می کرد با تاسف با این اخلاق وطن را ویران کردند تا رهبری اتحاد شوروی وقت، مجبور شد دستور دیگر داد تا دکتر نجیب الله مصالحه ملی را با هدایت اتحاد شوروی وقت اعلان کند.
هر کی جدا از مفکره مارکسیست ها اندیشه و عقیده داشت بزرگ ترین سبب می شد که به اسم ضد انقلاب مسما شده در قتل برسد. کشور در طی تاریخ خود بر اولین بار رادیکال های تند با مفکره آتشی تندرو را دیده بود چنان تنگ نظر و رادیکال در مفکره های شان بودند تحمل هیچ فکر دیگر را نداشتند.
تا زمان کودتا نظامی مارکسیست های افغانستان، در دنیای اسلام در هیچ کشور اسلامی کدام گروه تندرو با چنین شدت مفکره رادیکال داشته باشد وجود نداشت، افغانستان سر آغاز چنین گزینش خراب می شد و مارکسیست های افغانستان سبب همه خرابی های تندروها در دنیای اسلام می گردید، بر این که از آغاز روز اول پیروزی کودتا، این دستچین ویرانگر را در نمایش قرار می دادند و هر کی که در عقیده شان نبود دشمن انقلاب معرفی نموده در زندان ها روان می کردند و در کشتار گاه ها به قتل می رساندند و هیچ گاه محکمه وجود نداشت بر این که قربان ها کدام دست آور خطا و گناه نداشتند تنها همنظرشان نبودند و همنظر نبودن بزرگترین گناه بود در افغانستان که از جانب حزب دموکراتیک خلق باید کشته می شد تا این اندازه ظالمی و جهالت فرمان داشت که مارکسیست های افغانستان را در تاریخ گول ها معرفی کرد.
فریفته شدن بر خود منبعی جهالــــت
بر نمایش عقل بهترین آلــــــــــــــــت
جاهل برخود فریفته عالم پی کارخود
این ســـــــــر حیات را درکش دولـت
حصه چهارم
چنین فرهنگ تندروی که از طرف مارکسیست ها در صحنه سیاست گذاشته می شد الهام قرار می گرفت تا هر گروه این انتخاب شده ویرانگر را در اولویت سیاست اش قرار بدهد، تا امروز چنین روش ادامه دارد و میلیون ها انسان مسلمان قربان این گزیده خطرناک شده است از برکت مارکسیست های خلقی و پرچمی افغانستان!
پس می گویم اگر بخواهی بزرگ ترین تعجب و حیرت زندگی را بدانی حیات را کوشش کن با چشم عقل دیدن کن!
هر چه را تو می بینی نما از حقیقت نیست
عقل حاکم نباشـــــــــــد دیدند واقعیت نیست
بر دیدن واقعیت چشـــــــــم عقل لازم است
بـدون چشـم عقـل هر دیـدن سـلامـت نیست
محفل دعوت با خوشی سپری شد، بر هر کی از نزدیکان مژده داده شد تا بدانند در شب جمعه نامزدی ریس زاده با زلیخا صورت می گیرد و در محفل نامزدی ترتیب ها با نظم خواص تنظیم شد و دعوتیه ها چاپ و توزیع شد و گروه احمد ظاهر قناعت داده شد.
شب نامزدی با احتشام بهترین فرهنگ بالا با اشتراک مختلف از شخصیت های اجتماعی شهر و جامعه ی خانم ریس و جماعت از ایشان آغاز شد.
نامزدها با کف زدن های پرشور حاضرین محفل، در سالن جشن نامزدی تشریف آور شدند و هر کی با هیجان دقت به ریس زاده و زلیخا داشت. زیبا را با بهترین البسه با سادگی و اما شیک مزین کرده بودند، ریس زاده بین شور و هلهله ی مهمانان، مقابل زلیخا زانو زد، هر کی را دقت خود نمود، صدای ساز خاموش شد همه ساکن شدند سالن یک بارگی سکونت اختیار کرد. ریس زاده دست راست معشوقه را بوسیده گفت: شکر گذارم از یزدان بزرگ که چنین فرشته را همسفر من کرد، اعتراف کنم چشمان زیبای آبی تو انعکاس چشمان حور جنت است با توفان و تلاطم ها یک بحر بزرگ است، من در ساحل آن قرار دارم و دنیا را از کرانه ی آن دیدن دارم که حیات این دنیا بر من زیبا شده است، آرزو دارم دایم در داخل چشمان زیبایت باشم، بگذار به حضور حاضرین صدای قلبم را بیان کنم بگویم یگانه سلطانم در همه عمرم تو هستی که قلبم صرف خاطر تو می تپد و اعلان کنم، به زیبایی تو همه الماس های دنیا زیر پایت قربان شود، بگذار هدیه ناچیزم را به گردن زیبای تو سوغات کنم.
یک گردنبند زیبای الماس را در گردن زیبا بسته نمود و از چشمان نگار بوسید که همه یک باره هیاهو انداخته کف زدن ها را شروع نمودند و الماس با جلای زیبایی گل، چشمان حاضرین را خیره کرده بود، همه که در کف زدن ها بودند ساز دو باره شروع شد تعداد از دوستان ریس زاده بین سالن در رقص شروع کردند و یک گروه از خانم ها گردهم آمدند و با صحبت های نیشدار تعجب شان را بیان داشتند که چرا ریس و ریس زاده مقابل جماعت یک خادمه را به این اندازه سویه داده شهرت دادند؟
با تمسخرها تبسم های معنی دار می کردند که بین صحبت شان یکی از آقا ها یک مرد زیرکی بود داخل صحبت شد و رمز تبسم های معنی دار خانم ها را درک کرد و تبسم نموده گفت: فکر می کنم خانم ها از باریکی مسئله آگاه نیستند، همه پرگرام محفل با بررسی همه جانبه ی علمی از طرف ریس ترتیب شده است و یک بار دیگر لیدر بودن اش را نشان داد. آن چی شما تمسخر می کنید پالیسی است می خواهد عروس اش را که شما خادمه می گوید سر جماعت بین خانم ها لیدر بسازد و همه رفتار شان گواه ست عروس شان جایگاه بالا را در بین جماعت پیدا کند که ریس پلان دارد.
یکی از خانم ها با تمسخر پرسید: چگونه میشه یک بی سواد در بین جماعت ما که خانم های وجود دارند بلندترین سویه دانش و تحصیلات خارجی دارند حاکمیت کند؟
آقا لحظه ی مکث نموده می گوید: اگر لیدر شدن تنها به دانش و تحصیلات می بود امروز هر تحصیل کرده در جامعه لیدر می بود، مگر باید بدانیم لیدر شدن ذکا و پرگرام و استراتیژی کار دارد تا با پالیسی دقیق در هدف برسد آیا کسی وجود دارد استعداد و ذکای ریس را نادیده بگیرد؟
پس دیده می شود عروس شان را از روز اول در تربیت گرفتند تا در هدف برسند یعنی منطق یکه طفل از خوردی و زن از روز اول در تربیت فرهنگ خانواده آماده شود ریس این منطق را اجرا دارد. فراموش نکنیم ریس فرزندان اش را نزد جامعه بین جماعت ارزش می دهد و مثل ما نیست که هر خطای جوانان را مصیبت دانسته سر و صدا را هر جا بکشد. می داند دوره جوانی با خطا ها پختگی به خود می گیرد، هر خطای هر جوان اگر که بزرگ ها بزرگ شده باشند یک مرحله آب دیدگی حیات است که تجارب به فردا ثمرات می دهد و لاکن اگر بزرگ ها تنها به سن بزرگ شده باشند ریس هر زمان ریس این جامعه شده می تواند چونکه راز زندگی را می داند.
امروز همه در ریس زاده احترام جدا قایل هستند آیا فرزند کدام ما به اندازه ریس زاده بین جماعت ما نقش بازی دارد؟
یا بگوید ریس زاده کدام تحصیل فوق العاده را دارد؟
در حالیکه بسیاری از فرزندان ما بلندترین تحصیلات را دارند، ولی هر سخن ریس زاده را هر کی ارزش داده حرمت می بخشد همه این هنر ریس است که می تواند همه ما را در تاثیرات خود بگیرد و با خلاقیت کامیاب است.
تنها تحصیل به معنـــــــــــــی علم نیست
اگرادراک نباشد دست داشته سلیم نیست
در هنــــــــــگام تحصیل ادراک فهم مهم
چونکه سیستم ازبر هـدایـت تعلیـم نیست
پس می گویم اگر در حیات کدام هدف نداشته باشیم مانند برگ خشک درخت هستیم آب روان که زیر درخت جریان دارد درخت قربان می دهد تا آب دور کند.
بدون هـــــــدف ذوق حیات ندارد
کویر خشـــــــک، آب نبات ندارد
آماج پرنده که می پرد و می پرد
هنر بالش شــــــــرط اثبات نـدارد
محفل شیرینی خوری با احتشام اعلا با فرهنگ بالا پایان یافت و سر از همان شب دو دلداده بیشتر حریت پیدا کردند تا با همدیگر کیف دوره زیبای نامزدی را بگیرند.
مدتی میدان های میتینگ های مارکسیست ها به دلداده ها محل گرفتن کیف نامزدی می شد، از این روکه هر میتینگ مارکسیست ها جز صحنه های کمدی چیزی نبود تنها جایگاه تفریح بود به جوانان!
یکی از ابتکارهای مارکسیست ها دایر ساختن میتینگ ها و جلسات بی محتوا از هیچ ارزش بود، جز زیان وقت چیزی دیگر نبود، نه خودشان و نه ملت از میتینگ ها و جلسات کدام عواید نداشتند، زیرا با دستورات فقط شکل اجرا می شد نه هدفی بود که فکرها را روشن می کرد نه استراتژی بود به کس خدمت می کرد، تنها ضایع زمان و ضرر اقتصاد کشور بود.
مارکسیست ها بزرگترین خطایکه کرده بودند کادر دولتی را با همه تجارب شان که با عرق ریزی سال های دراز از باریکی های دولت داری آگاه یی پیدا کرده بودند یک باره از دوایر دولتی دور ساختند و در عوض از تشکیلات حزب شان که نه تجارب داشتند و نه علمیت داشتند و حتی شهر شان را درست ندیده بودند و حتی درست سواد نداشتند در پست های بلند دولتی آورده بودند.
در یک جامعه زمانی دولت مقتدر شده می تواند اگر ملت آباد باشد و اما هر فعالیت یکه داشتند در ویرانی اقتصاد ملت نقش داشت. میتینگ ها ضربه ی قوی در پیکر اقتصاد بود، از تاثیرات سیاست خطا رکود بازارگانی در مارکت های افغانستان نمایان بود، دیفلاسیون کشور را در پنجه ی خود گرفته بود، یعنی داد و ستد سقوط کرده بود، درآمد ملی پایان آمده بود و نرخ بیکاری بلند رفته بود و کمبود پول خارجی آشکار شده بود که در شرط های دیفلاسیون، انفلاسیون جبری روی کار می آمد، یعنی از یک طرف داد و ستد ضعیف شده بود از جانب دیگر پول خارجی کم نما شده بود که نرخ بعضی متاع بلند رفته بود. یعنی همه قاعده اقتصاد پاشیده می شد و سیر دوامی به این حال پیدا می کرد و ملت را در تنگنای مشکلات اقتصادی دچار می کرد.
مارکسیست ها منطق تحلیل و بررسی را نداشتند تا جهیدن در دانستن عواقب آینده می داشتند تا می دانستند حاکمیت شان را در فرودگاه بدبختی چنین سیاست های خطا می برد.
مگر در نشه ی پیروزی نظامی بودند که با سلاح حاکمیت را بدست گرفته بودند، ولی بیخبر بودند اداره ی ملت با سلاح ممکن نیست رهبری شود، آنچه لازمی است آباد ساختن ملک جهت خواست و آرزوی ملت است.
از تجارب آن دوره می گویم شخصیت های دولتی را هیچ گاه قدرت و امکانات بزرگ ساخته نمی تواند، یگانه معجزه تنها خدمت است!
قدرت و امکانات سبب بر بزرگی نیست
نجابت نباشد شخصیت پختگــــــی نیست
دریچه ی خدمت که شهرت با گلـــستان
بی اصـالت خـدمت نام رخشندگی نیست
یکی از روزها که میتینگ بار دیگر دایر می شد و ملت را با زور و فشار روانه ی میتینگ می کردند، دو جوان دو آتشه سرخ انقلابی در شرکت ریس آمدند و از نبودن شعار انقلابی سر دفتر شرکت سوالاتی کردند، ریس چی اندازه دلیل گفت بی دوا بود با میانجی دیگران ریس وعده داد حتمی امروز بالای دفتر شعار انقلابی را با خط سرخ نوشته می کند و با هدایت دو جوان انقلابی، ریس زاده مجبور می شد در میتینگ شان اشتراک می کرد.
یکی از کمدی های دوره مارکسیست ها، هر مارکت و هر شرکت و هر مغازه حتی هر دکان بقالی در بالای دروازه ها شعار های انقلابی باید می داشت، یعنی یا غرب توهین می شد و یا اتحاد شوروی و یا کارل مارکس و لنین تعریف و توصیف می گردید، مثل یکه مزاح گر یک بذله گو با ملت شوخی کرده باشد.
دو جوان که از اسم حزب شان صحبت داشتند جوانان احساساتی بودند، بگذار علمیت سوی ایده های شان نداشتند، درست سواد نداشتند و اما می توانستند بخش از ملت را تکان بدهند.
ولی در راس رهبری شان، عقل، منطق را باخته بود، چون که چگونه می شد با چنین جوانان احساساتی سیاست رونق می گرفت؟
چگونه می شد ملت از پالیسی شان حمایت می کرد؟
ذکا و منطق در درک مسائل نبود که هر فعالیت شان گامی بود سوی انارشی بردن مملکت تا جنگ های داخلی!
سبب اینکه عدالت رفته بود، عقل گریخته بود، تنها احساسات کور حاکم شده بود و ضربه ی بود در پیکر سعادت ملت!
ریس زاده موقع را فرصت دیده تا از فرست چشمان محبوبه لذتی بگیرد و در میتینگ مارکسیست ها جشن دوره نامزدی را دایر کند، با عجله تلفنی کرد به معشوقه تا با البسه مناسب آراسته شده باشد که در بهانه ی میتینگ جشن خوشی شان را دایر کنند.
در منزل که رسید محبوبه با لباس زیبا منتظر سرداراش در اطاق شان بود، ریس زاده از مادر زلیخا دریافت که حور جنتی ش منتظر است، در منزل دوم نزد بهاراش آمد دید که گلی شده اطراف را گلستان ساخته است، بدون سخن زدن در بغل گرفت بوسید گفت:
روئیـده گل زیبا گلـــستان کـرده مـن را
در کویر خشک من بستان کرده من را
عزیزم داخل اطاق شدم تابانی نور را دیدم هیچگاه اطاق چنین اشراقی نداشت که با بودن تو چراغان شده!
تابیده نور آبتاب تابانــــی هست با تاب
طالع این بخت من طلوع از این آفتاب
جانم عزیزم ! نشه گی من از راف عشق است با نوشین دیدار تو سلاف بر من میشه، تا با صهبا این عشق، شراب را پی در پی بنوشم که از خمر چشمان تو باده را نوشیده خود را بین پارچ می غرق شده می دانم.
او زمان، در گلستان سفر دارم بوی نارین گل شقایق از تارک های گیسوی تو دماغم را اسیر می گیرد، مثل موم نرم می شوم تا بر تو آغوشی را بسازم مثل زنبور عسل کاشانه ات باشد که شهد تولید کنی.
بریز باده لب را بر لب خشک حالم
تاثیـرات بـاده را تـو ببین از جمـالم
زلیخا زلفان زیبای خود را تکان داده ناز زیبا به سردار قلب خود نموده گفت: آیا در رویا هستم؟
از تولدم تا آغوش ات تنها خادمه بودنم را می دانستم، چی معجزه که امروز در مقامی قرار دارم سردار من با التفات ها سروده های می سراید و من را در مقام سلطانی رسانده است.
قلب شان را تسخیر نموده بر ایشان گل بستان شان شدم، خوشحال ام در رویا هستم، هرگز بیدار نباشم همیشه با این رویا در خواب باشم.
محبوب زلفان محبوبه را بوی کرد و در صورت اش پاشان کرد که مثل شلاله آب مایل بر زمین بود و گونه ی ریس زاده کمی به پایانی گیسوها قرار داشت که بوی دل انگیز نگار مست کرده بود، چشمان را به چشمان آبی زیبا دوخت گفت:
مسـتم از موهایت که دل شده مایل
شـــــلاله بر زمین که عشق تاویل
با مستی گویم من هر تار موی تو
زیبا و دلربا که دل شــــــده تمایل
از چشمان نگار بوسید گفت: میمنت ام بین چشمان توست که مسرتم کرده است. من را که می شناسی شبیه به هیچکس نیستم که عشق تو من را جدا آفریده است، مهربان با صبور اما بهانه گیر هستم، زیرا هر لحظه تشنه تر میشم در این عشق!
بهانه های من است در گرمی عشق تو شیرین زبانی کنم تا باعث مهربانی تو شود. مایه آفریده شده یی من نارین گرم عشق توست که چنین هستم.
بگذار دایم چنین باشم بسته به هر تارک موی تو در محوطه عشق تو ای زیبای من!
گفتم که بوی زلفت گمـراه عالمم کرد
با عبیرش مست کرد زیر چترهوایش
ریس زاده چشمان را پنهان کرد عمیق بوی کرد گفت: چی بوی دل انگیز؟
یزدان که تو را می آفرید آیا حواسش افتیده بر آرزوهای من بود که تو شدی آرزوهای من؟
همه داستان های دنیا را با زبانت بگو که مست باشم.
تمام عاشقانه های دنیا را تکراری بگو که دیوانه ات باشم.
هر چه از زبان تو براید زیباست بر من.
بگذار، با تمام وجودم صدایت را دایما در آغوش بگیرم.
در عالـــــــم زاهــــدی من که بت پرست شـدم
او نقــــش نقـــاش بــود مــن باده پــرست شـدم
چــــی زیبـــا آفریــــده خورشیـــد این دلــــم را
او نور خورشیدی هست من آفتاب پرست شدم
زلیخا خود را به دستان ریس زاده انداخت محبوب با آهستگی خورشید اش را سر بستر آورد، آفتاب با سکونت دراز کشید، زلفان، گونه ی آبتاب را پوشانده بود، دلداده گیسوها را از صورت کنار زد گفت: بگذار این زیبایی را مال خودم صدا زنم، تو هم صدا زنی بگویی مال خودم!
تا فراموش کنم که نامم چیست؟
بدانم فقط مال تو بودن را و بس!
بوی جان تو آبادم کند، خنده هایت صدای شادی من باشد خوشی رخسارت غمم را بشکند.
تا بــــوی جــان تــوســـت در آبـــادی من
هر خنده ی لب توست صدای خوشی من
عیــــد رخســـار تـو نمـا که بر من میشه
زنجیر غم می شــکند از حــال شادی من
جمال تو ذهنم را در گیر خودش کرده است، نمی توانم مفهومی پیدا کنم در شعر هایم.
اگر سادگی در شعر هایم است حق بده که احسن تو عقلم را ربوده است، چگونه سخن دیگر پیدا کنم عوض دوستت دارم؟
عقلــــــــــــم را ربوده احسـن پر جمال
بهـــارانــم ســـــــاخته احــوال با حــال
او تاثیرات احـوال ساده است کلام مـن
صاف و ساده میگویم عزیز او وصال
هر شب شاعر تو شده غزل باران می کنم، بهانه می شوی غزل شوم ببارم در هر ذره جان تو. بگو قدرت عشق نیست چیست؟
من که غـزل ســـرایم تاثیرات یار
ساحر سحر او سینه ی نـــــــــگار
جوهر احسن یار که سینه پرغزل
مــــی سرایم از سینه غزل به انار
آرزو دارم هر شب خوابیدنت را تماشا کنم، تو در خواب ببینی در گردت پروانه ی را، بتپد و بسراید از طی دل شعر عشقی را، آرام بگیری تصور کنی سعادت را در بین دستان من اگر خواب هستی یا بیدار عزیز من!
تا سحر شعر هایم گردنبندی شود در سعادت تو با هوای نرم ملایم که از پنجره در رخ تو بزند گل زیبای من!
من زلفان تو را ماساژ داده بوی کنم از سر شب تا سحر با بیداریم هر شب ای نارین شقایق من!
آرزو دارم هر شب خوابیدنت را تماشا کنم هر شب و هر شب ای نگار من!
شب تا ســـحر بیداری بشینم به رخ تو
بـبـیـنــم روی تـو را او زهــره رخ تو
بگویم از طی دل زر و جـواهر و لعل
یاقـوت او روی تو او سیمای سرخ تو
ریس زاده با سکونت، یار خود را بغل گرفته بود، دروازه ی اطاق با آهستگی تک، تک شد پرسید خیریت است؟
مادر زلیخا با نرمی گفت: دروازه های موتر باز مانده شده است بسته کنم؟
ریس زاده جواب داد: نخیر می برایم.
ریس زاده دست محبوبه را گرفته از اطاق بیرون می شدند والده صاحب را در راهرو دهلیز دیدند با چهره ی انفعال مگر دردناک رمزی را با سیما مصور می کرد پرسید: آی ،آی کجا؟
ریس زاده از حوادث اخیر روز از دفتر معلومات داده مجبور بودن شان را از جبر روزگار مارکسیست ها بیان داشت، بدین خاطر می روند تا کدام بهانه پیدا نشود ضرر به خانواده نیاید.
عجیب زمانی بود مثل یکه ملت را در مضحکه گرفته باشند تا از استهزا کردن ها لذتی بگیرند و اما پایه های دولت داری شان را ضربه می زدند و از تاریخ معاصر شان کمدی تراژدی طنزها را به نسل های آینده میراث می گذاشتند، تا پندی می شد در نسل های آینده، ولی از این رسالت هم خبری نداشتند.
اگر کرده های شان را رسالت طنزهای عبرت دهنده به اولادها بدانیم گروه ی بودند حتی معنی گفتار و عمل کرده های شان را درست نمی دانستند، فقط مسخره ها بودند آمده بودند تا دو باره می رفتند.
دلداده ها سوار موتر شده در محل میتینگ رفتند، جاده میوند با تکه های سرخ و با شعارهای عجیب غرب مزین شده بود، مثل یکه خون پاک ملت از مدافع وطن مقابل تجاوزگرها جاده را سرخ کرده باشد، مگر پیامی بود آغاز جنگ های داخلی را مژده می داد با ریختن خون ملت!
سبب اینکه شعارهای شان نفرت تنفر و دشمنی را بیان می کرد چی منفعت بر شان داشت؟
منطق وجود نداشت تا جهیدن در سوی می کردند معنی و مفهوم عمل کرده های شان را می دانستند، تنها دو آتشه ها بودند و به گفته خودشان سرخ انقلابی بودند.
ولی با احساسات کور افتیده بین قرابه از شراب ذهنیت تنگ و تاریک و سخت تندرو رادیکالی بودند از تاثیرات پیروزی کودتا نظامی شان نشه و مست گردیده بودند، نه ارزش به ملت داشتند و نه ادراک از ذکای ملت داری و دولت داری را...!
فقط عبرت ها بودند و تعجب آور مردمان بودند که مثل رمه گوسفند با همه رهبران شان از طرف گرگان خارجی اداره می شدند و از برکت سیستم تدریسی ازبر کشور در مسیریکه روان بودند ظالم و اما مثل گوسفندها بی خبر از بودن گرگ های خارجی بودند.
چیزی از پلان گرگان خارجی خبری نداشتند در سمت یکه هدایت می شدند در حرکت بودند، چی اندازه بر طعمه ی گرگان نزدیک می شدند رقصیده خوشی داشتند و افتخار می کردند در طعمه شدن بر گرگان خارجی مثل یکه:
بین رمه ی گوسفند چند گرگ پا پا شـد
در تـقـسیم آب شان، گرگان، آب پا شـد
از میرآبــی گرگان سر تـا پـا شــد رمه
ایستاد و طعمه شده تا آخر چهار پا شد
ریس زاده موتر را در محل دورتر استاد نمود، دست یار را گرفت، دلداده ها دستان همدیگر را گرفته داخل میتینگ شدند، تجمع بزرگ از مردم، از سینما پامیر سوی پارک حضوری روان بود، کف زدن ها بود و شعارهای مرده باد غرب، مرگ بر امریکا، نابود باد فئودالیسم، لعنت به سرمای داری، جاویدان باد همبستگی کارگران، پاینده باد زحمت کشان، همیشه باد دوستی اتحاد شوروی و حزب دموکراتیک خلق افغانستان، ما سربازان مارکس و لنین هستیم و هورا ها را سر زده با کف زدن ها روان بودند.
مگر کس نمی دانست همه زحمت و مصارف چی دردی را دوا می کرد؟
چی رنجی را مداوا می کرد؟
چی منطق اصولی داشت؟
همه شرکت ها بسته شده بود، بسیاری دکان ها قفل زده شده بود، دوایر دولتی خالی شده بود، مکاتب به میتینگ سوق داده شده بود، فقط مسخره گی بود یک رقص مضحک شده ها در تاریخ!
هر چی شعار می دادند بر عکس آن را عمل می کردند، از کارگران و دهقانان در گفتار مدافع بودند مگر شدیدترین ضربه را این قشر بی دفاع می دید که بخش بزرگ این قشر مجبور می شد یا در کوه ها بالا شوند و جنگ را آغاز کنند و یا فرار وطن شوند و در ظلم مهاجرت آشنا شوند.
ضد فئودال ها و سرمایه دارها شعارها می دادند مگر پشت پرده باز هم همدست با قشر امکان دار جامعه بودند، چون که مصارف الکل و معیشت زندگی شان را از تحفه ها بدست می آوردند و فرهنگ تحفه گیری را در کلتور ملت مروج می ساختند تا به رشوه گیری علنی مبدل می شد و بعدها کرسی های دولت خرید فروش می گردید، در کرسی رسیده ها از برکت رشوه و اختلاس ثروت بدست می آوردند از برکت ایده های انقلابی مارکسیست ها در افغانستان میراث می شد.
از دوستی اتحاد شوروی سخن می زدند مگر اتحاد شوروی خبر نداشت از مردمان احساساتی بدون درک دینامیک های داخلی کشور چیزی ساخته نیست، بدین خاطر سبب نابودی کل اتحاد شوروی می شدند چون که دوستان بودند مگر فاقد تجربه بودند.
روس ها بعد از فروپاشی اتحادشوروی یک یک حقیقت ها را افشا می کردند و ندامت نموده با حیرت سخن می زدند.
هر چی کردند خرابی کردند مثل یکه در ویران کردن تحصیل کرده باشند و همه ذکای شان را در تخریبات وطن مطوف داشته باشند به اندازه خراب کردند هر دشمن با هر تلاش موفق این قدر خرابی شده نمی توانست.
اما همه خراب کاری ها یک طرف شد، بزرگ ترین خطای شان، جوهر معنوی ملت را ویران کردند.
یعنی در یک ملت اگر جان ها داده میشه، عوض ش تولد ها میشه، اگر در یک ملت مادیات از بین برده میشه، دو باره مهیا میشه، ولی اگر معنویت ضربه ببیند ترمیم آن کار ساده نیست به سال های دراز ضرورت دارد و هر لحظه از دست دادن معنویت یک باخت است برای ملت.
یعنی مارکسیست ها اخلاق را ضربه زدند و پایمال نمودند بالاخره در کیفر چنین خطا به غرب محتاج می شدند سر را خم نموده می گفتند صد دشنام تان زدیم آمدیم که نان تان را بخوریم.
صد دشنام و حقارت در اســم شـما زدیم
کشور را ویران کرده باده بی پیما زدیم
سر را به خـجل دادیـم آمدیـم نــزد شــما
هــــــــمه انسانیت را در عقل خطا زدیم
ویرانی ها که می شد یک حقیقت بشر را جامعه افغانستان در تاریخ درس می داد، از این روکه همه خرابی به امید آبادی ها و به امید سعادت ها و به امید زندگی نوین اجرا شد.
آری چنین شد چون که مارکسیست ها با پلان و با دشمنی چنین ویرانی را نکردند، زیرا ایشان عقیده داشتند و باور داشتند از این شیوه فعالیت، یک زندگانی مرفه را در کشور بیآورند.
بلی به مقصد همه هدف شان، رغبت شان از چنین طرز و روش در تلاش رسیدن به سعادت و خوشبختی ملت و انکشاف کشور بود.
اگر انسان را بدون محکمه می کشتند اگر ملک را بدون تفکر ویران می کردند در عقب همه فعالیت شان آرزوهای شان پنهان بود و همه اشتیاق شان سعادت کشور بود و آرامی ملت بود.
آری کس تعجب نکند حقیقت چنین بود و خواست های شان کاملآ انسانی بود، پس چرا ویرانی شد؟
درس یکه تاریخ کوتاه افغانستان در تاریخ دراز بشریت داده است ملت یکه فرهنگ ادراک از مسایل را نداشته باشد، فهم از حقیقت ها را نداشته باشد، کلتور کاوش و بررسی و تفکیک و تجسس را نداشته باشد و تحلیل از شرط های زندگی بشر همان عصر را نداشته باشد و راه بیرون رفت از مشکلات را ندانسته باشد و پلان و پرگرام آلترناتیو عوض سیستم کهنه دولت داری در عقل ملت موجود نباشد و پلان و پرگرام به خواست عصر برابر نباشد، اگر با احساسات و با مفکره رادیکالی خشک اقدام شود، هر چه مردمان مظلوم هم باشند هر چی توقع ها انسانی هم باشد هر چه اشتیاق آبادی و شکوفانی وطن را در عقل شان داشته باشند، هر حرکت شان از جانب بعضی قدرت ها در سرقت می رود.
عوض پلان های شان، پرگرام های دیگران از طریق خودشان تطبیق می گردد.
بالاخره در دست دیگران فقط رقاصه ها می گردند.
یک مدت بعد، همه از کردار ندامت نموده در فلاکت غرق می شوند، ما ملت افغانستان به گروه ها تبدیل شده بعد از اقتدار مارکسیست ها چنین شدیم.
پس می گویم به درک حقیقت های دنیا، چند تفکر با منطق کفایت نمی کند، تکرار تکرار تفکر کردن و کاوش و بررسی کردن شرط است!
عقل و چشم را باز کن بر دیدن حقیقت
پشت ایده آل برو با عقلت در هر وقت
در عـقب دیگران دویدنت غلــــــــــــط
نابینایت می سازد این غلــط و حماقت
محل میتینگ های مارکسیست ها مانند فستیوال ها بود، کف زدن ها شعارها و در اخیر موسیقی بود و فقط صحنه کمدی تراژدی تئاتر موزیکال بود و اما در ختم آن کس مفهوم میتینگ را نمی دانست حتی خود مارکسیست ها!
ریس زاده و زلیخا بین تجمع مردم که همه بدون شک با فشار آورده شده بودند نقش شان را ایفا می کردند یعنی مجبور بودند هر شعار را تعقیب کنند و کف زنی کنند.
به دلداده ها دلچسب بود از این روکه آن ها دنیای دیگری داشتند میتینگ بهانه بود لذت گیری دوره نامزدی شان بود.
میتینگ بالاخره در مرکز یعنی پارک حضوری رسیده بود بین پارک، آزادی وجود داشت هر کی هر جا یا ایستاد شود و یا بنشیند حریت داشت، محبوب دست محبوبه را گرفته زیر سایه درخت رفت و از محبوبه پرسید: دانستی که میتینگ چی است؟
گل خندید مرده باد و زنده باد است دیگر چی است؟
یار خندیده گفت: برداشت شان از دولت داری چنین است و اما رهبری یک شرکت آنقدر مشکل است تجارب و ذکای بلند کار دارد، اگر رهبری یک شرکت با عیار هر ذکا برابر می شد امروز همه ملت صاحب شرکت تجارتی می بودند و این مردمان احساساتی در عقب تبلیغات خارجی ها نمی رفتند، وقتی اداره یک شرکت به این اندازه مشکل باشد دولت داری صد برابر دشوار است، مگر دیده می شود غرق فانتزی های شان هستند و در تلاش عملی ساختن اتوپیای شان هستند اتوپیایکه از بیرون مرز در عقل این مردمان داده شده است نه به حقیقت های وطن مطابق است و نه بررسی و تحلیل و ارزیابی در راه که روان اند دارند.
اگر اتوپیای در ذهن ملت خطور کند و از جوهر ملت نشو شده باشد و حقیقت های وطن را در بهراش داشته باشد تبدیل به فانتزی می گردد عقل ها را مطوف داشته سبب رشد و تکامل ایده ها، سوی یک زندگی نوین شده می تواند، به شرط یکه از تجارب دنیا استفاده شود مگر وطنی باشد.
هر ملت جوهر خود را دارد و هر زمان جوهر کشف شده نمی باشد و باید تلاش شود جوهر کشف شود تا با جلا اش سعادت را تبلور سازد، پس چیزیکه به تکامل لازم است جوهر بطن ملت را بیرون کشیدن است تا معنویت رشد نماید تا مادیات جهت سعادت ملت به وجود بیاید.
حقیقت بود از میتینگ مارکسیست ها کسی مفهوم گرفته نمی توانست، حتی خود مارکسیست ها از چه بودن این روش معلومات نداشتند، زیرا از مرکز، مرکز به دستور سازمان جاسوسی اتحادشوروی فعالیت داشت، پرگرام و مواد میتینگ را از سازمان استخبارات اتحادشوروی می گرفت و با دستور مرکز دیگران اجرا می کردند، از این که هدف و یا پرگرام از بین توده های خلق منشا نمی گرفت، موادیکه بر سخن رانی های میتینگ انتخاب می شد و شعارهای که در میتینگ استفاده می گردید بر نفع پلان های اتحادشوروی بود، لاکن پرچمی ها و خلقی ها صرف نقش بازی شان را اجرا می کردند، بدین خاطر مارکسیست ها حتی چند جمله منطق یکه میتینگ شان را معرفی بسازند نداشتند بدین اساس کمدی تراژدی یک بخت خراب ملت افغانستان بود.
ریس زاده که صحبت از روح او لحظه می کرد میتینگ مارکسیست ها در ذهن وی افکنده بود به چشمان زیبای آبی عمیق دیدن کرد گفت: جانم به خوردن و یا نوشیدن میل دارد؟
شقایق جواب داد: اگر آبی باشد بهتر است تشنگی ام را رفع کنم کفایت می کند و در شانه ات تکیه نموده بوی ات را بوئیده به این جشنواره عبرت دیدن کنم که خاطرات بدی نیست.
دلداده با دلربا در جاده میوند در دکان شربت فروشی رفتند با سپارش ها شربت نوشیده دو باره در محل میتینگ آمدند و از مسافت دورتر ایستاد شدند، گل با تمایل به شانه عزیز خود تکیه داده بود دلباخته به آهستگی به دلربا گفت:
چی زیبا بوی توست میوزد از جان تو
غرق نشـه ام ســاخته عطر گلــستان تو
چنین گفت عمیق شقایق را بوی کرد گفت: تو تنها درخت زندگیم هستی همه غم هایم را به تو می بندم.
هر غمم با عشق زیبای تو محو می شود بگذار دایما چنین باشد، به چشمان زیبای زلیخا دید گفت:
شاخه گلــــی زیبایی او انـدام زلیخا
عــــطرپاش و بوی گل پدرام زلیخا
من بنده ی عشق بر عشــــق زلیخا
او باده ی عشـــــــــق محتشم زلیخا
گل شببو بیشتر به شانه یار تکیه داده گفت: ادامه باشد هر لطف و التفات ریس زاده، گل های در خواب رفته ی من را غنچه می سازد. ریس زاده به التماس نگار لطف کرد.
خوشحالی ام ز خویت از مهر روی رویت
مشک عنبر بـــــویــت هـر بار و بار دیگر
او لحظه ی نخست که چشمان آبی تو من را از من ربوده بود، تعجب کرده بودم که چیست این قوت یکه یک باره اسیرم ساخت؟
آیا عشق؟
رفتم نزد کوه تا بدانم عشق چیست؟
پرسیدم از کوه، لرزید با همه حشمت اش.
با حیرت در سما دیدم پرسیدم از ابر بگو تو عشق چیست؟
لرزان خود را صدا زد با غرش وحشتناک خود، بارید تا که توانست.
رو گشتم سوی باد پرسیدم از باد ای تو بگو عشق چیست؟
وزید هر سو گفت: قدرت عشق است وزیدن است.
پروانه ی را دیدم در تلاش بود در تلاش، پرسیدم این حال چیست؟ نالید پروانه گفت: عشق است که حالم این است.
با حیرت رفتم آن سوی گل بدانم از گل که چیست این راز عشق؟ پرپر زد و پرپر زد، گفت: ببین لرزه ی من را که ساخته عشق من را چنین.
با تعجب پرسیدم از خود از چشمان خود از تپش قلب خود، اشک ریخت چشمان من تپید بیشتر قلب من گفتند بر من عشق دیوانگی ست.
اگر پرپر گل
یا تپش پروانه
یا صدای آسمان
یا که گریان ابر
همه قوت عشق که
حقیقت این چنین
رفتم در نزد کوه
پرسیدم من از کوه
لرزید او محتشم
گفت که این عشق است
این همه از عشق است
من دیدم من اشک خود
قطره های اشک خود
می تپید قلب من
با اشک آزاد من
پرسیدم من از هر دو
بگوید که عشق چیست؟
قطره های اشک ریخت
لرزید این قلب من
گفتند دیوانگی ست
گفتند دیوانگی ست
همه تندتر راه می روند در حیات، تنها منم به چشمان زیبای آبی تو دیده ایستادم، اگر تا قیامت چشمانت نزدم باشد بدون خسته شدن ایستاد میشم به تماشای چشمان آبی تو...
همه عالـم ره گشتـم دلداده من نشدم
تو را که من دیدم دیوانه ی تو شدم
بین همه این جمعیت بغل از تو دلم می خواهد عوض تلاقی نگاه ها...
صدای زنی از اسم من، بندازی در بغل نه چندان کم به دقایق دراز.
تنگ بسازی نفسم را که از فشار بغل به بغل با فشار زیاد طولانی تر از هوسم، آنقدر فشاری باشد نفسم را در نفست پیدا کرده نتوانم نفست را در نفسم.
کمی عقب ببری سر را با چشمان زیبای آبی خیره شوی در رخ من بی اختیار و یک لب کشدار لطف کنی همین حالا عزیزم که آرزوی دیدارت دایم است در دل من.
مـهوش روی تـــو آرزوی دل مــن
صد سال بینمت قطره ی آرزوست
چی زیباست نزد صورتم نفس می کشی، هر نفس کشیدن تو رنگ های حیات را بیان دارد، مثل بوستان با رنگارنگ گل ها! رنگ زیبای آبی چشمان تو یک باره که من را زد او لحظه به خود گفتم چقدر خوب می شد نزد صورتم نفس بکشد.
هر لحظه بگذار ببوسمت، اگر بهانه گیری کنی بهانه ی من را بگیر، هر لحظه به بوییدن بوی تو سبب ها پیدا می کنم تا بدانی عاشق تو بهانه های زیاد دارد تا بوی تو را داشته باشد چونکه من در بوی تو غسل می کنم.
من که غـرق بین شراب با شرابت نشه ام
غسـلم با بــوی توست از این بابـت نشه ام
زلیخا تشکری کرد گفت: می گردیم اگر خسته شدیم ریس زاده ی من دو باره به من با سخنان عاشقانه قوت دل بخشد.
دلداده ها گردش منطقه کردند، دورادور محل میتینگ را قدم زدند، رنگارنگ نوشته ها را در تکه های سرخ با شعارهای شکفت آور مزین بود دیدن کردند.
تا پایانی میتینگ در محل بودند و تنها راز یکه از میتینگ دریافتند تحول جدیدی بود شب رادیو اخبار آن را به ملت می رساند. از این روکه استخبارات اتحاد شوروی وقت پلان جدید اش را عملی ساخته بود و در جان مارکسیست های ما با لباس ابریشمی زده بود تا که بیدار می شدند و درک می کردند زمان طولانی لازم بود.
اتحاد شوروی از بین مارکسیست ها گروه ی پرچمی حزب دموکراتیک خلق را با رهبری ببرک کارمل جدا ساخته بود و با یک توطئه رهبران شان را از کشور بیرون می کرد و در سفارت ها وظیفه دار می ساخت تا در پلان های بعدی ایشان را استعمال نماید.
گروه باقی مانده را تحریک بخشیده ترور و اختناق دولتی را از سر آن ها سازمان ده یی می کرد تا ملت کوبیده می شد و نفرت و تنفر ملت به حکومت پیدا می گردید و بحران اقتصادی اوج می گرفت و درز های جدید بین حکومت به میان می آمد و همه شرط ها را به مداخله آماده کرده آقای ببرک کارمل را به مثابه نجات دهنده دو باره به ملت افغانستان پیش کش می کرد.
با این توطئه قطعات عسکری اش را داخل افغانستان می نمود تا فشار می شد به پاکستان تا پاکستان مجبور می گردید با همسایه جدیدش سازش کند و مناسبات حسنه را بین طرف ها ایجاد نماید. با این پلان یک خط تجارتی جدید را با همکاری هندوستان در بحر هند به وجود می آورد.
اما پلان ها در بلندی های کوه ی هندوکش زیر برف یخ می زد و دنیا تغییر پیدا می کرد.
قصد هدف داشته باشی تا کنی اجرای آن
اگر راه را ندانـی پـــلان مـیـشه نــاتــوان
عاشقان در پایانی میتینگ روانه خانه شدند، در اطاق شان رفتند از زله و ماندگی دراز کشیدند نیمه خواب نیمه بیدار لحظه ها را سپری کردند.
یار به آهستگی به گوش دلدار گفت: نگارم آمده شود امشب اولین سفر ما بین طغیان های زیبا با تلاطم از خوشی و سروری زیر نیمه ابر نیمه خورشید که باران ظریف بهاری را از سر ما بارش داشته باشد، جان ما که از برکت و لذت بارندگی نیمه تر و نیمه خشک باشد، پیک خوشی صهبای عشق در لبان مان باشد، خمر نشه ده از عشق را پی پیمانه نوشیده مست نشه باشیم، من بلبل، تو گل بین همه این فانتزی حیات زیبای حقیقت ما با هم نزدیکی نموده کشتی عشق را در ساحلی برسانیم تا از بین تلاطم آب بحر زیبا، با نشه گی قشنگ در هدف برسیم.
گل هدف را ندانست پرسید: یعنی چی؟ دلداده گفت:
بلبل شوق به گل دارد تا بوئید بوی گل را
از سـر شــب تـا ســحر بســـازد بــزم آرا
نمـانـده صبر و طــاقـت بپذیر ای شرافت
پـیـونـد دایـمـــی را شــب تـا ســحر دلارا
زیبا با شوخی دست راست اش را بالای روی یار گذاشت گفت یا کدام امر دیگر؟
دلباخته از کف دست گلی نارین بوسیده گفت:
توکه سلطانم هستی من بند و یک غلام ام
تشنه ام به مهر تـو بی تو کـی من آرام ام؟
از او مهر سلطانـی لطف کن مهر خود را
تا به ســــــحر از مهرت ببویان که رام ام
شقایق خندید گفت: هرگز! تا شب عروسی شگون بد خواهد بود، دلداده زلفان نگار را بوئیده گفت:
نکاحی ما بسته شـد ما گل های آزادیـم
بین گلستان مـا در تـلاش ارشــــــادیــم
راهبر این راه ی ما نفس آزادی ماست
حریــت را مـا داریـــم فرشتگان شادیم
حصه پنجم
لاله تارک های گیسوی اش را روی فریفته دل زده گفت: وه ،وه دل ریس زاده ی من، چی دیگر طلب دارد؟
اسیر شده جواب داد:
بگـذار ببوسـمـت با دعـا و هوس ها
نیایش از خداونـد بخـواهیــم گل بـها
حاصل وصال ما یک گل زیبا شود
غنچه شده بخنـدد سـوی ما گل زیبا
شقایق خندید گفت: اسم گل را چی خواهی گذاشت؟ دلباخته با تارک های گیسوی زیبا بازی می کرد جواب داد:
تابانـی شود خانه از نور چراغ گل
بتابد سعادت ها از بهر آن خوشگل
بگویم مراد مـن ای زاده ی اصلان
مراد اسمش شود شاه شود او شاگل
نگار با تبسم زیبا گفت: اسم قشنگی، ریس زاده ی من چی زمان در دل افکنده اند؟
مجذوب لول خورد با موهای محبوبه روی اش را پیچاند دلربا نزدیکتر شد محبوب بوسید گفت:
آنــگه کـه زده شــدم با چشــم آبـــی تو
مراد به دل زنده شد من شدم تابعی تو
با هوس و مرادها پشـت تو من دویـدم
حاصلش دست من شد از پی خوبی تو
شگــون حیـــاتـم را در نام مـراد دیـدم
این اسم انتخاب شـد تا شود طوبــی تو
به اصرار محبوب محبوبه نازها داشت نی می گفت دست نزن می گفت می شرمم می گفت ببین جانم در لرزه شد می گفت وای مرد بد هستی می گفت اوف راحتم بگذار می گفت مگر دل ها هوس ها داشت تا در گلستان شان گل نو غنچه می کرد نسیم طراوت دهنده وزیدن می کرد، حال فرح بخش احوال شان می شد، او شب میلاد شده شب سلطانی شان می گردید و بنیاد مراد جان گذاشته می شد.
با تلاش دلباخته بالاخره گل مایل می شد تا در سینه بلبل را جا دهد تا بلبل از باده زیبای گل با بوی خوش گل، صهبا عشق را بنوشد با هیجان و لرزه ها!
راف که با منقار بلبل نوشیده می شد لحظه زیبای بود با هوا بهشتی، نسیم خوش در جان دلداده ها می رسید با فرح بخش او لحظه عشق نیشتر تازه می زد.
از محتوای دو باده یک نو شراب خوش نصیب دلباخته ها می شد مست در نشه گی از زمین پرواز داشته بین لذت بهشت در دنیای دیگر می رفتند تا که گل های عشق از این لحظه فرح انگیز دو باره می شکفت.
گل که غنچه می کرد بستان گلستان شده بود بلبل به گل نزدیک شده بود کندوی عسل باز شده بود شهد ریزان داشت تا سحر عشق فریاد داشت می گفت:
شور خوشـــی بر ملا صدای من بالا
شهد عسل را ریخته لذت من اعــــلا
اسیر شهدم کردم دلداده های شهد را
سعـــادت را بخشیدم که زر من طلا
دلداده ها به مراد می رسیدند، شالده مرادجان گذاشته می شد بنیاد زندگی جدید اعمار می گردید اما عمارت شب میلاد شان با تاثیرات حوادث پیکر دیگر به خود می گرفت چون که مدتی کوتاه هوای سعادت دو جوان وزیدن می کرد و به زودی حوادثی رخ می داد حیات شان واژگون می شد.
روز پنجشنبه بود شرکت پر از دوستان ریس بود با چای نوشی پلان پرگرام فردا را می گرفتند تا در منطقه قرغه محفل خوشی برپا کنند، از این روکه فرهنگ کابلی ها بود در روز های رخصتی و روز های مناسب هوا، در مناطق سرسبز محفل تفریح یی برگذار می کردند، پغمان، قرغه یا باغ بالا یا باغ بابر محل تجمع بر ملت بود فرهنگ یکه خارج از ادراک مارکسیست ها و بیرون از درک فرهنگ سایر گروه های تندرو بود رواج داشت.
در محفل های تفریح روزهای رخصتی، فرهنگ زیبا با تکامل عقل ها روی کار آمده بود، هر خانواده با دوستان در مناطق یکه در بر گذاری محفل های تفریح می رفتند هیچگاه از جانب کس مزاحم نمی شدند کس وجود نداشت تا بر کس اذیت کند از این که حتی نگاه کردن با مقصد اذیت، یک گناه و یک بد اخلاقی در جامعه نمایان می شد، اما هنگامیکه مارکسیست های خلقی و پرچمی سر اقتدار آمدند اساس هر فرهنگ ملت را ضربه زدند، از این روکه سرسخت ترین مردمان رادیکال و تندرو ترین افراد در مفکره های شان بودند، خشک یک عقیده بدون علم نصیب شان شده بود از این سبب که هیچگاه اخلاق بررسی و کاوش و تفکیک در دستچین های شان نداشتند با عقل کور و با احساسات خشک هر پیشآمد بیان شده از بالایی های شان را بدون احتراز پذیرفته تلاش داشتند تا در جامعه تطبیق کنند، چنین روش و اخلاق شان در معنویت ملت و فرهنگ ملت بزرگ ترین ضربه بود، از این خاطر که روش و اخلاق و طرز جهان دید مارکسیست ها یک الهام بد بود که هر گروه و هر جماعت و حتی هر امکان دار داشته های عقل شان را بهترینی ها دانسته سخت مدافع از داشته های عقیده های شان شده رادیکال در مفکره های شان می شدند و رادیکالیسم را در اوج می رساندند و فرهنگ تحلیل و بررسی را به کلی از جامعه افغانستان دور می کردند و هر تشکیل و هر گروه حتی هر شخص امکان دار بدون ادراک حقیقت داشته های ذهن اش را معقول ترین مقوله دانسته کس که همنظر و یا هم عقیده نبود مرتد دانسته حلال و حرام شان را ایجاد می کردند و سال ها بعد همه فرهنگ ملی کشور که معنویت ملت را تشکیل می داد و در بین ملل دنیا جایگاه اش را داشت سخت ضربه می دید و در افغانستان بدون ادراک از حقیقت دین و احکام قرآن کریم نظریات و خواست های گروه ها، دین و قاعده های اسلام شده یک فرهنگ جدا از داشته های دین اسلام و تمدن عصر با ده ها فساد و رذیلی به اسم اسلام در جامعه حاکم می گردید و همه فرهنگ زیبای ملت حرام معرفی می شد و یک نو وحشت در حیات افغان ها حاکم می گردید حتی خانم یکه در بیرون از خانه می برآمد با ده ها شکل اذیت می شد و چی رنج آور است مزاحم ها خویشتن را مدافع اسلام معرفی می کردند و عمل کردهای شان را قاعده های دین می گفتند و در عقاید شان صمیمی بودند چون که با صمیمیت اسلام را و تمدن را چنین تصور داشتند و برداشت شان چنین بود و چنین است و امروز زندگی ملت افغانستان از برکت انقلابیون سرخ خلقی و پرچمی چنین شده است.
از این سبب که مارکسیست ها در ویرانی معنویت کشور وسیله می شدند کدام پرگرام و پلان عالی تر از داشته های ملت نداشتند تنها در آرزوی یک اتوپیا بودند که از بیرون مرز در عقل های شان جایگزین شده بود. مگر با حقیقت های وطن سازش نداشت چونکه فقط یک فانتزی بود پس می گویم اگر مردمان هر جامعه، لباس پوش های بی علم را تشویق کنند و نقش بدهند و ارزش قایل شوند بی لباسی نصیب شان می گردد.
هر ملتی که علــــــــــــــم ندارد در جهان
بر اسارت محــــکوم است در ذبــاله دان
در شب تیره وتارچراغ روشن که هست
او چراغ علم هست جان در امــــــــــــان
دوستان ریس که در شرکت حضور داشتند با شمول ریس از هر فعالیت و یا علاقه به سیاست دور بودند، تنها فعالیت بازارگانی داشتند و مردمان آرام و ساکن بودند.
با عجله مردی سوی شرکت آمد گفت: جوانی با ماشین دار از موتر جیب روسی پایان شد این سو می آید. هنوز سخنانش ختم نشده بود جوان با سلاح اتوماتیک روسی داخل شرکت شد با هیبت و با طمطراق گفت: ریس دستگیر هستی!
همه حیرت کردند تعجب ها در سیما ها بر ملا شد ریس پرسد: خاطر کدام گناه؟
کی است آقا که اولین بار دیدن دارم؟
جوان احساساتی شد گفت: از مدافعین انقلاب هستم ارتجاع نمی تواند پلان در ضد انقلاب داشته باشد!
هر کی به شگفت آمد بی صدا عبرت را دیدن داشتند هراس در صورت ها نقش بسته بود، چی کردن شان را نمی دانستند چون که در مقابل شان یک جوان دو آتشه قرار داشت، با بی تجربه گی خود ضربه به حاکمیت خود می زد، مگر منطق بررسی و تحلیل و تفکیک خوب خراب در رهبری شان نبود که همچو جوان ها اگر دستوری می گرفتند و سلاح خود کار بدست می داشتند هر چی انجام می دادند و غرور می کردند، از این روکه تصور داشتند با چنین شیوه انقلاب شان نتیجه مثبت می دهد.
ریس جز تسلیم شدن و رفتن چاره ی نداشت هر چی اهل حاضرین دلیل گفتند جوان در زمین نبود که حرف کس را می شنید، در ذهن وی افکنده شده بود که چنین انسان ضد انقلاب است.
ریس از هزاران مثال انسان های لازمی در ملک یکی شان بود، بین جمعیت نقش امثال، سبب رشد و انکشاف کشور می شد و پایه های اقتصاد را انکشاف می دادند، هر ضربه به چنین انسان ها در پیکر اقتصاد کوبیدن بود، در هیکل فرهنگ ضربه بود، در سیمای معنویت ملت یک سیلی بود، مگر مارکسیست ها چشمان مکفوف داشتند کی دیدگاه شان سوی حقیقت بود؟
مارکسیست ها عبرتی ها بودند جوره در تاریخ نداشتند همه اعمال شان را جهت رسیدن بر سعادت شان اجرا می کردند و راه معقول می دانستند چونکه فهم شان از حیات چنین بود که این گونه سلوک را وطن پرستی تصور داشتند.
ریا کار نبودند با ایمان یک مقوله بهتر تصور داشتند بدین خاطر کارهای شان عجوبه های تاریخ می شد.
با ریس بیشتر از سی تن از جماعت بازارگان دستگیر می شدند در حالیکه کس خطای شان را گفته نمی توانست و اما یک سلسله پرگرام ها بود از طرف سازمان جاسوسی اتحاد شوروی وقت بر دولت افغانستان تحمیل می شد تا شرط ها را به مداخله آماده می کردند ولی از رهبری مارکسیست ها، کس با منطق وجود نداشت تا نتایج عواقب آن را مطالعه می کرد.
چون که کشور از دیر زمان با فرهنگ از سیستم ازبر رسوا، تعلیم و تربیت شده بود.
هر چی را می شنیدند لاکن عمق مسئله آن را مطالعه نداشتند هر چی در مطبوعات گفته می شد باورمندی به هر سخن داشتند با تاسف این فرهنگ دوام می کرد و دوام دارد.
اگر مطبوعات دولت، اتحاد شوروی را دوست می گفت یک بخش ملت دوست تصور داشتند.
اگر مطبوعات، پاکستان را دشمن می گفت حرف آخری بود هر کی قبول داشت!
اگر قدرت دیگر، رژیم حاکم را کمونست می گفت باز هم طرفدار داشت، یعنی در هر سخن هر قدرت تسلیم بودند و تسلیم هستیم مگر منطق یکه عقب هر خبر و عقب هر گزارش و یا عقب هر تبلیغ و یا عقب هر تخریبات کدام هدف قرار دارد؟ درک و مطالعه و بررسی و تفتیش هیچگاه کلتور ملت نمی شد که دایما دربدر بودند و بودیم و هستیم!
دستگیری ریس موج از وحشت را بین هر کی از جامعه ی بازارگان آورده بود، همه در هراس افتیده بودند یا دستگیر شوند؟
هر بخش افغانستان با چنین سیاست خطا در دهشت افکنده شده بود از هر قشر از ملت در زندان ها روان شده بود.
اگر دستور یکی بود هر عضو حزب به کیف اش دستگیری ها می نمود و غرور و افتخار می کرد از این سبب که فعال بودن شان را مارکسیست ها در مقام های بالا به این گونه نشان می دادند.
هر کی را که با میل رغبت شان دستگیر می کردند اگر کدام زمان بین شان حرف بالا و پایان زده شده بود به منطق شان ضد انقلاب می شد، در دستگیری که اقدام می کردند با زور و فشار مجبور می ساختند اسناد از ایشان بگیرند تا در مقام های بالایی سرخ رو شوند بگویند که ضد انقلاب را دستگیر کردیم!
به زودی تعداد زیاد از ملت بیگناه بدون محکمه ها زیر تراکتور ها زنده به گور شدند، تعداد زیاد از اثر لت کفت کشته شدند و در هر منطقه ی وطن با ترور دولت، زندگی ملت تلخ شد و مهاجرت ها در خارج آغاز گردید.
کس قدرت و توان رفتن داشت از سر کوه ها در پاکستان و ایران مهاجر شد، عده ی زیاد در کوه ها بالا شده ضد دولت جبهه گرفتند، یعنی با ابتکار سیاست غلط و سیاست خطای مارکسیست ها، دشمن ایجاد شد.
بیشترین دشمن شان از طبقه کارگر و یا دهقان و یا قشر فقیر کشور بود، یعنی ادعایکه داشتند تا زندگانی طبقه غریب را بهتر سازند شرط ها را عکس گفتارشان سخت و مشکل ساختند، بدین خاطر بیشترین دشمن شان طبقه پایانی جامعه بود که فرهنگ درک ضعیف داشتند.
بخش از ملت معمولی وطن با مشکلات که در کوه ها پناه بردند ظالم ترین عناصر شدند، جنگ داخلی را آغاز کردند و به زودی ماشین جنگ و ماشین کشتار شده از جانب دشمنان اتحاد شوروی وقت در کرایه گرفته شدند.
بر مقدس ساختن این جنگ ویرانگر لباس جهاد را از بیرون از مرزهای کشور، دشمنان اتحاد شوروی وقت دوخته آوردند و در تن مردمان یکه از اثر ظلم مارکسیست ها و از اثر فشار شرط های اقتصادی کشور ماشین های تخریب کار شده بودند پوشاندند. در حالیکه هیچگاه و هیچ زمان با جهاد قرآن کریم و اسلام مطابق نبود و نیست مگر مجاهدها معرفی شده در کرایه گرفته شدند.
جنگ بین قدرت های جهان در داخل افغانستان با استفاده از دین اسلام و استفاده از شعارهای وطن پرستی صورت می گرفت و سربازان دو جانب جنگ که از بین ملت افغانستان گروه های استعمال شده بودند، به ماشین های کشتار تبدیل شده بودند، هیچگونه احساس انسانی و ادراک اسلامی و فهم تمدن بشری نداشتند فقط ویرانی کردند تنها تخریبات کردند.
از تاثیرات یک گروه که از هر چی بیخبر بودند و استعمال شده بودند و هرگز خدمت را در اولویت قرار ندادند فقط اسیر فانتزی کور در اشتیاق آوردن یک اتوپیا بودند وطن ویران شد.
مگر خلقی ها و پرچمی ها از بین خلق افغانستان برخاسته بودند ولی خصوصیات دینامیک ملت را نمی دانستند، فقط با سوادهای بدون درک بودند که در اخلاق و تربیت شان بررسی کردن و درس گرفتن وجود نداشت.
من از تجاربم از مارکسیست ها می گویم اقتدار بدون خدمت عمر کوتاه دارد!
هر دیدگاه کجاسـت درست یک دیدگاه؟
اگر می بود عالـــم مـــی شد آسایشگاه
بـا چشم عقل ببین نظـــــــــــــــرگاه را
دریاب که نیست هر دیدگاه یک پنا گاه
ریس که گرفتار گردید شب اول شدید لت کوفت شد و مدت دراز در زندان گمنام اسیر گردید که فامیل با تشویش گریان منتظر یک خبر خوش بود.
هر خوشی به غم مبدل شد تا که یک روز یکی از حزبی های خلقی در شرکت نزد ریس زاده آمد و از ریس احوال آورده زنده بودن را مژده داد و شرط ی را که پلان داشتند به ریس زاده گفت یعنی مقدار پول بزرگ تقاضا نمود تا تحفه داده شود ریس را رها کنند.
آری مارکسیست ها رفقای حزبی شان را مبرا از هر فساد می دانستند و کردارشان را بدون درنگ بهترین شیوه انقلابی قبول می کردند، نه محکمه وجود داشت و نه فرهنگ پرسش موجود بود، بدین اساس بین شان از بهترین شخصیت پاک گرفته تا کثیف ترین مرد رذیل وجود داشت.
شخص یکه ابتکار رذالت را داشت با آسانی هر عمل اش را اجرا کرده می توانست، از این که فرهنگ و سیستم بالا، خراب یک ارگانیزه بود، در بین شان که با خراب ترین انسان و با شخصیت ترین انسان موجود بود، یگانه تمنا و اشتیاق انسان های خوب شان سعادت وطن بود.
اما یا فاسد می شدند یا بدون صدا چشمان شان را از خرابی ها پنهان می کردند، از این روکه هیچگاه امیدشان را از دست نمی دادند تصور می کردند یک روز انقلاب شان پیروز می گردد و وطن شکوفان می شود و نا بکارها یک طرفه می گردد مگر یک خیال بود.
ریس زاده شرط را پذیرفت مگر باید نشانه از ریس داشته باشد تا باور کند، حزبی از ریس نشانه را آورده طلب پول کرد. ریس زاده با دایی یک جایی پول را دادند و منتظر ریس شدند، ریس را بین شام خفتن در منطقه ی باغ بالا رها کردند که سخت مریض و بی حال بود.
ریس را در منزل بردند و دکتر را خواسته تداوی را آغاز کردند که با سرفه خون از دهان می آمد.
در مدت یکه ریس زندانی بود تعداد زیاد از دوستان ریس یا کشته شده بودند و یا زندانی بودند و یا از وطن فرار کرده بودند ریس مجبور می شد با فامیل ترک وطن می کرد.
تصمیم گرفته شد قاچاق برها آماده شد باید تا شهر جلال آباد در موتر ببرند و از جلال آباد پیاده کوه را طی نموده به پاکستان برسانند یعنی زندگی به این اندازه وحشت شد و یک حقیقت افغانستان شد.
ریس دستور داد تا همگی ترتیب ها بگیرد تا یکجایی اقدام به مهاجرت کنند، مگر خانم ریس پلان خود را داشت و با برادریکه همراز بود سنجش های شان را داشتند از هر پلان و پرگرام شان نه ریس آگاه می شد و نه ریس زاده خبردار می گشت.
همه پلان سر زلیخا بود که باید از ریس زاده جدا ساخته می شد. با دلیل ها، دایی ریس زاده گفت: در منزل به مدت یکه گروپ اول از کشور بیرون می شوند باید زلیخا و مادرش باقی بمانند تا دقت دولتی ها را مطوف نکرده باشیم.
در سخنان دایی، ریس و ریس زاده مخالفت کردند گفتند: ممکن نیست باید زلیخا با ما یکجا برود.
پلان که از خانم ریس بود خانم ریس مجبور شد نقش دیگری بازی کند گفت: من هم با عروسم میآیم، نباید پلان رفتن را به خطر اندازیم چون که شرایط سخت است خدا نخواسته حکومتی ها کدام خطر را به فامیل ما نرسانند.
آری دولت بابا به اندازه ظالم شده بود در چشم ملت خویشتن را دشمن نمایان کرده بود آیا چنین خطا بر انقلاب مارکسیست ها منفعت آورده می توانست؟
درک این نقطه در عقل مارکسیست ها هرگز نبود، سیاست گذاری های مارکسیست ها وحشت و ترس و خشونت برانگیز بود. ملت در تنگنای ناامیدی ها افتیده بود فقط روشی بود ملت را دشمن می ساخت و جنگ را تشویق می کرد که پلان های خانم ریس بین چنین شرط های حکومت تطبیق می شد.
بالاخره با مشکلات ریس زاده را قناعت دادند وعده دادند گفتند تا یک ماه زلیخا در پاکستان می رسد.
شب سحر خود را نزدیک کرده بود ریس با گروپ اول اعضای فامیل بین مسافرین شهر ننگرهار با پرگرام قاچاق برها در یک موتر سرویس کهنه روانه ی جلال آباد شدند و مثل مردمان غریب لباس ها پوشیدند که سیمای مردمان آن منطقه را هویدا می ساختند. خانم ریس تطبیق پلان اش را آغاز کرده بود زلیخا و مادر زلیخا را در اطاق خواب خواست و انباری کالا را دور داد و انباری کوچک فلزی در بین دیوار بود نمایان شد، بر اولین بار زلیخا و مادر زلیخا شاهد موجود بودن یک کیسه فلزی می شدند، وقتی کیسه فلزی را باز کرد و نشان داد در بین ش زیورات خانم و مقدار پول دالر بود گفت: کلید از این بعد دست زلیخا عروسم باشد دو باره قفل می زد گفت: گردنبند الماس ات را بین ش بگذار مبادا تا رفتن کدام حادثه دزدی رخ ندهد.
کلید را به زلیخا داده دو باره انباری لباس را جا در جا کرد بعد از آن در سالن رفت از زلیخا تقاضا کرد تا چای تازه دم کند با چای نوشی صحبت کنند منتظر شد تا پلان تطبیق شود.
دایی ریس زاده خبر رسیدن ریس با اعضای فامیل گروپ اول در شهر جلال آباد را رساند و اطمینان داد به زودی از سر کوه در پاکستان می رسند و طبق پلان قبلی شان، خانم منزل، زلیخا و مادر زلیخا را در سالن نزد خود با صحبت مصروف ساخت، برادر یعنی دایی ریس زاده به بهانه داشتن کار در شهر از نزد شان بیرون شد و از عقب منزل در طبقه دوم بالا شد و با عجله انباری کلا را دور ساخته با کلید دیگر که نزدش بود از انباری فلزی همه زیورات و دالرها را گرفت و دو باره شکل صورت در انباری داده از عقب بیرون رفت و زیورات را در جا مناسب شان گذاشته در شام همان روز نزد خانم ریس آمد و با هنر صحنه سازی با محبت با زلیخا و مادر زلیخا صحبت می کرد.
طعام شب خورده شد خانم به بهانه قصد خواب در اطاق خواب رفت و لباس خواب خود را پوشیده زلیخا را صدا زد گفت: اگر لطف کنی یک گیلاس آب بیاری، عروس که گیلاس آب را آورد، خانم گردنبند اش را داد گفت: اگر زحمت نشود بین انباری فلزی بگذار.
زلیخا انباری کالا را دور ساخته انباری فلزی را باز نمود دید که چیزی بین ش نیست با تعجب به خانم گفت: حیرت انباری خالی شده است!
خانم در مقابل آینه قد نما ایستاد بود با تبسم گفت: شوخی نکن چگونه ممکن است که نباشد؟
زلیخا دو باره گفت: به ولله نیست ببینید خانمم انباری خالیست!
خانم که نقش خود را خوب اجرا می کرد نزد انباری آمد دست در داخل انباری زد و با صدای بلند فریاد زد گفت: باور داشتم ریس زاده بازی خورده بود شما رذیل دزدها هستید با صدای خانم، زلیخا در گریان شد از منزل پایانی دایی ریس زاده و مادر زلیخا رسیدند و هیاهوی صداها اطاق را فرا گرفت که زلیخا گریان داشت خانم فریاد داشت مادر زلیخا در شوک افتیده بود و دایی ریس زاده سناریوی صحنه را اجرا می کرد، خواهر را در بغل گرفته نقش آرام کردن را داشت، در حالیکه همه بازی هنر رذیلی شان بود، فقط رل بازی داشتند.
دقیقه ها انارشی اطاق با صداها بی نظمی خود را داشت دایی گفت: این مسئله آبروی خانواده است ما نمی توانیم زلیخا را بد نام بسازیم بلکه دزدی کار کس دیگر باشد.
خواهر طبق پلان با فریاد به برادر گفت: چگونه ممکن بوده می تواند در حالیکه کلید دست زلیخا بود؟
دایی نقش بزرگ بودن را بازی نموده گفت: نمی توانیم قرار بدهیم چون که تجارب نداریم کی می داند بلکه زلیخا خطا کار نباشد تو خواهر کمی ساکن شو من جنایی را خبردار می سازم اگر عروس ما خطا کار نباشد حتمی دزد پیدا می شود و طرف زلیخا دید پرسید: عروس چی نظر داری؟
اگر جنایی تحقیقات کند از خود مطمئن هستی ضرری به تو نمی رسد؟ اگر تشویش داری جنایی را خبردار نسازم بگو مسئله را بین خود حل کنیم.
زلیخا با گریان گفت: حتمی جنایی بیاید چون که من بی گناه هستم دست به انباری نزدم و از خود باور دارم و اطمینان می دهم چنین رذیلی کار من نیست.
دایی خواهر را می گوید: لباس هایت را تبدیل کن من جنایی را می آورم! پلان سازها قبل از حادثه شعبه جنایی را خریداری کرده بودند و جنایی خود بخش از پلان می شد!
در حالیکه زلیخا گریان داشت دو کارمند جنایی در منزل آمدند و طبق پلان هنر نمایی ها کردند و به خانم گفتند: بلکه دزد زلیخا نباشد و اما مطابق قانون کشور، زلیخا و مادر شه در تحقیقات در جنایی می بریم مطمئن باشید حتمی روشنی حادثه پیدا می شود.
در حالیکه دایی ریس زاده نقش مهربان بودن را بازی می کرد به زلیخا اطمینان داد فردا حتمی حقیقت روشن می شود و با ابرو دوباره در منزل می آید چون که عروس ریس است.
کارمند های جنایی زلیخا و مادر زلیخا را در آمریت جنایی بردند و تحقیقات را آغاز کردند و هر لحظه خائن بودن زلیخا را در رخش زدند و از زندانی شدن زلیخا و مادرش خبردار کردند به اندازه ی ترساندند پیش آب زلیخا در تحقیقات در زانو ریخت و مادر زلیخا از هوش رفت.
تا نزدیکی سحر هنر نمایی را کردند و در نزدیکی سحر طبق پلان قبلی پلان سازها یکی از کارمندهای جنایی نقش مهربان و با شرف بودن را بازی کرد، به دیگر کارمندها گفت: چند ساعت استراحت کنید که همه ی تان خسته شدید من بیدار می باشم.
نماز صبح خوانده می شد به زلیخا و مادر زلیخا گفت: یگانه راه نجات فرار است و از این که سال های زیاد در زندان انداخته می شوید دل سوز هستم همکاری می کنم، از خواب رفتن دیگر کارمند های جنایی استفاده می کنم شما فرار کنید.
با هنر زبان، زلیخا و مادرش را مجبور می سازد تا از جنایی بیرون شوند تا دو خانم بیچاره شده از منطقه فرار کنند.
دختر و مادر چاره دیگری نداشتند از جنایی بیرون شده فرار می کردند و اما کجا می رفتند؟
از جنایی که بیرون شدند طرف جاده میوند رفتند و تنها یک خانه بود که می رفتند. مادر زلیخا تنها یک خواهر داشت و اما بخت وی خراب تر از بخت مادر زلیخا بود، اسیر مردی بود مسلک غیر اخلاقی تن فروشی از زنان بدبخت جامعه داشت از خجالت به خواهر نزدیک شده نمی توانست زنده بود مگر مرده خود را می دانست.
مادر و دختر مجبور شدند در شور بازار کابل رفتند و با بسیار مشکلی منزل خواهر را پیدا نمودند و اما خواهر از خجالت روی به مادر زلیخا نداشت گفت: چرا آمدی؟
مادر زلیخا تقاضا کرد فرصت بدهد تا دردش را بیان کند، در داخل خانه رفتند، دو خواهر و زلیخا در حالیکه گریان داشتند مادر زلیخا حقیقت را روشن کرد گفت: چاره نداشتیم مجبور شدیم آمدیم چی کنیم؟
خاله، زلیخا را بغل کرد و بوسید و گریان کرد گفت: بخت ما ویران بود خداوند به تو دل می سوخت که بخت تو ویران نمی شد، من زنده هستم اما سال هاست مرده هستم روح من را وجدان من را از من گرفتند جسم من را فروختند که به سیمای شما روی دیدن نداشتم اوف خدایا!
مادر زلیخا از شنیدن حال احوال خواهر بیشتر زیر فشار روح قرار گرفت، حوادث تاثیرات سخت خود را کرد از حال رفت بی هوش شد، چی اندازه تلاش کردند به هوش نیامد مجبور شدند نزد دکتر بردند با سرم ادویه تزریق شد و اما هوش رفته بود یک بار دیگر نه قلب و نه هوش طاقت مقاومت را نمی داشت در نیمه ی شب بر دایم زلیخای کمبخت را تنها گذاشت از دنیا رفت.
با چند انسان محدود دفن مادرش صورت می گرفت، او لحظه ها بدبخت ترین تقدیرات زلیخا بود که با دست انسان ها نوشته شده بود و مثل دیوانه ها نازنین را ساخته بود، هوش از وی رفته بود بی صدا بود چشمان زیبای آبی پر اشک بود مگر صدا نداشت چون که حرفی نمانده بود بگوید زیرا صلاحیت دست آدمک ها افتیده بود اخلاق ویران شده بود شیطان عقل یک زن را اسیر گرفته بود تا دو معصومه با ظلم شیطان یک زن تباه می شدند.
خانم ریس به پلان خود موفق شده بود حال نوبت بود که باید زلیخا را بر دایم دور می کردند به برادر هدایت داد تا با شوهر خاله وی که شخص فرومایه بود جور آمد کند اگر لازم باشد هر مقدار پول تقاضا هم کند برایش داده شود، زلیخا را یا بفروشد یا همچو زنان یکه تن عرضه می کنند مجبور به این عمل کند.
خانم ریس در ارتباط شوهر خاله ی زلیخا و کسب و زندگی وی معلومات از قبل داشت همه پلان را طوری گرفته بودند مادر زلیخا مجبور می شد در خانه ی خواهر پناه می برد و بعد او خانه خریداری می شد و از طریق او خانه زلیخا بر دایم از ریس زاده جدا ساخته می شد.
در شهر کابل که حوادث چنین رخ داده بود، ریس و ریس زاده با دیگر اعضای فامیل از سر کوه جانب پاکستان حرکت کرده بودند، از اینکه ریس روزها زیر لت کوفت استخبارات دولت مارکسیست ها قرار گرفته بود سخت مریض بود و از داخل خون ریزی پنهانی داشت و در اثر راه های خراب کوه بیشتر خون ریزی شدت گرفته مریض شده بود و در خاک پاکستان که رسیده بودند بر دایم چشمان اش را پنهان می کرد هر چی دکترها تلاش کرده بودند مگر یک بار دیگر چشمان ریس باز نمی شد و در شهر پشاور پاکستان دفن می شد.
خانم ریس که برادراش را در نزد شوهر خاله زلیخا روان کرد هدایت داد تا زلیخا و مادرش از حقیقت خبردار نشوند و باید با زیرکی پلان تطبیق شود.
برادر خانم ریس، معرفی با شوهر خاله زلیخا نداشت و اما از چهره شناخت داشت و به یک تاکتیک نزدیک می شد.
نزد منزل شان رفت از دور ترصد نموده منزل را زیر نظر گرفت مردمان جنازه دار را دید با چند کس محدود سوی قبرستانی می رفتند، از عقب آن ها روان شد و به جنازه نزدیک شد و از امام کی بودن جنازه را پرسید جوابی را که شنید گلی بود که به آب داده بود.
حادثه لحظه یی تاثیر آور به سیمای وی کرد ندامت دامنگیر وی شد وجدان پیدا شد گفت: ولله چی کردم؟
جنازه که دفن می شد با چرت و تفکر در گوشه نشسته بود دو خصوصیات فطرتی انسان بالای وی مجادله داشتند، گاه ندامت از کرداراش نموده خویشتن را ملامت می کرد و به خصوصیات رحمانی نزدیکتر می شد و گه وعده های خواهر را به یاد آورده اسیر خصوصیات شیطانی اش می گردید، بین دو حس دقیقه ها تفکر کرد و لاکن باز هم شیطان خود را ساخت و به شیطان خود تسلیم شد تا اخلاق شیطانی ابلیس حاکمیت پیدا کرد، تصمیم گرفت کار نیمه را تکمیل نماید.
جنازه دفن شد هر کی روانه راه خود شد، با آهستگی نزد شوهر خاله کمبخت نزدیک شد گفت: مسئله مهم را بیان می کنم اگر جور آمد کنید مقدار پول یکه می دهم مقدار بزرگ است حتمی راضی می شوید.
شوهر خاله آدرس را بیان نموده می گوید: منتظر به آنجا باشید بعد نیم ساعت می آیم.
در آدرس تعیین شده حاضر می گردند و مسئله با باریکی هایش بیان می گردد و مقدار پول زیاد پیشنهاد می شود و شرط گذاشته می شود یا زلیخا در چند روز نزدیک فروخته شود و یا همانند زنان تن فروش در بازار عرضه گردد.
جانبین توافق می کنند و نیم پول تعیین شده داده می شود و نیم دیگر آن در ختم پلان وعده داده می شود و فیصله صورت می گیرد دو طرف از پلان کس را آگاه نمی سازد و وعده داده می شود اگر با درستی پلان تطبیق شود جایزه بعدی را هم می گیرد از این روکه به قناعت دادن ریس زاده باید مشترک رفتار کنند.
دایی با فعالیت شیطانی با سیمای سرخ نزد خواهر می رود و می گوید: پلان تطبیق شد مگر کاری که خراب شد مادر زلیخا از دنیا رفت.
خواهر لحظه ی به زمین می بیند بی صدا می گردد و می گوید: ولله کار خوب نشده است زن بد نبود سال ها خدمت خانواده را کرده بود آخ ریس زاده از دست تو شد خوب چی کنیم تقدیر الهی است.
آری مقصر دایم در عقل چنین انسان ها وجود دارد و حاضر است تا بگویند تقدیرات از دست اوست ما گناه نداریم!
در حالیکه قرآن کریم ضد گفتار چنین ذهنیت را فرمان دارد مگر گزیده یکه مروج است از عقل جامعه سر چشمه می گیرد نه از حقیقت دین!
خواهر و برادر بیشتر ریس زاده را ملامت نموده افسوس کشیدند یعنی خویشتن را انسان دانستند باز هم بیگناه ها ملامت شدند زیرا انسان چنین است غیر از خود هر کی را مقصر می بیند حتی الله را!
زیبا نیمه هوش و نیمه بی هوش با موهای پریشان در اشک ریختن بود خاله پروانه بود مگر چاره نداشت. شوهر خاله شبانه اش را خورد و زن را در اطاق دیگر خواست و گفت: چی کنیم دختر را؟ زن که از زندگی نفرت پیدا کرده بود گفت: منتظر باش میآیم، در آشپزخانه رفت کارد بزرگ را گرفت پنهان کرد نزد شوهر آمد در عقب شوهر گذشت، شوهر دست به زنخ گذاشته در زمین می دید چرت می زد، خانم از عقب کارد را در گردن شوهر گذاشت گفت: می دانم تو رذیل پلان شوم داری، اگر ذره از انسانیت من باقی مانده باشد در شرافتم قسم که گردنت را می برم مطمئن باش می کشم، تو حق تعیین سرنوشت زلیخا را نداری بگذار من یک راه پیدا کنم از این بدبختی نجات بدم.
شوهر که سخت ترسیده بود گفت: خوب مه با تو مشورت می کنم کدام پلان ندارم از گردنم کارد را بگیر که کدام قضا نشود.
زن کارد را گرفته می گوید: اگر خیانت کردی می کشم اگر پنهانی کدام پلان داشتی گردنت را می برم به ولله می کنم به ولله می کنم.
شوهر اطمینان می دهد کاری ندارد و اما پلان می سنجد که زلیخا را بفروشد، نامه به یک شناخت خود روان می کند با رمز نزدش دعوت می کند. شخص از اطراف کابل مرد خراباتی بود و صاحب ملک و امکانات بود و شخص با هر فساد آشنا بود، دوره جوانی اش را با مسلک دزدی و کارهای خراب گذاشته بود و از کارهای خراب صاحب زمین های زراعتی و باغ های انگور شده بود و صاحب بسیار امکانات بود و عاشق زمین زراعتی بود و تلاش داشت ملک اش را بیشتر بسازد و تنها یک پسر داشت و تعداد زیاد دخترها داشت که همه شان عروسی نموده رفته بودند، شخص که بلال خان نام داشت شهرت به صد باشی داشت از این که چندین مرتبه زندان را دیده بود بر آخرین دوره زندانی اش بین زندانی ها سر صد زندانی صلاحیت دار شان شده بود از آن زمان به این طرف بیشتر به صد باشی شهرت داشت.
نزد شوهر خاله زلیخا آمده بود و مسئله را جویا شده بود، شوهر خاله به بهانه مهمانی زلیخا را از دور نشان داده بود گفته بود یک پری است جوره ندارد، اگر آرزو داشته باشد خریده می تواند.
صد باشی وعده داده بود فرزند را قناعت داده می آورد و به نکاح فرزند خریداری می کند تا کس اشتباه نکند.
بلال خان با قصد خریدن زلیخا دو باره در منزل می رود تا فرزندش را فریب داده بیآورد و از اسم فرزند زلیخا را به خود خریداری کند، به فرزند اش می گوید: اگر خواست من را قبول کنی موتر جیب روسی به تو می خرم.
فرزند صد باشی هنوز به سن پانزده بود و سخت علاقمند موتر جیب روسی بود، بلال خان رغبت خواهش های اولاد را می دانست که فرزند را با موتر جیب روسی خریداری می کرد، فرزند که نبی جان نام داشت پرسید: چی خواست است کنم؟
پدر جواب داد به تو زن می گیرم، نبی جان با قهر گفت: زن را چی کنم؟ تو گفتی که موتر می خرم؟
به من موتر خریداری کن در زن گرفتن خورد هستم.
صد باشی می گوید: بچیم به نام تو می گیرم خدمت مادرت را کند خدمت من را کند خو کمی بزرگ شدی هر دختر را که خواستی برایت می گیرم خو این زن تنها کنیز می شود اگر خوب بگویی موتر جیب نو برایت می خرم قول است باور کن.
اولاد طرف پدر چند لحظه دیدن می کند می گوید: خوب من برش زن نمیگم میگم که مزدورم.
پدر خنده می کند آن بچیم مزدور است فقط بنامت میشه خو یک کنیز فامیل میشه!
نبی جان میگه قبول می کنم مگر موتر را خرید کن قول است؟
نزد پدر می رود دست را دراز می کند پدر هم دست داده وعده می دهد هر خواست اولاد را اجرا کند می گوید: به مادرت میگی که خودم انتخاب کردم عاشق شدم گرفتم و تا آمدن دختر کس خبردار نشه درست است بچیم؟
پدر و فرزند به همدیگر وعده داده فردا از سر صبح روانه شهر کابل می شوند و مستقیم در موتر فروشی می روند و یک موتر جیب روسی جدید را خریداری می کنند و به خواست فرزند دیزاین داخل موتر را ترتیب می دهند و در منزل شوهر خاله زلیخا می روند و با شوهر خاله قیمت زیبا را تعیین نموده پول را می دهند، لاکن خاله از نیرنگ ها خبردار نیست حال نوبت شوهر خاله بود که مکاره گری به زن و زلیخا می کرد، بلال خان را تعریف و توصیف نموده نبی جان را جوان مناسب به زلیخا معرفی می کند و زن را سخت می ترساند اگر قبول نکند سرنوشت خواهر زاده اش همچو زنان تن فروش می گردد و زن را در حالتی می آورد جز قبولی چاره پیدا نمی کند او بدبخت خاله!
زن و شوهر یکجایی زلیخا را مجبور می سازند تن در تقدیرات نوشته شدی دست انسان ها بدهد جز تسلیم شدن چاره پیدا نمی کند فقط اشک می ریزد بی صدا با گردن کج و موهای پریشان بی جواب می باشد او زیبا بدبخت زلیخا!
در فردای همان روز یک امام با چند تن از دوستان شوهر خاله حضور پیدا می کنند و به اصطلاح نکاح مسلمانی را بسته می کنند زلیخا بی صدا با اشک اش غرق می باشد جز پذیرش چاره ندارد او مسکین زلیخای زیبا!
نکاح که بسته می شود نبی جان به زلیخا می گوید خاطر موتر قبول کردم تو زن من نیستی تو کنیز پدرم هستی خدمت کار مادرم هستی.
بلال خان گپ های فرزند را می شنود به گوش زلیخا می گوید بی غم باش من با تو هستم.
زیبای کمبخت در چرت تفکر اسیر می شود که در چشمانش ریس زاده ظاهر می گردد، در زیر درخت دستگاه دستمال دوزی دستش بود سر خم به دستگاه به دوختن دستمال غرق بود از عقب آمده در گوش نگار گفته بود، سلطان قلبم بداند ریس زاده ش دایما عاشقش است هر زمان یارش است.
هر کی با چشم خیانت ببیند کور می شود چونکه تو مقدس یک پری هستی!
تو بــــــی گمان مقدسی و یک ماه پری
هر کس به خیانت ببیندت کور می شود
بوئیدن بوی تو هوای دره را نصیب می سازد، نسیم تو ملایم وزیدن که می کند روح ام را تازه می کند.
دایما دره زیبای من هستی با هوای خوش دلکش و تازه کننده ی روح هستی برای من!
جنت تحفه داده است بر من از زیبایی های خود که تو همان سوغات بهشت هستی خاطر سعادت من به من آمدی.
تابید نور تو چو مـــــــــــــــاه ی تابان
گفت که از جنت هستم لب های خندان
تـحـفـه و سـوغـات هستـم مـن برای تو
یک گل زیبا هستم من به تـو ریـــحان
زلیخا را به یادش آمده بود می خواست سر را بلند کند ریس زاده از گیسوها بوسیده بود گفته بود زحمت مکش من زانو می زنم تا اشراقی را از تابانی چشمان زیبای آبی تو ببینم.
زانو زده بود به چشمان زیبای آبی دیده گفته بود:
تابانی از چشمان تو
تابیده هست نور تو
در حیات سیاه سپید من
رنگ هاست از مهر تو
بتابد اشراق از نور تو
شب تا سحر به غلام تو
بسازد بزم شاه یی
هر حرف و سخن تو
شوم من غرق
از شراب عشق تو
کند نشه من را
دایما عشق تو
دایما عشق تو
با نازهای گل که یاراش سخن گفته بود، لحظه های زیبا در خراب ترین زمان به یادش آمده بود، در چشمان زیبای آبی اش تبسم ریس زاده ظاهر بود با تبسم می گفت: شبی که مهتاب نباشد پریشان نشو زیبایی نور تو به هر دو ما کفایت می کند تا راه را در یابیم.
اگر که آسمان مهتاب دارد خودنمایی می کند من تو را دارم غرور می کنم.
اگر که دشت صحرا لاله های شقایق دارند من زیبای از بهشت دارم که لاله ها از زیبایی تو رنگ می گیرند.
هر چی وصف تو را کنم نمی توانم تکمیل کنم چون که با سخنانم وصف تو خلاصی ندارد که بیان شود.
من زاهدیم را از دست دادم تسلیم تقدیرم شدم جام می از زیبایی تو نصیب دستم شده!
لبان ســـــــــــرخ میسر و چشمان آبی
ز بخت شکر دارم و به روزگار تابی
زاهدیم برفت تسلـــــــــیمم به بخت شد
جامـــم بدست شد و بـه یار من تابعی
زلیخا که در چرت تفکر اسیر است بلال خان بازوی راست وی را گرفته تکان می دهد می گوید می رویم.
شببو با گردن کجی، روح باخته، جسم خسته، عقل در شکفت، وجدان هر لحظه لعنت می گفت، در تقدیر نوشته شده می رفت که توسط نیرنگ بازها نوشته شده بود.
چاره نداشت تسلیم شده بود با اشک های چشم که التفات های ریس زاده پیش روی چشمانش بود در منزل نو می رفت.
با ختم مراسم نکاح در موتر سوار شده سوی قصبه می روند و در منزل که می رسند فرزندان همسایه گرد موتر را می گیرند و از هیاهوی بیرون حویلی مادر نبی جان نزد موتر می آید و چند تن از بزرگ ها از همسایه ها از سر صدا جمع می شوند هر کی دقت به موتر می کند و به بلال خان مبارک باد می گویند.
فرزند بلال خان در هر چند لحظه به حاضرین می گوید برای من پدرم خرید برای من پدرم خرید...
همه گی دو باره به نبی جان موتر را مبارک باد می گویند، چشمان همه که سوی موتر است دقت ها را موتر جلب کرده است زلیخا با آهستگی از موتر پایان شده با چادری اش در گوشه ایستاد می شود کس دقت به وی نمی کند تا که صد باشی دست زنش را گرفته نزد زلیخا می برد می گوید تبریک باشد عروس ماست!
زن با حیرت در شکفت قرار می گیرد همسایه ها همگی خاموش شده طرف زلیخا دیدن می کنند زن می پرسد: چگونه عروس است که کس خبر نداشت؟
بلال خان طرف فرزند می بیند می گوید: خو چه کنم؟ فرزندت خوش کرد تقاضا کرد که نکاح کنم، طرف اولاد دیده می گوید بچیم تو گپ بزن!
فرزند داخل موتر بود دنیای وی موتر شده بود زلیخا در فکرش نبود چیزیکه پدر گفته بود تکرار می کرد گفت: بلی مادر عاشق شدم گرفتم خدمت تو را می کند.
مادر به حیرت می پرسد: از کجا پیدا کردید چگونه نکاح کردید آوردید؟
مال کیست؟
دختر کیست؟
پدر مادرش کی ها هستند؟
کدام وقت بوده که در فرهنگ ما چنین کار شده باشد؟
اوف دیوانه می شوم گفته داخل خانه می رود.
زلیخا که با اشک چشمان ایستاد است بی صدا منتظر تقدیرش می باشد، تقدیریکه با دست انسان ها نوشته شده بود نه تقدیر از الهی!
همسایه ها بی صدا، گاه به بلال خان می دیدند و گه به زلیخا می دیدند و گاه به نبی جان دیدن می کردند، فرزند غرق دنیای اش بود زلیخا تنها یک کنیز و خادمه در ذهن وی بود چونکه از طرف پدر چنین گفته شده بود او غریب زلیخا!
فرهنگ عقب ماندگی در جامعه همچو مثال را تولید کرده می رفت و چنین فرهنگ مروج است از اینکه اگر در یک جامعه ارزش فرهنگ درک شده نباشد و در غنی ساختن آن مطابق عصر زمان روشنفکران نقش شان را نداشته باشند و بی صاحب شده اسیر هر ذهنیت شده باشد، هر کی از دیدگاه دید جهان بینی اش بین فرهنگ خواست هایش را برآورده ساخته می تواند و در داخل فرهنگ عقیده دینی اش را خود تفسیر کرده روش خواست خود را برآورده کرده می تواند و بعد از مدت زمان جز فرهنگ و جز دین در جامعه قبول ساخته می تواند، چون که فرهنگ بی صاحب می باشد از اینکه دین بی مالک می باشد و میدان دست هر کی افتیده تسلیم شده می باشد هر مکاره گر هر عمل عقل اش را قاعده های فرهنگ و دین ساخته، مروج کرده می تواند زیرا ادراک از ایده های روشنفکری در چنین جامعه ضعیف می باشد.
ما نمی توانیم عقیده دینی مردمان را انتقاد کنیم چون که حق نداریم، ما نمی توانیم فرهنگ مردمان را بد بگویم از این روکه صلاحیت نداریم و اما می توانیم محوطه یکه دین و فرهنگ شکل می گیرد انسانی بسازیم!
از یک طرف به عقیده و فرهنگ هر کی احترام باید کنیم و از جانب دیگر تلاش کنیم بی صدا هسته عقل ها را تغییر بدهیم، اگر که رسالت روشنفکری را درک کرده باشیم می توانیم دنیا ی عقل را به ملت خود تغییر بدهیم زیرا تغییر دادن دنیای عقل آسان است در صورت یکه در محوطه ی ذهن مردمان تحول بنیادی را ایجاد کرده بتوانیم.
بلال خان حیرت و دقت همسایه ها را دیده گفت: بخیر محفل بزرگ می گیریم دوست و دشمن خبر می شوند و نزد زلیخا آمد گفت بریم داخل.
نبی جان که با همسن هایش غرق شوق موتر شده بود بلال خان زیبای بدبخت شده را داخل برد، همسایه ها هر کی به منزل شان رفتند.
مدت چند روز گذشت دختران بلال خان خبردار شده یکی ،یکی آمده جویا از حوادث شدند و پدر با منطق اش هر کی را قناعت می داد و از مریض بودن زن حرف می زد و از کنیز و خدمتکار بودن زلیخا بر زن معلومات می داد و می گفت: نبی جان می تواند در سال های بعد به خواست اش زن خوب بگیرد و منطق ش قوی بود زیرا جامعه به پذیرفتن آمده بود در حالیکه زنان در هر گوشه از وطن به فجیع ترین حالت دور از حقوق شان حیات داشتند و لاکن فرهنگ ادراک وجود نداشت اگر کلتور همبستگی در ذهن زنان مروج می بود همه باید در حال زلیخا عصیان می کردند ولی بلال خان که زلیخا را به دختران اش یک کنیز و خدمتکار معرفی می کرد پذیرش داشت منطق وجود نداشت سرنوشت زلیخا فردا دامنگیر دیگران شده می توانست و اما در ذهن روشنی وجود نداشت.
حصه ششم
بالاخره همه قناعت کردند و قبول کردند زیبا به همه شان یک کنیز و خادمه می باشد و همه جروبحث ها در نزد چشمان او زیبا صورت می گرفت زیبایکه ریس زاده اش بیشتر از جانش دوست داشت مگر دو جوان قربان هوس های خودخواه یی یک خانم شده بودند.
زلیخای بدبخت شده خاطره های خوش گذشته را در چشمان آبی آورده بدون صدا شاهد همه رذیلی های خاندان بلال خان بود. ترتیب ها گرفته شد، به اقارب و دوستان و اهل منطقه خبر داده شد، پرگرام های خراباتی با چندین بازی سازمان داده شد، سازنده ها و رقاصه ها آماده ساخته شد، یک گاو با دو رس گوسفند ذبح شد، غذا ها پخته شد، محفل شروع شده در اوج خود رسید.
شقایق با اشک های چشمان آبی با دو خانم منطقه آرایش داده شد و یک دست لباس عروسی پوشانده شد و تنها در یک اطاق تاریک منتظر ساخته شد.
تنها که در اطاق بود پنجره خورد اطاق نیمه روشنی را می داد به یادش آمد ریس زاده می گفت: اگر خورشید ناپدید شود هراس ندارم خورشید من دنیای من را نورانی ساخته است خداوند تو را بر من خورشید ساخت تحفه داد.
گر که آباد نشینان ز تاریکـــــی بترسند
من که هراس ندارم من نور تو را دارم
گیسوها را بوسیده بود و به چشمان زیبای آبی نگار عمیق دیدن کرده بود گفته بود هر باریکه به چشمان آبی دیدن می کنم نفسم برآمدن باری میشه آنقدر جذابیت دارد دست پاچه میشم بدان که با چشمان آبی بسیار زیبا هستی!
آرزو دارم همه بخت تو مثل چشمان آبی ات زیبا باشد.
زلیخا که غرق خاطرات شده بود چشمانش پر اشک بود ولی در بیرون همه منتظر دیدن عروس بودند، غیبت چین ها نقش شان را ایفا می کردند هر چی به اسم زیبا می گفتند خبرهای دروغ بود، از طرف بلال خان صد باشی گفته شده بود و قناعت همه شده بود، گویی گل را نامزدش ترک کرده باشد، بلال خان صد باشی مهربان شده صاحب شده باشد و به مثابه یک خادمه در منزل در همکاری زنش آورده باشد تا پرستاری زن مریض اش را کند و از چنین احوال زلیخا راضی بوده باشد، مطلبی قبول زنان شده بود که بلال خان صد باشی ترتیب داده بود.
دختران بلال خان با غرور می گفتند نبی جان به خواست اش یک زن خوب می گیرد و از مهربان و با عاطفه بودن پدر صحبت می کردند و چه اندازه ارزش مادر را می گفتند یعنی در منطق شان، زیر پای مادران جنت اولادها بودن بود و اما فرهنگ ضعیف بود درک وجود نداشت اگر ادراک دانستن را می داشتند زلیخا هم یک زن بود و یک مادر می شد اگر که جنت زیر پای مادران باشد اگر هر کی تنها به مادر خود ارزش قایل باشد و ذره در حق دیگر مادران حقوق قایل نباشد آیا در روح گفتاریکه جنت زیر پای مادران است، ضد نمی شود؟
در یک جامعه لازم است فرهنگ رشد داده شود و با ارزش های عصر ملبس ساخته شود و از دین جدا ساخته شده اعمار شود. دین باید بین فرهنگ اعلی تفسیر شده در جامعه پیشکش شود از این روکه دین مقدس است زیرا احکام خداوندی است و فرمان های الهی که محوطه دین را تشکیل می دهد ثابت است، چونکه دین بین خالق و بنده یک پدیده پاک و مقدس است و آن چه در صورت لازم دید تغییر میابد قاعده های انسانی است به اسم دین فروش می شود.
اگر با دقت مسائل را مطالعه کنیم همه قاعده های بشری دایما تغییر پذیر بوده می تواند پس فرهنگ باید دایما در رشد و تکامل قرار داشته باشد، از این سبب که فرهنگ عمل کردهای انسان هاست و از کرده ها و عقیده ها و روش ها سر چشمه می گیرد. پس در محوطه یکه فرهنگ شکل می گیرد محوطه را باید انسانی ساخته!
فرهنگ را رشد و تکامل داد تا کرده ها و عقیده ها مطابق فرهنگ انسانی ایجاد ساخته شود و تاثیرات مثبت بالای جامعه بگذارد و جامعه سوی انسانی شدن برود و صفت های یزدان بزرگ اساس گرفته شده خصوصیات رحمانی انسان تقویت شود تا شیطان انسان ها ضعیف و ناتوان گردد تا خرسندی به شیطان میسر نگردد و تا راه خوشبختی در این دنیا برآورده شود که سر آغاز دنیای آخرت است!
دروغ ناروایـــی ست کـذب نارسایــی ست
کسی که محتاطش است اسیر فرسایی ست
در اوج محفل بودند زیبا را بیرون کشیدند همه در اطراف گل حلقه زده بودند، هر کی تلاش داشت تا سیمای گل شببو را دیدن کند. نور زیبای لاله همچو گل شقایق همه را فریفته می کرد، مگر هر کی با تعجب سوی وی دیدن داشت بعضی ها می گفتند: چی زیبا دختر بوده است مثل مهتاب سیما دارد قد رسا خوشگل دارد ولی بخت بدبخت دارد که خداوند چنین کرده است.
یعنی تقدیرات ازلی خراب بوده است که نامزدش رها نموده است.
آری باز هم در عمل های بد انسان ها پروردگار بزرگ مقصر کشیده می شد، چونکه همه شان، در آدرس، فقط آفریدگار را نشان می دادند و نوشته شده از اول با خواست الله می گفتند، چون که فرهنگ درک مسائل ضعیف بود، زیرا روح روشنفکری مرده بود فقط ذهن های شیطانی بود حاکم در جامعه شده بود.
قبول وجدان ها بود از این روکه در یک جامعه اگر درست های جامعه امکان مقایسه نداشته باشد و اسناد استاندارد بلند به رشد فرهنگ وجود نداشته باشد، هر درست هر کی در او جامعه کامل بوده می تواند و با عقیده دینی و فرهنگی جامعه پذیرش یافته می تواند و هر کی با درست خود معقول ترین عقیده دینی و فرهنگی را پیدا کرده می تواند و اما یک فریب می باشد و فقط مصیبت می باشد، چونکه استاندارد مقایسه وجود ندارد، بی مقایسه هرگز هر درست کامل بوده نمی تواند.
پس ارزیابی و مطالعه و تحلیل لازم است.
گل را که بین زنان آورده بودند یک تابانی از نور زیبا از قله بلند اشراق تابیدن داشت، محوطه محفل او صحنه را همچو گل های بهاری زیبا و قشنگ ساخته بود و مثل یک حور زیبا بود مثل یکه از جنت پایان شده باشد با قد بلند و موهای خرمایی یک آفت زیبایی بود.
مگر با چشمان سرخ خیس یک نازنین بود که حیات پیشرو را در جهنم مدید، ولی ذکا و استعداد وی جهنم یکه دیگران ساخته بود به یک بهشت عبرت تبدیل می کرد و همه حاضرین را با همه مردمان منطقه رهبری می کرد و مادر منطقه می شد.
در همان لحظه اول محفل عروسی، حامله بودن زیبا را افشا کردند، با ورد زبان شدن این مطلب هر کی قناعت اش را بیان می داشت یکی می گفت: بلکه بد اخلاق بوده باشد نامزدش رها نموده باشد، دیگری می گفت: اگر زن زیبا باشد شیطان عقلش را می رباید تا شیطان شده مردها را از راه بکشد کی می داند بلکه یک شیطان باشد.
بلی زنان به عقب یک زن چنین می گفتند و بار دیگر با خداوند، شیطان مقصر کشیده می شد. در حالیکه شیطان اخلاق ابلیس می باشد، ابلیس مستقیم نقش بالای انسان ندارد تا که انسان شیطان اش را ساخته، اخلاق شیطانی ابلیس را تمثیل نکند.
بر اسناد این مطلب از سوره ابراهیم آیت بیست دو را بر مخلص ها پیشکش می کنم الله می گوید:" و شیطان، هنگامی که کار تمام می شود، می گوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم و تخلف کردم! من بر شما تسلطی نداشتم، جز اینکه دعوت تان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنابر این، مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود که از قبل داشتید (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلما ستمکاران عذاب دردناکی دارند!"
آری خصوصیات شیطانی انسان است وی را در گمراه یی دعوت می کند تا تسلیم اخلاق شیطانی ابلیس گردد. در حقیقت مطابق بیان قرآن کریم اخلاق شیطانی ابلیس کدام نقش بالای انسان ندارد تا که انسان صفت اخلاق شیطانی ابلیس را بر خود به وجود نیآورد.
در اصل شیطان یک زن خود پسند و مکاره بود که یک زن زیر خاک شده بود و یک زن دیگر بدبخت شده بود مگر درک زنان و استعداد زنان از ادراک این حقیقت اسیر و تسلیم عقب ماندگی جامعه بود که عقب یک زن پاک مختلف توطئه ها می کردند.
زنان که بین شان سناریوها می ساختند ریس زاده بی خبر از خیانت و رذیلی مادر و دایی با همه آرزو منتظر نگارش بود.
مگر زنان منطقه زلیخا را شیطان تصور می کردند چون که در چنین جامعه اراده عقل زنان اسیر شده می باشد، اگر چند مکاره نقش شان را بازی کنند همه زنان را در اسارت انداخته می توانند، در چنین جامعه زنان دور از هر نقش مثبت شان در تکامل، موجودیت شان وجود دارد که ملک در ویرانی قرار می گیرد، زیرا روشنفکرها نقش بازی ندارند تنها سواد داران قدرسا بی خبر از هر چی وجود دارند فقط با خواست جامعه و فرهنگ محیط یکی هستند در حالیکه روشنفکر همچو الله ایجادگر همچو رسول پیغام رسان ایده های نو باید باشند تا در سفره ی ملت فکرهای جدید را گذاشته بتوانند تا جامعه سوی تکامل با قدم های سالم حرکت کند.
زلیخا که بین زنان بی صدا مگر با خون جگر و قطره های اشک ایستاد بود سخنان نیشدار را می شنید، به یادش آمد ریس زاده که در محفل نامزدی زانو زده التفات ها نموده بود یکی از دوستان ریس زاده نزدیک شده گفته بود: ولله تو ما را تباه کردی شب قیامت بالای ما میآید چون که هیچ کدام ما به اندازه تو قلب همسرهای خود را پیدا کرده نتوانستیم حال چی خواهد شد حال ما؟
ببین همسر هر کی به سوی شوهر معنی دار دیدن دارد تو چی کردی ریس زاده؟
ریس زاده برخاسته بود از چشمان محبوبه اش بوسیده بود گفته بود: همه روش من تاثیرات زیبایی روح زلیخا است من چیزی نکردم روح من را دزدیده که جسم هر زمان تسلیم و قربان است. من را دوستانم ببخشند من تا که حیات دارم مقابل نگارم تسلیم هستم!
حسنه روح انسان اصل جــــــــوهر انسان
پرورش لازم دارد که در دوش هر انسان
محفل بیرون منزل بین مردان، با هر نو بازی های خراباتی و ساز و رقص ها یک فرهنگ بد جامعه را منعکس ساخته بود. موسیقی و هنر رقص، از ثروت های معنوی ملت هاست و باید تشویق شود و باید به مثابه هنر پذیرش داشته باشد و اما در اثر خواب بودن قشر روشنفکر و پیشقدم جامعه دست یک عده مردمان فرومایه اسیر می باشد و در ذهن ها به مثابه پدیده بد اخلاقی مسما می باشد.
در حالیکه در کشورهای باخبر از فرهنگ، جایگاه بلند هنر را تمثیل دارد و با افتخار غنی بودن کلتور را نمایان می سازد و مگر در جامعه ما فرهنگ فرومایگی را بیان دارد و از این خاطر در عقل ها مخالف دین نمایان شده حکم دین را در حرام بودن بالای چنین روش بکار می برند، از این روکه از مسیر حقیقی با فرهنگ رسوا بیرون ساخته شده است، پس باید فرهنگ سازی در اولویت قرار داشته باشد چونکه بدون فرهنگ عالی، جامعه تکامل کرده نمی تواند.
شالوده ترقی هر جامعه فرهنگ است، زیرا آینه بر نمایان ساختن سویه دانش و تفکر متفکرین هر جامعه، فقط فرهنگ است!
ثروت هر جـــــــــــــامعه گنج معنوی او
اگرکه ضعیف باشد مصیبت در روی او
نقش عارفــی ملک اگر که دست شیطان
ملک ویران و بدبختی در ســـــــــوی او
محفل خاتمه پیدا کرده بود زلیخا در ذهن ها قبول شده بود، نبی جان در دنیای خود غرق بود و تصور داشت زلیخا تنها یک خدمتکار پدر و مادر است، بدین خاطر دور از بستر وی شب های نبی جان بود.
همه حوادث صورت می گرفت خانم ریس موفق به پلان هایش شده بود و لاکن هنوز از مرگ شوهر خبردار نبود و به زودی آگاه می شد.
خانم ریس که از فوت شوهر آگاه می شود ترتیب هایش را می گیرد، ثروت ریس را در خارج حواله می کند تا در پاکستان نظم بازارگانی را از سر بگیرد.
مثل خانم ریس هزاران ثروت دار امکانات مادی شان را از ظلم مارکسیست ها بیرون وطن کشیدند و یک ضرر و یک مصیبت به خلق افغانستان بود ولی مارکسیست ها هیچگاه از درک چنین ضررها واقف نشدند چونکه استعداد دانستن نقطه های باریک را نداشتند.
خانم ریس بعدها در شهر کراچی چندین خانه خریداری می کرد و با برادر سر از نو زندگی اشرافی اش را در زیر وجدان یکه رذیل ترین فرومایگی را به عروس و مادرش انجام داده بودند با غرور و سر بلندی از سر می گرفتند، مگر ریس زاده از همه بازی بی خبر می بود.
ریس زاده که منتظر نگارش بود، مادر با دایی و خانواده دایی از راه قاچاق به پاکستان رسیدند، با هنر رذیلی، خواهر و برادر نقش جدید را نزد ریس زاده اجرا کردند و با قطرات اشک چشم رذیل بودن زلیخا و مادرش را بیان نمودند و از دزد بودن و رذیل بودن هر دو سخن زدند، مگر هر حرف مادر و دایی، ریس زاده را بیشتر آشفته می کرد چون که می دانست زلیخا چنین کار را نمی کرد، از این روکه می دانست زلیخا با مادرش زن های بد نبودند.
از شنیدن رخداد به شکفت آمده مثل دیوانه ها فریاد و گریان کرد تا که تصمیم گرفت عقب عشق خود در کابل برود.
مادر و دایی پیشآمدها را پیش بین شده بودند بدین خاطر هر پلان را با ترتیب گرفته بودند و قبول می کردند تا ریس زاده در کابل می رفت چونکه می دانستند ریس زاده تصمیم بگیرد رد کرده نمی توانستند و بدین خاطر به قاچاق برها پول هنگفت وعده داده شده بود تا با سلامتی ریس زاده را در کابل ببرند و دو باره بیآورند. دایی به ریس زاده می گوید: از اینکه به حرف های ما باوری نداری یکجایی می رویم و تا قبولی حقیقت بر نمی گردیم تا که اشتباه های تو رفع شود.
دایی و خواهر زاده قصد رفتن کابل را گرفته در راه روان شدند در کابل که رسیدند دایی فرصت را پیدا نموده دور از نظر ریس زاده، نزد شوهر خاله رفت با دستور مادر ریس زاده مقدار پول دست شوهر خاله ی زلیخا داد و پلان را بیان کرد که نقش عالی بازی کند و بگوید زلیخا با مادرش یک شب نزدش آمده بود و مقدار زیاد پول و زیورات داشتند و یک مقدار پول را داده فردای همان شب از نزد شان رفتند اینکه کجا رفتند آگاه یی ندارد و تلاش می کند خاطر ریس زاده جای رفتن شان را پیدا کند و مدتی با این بازی ادامه بدهد تا که ریس زاده بپذیرد که زلیخا و مادرش با پول دزدی شده با زیورات فرار نموده اند.
دایی که پلان را بیان داشت خاله ی زلیخا از گوشه پلان را می شنید وقتی همه رذیلی را درک کرد گریان کرد، تصمیم اخیری خود را گرفت، حرفی به شوهر نزد و سوالی از وی نکرد زیرا به حرف زدن کلام باقی نمانده بود.
غسل خود را کرد و لباس تازه اش را پوشید و دو راکد نماز خواند و به پروردگار توبه کرد و دعا کرد که گناه هایش را ببخشد.
از اینکه بدون اولاد بود راحت بود مسئولیت نداشت منتظر شب نشست، شب فرا رسید تایم طعام خوری شد شوهر از زن تقاضا کرد با هم غذا بخورد رد را شنید و مریض بودن را شنید، دید که زن در خواب رفته است غذا را خورده کمی رادیو شنیده در بستر دراز کشید و لاکن زن بیدار بود منتظر در خواب رفتن شوهر بود. وقتی شوهر را در خواب دید از جا برخاست کارد بزرگ را با ریسمان آماده کرده بود گرفت به آهستگی در عقب شوهر گذشت و با دقت ریسمان را در گردن شوهر حلقه زد و دو پای اش را در کمر شوهر چسباند و با دست چپ ریسمان را کش کرد که شوهر از خواب بیدار شد پرسید: چی می کنی؟
جواب داد: گفته بودم جانت را می گیرم چرا باور نکردی؟
چگونه پلان سنجش نموده زلیخا را فروختی؟
با سوال ها پی در پی کاردها را در سینه شوهر می زد و تا جان دادن امکانی که داشت شوهر را فرم پارچه ساخت و شوهر که بی جان افتیده بود دست پایش را لرزه گرفته بود با فریاد بلند گریان کرد لعنت به بخت خود گفت، ریسمان را از گردن شوهر گرفت در داخل خانه به خود یک دار ساخت و صندلی را زیر پای قرار داده حلقه ی دار را در گردن نمود و با کلمه شهادت صندلی را از زیر پای دور نمود تا در چند دقیقه سفر آخرت کرد.
دایی ریس زاده از طرف شوهر خاله ی زلیخا مطمئن شده بود به ریس زاده گفت: قراریکه معلومات گرفتم زلیخا، خاله در شور بازار داشته است بلکه نزد آن ها رفته باشند اگر میل ریس زاده باشد آن ها را زیر تحقیقات می گریم شاید خبری را از زلیخا بگویند.
ریس زاده آنقدر پریشان و آشفته بود گفت: بریم همین حالا!
دایی ساعت را نشان داده گفت: بعد از ده شب امکان گشت گذر نیست زیرا قوانین شب گردی از ده شب تا نماز صبح اجازت بیرون رفتن از منزل را نمی دهد.
آری مارکسیست ها بر ضد قواعد سیاست هر عمل را انجام می دادند از این روکه هنوز دشمن در شهر وجود نداشت، ولی در فانتزی این مردمان دشمن خیالی وجود داشت، باید از دشمن شان انقلاب شان را حفاظت می کردند، به این خاطر در عقل ملت وحشت و دهشت را انداخته بودند، چونکه از هر قانون سیاست دانی دور بودند.
از اینکه در سیاست دایما دولت ها دشمن خیالی را به وجود می آورند و به ملت عرضه می کنند و در بسیاری زمان جهت حفاظت شان از قهر ملت از دشمن ایجاد کرده ی خیالی شان در نفع شان استفاده می نمایند مارکسیست های بی تجربه ما در این بخش هم گل را به آب داده رسوایی را کرده بودند.
به روشن شدن این گزیده بر مخلص های مطالعه عرض کنم، اگر مثال از کشور بیآوریم هر زمان زمامداران کشور دشمنی پاکستان را به مثابه یک سلاح جهت حفاظت از قهر ملت به نفع شان استفاده نموده اند، یعنی هر زمان که در سیاست های داخلی ناکام می شدند یک یا چند سخن تحریک آمیز در ارتباط خیانت پاکستان می گفتند و عقل ملت را از این طریق اسیر گرفته می توانستند و در سوی دشمنی پاکستان سوق داده می توانستند.
در حقیقت هر زمان پاکستان یک فرشته در نجات لیدرهای افغانستان مقابل ملت بود و است و لاکن ملت افغانستان از این رمز تا حال خبر نیست.
چونکه چند تحریک به ملت در فرهنگ عقب مانده ی ملت، نقش قوی دارد تا عقل ملت از اصل مشکلات یکه از اثر ناکامی و بی استعدادی دولتمردان به وجود می آید سوی دشمنی پاکستان کشیده شود.
در حالیکه اگر هر فرد ملت با دقت حادثه ها را مطالعه کند دایما افغانستان دعوای خاک از پاکستان داشته است و تشنج را دامن زده است، آیا کدام زمان کدام کس از زبان پاکستانی ها شنیده است کدام ادعای خاک در سر زمین افغانستان پاکستانی ها داشته باشند؟
آیا کدام اسناد کس در طول تاریخ یکه پاکستان به میان آمد، کدام ماجراجویی بی منطق را پاکستان مقابل افغانستان کرده باشد در دست دارد؟
دایما افغانستان تحریکات تشنج را داشت و دارد و این جانب افغانستان بود قوای سرخ اتحاد شوروی را تا در نزد گلوی پاکستان آورده بود آیا ما ملت تفکر داریم؟
این جانب افغانستان بود از سیاست های غلط و خطای دولت مردان، میلیون ها انسان ما را در خاک پاکستان و ایران مهاجر نموده ده ها بدبختی را در دوش همسایه ها گذاشته بود و با جنگ ها و با شدت ها قهرمان های افغانی ما شعله های آتش بدبختی را در منطقه روشن کرده بودند تا که رادیکالیسم خشک ترور از آن تولد شد و برای دنیای اسلام یک مصیبت شد آیا به عمل کردهای رهبران خود ما، ما ملت دقت داریم؟
اگر کمی با وجدان محاسبه کنیم بیشترین خطا کار در منطقه خود ما هستیم و اما غیرت افغانی را گردنبندی ساخته در گردن ما انداختند تا به اسم غیرت افغانی نه منطق درک مسائل را داشته باشیم و نه بررسی علمی و تفکیک و کاوش از مشکلات را داشته باشیم.
فقط با احساسات کور روان هستیم و دربدر و آواره هستیم.
من نمی گویم پاکستان یا ایران یا کدام همسایه دیگر پاک و بی خطا هستند و یا دوست افغانستان هستند، چنین ادعا را ندارم از این خاطر که سیاست دوست و یا دشمن دایمی ندارد فقط منافع هاست تعیین کننده است، ولی در اثر تحریکات افغانستان، سیاست تشنج را دولتمردان پاکستان هم، بازی داشتند و بازی دارند و دایما افغانستان را مایه تشنج نشان داده ملت پاکستان را بر این سوی مرز متوجه می سازند مانند رهبران افغانستان!
یعنی نیرنگ ،نیرنگ دیگر را تولید می کند، لاکن پاکستان در درد حفاظت خاک خود است نه در تلاش تصرف کدام خاک از افغانستان، چونکه کسی اسناد ندارد و لیکن در دو کشور رهبران از حقانیت دور بر سیاست پوپولیستی مصروف هستند که تشنج کم نمی شود مگر پاکستان که یک کشور پرنفوس و قوی است، جانب افغانستان است که بیشتر در این سیاست ویران می گردد خاطر منفعت سیاست های خطا!
پس آیا بهتر نیست دو طرف ملت ها حقیقت را درک نموده دست به اقدام شوند؟
با چنین سیاست های فریب که گویی دشمن موجود باشد ملت را با دشمن ها در اطراف ایده های دولتی شان نگه بدارند آیا بر ملت مصیبت نیست؟
اگر که فرهنگ درک مسائل به ملت ضعیف باشد چنین حقه بازی های سیاست هر زمان بازار دارد تا ملت را استفاده کنند.
مخلص های مطالعه که سن بزرگتر دارند به یاد بیآورند و یا تاریخ عصر اخیر افغانستان را درست مطالعه کنند، می بینند از روزیکه پاکستان استقلالیت اش را بدست آورد، افغانستان مسئله خط دیورند را پیشرو انداخته تشنج را دامن زد، سوال از افغان هاست چرا تا استقلال پاکستان مسئله خط دیورند را کس یاد نمی کرد؟
هر رژیم که در کابل در اقتدار رسید در روزهای بد و مشکل خود که مقابل ملت، بیچاره می شد، دشمنی پاکستان را بر ملت شعله ور می کرد، مگر در زمان انگلیس ها چنین عمل را انجام داده نمی توانستند، چونکه در آن زمان چنین سیاست درآمد سیاسی نداشت.
پس حکایت دعوای خط دیورند نه صمیمی است و نه بر منطق برابر است، زیرا در عقب خط دیورند میلیون ها انسان وجود دارد که سیاست خط دیورند افغانستان برای او مردم حقارت و توهین است، چونکه مفهومی که دارد جانب دولت افغانستان با این سیاست می گوید: شما عقل ندارید و اراده و حیثیت ندارید که بی صدا هستید ما هستیم که از نام شما سخن می زنیم!
آری منطق دعوای خط دیورند در عصر بیست یکم تکنولوژی چنین معنی دارد، زیرا عوض اراده ی میلیون ها انسان چند حقه باز سیاست افغانستان سخن می زنند.
ملت افغانستان از خود سوال کند در عصر تکنولوژی چگونه سرنوشت میلیون ها انسان را چند نیرنگ باز سیاست تعیین کرده می تواند، آن نیرنگ بازهایکه حتی خود را رهبری کرده نمی توانند؟
فرض کنید محمد ظاهر حق به جانب بود، فرض کنید محمد داود حقیقت را می گفت، فرض کنید تره کی و کارمل و دکتر نجیب الله راست گو بودند و حق به جانب بودند اما مجاهدین که با همکاری استخبارات پاکستان مقابل دولت مارکسیست ها فعال شده بودند و از کمک های مادی و معنوی پاکستان برخوردار بودند و در زمان رژیم مارکسیست ها به مثابه غلامان پاکستان تبلیغات شده به ملت پیشکش می شدند، چرا در کابل که رسیدند و زمام قدرت را که بدست گرفتند فوری با پاکستان دشمنی را اعلان کردند؟
چرا عاجل از دعوای خط دیورند مدافع شدند؟
یک بار با منطق تفکر کنیم چی دلیل وجود دارد چنین می گردد؟
آیا تمام پاکی دنیا نصیب رهبران افغانستان شده است دیگران خبیث هستند؟
یا رهبران ضعیف و ناتوان که مقابل ملت در خدمت کردن بیچاره می گردند، از احساسات خشک ملت استفاده نموده یک زخم خونین را دامن زده در جان ملت می زنند؟
دشمن داشتن در سیاست یکی از مانورهای سیاست است اما اگر با منطق با بررسی و تحلیل همه جانبه علمی تنظیم شده نباشد عوض منفعت ضرر آورده می تواند.
قعود شب گردی در روزهای اول کودتای مارکسیست ها یک فانتزی خطا بود، ملت را به بودن یک دشمن باورمند می کرد، ملت عوض حلقه زدن در محوطه سیاست دولت، از وحشت و دهشت دشمنان یکه مارکسیست ها در ذهن آفریده بودند تسلیم دشمن های خیالی مارکسیست ها می شدند.
این سیاست خطا شرط ها را به پیدا شدن دشمن حقیقی میسر می کرد، چونکه حفاظت جان شرط بود و شرط است.
ملت بین دشمن دولت و دولت، بی طرف بودند چیزیکه تمنی داشتند با آسودگی زندگی کردن بود، مگر دکترین رژیم مارکسیست ها ادراک درست از طبیعت انسان نداشتند که با ابتکار مارکسیست ها یک دشمن قوی خیالی مقابل ملت وجود داشت و ملت حقیقت تصور نموده تسلیم دشمن مارکسیست ها می شدند.
روح ملت بر کس هایکه قوی باشد تسلیم است، این پدیده یک فطرت انسانی است.
مهر کذب گر که به روی کســــــی چسبید
اعتبار را از نو نمی توان آفـــــــــــــــــرید
در محل راست گویان شمع بهتان خاموش
چونکه گزند و نیشــــــــدار این بلای اسید
مارکسیست ها با تبلیغات شان، دشمن را که اصلا وجود نداشت به مراتب قوی و بزرگ در عقل ملت نشان می دادند و ملت به حفاظت جان شان معامله با دشمن مارکسیست ها داشتند تا که از این خطا دشمن حقیقی پیدا شد و قوی شد و روح ملت را در اسارت گرفت، از جمله خطا های مارکسیست ها بود از اثر بی تجربه گی شان در دولت داری.
پس می گویم پرده چشمانت را پاره کن تا حقیقت را دیدن کنی، حقیقت را دیدن کن تا مقابل هر توفان حیات، ایستادگی کرده بتوانی.
چشم عقل را باز کن حقیقت را دیدن کن
از طلسم عقلت خوبــــــی را افزودن کن
واقعیت زندگـــــــــی اگر که برت روشن
با سـر با غرورت میوه ش را چیدن کن
فردا شد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ریس زاده با دایی روانه ی شوربازار شدند، دایی ریس زاده که نقش اش را ایفا می کرد از چند کس آدرس پرسید گویی با شوهر خاله ی زلیخا شناخت نداشت، نزد منزل شوهر خاله ی زلیخا که رسیدند، دیدند تعداد زیاد از پلیس، منطقه را محاصره نموده اند، نزدیکتر شدند پرسشی کردند تا بدانند اگاه شدند که حادثه رخ داده است خاله ی زلیخا شوهراش را کشته خود را به دار زده است.
ریس زاده از خبردار شدن رخداد بیشتر پریشان شده بود و نا امید شده برگشت کرده بود و مدت چند روز دیوانه وار در تلاش پیدا کردن زلیخا بود، مگر امکان نداشت چونکه کس از جایگاه ی جدید زلیخا خبردار نبود و با بسیار پریشانی غصه و غم مجبور می شد در پاکستان برگشت می کرد و مدت دراز با غم ها در مریضی روانی مبتلا می شد و با تداوی ها تلاش می شد تا در مصر برود و تحصیلات عالی را دو باره ادامه بدهد و با اصرار دوستان در مصر رفته بود و دکترای خود را در شریعت اسلامی از مصر گرفته بود و یک مدت بعد با اثر یک مریضی که مادر را گرفته بود مادر را از دست داده بود و مجبور شده بود در راس بازارگانی مدیریت کند و از اینکه از خانواده شناخته شده بود دایما ارتباط با شخصیت های افغانی در اروپا و امریکا داشت لاکن عروسی نمی کرد همیشه در عشق زلیخا کباب می شد تا که دو باره برگشت وطن میسر می گردید و زلیخا بزرگ ترین سرپرایز شکفت آور بر وی می شد.
می گویم خداوند که بدی را لعنت گفته است پرواز به جنت با بال های خوبی ممکن است.
آن لطف خدا همـــــــــــه از هر دم
بر او که نگاه کنند همه یک قــــدم
بر همه مسافتش یکـی است خدا را
مگر که فاصله ها به دست هر آدم
از عروسی زلیخا با نبی جان مدتی گذشته بود زیبا پریشان و با سیما پژمرده به سر می برد، در این مدت نزدیکی با نبی جان نداشت، چون که نبی جان در شوق موتر بود خبر از چی بودن خانوادگی در عقل وی نبود.
لاکن شکم گل بزرگ می شد طفلک حرکتی بود و اما شقایق ناامید بدبخت شده، خود را می دانست.
روز جمعه بود دختران بلال خان صد باشی در مهمانی پدر مادر آمده بودند، شقایق بین شان یک خدمتکار و خادمه بود، نزدیکی چاشت شده بود بلال خان امر کرد که در کاه خانه برود و به گاو ها کاه بدهد. زیبا بی درنگ و بی صدا هر امر را قبول می کرد، در کاه خانه رفت، کاه خانه در اخیر گاو خانه یعنی در اخیر حیوان خانه قرار داشت، یک دروازه بزرگ با چند پنجره خورد هواکش حیوان خانه داشت و در بین کاه خانه و حیوان خانه دروازه بزرگ دومی وجود داشت.
زیبا که در کاه خانه داخل شد بلال خان از عقب وی داخل گاوخانه شد و دروازه حیوان خانه را بسته کرد و یک صندلی را عقب دروازه گذاشت و در سر صندلی سطل خالی را قرار داد، اگر کس داخل شود با صدای سطل خبردار شود.
در کاه خانه داخل شد از دست زلیخا گرفت گفت: می دانم نبی جان در رویت دیدن ندارد، دلم بر تو سوخت که بی مرد نباشی از این بعد تو از من هستی هر چه دلت بخواهد به تو می خرم مگر من را قبول کن!
زیبا می خواست فریاد کند دهن گل را قایم گرفت گفت: این خطا را نکن از این روکه تو ضرر می بینی هر کی هر چی من بگویم قبول می کنند و تو روزگار سگ پیدا می کنی به طفلک معصوم دلت بسوزد بگذار من به تو صاحب شوم تا جوانی تو بی بهره نشود.
جانانه ی ریس زاده اشک می ریخت چشمان زیبای آبی اش خیس سرخ شده بود جهنم حاکم گردیده بود بی کس بی طرفدار یک معصومه بود.
بیچاره بود او غریب، مسکین بود او کمبخت، دنیا برای وی در اخیر رسیده باشد حیات وی تاریکی شده بود، با گریان گفت: تو جای پدرم هستی من عروس تو هستم خجالت نمی کشی؟
خبر نداشت چی اندازه که دنیای وی پاک بود به همان اندازه جامعه کثیف شده بود، ظلم حاکم شده بود، انسانیت از بین رفته بود، فقط شیطان انسان ها تسلط داشت وای خدایا!
بلال خان خندید گفت: پول یکه به شوهر خاله ات شمار کردم پول یکه به موتر نبی جان شمار کردم خاطر تو بود تا مال من شوی بدان فقط خاطر خوشی من خریداری شدی دیگر هر چه یک حکایه!
هر چی تلاش کنی بی فایده است تو از من می شوی چونکه از من هستی با چنین سخنان کثیف، زلیخای پاک را طرف خود کش کرد، بالای کاه ها انداخت هر چی زیبا تلاش کرد بی فایده بود نه صدای اش را بلند کشیده می توانست و نه توان و قدرت مدافع داشت.
وای که بالای او معصوم بیچاره رذیل ترین عمل اجرا می شد، از هزاران قربان شده یک مثال بود در وطن، او گل شببوی مسکین در ملک افغان ها!
با مقاومت ها و با ریختن اشک ها از چشمان زیبای آبی اولین تجاوز را از طرف کسی دید در جای پدرش بود نه انسانیت داشت و نه مردی و نه شهامت، تنها یک جانور بود به اسم انسان یک وحشی بود ولی همرنگ جامعه بود هر گفتارش قانون در جامعه بود چون که در جامعه چهره ظاهر مرد خوب را تمثیل می کرد از این که امکانات داشت.
بلال خان که شیطان خود را آرام ساخت زیبای مسکین با ریختن اشک ها سر کاه پریشان افتیده بود، گریان داشت، بیچاره شده بود، نه کمک کننده داشت، نه قانون بود که حمایت می کرد، دنیا برای وی ایستاد شده بود جهنم شعله ور شده بود هر طرف با شعله های جهنم تاریکی شده بود امید و آرزوی خود را باخته بود.
بلال خان از جیب مقدار پول را کشید سر سینه گل زد گفت: گریان نکن به خود هر چی بخواهی بخر از این بعد دستت با پول بازی می کند.
آری همه بزرگی و اصالت بلال خان را چند پول بی ارزش دست داشته اش بیان می کرد و نما چگونگی یک انسان بودنش را صورت می داد تصور داشت که انسان است مگر از هر کرامت انسانی دور بود یک حیوان در چهره انسان!
وی که در زندان لقب صد باشی را گرفته بود یکی از غیرت مردان منطقه بود، زیرا چنین انسان ها رل مرد بودن را بازی دارند چونکه جامعه پذیرش دارد، از این روکه فرهنگ پایان جامعه مسبب این گزیده است زیرا روح روشنفکری در خواب رفته است.
زلیخا دقیقه ها گریان کرد سر و صورت با گریان و حال پریشان واژگون شده بود، چشمان زیبای آبی با گریان ها سرخ شده بود، هر لحظه صحنه تجاوز نزد چشمانش بود هرگز فراموشش نمی شد.
در چنین هنگام لحظه های تلخ زندگی اش به چشمانش ریس زاده ظاهر شد، در زیر درختان میوه دار بودند ریس زاده سیب سرخ را از درخت گرفته به گل داده بود گفته بود: اگر بین میوه ها سیب شاه ی میوه است زلیخای من بین حوران بهشت، سلطان شان است که تحفه خداوند بر من شده است.
اگر که باد قویتر وزیدن کند دلم در تپش میشه زلیخای من نا راحت نشود گفته!
صد جان ریس زاده قربان شود که تا حیات دارم تو را از هر خطر محافظت می کنم تا که جانم در تنم است شب و روز پرستارت می شوم!
روئیده شقایق از بهشستان بهشت
شاهی لاله ها گلی داستان بهشت
اما زلیخا تنها بود نه ریس زاده بود و نه حمایت گر دیگر، تنها با خدای خود بود فقط دست تقدیر سازها یک کنیز یک خدمتکار یک بی صاحب یکه بلال خان قصد تجاوز دایمی داشت، بود وای خدایا!
مدتی بعد مجبور می شد از سر کاه ها برخاسته به منزل می رفت، با پریشانی صورت و با لباس و چهره واژگون شده با گریان داخل خانه شد که دختران بلال خان و خانم بلال خان با نوشیدن چای با صحبت ها غرق بودند.
حال پریشان زیبا را دیده پرسیدند: چیست این حال حیرت دار تو؟ گل جواب نداد چون که بیان کرده نمی توانست از این که غیر ضرر فایده نداشت، می دانست در هر حال نام بد می شد بی صدا و اما با گریان خود را در نزد دروازه اطاق انداخت و پا ها را جمع کرد و دست ها را مشت نموده بین سینه گرفت با گریان دراز کشید.
بلال خان از حمام بیرون شد در اطاق یکه همه بودند آمد دید که زلیخا خود را در نزد دروازه انداخته است گریان دارد، ساعت خود را در دست بسته کرد گفت: می روم نماز جمعه را بخوانم می خواست از اطاق بیرون شود زنش پرسید: زلیخا را چه شده است که گریان دارد؟
چرا لباسش کاه پر شده است؟
بلال خان خندید گفت: گاو لگد زده بود سر کاه ها افتیده بود کمکش کردم خوب یاد می گیرد کدام کار مشکل نیست.
همه که سخنان بلال خان را قبول داشتند یکی از دخترهای بلال خان گفت: چی تو گاو ندیدی؟
با تمسخرها گفت: یاد می گیری هر کار را یاد می گیری!
در این اثنا نبی جان که در دهلیز بود خندید گفت: از یک گاو ترسیده گریان دارد شرم ندارد.
زیبا که دست ها را مشت نموده بود و پا ها را جمع نموده بود به حال خود گریان داشت بیشتر خود را جمع نموده اشک ریخت از این که یگانه امکان یکه داشت اشک ریختن بود و بس!
بلال خان با نبی جان در مسجد رفتند تا عبادت پروردگار را اجرا کنند آری عبادت خداوند را به جا بیاورند چونکه مروج جامعه است هر کار ره باش با خدا باش مگر خدا هر کار ره ها را قبول می کند؟
پس می گویم باید بدانیم مسیر سوی خدا از محوطه عقل می گذرد که خوبی ها داشته باشد، اول بخوان باز امضا کن!
اخلاق خوبــــــــــی بدی دو خصلت انسان
درک نقطه بدانــــــــــی حیات با آب و دان
از درز گذر بکن ســـــــوی خوبی ها برو
راه ی سوی خداوند از راه ی خوب روان
حصه هفتم
بلال خان که با فرزندش در عبادت خانه رفته بود تا رضای خداوند را بگیرد، گل نازنین با پریشانی خود را غصه و غمدار ساخته بود بی کس و بی صاحب انداخته بود چون که کس در حیات نداشت تنها او بود و فقط خدا بود.
یگانه مدد گرش تنها عقلش می شد که یزدان بزرگ برایش سوغات داده بود، کشف می کرد، شناخت می کرد و استفاده می کرد.
یکی از دخترهای بلال خان با لگد در پای گل زد گفت: کنار برو راه را بند ساختی. شقایق کمی طرف دیوار لول خورد دو باره وضعیت اولی را گرفت تا که شام شد و غذای شب سر سفره آورده شد.
همه سر سفره جمع شدند مگر زیبای مسکین با گریان افتیده بود و با تفکرها غرق پریشان بود. نبی جان با قهر از سر سفره بلند شد و چند دشنام داد می خواست با لگد در سر زلیخا بزند بلال خان فریاد زد گفت: کار نداشته باش ببینیم چند شب روز به این حال گریان می کند؟
در یک قاب آهنی مقدار غذا را گذاشت و با یک گیلاس آب و مقدار نان خشک نزد زلیخا آورده مثل یکه به سگ بدهد پیش رویش گذاشت و گفت آدم شو غذا بخور.
بعد از طعام شب همه اعضای فامیل در اطاق دیگر رفتند زیبای مسکین در سالن تنها و پریشان با گریان دراز افتیده بود، حتی چراغ روغنی را به وی روا ندیدند به تاریکی تا فردا با گریان دراز افتیده می شد.
همه که از سالن به اطاق دیگر رفتند به چشمان سرخ شده ی آبی زلیخا، ریس زاده نمایان شد، به یادش آمد در اطاق خواب بودند بعد طعام شب بود برق ها رفته بود اطاق تاریک شده بود، محبوب محبوبه را در بغل گرفته بود گفته بود، بدان ای مهتاب من!
تاریکی با نور زیبایی تو به روشنی تبدیل می شود نگارم قول بدهد بعد از مرگ هم در مزارم نورش باشد، زیرا اگر جنت هم بروم به نور دلربایم محتاج هستم! او جنتی که نور یارم نباشد دوزخم می گردد.
از برق چشمان تو تاریکی شکسته
نورانــی من ساخته سیاهی شکسته
چو روشنی آفتاب او نور زیبای تو
از نور زیبـای تو تیرگـــی شکسته
تا سحر با پریشانی گریان داشت، هر لحظه خاطرات گذشته در چشمانش ظاهر بود، به یادش آمد، در سالن بودند، از محفل نامزدی آمده بودند، ریس در چشمانش نمایان شد، با نشه و مستی سعادت فرزند غرق خوشی بود، گاه شوخی های ظریف می کرد گه نصحیت های پند دهنده می نمود.
به یک سوال زلیخا گفته بود: دخترم دایما جسارت داشته باش، هر زمان تلاش کن تقدیرات را خود نوشته کنی، هیچگاه تسلیم نوشته تقدیرات دیگران مباش، هر زمان بدانی که خداوند با تو است، هر وقت در قلبت بودن الله را حس کن، روح ات را تسلیم یزدان کن، هر زمان که روح ات با پروردگار باشد تو تنها نیستی بزرگ ترین سلطان دنیا با همه قدرتش با تو است، هر زمانیکه روح ات را با بزرگ ترین سلطان آشنا ساختی، روح ات تو را محافظت می کند و جسمت را هدایت می دهد، او زمان بر بزرگ ترین معجزه تکیه کن که خداوند نصیب ساخته است، یعنی به عقل ات تکیه کن و با روح ات عقل ات را پرورش بده تا یاور تو که یزدان بزرگ است با روح ات همکار، عقل تو شود، تا تقدیرات ات با عقل ات نوشته شود و در این مسیر راستی را سلاح بساز صداقت را اخلاق بساز و جسارت را متانت بساز تا که بالای سه حیوان درنده که روح انسان را در قبضه می گیرند رهایی پیدا کنی و این سه حیوان را تو رهبری کن، بدانی سه حیوان حسد، کبر و حرص می باشند، هر زمان یکه در هر استقامت روان هستی پرگرام و سیستم را در ذهن ات بساز، بدان که اعمار عقل مشکل تر از هر عمارات دنیاست، هر هنگام که عقل ات را با دنیای نو با پرگرام غنی می سازی بدانی که جسمت اسیر تو می گردد و تو به جسمت هدایت می دهی تا در بلندی های سعادت زینه به زینه بلند شوی.
آگاه باش در هر زینه که بلند می شوی زینه را فراموش مکنی بلکه روزی لازم باشد دو باره پایان بیایی هیچگاه زینه اول را از یاد مبر!
زلیخا با اندرز ریس دو باره زنده شد، از جا برخاست لحظه ها در دیوار تکیه داده نشست، تفکر و در اندیشه غرق شد به خود گفت: من تسلیم نمی شوم، من دنیای نو می سازم من رهبری را بدست می گیرم!
زمانیکه چنین گفت آسمان با صدای بلند نعره اش را کشید و تکرارها با برق زدن ها پیام داد که در سرزمین زلیخا هر چه سر از آن لحظه دیگرگون می شد، یک تاریخ نوشته می شد.
با اراده قوی و تصمیم قطعی بلند شد در حمام خانه رفت، مدتی در حمام به صورت کامل خود را شستشو و پاک کرد و سیما را تازه کرد، وقتی از حمام بیرون شد، خورشید لبک گفته بود، روشنی منطقه را گرفته بود، در اطاق اش رفت، موها را شانه زد، لباس تازه و پاک و لکس اش را پوشید و سر صورت را آرایش داد، لب ها را لب سرین زد، چشم ها را رنگ چشم زد به ناخن ها رنگ ناخن زد با رنگ لباس که رنگ سرخ و گل های ظریف سپید داشت، آرایش اش را به وی مساعد ساخت و چادر سپید ظریف را در سر گذاشت و با پاپوش زیبا از اطاق بیرون شد که یک حور زیبا شده بود.
از اطاق که بیرون شد بازی سر از نو شروع شد، بلال خان را در صحن حویلی دید، معنی دار دیدن کرد یعنی در دل گفت: بازی آغاز گردید من مادر منطقه می شوم، من منطقه را اداره می کنم با این حس با قدم های استوار نزدش رفت، سر را بلند گرفت به چشمان صد باشی دید خود را نزدیک کرد، در گوشش گفت: اگر این زیبایی را کار داری بخواهی جسمم را تسلیم بگیری مرد شو از حق من بین خانواده دفاع کن در غیر آن در خواب می بینی!
بلال خان در شوک بود وجودش را شکفت حیرت ها گرفته بود بی زبان طرف زیبا دیدن داشت، زیرا تصور نداشت به این اندازه زیبا بوده باشد چونکه در حال پریشانی ها دیده بود مگر یک مهتاب از زلیخای پریشان به میان آمده بود گویی شب چهارده مهتاب را سوغات داده باشد، یک گل نارین زیبای مهتابی شده بود که هر نفس دار را بی نفس می کرد، غرق می ساخت و تسلیم می گرفت یک صنم شده بت پرست می نمود.
صد باشی با روح و وجدان و عقل خویشتن را به زیبایی زلیخا می بخشید که پلان زیبا چنین بود.
سر را به علامت قبولی که تکان می داد با حیرت که دیدن داشت بی خبر بود شیطان زیبایی پلان و پرگرام داشت تا هر کی را رهبری کند.
گل به سیمای تعجب شده ی بلال خان دیده تبسم کرد با یک ناز دل وی را آب ساخته در اطاقی رفت که دختران بلال خان خواب بودند، دروازه را با مشت زد گفت: بیدار شوید خانه را بوی گرفته.
هر کی بیدار می شد چشمانش با دیدن زلیخا خیره می گردید، همه بیدار شدند، از صدای زیبا، زن بلال خان از اطاق خواب خود آمد و با حیرت دیدن کرد بی صدا در تعجب این مسئله شد فقط دیدن داشت حرف نمی زد.
یکی از دختران صد باشی گفت: تو کیستی امر می کنی؟
زیبا با صدای بلند گفت: گفتم بیدار شوید بوی تان اطاق را گرفته است هوا روشن شده است دست روی تان را بشوید به خانه های خود بروید از این بعد هر کی بداند در این خانه حکم من فرمان دارد چون که من عروس خانه هستم.
همه که به حیرت می دیدند بلال خان در بین حویلی بی صدا شاهد این تئاتر بود با حیرت و تعجب ها بی حرف شده بود. نبی جان از خواب برخاسته با چشمان نیمه خواب نزد شقایق آمد از پا تا سر زیبا را دیدن کرد گفت: تو را چی شده؟
تو که یک مزدور هستی وقتی چنین گفت زلیخا فریاد زد گفت: چپ شو بی غیرت اگر مزدور هم باشم به نام تو زنت هستم.
وقتی گل چنین گفت بلال خان نزدیکتر شد به فرزند گفت: راست میگه از این بعد بدون مشورت عروس کس کاری کرده نمی تواند و به دخترهایش گفت: ینگه ی تان راست می گوید به خانه های تان بروید جنجال پیدا نکنید.
دخترها که به منزل های شان رفتند بعد از چاشت بود طعام چاشت را خورده زیبا سوی بلال خان دید گفت: سر زمین ها می رویم باغ ها را دیدن می کنیم.
نبی جان با تعجب پرسید: چی تو را سر زمین ها ببریم؟
جواب که شنید: نی که کر هستی؟
گفتم سر زمین ها می رویم در این چی تعجب داری؟
مادرت هم با ما می آید حیرت نکن بلکه به بهتر شدن حاصلات فکر داده می توانم، سوی صد باشی دید تبسم کرد با یک ناز و نرمی گفت: اگر هر گل با محبت باغبان پرورش شود باغبان پیر نمی شود، چونکه گل، زیبایی می بخشد زمین هم چنین است انسان هم چنین است، از این بعد شما هر چیز من هستید خوب پدر جان!
بلال خان را تعجب ها و حیرت ها گرفته بود و شگفت زده شده بود از این روکه بر اولین بار یک زیبایی روح و وجدان وی را به این اندازه تسلیم می گرفت، شیطان ساخته اش که طول عمر پرورش داده بود حاکمیت پیدا می کرد و بر تسلط شدن در این زیبایی، وی را اسیر می گرفت تا در هر امر این آفت تسلیم شود و قبول کند چاره نداشت پذیرا می شد چون که قلب و روح و وجدان را زیبایی زلیخا اسیر گرفته بود و شیطان وی را تحریک ساخته بود تا هوس از لذت بهشت کند.
گل نارین سر از آن روز بلال خان صد باشی را با انگشت اش بازی می داد، اسیر گرفته غرق شیطانی خود می کرد، از این خاطر که شیطان های جامعه به شیطان شدن مجبور کرده بودند دیگر چاره نداشت او زیبا زلیخای مسکین، یک شیطان زمان می شد.
پلان و پرگرام زیبا نخست در ذهن شکل گرفته بود تا دنیای نواش را ساخته بتواند و بر این راه از امکانات زیبایی وجود استفاده می کرد با زیرکی های عقل!
سوار موتر نبی جان شده در سر زمین ها رفتند دهقانان را جمع شده یافتند با همدیگر صحبت می کردند بلال خان قهر شد گفت: چرا نشستید؟
دهقانان فرمان اصلاحات ارضی نور محمد تره کی را گفتند یک تعجب دیگر و یک سرپرایز دولت و یک خطای بزرگ!
آری یک کمدی دیگر از مارکسیست ها بود، مثل یکه شوخی بوده باشد حقیقت نداشته باشد، به پند دادن انسان ها نویسنده صحنه های آن را نوشته باشد و کمدین ها نقش بازی کرده باشند، فقط یک عبرت بود مگر کمدی تراژدی یک حقیقت افغانستان بود.
زمانیکه مارکسیست ها سر اقدار آمدند بررسی و تحلیل چگونگی زندگی ملت را و باریکی ها را و خصوصیات ملت را درک نداشتند گرچه از بین ملت آمده بودند مگر مثل یکه از دنیای دیگر بوده باشند کارهای را انجام دادند در طبیعت این ملت سازش نداشت، مثل یکه از فضا در سر زمین افغان ها دیدن داشته باشند بی خبر و نادان در درک مسائل بوده باشند چنین یک کمدی تراژدی بود این گزیده خلقی های مارکسیست!
از روزهای اول پیروزی شان شعارهای تعجب آور می دادند یکی از این شعارها، می گفتند: مرگ بر فئودالیسم!
به عقیده مارکسیست ها بلال خان ها فئودال ها بودند در حالیکه فئودال های مارکسیست ها از درآمد زمین شان تنها معیشت زندگی را برآورده ساخته می توانستند و آن هم به سویه زندگی ابتدایی بود نه کدام اشرافیت.
فرمان نور محمد تره کی زمین های زمیندارها را بدون پرگرام و بدون در نظر داشت بررسی علمی با جبر و ستم و رایگان به دهقانان توزیع می کرد، در حالیکه در اکثریت زمین آب وجود نداشت و ده ها مشکل دیگر از سابق دامنگیر زمیندارها بود و شیوه استفاده از زمین با تکنیک های قدیمی صورت می گرفت.
با فرمان نور محمد تره کی سیستم ابتدایی حاصلات زمین هم از بین می رفت و سطح زندگی در قصبه ها دراماتیک پایان می آمد و نفاق ها ایجاد می شد و با ده ها مشکل اقتصادی، دشمنی ها بین زمیندار و دهقان به وجود می آمد و انارشی و دشمنی و آدم کشی در هر نقطه از کشور شروع می شد.
چه اندازه قانونیت از بین می رفت، حکومت، ادارات منطقه ها را از دست می داد، فقر و تنگ دستی بیشتر می گردید، دزدی ها آغاز می شد و هر دزدی و هر خیانت و هر ظلم به اسم جهاد مسما می شد، یعنی کلمه جهاد مود و پسند زمان می گردید.
یک قشر ظالم خونخور دیگر از مارکسیست ها پیدا می شد و بیشترین دهقان و از مختلف قشرهای مردم افغانستان از این شرط های سخت وطن مجبور می شدند مقابل دولت جنگ را آغاز کرده در گروه های ظالم خونخور تبدیل می گردیدند.
از این سبب که اگر انسان در هر محیط یکه به سر ببرد، اگر شانس بررسی و تحلیل و مقایسه نداشته باشد و شرط های زندگی، تنگ و مشکل شده باشد و سیاست در راه حل مشکلات عاجز مانده باشد و در راه خطا استفاده شده باشد، طرز زندگی و محوطه محیط اش را عالی و مکمل تصور می کند، چونکه استاندارد بالای وی فقط دنیای عقل وی می گردد.
کس های که در کوه ها بالا شده مقابل دولت جبهه می گرفتند، ظالم تر از مارکسیست ها می شدند و اما هر دو طرف خویشتن را عادل و حق به جانب دیده انسان ها را می کشتند و تخریبات می کردند زیرا به عقیده شان هر عمل شان درست و قبول شده ی تمدن و اخلاق و دین بود، چون که شرط های وطن بالای شان حاکم بود نه فرمان دین و نه حکم تمدن!
بدین اساس دایما هر گروه خود را مظلوم تصور نموده خود را حق به جانب می دید از این خاطر که شرط های سخت کشور بالای هر کی ظلم می کرد و با شرط های وطن شانس دیگر نداشتند که بررسی و تفکیک و تفتیش و کاوش کنند.
هر کی امکان می داشت قانون خود را عملی ساخته دامن جنگ را توسعه می داد بدین سبب که جنگ در افغانستان یک منبع درآمد مادی جهت پیشبرد معیشت زندگی تبدیل می شد و بر بقا و تکامل یک ضرورت می گردید.
همه این نارسی ها از دست بی تفکر مارکسیست ها بود که وطن چنین شده بود.
فرمان نور محمد تره کی با شیوه کمدی در بعضی مناطق وطن عملی می شد و لاکن در هر منطقه که فرمان دولت در اجرا قرار می گرفت، به زودی منطقه در انارشی و بی قانونی مبدل می شد تا در منطقه بلال خان شان می آمد فرمان رنگ اش را می باخت چون که مارکسیست ها در مشکل های جدید رودررو می شدند.
پس می گویم در هر جامعه سعادت زمانی میسر می گردد عدالت حاکمیت اش را اعلان کرده باشد.
عدالــــــــت نعمت و مال هـمـت
اگر بجایش باشد متاعی پرقیمت
گـــــر که هر پدیـده در مثوایش
ملــــــــک آباد و خلـق باحرمت
زلیخا با بلال خان و زن بلال خان و فرزند بلال خان سر زمین ها گشت گذر کرد، زیبا دهقانان را با دقت دیدن کرد و بعد ها در ارتباط اخلاق و استعداد و چگونگی فامیل های دهقان ها معلومات می گرفت و همه باریکی های خانواده ها را خاموشانه با زیرکی خبردار شده در تلاش می شد نقطه های ضعیف هر کدام از دهقان ها را پیدا کند، زیرا هدف داشت تا ادارات که به کلی دستش می شد از ضعیفی هر کی استفاده می کرد چون که سیاست بازی می نمود او زیبای گل نارین!
در باغ انگور رفتند زیبا زمین خالی را دید پرسید: آیا این زمین از ما نیست؟
قبل از این که صد باشی چیزی بگوید باغبان گفت: از شماست مگر بلندی است آب داده نمی توانیم که خشک است.
گل خندید گفت: در دنیا مشکلی نیست که حل نشود، اگر در عقیده ی تسلیم شوی، بگویی که امکان ندارد، جسمت اسیر می گردد و کار شد نا شد می گردد. آب را با دست هایت و با وجودات رسانده نمی توانی اول با ذهن ات می رسانی، او زمان آب خود به خود در بلندی می رود.
به سخنان زیبا همه تعجب کردند گفتند چی می گویی؟
کی ممکن شده می تواند؟
شقایق خندید قدم زده در بلندی زمین رفت گفت: در این جا یک ذخیره می سازیم، از پایانی با مکانیزه پمپ، آب را در ذخیره می رسانیم و از ذخیره زیر هر تاک انگور شلنگ آب می آوریم تا با قطره ها از پیپ آب، دایم به تاک ها آب برسد.
بلال خان با تعجب بود گفت: ولله نظرت بد نیست و اما مصارف دارد آیا ارزش دارد؟
شببو تبسم کرد با یک ناز جواب داد گفت: محاسبه می کنیم با کمترین مصرف بیشترین حاصلات را می گیریم چون که علم اقتصاد چنین است.
هر تاک انگور را سر از نو تربیت می سازیم و اگر لازم باشد از یک مهندس فنی آن مشورت می گیریم و اگر ضرورت شود از کتاب های نوشته شده در قسمت انگورداری معلومات می گیریم یعنی عقل را در کار می اندازیم تا تاک و زمین و آب تسلیم ما شود تا ما ثروت را رهبری کنیم که این را اقتصاد می گویند.
در دلیل های زیبا باغبان حیرت کرد بلال خان در تفکر رفت نبی جان غرق دنیا اش بود حتی از موتر پایان نشد.
خانم بلال خان در گوشه نشسته بود دنیای خود را داشت یعنی مبارزه در بین انداخته شده بود فقط دو پهلوان در صحنه بودند زلیخا و بلال خان بودند باقی هیچ کس نقش نداشت!
بالاخره در روز اول، زیبا گفت: امروز کفایت می کند خانه می رویم!
می گویم:
به درک واقعیت ها درک با عقل ممکن
اگر عقل نباشـــــــــــد منبعی خشک کن
عقل چشمان انسان هر حدود را که بیند
از بین همـــــــــان حدود فکرایش پراکن
در موتر که سوار شدند نبی جان به پدر گفت: ولله مردم گپ بد نمی زنند؟
شرم نیست که ما گپ یک زن را قبول کرده سر زمین ها بیآوریم؟ پدر سوی زیبا دید گل با چشم اشارت کرد بلال خان به فرزند گفت: در غم گپ مردم مباش عروس پلان های خوب دارد.
در خانه که رسیدند زیبا مقابل آینه قدنما ایستاد شد چشمانش سرخ شده بود قهر و غضب فرماندار گشته بود به آینه دیده گفت: بدان بلال خان کشته می شوی و اما قبل از مرگ ات زمین ها را به اسم من می کنی و پسرات را قربان می دهی و دست دختران ات را قطع می کنی یعنی تباه ی تان می سازم و من حاکم و حکمدار منطقه میشم به ولله میشم به ولله میشم!
بلی زلیخا شیطان خود را مقابل شیطان ها ساخته بود. دو چهره پیدا می کرد مقابل ظالم ها بازی و نیرنگ ها را انجام می داد و تباه ساخته می رفت و به مظلوم ها یک مادر می شد و لقب زلیخا خانم را می گرفت و بعد ها زلیخا مادر منطقه می شد و هر حرف و سخن زلیخا، قانون در منطقه می گردید فقط زیبایی را با عقل استفاده می کرد مگر هیچ زمان تسلیم کدام مرد نمی شد تا عفت وی را لکه دار کند تنها در عشق ریس زاده خویشتن را حفاظت می نمود و یک خانم افغان بودن را تمثیل می کرد و بی صدا می گفت: ما زن ها در اداره و انکشاف این ملک امروز یا فردا حتمی نقش بزرگ بازی می کنیم، چونکه هر کی را فقط ما تربیت می کنیم از این روکه ما مادر هستیم.
جنت زیر پای مادران است مگر مادریکه مادری کرده بتواند!
آبادی هر ملک بر دوش خطاکاران
اندرز کارشان کـه ملـــــــک آبادان
دریافت و تجربه از اثر خــــائن ها
پند بر آبادی که در راه ی بوســتان
روزها گذشت حاکمیت زیبا در فامیل قوت اش را پیدا کرده رفت و بلال خان را سر انگشت ها بازی داده رفت و دایما جنت را وعده داده رفت و فرصت به اجرا پلان ها پیدا کرده رفت.
گل در تفکرها و در اندیشه ها غرق می شد و پلان ها می ساخت زیرا در تلاش حاکم شدن مطلق بود و اما چگونه زمین ها را به نام می کرد؟
از کدام راه بلال خان و فرزندش را از صحنه دور می کرد؟
به کدام شیوه دختران بلال خان را بی میراث می ساخت؟
شب روز غرق تفکر بود باید پلان ها را هر چی زودتر اجرا کند از این روکه صد باشی با علاقه در اشتیاق آمیزش جنسی با زلیخا بود و این دستچین بلال خان، فشار سخت بود در پیکر زلیخا، بدین اساس تلاش داشت هر چی زودتر به نتیجه برسد مگر چگونه؟
زیبا که شقایق شده بود چو خورشید تابانی داشت موهای خرمایی با قد رسا با سیما حور جنت، یک کاسه راف بود بر صد باشی که هر لحظه دیده تشنه تر می گشت، بی حال می شد و بی صبور می گردید، جان به لرزه شده نفس تنگ می شد، فقط در چند متری اش این چمانه صهبا قرار داشت تا ساغر از شرابه بی پیمانه باده را نوشد تا که از لذت سلاف این خمر لذت بخش کیف می را گیرد تا در نشه از صبوح مست شده غرق مسکر شود و با جنون نبیذ خمارآلود شده چهره شرابی به خود گرفته بگوید وای چی زیبا هستی یک مینای شراب!
گل خویشتن را پارچ شراب ساخته بود، یک جانانه باده بر صد باشی نموده رخ می زد که بی صدا می گفت اگر غرق این شرابه شوی بین لذت خمر غوطه ور می شوی و نشه شده مست از سلاف من یک ساغر نوش زمان می شوی پس تسلیم شو که من کاسه از صهبا هستم بهترین از بهترینی ها...!
یکی از روزها نبی جان گفت: شب دعوت دوستان هستم اسم دوستان را که گرفت مادر لرزه کرد و عاجل گفت: فرزندم از او بلاها دور باش خطا مکن با آن ها نزدیک شوی مردمان خوب نیستند.
زلیخا اسم دوستان نبی جان را که شنید دانست کی بودن دوستان نبی جان را!
با استخبارات خود معلومات هر کی را گرفته بود، زیرا بلال خان را استعمال می کرد و از ثروت بلال خان در اطراف اش یک ارگانیزه تشکیلات مخفی ساخته بود و هر خانم منطقه که در داخل ارگانیزه قرار داشتند از همدیگر آگاه نبودند و حتی نمی دانستند که زلیخا آن ها را استعمال می کند.
زیبا نبی جان را اشارت کرد، در اطاق خواب داخل کرد در بغل گرفت رویش را به رویش گذاشته گفت: شوهر من باید مرد شود، نباید به هر حرف مادر مثل طفل ها بسته باشد، اگر شوهر من تابع به هر حرف مادر باشد چگونه مردی دارد؟
من از نام تو می شرمم تو چگونه خجالت نمی کشی؟
دوستانت خوب یا بد باشند بر تو چی؟
تو مردی ات را نشان بده گپ مادر را نکن تا بین همسن ها رذیل رسوا نشوی پس گپ من را می کنی در دعوت میروی و به دوستان و دشمنان مرد بودنت را نشان می دهی.
نبی جان به غیرت می آید موتر جیب اش را گرفته در مهمانی می رود، بلال خان خاطر اجرای کارها در شهر کابل رفته بود، به مدت چند روز بازگشت نداشت و هتل یکه بود باش بلال خان بود نبی جان خبردار بود. نبی جان در دعوت که می رود غذا خورده می شود، با تشویق دوستان با موتر بیرون از منزل می شوند و در دشت می روند گویی هوای تازه شب را بگیرند که همه پلانی بوده است از موتر نبی جان در یک دزدی استفاده می شده است.
شب که در نیمه ها میرسد تایم دزدی به پلان نزدیک می شود نبی جان را در قریه دیگر عقب یک باغ می برند و به بهانه این که در باغ کاری دارند از موتر پایان می شوند، نبی جان را می گویند منتظر شان باشد. نبی جان با شوق موترداری داخل موتر در شوق شنیدن موسیقی شده منتظر می باشد. در او اثنا یکی از گروه های مدافعین انقلاب نزد موتر آمده دلیل ایستاد شدن را می پرسد و اسم و فرزند کی بودن را می پرسد.
گروه های مدافعین انقلاب، یکی از خطا دیگر از سیاست غلط مارکسیست ها بود، آنقدر اشتباه بزرگ بود اولین سبب مسلح شدن ملت مقابل دولت مارکسیست ها، این گزینش خطا می شد، از این سبب که نه دشمن وجود داشت و نه کدام ضرورت به مسلح شدن مردمان ملکی لازم بود، ولی مارکسیست ها دشمن خیالی که به وجود آورده بودند مقابل فانتزی غلط شان هر کی که علاقه مسلح شدن را داشت مسلح ساخته به اسم گروه های مدافعین انقلاب در هر نقطه ی وطن وظیفه دار می ساختند.
انسان ها تا او زمان نه شاهد جنگ بودند و نه سلاح های جنگی را دیده بودند، تنها از دوره سربازی خاطرات شان بود که اسم هر سلاح را گرفته با همدیگر در محفل ها صحبت می کردند، بدین خاطر در روزهای اول کودتا یعنی به اصطلاح انقلاب شان، هر کی که علاقمند داشتن سلاح می شد در گروه های مدافعین انقلاب جذب می گردید. در او زمان سلاح داشتن یک شوق شده بود چونکه هنوز جهنم این مصیبت را کس نمی دانست، مارکسیست های احساساتی در شهرها که با سلاح گشت گذر می کردند یک نو افتخار برای شان بود، چنین سیاست خطای مارکسیست ها دو بدبختی را به وجود آورد.
از یک طرف فعالیت های اقتصادی کشور را ضربه زد و نرخ بیکاری را بلند برد و فقر و گرسنگی را بیشتر ساخت چونکه تشنج و بی بند باری را این گزیده در عقل ملت می داد و ضمانت فردای ملت را از سکونت و آسودگی در ذهن ملت از بین می برد.
در پهلوی این روش خطا، یک رفتار ظالمانه ی خطای دیگر هم داشتند که بیشترین ضرر را در پیکر امنیت می زد، یعنی بسیاری انسان ها را بدون گناه گرفتار می کردند و به اسم ضد انقلاب یا زندانی و یا محکم بر مرگ می نمودند، هرگز محکمه وجود نداشت، عدالت در دو لب هر مارکسیست بود.
آری عدالت در دو لب هر مارکسیست بود، اگر هر کدام شان می خواستند هر کی را نام بد ساخته صفت ضد انقلاب را بر رخ شان زده زندانی و یا کشته می توانستند.
یعنی تندروهای خشک رادیکال بودند غیر از هم عقیده شان هر کی در نظر شان دشمن بود تا این اندازه مردمان خشک ساده بودند مارکسیست های انقلابی ما ملت!
همه این رفتار رژیم مارکسیست ها سرمایه را فرار می داد از این سبب که در فطرت سرمایه جای ساکن و ضمانت شده در آینده سرمایه شرط است، ولی مارکسیست ها هیچگاه تفکر این باریکی را نداشتند که سبب فرار سرمایه می شدند و سبب ضد فعالیت اقتصادی می گردیدند.
از جانب دیگر روحیه ملت را مقابل دشمنان شان ضعیف می ساخت و لاکن دشمن وجود نداشت ولی شرط های وطن، دشمن های جدید را ایجاد می کرد چونکه دشمن ها اول در ذهن ها پیدا می شد.
بعدها سلاح های گروه های مدافعین انقلاب شان در جان ملت و در جان دولت مارکسیست ها استفاده می شد و دشمن های جدید ایجاد می گردید، از این روکه در رژیم مارکسیست ها دقت و توجه بر مشکلات اقتصادی مردم صورت نمی گرفت و سبب بسیاری مشکلات فقر و تنگ دستی ها می شد و شرط ها را به انواع فساد میسر می کرد و با چنین سیاست های خطا دشمنی ها به وجود می آمد و سبب جنگ ها می شد تا که وطن را سر تا پا جنگ داخلی می گرفت از ابتکار عقل های نارس مارکسیست ها!
می گویم جاهل به خود دیده فریفته است عاقل عاشق کارهای بزرگ است!
بــــــــی عدالت نمیشه دنیا آباد شود
کوریکه اراده ندارد آزاد شـــــــــود
گر که عدل لنگ شـــــود درعدالت
از لنگی عدل نمیشه خلق شاد شود
دوستان نبی جان از چندی به این طرف یک منزل را زیر نظر و ترصد گرفته بودند، در منزل یک جفت عروس و داماد جدید زندگی داشتند و نو عروسی کرده بودند و توته از زمین پدر را جدا ساخته دو اطاق جدا اعمار کرده بودند و بین قریه بین فامیل های برادران در وسط قرار داشتند.
طبق پلان دزدها باید دزدی طوری صورت می گرفت برادران داماد خبردار نمی شدند، بدین خاطر از سر دیوار باغ از سر خانه ها داخل اطاق خواب عروس و داماد شدند.
اول با بالشت داماد را خفه کردند و دهن عروس را با دست قایم گرفتند تا فریاد نکند و بعد از این که داماد را کشتند بر عروس تجاوز نمودند و بعد زیورات عروس را گرفتند و دو دست بند عروس از دست عروس بیرون نمی شد دست عروس را بریدند و عروس را خفه نموده کشتند و دو باره بی سر صدا از سر بام ها در موتر نبی جان رسیدند با هنر سناریو ساخته شان با نبی جان رفتار کردند تا نبی جان از ذره این رخداد وحشت خبردار نشود.
نبی جان از حادثه آگاه نبود، با تقاضای دوستان در منزل اش رفت زیرا بهانه کرده بودند گفته بودند شب ناوقت شد هر کدام ما خسته شدیم ما در راه پایان میشیم تو در خانه برو استراحت کن.
دوستان نبی جان از موتر پایان شده بودند و پلان های شان را اجرا کرده بودند، نبی جان در خانه رفته بود خود را در بستر انداخته بود تا چاشت فردا خواب کرده بود.
حادثه دهشت از سر سحر افشا می شد همه مردم منطقه در منزل قربان ها جمع می شدند، پلیس و از کمیته حزبی منطقه حزبی ها خبردار شده سر حادثه آمدند، به زودی جنایت در همه جا پخش شد و شخص یکه از گروه مدافعین بود گزارش چشم دید خود را داد و با گذارش شخص گروه مدافعین، یک گروه از پلیس و حزبی ها در منزل بلال خان آمدند، دروازه را زلیخا باز نمود خبردار از حوادث شد یک شانس بود که پلان ها را در اجرا قرار می داد فوری پرگرام خود را ترتیب داد گفت: امروز بلال خان در کابل رفت.
آری دروغ گفت تا شرط ها را به فرار نبی جان میسر کند چون که پلان داشت.
دو باره پرسیدند: آیا بلال خان شب در خانه بود؟
زیبا جواب داد آری در مهمانی رفته بود نا وقت شب آمد تلاش داشت از سحر با عجله در کابل رفت.
همه اشتباه بالای بلال خان شد زیرا شهرت سابق بلال خان دزدی و آدم کشی بود که سال ها را در زندان سپری کرده بود و هر چی از ثروت از دزدی و کارهای خراب در دست آورده بود زمین ها و باغ ها خریداری کرده بود و یک شخص با ثروت منطقه شده از اعمال گذشته خود را کنار زده بود.
گل همه راز بلال خان را کشف کرده بود و در هر باریکی واقف بود و همه نقطه های باریک را در نظر گرفته پلان را طرح نمود، باید نخست همه اشتباهات را بالای بلال خان بیآورد و بعد نبی جان را به فرار مجبور سازد و مدت یکه بلال خان در حبس انداخته می شود حاکمیت در سر امکانات و دست داشته های بلال خان بین عقل دهقان ها و باغبان ها پیدا کند تا از نقطه نظر ذهن همه شان در رهبری زلیخا آماده باشند.
شرط ها که در اجرا پلان های بعدی میسر می شود دو باره همه جنایت را در دوش نبی جان باید اندازد و بلال خان را از حادثه بی گناه کشیده پلان های بعدی اش را بالای صد باشی اجرا کند.
چند تن از پلیس و یک حزبی وظیفه دار شدند تا در اطراف منزل بلال خان ترصد داشته باشند تا آمد رفت هر کی را ببینند. زلیخا داخل منزل رفت نبی جان را بیدار کرد و به مادر نبی جان جنایت را بیان کرد گفت: پلیس و حزبی را بازی دادم تا نبی جان فرار کند. مادر نبی جان مریض بود تکلیف قلبی داشت و فشار خون داشت گریان کرد حالش خرابتر شد.
زیبا دوا داده گفت: کمی خود را استوار بگیر فرصت بده که نبی جان را نجات بدهیم.
از نبی جان با تفسیر حادثه را پرسید و دانست قربان شده است کمی تفکر کرد پلان را در عقلش ترتیب داد و با منطق و استدلال، نبی جان را قناعت داد گفت: اگر فرار نکنی همه جنایت بدوش تو انداخته می شود و تو اعدام می شوی و سخت در وحشت انداخته گفت: کابل می رویم با پدرت مصلحت نموده تصمیم می گیریم.
دو باره چرت تفکر زد چگونه نبی جان را از خانه بیرون کند؟
به مادر نبی جان گفت: تو خود را به مریضی شدید بنداز من از پلیس ها کمک طلب می کنم و میگم تا نزد دکتر همکاری کنند.
نبی جان را در عقب موتر پنهان کرد و بعضی لوازم باغداری را بالایش انداخت تا کس از چی بودن آگاه نشود.
بیرون از حویلی شد با فریاد خواهش کرد گفت: زن بلال خان میمیرد مریضی قلبی دارد از حادثه خبردار شد فشار بدنش بالا رفته است چی میشه که کمک کنید نزد دکتر ببریم؟
حزبی و یک پلیس داخل خانه شدند حال مادر نبی جان را دیده گفتند: آری نزد دکتر باید برود اما چگونه می برید؟
زلیخا گفت: موتر است من موتر رانی را یاد دارم شما کمک کنید من تا نزد دکتر می برم.
حزبی و پلیس همکاری کردند داخل موتر آوردند زلیخا خواهش کرد گفت: به زدی نزد دکتر رفته دوا گرفته برگشت می کنیم لطفآ خانه خود فکر کنید چای دم شده است چاینوشی کنید انشاالله با خبر خوش بر می گردیم.
زیبا نقش خود را طوری اجرا کرد حزبی و پلیس روح و اراده ی خود را به زلیخا تسلیم کرد گل از منزل بیرون شده مستقیم سوی کابل حرکت کرد.
موتررانی شقایق تحفه ی ریس زاده بود که یاد گرفته بود در یادش آمد بعد از چاشت بود هوا گرم بود دلداده ها زیر تاک های انگور قدم می زدند موتر دلداده در کنار حویلی زیر آفتاب سوزان ایستاد بود، محبوبه پرسید: نمیشه که سر موتر را پنهان کرد هوا بسیار گرم است ضرر نرساند؟
محبوب دست نگار را گرفته در موتر نزدیک شدند به راستی از تاثیرات هوای گرم داخل موتر مثل تنور داغ شده بود یار نگار را گفت: بشین در سایه می برم در این اثنا دلربا گفت: بسیاری وقت موتر ریس بابایم در هوای گرم میماند یاد می داشتم مراقبت می کردم و این سخن دلربا سبب شده بود یار هر روز مدتی به دلبر موتر رانی را یاد می داد تا که دلربا خوب موتر ران شده بود.
یک روز گل دروازه موتر را باز کرد گفت: سردارم بنشین من اتومبیل ران تو!
محبوب داخل موتر شد هنوز دلربا اتومبیل را حرکت نداده بود یار زلفان نگار را لمس نموده گفت: باز شعرهایم بوی تو را گرفته اند به هر تار زلف تو گره خورده اند یا خواب یا بیدار چی شیرین است با این حس زندگی کردن؟
اگر لحظه از من دور باشی هوایت که بر سرم می زند از تنهایی سر درد میشم، او لحظه پروانه می گردم پر میزنم تا در آغوش گرمت بیایم تا تارک های زلفان زیبایت را بوئیده در خواب برم غرق با نشه از لذت مهر تو...
میل من دایما سوی وصال توست نگریز به فراق که سحر ش از دنیای عشاق است.
میل من سوی وصال هست نگریزی به فراق
گفتم مــــــــــن خادم تو ام نساز تو مرا ملاق
تو نگو چکنم من باز بکن سفــــره ی سر را
بربا با سحر مهرت تو گلـــــــم تو ای گل آق
اظهار عشــــــق از زبان احتیاجش هر زمان
نشکنــــــــــــی چندان دله نشـــوی گلـم زراق
مــــــــــــن که بند زلفایت تار و پـودم هوایت
بین این دل را ببین که سحرش دنیای عشـاق
هر لحظه که از نزد تو دور باشم خیالت چه عاشقانه مرا به میهمانی آغوشت دعوت می کند؟
او لحظه من از من میرم به دنیای تو داخل میشم، دیوانه وار در دنیا یکه عشق بیرق زده است، غرق میشم!
دل عاشق شده به چشمان سحر انگیزت مبتلاست. هیچ دعایی این طلسم را باطل کرده نمی تواند.
من که در چشمان زیبای سحر دار آبی تو دیدن می کنم خیس کرانه لبان تو همچو خیس چمانه شراب من را به خود می رباید تا لیسیده و بوئیده باشم در این حیات...
کنار لبان توست تر از سرخـــــــی شراب
بوسیدن از لبان هست بر من رسم و آداب
خورشید بتابد یا نتابد ماه باشد یا نباشد شب روز من یکی شده مثل یکه در رویا باشم، در اوج آسمان به دنبال تو.
هر جا میروی باز هم یکی است به دنبال تو.
تویی که در قلب منی و منی که همیشه فدای توام دیگر به دنبال بهترین ها نیستم، چونکه بهترین این دنیا تو هستی که زندگی بر من مثل رویا شده است.
گفتی مرا دوست داری؟
لاکن دوست داشتن دو روز است دیروز گذشت، آخرش امروز است پس امروز را دایمی بساز که فردا نباشد.
همیشه اولین و آخرین کلام شعرهایم تو هستی همیشه برایم به معنای واقعی یک عشق تو هستی ای لاله شقایق حیاتم!
بین همه شعرهایم تو هستی که با بوی تو حیاتم را از بوستان بازتاب شده دیدن دارم، تو گفتی که بده دل را ثواب دارد...
بوی شقایق مــــن بوستان بازتاب
میرباید دلم را میگه که این ثواب
با چنین خاطرات زیبا سوی کابل حرکت کرد تا نیم راه اداره موتر دست گل بود بعد نیم راه نبی جان اداره را گرفت و مستقیم در هتل یکه بلال خان بودباش داشت رفتند.
بلال خان دیده به حیرت شده دلیل آمدن را می پرسد، زلیخا با جزئیات و با ترتیب ها جنایت و حادثه را بیان نموده با منطق می گوید: یگانه نجات نبی جان فرار کردن از وطن است.
هر چی مشورت می کنند دلیل و منطق های زیبا قویتر می گردد و تصمیم گرفته می شود نبی جان تا افشا و دستگیر شدن اکتورهای جنایت باید در ایران فرار کند و اما با کی؟
صد باشی جوانی را به اسم غلام جان می شناخت، از تازه جوانان منطقه بود سواد نداشت از پدر مادر یتیم مانده بود مسلک ش بین قمار باز های منطقه برو بیار بود و در ارتباط هر کی شناخت داشت.
شخصی را روان می کند تا بی سر صدا غلام جان را بیآورد و تقاضا شود نبی جان را تا ایران همراه یی کند.
غلام جان در کابل نزد شان می آید و از حادثه خبردار می گردد به هر تلاش و کوشش بلال خان جواب رد را می دهد هر چی پول پیشنهاد می کنند قبول نمی کند.
صد باشی می گوید: من تا جاده نادر پشتون می روم کمی کار دارم غلام جان تفکر کند بلکه قبول می کند. بلال خان که از اطاق بیرون می شود زلیخا گیلاس چای را به غلام جان داده با هنر چشم پیامی را به چشمان وی می زند تا دلش را به خود جلب کند، صحبت از این طرف آن طرف جریان داشت در لابلای صحبت ها روح و عقل غلام جان را اسیر می گیرد و سوال های زیاد را در ذهن وی پیدا می کند زیرا می دانست جوانان وطن به یک اشاره اسیر شده می توانستند، چونکه در کشور های عقب مانده جوانان از هر امکان دور هستند و با فرهنگ ناموس داری در ضد ناموس هر زمان استفاده شده می توانند.
اگر زلیخا در یک کشور پیشرفته می بود به این اندازه آسانی از سلاحی زیبایی اش هر کی را استعمال کرده نمی توانست، چونکه استاندارد درک عقل انسان ها در هر شرایط هر جامعه تفاوت دارد، زیرا داشته های هر جامعه تاثیر آور است، اگر در یک جامعه پیشرفته زیباترین دختر با تنهایی زندگی کند و یا در جایی سفر کند کس مزاحم نمی شود و کس تجاوز و حتی اذیت با چشم نمی کند، از این روکه فرهنگ انسان ها بالاست چونکه قدر انسان وجود دارد و ارزش ناموس با فرهنگ انسانی ضمانت شده است نه با داشته های عقیده های دینی و یا ایدولوژی!
از این سبب که قبل از با ایمان شدن و عقیده پیدا کردن به الله و یا در کدام ایدولوژی، انسان شدن شرط است. ولی در جامعه های عقب مانده همچو جامعه کشور ما افغان ها، می توانیم گفت ناموس به گونه دیگر تعریف شده است، هر کی هراس دارد تا ناموس اش لکه دار نشود، از این خاطر که مشکل و بدبختی در بین ذهن ها وجود دارد، چونکه عقل ها ویران است زیرا بسیاری ها به اندازه ناموس خود، در ارزش ناموس های دیگران احترام قایل نیستند و این بدبختی سبب شده است هر کی به گونه تعجب آور ناموس پرور شود، در حالیکه همه ارزش انسانی هر انسان باید در ضمانت قرار داشته باشد باید این پدیده با عقل مردمان جامعه پذیرفته شده باشد، ولی گزیده خراب جامعه هر لحظه می تواند از بین عقل ها بیرون خطور نموده اذیت به اطراف برساند، چونکه فرهنگ جامعه ضعیف می باشد، زیرا رسالت روشنفکری ناپدید می باشد و از تاثیرات عقب ماندگی و از برکت ضعیف بودن قشر روشن جامعه، به اسم ناموس داری بیشترین رذالت در وطن وجود دارد.
مثال حتی در پایتخت کشور کدام خانم با راحتی گشت گذر کرده نمی تواند چونکه از جانب خود ناموس دارها به گونه های مختلف اذیت چشم می گردد، پس اگر فرهنگ در این ارتباط تربیت نشود میشه که با لاف ایمانداری و مومن بودن از این مصیبت نجات پیدا کنیم؟
پس می گویم درک خطا موجود نباشد اصلاح ممکن نیست!
الهام از مغز بر خیزد در سوی زبان
گلستان می گردد دنیا و زمــــــــــــان
اراده ی زبان اگر دست قـلـــــــــــــب
ویران مـی گردد وطن با نرخ ارزان
حصه هشتم
زلیخا که با جلوه های ظریف غلام جان را به خود بسته بود مادر نبی جان گفت: در دست شوی می روم، زلیخا که منتظر بهانه بود به نبی جان می گوید: مادرت را به دست شوی ببر!
مادر و نبی جان از اطاق که بیرون می شوند زلیخا دست غلام جان را گرفته بلند می کند و با آهستگی روی اش را به روی غلام جان گذاشته بوسیده می گوید: ای مرد من! قبول کن یک مدت بعد نزد تو میآیم می دانی که نبی جان هنوز بچه است به تو ضرورت پیدا می کنم چنین می گوید در بغل غلام جان خود را انداخته به چشمان وی نور چشمان زیبای خود را می زند و دو باره جدا شده میگه سر و راز بین هر دو ما باشد، با چند جلوه و چند سخن فریب و با یک بوسه بر دایم غلام جان را اسیر و فدائی و غلام خود می سازد و هنر و پول و رهبری از زلیخا و اما فداکاری و غلام بودن دایما از غلام جان می شود.
بلال خان که از جاده نادر پشتون برگشت می کند غلام جان را آماده رفتن می بیند و ترتیب ها را گرفته با مقدار پول در شهر هرات روان می کنند تا از شهر هرات قاچاق به کشور ایران بروند.
گل فرصت دیگری پیدا می کند به غلام جان می گوید: مرد باش راز را دایم نگه داری کن و هر زمان با من ارتباط داشته باش ولی هیچگاه راز ما باید افشا نشود. اگر مشکل پول پیدا شد مطمئن باش همکار دایمی هستم، با چنین وعده ها غلام جان را به کلی از خود می کند.
یک حقیقت وطن که است از یک طرف جوانان ما سخت احساساتی جنگجو و فدائی هستند و از جانب دیگر به ساده ترین پلان تسلیم هستند، بدین خاطر در کشور افغان ها دایما دو خصوصیات وجود دارد. از یک طرف با غیرت خویشتن را می گیریم از جانب دیگر دست بیگانه ها همیشه یک رقاصه هستیم و در کرایه قرار داریم تا بر اجرا پلان های شان کرایه بگیرند. بدین خاطر وطن دربدر فقیر و تنگ دست است، چونکه فرهنگ ادراک و بررسی و تحلیل مسائل در روح ما ملت ضعیف است زیرا روح روشنفکری بیمار است، باید فرهنگ جدید با ایده های نو که هستی های عصر امروز را تمثیل کرده بتواند ایجاد شود و باید یک انقلاب ذهن به وجود بیاید تا از فریب خوردنی ها دور شویم تا یک کشور ترقی یافته گردیم تا ملتی از خود باخبر شویم پس می گویم بیآموز، آموختن تلخ است مگر تلخی که به شیرینی تبدیل می گردد.
تنها تحصیل به معنی علــــــــــــــم نیست
اگر ادراک نباشد دست داشته معلم نیست
در هنــــــــــــگام تحصیل درک فهم مهم
چونــکه سیستم ازبر هدایت تعلیـم نیست
نبی جان را که سوی هرات روان کردند به منطقه بازگشت نمودند و با مشورت زلیخا بلال خان در آمریت پلیس رفت و تسلیم شد.
سر صدای جنایت در همه منطقه پخش شده بود، بیشتر اسم بلال خان ورد زبان ها شده بود، پلیس نیز از بلال خان اشتباه یی بود مگر زیبا آرزو نداشت بلال خان به جنایت در حبس دایمی می رفت ولی تلاش داشت تا مدتی در زندان باشد تا بعضی پرگرام را ترتیب کند و یک تغییرات در فامیل آورده بعضی ها را از خود کند و شرط ها را در پرگرام بعدی آماده کند و بدین اساس اول جنایت را بدوش بلال خان انداخته بود و چشمان هر کی را به وی متوجه کرده بود و بعد که لازم می دید دو باره اسم نبی جان را در میان آورده بلال خان را از زندان بیرون می کرد و در این استقامت ذکا و زیبایی اش را استفاده می کرد مگر کس را اجازت نمی داد از وجود اش استفاده کند.
در این مدت با خانم بلال خان و دختران و داماد های بلال خان با دیپلماسی رفتار نموده عقیده شان را به زن خوب بودن و وفادار به فامیل بودن معتقد کرده بود و در بین زنان دهقانان و در بین زنان باغبانان حاکمیت خود را اعلان کرده بود و دهقانان و باغبانان خود را فرمان بردار نموده بود خلاصه عروس امروز زلیخای سابق نمود هر حرف و کلام وی جایگاه خاص خود را داشت حال نوبت نجات دادن بلال خان از حبس و اجرای پلان های بعدی سر صد باشی بود.
در آمریت پلیس رفت گفت: بلال خان قبل از حادثه در شهر کابل رفته بود و در شهر کابل اسناد دارند که در شب جنایت با چند کس در دعوت بوده است.
وقتی چنین گفت پلیس ها حیرت کردند گفتند: تو خودت گفته بودی تا نیمه شب در مهمانی بود و سحر جانب کابل حرکت کرد چگونه امروز حرف دیگر می زنی؟
زلیخا خنده می کند می گوید: خطا دارید من بلال خان را نگفته بودم من نبی جان را به شما گفته بودم، نبی جان در شب جنایت موتر را برده بود، در منزل دوستانش رفته بود، تا نیمه های شب در مهمانی بود و در سحر همان روز به کابل رفته بود و تا حال نیامده است، به گفته ی خود نبی جان در نیمه های شب یکی از گروه مدافعین قریه بالا دیده بوده است شما می توانید از فرد گروه ی مدافعین قریه بالا معلومات بگیرید و آدرس منزل یکه نبی جان مهمان شده بود داده بود گفته بود می توانید حقیقت گپ های من را از منزل یکه نبی جان دعوت بود خبردار شوید و از کابل از هتل یکه بلال خان بودباش داشت معلومات بگیرید و حتی همان شب جنایت، چند تن از مسافرین هتل با صاحب هتل شاهد هستند که بلال خان در شب حادثه در هتل بود.
زلیخا همه پلان را از روز اول با ترتیب نزد خود ارگانیزه کرده بود، همه باریکی ها را نزدش ترتیب داده بود و با لازم دید شرط ها رفتار می کرد.
معلومات زلیخا اشتباه را به سوی نبی جان برده بود چی اندازه که بلال خان عین دلیل ها را گفته بود به اندازه سخنان زلیخا بالای دولتی ها تاثیر نکرده بود ذکا و استعداد سخن زدن بر زیبا یک صنعت بود طوری صحبت می کرد روح انسان ها را می رباید بدین خاطر موفق بود و با این ذکا یک بار دیگر همه را به حیرت آورده حاکمیت اش را مستحکم می کرد.
مدت زمانیکه بلال خان در زندان بود میدان از زلیخا شده بود، با هر یکی از دهقانان جداگانه ملاقات کرده بود و در منزل هر کدام شان رفته خصوصیات فامیل ها را معلومات گرفته بود و باریکی ها را و نقطه های ضعیف فامیل ها را بررسی نموده بود و با روش عالی و با جدیت خود در عقل ها زن قوی بودن را داده بود و صاحب صلاحیت بودن را نشان داده بود و هر کی را معتقد ساخته بود که هر حرفش جایگاه خاص خود را دارد.
زیبا تلاش داشت تا کادر رهبری را ترتیب دهد و در راس شان یک شخص با جسارت و با درک و با معلومات را انتخاب کند و رهبری را از سر کادرهای اش در منطقه انجام دهد مگر هر زمان تنها می بود و با وجود کادرها و اطرافی ها تنها حرکت می کرد ولی بیشتر از عقل دیگران استفاده می نمود و این خصوص زلیخا دیگران را تسلیم به خود می کرد، چونکه استعداد رهبری را داشت زیرا رهبر هر زمان تنها می باشد.
اگر که اطراف رهبر پر از مردمان است، یگانه سبب، امکانات رهبر است که رهبر را شیرین ساخته نه دوستی و فدائی به رهبر!
شهد زنبــــــــور که زنبــــــور در کندو
کس بر نیش نمی بیند همه پشت شهد او
اگر قدرتــــــی داشتی زهردار و نیشدار
کس بر زهر نمی بیند همه بــه تو اردو
مدت چند هفته از سفر نبی جان سوی ایران گذشته بود، در این مدت بلال خان در زندان بود.
چاشت روز بود هوا گرم بود یکی از فرزند های همسایه از آمدن یک جوان به زیبا خبر داد، گل که بیرون شد غلام جان را دید مأیوس و رنگ پریده و شرمنده ایستاد است.
شببو غلام جان را دیده با حیرت پرسید: چرا نرفتید؟
کجاست نبی جان؟
غلام جان به زمین می دید گفت: ولله کار خراب شد، از هرات با قاچاق برها سوی ایران حرکت کردیم مگر پلیس ایران در تعقیب قاچاق برها بوده است، قاچاق برها مواد مخدر قاچاق می کرده است، ما خبر نبودیم در راه به ما بسته های مواد را داخل پاکت دادند ما که در سرحد رسیدیم در کمین پلیس سرحدی ایران برابر شدیم هر کی هر طرف گریخت پلیس فایر کرد شب تاریکی بود یک مرمی به نبی جان اصابت کرد، نبی جان افتید من مجبور شدم گریختم، فردا خبر شدیم دو تن از قاچاق برها دستگیر شده بودند و به گفته ی مردم منطقه یک جوان کشته شده بوده چند روز منتظر شدم تا احوال بگیرم مگر کشته شده نبی جان بوده است.
زلیخا پرسان می کند کس از این حادثه خبر دارد؟
غلام جان می گوید: به کس نگفتم و کس را هم ندیدم چون که قول هر دوی ما اول با هم دیگر هر حادثه را مشورت کردن بود.
زیبا می گوید: کار بسیار خوب کردی غم مخور و یک مقدار پول می دهد می گوید: خاطر من به مدت یک ماه یا بیشتر در شهر کابل از چشم ها دور پنهان باش و به کس خود را نشان مده و به کس از حادثه صحبت نکن و با یک شکل از اسم ساخته بر من نامه نوشته کن و آدرس ات را نوشته کن نظر به شرط ها یا پول روان می کنم یا کدام هدایت دیگر بر تو می دهم در هر حال وفادار باش قسم می خورم دوست بسیار نزدیک می شویم من به زمان احتیاج دارم و ادامه داده می گوید: خاطرت جمع باشد قول من قول است من و تو حتمی دوست دایمی می شویم، از این بعد مصارف تو بدوش من است فقط تو وفادار باش هر چه خوب می شود.
شانس گل یاری کرده بود بر دایم از نبی جان جدا شده بود و حادثه کشته شدن نبی جان را با خون سردی شنیده بود و یک حقیقت را هویدا ساخته بود.
اگر در یک جامعه عدالت از بین برود و حق انسان ها توسط انسان ها غصب شود هر انسان مهربان، به یک خون خور تبدیل شده می توانسته، زیرا زندگی افغان ها بسیاری درس ها را طی جنگ های داخلی ثبت تاریخ کرده است.
زلیخا زن مهربان بود مگر ظلم و بی عدالتی ها، مرگ نبی جان را به خوشی وی تبدیل کرده بود و با شیطان خود از رخداد این حادثه خرسند شده بود چونکه شرط ها چنین حالت را به وی داده بود.
نبی جان معصوم بود از این روکه هنوز خام یک نو جوان بود بی خبر از هر رذیلی بود کدام خطای نداشت فقط قربان کثافت های جامعه شده بود مگر با مرگش زیبا را خوشنود کرده بود سبب اینکه شانس عملی ساختن پلان گل بیشتر گردیده بود.
حال نوبت رسیده بود بلال خان را از زندان بیرون نموده با عشوه ها و نازها دیوانه ی خود می ساخت می گفت که اسناد زمین و باغ و ملک را به اسم نبی جان و اسم من بکن تا بعد از فوت تو یگانه صاحب نبی جان و من شوم اگر این فدا کاری را می کنی این احسن این زیبایی این لذت این صهبا مست کننده را بر دایم صاحب می شوی در غیر آن در خواب می بینی!
شقایق در رسیدن هدف اش یکی از جمله دهقانان را زیر نظر گرفت، مرد خوش چهره با جسارت و ذکی نمایان شد و در چپ منزل زیبا شان خانه داشت و رفت آمد بین زنان موجود بود، از عروسی اش چند سال گذشته بود مگر صاحب اولاد نشده بود، با مادراش یکجایی زندگی داشت و از طرف مادر زیر فشار قرار داشت تا زن دیگر بگیرد و صاحب اولاد شود.
دهقان مذکور رستم خان نام داشت و یک برادر هر جایی داشت نه در اداره رستم خان برابر بود و نه به کسی تابع بود و با یک حادثه که یک حزبی از مارکسیست ها را لت کرده بود در کوه بالا شده مجاهد شده بود، ظالم و دیکتاتور یک شخصیت داشت و در مدت کوتاه که در کوه بالا شده بود چند تن از اوباش های منطقه را در گرد خود جمع کرده بود و نامش در منطقه پخش شده بود یکی از قوماندان های نامی مجاهدین می شد.
آری در دوره اول کودتا حزب دموکراتیک خلق، به اندازه خطا ها و اشتباه ها صورت گرفت میدان در دست اوباش ها افتید.
چی اندازه که با سیاست های خطا، اقتصاد، رکودی به خود می گرفت زندگی مادی ملت خرابتر می شد و عوض دقت به اقتصاد کشور تا مشکلات اقتصاد مسبب بدبختی ها نشود بیشتر به میتینگ های پر مصرف و جلسات بی معنی و بی محتوا توجه زیاد شده بود و از یک طرف ملت سخت در زیر فقر قرار گرفته بود و از جانب دیگر اگر کسی حرف کوچک از نا با سامانی ها سخن میزد به مثابه دشمن انقلاب یا کشته می شد و یا در زندان انداخته می شد تا این اندازه تندرو خشک و رادیکال بی اساس مارکسیست های ما بودند.
جالب و کمدی تراژدی که بود مارکسیست ها خویشتن را دموکرات و روشنفکر می دانستند، مگر اعمال شان ضدیت تام با این دو پدیده داشت، در همه رهبران مارکسیست ها حتی یک منطق وجود نداشت که می دانستند اگر شرط های کار کردن از بین برود و شرط های اقتصادی فامیل ها پاشیده شود و زندگی تلخ شود هر کی حق شکایت را باید داشته باشد تا دولت به خطا ها دقت کند تا کلمه دموکراتیک که سر حزب شان بود یک مفهومی داشته باشد.
ولی ادراک معنی گفتارشان را نداشتند که یک گروه کمدی تراژدی بودند.
مارکسیست های دو آتشه تصور داشتند با ترور و اختناق و ظلم و فشار می توانند حکومت داری کنند مگر بی خبر بودند اگر ملت آباد نمی شد دولت هم ویران می گردید.
منطق یکه ملت را آباد کن تا دولت آباد شود در فطرت انسانی این گروه نبود و از چنین سوژه ها حتی معلومات ابتدایی نداشتند مگر خویشتن را روشنفکر و دموکرات تصور داشتند.
قدرت را که مارکسیست ها با میله های تفنگ گرفته بودند خبر نداشتند دولت داری با عدالت اعمار می شود لاکن تلاش داشتند با ترور و اختناق و زور میله های تفنگ دولت را اعمار کنند ناممکن بود که بدبختی ها آغاز شد.
هر اندازه که ملت ویران شد، اوباش ها و بیکاره ها و چهار عیب شر ها، شرط ها را به خویشتن مساعد دیده مسلح شده اولین گروه های مجاهدین افغانستان شدند.
گروه های مجاهدین هیچگونه معلومات دینی را در اخلاق و فرهنگ شان نداشتند و فقط یک ،یک سلاح کشنده بودند تا از بیرون کشور لباس مجاهد بودن را آکتورهای سیاست بپوشاند.
جهاد افغانستان که از هر نگاه با فرمان جهاد خداوند ضد بود بیرق بلند کرد با مصیبت ها و پی در پی ملت را از گریبان گرفت. از این سبب که در هر خالیگاه که دولت خالی می کرد این مردمان پر ساخته قانون های شان را اجرا می کردند و هر چی انجام می دادند از اسم اسلام بیان می کردند زیرا از بیرون مرز کشور، اسلام این بار از حقانیت خود بیرون شده به یک سلاح خطرناک تبدیل شده در یک استقامت جنگ استعمال می شد و ملت را ضربه زده شرط های شیطانی را در جامعه پیاده می کرد، مگر این اسلام با اسلام محمدی یعنی با اسلام قرآن کریم یکی نبود جدا بود و لعنت خدا بالااش بود.
چونکه هر عمل این گروه ها مغایر احکام قرآنی بود، ولی گروه ها به گفتارشان صمیمی بودند، ریا وجود نداشت، از اینکه در تصورات شان اسلام حقیقی چنین بود و با وفاداری به اسلام حقیقی، ضد اسلام رفتار می کردند، مگر مطلق بی خبر از رفتارشان بودند، چون که سیستم رسوای ازبر تعلیم و تربیت کشور حاکمیت داشت تا هر کی بدون تفکیک و بررسی هر گفتار را قبول کند.
بدین خاطر همه گروه خویشتن را مجاهدهای حقیقی دین می دانستند و با ایمان و باوری این گزیده را قبول داشتند در حالیکه جهاد قرآن کریم هرگز در جامعه افغان ها وجود نداشت و ممکن نبود، سبب اینکه جنگ های افغانستان جنگ های عقیده های دینی نبود، مطلق سیاسی بود، پس چگونه جهاد اسلامی شده می توانست؟
مارکسیست ها شرط های زندگی ملت را دانسته و یا ندانسته آنقدر سخت و مشکل کرده بودند، از هر قشر مردم افغانستان از مختلف اخلاق و فرهنگ از اوباش ها گرفته تا بهترین انسان های با اخلاق مقابل رژیم مارکسیست ها، جبهه می گرفتند و همه شان به اسم اسلام و جهاد اسلام می جنگیدند از این خاطرکه یگانه سلاح قوی در دست شان این گزینش بود که از بیرون مرزهای افغانستان بر ملت افغانستان تحفه داده شده بود تا وطن را ویران کنند تا معنویت و فرهنگ شان را با مارکسیست ها یکجایی ضربه بزنند تا هر نو فساد را در جامعه بیآورند تا دشمنان اسلام انگشت گذاشته بگویند این ها مسلمان هستند!
فرهنگ جنگ و اخلاق بی بند باری و بی قانونی بالای هر کی تاثیر آور می شد، بهترین انسان به ظالم ترین انسان تبدیل شده می توانست و هر کی را اگر از گروه و هم نظر خود نبود ضرر رسانده می توانست. خلاصه یک وحشت بود که در هر طرف جریان داشت مگر اسلام استعمال می شد.
در افغانستان جهاد اسلام را به معنی جنگ کردن مقابل کسی که همنظرش نیست دانسته بودند و این فرهنگ وطن را ویران و اسلام را نام بد ساخته بود.
لاکن جهاد در قرآن کریم چگونه بیان شده است؟
خداوند کشتن انسان را به دست انسان به هیچ صورت قبول ندارد تنگری بزرگ در سوره النسا آیت نود سه می فرماید" و هر کس، فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن می ماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور می سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است"
در افغانستان اکثریت کشتار مجاهدین از روی عمد و قصدی بود، مجاهدین زیادتر بین خودشان قتل می کردند و بیشتر مسلمان های افغانستان را می کشتند بدین اساس مطابق بر منطق آیت بالا در آخرت جوابگو هستند.
و در سوره المائده آیت سی دو الله مطلق قتل انسان را منع نموده است می فرماید" به همین جهت، بر بنی اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته و هر کس، انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است. و رسولان ما، دلایل روشن برای بنی اسرائیل آوردند، اما بسیاری از آنها، پس از آن در روی زمین، تعدی و اسراف کردند"
آیا در فرهنگ جهاد مردم ما، حکم این دو آیت مبارک وجود دارد تا حقیقت گفتار پروردگار را بدانند؟
یا اینکه مسلمان ها آیت سی دو مائده را مربوط بنی اسرائیل می دانند؟
باید درک کنیم هر آیت یکه از گذشته برای ما پیام می دهد، با او پغام، خداوند امر خود را برای بشر هدایت می دهد، چونکه هر امر خداوند بر هر امت آمده باشد اندرزی است برای همه بشریت تا تطبیق صورت گیرد.
و یا عدالت الهی را در سوره یونس آیت چهل چهار ذکر می کند می گوید " خداوند هیچ به مردم ستم نمی کند ولی این مردمند که به خویشتن ستم می کند!"
یعنی انسان حریت دارد، خود انسان فایده و ضرر را بر جان خود می خرد و خود انسان زندگی جنتی و دوزخی را برای خود تعیین می کند چونکه منطق کتاب مبارک چنین است.
پس جهاد اسلام چیست؟
واژه «جهاد» از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و مبارزه و فعالیت است.
دفاع از عقیده، یکی از جهاد قرآن کریم است، زیرا، جهاد در هر استقامت خاطر انسانی ساختن جامعه استفاده شده می تواند و لاکن سیاست در دنیای اسلام از جهاد اسلام سو استفاده نموده است و در راه خطا و غلط تحریف کرده است که رادیکالیسم بر اوج رسیده است.
ما جهاد عقیده را زیر بررسی قرار می دهیم و از جهاد عقیده بر نقطه ی می رسیم تا بدانیم جهاد مردم افغانستان جهاد قرآنی و اسلامی بود یا جهاد سیاست؟
ما زمانیکه جهاد اسلامی می گویم و از این جهاد خاطر عقیده اسلامی استفاده می کنیم باید منطق قرآنی جهاد را بدانیم در غیر آن شب روز جهاد بگویم چه منفعت در آخرت دارد؟
برای ادراک جهاد، ما اول باید منطق نگارش کتاب مبارک قرآن را بدانیم، چونکه اگر منطق کتابت این کتاب مبارک را ندانیم از حکم هر آیت مفهوم جدا را می گریم و خطا می کنیم!
از این سبب که در منطق قرآن هر موضوع حیاتی یک حکم مرکزی دارد و او حکم مرکزی قانون اساسی را در ارتباط او مسئله تشکیل می دهد و دیگر حکم ها همکار و کمک کننده بر او حکم است یا به عبارت دیگر حکم مرکزی با دیگر حکم ها تکمیل کننده ی او موضوع است.
در قرآن کریم تعداد زیاد آیت ها مستقیم یا نسبی بر جهاد ارتباط دارد و لاکن صرف یک آیت است حکم مرکزی داشته قانون اساسی جهاد را برای ما نمایان می کند، متباقی دیگر آیت ها برای او حکم همکار و کمک کننده است. اگر که ما قانون اساسی جهاد را در نظر نگرفته با روح دیگر آیت ها هدایت شویم ما خطا می کنیم و گناهکار می شویم، از این خاطر که نمی توانیم بخش از قرآن را نادیده گرفته از بخش دیگر قرآن راهنما شویم!
بطور مثال در سوره بقره آیت یک صد نود را در نظر گرفته جهاد کنیم خداوند می گوید «در راه خدا، با کسانی که با شما می جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدیکنندگان را دوست نمی دارد»
اگر که منطق قرآن را در نظر نگرفته از روی هدایت این آیت حرکت کنیم بر بالای هر جنگ، کلمه جهاد را استعمال کرده می توانیم زیرا برای خود قناعت داده می توانیم تا بگویم ما خاطر خدا جنگ داریم مثل جنگ های افغانستان!
و یا در سوره بقره، آیت یک صد نود چهار را در نظر بگیریم و منطق خود را تنها با این آیت به وجود بیاوریم بازهم خطا می کنیم در آیت، خداوند فرمان دارد می گوید «هر کس به شما تجاوز کرد، همانند آن بر او تعدی کنید! و از خدا بپرهیزید (و زیاده روی ننمایید)! و بدانید خدا با پرهیزکاران است»
اگر در اساس جهاد، تنها حکم این آیت را در نظر بگیریم معنی یکه دارد در مقابل هر تجاوزگر سیاسی جهاد را اعلان کرده می توانیم و لاکن خطا می کنیم.
و یا از سوره حج تنها آیت سی نو را در نظر بگیریم بازهم خطا می کنیم، خداوند در آیت می گوید «به آنها که مورد تهاجم دشمن و جنگ قرار گرفته اند اجازه جهاد داده شده است و خداوند قادر بر یاری آنهاست»
به مانند آیت ها حکم هر آیت را بدون منطق قرآنی در نظر گرفته رفتار کنیم خطاکار می شویم، باید منطق قرآنی را در نظر بگیریم برای اینکه فرمان های آیت های ذکر شده با آیت مرکزی یعنی با امر مرکزی جهاد باید یکجایی در نظر گرفته شود و عمل شود.
پس آیت مرکزی کدام آیت است؟
یعنی قانون اساسی جهاد در کدام آیت آمده است؟
قانون اساسی جهاد یا آیت مرکزی جهاد که حکم دیگر آیت ها در محور وی می چرخد در سوره حج آیت چهل آمده است.
در آیت چهل سوره حج جهاد قرآن را خداوند فرمان داده است متباقی دیگر آیت ها برای شرط های آمده است که جهاد قرآنی از منطق آیت چهل سوره حج به میان می آید و نظر بر شرطه ها، با در نظر داشت آیت مرکزی دیگر آیت ها مورد استفاده قرار می گیرد. اگر که منطق آیت چهل را در نظر نگرفته از منطق دیگر آیت ها در تلاش جهاد شوند از روی منطق قرآن خطا می کنند بدین خاطر می گویم جهاد مردم افغانستان در مقابل اتحادشوروی جهاد اسلامی و قرآنی نبود هنر سیاست بود که البسه ساختند و بر تن مردمان پوشاندند تا وطن ویران شود.
لطف کنید با تفکر آیت چهل را مطالعه و بررسی نماید، خداوند در آیت می گوید:
«الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلا أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیرًا وَلَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ»
ترجمه:
«همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اینكه مىگفتند: «پروردگار ما، خداى یكتاست!» و اگر خداوند بعضى از مردم را بوسیله بعضى دیگر دفع نكند، دیرها و صومعهها، و معابد یهود و نصارا، و مساجدى كه نام خدا در آن بسیار برده مىشود، ویران مىگردد! و خداوند كسانى را كه یارى او كنند (و از آیینش دفاع نمایند) یارى مىكند; خداوند قوى و شكست ناپذیر است.»
می بینیم به صورت قطع کدام هدایت در جنگیدن خاطر تغییر دادن عقیده و ایمان و فکر و اندیشه کسی حتی کسی که علنی انکار از بودن خداوند نموده مطلق کافر باشد، قرآن امر ندارد و در هر جنگ، قرآن اجازت نمی دهد که کلمه جهاد استفاده شود. زیرا جهاد اسلام صرف خاطر اینکه گروه از آته ئیست ها بالای ایمانداران تجاوز کند و هدف تجاوزگرها تنها تغییر دادن ایمان ایماندارها باشد که ایماندارها از هر دین باشد مهم نیست مهم این است ایماندار بر خداوند باشد و از عقیده خداپرستی گروه آته ئیست ها با فشار دور کند جهاد مقابل او آته ئیست ها که در حال تجاوز هستند و صرف خاطر تغییر دادن عقیده ایماندارها باشند جهاد فرض است، یعنی در هنگام تجاوز در دیگر شرط ها قرآن اجازت جهاد را بر کس نمی دهد چه از دین اسلام و دیگر دین های آسمانی!
زیرا جهاد را مطابق بر منطق آیت بالا امر نموده است، دیگر هر اقدام در ضد قرآن کریم است.
آری تنها خاطر عقیده زیر شکنجه باشد، در دیگر شرط ها مطلق منع شده است و اما در طول تاریخ هر گروه نظر به منفعت شرطها، جهاد خداوند را سو استفاده نمودند، از جمله جنگ های افغانستان به صورت کل خارج از قاعده های جهاد بود و است. بدین سبب که در افغانستان هیچ کس اسناد پیشکش کرده نمی تواند کدام گروه و یا کدام دولت خاطر تغییر دادن عقیده مسلمانی ملت افغانستان، کدام برنامه را آورده باشد و بر این دلیل دست بر تجاوز زده باشد وجود ندارد.
همه طرفدارهای جنگ افغانستان حتی یک سند ندارند که پیشکش کنند پس می توانیم بگویم شرط های جهاد قرآن کریم هیچ زمان در افغانستان وجود نداشت و ندارد.
چونکه اتحادشوروی را بخش از ملت افغانستان آورد که همه شان مسلمان بودند و یک حقیقت دیگری که وجود داشت نیم از عساکر اتحادشوروی از دین اسلام بودند و باقی اکثریت شان از دین عیسوی بودند، بلکه بین شان با شمول رهبران شان آته ئیست ها بودند و لاکن درد او آته ئیست ها خاطر تغییر عقیده ی دینی مردم افغانستان نبود، آن ها مرام و هدف سیاسی داشتند بدین خاطر جنگ مقابل آن ها و مقابل دولت افغانستان صرف جنگ بود نه جهاد!
تنها شیطان های سیاست اند خاطر منفعت شان جهاد مقدس قرآن کریم را با اخلاق طاغوتی شان استفاده نموده اند و می نمایند.
ملت افغانستان را بر احساسات آورده با سلاح جهاد بر یک دیگر دشمن ساختند، اگر ادراک عقلایی از احکام قرآن کریم در عقل جامعه وجود می داشت، جهاد قرآن کریم تا این اندازه یک متاع ارزان شده بر خرابی ها وسیله نمی شد!
هر اقدام و خرابی که از این دستچین سیاست رخ داد، از یک طرف ملت را در گناه سوق داد، از جانب دیگر تنها بر استقامت های سیاست منفعت بخشید.
گروه هایکه از این بازی دست بر منفعت بردند، افتراگر بر خالق بزرگ هستند و دروغ می گویند و مطابق آیت های قرآن کریم آخرت شان جهنم است.
سبب اینکه یزدان بزرگ در سوره بقره آیت هفتاد نو امر دارد می گوید «پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!»
کس هایکه مقابل تجاوز خارجی ها جنگیده مقاومت کنند فقط مقاومت را باید بیان کنند نه کلمه مقدس "جهاد" خداوند را!
اگر شرط ها مطابق امر خداوند نباشد، اگر البسه پوشانده جهاد را استفاده نمایند، یک نو دروغ و فریب است و باید خطا را از آیت های قرآن کریم درک نموده از یزدان بزرگ عفو بخواهند که پروردگار کریم و رحیم است.
در این خصوص خطا کارهای بزرگ، بخش علمای دینی افغانستان است، آخرت همه شان بر باد شده است، بر این که دایما زیر تاثیرات روند سیاست و خواست جامعه عمل می کنند، همیشه از حقیقت قرآن کریم دور بوده اند و دست آوردهای شان دور از فرمان الله می باشد، خداوند گناه ی این مردمان بدبخت شده را ببخشد، از این خاطر که بیشترین دروغ را از اسم اسلام این قشر مردمان بر ملت افغانستان گفته اند و اسیر و مزدور سیاست بودند و هستند.
حال ببینیم، اگر دو طرف عقیده در موجودیت خداوند ایمان داشته باشند و منصوب یک دین و یا حتی تابع به مختلف دین باشند، اگر که جهت بدست آوردن منفعت، اسم یزدان بزرگ را استفاده نموده، جنگ را ایجاد کنند و خونریزی کنند و تباه یی کنند، آیا کدام انسان با منطق گفته می تواند چنین عناصر را و یا قدرت ها را و یا اسم های که نزد ملت، به گونه های مختلف با ارزش شده است آیا پروردگار اهمیت می دهد؟
آیا رضایت نشان می دهد؟
کمی با منطق شویم بهتر نیست؟
زبان و کرده های انسان اگر از عقل الهام گرفته باشد، به خود در این دنیا و آخرت سعادت را به وجود می آورد، اگر زبان و کرده ها از احساسات قلب خشک بدون عقل الهام گرفته باشد، با خود در جامعه هم ضرر می رساند و هم آخرت خود را تباه می سازد، اگر که چه اندازه با ایمان و شخص پر عبادت هم باشد!
رشته ی صحبت را با عقل آغاز بکن
تسلـــــیم قلب مکن حقیقت را باز بکن
قلــــب بدون عقل در دریچه ی حیات
حسیات کور دارد با عقل پرواز بکن
الله در سوره بقره در آیت یک صد دوازده می فرماید:" آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین می شوند" (بنابر این، بهشت خدا در انحصار هیچ گروهی نیست.)
و در سوره عمران آیت هشتاد پنج الله می فرماید: " و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق) آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانکاران است"
در آیت دقت کنیم بسیاری که قرآن کریم را درست بررسی ندارند تصور دارند کس هایکه اسناد نوشته در جیب دارند مسلمان هستند یک خطا بزرگ است زیرا قرآن کریم بر بالای همه تسلیم شده ها اسلام را استفاده می کند مثال در سوره الشوری آیت هشت پروردگار چنین می فرماید:" و اگر خدا می خواست قطعا آنان را امتی یگانه می گردانید لیکن هر که را بخواهد به رحمت خویش درمی آورد و ستمگران نه یاری دارند و نه یاوری"
مثل چنین آیت اسناد زیاد وجود دارد پروردگار اسلام قرآن کریم را بر ما معرفی دارد.
مثال: الله در سوره عمران در آیت 199 چنین می گوید: « و البته از ميان اهل كتاب كسانى هستند كه به خدا و بدانچه به سوى شما نازل شده و به آنچه به سوى خودشان فرود آمده ايمان دارند در حالى كه در برابر خدا خاشعند و آيات خدا را به بهاى ناچيزى نمىفروشند اينانند كه نزد پروردگارشان پاداش خود را خواهند داشت آرى خدا زودشمار است»
اگر منطق آیت 85 سوره عمران، اسلام را تنها مربوط بر امت حضرت محمد بداند و اسلام که به معنی صلح کردن و تسلیم شدن بر خداوند است، منطق آیت 199 این سوره را چگونه ارزیابی کنیم؟
«در این ارتباط در کتاب جهش سوی قرآن مکتب راه سوم با اسناد توضیح داده شده است بر خدمت مخلص های مطالعه قرار دارد»
در افغانستان مارکسیست ها و مجاهدین در دو طرف جنگ دو زردی یک تخم شده تخریبات کردند انواع مختلف ویرانی ها کردند و هر دو جانب از مختلف دولت های مختلف دین پول و سلاح گرفته ملت را کشتند یعنی مسلمان ها را کشتند و سبب فقر و تنگ دستی و فسادها شدند و جامعه را شیطانی ساختند.
اسلام قرآن کریم هر دو این دو گروه را لعنت می گوید کس من را ملامت نکند آن چه عیان است لازم به بیان نیست لطف کنند قرآن کریم را درست مطالعه کنند.
بار دیگر می گویم در استعمال کلمه جهاد در جنگ های افغانستان بیشترین گناه بر دوش مولوی های کشور افغانستان است خاطریکه حقانیت را دانسته مقابل فرمان خداوند بیرق بلند کردند و دروغ گفتند و حقیقت جهاد اسلام را بیان نکردند چون که تابع به فرمان جامعه بودند نه در امر و هدایت الله!
بر چنین عناصر خداوند در سوره بقره آیت هفتاد نو مژده دوزخ را می دهد و می فرماید:" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
پس می گویم عصای موسی سمبول حقیقت بود که همه ساخته کاری های سحربازها را آشکار ساخت، حقیقت قرآن کریم مثل عصای موسی هر اندیشه خطا را آشکار می سازد اگر جسارت مطالعه این کتاب را مولوی های افغانستان داشته باشند.
سمبول حقیقت بود عصــای موسا
در بین شـربازان او حقیقت عصا
چون عصای موسا اخلاق راستی
بر ضد همه کجــی یک روح آسا
تجارب افغانستان یک بار دیگر حقیقت با ارزش را در جهان نمایان ساخت و یک عبرت شد و یک درس داد.
دوره جنگ افغانستان آشکار ساخت اگر در یک جامعه نظم از بین برود و فرهنگ ملت کوبیده شود و معنویت ضربه ببیند و قانونیت نابود شود، دو خصوصیات انسان بیشتر تجلی می کرده است.
از یک طرف هر کرده و انجام داده ها را بهترینی ها تصور نموده عقیده و باورمندی را با اعمال شان مستحکم می ساخته است و هر کردارشان را اعلی دانسته، هر کی خویشتن را حق به جانب تصور نموده هر کردار دیگران را رد می کرده است.
از جانب دیگر ضرورت به بررسی و تحلیل و تفکیک خطا ها پیدا نمی کرده است و با چنین خصوصیات خطرناکترین ماشین تخریب خودکار می شده است و قدم بقدم تابع به کرده ها و اعمال شان می شده است و یک مدت بعد انجام داده های جسمانی، روح شخص را اداره می کرده است، در حالیکه به انسان درست شدن روح باید دایما تربیت شود و با تربیت روح جسم فعالیت داشته باشد تا معنویت انسان در جامعه ثمرات مثبت به بار بیآورد.
مگر در افغانستان زور و شدت نقش پیدا می کرد و طرفدار پیدا می کرد و شرط ها طوری می شد زور از دروازه می آمد عدالت از پنجره بیرون می رفت.
اینجا ظاهر پرستی مود زمان
اسیر گرفته همـه روبه ویران
این سر طلـــــــسم بازی کنان
ویران وطــن شده کار حیران
خطا های مارکسیست ها سبب می شد گروه های تندرو و رادیکال با عقیده های شان از اسم دین اسلام و جهاد اسلام در کشور به میان می آمدند و لباس جهاد را پوشیده از یک طرف با شمول دین، معنویت ملت را تخریب می کردند و از جانب دیگر در دست دشمنان اتحاد شوروی استعمال شده به اسم مجاهدها گاز می گرفتند و در دنیای اسلام و در کشور های غربی به مثابه مجاهد ها شهرت پیدا می کردند و با این گروه های ویرانگر غرب بالای اتحاد شوروی در جنگ موفق می شد و در بسیاری میراث این کشور حاکمیت پیدا می کرد و از اینکه غربی ها در طول تاریخ اقتدارشان بالای کشور های اسلامی، تفسیر حقیقت های این کشور ها را از بین عقل شان انجام می دادند و از دیدگاه خودشان تنظیم ها را ترتیب می دادند، این بار هم چنین می کردند.
یعنی گروه های جنگی افغانستان را از اسم مجاهد ها در ضد اتحاد شوروی استعمال می کردند و زمانیکه دشمن را نابود می ساختند به سرنوشت ملت افغانستان بی تفاوت می شدند و گروه های تخریب کار که از اسم اسلام، مجاهدها معرفی شده بودند آزاد و حر از هر رهبری در افغانستان رها می شدند تا که امکان داشتند ویرانی نمایند ولی غرب این بار خطا می کرد و سال های بعد ندامت می کرد و در کیفر این خطا در آینده مشکلات بزرگ می دید و اما باز هم مثل مارکسیست های ما از خطا ها درس نمی گرفتند و هر بار از محوطه عقل شان از پایتخت های شان تصمیم ها می گرفتند و با نتایج سبب های خطا های شان در مجادله می شدند و هرگز انگیزه سبب ها را مطالعه نمی کردند.
مجاهدهای افغانستان از یک طرف در روح و روان بسیاری از جوانان کشورهای اسلامی که از سیاست های خطای غرب عقده دار بودند یک هیجان می شد و یک امید تازه می گردید.
از جانب دیگر دین اسلام با پیدایش مجاهدهای افغانستان به گونه زشت تفسیر می شد و در جهان اسلام مروج می شد و خلاف حقیقت های دین اسلام و ضد فرمان های قرآن کریم یک تفسیر خشک بی محتوا از هر گفتار الله در جامعه یک روش می شد که ضد گفتار الله لاکن از اسم خدا می شد.
جوانان اسلام را در چند پارچه تقسیم می کرد یک بخش شان تندروها شده اسلام را از پنجره آدم کشی می دیدند و قسمت دیگر از نتایج اعمال گروه های تندروها از دین برآمده آته ئیست ها می شدند. چونکه در دنیای اسلام هر نو شرط آماده می شد ولی غرب دینامیک های داخلی کشور های اسلامی را درست مطالعه کرده نمی توانست و در نتیجه با غرب، دنیای اسلام به مشکلات بزرگ مواجه می شد.
شرط های خراب دنیای اسلام یک مرحله می شد که تکامل دنیا، چنین مرحله را جبری بالای دنیا می آورد.
با بسیار تراژدی در دنیای اسلام، دین و اسلام سر از نو مطابق فرمان خداوند تفسیر می شد چونکه هر سیستم اگر مطابق به قوانین فطرتی دنیا نباشد و سازش با تکامل کرده نتواند حتمی ضد خود را تولید می کند.
بدین خاطر تندروی و رادیکالی خشک دنیای اسلام که با ابتکار مارکسیست های افغانستان توسط مجاهدها در دنیای اسلام پیدا شده بود، با تراژدی ها یک شیوه جدید دینداری را از بطن خود به میان می آورد و ملت های اسلام که از بلای چنین دینداری خشک نجات پیدا می کردند فصل جدید را باز می نمودند و دموکراسی دنیای اسلام را به میان می آوردند که چنین شدنی است راه دیگر وجود ندارد.
گروه های جنگی، سبب ها نیستند، نتایج سبب ها شرط ها را دیگرگون می سازد، هر زمان که سبب ها تثبیت شد گروه های جنگی نابود می گردد و نتایج تغییر می خورد.
پس می گویم انسان در تولد پاک است اندیشه های شیطانی است کثیف می سازد.
جــــــوهر درون بر انسان چهره ساز
درک نقطه نباشد وجود بـــــــــی آواز
در ادراک جـــــــــــوهر اگـر که تنبلی
روسیایی بردوستان بذله ی دشمن باز
زلیخا زیر چشم رستم خان را قرار داد و پلان گرفت رستم خان را در راه ایده های خود تربیت نموده استفاده کند و از طریق رستم خان با برادر رستم خان که قوماندان مجاهد بود ارتباط برقرار ساخته از قدرت وحشت آن در منطقه استفاده نماید.
و بین دولتی ها و بین مجاهدها یک وزنه را در نظر داشت تا دو طرف را اداره کند و در این مسیر عواید زمین ها را و باغ ها را استفاده نماید و از یک طرف تلاش کند تا زمین های مجاور را خریداری نموده به کشت آماده کند و از جانب دیگر درآمد اقتصادی اش را چند تقسیم نموده از هر تقسیم به هدف هایش استفاده نماید، ولی اول باید زمین ها را به نام می کرد و بعد از آن از بلال خان نجات پیدا می کرد و در این استقامت هر نو امکانات را استعمال می نمود حتی قتل بلال خان را در ذهن اش تصور کرده بود و باید پلان ها با زیرکی و با سکونت اجرا می شد.
آری انسان تابعی محیط است اگر محوطه یکه انسان زندگی دارد با ایده های قوی انسانی فرهنگ سازی انسانی نشده باشد و به اندازه فرهنگ و معنویت ها که با تلاش و فعالیت ها و تجارب انسان ها در سال های دراز شکل می گیرد و شرط های زندگی انسانی را در جامعه به وجود می آورد اگر با سیاست های خطا ضربه دیده باشد و فرهنگ انسانی را باخته باشد هر انسان به یک جانور تبدیل شده می توانسته!
زلیخا را شرط ها ظالم می ساخت ولی عاطفه مادری وی دایما با خصوصیات شیطانی و ظالمی اش مجادله می کرد. از این روکه از یک طرف بدون رحم، پلان ها می گرفت و در عملی ساختن پلان ها هر امکان را بکار می برد و حتی به کشتن و تباه ساختن انسان ها اقدام می نمود و از جانب دیگر خانم منطقه می شد و بالاخره مادر منطقه می گردید.
زیبا که در تلاش شناختن اطرافی ها بود بیشترین ارتباط اش را با زنان منطقه برقرار ساخته بود و با هر کدام زنان منطقه نظر به خصوصیات شان رفتار را به پیش گرفته بود و تلاش داشت تا معلومات در هر خصوص فامیل ها جمع آوری کند و از بین معلومات در پلان هایش استفاده نماید.
بلی اگر معلومات وجود نداشته باشد اگر باریکی های مسائل درک ناشده باشد اگر امکانات مدنظر گرفته نشود و اگر یک پرگرام و پلان و استراتژی دقیق وجود نداشته باشد با احساسات راه رفتن مکفوف های اند در تاریکی شب روان اند.
از پنجره عالـــــمی بین که عقل در سر
تسلیم بر سینه باشـــــــــی کارها بی اثر
قلب را تسلیم عقل بر معجزه ی سر کن
او هنــــــــــــــگام است که موفقیت اکثر
حصه نهم
در جامعه ما افغان ها دایما احساسات کور حاکمیت داشت و دارد، همه جنگ ها و بدبختی ها از تاثیرات نبودن درک باریکی مسائل و نبودن پرگرام ها و پلان ها و استراتژی ها بین ما افغان ها بود و است.
غیرت افغانی خشک ما چنین صفت را به وجود آورده است زیرا ما افغان ها غیرت را به شدت و ویرانی و عقب ماندگی و دربدری می دانیم، غیرت یکه ملک و ملت را سعادتمند ساخته باشد وجود ندارد.
فقط احساسات کور وجود دارد، مثل رمه گوسفند در هدایت هر نیرنگ باز سیاست، با چشمان مطموس روان هستیم و در مسیر راه، هر آن چه که به پسند ما نباشد، ویران می سازیم، منطق درک و بررسی و تحلیل به ما افغان ها وجود ندارد بدین خاطر دایما در بازی های سیاست دیگران اسیر شده همدیگر را می کشیم و چی جالب که از تاریخ درس گرفته نمی توانیم.
زیبا که با زنان منطقه ارتباط اش را قایم ساخته بود بیشتر با زنان دهقانان اش صمیمی شده بود، یکی از زنان که خانم یک دهقانش بود گفت: امروز خانم منشی صاحب محفل گرفته است محفل تولد پسرش را گرفته است هر کی را خبردار ساخته است اگر لازم ببینید با من بروید خوش میشم خانم منشی صاحب از خواهر خوانده های دوره طفلی من است زن بسیار صمیمی است چی میشه که شما هم بیاید و من شما را با خواهر خوانده ام معرفی می کنم مطمئن هستم دوست می شوید.
گل که چنین فرصت را آرزو داشت گفت: اینکه تو خواهش کردی خواهش یک دوست را مثل تو رد کرده می توانم؟
از خصوصیات تو خوشم آمده است تو بسیار یک زن خوب هستی حتمی با تو می روم و به خاطر ابروی تو بهترین هدیه تهیه می کنم.
آری شقایق سیاست بازی داشت با هنر دیپلماسی هر کی را از خود می کرد، با این شیوه بهترین فرصت ها را به خود پیدا می کرد تا با قدرتمند ترین فامیل ها ارتباط می گرفت و این بار با قدرتمند ترین فامیل منطقه آشنا می شد و در عین حال یک خانم دهقان خود را از طی دل به خود بسته می کرد و دایما وفادار خود می کرد.
زیبا در خانه ی رستم خان رفت مقدار پول به رستم خان داده در شهر روان کرد تا یک طلای اسم الله با یک دست لباس طفلانه بیآورد و به دیگر خانم ها هدایت داد تا کیک ها و کلوچه ها پخته کنند.
گل رمز خانم های منطقه را کشف کرده بود با شیوه ی رفتار می کرد هر امر وی به خانم ها لذت می داد خاطریکه با فرهنگ و رفتار گل، شقایق را خانم ها از خود دانسته بودند و صمیمی و دوست دانسته بودند.
ترتیب ها که آماده می شد در حمام رفت خود را تر و تازه نموده زیباترین لباس را پوشید و با شیک ترین شیوه با آرایش خود را مزین کرد نزد خانم بلال خان رفت مریض در بستر خواب بود گفت: امروز در محفل خانم منشی می روم انشاالله با خانم منشی دوست شده در رهایی بلال خان از دوستی خانم منشی استفاده می کنم تو غم مخور هر چی خوب میشه!
خانم صد باشی به حیرت دیدن داشت تصور نداشت یک دختر فقیر و بی کس به زودی به این اندازه بین زنان شهرت پیدا کرده دست به اقدام بزرگ بزند با تعجب دیدن داشت لاکن خبر نداشت زلیخا تربیت شده در یک خانواده عالی وطن بود.
آری اگر که ذهن را مستقل ساخته بتوانیم و در عقل خود دنیای جدید را اعمار کرده بتوانیم و فانتزی و اتوپیای خود را ساخته بتوانیم هر نا ممکن یک روز ممکن شده می تواند.
از این روکه دنیای ذهن بالای روح تاثیر آور است اگر که روح تربیت شود جسم تسلیم روح شده می تواند پس در آن صورت انسان بزرگ ترین فعالیت را انجام داده می تواند.
فراموش نکنیم دنیا را قدرت ها تغییر داده نمی توانند دنیا را امپراتورها دیگرگون ساخته نمی توانند دنیا را زور و امکانات واژگون کرده نمی توانند، دنیا را فقط انسان تغییر داده می تواند اگر که قانون خود را در عقل خود ایجاد کرده باشد و سر مدنیت عصر یک گام بالاتر تصور و تفکر کرده باشد، می تواند نقش بزرگ اجرا کند چونکه در هر زمان تاریخ هر تحول دنیا را انسان های بوجود آورده اند نه قدرت داشتند و نه مردمان بزرگ هیکل بودند.
فقط روح قوی داشتند، این گروه مردمان بزرگ ترین امپراتوری ها را ایجاد کردند عقیده های انسان ها را تغییر دادند و قانون های خود را عملی ساختند پس باید کوشش شود اول در ذهن دنیای جدید ایجاد شود، پس می گویم هر فعالیت را بدون گمان اجرا کن از هر روز گذشته ات درس بگیر!
هر کاری که مــی کنی بی گمان اجرا بکن
باوری را از خود کن از خود استقرا بکن
بر استقـــــرار حیات درس از تجربه بگیر
از داشــــته ی تـــجربه پیـــکر را آرا بکن
ترتیب ها که گرفته شد زیبا هدایت داد همه خانم های دهقانان باید به رفتن آماده شوند چونکه یک نمایش از قدرت را بین زنان در محفل اجرا می کرد و شهرت اش را اعلان می کرد. هدیه ها را در پتنوس ها گذاشت و سر هر پتنوس را با تکه های قیمتی پوشاند و هر پتنوس را دست یک خانم داد و با خانم ها یک گروه بزرگ شده در منزل منشی رفتند.
در منزل منشی که داخل شدند زلیخا با قدم های استوار و با سر بلندی داخل حویلی شد و از عقب دو طرف زیبا، خانم ها با پتنوس های هدیه قرار داشتند به بسیار احترام رفتار می کردند چنین صحنه سازی، دقت همه را به وی آورد تا هر کی برسم احترام پذیرا شدند.
بسیاری ها شناخت نداشتند مگر از زیبایی و جسارت گل سر خم در احترام قرار گرفتند.
خانم منشی با عالی ترین فرهنگ پذیرایی نموده خوش آمدید گفت زیبا در مقابل تشکری نموده با التفات ها علاقه داشتن به معرفی را ابراز نموده گفت: آرزو داشتم تا با شما معرفی شوم خوش شانس هستم خواهر خوانده تان یاد از محفل شما نمود، مهمان نا خوانده شده تشریف آور شدم گستاخی من را ببخشید.
خانم منشی با هیجان نخیر ها، گفت: خواهش می کنم، شرمنده شدم نزد تان، گستاخی نیست شرف بخشیدید خرسند ما ساختید که در غریب خانه ی ما ارزش داده تشریف آوردید، خوش آمدید صفا آوردید منشی صاحب بشنوند نهایت خرسند می شوند.
در بالاترین نقطه سالن زیبا را شرف دادند و در خدمت گل از هر امکان کمی نکردند و در محفل، شقایق بین همه زنان صحبت های جدید شان شد و ورد زبان ها شد، هر کی از دیگری می پرسید با این زیبایی و شیک بودن از کدام فامیل بوده باشد؟
خانم منشی از خواهر خوانده معلومات گرفت همگی دانستند زیبا عروس با ثروت ترین مرد منطقه است زیرا با تاکتیک های زلیخا، در ذهن های زنان منطقه، بلال خان ثروتمند ترین مرد منطقه معرفی می شد و یک تبلیغات بین زنان شروع می شد و عقل مردان شان را اسیر می گرفت.
محفل در اوج گرمی خود بود آقای منشی تشریف آورد زنان را خوش آمدید گفته به طفلک نو تولد خود یک گردنبند طلا را بسته کرد. هر کی به آقای منشی تبریکی می داد، زلیخا نزد طفلک رفت در دو طرف زیبا خانم های دهقان هایش قرار داشتند چونکه چنین سازمان ده یی کرده بود طفلک را در بغل گرفت از رویش بوسید اسم الله را سر سینه اش بسته نموده عمیق به چشمان منشی دیدن کرد و گفت: خداوند ریزه گل های سعادت را به این فرشته اعطا کند با عزیزانش دایما سرخ روی باشد.
و با هنر چشم، چشمان منشی را به خود جلب کرد.
گل آنقدر شیک و زیبا شده بود بین بوستان گل ها یک گل جدا از همه گل ها یک آفت زیبایی بوده باشد و یک پیک شراب کوثر از بهشت شده در مستی آوردن آدم ها یک سبب شده باشد و یک شیطان شده هر کی را اسیر خود گرفته باشد چنین یک زیبایی پیدا کرده بود ممکن نبود که منشی زیر تاثیر اش قرار نمی گرفت.
گل هر باریکی را مطالعه نموده بود، وقتی کودتا مارکسیست ها صورت گرفته بود به اسم انقلاب مسما ساخته بودند، یک فانتزی و یک اتوپیای شان را داشتند، هیچگاه به حقیقت های وطن دقت نداشتند در آرزوی یک زندگی نوین بودند و در پی جنتی بودند که تصور داشتند با بدست گرفتن قدرت سیاسی خود به خود به میان می آید.
در دنیای جدید شان بهترین زندگی با انواع شراب ها و انواع معیشت جنسی را با هر امکان میسر شده می دیدند و در فانتزی های شان صمیمی بودند و عقیده داشتند و باورمند این دستچین بودند.
حزب مارکسیست ها چندین شاخه داشت یکی از شاخه های این حزب، سازمان دموکراتیک زنان بود، از شروعی کودتا در تلاش جلب و جذب دختران به سازمان زنان بودند و تلاش داشتند زیباترین دختران عضو سازمان شوند و به زودی اخلاق سازمان زنان مغایر خصوصیات و فرهنگ ملت افغانستان می شد و فجیع ترین بد اخلاقی ها در داخل سازمان زنان به میان می آمد.
هر کی به خاطر حفاظت ناموس فامیل اش که از بلای سازمان زنان دور بسازد دست به اقدام می شد مگر به زودی در زندان ها انداخته می شد و به خاطر عبرت به دیگران با وحشی ترین شیوه بدون محکمه ها در زیر تراکتورها زنده به گور می شد، از این روکه نظر به عقیده ی مارکسیست ها، فرهنگ جامعه باید تغییر پیدا می کرد و آزادی و دموکراسی حاکم می شد.
شاعرها و هنرمند های موسیقی این مردمان بیشترین اثارهای شان را به مدح آزادی و دموکراسی و ترقی سروده اند، اما آزادی که می گفتند تنها به آرزوی آزادی ایده های خود شان بودند هرگز بر دیگر عقیده ها و ایده ها احترام نداشتند، دموکراسی که می گفتند فقط آرزوهای شان را تمنی داشتند تا عملی کنند در هیچ ارزش دموکراسی باوری نداشتند و احترام نداشتند.
همه اخلاق شان را گزیده های وطن پرستی می دانستند ولی در کوچکترین خواست و آرزو و ایده آل و مفکره ی دیگران خورد ترین احترام را نداشتند.
فقط و فقط ایده های شان را و کرده های شان را بهترینی ها تصور داشتند و عقیده داشتند هر کی باید به فکرها و ایده ها و طرز زندگی شان بی قید شرط تسلیم باشد و با همه این خصوصیات در ناموس داری و غیرت افغانی خصلت وطنی داشتند.
یعنی رغبت داشتند زیباترین دختران در سازمان زنان شان عضو باشند و جای بهترین معیشت و تفریح به مارکسیست ها باشد و اما زنان خود شان در داخل چهار دیوارها در محافظه باشند از این که با تاسف چنین فرهنگ اخلاق وطنی ما افغان ها است.
یعنی با ناموس ترین خلق دنیا خود را تصور داریم با غیرت ترین مردمان دنیا خود را می دانیم و هر کدام ما تلاش می کنیم زنان ما در چهار دیوارهای بلند حفاظت شوند و در بین لباس های عجیب غریب عصرها قبل نگهداری شوند، ولی اگر یک خانم دیگر را در جاده ببینیم دو چشم ما طرفش دوخته می شود و در عقل ما بدترین اخلاق تظاهر می کند و تا خانم مذکور را از زندگی دل سرد نسازیم اخلاقی نداریم که یک بار اندیشه کنیم تا بدانیم چی حق داریم یک خانم را با چشمان با حرکت ها اذیت می کنیم؟
در حقیقت ناموس خود را از هیولای بلای ذهن خود محافظت داریم چونکه فرهنگ سازی جامعه ضربه شدید دیده است و در عصر بیست یکم بدبخت ترین اخلاق را داریم و معنویت ضعیف را داریم.
پس مبارزه و جهاد اگر صورت می گیرد اول باید ذهن ها را اصلاح بسازیم تا روح ما به انسانی شدن پرورش پیدا کند تا در عمل کردهای وجود ما حاکمیت پیدا کند و تا ارزش به حق هر کی به خصوص به حق زنان قایل باشیم تا جامعه رشد و تکامل نماید.
هدفم خورد ساختن فرهنگ ملت نیست تمنی ام فرهنگ سابق ملت دو باره عوض فرهنگ جنگ که طی چند دهه حاکم گردیده است استقرار پیدا کند. اگر به خطا ها چشم پوشی کنیم فرهنگ جنگ دوام خواهد کرد، پس می گویم اگر نفس ات را از خوبی ها بهرمند نسازی زیبایی روح را درک کرده نمی توانی!
نفس ات را پاک بساز روح ات پرورش شود
با روح پاکــــــــــیزه ات خویت آموزش شود
بدن مــایه ی پست که روح در مقـام بالاست
روح را پرورش بده بدن با ارزش شــــــــود
زلیخا که اخلاق مارکسیست ها را می دانست و جامعه افغانی را تحلیل و بررسی کرده بود نوبت منشی بود که در تار خام بسته می کرد. به چشمان منشی بار دیگر دید و با رنگ آبی چشمان زیبا را و زیبایی رخسار را و اندام قد بلند را رخ زد و دست طفلک را بوسیده گفت: جانم شاهزاده ی منشی صاحب بشنود گله دارم به پدر جانت بگو از این بعد به چنین مراسم ها از قبل من را آگاه بسازند تا با امکانات مادی خدمت کنم. آرزو دارم قدرت مالی خود را خدمت منشی صاحب قرار بدم تا منطقه با خیر برکت پر فیض شود.
منشی که در اسارت زیبایی و سخن های ادبی زلیخا قرار گرفته بود با دقت به سخنان زیبا گوش داده بود و تعجب و حیرت داشت چی گفتن خود را نمی دانست زیرا با خانمی رودررو بود با زیبای اش چشمان را خیره می کرد و با سخنان اش شکفت و حیرت را برملا می نمود.
منشی لحظه ی مکث کرد پرسید: ببخشید می توانم اسم شریف شما را بشنوم؟
زیبا در حالیکه طفلک منشی را نوازش می داد سر را کمی تکان داد که موها تکان خورد و با دست راست زلف های پیشانی را اصلاح کرد گفت: من زلیخا هستم عروس بلال خان!
وقتی چنین گفت منشی دست اش را به دهن آورد لحظه ی چرت زد و گفت: بلال خان یکه زندانی است؟
زیبا جواب داد آری
منشی گفت: آوازه ی شما در زبان هر کی است به گفته ی شما بلال خان بی گناه است؟
من که گزارش شما را مطالعه کردم، سخت زیر تاثیرات بیانات شما قرار گرفتم همه منتظر هدایت من هستند تا من فیصله ی خود را بگویم آیا به راستی بلال خان بیگناه است؟
زلیخا تبسم می کند می گوید: منشی صاحب ما، مطمئن باشند زلیخا حرف دروغ ندارد زیرا زلیخا یک نام و شهرت دارد.
اگر حکومت در تلاش مجرم باشد بدانند که یگانه گناه کار با عقل نارس خود فقط نبی جان است از این سبب که حادثه و جنایت را اعتراف نموده بود و از ترس گناه ی خود فرار نموده است بلکه سر کوه بین اشرار رفته باشد یا در کدام کشور همسایه فرار کرده باشد.
منشی با تعجب می پرسد: چگونه شما از شوهر تان مدافع نیستید؟
گل خنده می کند می گوید: چی؟ گناه ی شوهر را پنهان کنم یک معصوم را گناه کار بکشم؟
فردا روز قیامت چی جواب دارم؟
منشی سخت زیر تاثیرات سخنان زلیخا شده اجازت خواسته طرف دفتر حزب شان می رود و در راه قرار می دهد تا بلال خان را آزاد کند و آرزو می کند با زلیخا نزدیکی برقرار کند سبب اینکه ذهن منشی را زیبایی گل اسیر گرفته بود و بازی های نو زیبا با منشی آغاز می شد و منشی را با تار خام بسته نموده به گونه ی دیگر با منشی و فامیل منشی ارتباط دایمی را برقرار می ساخت و شرط ها را به نقطه ی می آورد حمایت کردن از زلیخا به منشی یک ضرورت می شد و زیبا در بین دولتی ها قدرتمند ترین مرد منطقه را از خود می کرد و با رستم خان ارتباط دایمی با برادر وی که قوماندان مجاهد ها شده بود برقرار می کرد و در سال های بعد یک اتفاق دایمی را بین منشی و قوماندان برآورده می نمود و منافع ها، جای عقیده ها و ایدولوژی ها را می گرفت و زلیخا از همه امکانات به نفع خود استفاده می کرد و به یک زن قدرتمند منطقه تبدیل می شد.
هنوز ساعتی از رفتن منشی در دفتر حزب نگذشته بود یکی از کارمند های حزب آمده زلیخا را دیدن می کند، می گوید: بلال خان را منشی صاحب رها کرده است، هدایت داده است تا نبی جان دستگیر شود.
زیبا تشکری نموده می گوید: احترامات ام را به منشی صاحب برسانید به تشکری حتمی نزد شان میآیم.
و به خوانم هایکه همراه اش آمده بودند دستور می دهد حاضر باشند که در منزل می روند.
با خانم منشی محبت نموده سعادت خواسته تقاضا می کند به چنین محفل از اول خبردار شود تا خدمتی کند. خانم منشی از معرفی زلیخا خرسند شده خواهش می کند دوستی را دایمی بسازد و با قبول دو طرف به دوستی دایمی از منزل منشی برآمده در خانه می روند. در منزل که می رسند بلال خان را نزد زنش می بیند و با غرور داخل اطاق شده می گوید: گفتم که بلال خان را از زندان می کشم دیدی وعده ام را وفا کردم غم مخور احوال نبی جان هم امروز فردا می رسد و سوی صد باشی دیده می گوید: خوشی آمدید انشاالله اذیت زیاد ندیده باشید.
بلال خان تشکری نموده می گوید: ولله زلیخا بلا هستی اگر تو نمی بودی تباه بودیم.
زیبا تبسم نموده می گوید: ما دوست هستیم چگونه باغبان را از دست داده می توانم؟
شفقت باغبان در روح همه ما تازگی را می آورد و در ذهن خود می گوید: تو را خاطر تباه ساختن بیرون کردم منتظر باش پلان دارم!
از اطاق بیرون می شود و از دهلیز دو باره برگشت نموده می گوید: ولله منشی بسیار فداکاری کرد چه نظر دارید فردا به تشکری در منزلش نرویم؟
صد باشی با خرسندی قبول نموده می گوید: ولله کار بد نمیشه خوب دست خالی میریم؟
گل با تبسم می گوید: هرگز امروز هدایت میدم زنان همسایه یک کیک کلان پخته کنند کمی پول در پهلویش گذاشته تحفه می بریم. بلال خان حیرت می کند می پرسد در کدام زن همسایه هدایت می دهی؟
قبل از این که شقایق چیزی بگوید زنش می گوید: آقا خبر نداری همه زنان را از خود کرده است بمیرید بگوید میمیرند زنده شوید بگوید زنده می شوند ولله عروس بلا برآمد.
صد باشی خنده می کند می گوید: می دانستم به تو یک جوهر است چشم پنهان پول شمار کردم.
گل تبسم می کند و با چشمان زیبای آبی یک ناز نموده دل جگر بلال خان را آب ساخته در اطاق خود می رود.
دل صد باشی طاقت نمی کند از عقب زیبا داخل اطاق خواب گل می شود. زیبا که مقابل آینه ی قد نما ایستاد می باشد بلال خان از عقب گل آمده بغل می کند و از گردن شقایق بوسه می گیرد.
جان زلیخا را لرزه می گیرد مگر رنگ سیما را تغییر نداده روی را پیش می کند صد باشی بوسیده می گوید: پشتت بسیار دق شدم.
گل با ناز جواب می دهد وعده ی من وعده است گفتم که از این بعد تنها تو صاحبم هستی مگر مریضی زنانه دارم زیر تداوی قرار دارم، به گفته ی دکتر بر چند روز با مناسبات جنسی نزدیک شده نمی توانم چند روز طاقت کن هر لحظه من از تو میشم و دور می خورد به چشمان بلال خان می بیند و با تبسم و با ناز چشمان از روی بلال خان بوسیده روی اش را به ریش بلال خان گذاشته می گوید من را بغل کن!
صد باشی مست شده در بغل می گیرد چند لحظه در بغل بلال خان ساکن می باشد می گوید: اجازه باشد که من کار دارم.
بلال خان که زلیخا را رها می کرد بار دیگر دست راست زیبا را گرفته طرف خود کش می کند و از زیر گلو بوسیده می گوید: من قربانت شوم.
گل در داخل دل می گوید: صبر کن به نزدیکی قربان میشی!
زلیخا فردای همان روز کیک سپارش داده را بالای پتنوس می گذارد و در پهلوی کیک مقدار پول را می گذارد و به بلال خان می گوید: قبل از برآمدن منشی در منزلش باید برسیم.
در موتر جیب در منزل منشی می روند صد باشی را منشی در مهمان خانه پذیرایی می کند زیبا داخل خانه شده تحفه آورده را به خانم منشی تقدیم می کند می گوید: مقابل دوستی منشی صاحب تحفه ناچیز است لطف نموده بپذیرید ممنون می شویم.
آری اعضای حزب دموکراتیک خلق، رشوه گرفتن را بد می گفتند هرگز رشوت قبول نداشتند زیرا وطن پرست بودند و اما تحفه یک فرهنگ روشنفکری اعضای حزب دموکراتیک خلق بود، در جمع رشوه نمی آمد ولی هر چی به اسم تحفه داده می شد با دل جان پذیرش داشتند.
در زمان های اول اقتدار شان ملت با تعجب دیدن داشت با شکفت ها حیرت داشت که این فرهنگ را از کجا آموخته اند؟
مگر با آمدن قوای سرخ اتحاد شوروی وقت، آشکار شد یکی از فرهنگ مارکسیست ها تحفه گرفتن بوده است و تحفه گیری ها یک رواج همگانی شده بود، شرم لازم نبود از این روکه ترقی و وطن پرستی و روشنفکری را تمثل داشت و این فرهنگ سبب می شد در سال های بعد حتی کرسی های دولتی با پول خرید فروش می شد چونکه تحفه گیری ها یک بازارگانی را در فرهنگ افغان ها به وجود آورده بود و فساد رشوت را همگانی ساخته در اخلاق ملت جایگزین ساخته بود حتی مولوی های دین این دستچین شیطانی را دیده بی صدا قبول می کردند تا که در شرط های اسلامی این کشور بی صدا جایگزین شد یعنی رشوه گیرنده، هم، رشوت می گیرد و هم نماز خوانده عبادت الله را می کند و مولوی صاحب های ما بدون احتراز بی صدا هستند آیا جز ایمان و اسلام ما مردمان نشده است؟
زلیخا که با خانم منشی با صحبت و محبت مشغول بود بلال خان و منشی در مهمان خانه با هم دیگر بیشتر آشنا شده بودند. منشی از ذکی بودن و با فرهنگ بودن زیبا صحبت می کرد و از استعداد گل یاد آور می شد.
یک بار منشی از جا برخاست معذرت خواسته داخل حویلی شد از خانمش پرسید: چای چی شد؟
خانم جواب داد همین حالا روان می کنم گل بیرون اطاق شد گفت: با معذرت منشی صاحب، منشی نزدیک شد، شقایق نزدیک خانم منشی ایستاد بود گفت: یک خواهش کوچک دارم.
منشی با احترام و نزاکت ژست نمود بفرماید: زیبا گفت: اگر رهایی بلال خان را از تلاش من بیان کنید اگر بداند که هنوز دوسیه به اسم نبی جان بسته نشده است بسیار خوش میشم.
منشی هدف زلیخا را درک کرد اطمینان داد تا خاطر جمع باشد گفت که چنین میشه!
منشی داخل مهمان خانه که شد معذرت خواسته گفت: ما را منتظر چای گذاشتند خوب چی بگویم زنان هم ملامت نیستند با طفل ها در هر کار رسیده نمی توانند. صد باشی میگه چای لازم نبود زحمت شد و کمی مکث کرده دو باره ادامه می دهد می گوید: از تلاش شما متشکرم که خیلی کمک نمودید انشاالله قاتل ها دستگیر شده عدالت در این رخداد برقرار میشه!
منشی میگه انشاالله!
بلال خان رشته سخن را ادامه داده می گوید: از سابق هم معرفی بودیم حادثه سبب شد بیشتر آشنا شدیم میگن یک مصیبت جای صد نصیحت!
منشی تشکری نموده میگه که خو همه ما یک مردم هستیم حزب خاطر سعادت ملت انقلاب کرد تا خدمت به خلق کند. راستی همه تلاش زلیخا خانم بود هر کی را قناعت داد تا شما رها شدید. مگر هنوز دوسیه به اسم شما است خواهشم است دقت داشته باشید چون که پلیس سر شما اشتباه دارد از این سبب که نبی جان هنوز طفل است با تنهایی این جنایت را انجام داده نمی تواند بلکه کدام کس دیگر همراه بوده باشد یا کس ها!
اما تا روشن شدن قضیه شما در خطر و اشتباه هستید، دوستانه توصیه ام دقت داشتن در رفتار به این قضیه خوب است، اگر نظر من را قبول می کنید با مشورت زلیخا خانم حرکت کنید عروس تان زن هوشیار و با ابتکار یک خانم ذکی است.
با صحبت ها ملاقات ختم شده زلیخا و بلال خان به منزل می روند و منشی در دفتر حزب می رود.
از این ملاقات زلیخا مقابل بلال خان قویتر می گردد و چند روز سپری می شود صد باشی منتظر گل است تا بوی زیبای اش را به بوئیدن میسر کند تا از کیف سلاف بوی کوثر شراب، صهبا عشق را بنوشد تا از ساغر این عشق پیاپی باده لذت دهنده را نوشیده با مستی راف این زیبایی سرمست خمر زیبا شود تا سر به تسلیم به مسکر عشق زیبا دایما خماری حیات داشته باشد و بر صنم از دل سرود عشق را سروده فصل جدید جوانی دومی را داشته باشد مگر آفت زیبایی پلان می سنجد باید چگونه بلال خان را در دام بیآورد؟
هر روز چند بار در کاه خانه می رود و چرت تفکر می کند چگونه در کاه خانه بلال خان را بکشد؟
بین کاه خانه و حیوان خانه یک دروازه کهنه ی بزرگ قرار داشت، دروازه داخل حیوان خانه باز می شد بارها چرت زد باید قسمی بکشد هر کس یک حادثه و قضا تصور کند مگر چگونه می شد که به پلان موفق می شد؟
دقت به دروازه کرد مایل طرف کاه خانه بود تفکر کرد اگر چهار اطراف دروازه را نرم کند آیا دروازه به شدت به کاه خانه خواهد افتید؟
دقیق محاسبه کرد، یک تار مستحکم را به دروازه بسته کرد و نوک دیگر تار را در داخل حیوان خانه در یک ستون بسته کرد و چهار اطراف دروازه را با دقت نرم کرد و تخته و میخ یکه دروازه را به دیوار قایم ساخته بود جدا کرد و چندین دفعه آزمایش کرد و بار ها تکراری تمرین نمود و هر روز چند بار عین عمل را اجرا کرد وقتی مطمئن شد که اگر تار از ستون جدا شود دروازه به شدت به کاه خانه می افتد جایکه بلال خان بالای زلیخا تجاوز کرده بود نزد خود محاسبه کرد اگر بتواند صد باشی را زیر دروازه کند باید تا مرگش فشار دروازه قوی باشد.
بین مسافت یکه دروازه بالای بلال خان می افتید تا سقف اطاق را محاسبه کرد از این سبب که هنگامی بلال خان زیر دروازه می شد زلیخا بالای دروازه بالا شده با دو دست از سقف کاه خانه باید فشار می آورد تا که بلال خان کشته می شد و اما پلان را طوری ترتیب داد اگر صد باشی زیر دروازه نمی شد تصادف یک حادثه و قضا را بیان می کرد و زیبا ملامت نمی شد، شب ها چرت زد روز ها محاسبه کرد هر لحظه دعا کرد تا موفق شود.
پلان کشتن بلال خان را ترتیب داد باید کاری می کرد صد باشی اسناد خانه و همه اسناد دار و ناداراش را به اسم نبی جان و زلیخا می کرد، زیبا به موفق شدن این کار هر روز و شب با بهترین لباس ها و آرایش ها هوش و روح و عقل بلال خان را می گرفت و بعضی شب ها مدت چند لحظه در بغل بلال خان می رفت و بوسه ها می داد و به حالتی می آورد تا صد باشی ایمان اش را باخته به گل تسلیم شود.
هر بار بلال خان را به دیوانگی می رساند و بی طاقت می کرد و به خود تسلیم شده می دید با نازها و کرشمه ها می گفت صبر کن کم مانده است مریضی در چند روز خوب میشه گفته فریب می داد مگر هوش عقل و روح وی را می گرفت و در انتظاریت قرار می داد. زیبا لباس های نو سپارش داده بود، لباس ها رسیده بود و یک لباس نو را پوشیده بود و با کمک یک دوست بهترین آرایش را کرده بود و یک آفت زیبایی شده بود.
مثل یکه یک بوته گل سرخ در صحرا بین ریگستان باشد و یک بلبل از گرمی هوا و از تشنگی گل به مرگ رسیده باشد، ببیند مگر داخل بوته ی گل شده نتواند بلال خان را چنین کرده بود مثل یکه می گفت:
لاله زیبا منم در صحرای خشک تو
روئیده یک آتشم میریزانم رشک تو
با صد ناله و فغان بگویی دیوانه ام
به این حالت دیده میریزانم اشک تو
زیبا نزد دلباخته رفته گفته بود گل آماده است به نوازش باغبان محتاج است و اما یک شرط دارد. صد باشی که با دل باخته ی خود از هر نگاه تسلیم بود چونکه درد هجران بزرگ بود در پیکر نفس شیطانی وی تاثیر آور بود گفته بود بگو جانم در هر امر تو جانم فداست. زیبا خود را نزدیک کرده بود، از روی دلباخته بوسیده گفته بود اگر اسناد زمین ها و باغ ملک را به اسم نبی جان و به اسم من کنی دیگر هیچ چی طلب ندارم.
به سخنان شیطان زیبا، بلال خان با تعجب شده گفته بود من هنوز زنده هستم.
گل با ناز زیبا خنده ظریف کرده بود با عشوه ها گفته بود اسناد یکه تهیه می شود بعد از فوت ات اعتبار دارد خدا نخواسته باشد صد سال عمر کن تو که باغبانم هستی مگر این روش به دوستی هر دوی ما یک آزمایش است ببین چی اندازه وفادار هستم؟
شب روز در خدمت بوده فدا کار هستم آیا حق ندارم دلباخته خود را آزمایش کنم؟
من که کدام کار بد نمی کنم به اسم فرزندات تقاضا دارم فقط به مثابه عروس در گوشه اسناد اسم من باشد تا کمی به شیطانم مسلط شوم از این روکه هر زمان شک شبهه ها در عقلم پیداست من که تو را این قدر دوست دارم یا تو چی اندازه دوست داری؟
در عشق فدا کاری شرط است ببینم چه اندازه من را ممنون می سازی؟
فقط می گویم بعد از تو دختران از میراث حق نداشته باشند آیا این قدر حق را ندارم؟
همه عمرات به خدمت دختران گذشته است آیا وجود تو از تو حق ندارد به معشوقه اش فدا کاری کنی؟
اگر رد می کنی چگونه تسلیم شوم؟
اگر تجاوز می کنی قبول ندارم فریاد من هر کی را خبردار می سازد، خوب مرد هوشیار هستی هنوز دوسیه جنایت نبی جان بسته نشده است.
صد باشی به چرت غرق می شود، گل بغل کرده می گوید: بوی جانم را بوی کن خاطر بوی جانم مهربان شو من فقط عسل تو هستم یک گل نو شگوفه در حیات ات هستم من بدی تو را آرزو ندارم تصمیم دارم دایما در بغل تو گل باشم پس این گل این حق را ندارد تا از لطف تو شیطانم راحت شود؟
خوب فکر کن گفته در اطاق خود می رود.
بلال خان خود را بین یک ماجرا انداخته بود از این سبب که نه از زیبا دل را دور ساخته می توانست و نه به شرط گل به آسانی تسلیم شده می توانست و خوب می دانست بین هر دو شان مناسبات عروس خسر برقرار شده نمی توانست پس یا دوستی یا دشمنی می شد لاکن زلیخا، عروس روز اول نبود قوی شده بود اعتبار پیدا کرده بود ارتباط های مستحکم داشت و از جانب دیگر زلیخا تقاضا اش را ادامه می داد پس چی می کرد؟
چند روز شب تفکر کرد به نتیجه رسید که مناسبات با زلیخا را به خواست وی عیار کند نزد خود تصور کرد تا زنده است مال ملک و زلیخا دستش است و بعد از مرگ فرزنداش مالک جایداد می شود لاکن بلال خان و دیگران از مرگ فرزند بی خبر بودند جز غلام جان و زیبا کس از حقیقت مرگ نبی جان آگاه نبود و نمی شد.
صد باشی روش دوستی با زلیخا را طبیعی دید و لاکن از پلان های شیطانی زیبا بی خبر بود در حقیقت اسناد مال ملک یک ضمانت زنده ماندن بلال خان بود، مگر با دست های خود تسلیم زلیخا می کرد و امر قتل خود را امضا می کرد.
شب بود خانمش با مریضی در بستر افتیده بود چونکه بعد از رفتن نبی جان حال مادرش خرابتر شده بود، دایم فشار بدنش بالا می رفت و با ادویه ها زنده بود، از بستر برخاست خانم را دید که در خواب است در اطاق زلیخا رفت. زیبا در خواب عمیق بود در بغل گرفت بوی کرده بوسید.
گل با دهشت وحشت بیدار شد می خواست فریاد کند بلال خان گفت: من هستم هراس مکن!
شقایق پرسید: چرا آمدی؟
صد باشی جواب داد آمدم که مژده بدم قبول است مگر چگونه این کار میشه؟
شب بو با شیطانی ها وجود اش را در بغل بلال خان رها کرد سر را به سینه ی وی گذاشت گفت: به من بگذار من می گویم تو اجرا کن!
دلباخته با قبولی گفت طاقت من نماند امشب از من شو، شقایق سر را بالا کرد گفت: ای شر انداز! گفتم که صبر داشته باش چی اندازه شراب کهنه شود نشه گی دیگر دارد قول من قول است یک بار اسنادها را ترتیب کنیم هر شبم از توست. بدان در عشق اگر روح آماده باشد کیف لذت دیگر دارد تا زمانیکه اسناد ترتیب میشه بگذار عشق بالای هر دو ما غلبه کند. می دانی که من از تو بسیار جوان هستم هر لحظه بر من قیامت است آنقدر اشتیاق دارم اگر نبی جان شوهرم است یک بار من را نبوسید تا رفع این حال می شدم آیا من در بغل کس دیگر رفته می توانم غیر بغل تو؟
پس صبر کن همه انتظاریت به بهترین هوای بهاری تبدیل می شود. چی اندازه که با حسرت با اشتیاق در بغل تو خود را تسلیم کنم او لحظه بهترین حیات زندگیم خواهد بود من دیوانه تر از تو هستم پس بگذار به عشق ما خیانت نشود و گفت: بگیر در بغل چند بوسه کن با بوسه های امشب رغبت نفس را برآورده کنیم بر امشب ما عشق بازی ما کفایت می کند.
در فردای همان شب زلیخا پلان های خود را تنظیم کرد و یک لیست ترتیب داد و یک پلان پرگرام ساخت و بلال خان را در زیر درخت توت صدا کرد، به صد باشی اسم کس های که در مراسم اسناد لازمی بودند بیان کرد و گفت: اشخاص یکه یاد آور شدم همه شان دعوت شود و در بین دعوت شده ها یک کاتب قلم بدست ماهر بود زیبا خصوصی با وی مسائل را طرح کرده بود و یک مقدار پول داده بود و بعد از اجرای مراسم باقی پول را می گرفت و اسناد را به خواست زیبا نوشته می کرد و در حضور حاضرین مهر و شصت و امضای بلال خان را می گرفت و از امام منطقه شروع هر کی که در مراسم حاضر می شدند قبولی بلال خان و سخنان بلال خان و تعهدات بلال خان را در اسناد شاهد شده شصت و امضا می گذاشتند.
شخص کاتب را جداگانه از بلال خان خواهش کرد که حتمی بیاید و گفت: یک پرگرام خوشی دایر می کنیم همه دختران ات را خبردار می سازیم مگر داماد هایت حاضر نباشند مبدا خراب کاری نکنند، بعد از طعام شب، کاتب که اسناد را نوشته می کند تو شصت و امضا ات را بگذار و دیگران شاهدی کنند و بعد شصت های دختران را می گیریم کی می داند بلکه او شب من و تو جشن شاید بگیریم.
همه پلان ترتیب شد خانم های دهقانان و زنان همسایه سفر بر شدند تا غذا های لذیذ پخته کنند و به دستور زیبا پرگرام ساز رقص بین زنان ترتیب داده شد و همه دختران بلال خان دعوت شدند و به بلند ترین سویه پذیرایی شدند و در خدمت هر کدام شان یک خانم همسایه وظیفه دار شد و گفته شد این محفل خاطر بخیر رفتن نبی جان و رها شدن بلال خان از زندان است.
در بیرون حویلی لیست داده شده که دعوت شده بودند حاضر شدند و غذا شب خورده شد و قلم و کاغذ آورده شد و از طرف بلال خان به کاتب مضمون اسناد گفته شد مگر کاتب کاتبی خود را می کرد و با منطق و دلایل بلال خان را وادار می کرد که در مضمون اسناد قبولی کند مگر بی خبر بود همه یک پلان زلیخا بود.
اسناد که نوشته شد شصت و امضای بلال خان گرفته شد و جدا ،جدا با جمله های کوتاه شاهدی حاضرین با امضا ها و شصت ها گرفته شد و بدست بلال خان تقدیم شد.
در داخل حویلی بعد از غذا با دستور زلیخا ساز و رقص بین زنان شروع شد و بسیار زیاد دقت شد تا به دختران بلال خان ارزش داده شود و هر کی در اطراف شان پروانه باشد و چنان زیر تاثیرات خدمت بروند بدون دیدن و خواندن اسناد را امضا و شصت کنند.
زیبا که منتظر از بیرون حویلی بود تا خبر خوش بیاید، بلال خان نزد گل آمد و با رمز چشم اشارت کرد شقایق دانست که پلان اجرا شده است، شیطان در اطاقی رفت کس نبود، صد باشی در عقب وی رفت گفت: خواست تو شد. زیبا اسناد را گرفته خواند دید که به خواست شده است، دروازه خانه را بسته کرد گفت: در بغل بگیر مست هستم!
بلال خان در بغل گرفت گل خود را در سر بستر مایل کرد، صد باشی آهسته سر بستر خواباند زیبا گفت: من را ببوس، دلباخته با شوق بوسید گفت: تو یک جنت هستی شب بو جواب داد از این بعد جنت تو میشم مگر برویم امضا و شصت دختران را بگیریم.
بلال خان تقاضا کرد چند لحظه باشیم گل با ناز ها خود را در سینه ی بلال خان فشار داد گفت: افشا میشیم سر از امشب من مال تو هستم چرا عجله داری؟
با چنین هنر بلال خان را از اطاق بیرون کرد، در اثنا بیرون شدن بار دیگر یک ناز نموده خود را نزدیک ساخت گفت: دیوانه هستم به عشق برویم به دخترانت میگی یک توته زمین نو را به اسم نبی جان خریدم شما هم شریک هستید امضا و شصت تان را بمانید و باز خود را در بغل بلال خان انداخته گفت: بوی کن این بوی سر از امشب از توست و از کنار لب بلال خان بوسیده از اطاق بیرون شد بین زنان رفت.
بلال خان از عقب زیبا در دهلیز رفت و با نوبت دختران خود را صدا نموده امضا و شصت شان را گرفت. گل که از دور ترصد داشت دختران بلال خان چنان زیر تاثیرات خدمات و شور هلهله ی محفل بودند بدون احتراز امضا و شصت شان را گذاشتند وقتی امضا ها و شصت ها گرفته شد زیبا در دهلیز رفت از دست بلال خان اسناد را گرفته تشکری کرد و با چشمان زیبای آبی پیام عشق را به دل بلال خان زد و لاکن در عمق پیام، پلان کشتن وی بود مثل یکه می گفت: با این عمل امر قتل ات را امضا و مهر کردی!
زیبا ساز و رقص را تا سحر ادامه داد و هر کی زله مانده هم می شد با مستی زیبا مجبور بود همراه یی کند به این گونه شب سپری شد. بعد از چاشت بود هر کی دست روی اش را شسته طعام چاشت را خوردند و دختران بلال خان بعد از طعام چاشت در منزل های شان رفتند، تنها دو خانم از همسایه ها را زیبا وظیفه دار ساخت تا اطاق ها را ترتیب داده دیگ کاسه ها را بشویند. خود در کاه خانه رفت یک بار دیگر دروازه کاه خانه را دیده تمرین کرد و در جای که در تجاوز قرار گرفته بود کاه ها را طوری ترتیب داد نمایش یک بستر را داشته باشد و نزد بلال خان رفت با عشوه ها و نازها خود را نزدیک ساخت گفت: بی قرار هستم امشب از تو هستم اما یک خواهش دارم با من در کاه خانه میروی و در جایکه با زور تجاوز کرده بودی یک بار دیگر با من نزدیک میشی تا من با رضای خود تو را از آن جا قبول کنم و او خاطره ی بد را از ذهنم دور بسازم میدانی که در عشق باید خاطرات بد باقی نماند.
بلال خان که روح و عقل اش را در شیطانی زلیخا داده بود و به زیبایی زلیخا اسیر کرده بود هر امر زیبا را بدون رد قبول می کرد در کاه خانه رفت دقت به دروازه نکرد و ریسمان بسته شده را یا ندید و یا عقلش کار نکرد در کاه خانه منتظر گل شد.
شقایق از عقب بلال خان در کاه خانه داخل شد و در بغل اش خود را انداخت گفت: فشار بده و چند لحظه به خواست وی عشق بازی کرد گفت: دراز بکش رویت طرف زمین باشد بگذار من هنرنمایی کنم. صد باشی سر کاه دراز کشید زیبا از سر بلال خان ماساژ داده تا کمر آمد و موقعیت بلال خان را در پلان برابر ساخت پرسید: لذت می گیری؟
صد باشی جواب داد تو بلا هستی.
گل خندید گفت: منتظر باش جنت را می بینی.
بلال خان که روی طرف زمین، دراز کشیده بود با هنر زیبا دست ها به دو طرف باز شده افتیده بود، گل برخاست با عجله ریسمان بسته شده را از ستون باز نمود، دروازه به شدت سر بلال خان افتید و از سر بلال خان خون جاری شد، صد باشی می خواست از زیر دروازه برآید گل سر دروازه خود را انداخت و ایستاد شده با دو دست از سقف کاه خانه فشار داد تا بلال خان خود را نجات داده نتواند. بلال خان پرسید: چرا چنین کردی؟
زلیخا با قهر و گریان گفت: در این جا به من تجاوز کرده بودی انسان نیستی باید کشته شوی.
بلال خان با مشکل گپ می زد گفت: هر خواست ات را برآورده کردم چرا چنین شیطان شدی؟
زیبا با گریان ها جواب داد من یک معصومه بودم فرهنگ رذیل جامعه و اخلاق رذیل شما من را شیطان ساخت چونکه در دنیای شما برای معصوم ها جای زندگی نیست بدین خاطر شیطان شدم تا مجادله کنم!
یک خبر دیگر به تو بگویم نبی جانت کشته شد به اخلاق تو قربان شد. وقتی چنین گفت صدای دیگر از بلال خان شنیده نشد، خون که از سر وی جاری بود در بین کاه ها نفسش قید شد زیرا زلیخا با آخرین توان فشار می داد و چند لحظه بعد گل دانست که بلال خان نفس ندارد که گپ بزند. از سر دروازه پایان شده نبض وی را دید مطمئن شد که زنده نیست ریسمان را از دروازه گرفت و چهار اطراف کاه خانه را طوری تنظیم کرد حادثه مثل یک تصادف قضا نمایان شود و با آرامی و سکونت از کاه خانه بیرون شد و ریسمان را در جایش گذاشت، هر بخش پلانش با ترتیب تنظیم شده بود، از حیوان خانه که بیرون می شد چهار اطراف را ترصد کرد دید که کس نیست دروازه حیوان خانه را باز گذاشت و خود نزد خانم بلال خان رفت یک گیلاس چای گرفته با خانم بلال خان در صحبت مصروف شد و طوری حق بجانب را به خود گرفت کس هرگز از رفتار و هیجان وی اشتباه نمی کرد مثل یکه یک قاتل مسلکی بوده باشد زیرا شرط ها چنین ساخته بود کدام چاره دیگر نداشت.
از حادثه بیشتر از یک ساعت گذشته بود خانم ها اطاق ها را ترتیب داده دیگ و کاسه ها را شسته هر طرف را تر و تازه کرده بودند و به خواست زلیخا نشسته چای می نوشیدند یکی از بچه های همسایه آمد گفت: گاوها از حیوان خانه بیرون شده است. زیبا خواهش کرد تا یکی از خانم ها گاو ها را داخل حیوان خانه کند، خانم که گاوها را داخل حیوان خانه می کند دقت و توجه اش را دروازه ی کاه خانه جلب می کند وقتی داخل کاه خانه می شود بلال خان را زیر دروازه می بیند و با عجله آمده می گوید: بلال خان در زیر دروازه شده است.
همگی با حیرت طرف کاه خانه می روند می بینند که زیر دروازه افتیده است. زیبا نزدیک می شود می گوید: بلال خان حرف بزن بلال خان حرف بزن چرا چنین شد؟
دست خود را به رگ گردن بلال خان گذاشته می گوید: با تاسف از دست دادیم!
حصه دهم
سر خانم بلال خان دور می خورد در زمین می افتد. گل به خانم ها دستور می دهد به بلال خان دست نزنند و خانم بلال خان را در اطاق برده در بستر دراز بکشند و دوای فشاراش را بدهند و رستم خان را صدا بزنند که بیاید.
رستم خان که می آید زلیخا حادثه را نشان داده می گوید: دفتر حزب و پلیس منطقه را خبردار کن و می گوید: تا آمدن پلیس کس داخل کاه خانه نشود و فوری سر صدای حادثه در هر جا می رسد با شمول دختران بلال خان همه جمع می شوند و از دفتر حزب منشی و چند حزبی می آیند و از شهر، پلیس ها آمده تحقیقات شان را می کنند و همگی در نتیجه می رسند که حادثه یک رخداد قضا بوده است کس مقصر نیست و هر کی می گوید: در قسمت تقدیر بلال خان چنین نوشته بود که شد.
آری تقدیر قسمت می گویند و انگشت به یزدان بزرگ دراز می کنند گویا یزدان بزرگ چنین سرنوشت را سر بلال خان آورده باشد، در حالیکه در سوره سجده آیت سیزده خداوند می گوید:" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم، ولی (من آنها را آزاد گذارده ام) و سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم"
تقدیرات بلال خان نتیجه اخلاق و اعمال بلال خان بود، شیطان شدن زلیخا مقابل ظلم و بی عدالتی یک راز مهم از زندگی بشر را هویدا می ساخت.
نتایج جنگ های داخلی افغانستان که با سیاست های خطا و نادرست به میان آمده بود ملت افغانستان را مجبور می ساخت ویژگی های جدا از خصوصیات کلاسیک پیدا کنند.
ملت افغانستان مردمان ساکن و آرام بودند، در زمان های محمد ظاهر و محمد داود هر پلیس بدون سلاح مردم یک قریه را با امر خود تغییر مکان داده می توانست. از این روکه هر فرد ملت به قانون باورمند بود و قوانین را حمایت گر خود می دانست با وجود یکه محمد ظاهر و محمد داود کدام خدمت به نفع ملت نکرده بودند و اکثریت مردمان فقیر و تنگ دست بود و اما بازهم قوانین کشور را به نفع شان می دانستند بدین خاطر حتی یک پلیس را نماینده قوانین قبول می کردند.
در فطرت انسان دو خصوصیات وجود دارد با ویژگی خلاقیت رهبری، خصایل تسلیم بودن به یک قدرت وجود دارد. یعنی اگر خصلت ابتکار رهبری ضعیف باشد خصال تسلیم شدن قوی می گردد، بدین اساس انسان عقیده به بودن یک قدرت بزرگ که دنیا را به وجود آورده باشد ایمان و باوری دارد. حتی کس هایکه عقیده به یزدان ندارند باز هم در درک این مطلب در تکاپو می باشند که دنیا چگونه اداره می شود؟
زیرا طبیعت سرشتی شان را در این استقامت می بینند.
از جانب دیگر انسان در زمین هر زمان به نماینده قدرت بالا که قانون باشد از منافع و از حقوق اش دفاع کند خود را تسلیم می نماید.
در جامعه هایکه قانون به نفع ملت باشد فطرتی تابع قانون می گردد چونکه پشتوانه به خود قانون را می بیند و قوانین را نماینده از فضیلت بالا تصور دارد و عقیده بدین منوال شکل می گیرد و حتی کس که تابع به عقیده خدا پرستی نیست باز هم در بسیار نقاط به باریکی ها احترام می کند.
ولی اگر قوانین جامعه اعتبار و ارزش اش را از دست داده باشد در تلاش پشتوانه می گردد و یا از او جامعه فرار می کند و یا یک قدرت را به خود پشتوانه می گیرد.
در جامعه افغانستان با اثر خطا های سیاست نادرست مارکسیست ها قوانین ارزش اش را از دست داده بود چونکه قاعده فرهنگ دولتداری مارکسیست ها منافع ملت را یا مدافع نمی شد و یا فرصتی نمی دادند که قوانین منظم به نفع خلق فعال شود، از این خاطر که بین دو لب هر مارکسیست قوانین جدا وجود داشت تا اجرا کند.
در نتیجه ملت را در خالیگاه قرار داده بودند و نا امید ساخته بودند و به شرط های سخت مملکت، مردمان مجبور می شدند یا به قدرت های جدید هر منطقه تابع باشند و یا فرار از وطن کنند.
در قدرت های جدید هر منطقه که فرمان بردار می شدند قوانین شخصی هر قدرتمند سرنوشت ساز برای شان بود و سبب هر نو بدبختی های شان می شد. روزی فرا رسید مجبوریت هر انسان ما را وادار کرد بدون اسناد از کشور بیرون شده سرحدها را به تنهایی گذشته به اخرین نقطه ی دنیا خود را برساند. اگر قبل از جنگ ها به ملت افغانستان کس می گفت یک انسان بی سواد ما بدون یاد داشتن کدام زبان خارجی بدون داشتن کدام ثروت می تواند تا اخرین نقطه ی دنیا سفر کند کس باور نمی کرد. پس هویداست مجبوریت و مشکلات انسان را تغییر داده می تواند یا به انسان خوب و یا به انسان بد!
ولی بیشترین زمان به یک جانور تبدیل کرده می تواند مثل هزاران انسان ما!
زلیخا هم تغییر کرده بود، ظلم و بی عدالتی را که شرط های سخت به وجود آورده بود، زیبا را ظالم و جافی ساخته بود، پس در تغییر خصال انسان ها سوی مدنی شدن، فرهنگ سازی لازم بود و لازم است.
زیرا شرط ها که انسان های ما را خشن و تندخو ساخته است نمی توانیم با شدت ها و یا کشتارها و یا محکمه های ظالمانه اصلاح و تربیت کنیم. یگانه راه بیرون رفت از مشکلات محوطه یکه انسان ما قرار دارد فرهنگ سازی باید شود.
فرد که از جامعه ی خود، دانستنی های فکری، مذهبی، زبان شناسی، ادبیات، سیاست و غیره ارزش ها را به خود گرفته شکل داده به مثابه فرهنگ خود قبول می کند به جامعه لازم است محوطه این گزینش ها را اصلاح ساخت تا فرهنگ عالی نصیب هر عضو جامعه شود.
یگانه راه امکان با فرهنگ سازی مدنی می توانیم ویژگی های مردم خود را تربیت کنیم چون که بزرگ ترین ثروت بر یک ملت داشته های معنوی است که به گنج مادی تبدیل می شود.
معنویت در ملــت مثل گل در زمستان
هوا سرد هم باشـــد منبعی عطرپاشان
اهمیت این نقطه در سرنوشت ملـــــت
آب بهاری این است مثل فیض گلستان
مراسم دفن جنازه بلال خان ختم شد، روزهای هفت و چهل بلال خان تجلیل شده عبادت ها صورت گرفت. نوبت به دختران بلال خان رسید تا زلیخا همه شان را از صحنه دور کند.
زیبا جلسه ی بزرگ دایر کرد دهقانان و باغبانان را دعوت کرد و از هر کی فکر و نظریات را در امورات کار گرفت و ترتیب های تازه در امور خدمات شان داد.
رستم خان را نماینده با صلاحیت و موتر ران «اتومبیل ران» خود انتخاب کرد و هدایت داد هر کی امر و رهبری رستم خان را بپذیرد. رستم خان را جدا نزد خود خواست گفت: به شما باور دارم مطمئن هستم وفادار می شوید، تصمیم دارم به کارها رونق تازه بدم، به همکاری شما ضرورت دارم، مطمئن باشید مقابل خدمت و صداقت دایما پاداش می گیرید.
هدایت داد در کوه نزد برادرش برود و با موتر جیب زلیخا برود و مقدار مواد خوراکی ببرد و از دوستی زیبا خبردار کند و پیام اش را برساند بگوید که در آینده کارهای مشترک می کنند.
وقتی گل چنین گفت رستم خان با تعجب دیدن داشت پرسید: چگونه اعتبار کنیم؟
کی ضمانت کرده می تواند موتر را از دست من نگیرد؟
یا منشی بشنود و دفتر حزب خبر شود چی جواب می گویم؟
شقایق لبخند زد گفت: اگر ریسک نگیریم موفق شده نمی توانیم بلی خطر وجود دارد مگر فراموش نکنیم برادر شما که مرد سفاک و بی عطوفت است در کوه مسئولیت یک عده انسان ها را بدوش دارد و این مسئولیت وی را مجبور می سازد در بعضی استقامت مسائل را سیاسی درک کند و دیپلماسی رفتار کند و اگر دفتر حزب خبردار شود باز هم یک ریسک است و اما می توانم منشی را وادار بسازم بگویم ارتباط داشتن با بی رحم ترین قوماندان منطقه در آینده به نفع منطقه شده می تواند.
خلاصه ما یک قمار می زنیم اگر موفق شدیم بین دو طرف پل مستحکم می شوم و می توانیم از انرژی شان استفاده کنیم.
آری کامکار می شد چون که هر زمان منافع سر نوشت ساز و تعیین کننده است. گل می دانست تا در هر دو طرف چگونه رفتار کند بدین خاطر بخش از عواید را به دو طرف تقسیم نموده رفتار می کرد و از امکانات دو طرف زیرکانه استفاده می نمود و شرط ها را به خریدن زمین های جدید بدست می آورد و به این استراتژی خانم پر قدرت منطقه می شد.
مناسبات زلیخا که با ظالم ترین قوماندان مجاهد تنظیم شده بود با یک دعوت فامیلی، منشی و خانواده اش را پذیرایی می کرد و هدایت می داد تا رستم خان و خانمش در خدمت باشند.
در گرم صحبت دعوت بودند زلیخا به منشی رستم خان را معرفی نموده برادر بزرگ بزرگترین قوماندان مجاهد بودن را بیان کرد منشی با حیرت و شکفت سوی رستم خان دید پرسید: چگونه در منطقه زندگی داری؟
قبل از اینکه رستم خان چیزی بگوید زیبا گفت: مرد عالی هستند و بی طرف هستند نفر اعتمادی و شخص پر نفوس هستند.
منشی پرسید: یا با برادرش ارتباط ندارد؟
گل با تبسم گفت: ارتباط داریم از این جهت که شرط ها مجبور ساخته است و نظر به شرط ها لازم دیدم حقیقت را به شما من خود بگویم چونکه آرزو دارم بین دو طرف پل همکاری شوم!
فراموش نکنیم شما قدرتمند ترین فرد منطقه و نماینده ی دولت هستید و برادر رستم خان قوماندان بزرگ مجاهدین است. در سیاست دایما جنگ وجود ندارد بسیاری زمان شرط ها وادار می سازد دیالوگ بهتر نتیجه بدهد، خدا کند مطالب را درست افاده کرده بتوانم یعنی دوستی ما به دو طرف بیشتر به شما مفید و سودمند است شما به من باوری داشته باشید.
منشی در سخنان زیبا غرق تفکر شده در زمین دید و سر از آن روز ارتباط منشی از طریق زلیخا با بزرگ ترین قوماندان مجاهد بر قرار می شد و سال ها دو طرف همکار همدیگر می شدند و اما گاهی زمان جنگ های شدید بین دولت و مجاهدین که صورت می گرفت صف منشی از صف قوماندان جدا بود و در هر جنگ قربان ها قربانی می دانند نه اصل قدرتمندهای دو طرف!
این روش بین رهبران دو طرف دایما وجود داشت، در زبان و حتی در فعالیت های روزانه شدیدترین سخن های مختلف، مقابل همدیگر می گفتند و تعداد زیاد قربان ها را از مردم ما مقابل همدیگر قربان نموده کشته می دادند، مگر در شرط های که منافع های شان لازم می دید ارتباط قایم می ساختند و تنها احساساتی های کور، بخش از ملت ما بودند که عقب هر دو طرف با چشمان مکفوف روان بودند و در نتیجه غیر از تخریبات و ویرانی وطن چیزی بدست نداشتند.
جنگ های داخلی افغانستان چندین نتایج و تجربه را به دنیا داد. در دو طرف جبهه ی جنگ تعداد زیاد از قربان ها کشته می شدند و تصور داشتند خاطر پیروزی ایده آل شان می جنگند.
در جبهه مجاهدین مردمان صاف وجود داشتند تصور می کردند فعالیت های شان جهاد اسلام است مگر جنگ های داخلی افغانستان از نزدیک و یا دور با جهاد اسلام ربطی نداشت از این جهت که به شرط های جهاد اسلامی برابر نبود.
در افغانستان کس به عقیده و ایمان کس دست انداز نبود و یا کدام تجاوز صورت نمی گرفت که زندگی اسلامی در خطر بوده باشد و یا گروه ی وجود نداشت خویشتن را بی ایمان و آته ئیست در جامعه معرفی نموده با فشار در تلاش تغییر عقیده بالای ملت شده باشند پس چگونه جهاد گفته می توانیم؟
در حالیکه دو طرف جنگ در دو جانب سیاست جهانی خدمت می کرد پس در چنین شرط ها جهاد اسلام را استعمال کردن و نام بد کردن خود یک گناه نیست؟
همه بدبختی ها از سیاست های نا درست مارکسیست ها سر چشمه گرفته بود چونکه ملت سخت زیر ظلم شان قرار گرفته بود و اقتصاد ملت ویران شده بود و با شرط های سخت بر نخست بار یک عده اوباش ها زمینه را به فعالیت های تخریبی انتخاب کرده بودند که بالاخره شروعی جهاد افغانستان به این گونه صورت می گرفت.
شرط های سخت وطن، معقول ترین فرد جامعه را مجبور ساخته در جهاد اعلان شده یکی می ساخت و صمیمی به عقیده ی جهاد می ساخت و اما فعالیت مجاهدها مثلیکه مقابل امر و هدایت خداوند یک جبهه بوده باشد و ضد حکم قرآن کریم یک پلان دشمن اسلام بوده باشد و ضد هدایت های اسلامی به بد نام ساختن دین اسلام از اسم اسلام یک فعالیت ضد هدایت قرآن کریم بوده باشد چنین یک مصیبت بود جهاد افغانستان!
یک عبرت دیگر در پهلوی مارکسیست ها بود فعالیت جهادی های افغانستان!
جهادی های افغانستان از یک طرف مکاتب و مدارس و مکان علم را می سوختاندند و کتاب ها و فعالیت علم آموزی را رد می کردند و از جانب دیگر در شکار کشتن مردمان علم پرور کمر بسته بودند و از دست مجاهدین از هنرمند گرفته نویسنده، شاعر و هر بخش از ثروت معنوی مملکت آسیب شدید می دید و هر بخش زیربنای جامعه ضرر می دید و کاملآ ضد تمدن و ترقی یک فعالیت بود لاکن به اسم جهاد بود و از اسم خداوند و پیغمبر بود آیا کدام هدایت و امر جهاد اسلام چنین بود و چنین است؟
اگر چنین نکرده باشند چی اجراات در دست دارند؟
هر نو ظلم و استبداد را به اسم اسلام اجرا می کردند. از یک طرف با قوای دولتی جنگ می کردند از جانب دیگر بین خودشان می جنگیدند و بیشترین کشتار را بین خودشان انجام می دادند و هر کشتار را با شعار "الله و اکبر" انجام می دادند.
هر کدام شان قانون جدای شان را داشتند و اما از اسلام سخن می گفتند آیا با روش های تخریب کاری شان جهاد قرآن کریم را تمثیل داشتند؟
نتنها تمثیل نداشتند از اسم الله و دین و اسلام دروغ می گفتند پروردگار بر چنین انسان ها در سوره بقره آیت هفتاد نو می فرماید" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
آری هرگز داخل قرآن کریم را دیدن نداشتند مگر در رفتار شان صمیمی بودند ریا وجود نداشت زیرا جهاد اسلام را چنین تصور داشتند و همیشه مدافع بودند!
بر چنین بی خبرها یزدان بزرگ در سوره النفال آیت بیست دو می فرماید" بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند"
آری اندیشه نمی کردند عقیده و روش شان را حقیقت دین تصور داشتند بدین خاطر تابع به دین عقل شان بودند نه در دین قرآن کریم!
اگر در دین قرآن کریم می بودند الله اکبر گفته همدیگر شان را نمی کشتند در حالیکه بیشتر از دولت بین خود جنگ داشتند بیشتر از دشمن، مردمان معصوم را می کشتند. پروردگار به چنین اعمال در سوره النسا و آیت نود سه می فرماید" و هر کس، فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن میماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور می سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است"
بلی حتی مولوی های جهادی از بودن آیت ها بیخبر بودند چونکه در جامعه افغانستان دین قرآن کریم حاکمیت ندارد دین عقل ها حاکم است که هر عقل اسلام جدای خود را دارد.
به همین گونه قدرتمندهای طرف دولت لاف از وطن پرستی می زدند، سخن از آبادی و ترقی می زدند، ایده آل شان را در پی رشد و تکامل جامعه قلم داد کرده بودند، مگر چند اسناد در دست دارند گفته های شان را عملی کرده باشند؟
در دو طرف جوانان کشته می دادند، در دو جناح مردمان صاف قربان می شدند، ولی چند فرزند بزرگ های دو طرف در جنگ های داخلی افغانستان کشته شده اند؟
نقطه ی جالب و درس دهنده که است مردمان دو طرف دایما خویشتن را حق با جانب می دیدند و رفتارشان را معقول ترین طرز مبارزه قلم داد می کردند و هرگز خطا را در رفتارشان نمی دیدند، چونکه برداشت و درک شان خطا بود، ولی معقول نمایان می شد، زیرا فرهنگ مطالعه و تحقیق در بین فرهنگ مردم ما ضعیف است، بدین خاطر هیچگاه در عقب دیده انجام داده های شان را محاسبه نداشتند.
می دانید چرا؟
فرهنگ ضعیف سبب کمدی تراژدی ها در کشور افغانان شد چونکه با کودتای مارکسیست ها اولین قربان، فرهنگ و معنویت ملت شده بود.
جنگ های داخلی افغانستان به اصطلاح جهاد افغانستان با ویرانی ها و ضررها یک درس همگانی را داده است، اگر در یک مملکت فرهنگ و معنویت ضربه ببیند و ملت در فریب و فانتزی بیگانه ها اسیر گردد و سعادت را در اتوپیای دیگران دیدن کند یک آسیب همگانی مثل باران تند باریدن می کرده است و هر کی در زیر باران مصیبت ضرر می دیده است.
پس نباید فرهنگ و ارزش های معنوی ملت را خاطر فانتزی های بیگناه ها قربان کنیم، یگانه راه در بیرون رفت عقب ماندگی، ارزش های دست داشته معنویت را معتبر دانسته تلاش کنیم بیشتر غنی ساخته به خواست شرط های عصر همباز بسازیم و با ثروت دادن فرهنگ و ارزش های معنوی ملک، نا با سامانی های عقب مانده را بی صدا اصلاح ساخته تربیت کنیم تا انقلاب فرهنگی با انقلاب ذهن در جامعه در مسیر حقیقی خود روان باشد تا با انقلاب های لازم، عناصر عقب فکر جامعه را تربیت کنیم.
نمی توانیم حق حتی پست فطرت ترین فرد جامعه را نادیده بگیریم فقط می توانیم اصلاح کنیم پس افغانستان یک درس همگانی بر دنیاست می گویم اگر حقیقت نمایان نباشد خطا ها را از روی کدام استاندارد خطا می گویی؟
بر دیدن حـــــــقیقت با دل در تلاش باش
عقل را رهبر بساز بهترین به تو پاداش
هنگامـــــــی خطا کاری در زمیر حیات
او حقیقت سنج اســــــت برای هر پالاش
زلیخا بی صدا اطراف اش را تقویت داده بود، منتظر داماد های بلال خان بود تا اولین اقدام را در ارتباط میراث کنند. مگر زیبا می دانست از اسناد دست داشته کس از خانواده بلال خان آگاه نبود و یک سرپرایز بر همه می شد.
خانم بلال خان را مرگ شوهر در بستر انداخته بود، در منزل دختر بزرگ اش بود و یک بار دیگر از بستر بلند شده نمی توانست تا که سفر آخرت می کرد.
بعد چاشت روز جمعه بود هوا گرم بود زیبا استراحت بود، داماد بزرگ بلال خان آمد با طمطراق ها و طنطنه ها گفت: از این جا میروی هر مصیبت با تو در منزل بلال خان آمد تو یک رذیل شیطان هستی.
در حالیکه گل خنده می کرد مشت اش را بلند کرد که بزند، رستم خان از سر صدای داماد بلال خان در سالن رسید، از عقب داماد مشت بلند شده ی وی را گرفت کارد بزرگ را در گردنش گذاشت گفت: تو بی غیرت چگونه بالای یک زن معصوم دست بلند می کنی؟
چه حق داری؟
کی به تو این حق را داده است؟
داماد گفت: به تو ارتباط ندارد تو یک دهقان خانواده هستی بی احترامی تو سبب درد سرت میشه!
رستم خان جواب داد من فرد با صلاحیت هستم از طرف زلیخا خانم تعیین شدم تو خبر نداری بلال خان همه مال ملک اش را به اسم نبی جان و زلیخا نموده است، حقوق دختران بلال خان کدام نقش ندارد پس تو از کجا حق داری؟
در حالیکه داماد به حیرت می دید گفت: ممکن شده نمی تواند.
زیبا کپی های اسناد را آورده یک کپی اسناد را به دست داماد داد گفت: اگر کدام دختر و یا داماد بلال خان مقابلم بی احترامی کند حق ام را قانونی دفاع خواهم کرد شما تا آمدن نبی جان از چشمان من گم شوید اگر بار دیگر به اطراف خانه و یا زمین ها ببینم گله نداشته باشید نابود تان می کنم.
در حالیکه شوک بالای داماد آمده بود چونکه خبردار نبود با حیرت ها بی صدا بود.
رستم خان گفت: اگر عقل داشته باشی با من ستیزه جویی نمی کنی و من را باید بشناسی، من شخص خراب نیستم مگر یک برادر ظالم و خون ریز دارم، شانس نداشتم که برادر خوب انتخاب کنم، اگر بی حرمتی تو را بشنود دیوانگی در سرش می زند نه من مانع شده می توانم و نه تو در این جغرافیا زندگی کرده می توانی خوب درک کن!
داماد با شوک از منزل بیرون شد، گل به رستم خان نزدیک شد عمیق به چشمانش دید تشکری کرد گفت: عالی عمل کردی.
از آن لحظه بعد رستم خان به زیبا به گونه ی دیگری نمایان شد و بین گل و رستم خان باوری و صمیمیت ها بیشتر می شد و رستم خان سخت زیر تاثیرات ذکا و اخلاق و زیبایی زیبا می رفت آیا عشق غنچه های اش را دوباره باز می کرد؟
یا دل ها کباب شده باز شدن غنچه های گل بین زیبا و رستم خان که عشق را شعله ور نماید بی توان می شد؟
رستم خان به چشمان زیبای آبی دیده گفت: تو استراحت کن من مقاعد تو هستم خاطرت جمع باشد تو که به من اعتبار کردی من فدائی تو هستم.
از سالن که رستم خان بیرون می شد زیبا از عقب وی دیدن داشت به یادش آمد ریس زاده طعام صبح را خورده بود به گل اشارت کرده بود و هر دو در اطاق خواب رفته بودند ریس زاده دست هایش را به کمر شببو حلقه زده بود گفته بود:
آتشی که تو داری می سوزاند دم بدم
مستی لب را داری می ربایــی دمادم
نازنین نگارش ناز کرده بود یار گفته بود:
الا ای قـد زیبـــایت گــل انـدام
که هستی گل زیبـــــا گل بادام
به اندام زیبایت صــــــد قربان
میشم بر گرد تو پروانه و رام
چهار فصل کفایت نمی کند نام تو را با زیبایی ها بگیرم، دلم میشه با باران های بهاری همیشه تو را به دلم یاد کنم، چونکه تو فصل پنجم شاعرانه های منی، پس لب به لب بگذار تا لب بر لب آید.
مستی لب را گشا تا لب به لب آید
مست غزل سراید بر لب، لب باید
زیبا به سینه ی ریس زاده سر اش را گذاشته بود بوی یار را می گرفت محبوب گفته بود عزیزم هیچگاه از من دلگیر نشو.
من رد پایت را تصادف از سر راه نیاورده ام با پاشنه در هر ساز پایکوبی کنم.
وقتی چشمان زیبای آبی تو من را زد مجبورم کرد تو را از تقدیر دزدی کنم.
پیش خدا انکار کردم این عمل ام را، مبدا خنده های زیبایت را به بهانه ی عدالت به مساوات تقسیم نکند گفته!
آمدی تو از بهشت تا که بـی تابم کنی
این هنر خدا بود تا که آبتابــم کنـــــی
من که تو را دزدیـــدم از تـقـدیر بـرم
شعله های عشق توست تا که آبم کنی
هر چی می گویی از لب گوهر است بر این لب، اگر که زهر هم باشد بزن که شیرین است او زهر لب.
هر چی گویی تو از لب از لب شیرین لب
زهر هم باشد بگو بر لــــــــــــــــــبم اغلب
هرچی گویی تو از لب می شود لعل ولهو
زهر لب هم باشد شهد هســـــت لب به لب
هر لحظه بر من شعر می شوی، با نازها با عشوه ها با تبسم های زیبای لب!
با غمزه های شیرین چشمان آبی و با هر هنر خوبی ها...
من مغرورانه پز شاعر بودنم را آشکار می کنم هر لحظه با هنر تو نه با هنر من!
پز شـــــــــــــــاعری من از هنر پزشک
پرستار و نبض شناس که شعرها اپشک
عشوه ی زیبای توست منم اســـیر برت
بر او چشمان مستت خوشی ها سرشک
تو بارانم هستی بی چتر زیر آب باران هستم تر و تازه با قطره های آب باران تو.
ببار دایما بی بهانه هر زمان!
اگر بهانه کنی باز هم روش بهانه های من را بگیر، واجب ساختم بر خود هر بهانه را به دوست داشتن تو.
تو باران من هسـتی ببار تو دم بدم
محتاجت هستم گلم، باشـم تر دمادم
مکن بهانه تو، نشم بـــی باران من
ببار باران من، تر شوم گلم هر دم
دلداده که با چنین جملات زیبا التفات ها نموده بود، زیبا به سینه یار آرامش گرفته بود آرزو نداشت او لحظه پایانی یابد مگر محبوب روانه ی شرکت می شد از چشمان آبی بوسیده بود روان شده بود سوی بیرون!
آن لحظه که رستم خان از سالن بیرون می شد اشک های زیبای گل حلقه زده بود روان بود با حسرت، عقب کی؟
ریس زاده؟
یا عشق تازه؟
خود نمایی داماد بزرگ، گل را مجبور می ساخت دست به بعضی مانورها بزند. از این جهت که می دانست ماجرا دوام پیدا می کرد. در ساختمان حویلی سر و صورت تازه داد، عقب خانه ها، دیوارها را قد زد، پیش روی منزل دو ساختمان از اطاق های نشیمن آباد کرد، هر ساختمان با هر تشکیل به ضرورت یک فامیل کفایت می کرد در دو استقامت حویلی آباد شد تا حفاظت به ضمانت گرفته شود.
دو فامیل از دهقانان را جایگزین نمود و در خدمت داخل حویلی از خانم های وفادار از دهقانان اش انتخاب کرد و یک سیستم اربابی را ترتیب داد.
چند روز گذشته بود داماد های بلال خان با تعداد از بزرگان قوم سر زیبا آمده بودند تا مسئله میراث را یک طرفه کنند. رستم خان قهرمانانه از زلیخا مدافع شده بود و سر صداها در منطقه هر کی را خبردار ساخته بود. منشی از دفتر حزب آمده بود با دستور زلیخا کس های که در اسناد دست داشته ی زیبا مهر تاییدی را زده بودند دعوت شده بودند. گل به حضور حاضرین کپی های اسناد را در دست دامادها می دهد می گوید: با شاهدی بزرگ ها محروم بلال خان با خواست و آرزوی اش اسناد را ترتیب داده بود و تنها نبی جان و من را حقدار میراث ساخته است.
نمی خواهم از حق خود به کس چیزی ببخشم، اگر نبی جان مایل به بخشیدن باشد لطف کنند در ایران بروند نبی جان از حادثه ی جنایت در ایران فرار کرده است از حق نبی جان طلب گر شوند. دلیل ها و اسناد زلیخا همگی را در منطق به زیبا بسته کرده بود با شمول ریش سفیدان قوم همگی طرف گل را گرفتند و بزرگ های دینی قوم هم شریعت اسلامی را نزد زیبا بودن بیان کردند.
آری شریعت اسلامی هم زلیخا را حق بجانب کشید در حالیکه فرهنگ ضعیف جامعه زلیخای بی آزار را به یک شیطان تبدیل کرده بود و با عقل شیطانی اش هر قاعده و قوانین را تابع خود می ساخت حتی قوانین دین را!
داماد ها دست خالی برگشت کردند مگر دل زیبا شبهه و ظن داشت مبدا داماد ها خسارات نرسانند.
در فردای آن روز بعضی ضرورت را به مجاهدهای منطقه ترتیب داد و با مقدار پول رستم خان را نزد برادرش که قوماندان بود روان می کرد تا همکار شود بر دایم دامادها را از منطقه فرار بدهد. هر چند رستم خان این عمل را ضد عدالت و ضد اخلاق انسانی و دینی بیان کرد مگر خوف و بیم در زلیخا سبب شده بود بیشتر ظالم و بی پروا می شد. چونکه انسان اگر یک بار در مسیری قرار بگیرد به خود دشمنان را به وجود بیآورد بیشتر ترسو شده زیادتر ظالم می گردد.
در دنیا ترسو ترین مردمان دیکتاتورها هستند زیرا به بقا و ادامه حاکمیت شان بالای ملت ظالم می شوند و سبب پیدا کردن دشمن حتی در اطراف محوطه ی شان می شوند و چی اندازه که دشمن پیدا می کنند از بیم و خوف کرده های ناروای شان باز هم ظالم شده بی باکی شان را نمایان می کنند تا خوف و هراس را در دل ها افکنند مگر در اصل خوردترین و ترسوترین مردمان دنیا هستند.
در جامعه ی افغانستان هم شرط های زندگی بیدادگرهای زیاد را به وجود می آورد و این گروه مردمان با فشار زور و ظلم بیشترین فرهنگ آدم کشی و ویرانی را سبب می شدند و چی اندازه که تخریب کار می شدند به همان اندازه ترسو می گردیدند و از خوف بیم انجام داده های شان باز هم به خاطر بقای شان در حاکمیت، ظالم تر و خائن تر می شدند و چی اندازه که اخلاق طاغوتی را به خود می گرفتند به همان اندازه ستمگر می شدند و با چنین اخلاق سبب شهرت بین خلق می شدند، از این که در فطرت انسان ها تسلیم بودن به قدرت ها یک قاعده است.
در جامعه ی افغانستان هر کی نمایش بی باکی خود را در صحنه گذاشت بزرگترین لیدر بخش از مردم افغانستان شد و اما در عقب کرده های این مردمان دقت کنیم حتی نهالی ندارند فردا چنار شود در سایه آن اولادها چند دعای رحمت بخوانند.
ولی شرط های جنگ و ویرانی وطن چنین مردمان را قهرمان ساخته است چونکه سبب همه بدبختی های ملت، این گروه مردمان هستند و لاکن در اثر فرهنگ ضعیف و تاثیرات فطرت تسلیمی، این گروه مردمان قهرمان ها هستند یک درس تاریخ بر دنیا شدند! می گویم انتقام کار مردی نیست تحمل و عفو نمودن شایستگی ست.
رجولت بر بنی آدم یک نقطه ی اساس
بر جـوهر آدمــــــــی یک منبع و لباس
قــــــدرت و ثـــــــروت و امــــــــــکان
گر که مردی نباشد متاعی خنــــــــاس
ذکا و جسارت زلیخا، برادر رستم خان را به خود بسته بود، قوماندان خود را خراباتی می دید و زیبا را هم در جمع خراباتی ها می دانست و از دور یک پیمان همبستگی را بسته بود، بدین خاطر هر خواست گل را برآورده می کرد.
قوماندان در اثر فشارها، همه داماد بلال خان را از منطقه فرار داده بیرون از مملکت می کشید. خانم بلال خان در راه بین دو کشور جان به حق تسلیم می داد، زلیخا حتی به همنوع خود رحم نمی کرد زیرا عقده از مادر ریس زاده داشت کینه از تجاوز بلال خان داشت عداوت از شوهر خاله داشت بغض از حیات داشت و در روح و روان زیبا بر دایم تاثیر آور شده بود.
چنین اخلاق منفی در وطن از خطای سیاست بی تفکرانه ی مارکسیست ها بود، از این روکه شدیدترین ضرر را به فرهنگ ملت رسانده بودند و معنویت جامعه را ضربه زده بودند مگر چه هدف داشتند؟
آیا ارزش فرهنگ را می دانستند؟
آیا خبردار بودند که معنویت یک ملت با ارزش تر از مادیات ملت است؟
گاه زمان می گویند مردمان بی فرهنگ!
بی فرهنگ خلق وجود ندارد مگر بی درک از فرهنگ مردمان وجود دارد، مارکسیست های افغانستان یک مثال حقیقی این مطلب بودند از این سبب که هیچگاه دقت به فرهنگ ملت نداشتند هیچ زمان دیدن به معنویت مردمان نداشتند فقط در فانتزی های شان اسیر بودند که اتوپیای خیالی از بیرون به ذهن شان انداخته شده بود، دنیا را با ویرانی ها دیگرگون ساختند چونکه افغانستان سبب می شد دنیای قدیم به دنیای نو تبدیل می گردید، یک الهام بد شده در بسیاری ممالک اسلام تخریبات زیاد می شد ولی همه رهبران شان از انجام داده های اخلاق شان مجبور می شدند به غرب می گریختند جای که طول دوره حاکمیت شان مرده باد غرب گفته بودند یک نمایش از عبرت در دنیا، از سر زمین افغان ها!
در زمان حیات بلال خان زلیخا راز و همه امکانات صد باشی را دریافت کرده بود، از این سبب که عقل بلال خان را چنان اسیر گرفته بود هر سر و رمزاش را نزد زیبا افشا ساخته بود.
بلال خان در بانک های افغانستان مقدار پول ذخیره داشت اسناد دست زیبا افتیده بود نوبت رسیده بود تا از امکانات منشی استفاده نموده به اسم خود می کرد. با همکاری منشی و با اسناد دست داشته که بلال خان وارث نشان داده بود به بانک ها مراجعت کرد و با دادن تحفه ها همه ثروت نقدی بلال خان را به اسم خود کرد و یک سوغات پر قیمت از بسته های طلا به منشی تحفه داد.
ثروت یکه در دست آمده بود جهت بهتر ساختن درآمد مالی استفاده می کرد، اول یک سیستم پرگرام و استراتژی در ذهن خود می ساخت و در رسیدن به هدف، علمی رفتار می کرد و از مشاورین با تجربه در هر بخش کارش استفاده می کرد.
خاطر اجرای هدف جلسه دایر کرد دهقانان و باغبانان را دعوت در جلسه کرد و از هر کدام شان خواهش کرد تا هر چی در ارتباط کار شان می دانند بیان کنند و خود ساکن گوش به سخنان داد. هر کی صحبت کرد هر چی از اندوخته در دامن داشتند در میدان گذاشتند زیبا بی صدا گوش می داد. سخن زدن های هر کی خاتمه یافت باز هم بی صدا بود همگی منتظر بودند تا بدانند خاطر چه چنین جلسه را دایر کرده است؟
لحظه ها چرت تفکر کرد و بعد گفت: می دانم تجارب دارید و آرزو دارید حاصلات بهتر نصیب شود و اما معلومات همه ما، در رشد و انکشاف کار ما کفایت نمی کند. ما باید از مشاورین علمی در هر بخش استفاده کنیم و یک سیستم نوین در زمین داری و باغ داری ایجاد کنیم تا مقابل زحمت ها ثمرات زیاد بگیریم تا بهای عرق ریزی ما با ارزش تر شود.
رستم خان و یک دهقان دیگر را وظیفه دار ساخت تا در کابل رفته مشاورین با تجربه پیدا کنند و در همکاری در این بخش قرار داد بسته کنند. دستور داد تا ماشین های مکانیزه از آب کش از زمین گرفته تا در هر بخش کشاورزی را پیدا نموده یک لیست آن را با نرخ های شان بیآورند. در رسیدن هدف با سکونت رفتار می کرد، با شمول مشاورین هر ماشین مکانیزه را که لازم به تولیدات بیشتر بود خریداری می کرد. سیستم کشاورزی را و باغ داری را مطابق به شرط های جدید زمان عیار می ساخت و خصوصیات هر بخش خاک زمین را مطالعه نموده و مطابق به خصوصیات زمین فعالیت را ترتیب و تنظیم می کرد و در باغ داری مطابق اقلیم جغرافیا رفتار می کرد و هر تاک انگور را سر از نو تربیت می کرد و یک فرهنگ جدید از تولیدات را در ذهن کارمندها می آورد و با این شیوه رفتار حاصلات را چند برابر می ساخت و امکان را میسر می ساخت تا زمین های جدید خریداری کند و قدرتمند های دولتی و مجاهدین را استعمال می کرد یعنی با ذکااش هر کی را رهبری می کرد.
آری هر کی را رهبری می کرد.
اگر در هر جامعه با هر شرط او جامعه، عوض شکایت ها و گریان ها ابتکار و جسارت در صحنه باشد و در تلاش برنامه و سیستم باشند و استراتیژی دور داشته باشند و بررسی علمی و تفکیک و کاوش از هر بخش زندگی ملت داشته باشند و در عقل های شان دنیای نو ایجاد شده باشد معجزه که صورت می گیرد یک حیات نوین را ارمغان می آورد.
در کشورهای عقب مانده همچو افغانستان دست به زنخ می نشینند و با چانه زدن ها گریان و شکایت ها دارند، مگر جسارت و ابتکار ندارند که سبب تحرک بخشیدن در زندگی نوین شوند و دایما از چند حکمدار بیکاره شکایت دارند که خدمت نکرد گفته!
ولی منطق وجود ندارد اگر از حکمدارهای تنپرور چیزی ساخته می بود عقب ماندگی رخ می داد؟
چنین مردمان از بی خبری ملت تن پرست و راحت طلب هستند حتی در اطرافیان شان خدمتی ندارند که هر کی شکایت گر می شود.
پس یگانه راه نجات از بلای چنین خوشگذران ها، عقل ها را به کار باید انداخت و سیستمی ساخت با عقل کلکتیف و با برنامه و پرگرام پلانی از یک نقطه شروع کرد و هر بخش زندگی را بررسی و تحلیل و تحقیق نمود و در هر بخش از حیات، فکرهای نو را اول در ذهن ها ایجاد کرد تا به یک انقلاب همگانی در عقل ها خطور کند.
نباید از مسیر روند پیشرفت دنیا بی خبر بود و نباید فرهنگ عالی را نادیده گرفت و باید درک کرد فرهنگ عالی سبب رشد اقتصاد شده می تواند و این فرهنگ باید از مخزن معنویت ملت تولد شده باشد یعنی جوهر، وطنی باشد نه فانتزی های خیالی!
در آن زمان اقتصاد دو باره به فرهنگ کمک کرده می تواند و با تکامل اقتصادی و رشد فرهنگ می توان حتی بیکاره ترین مردمان تبعیض گر را با همه قدرت و امکانات دولتی اش در زانو در آورد.
پس باید بدانیم قبل از شکایت ها و گریان ها اول عقل خود را تربیت کنیم و در این مسیر نباید عقده یی باشیم و نباید مثل ظالمان ظالم باشیم، دایما حتی مقابل دشمن با عدالت رفتار کنیم از این جهت که مقابل ظالمان ظالم شدن خوردی را نشان می دهد نه بزرگی را!
اگر در یک جامعه آگاه یی همگانی وجود نداشته باشد، جسارت در تکاپو، سوی نو آوری ها موجود نباشد، ذکا در تکامل پدیده ها نقش نداشته باشد، بالاخره تقاضا از جانب ملت وجود نداشته باشد، ملت چگونه کدام مسئله را به کدام شیوه از دولت طلب کند؟
ملت اگر ادراک راه علمی آن را نداشته باشد، اگر بهترین انسان، اگر پاکترین انسان، اگر با زاهدترین انسان، سر حاکمیت باشد غیر از پاکی هیچ نو خطا هم نداشته باشد اگر که در محوطه زندگی ملت آگاه یی وجود نداشته باشد شخص زاهد هم باشد فقط وقت ضایع می گردد و بس!
پس باید در هر استقامت یک فرهنگ درک همگانی روی دست گرفته شود. بطور مثال خصوصیات زمین های زراعتی کشور شناسایی گردد و امکانات مقدار آب موجود هر منطقه بررسی شود و اقلیم هر نقطه از وطن تحلیل و درک شود و در کدام فصل در کشت کدام مواد کدام منطقه مساعد است روشن شود، همه این ویژگی ها دایما از طرف دولت تعقیب گردد و بر ملت رسانده شود و یک بخش حیات ملت درک چنین مسایل باید باشد و ملت تقاضا باید داشته باشد تا چنین باریکی را دایما در عقل عامه دولت برساند در آن صورت ملت تقاضا اش را از دولت می داند که اشتیاق را بیان نموده چگونه دولت را زیر فشار قرار بدهد و سبب خدمت ها شود.
اگر ادراک فرهنگ همگانی بر ذهن ملت موجود نباشد و یک تقاضا مشخص وجود نداشته باشد وزیر زراعت بر مدت یکه در مقام است چی خدمت کرده می تواند؟
از این خاطر که فهم همگانی وجود ندارد پس گریان کردن و شکایت کردن چه معنی دارد؟
به همین گونه هر بخش زندگی ملت باید تنظیم شده به دانستنی های هر استقامت باشد.
یا در استقامت حیوانداری یا باغداری یا تولیدات صنعتی یا تجارت یا تعلیم تربیت یا دیگر بخش ها فرهنگ نوین شناسایی برای ملت کلتور جدید شود.
باید هر قشر از مردمان وطن در این خصوص رسالت شان را بازی کنند تا ملت ما خلق از خود باخبر شوند پس می گویم تفکر کردن کار عقل است اگر با تخیلات زیبا آراسته با علم باشد دنیای نو را مژده می دهد، شکایت نکن که بگویی فرصت داده نمی شود، آنقدر خود را برسان که کرسی ها از تو شکایت گر شوند توجه ندارد گفته!
رجولــــت را بدان تو اسیر شکوه نشو
با اشک چشمان خود مرد بی قوه نشو
جسمــت را اسیر گیر با روح قوی ات
روح را پرورش بده با گریه بیوه نشو
زلیخا رستم خان را با یک دهقان دیگر در شهر کابل روان کرده بود، خود نزد فامیل های دهقانان رفته بود تا حال احوال شان را سراغ کند.
زیبا که در منزل رستم خان تشریف آور شد از سیما خانم رستم خان ناخرسندی از حیات را دید و سوال در ذهن گل پیدا شد و در تلاش درک راز شان شد و با ذکاوت اش مادر رستم خان را در صحبت آورد تا درد را از لبان بریزد.
خشو شکایت از عروس داشت از این جهت که در آرزوی نواده ها بود مگر از عروسی فرزند سال ها سپری شده بود زمین خشک بود حاصلات وجود نداشت ولی هویدا نبود زمین عیب دار است یا در ترکیب آب خطا وجود دارد؟
مگر فرهنگ جامعه هیچگاه آب را تفکیک نمی کرد تا می دانست مکمل است یا ناتوان بر زراعت!
هر چه تقصیرات می دید بالای زمین قهر و غضب بود و دایما رواج شده در جامعه بود. در فرهنگ جامعه همه می گفتند اگر زمین بی علت نباشد با ریختن این اندازه آب چرا سر سبز نمی گردد؟
چنین روش و اخلاق چنین فرهنگ، بازار بازارگانی خرافات را گرم می کرد هر کی در تلاش می شد تا تعویذ طومار بگیرد و با پف چپ ها رفع مشکلات کند و دین را و کتاب مبارک قرآن کریم را تبدیل به یک عمل شیطانی و معجزه وی کنند تا با سحر و جادوها عقیده پیدا کنند.
لاکن فرهنگ بررسی علمی موجود نبود چونکه کتاب مبارک قرآن کریم در ضدیت فرهنگ چنین مردمان قرار دارد آیا خبر هستیم؟
جالب است اکثریت تام تعویذ نویس ها از منطق چی نوشتن شان درست معلومات ندارند، فقط سفسطه ها را نوشته از اسم دین می فروشند و مطابق سوره بقره آیت هفتاد نو همه این مردمان ساخته کارها و ابلیس های این جهان هستند، جای شان فقط جهنم است. چونکه به نوشته و عمل کرد شان هیچگونه اسناد از قرآن کریم ندارند، اگر داشته باشند میدان از ایشان است ببینیم چی در دست دارند؟
اگر تو هموطن باور نداری منطق نوشته شان را خود بررسی کن و از ایشان پرسان کن چه نوشته می کنند؟
معنی و منطق نوشته شان را مطالعه کن مستریح باش در قرآنکریم انجام داده های شان جا ندارد اسلام رد دارد.
الله به چنین ساخته کارها می گوید:" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
می گویم فعال شدن جهالت در هر ملک، بزرگ ترین مصیبت همان ملک است!
ملک که علم نداشت با گلستان فهم
ویران مـــــی گردد با شیطان وهم
حصه یازدهم
گل شکایت های خشو را شنید و با رمز به عروس پیام داد تا نزدش بیاید. از منزل رستم خان بیرون شده در خانه رفت و منتظر خانم رستم خان شد. عروس نزد زیبا آمد با خواهش گل در یک اطاق تنها در صحبت شدند. شببو تقاضا کرد هر باریکی مسئله را بیان کند و با دقت گوش داد تا خانم رستم خان صندوقچه ی درد دل را باز کند.
زیبا گفت: راز بین ما باشد به یک شکل در کابل می برم و نزد دکتر نسایی می رویم تا بدانیم آیا بی حاصل شدن مربوط توست یا در شوهرت نواقص وجود دارد؟ بعد از بررسی تصمیم می گیریم تا اقدام به حل مشکل کنیم.
رستم خان که خاطر اجرای هدایت های زلیخا در کابل رفته بود بعد از تکمیل وظایف برگشت کرده بود و یک لیست از ماشین ها را آورده بود و دو مشاور به مشورت دادن به کشاورزی و باغ داری پیدا کرده بود. زیبا هدایت داد تا رستم خان ترتیب ها را بگیرد و در کابل یکجایی رفته پلان ها را عملی سازند. هدایت داد تا خانم رستم خان در این سفر همراه باشد از یک طرف سبب بدگمانی ها بین مردم منطقه نشود و از جانب دیگر در دکتر نسایی رفته صحت طفل اش را بداند.
طفلک زلیخا به ولادت نزدیک می شد باید با مشورت دکتر رفتار می کرد و خانم رستم خان همکاری می کرد به این شیوه در تلاش شد تا خانم رستم خان را نزد دکتر ببرد. در کابل که رسیدند نخست در نزد دکتر نسایی رفتند اول خود را نشان داد با معاینه ی دکتر صحت بودن طفل اش را دانست و مشورت های دکتر را گرفت و بعد از معاینات خود از دکتر خواهش کرد تا یک بررسی و معاینه ی دقیق خانم رستم خان را کند و نتایج را به ایشان بگوید و از نتایج کس دیگر آگاه نباشد.
دکتر چند روز را پیشنهاد کرد تا همه تحقیقات مکمل شود و هر معاینه را دقیق انجام بدهد. زلیخا با دروغ مریض بودن اش را به رستم خان گفت و هدایت داد تا تکمیل تداوی در کابل باشند.
در این مدت با مشاورین مشورت کرد و ماشین های لازم را به کشاورزی و باغ داری خریداری نمود و در منطقه سر زمین ها روان کرد.
دکتر همه معاینات خانم رستم خان را تکمیل نموده دور از درک رستم خان به زلیخا بیان کرد و نتیجه مثبت بودن را گفت یعنی کدام تکلیف و یا کدام ممانعت به ولادت کردن وجود نداشت همه نواقص مربوط رستم خان می شد باید رستم خان خود را تداوی می کرد آیا رستم خان قبول می کرد؟
در جامعه های عقب مانده در چنین مسایل جسامت را در نظر دارند اگر گفته شود نقصان بر توست خود را تداوی کن ممکن نیست قبول کند. زیرا شهامت مردی جلوه گر میشه و بدون تفکر رد میشه و صد فشار و بلاها در جان خانم ها زده میشه از این سبب که با غرور با غیرت بودن را بیان می دارند.
چند روز گذشته بود بعد چاشت بود زیبا به رستم خان گفت: بشنید با هم صحبت کنیم.
لابلای صحبت را از سر زمین ها شروع کرد و انگور و باغ ها را بین صحبت داخل کرد. در اطاق هر دو مصروف صحبت بودند با چای نوشی گرماگرم گفتگو داشتند گل یک آفت زیبایی شده بود چونکه زیبا بود و با پوشیدن لباس های ظریف بیشتر نازنین تر می شد و دلرباتر می گردید. هر کی را دیوانه می ساخت فقط یک شیطان زیبایی و ذکا بود. همان روز هم یک قیامت زیبایی شده بود و با احسن خود هدف بالای رستم خان داشت مگر عریف آگاه نبود. نرم سخن زدن های زیبا همنشینی را پر لذت ساخته بود، چی اندازه رستم خان حاکم نفس خود می شد ولی جذابیت گل هر امر هدایت عقل را ناتوان می ساخت و با کنار چشم به احسن او پری دیدن داشت مثل یکه می گفت:
یاخدایا آفریدی این پری، پری ذات را
دیوانه مـن را کرده داده آب حیـات را
او شعله ی روشـنی بر آب تاب حیات
از روی روشــن اش داده آب نبات را
چنین که می گفت رستم با طغیان دل اسیر شده بود بی صدا در دل می گفت:
با دو چشمــــان سیـاه ش چه زیبا زیبا نشسته
بــــی گمان او جادوی جان با هنر تیبا نشسته
کــــــف دســت نازنینش با حنـــــا زیب بستـه
به سرش سربنــــد طـــــلا گوهر اعلا نـشسته
چی میشه بیاید یک روزکه به او رسیده باشم
با عـبیر و پونه ی وی به دلــــم هـــوا نشسته
بکـــمنـد سر زلــفش ســـرم را به دار گذاشتم
به کمــــان زلــــــف عشـقش مـن بینوا نشسته
زیبا که با هنر شیرین زبانی، رستم خان را غرق خود کرده بود در تلاش بود تا تداوی را قبول کند. مگر شهد دار گفتار گل، رستم خان را از رستم خان گرفته بود غرق تفکر کرده بود.
رستم خان با لرزه در دل به خود می گفت: چه می شد قفل قلبم را بدستش می دادم بازش می کرد اسیر بودن به این زیبایی را می دید. مثل یکه قفل قلب را بسته باشد بین ش عشق خود را انداخته باشد بسته است قلبم به هر کی خاطر این زیبا!
اگر نگاه ها با این اندازه دلکش باشد سخنان چنین دلپذیر باشد خدایا چه کنم من؟
آرام و ساکن دوست ش دارم خودش که از این عشق بوئیدن ندارد، چی چاره دارم خدایا!؟
یا الهـــــی آفریدی یـــک آفـت در بخت من
ساختی من را غلامش با سروتاج تخت من
دل به اسیر او شــد بــــــی خبر است اقبال
شعلــه دار آتش دارد در دنیـــای سخت من
رستم خان که با حاشیه یی چشمان دزدی کنان به آفت آبی رنگ می دید به دل می گفت: کسی شبیه ی تو نیست نه در بیداریم نه در خوابم ببینم به چشمان او!
اگر مشابه ی تو در رویا حتی دوستت دارم بگوید همه آرمان دل بر طرف می گردد، ولی چگونه این حس را بیان کنم؟
خداوندکه تو را می آفرید او لحظه عدالت را در نظر نداشت بیشترین زیبایی را از هر کی گرفته به تو بخشیده است.
خدا غرق نشه بـود عدالت در دســـــــت نبود
احسن زیبایی بخشید دوباره بازخواسـت نبود
بلکه مــــــــی گفت بر خودش این هنراستادی
چونکه ذوقش بر تو بود دیگر بالا دست نبود
با سکونت حرف های گل، سخنان زیبا در گوش رستم خان طنین انداز شده بود چی می خواست این آفت زیبا از وی؟
رستم خان را وابسته کرده بود مجنون وار به لاله ی شقایق که آفریده شده بود به یک باره گی نزد چشمان رستم خان!
با ملایمی کلام های دلنشین، می خواست تابع به تداوی کند مگر می شد که غرور مردی را زیر پا نموده تداوی را قبول می کرد؟
یا بی تخمه می برآمد؟
یا به رسیدن به هدف ادویه ی تقویت ضرورت می داشت؟
یا همه این راز ها در منطقه افشا می شد؟
چی می شد غرور رستم خان در بین فرهنگ جامعه؟
فرهنگ یکه از بیرون مملکت دیدن کنیم یک عجوبه نمایان می شود و اما با اثار چشمان مکفوف روشنفکران دلچسب به داخلی ها بوده خود یک آفت شده است به ضد روند ترقی و تکامل جامعه سوی پیشرفت.
هر چند تلاش شقایق سوی هدف بود مگر راز ذهن رستم خان هویدا به گل شده بود لازم نبود زیر فشار قرار بگیرد. با ذکا صحبت را سوی گلستان حیات در دیگر بخش ها کرده بود، تا دایما رستم خان را با تارهای گیسو چنان بسته کند هر زمان هوس شنیدن صدای زیبای گل را داشته باشد و با زیبایی خود مست کرده بود که رستم خان به دل می گفت: عشق شکفت انگیز یک واژه ی عجیب است گاه آباد با او میشی گه ملک ویران می گردی، لحظه ی سلطان حیات، لمحه یک گدا...!
سیاه و سپید، خوش و دلگیر، دور و نزدیک، شک و یقین هر حال از تو میشه از برکت عشق!
توانمندی دارد جادو و سحر هنرش است، چی میشه بر قرار بر دلم باش تا حیات دارم اگر که راز من پیش من هم باشد.
گه شه گه گدا
می سازد
هنر عشق
یقین یا شک دار
می سازد
ساز عشق
در شب های دراز یلدا
روزهای داغ تابستان
در بهار یا خزان
بلای عشق
وزیدن دارد هر زمان
چی میشه بر دلم
دایم باش
با عشوه ها و نازها
دلنشین با حرف های زیبا
دایما ای زیبا!
دایما ای زیبا!
گل که از رمز سخنان رستم خان اشاره از مطلب را دانست که نمیشه با هر هنر به تداوی سوق داد تصمیم گرفت پلان دومی را اجرا کند.
هدایت به رستم خان داد تا از شهر دو متر تکیه سیاه خریداری کند و آدرس غلام جان را داد تا پیام زیبا را برساند.
کی هدایت را اجرا می کرد؟
رستم خان!
دو متر تکه آورده شد زیبا دو عدد کیسه ی بزرگ دوخت تنها سوراخی به نفس کشیدن گذاشت و غلام جان را دیده پذیرایی کرد و مقدار پول داده خواهش کرد از راز کشته شدن نبی جان کس خبردار نشود و تاکید کرد از یک جا رفتن سوی ایران به کس چیزی نگوید و گفت: در روز شنبه ساعت ده با لباس تازه و سر جان شسته طوری در منزل بیاید کس از آمدن آگاه نشود و راز را بر دایم نزد خود محفوظ بدارد و یک خاطره ی خوش به غلام جان می گردد تا دایم وفادار یک فدائی شود.
زیبا که صحبت می کرد غلام جان مثل شمع آب می شد از این روکه زیبایی گل دیوانه ساخته بود منتظر بود تا بوئیدن کند و سجده نموده عبادت کند چونکه به این آرزو بسته به غلامی شده بود او غلام جان ساده!
مگر شببو هدف دیگر داشت دایما از ذکا و هنر شیطانی استفاده می کرد به خود بسته نموده فدائی می ساخت و حیات و زندگی وی را واژگون به سعادت می کرد، مگر دایم مثل رستم خان عاشق می ساخت ولی به بوئیدن امکان نمی داد.
غلام جان هر زمان در دل دیوانه شده پروانه شده فقط یک فدائی می شد و با هوس بوئیدن زلیخا روزی فرا می رسید با دستور و همکاری زیبا صاحب زن و اولاد می شد و همه ترتیب سعادت خانوادگی را از زلیخا می دید ولی در دل غرق عشق زلیخا می شد لاکن بی صدا مثل رستم خان اسیر شده، دایما گل بر هر دو عاشق ها مقدس و شیرین و زیبا یک هستی می گردید در پهلوی گل دایما همکار و فدا کار می شدند و دست راست و چپ زلیخا می شدند. زیبا که از سیما و رخسار عاشق ها هر راز را می دانست و با شیک ترین لباس ها و مزین ترین آرایش های ساده دایما رخ به دل عاشق ها می زد مگر مسافت را در نظر می گرفت تا کدام آزردگی رخ ندهد ولی با فانتزی های شان سر تسلیم به ذکا و استعداد گل باید باشد تا در هر دیدن دل های شان بگویند:
به به ،به این زیبایـــی زیب زیور دارد
دل را مستانه ساخته شراب انگور دارد
جادو و سحر زیبـــا از این آفــت زیبـــا
شــکرش نـاز زیبا شـرار باشـــور دارد
غلام جان با خیالات تا روز شنبه به فانتزی خود غرق می شد، هر لحظه روز شنبه را با تار کش می کرد، شیطان خود را ساخته بود، چشمان آبی زیبا را دایما نزد چشمان می آورد، شربت و شهد شیرین را از گلستان گل در خیال خواستار نوشیدن بود، دیوانه شده بود با هوس های صاف پروانه در گرد فانتزی عشق زلیخا مثل که می گفت:
شر شراب ناب از او زیبـــای آبتاب
مســت دیوانه کرده او لاله ی باتاب
از انفاس مست او سرودها از زبانم
وعـظ بر من شده از زبان او آفتاب
غلام جان که غرق دنیای خود بود در آرزوی بوئیدن شببو بود، زیبا در تلاش نزدیک ساختن ذهن خانم رستم خان به پلان بود. شرط های داخلی منزل رستم خان را مطالعه داشت نظم خانوادگی در فرودگاه یک بدبختی رسیده بود. مادر رستم خان تا امکان زجر و ناروایی های زبانی ستیزه جوی زشت خود را به عروس استفاده می کرد و هر لحظه توهین و حقارت را حواله به جان خانم رستم خان می کرد و فرزند را متقاعد اندیشه های خود کرده بود گویی هر نظر ده یی وی سالم و بی غش باشد تنها عروس مایه یی بدبختی باشد که در زمین وی کویر یی بیرق زده باشد و با وجود سیراب شدن آب ناب، دایما بی بهره باشد.
مادر رستم خان و عقل رستم خان تابع به فرهنگ جامعه بود فرهنگ جامعه خود به خودی بدون تاثیرات رسالت روشنفکری شکل گرفته بود و هر مقوله بدون تفحص و تحقیق، پسند ذهن ها شده بود و تغییر دادن در قاعده عقل ها کار مشکل بود، از این رو که اگر قوانین بدون نوشته در جامعه حکمدار شده باشد صد بار مشکل تر از قوانین نوشته شده است تا تغییر کند.
مادر تلاش داشت تا خانم دیگر به رستم خان بگیرد، هر لحظه در گوش رستم خان مز ،مز مادر بود و رستم خان در شرایطی آمده بود سیمای زن یک کابوس در چشمانش شده بود.
زیبا با بیشترین تلاش اقدام کرده بود تا رستم خان زیر تداوی قرار بگیرد مگر با هر تلاش نامراد شده بود. تلاش یکه داشت باریکی های ظریف این مسئله را دقت داشت تا مبدا بعد از حمل گرفتن خانم رستم خان، کدام ادعا و تهمت بالای عروس نشود بدین خاطر مسافت را در نظر می گرفت!
مقابل استدلال و منطق زیبا مادر رستم خان دلایل خود را داشت دایما می گفت: در نزد فلان ملا بردم از فلان ملا تعویذ و طومار گرفتم در زیارت فلان شخص بردم از زیارت فلان شخص کمک خواستم مگر بی خیر شد اولاد نداد باید به فرزندم که مانند شیر جوانی دارد عروس تازه بگیرم.
گل فرهنگ جامعه را تغییر داده نمی توانست سبب اینکه روح روشنفکری در خواب بود چگونه می شد که یک خانم اقدام نموده موفق می شد؟
درد گل نبود مکفوف بودن چشمان روشنفکران بود که دقت به قدرت و نیروی فرهنگ نداشتند و فرهنگ را همچو دین در دست های ایده آل های عقب گر سپرده بودند و خودشان در روح فرهنگ جامعه سازش داشتند. منطق یکه داشتند می گفتند: با فرهنگ جامعه سازش کن تا اعتبار پیدا کنی ولی خطا بود و خطاست!
چون که فرهنگ مثل قدرت دین سرنوشت ساز است اگر تو روشنفکر درک رسالت نداشتی و در تلاش همرنگ بودن فرهنگ جامعه قرار داشتی بدان یک روز اگر تو از مجازات فرهنگ عقب مانده ضرر نبینی حتمی هنگامی فرا می رسد فرزند تو زیر ضربات عقب گری آن نقصان می بیند.
زیبا از فرهنگ جامعه استفاده می کرد و یک سلاح می ساخت و در ذهن رستم خان و در عقل مادر رستم خان می زد. چنان تاثیرات پر ثمر پیدا می کرد با اقدام گل یک خرافه گر قهرمان منطقه می شد و آوازه معجزه وی همه منطقه را در بهر خود می گرفت. مگر کار را غلام جان می کرد ولی دین و فرهنگ مردمان منطقه قهرمان می شد و ضد دین خداوند و دین رسول الله و دین قرآن کریم یک عمل بد انجام می شد چونکه در منطق جامعه برابر می شد. در جامعه های عقب مانده هر چی پسند و عقیده شد ارزش پیدا می کند تنقیب و تفتیش مسئله در فرهنگ شان وجود ندارد. تحلیل و ارزیابی از عمل کردهای شان که گزیده دینی تصور دارند مروج نیست، حتی منع است زیرا هراس یکه دارند مبادا به گناه گرفتار نشوند و اما بدون درک قاعده حقیقی دین بیشتر غرق گناه می شوند ولی تکامل ذهن هنوز در جای نرسیده است دقت به باریکی ها شود.
فرهنگ را با دین یکجایی عمل دارند نمیشه که به فرهنگ این چنین مردمان دست زد، از این سبب که روح روشنفکری در خواب قرار دارد.
زلیخا با صحبت های نرم خانم رستم خان را در جدیت مسئله متوجه ساخت گفت: دو راه به تو وجود دارد یا حمل گرفته خوشبخت می شوی یا بدون اولاد دست مادر رستم خان بدبخت می گردی انتخاب از توست.
خانم رستم خان جزئیات پلان را پرسید زیبا گفت: تو را ملای مادر رستم خان با تعویذ و طومار خود حامله دار می سازد.
خانم رستم خان با تعجب پرسید: چگونه؟
من که بارها از ملا تعویذ و طومار گرفتم کدام فایده ندیدیم چرا بار دیگر اخلاص کنیم؟
گل خندید گفت: به راستی باور داری با چنین خرافه قاعده خداوندی تغییر پیدا کند؟
به راستی باور داری تعویذ طومارها پف چپ ها از قاعده دین اسلام باشند؟
لطفآ نی بگو طاقت شنیدن چنین رسوایی را ندارم از این که همه این چنین رذیلی ها جامعه را به عقب ماندگی سوق داده است از دست مطموس روشنفکران مکفوف...!
خانم رستم خان پرسید: سرم گیج شد چی می خواهی بگویی؟
شقایق جواب داد: نزد ملا می رویم و تعویذ طومار می گیریم و مادر رستم خان و شخص رستم خان را اگاه می سازیم تا منتظر نتایج تعویذ و طومارها باشند، لاکن ما کار خود را می کنیم و نتیجه ی کار خود را معجزه ی تعویذ و طومار ها بیان می کنیم و هر کی در این کار ما باورمند می شود و تو نجات پیدا می کنی و ملا قهرمان شده خرافه شاه در جامعه می گردد.
خوب بگو کدام چاره دیگر وجود دارد؟
ما مردم عجیب یک ملت هستیم، اگر نزد یک ملا صد خانم مراجعت کند از نود نو خانم نتیجه نداشته باشد کس نیست سخن از نتایج منفی نود نو بزند. اگر از بین صد خانم یکی پیدا شود مثل تو مجبور شود با پنهانی گل را به آب بدهد کس نتایج نود نو را دیدن ندارد به قهرمان شدن خرافه و قهرمان شدن استاد خرافه نتیجه ی یکی که گل را به آب داده است در جامعه کفایت می کند تا دست ملا بوسیده شده قهرمان شود.
تو به من اعتبار کن هر چی درست می گردد، اگر هراس از گناه داشته باشی نزد خود تفکر کن یا بر دایم بدبخت شوی آیا گناه ی بزرگ نیست؟
یا خانم دیگر که مادر رستم خان آرزو دارد عروس بیآورد یا وی هم بدبخت شود گناه ی بزرگ نیست؟
تو قبول کن همه این اعمال فشار گناه کار هاست نه خطای ما! مطمئن باش نه در هنگام عمل و نه بعد اجراات مالک های آب و گل همدیگر شان را شناخته نمی توانند و دایما یک راز بین ما می گردد تو باور داشته باش!
تا روز شنبه خانم رستم خان غرق تفکرات و اندیشه ها بود و با خود محاسبه می کرد و در چشمان خود آینده را با دو شیوه دیدن می کرد.
شب شنبه خواب حرام شده بود فکر مغشوش شده بود قرار در دل وجود نداشت، شیطان تسلط داشت گاه قبول می کرد گه رد می کرد نزد خود تصمیم گرفته نمی توانست.
صبح شد طعام صبح خورده شد هر کی مشغول با کار خود شد مطابق هدایت زلیخا رستم خان روانه ی کابل شد و دهقانان سر زمین ها مصروف کار شدند و خانم ها در یک پرگرام زنانه که گل ترتیب داده بود در منزل یکی از دهقان زلیخا جمع آوری شدند. مطابق پلان گل خانم رستم خان نزد زیبا می رفت و با شقایق در پرگرام زنانه اشتراک می کرد و هر پلان با ترتیب گرفته شده بود تا کدام گلی در آب نخورد.
خانم رستم خان خود را با آب تر و تازه کرد و لباس تازه پوشید و آرایش نموده با عطریات مزین شد و نزد زیبا آمد و از دو دله بودن بحث کرد و از ترس هراس صحبت کرد مگر گل قناعت داد و منتظر غلام جان شدند.
غلام جان در تایم تعیین شده رسید، زلیخا در اطاق یکه پلان گرفته بود برد، در سر غلام جان کیسه ی سیاه را پوشاند تا چشمان وی چیزی را دیده نتواند گفت: به هیچ صورت حرف نمی زنی به هیچ صورت صدایت را بلند نمی کنی به هیچ صورت در تلاش کی بودن نمی باشی اگر دقت به حرف های من کنی دایما ما دوست می شویم و دایما همکار همدیگر می شویم.
غلام جان فانتزی خود را داشت مگر ابتکار نوین گل خوش آیند بود با تعجب منتظر نشست.
زیبا کیسه ی دومی را سر خانم رستم خان نمود و تاکید کرد به هیچ صورت حرف نمی زند و بی صدا می باشد. خانم رستم خان را در اطاق داخل نموده نزد غلام جان برد گفت: دقت کنید صدای تان شنیده نشود و بی صدا گل بلبل را یکی کنید در بیرون منتظر هستم.
از اثر فشارهای جامعه و تاثیرات خرافات و فرهنگ عقب مانده چنین عمل صورت گرفت، در آن روز دو بار بلبل به گل نزدیک شده بود، گل و بلبل همدیگر را هیچگاه شناخته نمی توانستند هیچ زمان کی بودن شان را درک نمی کردند دایما یک سر می شد.
در ختم بازی زلیخا غلام جان را از اطاق بیرون کرد و به خانم رستم خان گفت: منتظر باش!
از غلام جان خواهش کرد دایما مردی داشته باشد به مثابه یک ضعف به نفع خود این عمل را استعمال نکند از این سبب که کشته می شود و وعده داد دایما دوست همراز همدیگر می شوند.
بعد از این که غلام جان از منزل برآمد خانم رستم خان را از اطاق بیرون نموده در حمام برد و یکجایی آب در سر گرفته لباس ها را پوشیده با آرایش ها و زینت دادن ها روانه محفل زنانه که با هدایت شببو ترتیب داده شده بود رفتند.
از ماجرا روزها سپری شد منتظر نتیجه بودند گل به آب خورده بود نتیجه مثبت شده بود حال نوبت می رسید به توصیف ملا که ذهن همگی را در معجزه ی دینی شان مطوف نموده ملا را قهرمان می ساختند و یک بار دیگر تعویذ و طومار را مروج می ساختند و خرافات را حاکم می کردند زیرا روح روشنفکری و حقیقت پرستی در جامعه وجود نداشت.
در دین اسلام مطابق به فرمان الله در قرآن کریم، مطلب یکه خارج از قرآن کریم باشد، مگر از اسم اسلام و از اسم دین و از اسم الله گفته شود و از نام خداوند فروخته شود بصورت مطلق یک عمل شیطانی است بدین اساس تعویذ و طومار و پف چپ به صورت کل بدون چون چرا عمل شیطانی شیطان انسان هاست و عمل کرد های مالکین چنین روش جهنمی هستند اگر کس ادعای دفاع این چنین اعمال را داشته باشد فقط یک اسناد از آیت های قرآن کریم پیشکش کند فقط یک اسناد!
لاکن همه دنیای اسلام یکی شوند یک اسناد قرآنی پیدا کرده نمی توانند و اما بین قرآن کریم ده ها اسناد وجود دارد دروغ گویی را که از اسم اسلام و دین و الله گفته باشند خداوند برای شان جهنم را وعده داده است و اما دین فروش ها در چنین مسئله از قرآن کریم فاصله گرفته روایت های شان را پیشکش می کنند.
من از عقل انسان ها پرسش دارم در صورت یکه اجازت قرآن کریم وجود نداشته باشد و الله مکان دروغ گوها را که از نام خداوند دروغ بگویند جهنم گفته باشد اگر تا قیامت روایت های شان را اسناد بکشند چه ارزش دارد؟
کس دعا را با چنین اعمال یکی نداند زیرا دعا یک دستچین خارج از چنین عمل است.
رستم خان و مادر رستم خان از حامله شدن عروس خوشحال شدند و به سوی زلیخا دویدند و دست زیبا را گرفته تشکری کردند و تسلیم ملا شده شکر کشیدند و هر جا آوازه کرامت نفس قوی بودن ملا را انداختند و در هر جا اعلانات ملا را انجام دادند و اما قهرمان های گمنام مثل غلام جان را کس دقت نمی کرد و نمی کند چونکه با مجبوریت ها چنین فرهنگ رواج است یک حقیقت از جامعه افغانی است.
دیدگاه هر کی را قبول کنی بهترین آدم هستی مگر هر دیدگاه درست بوده می تواند؟
اینجاست که ظاهر پرستی مود زمان
هر کــــی با ریا زده شده کار ویران
این واقعیت بر خلق حقیقت این ملک
در پنجه ی ریا همــــــــه کباب بریان
روزها به ولادت زلیخا نزدیک شده بود مهمان نو در منزل آمدنی بود، مهمان ساخته ی ریس زاده بود مگر هر کی از نبی جان فرزند بلال خان می دانست و بعد ها مهر فرزند یک دزد و قاتل بودن را به وی می زدند و دایما بدنام می کردند، از این روکه جنایت بدوش نبی جان انداخته شده بود در حالیکه از نزدیک و دور کدام نقش نداشت فقط قربان بی تجربه گی شده بود فدای فرهنگ ضعیف جامعه شده بود، نثار پست فطرت انسان ها شده بود همه این خصوص گل را مجبور کرده بود در تقدیرات نبی جان نقش تعیین کننده بازی کند.
زیبا ولادت کرد یک فرزند پسر در دنیا آورد اولین کلام زلیخا مرادجان شد فوری گفت: اسمش مرادجان است.
آری زلیخا به عشق یار خود وفادار بود هیچگاه و هیچ وقت خیانت نمی کرد حتی هنگامی که بلال خان تجاوز کرده بود با گریان می گفت من از ریس زاده هستم.
لحظه یکه مرادجان تولد شد به چشمان گل ریس زاده نمایان شد به یادش آمد خرسند بود خوش بود سوی زیبا می آمد، هوا گرم بود به بهانه ها از پدر اجازت گرفته بود و به بوئیدن بوی نگار در منزل آمده بود گل در بستر در خواب عمیق بود خبر از آمدن یار نداشت. محبوب بی صدا داخل اطاق خواب شده بود لحظه ها نزد تخت خواب بالای شقایق ایستاد بود، زیبایی محبوبه را تماشا داشت، لحظه ها بعد زانو زده بود موهای ظریف نازنین را بوئیده بود گفته بود:
به او قد دل انگــــیزت بمــیرم
به رفتار دل آویـــزت بمـــیرم
گذشتم از ســـرم خاطر تو گل
به اوجان مشک خیزت بمیرم
تارک های زلفان زلیخا را بوئیده به چشمان معصوم و زیبا که غرق خواب بود دیده گفته بود: تو که گل من هستی جان و جگرم هستی دلم می خواهد رشک بر خود ببرم بگویم چند کس مثل این زیبا به زیبایی صاحب شده می تواند؟
خوابیده هســت زلیخا شده گل شقایق
با احسن زیبای خویش جانانه حقایق
می رباید دلم را پی در پـــی از برم
شیطان زیبایی است هر لحظۀ دقایق
دلباخته با ساکنی از سر زلفان تا سینه بوئیده بود چند تارک گیسو که بالای گونه ی گل افتیده بود ساکن و آرام بوسیده تارک های موی را با لبان از سر سیما دور کرده بود و با هیجان اشک خوشی خود را جاری کرده گفته بود: ریزش هر اشک کلماتی دارد راز آن را با زبان بیان کردن مشکل است، ریختن اشک هر کی معنی را داده نمی تواند که عاشق باشد، هر قطره اشک عاشق معنای دارد چون که او قلب باخته دارد.
با تمنی ببویم از بوی جــــــــانان
مثل بلبل از گلش از بوی بوستان
تمنی سعادت بر گلـــــــــــــم باشد
این گل بوستانم است مثل گلستان
محبوب از سر سینه تا پای محبوبه روی را گذاشته با نرمی با روی ماساژ داده بود از پای بوسیده گفته بود: عاشقی چیست؟
گه به خود می گویم شاید عاشق نباشم مگر در هر حرف تو مثل یکه دلم تب کند گرم و سرد میشه و آب شده گاه مست میشه گه تنگ میشه تا زودتر در بغل بگیرم.
در هر بوئیدن، جانم به لرزه شده مثل یکه در هوای یخ لرزه بگیرد با لرزه میشه جانم.
در هر خنده و ناز تو همچو شمع می ریزم بگو ظالم، عاشق هستم؟
بویید بر من رسـد جانـم به لرزه مــیشه
مثل دنیــای بلبل عشقــم آفـــرازه مــیشه
مست دیوانه میشــم او لحظه از بوی تو
بگو که راز عشق هست دل تازه میشه؟
دلداده که پای دلربا را بوسیده بود زیبا بیدار شده بود گفته بود جانم آمدی؟
من را در بغل بگیر، در آغوش محبوب ساکت خود را گرفته بود بوئیده گفته بود: خواب دیدم ولادت می کردم هر طرفم گل ها بود خوش بودم پسرت بدنیا آمده بود با صدای فرزندت داخل می شدی اولاد را دیده از من تشکری می کردی.
گل نو غنچه شده یی سرخ را تقدیم می کردی از چشمانم بوسیده بوییم می کردی که بیدارم کردی چیست تفسیر این خواب؟
دلباخته تارک های موی نگار را بوئیده گفته بود: خواب زیباست گمان بد نکن شبهه و ظن را در دل تسلیم مکن به شگون نیک بدان هر چی عالی میشه!
گل گفته بود هنگام ولادتم نزدم باش قول بده پیشم می باشی.
ریس زاده زلیخا را در سینه فشار داده گفته بود: هر زمان نزد تو می باشم چون که تو جانم هستی.
چی می دانی از روزگار من؟
از دلتنگی های من؟
هر زمان التماس به خدا دارم هر لحظه نزد تو باشم هر ثانیه حتی خوابت را دیدن کنم حتی خوابت را...
من را شاید در آخرت مجرم بکشند کارها را اجرا نکرده گفته... به تو عاشق که شدم تنبل شدم به اجرای کارها و عبادت ها!
چون که هر زمان به تو غرق هستم به عشق تو در عبادت هستم اگر نزد تو نباشم باز هم چنین هستم.
بلبل از جلــوه ی گــل بـــی قـرار شود
انفاس گل از بهر بهشت آب نار میشود
گویند یاد خدا هر گره مشکل را باز می کند، قلب های ما که گره خورده است مشکل نداریم که نزد خدا التماس کنیم.
خدایا اگر که در سراغت نگردم بی وفا من را ندان!
فقط می ترسم اشتباه نکنم گره قلب مان را از خطا مشکل بیان کنم. ما که با دوست داشتن گره خوردیم یا رب سرنوشت مان را دایما گره بزن با عشق!
وقتی عاشق به تو شدم خدایم شاهد است پاییزها رفت بهاران آمد با باران خوشی ها...
هر زمان که تو را ببینم لاله های بهاری غنچه می کنند که اثر از گره های عشق است.
قلب های ماست
گره در گری
هر لحظه و زمانها
ماهر با هنرها
با کمال فهم ها
می سازند پاییز و زمستان را
بهاران
هر لحظه و هر زمان
می برند رشک
بهاران
از بهار عشق ما
از گلستان عشق ما که
آبادان ساخت با گلها
بوستان و گلستان را
محوطه ی عشق مان
ماهر با هنر خویش
قلب های عاشق مان
قلب های عاشق مان
زیبا که با خاطرات ریس زاده غرق بود خواب ظریف گرفت دقیقه ها غرق هجوع شد.
مرادجان گل سر سبد دست اطرافیان زلیخا می شد و با تندرستی رشد نموده بزرگ می شد و یگانه انگیزه به خوشی های مادر می شد. مگر زیبا که منطقه را رهبری می کرد، هنر و ذکا اش را به زلیخا مادر شدن در منطقه بکار می برد آیا می توانست مرادجان را به دل خواه خود تربیت نموده بزرگ کند؟
یا مقابل توانایی فرهنگ جامعه که مرادجان را در محوطه خود اسیر می گرفت ناتوان می شد؟
از لحظه های خواب و لحظه های ولادت دقیقه ها ساعت ها روز ها هفته ها و ماه ها سپری شده بود. مرادجان یکی دو قدم گذاشته تمرین راه رفتن می کرد مادر با جگر گوشه خوش و نیک بخت بود.
سر طعام شب بودند با خادمه ها یکجایی سر سفره ی غذا بودند رادیو از تبدیل شدن ریس دولت کشور ملت را خبردار می کرد. دوره اقتدار نور محمد تره کی خاتمه یافته بود زمامداری حفیظ الله امین آغاز شده بود، یک دوره ی جدید سیاست در افغانستان چتر اش را باز کرده بود.
نورمحمد تره کی و حفیظ الله امین دو روی یک سکه بودند دایما با هم یکجا بودند. بازی های استخبارات اتحاد شوروی وقت، گروه پرچمی های حزب دموکرات خلق را از صحنه فعال سیاست به مدت کوتاه دور ساخته در خارج از کشور در پلان های بعدی تربیت نموده آماده می کرد. نورمحمد تره کی که به صفت منشی عمومی و ریس شورای انقلابی در راس دولت بود، حفیظ الله امین مددگر دست راست نورمحمد تره کی بود مگر خلاقیت حفیظ الله امین نسبت به نورمحمد تره کی در سیاست قوی تر بود و در اردو بیشترین نقش از حفیظ الله امین بود.
مدت زمان کوتاه که نزدیک به پانزده ماه شده بود، نورمحمد تره کی حاکمیت در کشور داشت، با فرمان ها، خواست، زندگی ملت را به ایده آل نوین واژگون نماید مگر بی خبری از خصوصیات ملت افغانستان و اشتباهات در امورات خدمت هر تلاش و فعالیت که با فرمان ها انجام می شد در ذهن ملت رمیدگی و انزجار شدید را به میان آورد.
نادانی و کم تجربه گی در سیاست سبب شد افغانستان در بحران عمیق اقتصادی روی در روی شود و دیفلاسیون و بی کاری و ده ها مشکل اقتصادی در کشور پنجه ها را باز نماید و از گریبان بگیرد.
دلیل و انگیزه غرق شدن در چنین مصیبت، میتینگ ها و جلسات بی محتوا از پرگرام و پلان دولت داری بود، جز ضایع زمان و سقوط بازارگانی کدام افاده نداشت.
مقابل سیاست ترور و اختناق حزب دموکراتیک خلق، کراهت در ذهن ملت سبب شد بالای ملت تاثیرات ناگوار بگزارد و بی صدا کشور را با بلای دیفلاسیون، بیکاری و فقر و تنگ دستی بدبختی اسیر گیرد و حیات ملت را به جهنم تبدیل نماید که چنین شد.
گروه های مردم مجبور شدند از چنین بلاها گریز کنند، عده زیاد از خلق به کشورهای همسایه هجرت کردند و تعداد زیاد از گروه های مردم ناگزیر شدند در کوه ها فرار کنند و باقی در تلاش نجات جان شان از چنین مصیبت ها در منطقه ها دست پنجه نرم کنند.
همه مصیبت که ابر سیاه شان را بر فضای کشور آورده بود لاکن رهبری دقت به زنگ خطر نداشت.
فعالیت های نورمحمد تره کی با تزهای فرمانی به ملت پیش کش می شد هیچ نو تنقیب و کاوش از رمز خصوصیات ملت در ارتباط فرمان ها نداشتند. حتی نورمحمد تره کی با یک فرمان خواست یک زخم خونین جامعه را اصلاح کند، مگر روش فعالیت شان بی خبری از ذهن ملت و بی خبری از احکام قرآن کریم بود که گل را به آب دادند. عوض نتایج مثبت بر دایم فرهنگ ضد آن را تقویت بخشیدند، امروز یک فرهنگ طاغوتی ضد دین اسلام شده اما از اسم اسلامی رواج شده است.
یعنی نورمحمد تره کی با یک فرمان خواست، فرهنگ رذیل و رسوای خرید و فروش دختران را اصلاح کند، تا ارزش مهر به قاعده های تمدن و قاعده های دین معادل شود، مگر بی خبری از حقیقت های دین یک شیوه و طرز رفتار خطا را سبب شده بود، یعنی خطا را باز با خطا اصلاح می ساخت!
یعنی بر مهر دختران قیمت ناچیز تعیین کرده بود در حالیکه در مقدار و اندازه مهر دختران، غیر از دختریکه در ازدواج قرار می گیرد، خود، مقدار و شیوه و طرز مهر را با جوان یکه در ازدواج وی هم بستر می گردد تعیین نکند حتی پیغمبر اسلام مطابق فرمان قرآن کریم صلاحیت تعیین مهر وی را ندارد و شده نمی تواند!
چرا کس حقدار صلاحیت نیست حتی مادر و پیغمبر اسلام؟
مهریه یعنی حق سر جمع شده، حقوق معنوی و مادی عروس است جهت ضمانت زندگی نوین که در منزل داماد آغاز می گردد حکم خداوند است باید مستقیم از طرف داماد بدون مداخله دیگران بر عروس نقدی و معنوی داده شود.
و سوگندها بر احترام بالای این هدایت الله که حقوق عروس از طرف داماد قبول و احترام شده می باشد ادا گردد.
این گزینش در کشورهای پیشرفته با قوانین مدنی حقوق بر حق عروس مقابل داماد ضمانت می گردد. اسلام این گزیده زیبا را در چهارده عصر قبل در بین قوانین خداوندی فرمان داده است و بهترین حکم را صادر نموده است و عدالت و حقوق زن را در جامعه در ضمانت گرفته است تا زن بین جامعه در بی عدالتی قرار نگیرد تا زندگی اش در منزل شوهر با ضمانت باشد بدین خاطر تنگری بزرگ در سوره نسا آیت چهار می فرماید:" و مهر زنان را (بطور کامل) بعنوان یک بدهی (یا عطیه،) به آنان بپردازید! (ولی) اگر آنها چیزی از آن را با رضایت خاطر به شما ببخشند، حلال و گوارا مصرف کنید!"
دیده می شود مهریه در قرآن کریم سمبول حقوق زن مقابل مرد است با دیگر آیت های قرآن کریم اهمیت آن بیشتر روشن می گردد و به صورت مطلق الله بدون شرط حکم می کند مهریه یعنی حقوق مادی و معنوی زن تنها مربوط خود زن است اگر به رضایت بر کس قسمت آن را نبخشد استفاده از این حق بر کس مجاز نیست حتی بر پدر و مادر!
مقدار تعیین شده در مهریه از طرف آکتورهای دینی، مطلق خطا و گناه ی عظیم است و کاملآ ضد حکم آفریدگار است حتی پیغمبر اسلام صلاحیت تعیین مقدار مهریه را ندارد.
زیرا به صورت مطلق این حق بر حاکمیت زن قرار دارد و هیچ اسناد در آیت های قرآن کریم وجود ندارد که مقدار و اندازه مهریه را کس حتی پیغمبر اسلام تعیین کرده بتواند، چونکه در این مسئله مهم حیاتی مستقیم خداوند دخیل بوده حاکمیت را تنها برای زنان سپرده است، قرآن کریم باید درست خوانده شود.
اگر این صلاحیت داده می شد عدالت خداوندی از بین می رفت آیا دقت هستیم؟
کس هایکه در مهریه مقدار تعیین می کنند خطا می کنند چونکه یک عصیان مقابل امر تنگری است و نوع تفسیر و بیان شیطانی عقل هاست.
اساس و هدایت الله را در نظر نگرفته به رغبت نفس های شان نظر به شرط های فرهنگی جامعه حکم صادر می نمایند، برهان بر این که صلاحیت مقدار مهریه مربوط مستقیم خانم یکه در ازدواج قرار می گیرد می باشد تا در سرنوشت آینده ضمانت وی باشد و این صلاحیت را مستقیم قرآن کریم داده است.
هر مقامدار دینی اگر احتراز داشته باشد لطف کند قرآن کریم را درست مطالعه کند.
ولی مولوی های ما این آیت مبارک را هم در اخلاق و روش و خواست و فرهنگ شان برابر نموده عیار ساخته تفسیر نموده اند. امروز در محفل ها جناب محترم ها با چهره های دینی در بالای سالن ها می نشینند، دختران از فروخته شدن شان یا آگاه نیستند یا تصور دارند حکم دین و اسلام و قرآن چنین باشد گفته راضی می شوند زیرا علما در سر سالن ها نشسته هستند و تمثیل از دین اسلام می کنند بدین خاطر فریفته می شوند و بی خبر هستند.
و در سالن ها به حضور داشت چهره های دینی به هزاران دالر دخترهای افغانستان فروخته می شوند و این روش را با دعا ها و کف زدن ها، بزرگ های دینی استقبال می کنند و از اسم خداوند بار دیگر باز دروغ می گویند باز گفتار شیطانی عقل شان را از اسم اسلام بیان می کنند و انسان فروشی را رواج می دهند و خلاف حکم الله فتوا صادر می کنند اگر کس احتراز کند باز حکم صادر می کنند لقب کفر را روا نموده به اعدام محکوم می سازند آیا در باریکی ها دقت داریم؟
و اما با این عمل شان از یک طرف فرمان پروردگار را نادیده می گیرند یعنی این عمل شان عصیان مقابل خداوند است یعنی عصیان ابلیس را تکرار می کنند زیرا مانند ابلیس از حقیقت خبردار هستند مگر ضد واقعیت ها عمل می کنند چونکه به اشتیاق جامعه عمل می کنند و حکم شیطانی را در جامعه رواج داده به شیطان خدمت می کنند.
از این روکه خوب می دانند قرآن کریم حق و صلاحیت مهریه را تنها بر خود عروس داده است و انسان فروشی را منع کرده است و از جانب دیگر از این که اکثریت دخترها بدون رضایت شان به دین این مردمان با چند دعا عربی با جور و ستم با مردها به اسم نکاح اسلامی برابر می شوند، اگر که رضایت دخترها وجود نداشته باشد و با فشار برابری را قبول نموده باشند مطابق حکم قرآن کریم زنا را به گونه رسمی رواج می دهند.
از این سبب تعداد اولادهای وطن که بدون رضایت عروس در هنگام نکاح، بعد تولد می گردند مطابق حکم قرآن کریم نامشروع می باشد.
از چنین فرهنگ های خطا، این ملک و این وطن به این اندازه رسوا شده است آیا خبردار هستیم؟
خداوند بر مسبب ها که از نام اسلام و قرآن کریم خواست های شان را برآورده ساخته در منفعت قرار می گیرند در سوره بقره آیت هفتاد نو می فرماید" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
او عده والدین که حکم آیت چهار سوره النسا را در نظر ندارند و دختران شان را فروخته پول بدست می گیرند مطابق آیت قرآنکریم گناه کارهای بزرگ هستند و گناه می کنند مثل دیگر آدم فروش ها فقط دختران شان را می فروشند.
کس شاید استدلال کند، مادر که نو ماه در شکم عذاب دیده بدنیا می آورد آیا حق ندارد؟
حصه دوازدهم
الله در قرآن کریم حتی بر مادر در این گزیده حق قایل نیست می دانید چرا؟
مسایل را تنگری از دیدگاه خداوندی دیدن دارد نه از منطق انسان! اگر بر مادر حق قایل می شد عدالت الله از بین می رفت چونکه هر کس از پدر گرفته تا برادر و دایی و کاکاها و دیگران دعوای حق می کردند و حقوق انسان ضربه می دید.
زنان وطن بر گرفتن حق شان پی تمدن فرهنگ خارجی ها نگردند فقط سوره نسا آیت چهار را اساس قرار بدهند و از بین قرآن کریم حقوق شان را در بین جامعه جستوجو کنند. بدانند با چند قوانین نوشته شده یا با چند کرسی بر این هدف نایل شده نمی توانند، باید با استفاده از زور قرآن کریم عقل های ناشکفته را سوی سعادت دیگرگون بسازند تا جامعه وادار به درک حقیقت شود و باید هر کی بداند اگر زنان در اسارت ذهنیت کهنه و فرسوده باقی بمانند ملک ترقی کرده نمی تواند، زیرا دزد یا عالم یا ریس دولت همه با تربیت مادر در جامعه تقدیم می شوند پس حق مادر را باید داد و اول باید مادر را از طفلی تربیت کرد تا ملک تربیت شود.
بدین اساس فرهنگ ملی را از گنج نهفته شده در مخزن این دیار آباد باید کرد نه در فانتزی های غیر حقیقت!
می گویم عصای موسی سمبول حقیقت بود که همه ساخته کاری های سحر بازها را آشکار ساخت، راست بودن، مثل عصای موسی همیشه مقابل کجی ها کامیاب است!
با راستی سنگربشکن سنگر دروغ را
مثل آفتاب بالا بتابان فــــــــــــروغ را
هر آفتاب راســـــــتی معتبر از دروغ
از آفتاب راســـــــــتی بتابان بزوغ را
به اساس خطای فرمان نورمحمد تره کی به زودی ملت آشفته شد و عصیان ها شروع شد و همگی می گفتند ضد عقیده و ایمان دینی ما رفتار کرده است، در حالیکه فروش دختر خود ضدیت تام به دین اسلام دارد و با دختر فروش ها دیگر هیچ تفاوت ندارد. مگر ملت سنت های رواجی شان را دین تصور دارند یعنی به عقیده ی ملت، فروش دختر یکی از قاعده های دین اسلام است. می دانید چرا ملت به چنین عقیده و فرهنگ بسته شده است؟
روح روشنفکری در جامعه ما افغان ها در خواب رفته است نمی تواند ایده های روشن را پیشکش کند.
اگر روح روشنفکران بیدار می بود، حکم آیت چهار سوره نسا در جامعه عوض فرمان ملاها بر قرار می شد، در آن صورت نه فرهنگ رذیل انسان فروشی مروج می شد و نه این زخم خونین با فرمان ها اصلاح می شد.
امروز در وطن مثل یکه ملاها مقابل پروردگار عصیان کرده باشند، بی خبر از حقیقت های احکام قرآنی همچو ابلیس ضد آیت چهار سوره نسا رفتار دارند و در هر مراسم دختر فروشی در راس محفل ها نشسته این فرهنگ رذیل و رسوا را تشویق می کنند و با رفتار دینی شان یک خطا و گناه را سبب می شوند، از این روکه پروردگار همه حقوق زن را مهریه بیان نموده مطلق بدون شرط بر زنان تسلیم نموده است، لطف کند ملت این آیت مبارک قرآن کریم را از قرآنکریم بخواند.
آن چه که تو می گویی نوشته ی کتاب است؟
امر خدا نباشـــــــــد گفتارت آب و تاب است؟
از دنیای عقل خود هر چــــــــه فتوا را دهی
اگر تصدیق نباشـــــــــــــد آب تو بتاب است؟
در طی اقتداراش نورمحمد تره کی آرزو داشت با فرمان ها یک تحول در کشور بیآورد، مگر فعالیت نورمحمد تره کی تنها یک نتیجه داشت، در صحیفه های تاریخ نوشت: نمی توان با فشارها دستورها و فرمان ها با زور و قدرت اندوخته های فرهنگی ملت را تغییر داد.
چی اندازه فرهنگ مقابل تمدن انسانی ضد هم باشد و چی اندازه مقابل تمدن دینی ناساز گار هم باشد نمی توان به آسانی تغییر داد، فقط می توان تخریب کرد ویران کرد ضرر رساند مارکسیست ها چنین کردند.
از این خاطر که فرهنگ ملی را ویران می کردند مگر آلترناتیو نداشتند فقط اسیر خیالات و فانتزی ها بودند و در اشتیاق یک اتوپیا بودند که از بیرون کشور در عقل این مردمان داده شده بود ولی تحلیل و بررسی در صحت این مسئله نداشتند بدین خاطر جالب مردمان بودند.
تخریبات مارکسیست ها یک الهام داد، محوطه ی فرهنگ که شکل می گیرد اگر قشر روشن جامعه وزن قوی داشته باشند و از بین ملت برخاسته فرهنگ نوین و با جاذبه را ایجاد کرده بتوانند و درک شعوری ملت را به تغییرات سوق داده بتوانند نقش بازی کرده می توانند.
یعنی روشنفکر خلاقیت باید داشته باشد و خالق فکر های نو باید باشد و در هسته ی فرهنگ ملت قدم باید زد بتواند و با طرز رفتار خود و شیوه ی گفتار خود و سلوک هنرهای دست داشته خود از نویسندگی گرفته تا شعر و موسیقی و ورزش و دیگر بخش ها....باید ایده های نوین را پیشکش نماید و دایما با ظرافت و زیرکی با فرهنگ های فرسوده در جنگ باید باشد و اما وطنی رفتار کند و از گنج ملی استفاده کند نه در اسارت فانتزی های غیر حقیقی!
و لاکن در جامعه ی ما افغان ها باسوادها خویشتن را روشنفکر تلقی دارند، از این روکه فکر می کنند سواد داشتن به معنی روشنفکری است و اما می بینیم در بسیار مسئله نسبت به هر کی در حفظ قاعده های کهنه رادیکال شده بسته به آن ها هستند و دایما از اجداد ماندگی ها را مدافع می شوند.
چنین گروه ها خبر ندارند بدانند آری مدافع باید شوند و لیکن رشد و تکامل داده و خرافات و رسوایی ها را بیرون نموده مدافع شوند، یعنی نه طرفدار فرهنگ بیگانه باشند و نه وابسته به کهنه های مصیبت!
نورمحمد تره کی طی حاکمیت خود بدون شک از مشاورین اتحاد شوروی وقت استفاده می کرد، ولی اتحاد شوروی وقت یک پلان و استراتژی بخصوص خود را داشت، زیرا ضرورت داشت مطابق به پرگرام خود رفتار کند، مگر تقدیرات کشورهای جهان سوم با دست های خود ملت های دنیای سوم نوشته می شود ولی زیرکانه با رهبری قدرت های بزرگ!
از این سبب که بدون ادراک واقعیت ها در فانتزی های کشورهای پیشرفته تسلیم می شوند و در اتوپیای شان فانتزی های دیگران را اساس قرار می دهند و اما سیاست، دوستی و دشمنی ندارد منافع اصل قاعده ش است بدین خاطر هر فانتزی هر اتوپیا اجرا شدنی نیست.
مارکسیست های افغانستان دار و نادار داشته های عقل شان را از اتحاد شوروی داشتند مگر اتحاد شوروی وقت، محاسبه ی خود را داشت ولی مستوفی های شایسته نداشت، از این جهت که در حسابداری خطا ها و اشتباه ها داشتند.
اتحاد شوروی طی پانزده ماه با مشورت ها نورمحمد تره کی را مکمل استعمال نموده بود و در طی پانزده ماه با برنامه های خطای نورمحمد تره کی، ملت را پریشان ساخته بود و بیزار از دولت کرده بود.
اتحاد شوروی مقابل خطا کاری های نورمحمد تره کی یک هدف داشت تا ملت هیاهوی فغانی را سر می زد لاعلاج شده به نجات دهنده ی اتحاد شوروی تسلیم می شد، در چنین حالت نقش را به ببرک کارمل می داد و اما شرط ها را با حفیظ الله امین میسر می کرد.
در طی پانزده ماه حکومت داری نورمحمد تره کی ملت خاطرات بد از حاکمان دولت پیدا کرده بود و در هر بخش وطن بحران به میان آمده بود و هر فعالیت سیاست مغایر قاعده های سیاست اجرا شده بود. حال نوبت می رسید پرده ی دوم بازی را اجراگر می شد، نورمحمد تره کی را به کوبا دعوت می کرد و از عقب به حفیظ الله امین پیغام دیگری را می رساند و یک صحنه تئاتر دیگر از ترتیب شده را اجراگر می شد.
شایعات ملاقات نورمحمد تره کی و ببرک کارمل را با جاسوس های شان در کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق پخش کردند گویا کارمل و تره کی در خفا مقابل امین با هم همدست شدند. شایعات حفظ الله امین را در خطا کردن سوق می داد با مشورت های غیر مستقیم توسط جاسوس ها، زیرکانه، حفیظ الله امین را مقابل نورمحمد تره کی تحریک کردند و در خطر بودن جان حفیظ الله امین را ورد زبان ها نمودند تا حفیظ الله امین با فشارهای روانی شایعات، نورمحمد تره کی را از بین ببرد و حاکم بالای دولت شود تا بدین گونه روش ها، بین حزب یک هیاهوی جدید را به وجود بیآورند و در خطر افتیدن انقلاب را طنطنه انگیز در ذهن ها کنند، روس ها چنین کردند.
حفیظ الله امین را جاسوس امریکا تبلیغ کردند تا اعضای حزب و ملت بد بین امین شده در تلاش و خواست یک لیدر مردمی باشند، تا کشور از تجاوز امریکا نجات پیدا کند تا با چنین تاکتیک ها نوبت را به حاکمیت ببرک کارمل برسانند تا اعضای حزب در اطراف ببرک کارمل حلقه بزنند تا ملت ببرک کارمل را نجات دهنده قبول کنند تا اردوی اتحاد شوروی در داخل ذهن ها پذیرش پیدا کند تا در مداخلات شان ضدیت ملت وجود نداشته باشد مگر حساب خطا بود و مستوفی های روس ها نا لایق!
نورمحمد تره کی بلکه از شایعات مرکز خبردار نبود بلکه کدام دید بازدید با کارمل نکرده بود و بی خبر از مرگ قدم سوی مرگ خود گذاشته بود. در کابل که رسیده بود تنها شده بود کس در اطراف وی باقی نمانده بود، بی سر صدا کودتا صورت گرفته بود، اردو و پلیس و گارد ملی تصفیه شده بود و اعضای رهبری حزب دموکراتیک خلق روی گشت کرده بودند، فقط یک بالشت باقی بود تا در گرفتن نفس نورمحمد تره کی نقش بازی می کرد.
نور محمد تره کی در کابل که رسیده بود اوضاع را درک کرده بود، به تلاش جان خود شده بود، تنها با چند کس از محافظ های خود که در سفر همراه بودند در داخل ریاست جمهوری دست به اعتراض زده بود، مگر با چند کس که همراه بود به اطاق های تاریک گار ملی روانه می شدند و کشته می شدند.
حفیظ الله امین که از موضوع ملاقات تره کی و کارمل مطلع شده بود، یعنی چنین شعایات را استخبارت اطلاعات اتحادشوروی رسانده بود بعد از بازگشت تره کی از شوروی، ابتدا او را از قدرت خلع کرد و سپس در قصر ریاست جمهوری به وسیله افراد اش به قتل رساند.
"عبدالودود" رئیس مخابرات گارد جمهوری که، بعدها اعترافاتش در روزنامه انیس کابل و روزنامه اطلاعات تهران منتشر شد، گفته است: به همراه "روزی" رئیس ارکان سیاسی گارد و محمد اقبال رئیس اطلاعات گارد، سه نفری بودند که به طور مستقیم در قتل تره کی دست داشتند.
این جملات، بخشی از اعترافات منتشر شده محمد اقبال است: "در این وقت تره کی که دهنش خشک شده بود آب خواست، اما روزی اجازه نداد که به او آب داده شود. روزی و اقبال دستان تره کی را بسته نمودند و او را در همان تخت بی پایه خواباندند. روزی ناگهان با هر دو دست گلوی تره کی را محکم گرفت و اقبال نیز به کمک او شتافت. آنها بالش کوچکی را که بر روی تخت بود، روی دهن و بینی تره کی گذاشتند و لحظه به لحظه به آن فشار را زیاد می کردند. به من دستور دادند تا پای تره کی را محکم بگیرم. بلاخره پس از ده پانزده دقیقه تره کی آرام گرفت. دانستیم که تره کی مرده است. آنگاه جسد او را در پارچه ی پیچانده با موتر(خودرو) به قول چکان بردیم و در قبری که قبلا تهیه شده بود دفن کردیم".
در تاریخ ۱۸ میزان ۱۳۵۸رادیو کابل، خبر مرگ تره کی را اینگونه اعلام کرد: "نورمحمد تره کی رئیس شورای انقلابی، در اثر مریضی شدیدی که از چندی به این طرف عاید حالش بود، صبح دیروز وفات یافت و جنازه مرحوم دیروز در مقبره فامیلی اش به خاک سپرده شد."
اگر کاوش و بررسی پانزده ماه حکومت داری نورمحمد تره کی را کنیم بعضی حقیقت را نمایان می سازد تا درس به آینده شود.
نظر به ضرورت اتحاد شوروی وقت، جهت تطبیق مرام شان در منطقه، کودتا در افغانستان صورت گرفته بود و در اسمش، انقلاب گذاشته شده بود.
اعضای حزب دموکراتیک خلق، از بین ملت، مردمان پایانی و مردمان وسطی جامعه بودند، هیچگاه در اندیشه های شان مفکره های ظالم بودن و خونخور بودن را نداشتند و یگانه اشتیاق و هوس شان زندگی نوین مرفه بود و در اجرای اتوپیای شان تلاش داشتند و کام ترقی و انکشاف وطن را در اندیشه های شان داشتند مگر چرا عمل کردهای شان بر عکس نیت و گفتارهای شان شد؟
رفرم ها را خاطر تحول جامعه سوی زندگی سعادت انجام دادند و اما چرا ملت را آشفته ساختند و نتیجه منفی به بار آورد؟
مردمان یکه در اثر سیاست خطای حزب دموکراتیک خلق، در کوه ها فرار نموده دست به سلاح زده بودند جز یک عده اوباش ها باقی همه شان مردمان معقول جامعه بودند و اما چرا در کوه که بلند می شدند ظالم می شدند؟
اعضای حزب دموکراتیک خلق با رهبران شان وطن پرست های صمیمی بودند و لاکن چرا عمل کردهای شان وطن را ویران ساخت و در عقل جامعه، خائن ها نمایان شدند؟
مردمان یکه مقابل دولت دست به دفاع زده بودند از مختلف قشر جامعه تشکیل شده بود، بخش از محافظه گرهای اسلامی و بخش دیگرشان از گروه های مختلف فکر از جهان بینی های مختلف بود و همه شان وطن پرست و دین پرست ها بودند مگر چرا اسلام شدیدترین ضرر را از این مردمان می دید؟
و چرا در جهان دین اسلام به مثابه دین خونخور و ظالم توسط این گروه مردمان معرفی می شد؟
و با همه این خطا ها و رسوایی ها چرا در دنیای اسلام گروه های جنگی به مثابه مجاهدها معرفی شده طرفدار پیدا می کرد؟
یعنی چرا از یک طرف دین اسلام نام بد می شد و از جانب دیگر تخریب کارهای دین شهرت مجاهد را پیدا می کردند؟
تجارب پانزده ماه حکمداری نورمحمد تره کی و حاکمان یکه بعد از وی سر اقتدار می آمدند یک حقیقت با ارزش را در میان گذاشتند و تفکر کنندگان را در درک رازهای حیات سوق دادند.
حوادث و جریان های افغانستان نشان داد اگر در یک ملک چی اندازه انسان ها با نیت نیک رفتار و عمل کنند و اما فرهنگ درک مسائل ضعیف باشد و کلتور تجسس و کاوش و تنقیب در سطح پایان بین ملت باشد هر نیت از مسیر اصلی دور شده دست بازیگر های سیاست جهانی اسیر شده مصیبت بالای ملت شده می توانسته! در چنین شرط ها ذهن و شعور ملت دست دیگران اسیر می شده است، دیگران پرگرام و پلان های شان را ترتیب داده با زبان ملت بین خود ملت بیان نموده تطبیق داده می توانسته!
ملت افغانستان قربان فرهنگ ضعیف از درک مسائل شدند و نثار احساسات کور از کلتور ضعیف دانستنی ها شدند و فدای بیسوادی و نارس بودن عقل شان در شناخت راه درست و راه خطا شدند.
با چنین اندوخته های ضعیف ملت افغانستان یک حقیقت را روشن ساختند باید هر ملت فرهنگ سازی درک مسائل را رونق بدهد.
باید افراد هر ملت کلتور دانستنی ها را در هر بخش تکامل بدهند. باید جامعه را با فرهنگ بلند، فرهنگ سازی نمایند تا درک مسائل از پایان تا بالای جامعه یک کلتور شود تا ملت با عقل، نو آوری های فرهنگ را قبول نماید و تا کادر رهبری مملکت از بین ملت یکه با فرهنگ درک مسائل پختگی شان را گرفته باشند انتخاب شوند.
جریانات افغانستان روشن ساخت احساسات یکه با عقل مکفوف روان باشد جز ویرانی چیزی دیگر ندارد. از همه جالب این که در چنین شرط های ویران گر کشور، همگی معصوم خویشتن را حس نموده طرف مقابل را ظالم می دانسته و هر کی خود را حق بجانب دیده رفتار می کرده!
اگر در یک جامعه هر کی بی خطا و معصوم باشد پس خائن و گناه کار کیست که جامعه ویران می گردد؟
در ملک اگر کســــــــــی غرق گناه نیست
این عجوبه چیست که خلق اصلاح نیست؟
در افغانستان هر کی مقابل هر کی خطا کار و گناه کار هویدا می شد و هر کی خود را مکمل تصور داشت، چنین خصوصیات نقطه ضعیف ملت افغانستان بود.
هر کشور مداخله گر از حس احساساتی ملت استفاده می کرد و از نقطه ضعف ملت استفاده می کرد و سیاست جهانی، پلان ها و پرگرام های شان را از این خالیگاه ترتیب داده اجرا می کردند و از چنین نارسی های جهان اسلام، دنیای اسلام را یک متاع خاطر تطبیق اهداف شان استعمال می کردند و امروز هم استفاده می کنند!
اگر در افغانستان کلتور بررسی از خطا های فرهنگ جامعه می بود امروز چهره ی وطن دیگر می شد.
از خصوصیات ملت افغانستان جهاد قرآن کریم را سیاست جهانی به خواست شان تحریف نموده با تعریف و تفسیرشان در جان مسلمان های افغانستان می زدند نه بیانات قرآنی وجود داشت و نه درک از محتویات داخل قران کریم.
و اما دیده می شود چنین سیاست مکاره گری امروز بلای جان خودشان شده است که ترور و رادیکالیسم یک مصیبت بزرگ دنیا شده است و همه دنیا را در تهدید قرار داده است.
در افغانستان در نفع سیاست جهانی چنین شیوه نتیجه مثبت داشت چونکه گروه های زیاد از نو جوانان و جوانان جذب این پلان ها می شدند، در حالیکه شرط های داخلی افغانستان با جهاد قرآن کریم از دور و از نزدیک ربطی نداشت تنها رقابت سیاست جهانی بود بین شان جنگ جریان داشت.
با تاسف افغان ها فقط مواد استعمال این جنگ بودند، یک بخش ملت دست اتحاد شوروی وقت، به مثابه وطن پرست های مترقی اسیر بودند و هر دستور و هدایت را اتحاد شوروی وقت می داد و وطن پرستی را و ترقی خواه یی را اتحاد شوروی وقت تفسیر نموده در عقل غلامان اش می داد و غلامان به اشتیاق بادارشان اجراات می کردند.
بخش دیگر ملت افغانستان را غرب و هم پیمان های غرب که دشمنان اتحاد شوروی وقت، بودند، منزلت مجاهد بودن را داده ارج جنت رفتن را به اعمال شان نشان داده غلامان گرفته بودند. این بخش سیاست، جهاد قرآن کریم را به خواست سیاست شان خاطر سرکوب نمودن قوای اتحاد شوروی وقت، تفسیر نموده بودند و در عقل نوکرها تزریق ساخته بودند.
از ویرانی مکاتب شروع هر تخریب را در تفسیر جهادشان روا ساخته بودند، هر هستی را مجاهدها تخریب می کردند فقط ویران می کردند و ظلم می کردند و کشتار می کردند.
در اخیر همه کشمکش ها، نتیجه چه شد؟
یک طرف جبهه شکست خورد یعنی اتحاد شوروی به آرشیو تاریخ سپرده شد.
غرب و هم پیمان های شان پیروز این جنگ شدند.
در افغانستان از فرهنگ گرفته همه قاعده انسانی با زیربینای اقتصادی ویران شد و میلیون ها انسان افغانستان کشته شد و زخمی شد و آواره و دربدر شد و دست کشور به مدت دراز به گدایی دراز شد و کشتار و ترور و ده ها بدبختی بخش از زندگی ملت شد و زبان پرستی و مذهب پرستی و سمت پرستی و تبعیض از قاعده های فرهنگ ملت شد.
رشوه و اختلاس و فساد اداری مثل یکه شرط های اسلام بوده باشد مروج و حاکم جامعه شد و از جانب مجاهدها پذیرفته شده و افتخار شان شد.
خلاصه هر چی ضد دین بود حاکم شد.
هر روش ضد تمدن بود پیروز شد.
ولی با تاسف کمال از بین تخریب کارها هنوز عده انسان ها به وطن پرست بودن غرور دارند و عده دیگر بر مجاهد بودن نخوت دارند.
می دانید چرا جنگ های افغانستان یک خصوصیات درونی انسان را بیرون کشید و یک درس بدنیا داد؟
یعنی انسان چه اندازه شایستگی عقلایی و تفکرات معقول داشته باشد اگر شالوده ی حیات واژگون شود و در هر سمت بنابر شرط های سخت و مشکل سوق داده شود تکامل به او استقامت صورت می گرفته و انسان خود را به خصوصیات هدایت شده ی شرط های شرایط زندگی عیار می ساخته است و یک مدت بعد در نظر وی بهترین مقوله شده طرز زندگی او شده شیوه رفتار او می شده است آیا چنین باریکی را دقت داریم؟
در افغانستان مرحله با مرحله سرشت مردمان تغییر پیدا می کرد و معقول ترین انسان و نرم ترین انسان و با فرهنگ ترین انسان، به ظالم ترین انسان و خون خورترین انسان و با فسادترین انسان تبدیل می شد و در نزد وی همه روش و رفتارش بهترین اخلاق می شد و سخت رادیکال به ایده ی خود شده یک انسان دیگر می شد مگر خود از اخلاق به وجود آمده بی خبر می شد چونکه در این مسیر تکامل می کرد و عقل و روح او پذیرش پیدا می کرد و بهترین شیوه تصور می کرد، بدین خاطر در نتیجه جنگ ها و شرایط سخت روزگار ملت افغانستان، تعداد زیاد از جوانان کشور، به تروریست شدن مایل می شدند و کشتار و ترور را با فدای جان شان بهترین شیوه مبارزه به جنت رفتن می دانستند.
چنین عناصر به عقیده شان صمیمی می شدند و اصل حقیقت دین تصور می کردند ریا نداشتند فقط بهترینی ها می دانستند زیرا که مارکسیست ها معنویت ملت را ویران کردند و فرهنگ ملت را ضربه زدند و آغاز بدبختی ها را شعله ور ساختند و در فطرت انسان نقش شیطانی انسان را پیروز ساختند.
اما حقیقت یکه وجود دارد همی خطا ها پلان شده ی مارکسیست ها نبود، خواست و آرزوی مارکسیست ها نبود، همه اشتباه ها صمیمیت که به ایده آل وطن پرستی شان داشتند و در رغبت یک زندگی نوین بودند صورت گرفت، آیا جالب نیست؟
پس فعالیت های مارکسیست های افغانستان در جهان یک حقیقت را روشن ساخت و درس همگانی داد.
حقیقت روشن شد تا زمان یکه ملت با فرهنگ عالی درک مسائل اقدام نکند خطا ها و اشتباه ها سبب ویرانی شان شده می تواند، بدین خاطر باید فرهنگ سازی را در نظر گرفت باید معنویت ملت را تکامل داد و باید کلتور دانستنی ها را در جامعه توسعه داد.
همه اشتباه در وطن یک عبرت به دنیا شد که با قلمم حقیقت را بدون طرف گرفتن نوشته می کنم پس می گویم رسیدن به هدف در زمان های مناسب با قدم های سنجیده شده با فرهنگ اعلی و با دانش ممکن شده می تواند.
هر قدم که مــی گذاری زمان را هدف بگیر
قیمت هر زمان را دانسته تو صــــــف بگیر
مرغ که بی زمان سراید سر از تن می دهد
با زمان ســــــردن را بهر خود اشرف بگیر
زلیخا جریانات سیاسی را با دقت از رادیو می شنید خادمه ها ساکن در اطراف زلیخا نشسته بودند. مرادجان لغزیده به اطاق خواب رفت، عکس ریس زاده را که با زیبا در یک میتینگ مارکسیست ها گرفته بودند در نزد تخت خواب افتیده بود گرفت دو باره لغزیده در سالن آورد.
خادمه ها که غرق حوادث روز سیاسی با گل بودند دقت شان از مرادجان دور شده بود. یک خادمه متوجه شد وای گفت بلند شد مرادجان را در بغل گرفت عکس یادگاری شببو را از دست فرزند گرفت. اولاد گریان کرد مادر دید که فرزند گریان نموده با دو دست به عکس چسبیده است گفت: بگذار دستش باشد نزدم بیار. شقایق فرزند را در بغل گرفت عکس پدر دست اولاد بود به مادر نشان داده می گفت پدر ،پدر...
زیبا همه روزه یک دو بار عکس ریس زاده را نشان داده می گفت: پدر ،پدر...
هدف گل بود تا از طفلی فرزند داشتن پدر را درک کند و با محبت بزرگ شود از این روکه می دانست اگر مرادجان با شبهه و ظن ها بزرگ می شد کینه یی در حیات می شد و اخلاق عداوت داشتن بیشتر ضرر به خود فرزند می داشت.
زیبا مرادجان را به اطاق خواب برد به خدمه ها گفت: در اطاق های شان بروند بی صدایی شود.
فرزند را که در اطاق خواب برد در سر بستر انداخت و شوخی نموده در خنده آورد. مرادجان از شوخی مادر لذت می گرفت که دوام شوخی را میل داشت، زیبا دقیقه ها با فرزند بازی کرد و در هر بازی با انگشت عکس ریس زاده را نشان داده می گفت: پدر، پدر...
مراد جان تکرار می کرد پدر ،پدر....
به یادش آمد ریس زاده موهای زیبا را بوئیده از کرانه لب نگار بوسیده گفته بود: می بوسمت آشکار نه پنهان، مثل خنده های زیبای تو نیست به دیدنم پنهان می کنی.
مثل اصالت چشمان زیبای آبی توست وقتی دنیا ام را از بین این چشمان زیبا دیدن کردم نجابت چشمان زیبا، زیبایی ها را نشان داد، درک کردم که دنیا زیبا بوده است و بارز شد مثل این بوسه هایم آشکار شد.
بگذار ببوســـــــــمت از او چشمان شهلا
ساقـــــــــی شونـد لبانت با نازهای دلربا
او لحظه مست شوم مثل پروانه به شمع
بســـوزم گرد شمعم من پروانه ی دلارا
خنده های زیبایت را از من پنهان مکن بگذار هنگام خنده ها ببوسم تا نا تمام شوند اما بوسه دادن های لبانت دوام لذت خنده ها را بدهد.
بلکه از بوسه هایم سرخ شوی، مگر بدانی که دایما من پشت تو سرخ هستم.
نکن پنهان خنده را ببوسم از خنده ها
مثل بلبل از گلــــش ای پـری گل زیبا
ناتمــــــام شود خنده بین بازی دو لب
دوام لذت ش را لــــــــب دهــد گل بها
تو که ساکن باشی نیمه خواب نیمه بیدار غرق رویای باران...
هوا نیمه سرد گرم باشد سر تا پا خیس با سیمای سرخ در خیالات رویای باران!
بیایم کنارت بی صدا، به آهستگی ببوسم کرانه ی شهد دار لبان زیبا را، با همه گستاخیم در زیر باران!
بی چتر زیرباران تو باشی گل بهار
در موســـم بهـاری بین باغ لاله زار
به دیدن روی تو بیایم پــــیش رویت
او هنگام ببوسم رویت را بـی اختیار
در حافظه ی زلیخا خطور داشت به یادش بود که او لحظه زیبا از التفات های یار لذت گرفته بود ناز کرده دست راست اش را زیر موها برده بود، در روی دلباخته گیسوهای عطر داراش را پاش کرده بود دلداده از رخساره زیبا ظریف بوسه نموده گفته بود: دایما ببوسمت نه با حساب و کتاب، بی اندازه بی خطاب!
عشق که از سه حرف روز های اول سواد آموزی من است با جمع سه حرف کلمه عشق را دریافتم و هیچگاه از یاد نبردم.
حالا آن لحظه که سواد را از بین سه حرف آموخته بودم زیبایی زندگی را درک کرده بودم، مسرت دارم از این بخت که بین سه حرف، تو را دیده بودم و با سه حرف عشق، عاشقت شده بودم اما سه حرف روز های اول سواد آموزی من، با نگاه های تو هزار حرف عشق شده است عزیزم.
بی شمار ببوسم با سه حــــرف عشق
مایه ی عشق هستی، تو اشرف عشق
ع، ش، ق شـــد راهــبر حیــــــات من
گلستان ساخت من را او شـرف عشق
هر لحظه که ببوسمت اجرش بهشت است که حظ ش را می گیرم.
بوسیدنم ها را ناروا مگو مبدا کیفرش ابلیس بسازد من را در جهنم!
اگر با بوسیدن ها ابلیس شوم یزدان بزرگ که به اخلاق ابلیس فرصت داده است تا آدم زادگان را از راه کشیده جهنمی بسازد، من همه ذکا و هنر ابلیسی ام را به لبان شیرین تو استعمال می کنم تا که تو طاقت کرده نتوانی از جدایی من و مجبور شوی با من در جهنم بیایی!
آن وقت همه آتش جهنم را در جانم می گیرم و تو را از لج خدا هر روز می بوسمت هر روز می بوسمت...
مگو ناروایــــــی ست بوسیدن های من
هنر عشق هســت که بوسه ساز انجمن
کرانه ی لـــــــــــب گل مینــای عندلیب
صهبای شیرین دارد که من غلام سمن
محبوب ساکن که التفات ها هدیه داشت گل بی صدا چشمان اش را بخشیده بود، قلب اش را داده بود، روح اش را باخته بود، با نرمی در بغل دلداده جان اش را تسلیم کرده بود.
به چشمان پر اشک زیبا او لحظه ها نمایان بود در خاطره های گل که با فرزند دور از ریس زاده اش نشته بود اشک می ریخت.
به چشمانش ظاهر شده بود باخته دل با بوسیدن ها گفته بود: قلب سالم داشتم با دیدن تو پارچه ساختم، مگر زیبا ساختم چون که یک پارچه ی قلبم را به قلب تو پیوند دادم، دایما پارچه ی قلبت با قلبم در سینه ی من پیوند باشد تا هر زمان قشنگ زیبا باشند مثل بوستان یکه گل های رنگارنگی دارد.
هر زمان من را با قلب پیوند شده بدانند حاصل جدا از هر زیبایی یک خوشگلی داشته باشد و هر دایم با این قلب پیوند شده بوئیده ببوسم هر زمان با بویت ببوسم.
ثمرات قلب های پیوند ما مرادجان ما باشد نیم از بوی تو نیم از بوی من!
بوی فرزند را بوی کرده باز تو را ببوسم از پا تا سر از شام تا سحر...
بوئیدن و بوسیدنم درحافظه تبدیل مـی شود
انفاس گلســتان شده درذهن تکمیل می شود
نقش گلســــــــــــتان عشق ازبوسه های لب
بر دوش خاک من صد بار تحمیل می شود
گر جــــام کــیفر مرگ، بنوشـــــــم در بهار
یاد از من بمـــاند که به آینه تبدیل می شود
هر شــــــب چو شاپرکـــــــــی بپرم گرد تو
با اشــــک تر ت این خیال تشکیل می شود
این باده ی عشق که مـــی گیرد از طی دل
با غصــــه و درد هر بار تحــمیل می شود
زیبا با خاطرات ریس زاده اشک چشمان قشنگ را قطره ها ساخته می ریخت، سر بستر در دست چپ تکیه نموده دراز کشیده بود مرادجان پهلوی سینه ی مادر با عکس پدر در بازی بود. ریس زاده که یاد از مرادجان نموده گفته بود: با بوئیدن بوی فرزند هر بار تو را ببوسم در حافظه ی گل هر دایم جاویدان بود، او لحظه که به ذهن شقایق زنده شده بود اشک های چشمان زیبا کفایت نمی کرد که مثل قطرات باران ریزش داشت.
از چشمان زیبای آبی یک دو قطره در گونه ی مرادجان ریخته بود، فرزند انگشت اش را نزد چشمان مادر برده بود با نیمه زبان چیزی گفته اشک چشمان زیبای مادر را نشان می داد شببو دست فرزند را گرفته انگشت اش را بوسیده بود گفته بود: جانم چگونه دردم را بیان کنم؟
هنوز تو کوچولو هستی نمی دانی که مادرت قربان یک عشق شده است، بلکه حال پدرت بدتر از من باشد بلکه یک عشق تازه پیدا کرده باشد اما بوی پدرت در جان توست که تو بر من با این اندازه عزیز هستی.
تو که پارچه ی جانم هستی بوی پدرت را داری بلکه بازی حیات بود بلکه نه به تقدیر نه به حیات ارتباط داشت کار فرهنگ عقب مانده ی جامعه بود کی می داند حقیقت را؟
زلیخا از روی مرادجان بوسید به عکس ریس زاده دیده گفت: من که نزد تو بودم یک دنیا حرف های تو بود همه زیبا التفات ها...
ترازو دست تو بود می گفتی به وزن زیبایی تو یک دنیا حرف کفایت ندارد شب روز شعر بگویم تا مقابل زیبایی ها خجل زده نشوم.
حال ببین عزیزم به دلتنگی های دل، به ترازو ضرورت دارم کاش ترازوی تو می بود وزن دلتنگی هایم را می دانستی که چقدر زیاد شده است؟
هر بار که در آغوش می گرفتی فشار داده صاحبم می شدی سفت مرد قوی من. به بودنت عاشق بودم دوست داشتم غیر تو هر چی را فراموش می کردم، به او خیال ها بسته هستم نیت ام یک بار تو را دیدن است بس!
دانه دانه اشک هایــــم با قطره ها میریزند
طاقتـم نمــــانـده هســت بشنو تو از این پند
مصــــــــورعشق تو دل وجگر را سوخته
روحــــــــم اسیر تو که بشنو تو از این بند
یک نما از تو باشــــد چهره و نورت باشد
اشکـــم را نشــــان داده ببویـــم من دردمند
صورت حال مـن را واژگون بودن من را
اشــک چشمانــــم گوید به چشمـــان آزمند
دنیا ام تاریــــک شـــده سیـاه بارانــی شده
کجا هستی یار من؟ بشنـو از حـال دردمند
رغبتم است هر صبح صدای مست تو باشد، ظهر انتظار باشم به تو، عصر دلتنگی هایم باشد با انتظاریتم به دیدار تو، هر شبم با تو یعنی حیاتم با تو باشد هر زمان در یک مکان!
هـــر زمــــــان دل بـــه هــــوای تـو زند
تا که جان در تن مـن نفس برای تو زند
آه اگر گلـرخ من واقــف این حــال شوی
تا که ناز در لب توست لبم نوای تو زند
کلمات قد نمی دهد ارتفاعی دلتنگی ام را بیان کنم، نبودنت سایه بزرگ شده است، با قطرات اشک چشمان، در حلقه غم هایم به جگر گوشه ی مان نظاره داشته نشسته ام.
همیشه هراس داشتم تو را از دست بدم چه می شود حالم گفته...؟
هر بار حس از دست دادن صد مرتبه قوی بود تا بدست آوردن...
تو از خوبی ها وفاداری ها یاد می کردی می گفتی هیچ زمان رها نمی کنم که هراس داری.
چی شد؟
من که با غم جدایی تو نشسته ام دردم را به کی بگویم؟
در حلقه های دوری غم هایت با ریختن اشک ها نشسته ام به کی بگویم این حال بدبختم را...؟
دلـــم با حلـــقه غـم هایت نشسته
زبانم بســــته و سازم شــکــسته
وجودم پارچه پارچه درز ازغم
چشــم در ره ی تو با دل خـسته
این روزهایم با غم می گذرد، هر چی بی تفاوت مگر نبودن تو غم بزرگ!
شادی ها و خوشی های امکانات، هر چیز تفاوتی ندارد در خرسندی من نقش داشته باشند، یک خالیگاه در حیاتم است مثل یکه چیزی باقی نمانده باشد فقط یک خالیگاه...
نمی دانستم جایگاه ی تو در حیاتم این قدر بزرگ بوده است، هر چه هر امکان دست داشتن من، نتوانسته است نبودن تو را پر کند. زیبا با اشک چشمان درد دل با خود می کرد، چشمان زیبای آبی سرخ شده بود اشک زیبای زلیخا قطره ها شده می ریخت.
مرادجان با عکس پدر بازی داشت که خوابش برده بود، گل در بغل گرفته عکس ریس زاده را بوسیده بالای سر گذاشته بود و با بوی فرزند در روح اولاد می گفت: فرزند عزیزم جان جگر مادر! در زمان پیری ام از کار افتیده یافتی صبوری داشته باش من را درک کن.
اگر در زمان پیریم هنگام غذا خوردن، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباس های پاکم را بپوشم شکیبایی داشته باش، یاد از این روزها کن با صبر و تحمل تو را می رسانم در حالیکه هر لحظه لباس هایت را کثیف می کنی.
اگر صحبت های تکراریم با تاثیرات پیریم خسته کننده شود، بردبار باش، حرف هایم را قطع مکن، آن چنان که در لحظه های کودکی ات به سخنان تکراری تو خسته نمی شوم و با شوق گوش داده در تلاش جواب دادن به سویه عقل تو هستم پس گوش فرا به سخنانم بده.
اگر عقلم یاری من نکرد در اولین سخن ات مطلب را ندانستم بالایم قهر نشو، بارها با شوق و علاقه در هر سوال تو، ده ها جواب تهیه می کنم تا درک مطلب کنی.
اگر تنبلی کنم به وقتش حمام رفته نتوانم ملامت مکن، یاد از این روز هایت بکن با شوق هر روز چندین لباس به تو تبدیل می کنم. اگر در سن پیری سوال های طفلانه از تکامل علم کنم تمسخر مکن، در هر سوال طفلی تو بدون خستگی جواب ها تهیه می کنم در این روزها.
اگر اسم ها را غلط تلفظ کنم به بیان مطلب درست حافظه ام یاری نکند، شکیبایی داشته باش، طاقت کن، همان گونه که تو در لحظه های کودکی علاقه زیاد به صحبت کردن داری تا نیمه های شب با تو صحبت می کنم صحبت کن که حیات می بخشی، جان دلم فرزندم.
پاهایم ضعیف شود قدرت راه رفتن نداشته باشد با دستانت بازوی من شو ببین که خسته ناشده هر لحظه دست هایت را گرفته راه رفتن را می آموزانم.
حصه سیزدهم
وقتی تو اولین قدم را در این روزها می گذاری با شوق دستانت را می گیرم تا راه رفتن را از من آموزی.
اگر با همه اشتباهات ام چیزی برای تو آرزو کنم باور داشته باش بهترینی ها را آرمان دارم هر زمان به تو جان جگرم.
اگر در کنار تو مزاحم تو شدم قهر بالایم نشو تو باید مرا درک کنی، درک کنی که از جانم بیشتر دوستت دارم.
زیبا با این درد دل ها در خواب رفته بود. می گویم به مقام انسانی زمانی می رسیم، درجات مثبت را در قاعده های خداوندی بگیریم، قاعده های خداوندی سبب برای سعادت انسان است.
ما که سفر داریم در این دنیای فانــــــی
حر و مستقل هستیم در دنیای حقانـــــی
اگر عقل بر سر اســــــت با اراده ی ما
از مصیبت دور هستیم بااراده ی گرانی
از مرگ نورمحمد تره کی بیشتر از دو ماه گذشته بود، روند سیاست در افغانستان با سکونت ادامه داشت. حفیظ الله امین هنوز دکترین جدید سیاست اش را نمایان نساخته بود، در تلاش ساکن ساختن ملت بود که اشتیاق داشت در ذهن عامه خطا های گذشته را بدوش نورمحمد تره کی بسپارد.
طی پانزده ماه اقتدار نورمحمد تره کی اقتصاد کشور که ضربه دیده بود، دیفلاسیون حاکم مارکت های بازارگانی کشور شده بود، یعنی داد و ستد تجارتی رکودی به خود گرفته بود و در بین ملت نرخ بیکاری را بیشتر ساخته بود، مگر فرهنگ درک این مشکل در او زمان در ادراک ملت نبود و نه در زمان های بعدی در کشور افغان ها بین خلق مروج نمی شد که یک زخم خونین دیگر است در افغانستان!
دیفلاسیون مشکل ترین حالت رکود اقتصاد است، مبارزه مقابل آن مشکل تر از انفلاسیون است، از این جهت که عکس انفلاسیون در اقتصاد "خون" کم می گردد، یعنی پول در مارکت ها کم یافت می شود، به خاطر این که ملت در چنین حالت از آینده نا امید می گردند و داشته های نقدی شان را به روزهای خراب حیات پنهان می کنند و سبب سقوط داد و ستد بازارگانی می گردند.
در چنین حالت از بی حرکتی خون، یعنی بی حرکتی پول، اقتصاد مریض و بی حال می گردد و نرخ کالا از ارزش اصلی اش کاسته می شود و سبب ضربه به تولیدات می گردد و زنجیری رکود تجارت رونما شده نرخ بیکاری بلند رفته کشور از درآمد کل ثروت، قسمتی ارزش ها را از دست داده می رود و سبب پایان آمدن سویه زندگی خلق می گردد.
در چنین حالت بحران اقتصادی یک چاره وجود دارد تا در رگ های اقتصاد خون داده شود، یعنی پول توزیع شود و مگر تعادل را بر قرار کردن باز یک مشکل است و لاکن در ملک افغان ها ادراک و فرهنگ درک چنین مسائل ضعیف است و باید در ذهن ملت و در فرهنگ شعور ملت چنین مسائل با باریکی های آن یک کلتور فهم باشد، تا در بروز هر نو مریضی های اقتصادی، دست ملت در گریبان دولت رسیده بتواند تا دولت مسئولیت را درک نموده اقدام کند.
مارکسیست ها مردمان جالبی بودند، جز هدایت و راهنمایی اتحاد شوروی وقت، ضرورت به فهم تحلیل، کاوش و بررسی اوضاع نداشتند از این روکه اهمیت و ارزش این دستچین های مهم حیات ملت را، واقف شده نمی توانستند و فاقد دکترین اقتصادی بودند و تنها به فانتزی های اتوپیای مصنوعی دور از شرط های افغانستان غرق شده بودند، در حالیکه ملت اگر آباد شود دولت آباد می گردد.
این منطق را و این گزیده را به گونه دیگر قبل از کودتا شان بیان داشتند و لاف از آباد شدن خلق می زدند و اما عمل کردهای شان ضرر مستقیم به خلق داشت، حتی استعداد درک عمل کردها و گفتار سابق شان را نداشتند و مردمانی بودند بیشتر سواد داران و لاکن بی تفکر و بی درک ایده آل روشنفکری و لیکن در لباس روشنفکری مردمان عجیب!
از جمله چند بخش مهم حیات یکی آن فرهنگ سازی سوی رشد و انکشاف جامعه در ادراک اقتصادی می باشد، باید دقت و توجه همگانی صورت بگیرد تا با عقلایی همگانی در این گزینش بیشتر اهمیت داده شود.
اساس این که اقتصاد در سرنوشت ملت ها تاثیر فوق العاده دارد، ولی در هر بخش حیات، مارکسیست ها کدام پروژه و پرگرام و سیستم نداشتند، مگر در ویرانی هر بخش دست بالا داشتند خلقی ها و پرچمی های ما!
جالب است همه ویرانی را با نیت نیک و با صمیمیت که آرزو داشتند وطن ترقی کند انجام می دادند، بلکه مخلص های کتاب تعجب کنند چگونه شده می تواند؟
آری چنین بودند و شد.
از این جهت که تجارب و استعداد در امور دولت داری نداشتند تا تفکیک عقلایی در پرابلم های سوژه های حیات می کردند.
عمل کردهای شان که خلاف ایده آل و گفتارشان شد مصیبت های بزرگ در پیکر شان مرحبا گفت و هم به ملک و هم بر ملت سبب همه دردها شدند.
اقتصاد که پایه اساس دولت داری است فرهنگ درک اقتصادی در کشورهای عقب مانده ضعیف می باشد، چون که ادراک این دستچین در فرهنگ ملت های عقب مانده بی اهمیت است، بر این که هنوز واقف شدن در این مسئله اساس در فرهنگ شان گل ریزه های این بخش نیشتر نزده است، تا فهم همگانی در نقش این گزیده تظاهر کند. در حالیکه در راه حل مشکلات، اقتصاد رل مهم دارد.
در ملت افغانستان مطالعه و تفتیش و کاوش و بررسی در اقتصاد کشور کدام مفهومی نداشت و ندارد، یکی از نقطه های ضعیف ما ملت!
هر زمان از فقر و تنگ دستی ملت افغانستان شکایت داشته است و حیات ما افغان ها در مشکلات اقتصادی سپری شده است و تنگ دستی هر دایم گریبان ما را گرفته بود و گرفته است و امروز هم ادامه دارد، لاکن هیچگاه و اما هیچ زمان نظریات و اندیشه ها در مورد چگونگی رهبری اقتصادی کشور نداشتیم و نداریم.
بدین خاطر هر رژیم و هر حکومت بیشترین راحتی را در این بخش داشته است، چونکه ملت مصیبت های که از اقتصاد نصیب می شود هیچگاه از پرگرام اقتصادی و از ناکامی سیاست اقتصادی دولت نمی داند، آری نمی داند، عوض دقت در عمق قضیه یکی دو سخن احساساتی کفایت دارد که مدت ها ملت افغان را اداره و رهبری کند.
بطور مثال اگر گفته شود: نان تان را پاکستان و یا ایران برد یا گفته شود در هوای وطن تان همسایه ها خیانت کرد منطق وجود ندارد در اصل حقیقت دیدن کنیم و یک بار منطق تبلیغ را مطالعه و بررسی کنیم، اگر همان روز هدایت داده شود هزاران جوان ما به جنگ مقابل دشمن شان آماده می گردند و این فرهنگ و این اخلاق و این عجوبه دانایی را به اسم غیرت افغانی یک گردنبند ساخته در گردن ما افغان ها انداخته اند.
چنین اخلاق و چنین فرهنگ را با دل جان قبول داریم و در روح و وجدان ما چنان تاثیر کرده است که خوش هستیم افغان با غیرت هستیم گفته!
در حالیکه اگر کشور درست رهبری شود لازم نیست پاکستان یا ایران یا کدام کشور دیگر استعمال شود، براین که رهبران ضعیف چنین اخلاق دارند، تا گرانی مشکلات را بدوش دیگران انداخته ملت را فریب بدهند که چنین سیاست در ملک افغان ها بازار گرم دارد.
اگر یک روز رهبران افغانستان سبب مشکلات خانوادگی شان را از کشورهای همسایه بدانند کس در دنیا تعجب نکند، زیرا در هر ناکامی داخلی شان، گناه را بدوش کشورهای همسایه انداخته اند و در این اخلاق اسیر می باشند در صورت یکه نظم داخلی را آباد کرده می توانستند کس فرصت پیدا نمی کرد که از خالیگاه استفاده می کرد.
اگر که اقتصاد تا این اندازه مهم باشد که است.
اگر اقتصاد یک اساس سعادت انسان باشد که است.
اگر درک اقتصادی یک خربزه نباشد که بخوریم، پس ما که حریت تفکر کردن را داریم چرا یک بار تفکر نداریم؟
شکایت و گله ها و گریان ها از فقر تنگ دستی چه دست آور در راه حل مشکلات دارد؟
کس هایکه در راس سیاست می باشند اگر از بین ملت یکه فرهنگ درک اقتصادی ضعیف داشته باشند سر اقتدار آمده باشند شایستگی و ابتکار نو آوری های اقتصادی را ندارند که خدمت کنند.
با تاسف سیاست صنعتی است هر زمان هر رهبر یک چاره در بیرون رفت اش از مشکلات با طریق فریب دادن، دارد و اگر ملت در شعارهای احساساتی تسلیم شده باشند و روح شان را اسیر ساخته باشند، مردان سیاست، در پنهان ساختن ناکامی های سیاست اقتصادی اش و دیگر سیاست های کشور چند سخن احساساتی گفته به ملت افغان با انگشت کشورهای همسایه را نشان داده می توانند به خصوص پاکستان را!
چونکه در سیاست چاره زیاد است تا از مشکلات گریز کنند.
منطق در ملک ما افغان ها ضعیف است، زیرا درک آن را نداریم که بپرسیم به کدام دلیل و منطق یک کشور فقیر و تنگ دست اقتصادی را چرا همسایه ها بیشتر ویران کنند؟
در حالیکه فقر و تنگ دستی بلای جان همسایه ها هم شده می تواند که در جنگ های داخلی افغانستان حقیقت نمایان است، اگر از احساست خشک دور شده واقعیت ها را مطالعه کنیم مطمئن ام عقل ما حقیقت یکه از دنیای ذهن امروز ما جدا باشد روشن می کند.
در اثر جنگ ها و سیاست های خطا و رسوای خود ما افغان ها میلیون ها افغان آواره ی ما بر دوش کشورهای همسایه فقط مصیبت شدند، مطلق یک درد سر و یک مشکل دایمی شدند آیا این واقعیت را درک کرده می توانیم که خود را افغان با غیرت بگویم؟
همه بلا را ما خود افغان ها پیدا کردیم، ما خود افغان ها سبب شدیم آیا جسارت گفتن حقیقت را داریم تا سربلند باشیم و بگویم افغان با غیرت هستیم؟
نخیر فقط ما فغانگر ملت عجیب هستیم!
درک چنین حقیقت را نداریم تا بدانیم، کدام کشور دعوتیه ارسال می کند تا میلیون ها انسان یک کشور را دعوت نموده کشوراش را به مشکلات مواجه سازد آیا منطق درک این واقعیت را داریم؟
آیا ما افغان ها چنین سوال را از عقل خود پرسان کردیم یا می کنیم؟
یا با احساسات دایما خویشتن را حقدار بکشیم دیگران را منبع گنده شده بکشیم چه منفعت در سرنوشت ما ملت دارد آیا عقل داریم؟
فراموش نکنیم دست هر بیگانه را در ملک ما، فقط خود ما دراز ساختیم!
باید درک کنیم هر تشنج را و هر پرابلم را مقابل همسایه ها ما خود به وجود آوردیم!
و ادراک حقیقت را باید داشته باشیم در عمق همه بدبختی ها فقیر بودن مملکت نقش داشت و ضعیف بودن فرهنگ درک ملت از مسائل رل داشت.
هر خرابی را مقابل وطن و مقابل همسایه ها ما خود افغان ها انجام دادیم!
با اخلاق اصالت از احساسات خشک دور شده لحظه ی خویشتن را از فریب نجات داده تفکر کنیم در آن صورت در می یابیم، عساکر اتحاد شوروی را ما افغان ها سبب شده در گلوی ایران و پاکستان آورده بودیم نه کدام همسایه، آیا این واقعیت را درک کرده می توانیم بگویم ملت با غیرت هستیم؟
قبول کنیم از اثر خطای سیاسی خود ما افغان ها حتی ناتو و غرب را سبب شده در سرحدهای همسایه ها جایگزین کرده بودیم آیا یک واقعیت نیست؟
پس چرا از دست دیگران گریان داریم و این روش را غیرت نام گذاشتیم؟
پس می گویم رجولت گزیده ی است بر هر کی نصیب شده نمی تواند.
رجــولــیت ارزان یک اصالــــت نیست
اگر که نشناسیم رفتار ما شرافت نیست
آواز هر پرنده نغمـــــه ی بلـــبل نیست
رفتار هر کـــی رفتار نجـــابت نیســـت
اگر قهرمان های جنگ های کابل و سایر جنگ های داخلی بعد از رژیم دکتر نجیب الله، مردمان درست می بودند و در نزدشان اسلام و جهاد و انسان ارزش می داشت، اگر ویرانی نمی کردند گروه جنگی دیگر پیدا نمی شد، در آن صورت نه امریکا مداخله می کرد نه غرب و نه طالب می بود و نه گریان ما از دست پاکستان!
آیا باریکی را درک کرده می توانیم؟
آیا لحظه منطق این تفکر را داریم؟
آیا با ابتکار خود ما ملت، باز هم ویران گرها و تخریب گرهای دیروز وطن، قهرمان های وطن نشدند؟
آزمایش را دو باره آزمایش کردن خطا نیست؟
پس گناه کار کیست؟
چی است غرور افغانی ما؟
هر دایم به گروه ها تقسیم شده دست هر طرف سیاست جهانی فدائی ها شدیم، همیشه در کرایه رفتیم تا از ما دیگران استفاده کنند، گاه اسم ما مجاهد شد گه اسم ما یک اسم دیگر......
سبب هر تشکیل جنگی خود ما افغان ها بودیم و هستیم!
شرط ها را به ایجاد عقب مانده ترین تنظیم های جنگی در داخل کشورهای همسایه، ما خود افغان ها وسیله شدیم، لاکن یک بار در عقب دیده دست انتقاد سوی خود نکردیم و اما گله و گریان ما دنیا را گرفت، از همسایه ها شروع از هر کی گله نموده شکایت کردیم و این اخلاق را غیرت افغانی گفتیم در کدام کشور دنیا چنین فرهنگ رواج دارد؟
آیا یک بار غیرت افغانی را در شناخت خود ما استفاده نموده بررسی کنیم بهتر نیست؟
پس ما باید فرهنگ شکایت داری را دور کنیم سیستم جدید بسازیم. پس ما تابع به چند سخن سیاسی ها نباید باشیم باید بخصوص در بخش اقتصاد پرگرام های اقتصادی بسازیم.
ما فرهنگ درک از اقتصاد را باید رشد و تکامل بدهیم و در هر بخش اقتصاد ایده های نو و اندیشه های نو و نو آوری های نو ایجاد کنیم.
جسور باشیم و با ادراک عقل راه بریم و در بین ملت کلتور بررسی و تنقیب و تفتیش و کاوش علمی را تقویت بدهیم.
چی در داد و ستد تجارت باشد.
چی در تولیدات صنعتی باشد.
چی در تولیدات زراعتی باشد.
چی در تولیدات باغ داری و دیگر سکتورها باشد ما باید نو آوری های فکری را ایجاد کنیم تا رهبر مملکت با کلتور درک فرهنگ پر معلومات از بین ملت در راس اداره برود.
اگر که تو هموطن، خویشتن را از فرهنگ درک مسائل بی خبر گذاشته باشی، ریس و وزیر و رهبر تو همچنان همباز تو می گردند پس چگونه از مردمان نادان اشتیاق خدمت را داری؟
درک کن رهبران از بین ملت در مقام ها می روند پس راه یکه در مقام ها مسیرش است اصلاح باید بسازیم تا با ابتکار و استعداد روان شوند در غیر آن هر لحظه اشک چشمانت جاری بوده دایما گله و شکایت موجود می باشد.
فراموش مکن گله و شکایت رواج دنیای عقب مانده است آیا تو استعداد، لیاقت، بالاخره عقل نداری تا منطق ات را در راه حل مشکلات عوض گله و گریان به کار اندازی؟
چه تصور داری آیا مردمان کشورهای پیشرفته نسبت بر تو عقل زیاد دارند؟
خطا مکن جوهر در وجود تو نهفته است کوشش کن کشف کنی و بیرون بکشی.
پس می گویم هر قدم تجربه است مگر از هر تجربه درس گرفتن، اصل بودن انسان را نشان می دهد.
قدمی که مـی گذاریم هر قدم اندرز دارد
تجــــربه با خود دارد قـیمت باارز دارد
درس گرفتن از قدم یک گل اصـــــــالت
کسی که ادراک دارد رفتار پرارز دارد
بعد از طعام صبح بود زیبا در سالن با چند خانم همسایه و خادمه ها نشسته بود و یک محترمه خانم شده بود و در هر بخش تفکر می کرد و نو آوری ایجاد می کرد و از سخنان ریس که در زمان حیات بین فامیل تجارب اش را بیان کرده بود و هر مسئله را علمی توضیحات داده بود گل دایما با دقت گوش داده بود که در روز های سخت تنهایی گل بدرد زیبا خورده بود، یعنی از تجارب و گفته های ریس استفاده می کرد.
یعنی هر بخش رهبری را از کلام های پر تجارب ریس انجام می داد.
یعنی مایه شده یک معلومات و علمیت در چگونگی پیشبرد رهبری داشت.
نتایج حاصلات زمین ها و باغ ها بهتر شده بود و یک مقدار پول گزاف که از بلال خان میراث مانده بود، پول باقی مانده را با سنجش سرمایه گذاری کرده بود و یک مقدار را به جذب طرفدار ها در منطقه در کارهای خیر انسانی استفاده کرده بود که به زودی یک محترمه خانم شده بود.
با صحبت گرم با خانم ها بود از فرزندان همسایه یک پسر با عجله آمد گفت: خانم زلیخا خندان گریان دارد کس آرام کرده نمی تواند همه همسایه ها سرش جمع شده اند هر کی حیرت دارد کس چه کردن را نمی داند.
قبل از اینکه زلیخا خانم چیزی بگوید در تفکر رفت گذشته ی خندان را نزد چشمان آورد و همه با حیرت شکفت گفتند: باور نداریم چگونه خندان گریان دارد؟
آری باور نداشتند زیرا هر کی خندان را از ظاهرش می شناخت، گذشته اش را از روی دید چهره ی وی تصور می کرد، اما خندان کسی دیگری بود تنها زلیخاخانم می دانست.
خندان از منطقه بود از یک فامیل غریب بود، از پدر و مادر یتیم مانده بود، یک حویلی و چند دونم زمین زراعتی میراث پدر و مادر بود. جز خاطرات بد چیزی خوب در زندگی نداشت، دایما چشمانش پر اشک قلبش پارچه شده از غم ها بود. تقدیرات را مردمان که بدوش وی نوشته می کردند زندگی وی را تلخ می ساختند، در حالتی آورده بودند از رنج های زیاد اشک چشمان خندان، بر دایم خشک شده بود دیگر توان ریختن اشک را نداشت، با جور روزگار تصمیم گرفته بود فقط مقابل همه ظلم خنده کند و عوض گریان دایما لب به خنده باشد بدین خاطر صفت او شهرت او مرد خندان شده بود و با این لقب شهرت در منطقه داشت.
در شهرت، خندان که می رسد این بار بسیاری در تلاش می شوند تا خندان را گریان بدهند، آری این بار در تلاش گریان دادن بودند چون که فرهنگ خنده کردن از اثر فشارهای رنج در ملک از بین رفته بود.
فرهنگ نا روای جامعه در جای رسیده بود بین شان شرط ها و حد پیمان ها بسته می شد تا هر کی خندان را گریان و یا پریشان ساخته بتواند مبلغ تعیین شده را صاحب شده می تواند، یعنی این بار سر خندان قمار زده می شد.
گروه عهد و پیمان دارها با خندان آشنا و رفیق شده در سگ جنگی می برند فرهنگ یکه مروج وطن است اما از این فرهنگ روی سیاه در جهان هستیم.
سگ جنگی ها خاطر برد باخت های پول بین مسلک داران این فرهنگ یک نو قمار در جامعه ی ما افغان هاست. سگ ها به جنگیدن تربیت می شوند تا سگ رقیب را پارچه ساخته از پا بیرون بیآورد. خندان را که در سگ جنگی می برند گروه یکه بین شان عهد و قرار بسته بودند تا خندان را به پریشانی بیآورند و تا عوض خنده غمگین شود دو تقسیم شده بودند، یک گروه در تلاش شدند تا خندان پریشان شده به گریان آورده شود تا مقدار تعیین شده ی پول مقامره را از خود کنند با این هدف با خندان دوست و آشنا شده بودند. گروه دومی منتظر بودند تا خندان در هر حال خنده کند تا مقدار تعیین مقامره را این گروه از خود کنند. سگ جنگی با شور هلهله ادامه داشت، یکی از سگ ها از طرف سگ مقابل فرم پارچه شده بود و صاحبش مقدار پول گزاف را باخته بود و چند ضربه را به سگ زده دشنام ها و حقارت ها کرده بود. روح و روان سگ خراب بود با زنجیر در یک درخت بسته شده بود.
خندان را نزد سگ آوردند، با شوخی در دم سگ انداختند تا که خندان از پنجه ها و دندان های سگ نجات پیدا کرد لباس ها فرم پارچه شده مثل سگ، خندان زخمی شد، گروه یکه بین شان شرط بسته بودند منتظر نتیجه بودند. خندان از نزد سگ نجات پیدا کرد مگر هر طرفش فرم پارچه و با خون غرق بود، یک باره طرف دوستان دید و به لباس پارچه شده و حال زخمی شده ی خود را با خون سرخ جان خود دیده لحظه ها مکث کرد و با شوق دو باره خنده کرد و هر قسمت از بدن را به دوستان نشان داده فقط خنده می کرد و نزد هر دوست رفته توته های لباس را نشان داده باز هم خنده می کرد و باز هم خنده می کرد.
در این قمار باز هم در برد باخت از سر خندان برنده کس های شدند که مطمئن بودند خندان جز خنده پریشانی و گریه را یاد ندارد از این روکه این مردمان چهره ظاهری خندان را دیده بودند نه داخل دل خندان را!
بازنده ها با این باخت دل آرام نداشتند ساکن نمی شدند، بار دیگر در تلاش بودند تا چهره ی غم آلود خندان را به هر کی نشان داده قمار را ببرند. از این که سوگند یاد کرده بودند تا خندان را به غضب آورده سیما تراژدی وی را آشکار بسازند هر مشکل هم باشد و هر اندازه فرم پارچه هم شود این کار را باید می کردند.
بار دیگر سنجش کردند و پلان گرفتند تا خندان را گریان بدهند این بار خرابات خانه را انتخاب کردند تا پیروز شوند.
تصمیم گرفتند با نیرنگ خندان را در خرابات خانه ببرند و در مراسم قمار بازی ببرند و از فرهنگ قمار بازها به خندان پلانی بسازند که از رفتن پشیمان شده ندامت بر خود کرده مایوس و غمگین شود تا چهره گریان وی نمایان شود.
در خرابات خانه ی قمار بازها که بردند مراسم با هلهله و شوق قمار بازی دایر بود و از هر سو سخن بالا و پایان فرهنگی خراباتی ها زده می شد تا که دو قمار باز به گریبان همدیگر چسبیدند. دوستان خندان که منتظر چنین صحنه بودند از خندان خواهش کردند تا میان جگری کند و بزرگی نشان بدهد مگر می دانستند فرهنگ شنود در اخلاق قمار بازها نیست و در آن هنگامه منطق انسانی دور می شد و خصلت شیطانی و حیوانی حاکم می شد، همه باریکی را محاسبه کرده بودند که خندان را به گاز آورده بودند.
خندان با گاز دادن دوستان، بین دو مرد قمار باز که به یقه همدیگر چسبیده مشت یقه بودند رفت تا میان جگری کند لاکن حتی فرصت به سخن زدن خندان ندادند، دو رقیب قمار باز که به یقه همدیگر چسبیده بودند یک باره مشت ها و لگد ها را به جان خندان حواله نموده می گفتند تو چرا مداخله می کنی؟
ما خراباتی ها هستیم جنگ ما به کس مربوط نیست!
تا که خندان از مشت و لگدهای قمار بازها نجات پیدا کرد دهن و بینی پر خون شد و از گریبان یقه طرف پایان پاره شد و در زیر لگدها بود که یک قمار باز دست اش را به قمار باز دیگر دراز کرد گفت: اگر تو خراباتی هستی مثل خراباتی ها سر قمار بشین و با من با اخلاق خراباتی قمار بزن!
خندان که زیر لگد قمار باز دیگر بود یک لگد محاکم قمار باز به سینه ی خندان زد گفت: گم شو از نزد چشمان ما و به قمار باز دیگر گفت: من خراباتی هستم تو مرد نیستی که با اخلاق خرابات سر قمار بنشینی و هر دو با چند دیالوگ دو باره سر قمار نشستند. خندان که فرم پارچه شده بود دوستان منتظر بودند تا ببینند که برخورد خندان در این حادثه چه می شود؟
خندان از جا برخاست با انگشت بزرگ دست راست خود، خون کنار لب را پاک کرد و بینی اش را با دامن پاک کرد و چند قدم نزدیکتر به دوستان شد و به سیمای هر یک دیدن کرد و در بلندی در سقف خانه دیدن کرد و با شوق خنده کرد و در هر دوست خود خون روی را نشان داد خنده کرد و پاره شدن لباس را نشان داد خنده کرد و در اطراف قمار بازها رفت حلقه زده چرخ خورد خنده کرد و با انگشت، قمار بازها را نشان داد خنده کرد و پیشانی اش را نشان داد تقدیر است گفت خنده کرد و قهقهه زد خنده کرد، خنده کرد، خنده کرد از طی دل باز خنده کرد.
هر چه مکاره بازها پلان ها را سنجیدند و انجام دادند از خندان فقط خنده را دیدند همه گفتند: دیوانه است که خنده می کند.
خندان یک دایی داشت مرد صاحب رسوخ و نامدار بود، در مقام مستوفیت ولایت، مستوفی شده بود و مرد حساب دار بود.
از این که مستوفی بود هر باریکی قانون دولت را می دانست و در تلاش بود تا بیشتر پول پیدا کند و هر زمان مروج جامعه را در نظر داشت که مقام مستوفیت را خریداری کرده بود و این فرهنگ یک قاعده ی دولت داری ما افغان ها شده بود که ادامه دارد.
از اینکه مقام مستوفیت را خریداری کرده بود می دانست عمر حاکمیت بالای این مقام کوتاه بوده می تواند و درک داشت که فرهنگ از درک دولتداری در جامعه چنین شده بود و این کلتور بی صدا از طرف هر کی قبول شده بود و مولوی صاحب ها از چنین فرهنگ و کلتور خوشنود بودند که در داخل فرهنگ دینداری جامعه جای اش را گرفته بود، یعنی هیچ نو شرمساری در روح و وجدان ها وجود نداشت زیرا دین جامعه پذیرفته بود از این روکه عقل روشنفکران قبول کرده بود سبب این که تمدن روا دیده بود. مستوفی با هر هنریکه داشت در تلاش جمع آوری ثروت بود، رشوه گرفتن و اختلاس اخلاقش شده بود چونکه با این اخلاق مقام مستوفیت را خریداری کرده بود.
هر روزیکه از منزل در دفتر می آمد همچو همبازهای فرهنگی اش دفتر قلم داشت تا پلان رشوه گیری را ترتیب تنظیم کند تا از مراجعین چی حدود رشوه بگیرد سنجش داشته باشد. مگر به رشوه ها و اختلاس ها قناعت نداشت باید کار دیگری می کرد یک باره از بانک دولت، مقدار پول گزاف را به اسم اش می کرد تفکر کرد که چگونه باید موفق شود؟
روزها تنقیب و بررسی و تحقیق خود را کرد و یک راه را دریافت کرد باید یک شرکت تولیدی بسازد اما به اسم کی؟
مولوی صاحب منطقه دوست و همفکر مستوفی صاحب بود و مرد عالم دین و شخص با اعتبار جامعه بود با وی مشورت کرد. در اثر مشورت ها در توافق رسیدند تا شرکت در اسم خندان ساخته شود و در ضمانت یکه پول از باک کشیده می شود زمین زراعتی خندان که از پدر میراث مانده بود در تضمین بانک گذشته شود. مولوی صاحب در عهده گرفت تا خندان را به این کار راضی بسازد و خندان را در نزد خود در بین مسجد جامی شهر خواست و از کار نیک صحبت کرد و از شهرت اعتبار سخن زد و از سعادت ثروت دامن خندان را پر کرد و گفت: مقابل دایی این خدمت را بپذیر. بدان که دایی اعتبار بر تو نموده در راس شرکت تو را آورده ریس می سازد و تو محبوبیت بین خلق پیدا کرده ریس صاحب می شوی.
خندان در هر کلام مولوی صاحب خنده کرد وقتی گفت تو ریس شده بین خلق محبوب می شوی با قرقره خنده نموده خود را به مولوی صاحب نشان داد و انگشت دست راست خود را سر سینه گذاشته خنده کرد و سر سینه ی مولوی صاحب انگشت را گذاشته خنده کرد و می گفت ریس، خنده، می کرد و می گفت اعتبار، خنده می کرد و با خنده ها سر خود را به علامت قبولی تکان داد مولوی صاحب به بالا دید شکر کشیده دعا کرد.
با ابتکار همکاری مولوی صاحب شرکت مستوفی صاحب ساخته شد و در اسناد تنها اسم خندان و چند اسم ساختگی نوشته شد نه اسم مستوفی صاحب موجود بود و نه اسم مولوی صاحب درج بود، تنها و تنها اسم خندان در هر اسناد ضبط بود و شصت و امضای خندان خاطر شرکت در نزد دولت بابا نشان داده شد بود و در ضمانت پول بانک، زمین زراعتی خندان تضمین گذاشته شده بود. با این هنر مقدار پول گزاف به اسم شرکت از بانک کشیده شده بود و نزد بانک و نزد دولت یک شرکت تولیدی وجود داشت و به اسم خندان بود.
مستوفی صاحب با تحفه های بزرگ مولوی صاحب را راضی ساخته بود و باقی پول را در جیب زده بود مگر به خندان از سه یکی آن هم نصیب نبود.
کاربردهای مستوفی صاحب از رشوه و اختلاس ها در جای رسیده بود دیگر گنجایش در شهر نداشت، هر کی از هر قشر ملت شکایت دار شده بودند تا این شخص خائن را تبدیل کنند مگر بیخبر بودند مستوفی ها نتیجه ی سبب ها بودند ولی کس سبب ها را دیدن نداشت.
شکایت ها فرد دیگر را فرصت داد تا مقام مستوفیت را خریداری کند و سیستم و قاعده های خود را سر از نو در مستوفیت حاکم بسازد تا که شکایت ها به جای می رسید ملت از حیات دل سرد می شد جیب این شخص هم پر می شد و بیرق را به شخص دیگر انتقال می داد و این روش ادامه پیدا می کرد که چنین است ملک در این عصر در نصیب افغان ها!
دایی خندان مستوفی سابقه در یک شب از شهر نا پدید شد و از راه پاکستان در اروپا رفت و خود را مظلوم شده نشان داد و گفت که مرد وطن پرست بود مقابل اخلاق وطن پرستی جانش در خطر بود مجبور شد که مهاجر شود.
قبولی یک کشور اروپا را بدست آورد و با معاش سوسیال یک زندگی جدید اروپایی را ترتیب داد. داشته های مادی خود را که از خیانت ها بدست آورده بود پنهانی در معیشت خود مصرف می کرد، در مطبوعات سوسیال خود را مصروف ساخته سال ها مضمون های وطن پرستانه و شعرهای حماسی اش را سروده نقش آدم بودن را نشان می داد چونکه وطنپرست بود در منطقش!
زیرا در این اواخر شاعر و نویسنده ها از برکت معاش سوسیال اروپا سیل آسا زیاد شده اند از ملت که شرم ندارند از خود هم شرم نمی کنند با وجودیکه در هر خرابی وطن امضای شان است باز هم نوشته شان وطن پرستی و شعر شان حماسی شده است برای شان داستان لیلی مجنون را پیشکش دارم که در اخلاق شان زیبش دارد اگر کمی اخلاق باقی مانده باشد.
خندان که از آینده ی خود آگاه نبود مرد با دل صاف بود رفتن دایی را کدام اهمیت نمی داد، لاکن اصل قضیه به هر کی معلومدار شده بود، بابا دولت با جور ستم پول اش را وصول می کرد.
کس هایکه بین شان شرط بسته بودند تا پریشانی خندان را نشان بدهند خرسند شدند از این روکه می دانستند درد خندان بزرگ است دولت بابا ظالم ترین دولت بابا گی را می کند.
دایی فرار کرده بود مولوی صاحب خود را کنار گرفته بود در مسجد ملت را به راه راست تشویق می کرد آری در استقامت راست!
تنها با همه مشکل در مقابل ظلم دولت بابا خندان در گریبان افتیده بود به زودی چهره زشت دولت بابا را می دید.
همه می دانستند فرزندان دولت بابا تا کشیدن لباس از جان خندان، به اسم اجرای قانون کی آرام می نشینند؟
هر دار و نادار وی را به اسم قانون می گرفتند آری قانون را تطبیق می دادند زیرا در ملک افغانها به اسم تطبیق قانون، ملت را برهنه می سازند.
یک روز به دست پلیس یک مکتوب را خندان دید که در اسمش آمده بود، در داخل مکتوب باقی داری از شرکت نوشته شده بود باید خندان به دولت پرداخت می کرد.
تا که حساب تصفیه شد، زمین، مال دولت شد با رشوه ها هر دار و نادار خندان گرفته شد و فقط خندان باز خنده کرد باز خنده کرد در هر حال خود دید خنده کرد.
در زمین دیده خنده کرد، در لباس دیده خنده کرد، در سیمای فرزندان دولت بابا دیده باز خنده کرد و با قرقره ها باز خنده کرد، باز خنده کرد....
روز اخیر تصفیه ی حساب بود از مستوفیت بیرون می شد مستوفی جدید در راس تجارت مستوفیت آورده شده بود یک گروه از مردم شهر با گل ها داخل مستوفیت می شدند خندان همه شان را ایستاد کرد پرسید: گل ها خاطر کیست؟
همه گفتند: مرد با وجدان مستوفی شده است به خاطر تبریکی مستوفی صاحب گرفتیم تا گل پاشان کنیم.
خندان با صدای بلند قهقهه زده گفت: مردیکه با وجدان باشد چرا مقام دولتی را خریداری کند؟
باز به یک خنده ی قرقره گفت: اگر صلاحیت دستم می بود در سال ها دراز مستوفی اولی را به این مقام نگه می کردم.
به گفتار خندان همه حیرت زده شده گفتند: چی سفسطه گویی داری مستوفی اولی خائن بود رشوت خور بود آدم درست نبود.
خندان مست خنده کرد گفت: به این خاطر باقی باید می بود چونکه مال ملک ملت و دولت را ضبط کرده بود، تا گلو سیر شده بود، مگر هر گرسنه را بعد از سیر شدن دور می سازید تا گرسنه ی دیگر جای وی را بگیرد.
از اینکه هر گرسنه تا سیر شدنش ملت و دولت را بار دیگر چپو چپاول می کند بگذارید یک آن دایمی باشد، سبب اینکه سیستم و فرهنگ جامعه چنین است اگر آدم درست هم سر کرسی باشد فرهنگ یکه بین ملت رواج است ملت خود تشویق می کند تا رشوت بگیرد.
باز با یک قرقره خنده گفت: اگر ادراک ملت سوی اصلاح فرهنگ و سیستم نباشد هر آدم درست در هر مقام نادرست می گردد.
با این گفتار با خنده ها خندان از مستوفیت دور شد در منزل رفت.
روز دوشنبه بازار بود با هنر دولت بابا لج برهنه خانه شده بود، در گوشه ی خانه سر چهار پای که تنها یک بستر باقی مانده بود نشسته خنده داشت. صدای تراکتور شنیده شد بیرون از خانه شده دید که همه جا خاک آلود شده است، دیوار حویلی با تراکتور چپه شده است خندید رفت پرسید تا بداند که چرا چپه کرده اند؟
مهندس نقشه را نشان داد گفت: ما ماستر پلان شهر داری را تطبیق می دهیم، باید مطابق ماستر پلان بخش از حویلی تو با سرک عمومی یکی ساخته شود. خندان به روی مهندس دیده خنده کرد، به دیوار دیده خنده کرد، به هوای خاک آلود دیده خنده کرد، به مهندس با انگشت حال احوال خود را نشان داده خنده کرد و هوای خاک پر حویلی را نشان داده خنده کرد، نزدیک رفت انگشت اش را در سر مهندس گذاشت با اشاره عقل زیاد داری گفت خنده کرد، دست اش را سر سینه ی مهندس آورده قلب مهندس را نشان داده با قرقره ها خنده کرد گفت: مهربان شخص هستی چون که دولت بابا هستی چنین گفت باز خنده کرد بیرون از حویلی شد در لب حوض یکه داخل مسجد بود رفت نشست و به روی آب دیده خنده کرد باز خنده کرد....
تراکتور دولت بابا دیوار حویلی خندان را با خاک یکی ساخته بود، داخل اطاق های حویلی را پر از خاک کرده بود، عوض لوازم معیشت فقط از ذره های خاک دولت بابا اطاق های حویلی خندان پر شده بود، چیزی دیگر جز از ذره های خاک باقی نبود، لاکن باز هم خندان در خنده بود.
گروه یکه بین شان شرط بسته بودند نیم گروه دایما برنده می شدند چون که از خندان تنها خنده را می دیدند. چندین روز گذشت همسایه ها به خندان گفتند باید دیوار آباد کند تا در حویلی کس نا کس داخل نشود. خندان خاک دیوار کهنه را تر ساخت تا گل به دیوار زدن کند یک همسایه توصیه کرد تا نزد دولت بابا رفته اجازت اعمار را بگیرد در غیر آن خلاف قانون رفتار می کند مبادا جزا نبیند.
خندان در شهر داری رفت، یک عریضه نوشته نموده درد اش را به دولت بابا بیان کرد. ریس عریضه را مطالعه نموده دستور داد تا هیئت از شهرداری رفته موقع را از نزدیک دیده نظر بدهند. هیئت ترتیب شد، با عجله در منزل خندان رفتند مگر عوض مشکلات دیوار حویلی خندان، داخل اطاق های منزل خندان را دیدارها کردند و لج برهنه یافته با حیرت نزد ریس شهردار آمدند و گفتند: ولله چیزی نیافتیم که قانون را اجرا کنیم!
ریس پرسید: یعنی خانه نبود؟
ریس هیئت جواب داد: خانه بود مگر چیزی نداشت!
ریس در چرت رفت گفت: پس ضرورت به تطبیق قانون نیست بگذارید دیواراش را آباد کند.
خندان بعد از بازدید هیئت نزد ریس شهرداری می رفت، در راه شخصی که با سپارش خندان یک شال زمستانی از پاکستان برایش آورده بود در راه شخص را دیده بود، شخص به خندان شال را تقدیم کرده بود، خندان در دار و نادار خود تنها صاحب یک شال می شد. خندان که در هر حال خود خنده می کرد با خنده ها شال را در سر شانه انداخته بود نزد ریس که رفته بود داخل دفتر ریس که شده بود چشم هر کی به شال خندان دوخته شده بود، ریس عریضه ی خندان را بدستش داده بود گفته بود هیئت گزارش داد در اعمار دیوار کدام ممانعت قانونی وجود ندارد آباد کرده می توانی.
خندان که عریضه را با یک خنده گرفته بود ریس به یکی از کارمند خود اشارت کرده بود یعنی شال به دقت ریس رسیده بود. خندان که از دفتر می برآمد کارمند نزدیک شده بود گفته بود: ببین ریس صاحب کار تو را با عجله اجرا کرد اگر نی قانون روزها تو را سرگردان می کرد عیب است دست خالی بروی.
خندان خندیده بود گفته بود: چیزی ندارم پس چه کنم؟
کارمند با انگشت اشارت کرده بود شال را به ریس تحفه کن!
آری خندان متوجه شده بود شال دارد سوی ریس دیده بود با قرقره خنده کرده بود با انگشت شال را به ریس نشان داده انگشت را سر سینه ی خود گذاشته بود دو باره خنده کرده بود بار دیگر انگشت را سوی ریس کرده بود و با خنده ی قهقهه شال را سر میز ریس گذاشته بود، باز با پیراهن تنبان لج برهنه شده باقی مانده بود.
از نزد دولت بابا بیرون شده بود مستقیم در منزل رفته سر خاک روبه ی دیوار نشسته خنده می کرد و خنده می کرد...
با شمول خندان چندین خانوار از چنین شفقت دولت بابا به این حال افتیده بودند هر عمل کرد به اسم قانون اجراات شده بود.
زلیخاخانم از حال احوال مردمان خبردار شده بود به مدد شان رسیده بود، کمک مادی کرده بود تا دیوارها دو باره اعمار می شد. نوبت به خندان رسیده بود حال و احوال خندان را دیده بود حیرت کرده بود پرسیده بود که چرا داخل اطاق ها لچ برهنه اند؟
خندان با خنده ها حکایت اش را از اول شروع تا او لحظه را شرح بیان ساخته بود. حکایت خندان بالای زلیخاخانم تاثیر آور شده بود از این روکه دانسته بود خندان در اصل خنده ندارد دردهای داخل است به این حال رسانده است.
زیبا سر از آن روز دایما همکار خندان می شد، دیوار حویلی اش را آباد می کرد، لوازم ضرورت زندگی اش را تکمیل می کرد و دختر مناسب پیدا نموده عروس خانه ی خندان می ساخت می گفت: هر زمان خنده کن، خنده کن که دنیا به گریه کردن ارزش ندارد.
پسر همسایه از گریان کردن خندان خبر داده بود همه که حیرت کرده بودند گل گفته بود حتمی مشکلی پیدا شده است خنده ها چاره نکرده است که گریان دارد برویم از نزدیک خندان را ببینیم.
زیبا با خانم های همسایه و خادمه ها یک گروه شده در حویلی خندان رفتند، دیدند که همه ملت منطقه در حویلی خندان جمع شده اند و هر کی به حیرت و با شکفت ها به خندان دیدن دارد.
زیبا داخل حویلی شد، خندان در وسط حویلی بود فرزند نو تولد شده ی خندان که ساعت قبل در دنیا آمده بود سر دو دست خندان معصومانه در خواب عمیق رفته بود نه از حال احوال پدر خبر داشت و نه از تجمع ملت منطقه آگاه بود.
خندان طفلک را به هر کی نشان می داد گریان می کرد گاه نزد یکی می برد گه نزد دیگر، با گریان طفلک را سر دو دست بر هر کی نشان می داد و نشان داده گریان می کرد، به آسمان می دید گریان می کرد بر زمین می دید گریان می کرد و با صدای بلند در گریان بود. در این حال خندان همه ساکن بودند راز را نمی دانستند حیرت زده در شکفت بودند.
زلیخاخانم که داخل حویلی شد خندان زیبا را دید سوی گل آمد به شدت گریان داشت طفلک در خواب رفته را سر دو دست به زلیخاخانم پیش کرد با گریان گفت: ببین زلیخا خانم، چی قدر کوچولو و معصوم است، چی اندازه ظریف و پاک است، با این کوچولو بودن با این ظرافت چگونه می تواند مقابل رذیلی ها، مقابل آدم نما ها، مقابل چنین فرهنگ رسوا از خود مدافع شود به ظلم این حیات خنده کند؟
به حال این معصوم گریان می کنم چرا در این دنیا آمده است؟
عدالت یکه آرامش را به جامعه داده نتواند کجا سعادت را داده می تواند تا معصوم ها خنده کنند؟
خندان سر خود را به شانه ی زلیخاخانم گذاشته گریان می کرد طفلک نو تولد خندان را زلیخاخانم در بغل گرفته به خندان دل تسلی می داد و به بسیار مشکلات خندان را آرام کرد و دستور داد تا مقدار مواد ضرورت به فامیل خندان بیآورند و یک خادمه را وظیفه دار ساخت تا چند مدت همکار خانم خندان شود.
علاج بر دردها باش برای دوستی
منبعی خوبی شده با دست درستـی
به درد چشم دوســـتان کیمیای بها
به روز بد دوستان با همه هستــی
چند روز گذشته بود یک باره ملت افغانستان در داخل یک تحول جدید سیاسی دیگر افتادند، بر این جهت که اتحاد شوروی، در تلاش چندن میوه های پلان ها و پرگرام های اش بود که تطبیق داده بود.
رهبران اتحاد شوروی وقت درک کرده بودند اگر به حفیظ الله امین بیشتر فرصت باشد اشتباه های دوره هژده ماه به اصطلاح انقلاب شان را به اسم نورمحمد تره کی در عقل ها حک نموده دکترین سیاست جدید خود را به وجود آورده می تواند.
در او زمان در فریب دادن ملت افغان بخصوص در فریب اعضای حزب دموکراتیک خلق، شانس از بین می رفت و مجبور می شدند با دکترین سیاست حفیظ الله امین توافق کنند. مگر اتحاد شوروی به بحران بزرگ اقتصادی روز تا روز نزدیک می شد جهت پیدا کردن یک بازار جدید به اشغال افغانستان ضرورت داشت باید هر چی زودتر باقی پلان را اجرا می کردند تا از طریق افغانستان در آب های گرم می رسیدند.
از دو جهت بحران اقتصادی رهبران اتحادشوروی را مجبور ساخته بود افغانستان را اشغال کنند، از یک طرف در اشتیاق بازار جدید بودند و از جانب دیگر یک حکایه جدید را برای ملت های اتحادشوروی از سر افغانستان ضرورت داشتند تا بیان کنند تا رنگ بحران اقتصادی را دیگرگون ساخته ذهن ملت های اتحادشوروی را برای چند سال به این حکایت مصروف کنند تا که برای نجات اتحادشوروی از مشکلات اقتصادی، شرایط جدید به وجود بیاید. لاکن حکایت از سر افغانستان بر یک کابوس تبدیل می شد و بحران اقتصادی را بیشتر ساخته، سبب فروپاشی اتحادشوروی می گردید.
مگر در ذهن اعضای حزب دموکراتیک خلق، اتوپیای زیبا را نشان داده غرق فانتزی کرده رغبت شان را به یک زندگی مرفه با هر امکان سوق داده پلان را تطبیق می کردند، از این که اعضای حزب دموکراتیک خلق، به چنین رویاها تمایل داشتند، بدین ملحوظ بازی های فریبنده اتحاد شوروی وقت به جان مارکسیست ها بود که نوش جان نموده بودند، تا به بهترین حالت فریب خورند و دایم فریب خوردند.
بدین اساس جاسوس های استخبارات اتحاد شوروی وقت با همکاری جاسوس های داخلی تا شش جدی هزار سی صد پنجاه هشت هجری شمسی که در راس آن ها با غلام دستگیر پنجشیری بخش از رهبری نقش قوی داشتند، شرط ها را به اشغال اردوی سرخ آمده کرده بودند، در روز کودتا جدید مقابل امین، نفرات استخبارات اتحاد شوروی را داخل قصر حفیظ الله امین ساخته بودند تا با سکونت، حفیظ الله امین و اعضای فامیل امین را غافل گیر نموده امین را با آخرین وحشت قتل نمایند.
تیم آدم کش استخبارات اتحاد شوروی وقت، با خون سردی حفیظ الله امین را در قتل رسانده باقی فامیل را زخمی نموده بود، سال ها بعد اشتراک کننده های این وحشت، حقیقت را در مطبوعات روسیه اعتراف می کردند و اسم فرد فرد همکارهای افغانی شان را بیان می کردند و از سر و راز خلقی ها و پرچمی ها پرده را دور می ساختند.
در ۶ جدی سال ۱۳۵۸ هواپیماهای نظامی شوروی یکی پس از دیگری در فرودگاهای نظامی افغانستان به زمین فرود آمدند. در همین روز حفیظ الله امین بی خبر از پلان کودتا، همه اعضای دفتر سیاسی را برای جلسه به اقامتگاهش در "تپه تاج بیگ" دعوت می کند و همه اعضای جلسه آنروز مهمان امین بودند و اولین غذایی که برای مهمانان آوردند، سوپ بود. سوپ به وسیله آشپز امین، آشپز امین که یک نفر روسی بود، پخته شده بود، با سوپ همه شان مسموم شده بودند.
حفیظ الله امین ابتدا گیج و منگ شده بود و سپس در یک عملیات نظامی ۴۵ دقیقه ی که به سرکردگی ستوان "سیمیونف" به کاخ محل استقرار وی یورش برده بودند با رگبار مسلسل در پیش چشم اعضای خانوداه اش، امین را کشته بودند.
شخص خود سیمیونف با جزئیات در مطبوعات روسیه عمل کردشان را بعد از فروپاشی اتحادشوروی اعتراف نمود.
همسر حفیظ الله امین جزئیات کشته شدن همسرش را چنین شرح داده است: "تا وقتی که مهمات داشتیم، هیچ کس نتوانست وارد کاخ شود. عده زیادی از مهاجمین کشته شدند. ما نمی دانستیم که روسها هستند. وقتی مهمات ما تمام شد، آنها داخل کاخ شدند. به محض داخل شدن با ماشیندار یا مسلسل به چهار طرف شلیک کردند. در اثر این شلیکها به دخترانم ملالی و گلالی و پسرم خوازک گلوله اصابت کرد."
"در حالی که آنها عکس امین را به دست داشتند، به سوی دخترم "غوتی" رفتند. غوتی به آنها گفت چرا شلیک می کنید، امین صاحب این جاست. گفتند که امین کجاست؟ در این حال متوجه شدند که امین آنجا نشسته است، بر او شلیک کردند. بعد از آن پسران و دخترانم زخمی شدند وقتی دیدند کسی دیگر باقی نمانده، خاموش شدند."
شب هنگام، جسد امین را در قالی پیچانده، در گورستان نزدیک کاخ به خاک سپردند. بر سر گور او هیچ لوح یا نشانه ی نگذاشتند و باقی خانواده امین را که زنده مانده بودند، به زندان پلچرخی بردند.
حصه چهاردهم
از قبل اعلام شده بود که در شب ۶ جدی "قوماندان اعلای انقلاب ثور و رئیس شورای انقلابی حفیظ الله امین" سخنرانی می کند، ولی ناگهان برنامه های عادی رادیو کابل قطع شد و صدای ببرک کارمل با طنین غرور آمیزی پخش شد که خبر سقوط مرگبار و واژگون شدن رژیم فاشیستی امین را، بر خلق مژده می داد و می گفت: "نابود شدن این جاسوس سفاک امپریالیسم و دیکتاتور جبار و عوام فریب را به مردم افغانستان تبریک می گویم" این سخنرانی ثبت شده بود که از طریق رادیو تاجکستان از کابل نشر می شد.
اولین سخن رانی ثبت شده ی ببرک کارمل از طریق رادیوی تاجکیستان به ملت افغانستان از طریق رادیو کابل نشر شد، در این سخن رانی حفیظ الله امین جاسوس استخبارات امریکا معرفی شد، همه خطا و اشتباه ها که ترور و اختناق و ظلم ها را به ملت روا دیده بودند گویی استخبارات امریکا به حفیظ الله امین دستور داده باشد و امین اجرا کرده باشد در بازار سیاست افغانستان عرضه نمودند تا ملت نوش جان کند. لاکن هیچگاه در اثبات توطئه شان کدام اسناد پیشکش کرده نتوانستند.
اسناد وجود نداشت چونکه بیش از یک سفسطه چیز دیگر نبود زیرا امین بر روس ها آنقدر باور داشت آشپز فامیلی خود را از روس ها انتخاب کرده بود، خود این عمل نشان دهنده از واقعیت است و اما عقل پرچمی ها و خلقی ها در اسارت روس ها بود، یعنی هر چه روس ها می گفتند بدون بررسی قبول می کردند، مثل یکه بازیچه های کوکی باشند، اتحادشوروی با عقل این مردمان بازی می کرد، زمانیکه امین را جاسوس سیاه معرفی کردند از بین مارکسیست های افغانستان یک انسان با منطق پیدا نشد تا می پرسید چگونه جاسوس است که سرنوشت فامیل اش را بر دست روس ها سپرده بود؟
آری حقیقت این بود، چونکه در یک فامیل بعد از اطاق استراحت، با اهمیت ترین مکان، آشپزخانه است، اگر که امین جاسوس امریکا بود، آشپز روس که از استخبارات اطلاعات دولتی اتحادشوروی بود در نزد امین چرا بود؟
روس ها عقل مارکسیست های ما را می دانستند و خوب درک کرده بودند، منطق و بررسی در عقل مارکسیست های افغانستان نبود، بنا هر چه دروغ باشد گفته شود با روح و جان می پذیرند از این سبب که عاشق اتوپیای خود بودند و در دنیای خیالی زندگی داشتند.
میراث اخلاق مارکسیست های ما، سبب شده است اگر کسی بر ملت بگوید هوای کشورتان را همسایه ها دزدیده اند کسی نیست که در افغانستان با منطق تفکر کند آیا چنین عمل امکان دارد و یا ندارد؟
مارکسیست های افغانستان این فرهنگ رذیل را بر ملت میراث گذاشتند که در افغانستان کسی در عقب منطق نمی رود فقط ظاهر مسئله را دیدن دارند.
قطعات اردوی سرخ از شهر ترمز ازبکستان داخل خاک افغانستان شده افغانستان را اشغال کرد، ببرک کارمل با گروه پرچمی اش از مسکو با هواپیما در کابل انتقال داده شد و نوبت رسید تا ببرک کارمل رل مهربان بودن را بین ملت افغانستان اجرا نماید و به نفع سردارها اش برقصد.
اولین فرمان ببرک کارمل باز ساختن دروازه های زندان های افغانستان شد و نورمحمد تره کی به مثابه یک وطن پرست دو باره به ملت تقدیم شده همه خیانت در دوش حفیظ الله امین انداخته شد و جاسوس امریکا بودن امین سال ها تبلیغ شد و در مغز و عقل اعضای حزب دموکراتیک خلق، تزریق شد و در ملت افغانستان عرضه شده در جان شان زده شد.
اتحاد شوروی وقت در پیروزی کودتای مارکسیست ها نقش مرکزی داشت و بعد از پیروزی کودتا در هر استقامت سیاست مارکسیست ها اثرهای خود را داشت و آن چه خصلت و فرهنگ و کلتور ملت افغانستان بود، اتحاد شوروی وقت، ضد آن را از طریق مارکسیست ها عملی کرده بود تا که ملت به حالتی می رسید از دست نشانده اتحاد شوروی وقت، که ببرک کارمل بود مدافع شده در اطراف اردوی سرخ جمع می شدند چنین تصورات داشتند آیا خواست شان عملی می شد؟
رغبت و اشتیاق داشتند با نیرنگ ها مردم افغانستان را فریب داده شرط ها را به بازارگانی منطقه به نفع اتحاد شوروی وقت آماده بسازند.
اما بر ملت چند پارچه که از هر پارچه آن گروه ها به آسانی کرایه گرفته می شدند آیا ممکن می شد؟
همه پلان و استراتیژی بدین منوال گرفته شده بود نه در اجرا فانتزی های اعضای حزب وطن!
زیرا فانتزی ها یک خیال بود که در نزد اتحاد شوروی اهمیت نداشت لاکن بیشتر از خلق افغانستان، در نیرنگ ها و بازی ها، رهبران اتحاد شوروی وقت خویشتن را فریب می دادند از این روکه دینامیک های داخلی افغانستان را درک نداشتند.
اتحاد شوروی وقت هیچگونه خصوصیات اعضای حزب مارکسیست های افغانستان را شناخته نتوانست رهبران شان دایما فریب خوردند و اما هرگز تصور کرده نمی توانستند از بین خلق افغانستان گروه ها قد بلند نموده در مختلف استقامت های سیاست در کرایه گرفته شوند زیرا حقیقت دینامیک های داخلی این کشور را به درستی نمی دانستند اگر دقیق مطالعه می کردند بسیار عوامل وجود داشت مقابل مارکسیست ها گروه های دیگر همچو مارکسیست ها در دست سیاست در کرایه رفته مثل مارکسیست ها به اهداف مختلف سیاست خدمت کرده می توانستند و با این اخلاق شان روی سیاه به خلق پاک افغانستان شده ملت و ملک را ویران ساخته می توانستند.
چنانچه به زودی گروه های به کرایه رفته البسه مجاهد بودن را پوشیده دو زردی یک تخم با مارکسیست ها شده وطن را ویران کردند و ملت پاک این سر زمین را دربدر ساختند و از همه تخریبات شان تنها سیاست ضد اتحاد شوروی منفعت بدست آورد. اکثریت خلق افغانستان همه خراب کاری های دوره نورمحمد تره کی را از پلان های اتحاد شوروی می دانستند لاکن باز هم بخش از ملت با مارکسیست ها جانب اتحاد شوروی وقت را گرفته بودند و طرفدار بودند و افغانستان با خلق پارچه شده میدان جنگ شده بود و همه کرایه رفته ها که در هر استقامت بودند صرف به نفع با دارهای شان می جنگیدند نه وطن مطرح بود و نه دین ارزش داشت.
لاکن به اسم وطن پرستی و به اسم جهاد می جنگیدند مگر کور هم می دانست جنگ دو سیاست جهانی بود وطن پرستی و جهاد یک حکایه بود.
گروه ها که از ملت افغانستان در دو استقامت غلامان شده بر بادار های شان خدمت می کردند همه دست آورشان تباه یی ملت بود ویرانی ملک بود ظلم و بی باکی سر مردمان بیچاره این سر زمین بود.
و هر نو ارزش انسانی این خلق مظلوم را ضربه می زدند و وحشت را بین خلق بیچاره انداخته ظلم می کردند بدین لحاظ هیچگاه فریب تبلیغات اتحاد شوروی آن چه که اتحاد شوروی وقت تصور داشت بر همه گروه ها تاثیر آور نبود، در عوض، در دست هر قدرت گروه های به کرایه رفته تقسیم شده بودند چونکه شرط های افغانستان چنین مجبوریت را بالای گروه ها آورده بود.
جریانات افغانستان درسی می شد به دنیا اگر که یک ملت فرم پارچه شود شرط ها از هر پارچه گروه های به کرایه رفته را به منافعی سیاست ها استفاده نموده می توانسته!
پس قبل از ویران شدن کشورها هر ملت باید دقت به فرهنگ سازی کند و نباید در عقب شعارهای احساساتی با چشمان مکفوف روان باشد.
یک حقیقت را که جریانات افغانستان واضح ساخت هر بخش مردم افغانستان وطن پرست بودند و دین پرست بودند و ملت پرست بودند با صمیمیت چنین بودند ریا وجود نداشت مگر سوال است چرا با وجود همه خصوصیات خوب، ضد همه این ارزش ها گروه ها از بین ملت به دست هر استقامت سیاست تسلیم شده سبب ویرانی شدند؟
چرا وطن را ویران کردند؟
چرا دین را تخریب کردند؟
چرا ملت را بیشتر به پارچه ها تقسیم کردند؟
آیا می دانید چرا چنین شد؟
پیش آمد های افغانستان نشان داد تنها وطن پرست بودن، تنها دین پرست بودن، تنها ملت پرست بودن کفایت نمی کرده است و آشکار شد فرهنگ درک مسایل در فرهنگ ملت حک شده باید باشد.
آری ادراک آن یک لازمی حتمی بوده است!
گروه هایکه در مقابل دولت در کوه ها بلند شده بودند و جنگ را شروع نموده بودند و خویشتن را مجاهد ها معرفی کرده بودند جز یک تعداد اوباش ها باقی همه شان مردمان معقول جامعه بودند، همه شان در گفتار شان صادق و صمیمی مردمان بودند، لیکن در حقیقت نه جهاد وجود داشت و نه شرط های جهاد اسلام قرآن کریم در افغانستان موجود بود.
از این روکه اتحاد شوروی در درد بی دین ساختن نبود و ضد اسلام ساختن ملت افغانستان نبود و هیچگاه کدام فشار و یا کدام تبلیغ ضد دین اسلام را انجام نداد و حتی در آرشیوهای همه مجاهد های افغانستان حتی یک اسناد معتبر در این استقامت باشد در دست هیچکس نیست، چرا نیست؟
یک بخش عظیم اردوی سرخ مسلمان ها بودند و بیشترین شان ترک های اتحاد شوروی بودند، اگر در تاریخ اسلام شدن ترک ها نظر اندازی کنیم ترک ها هیچگاه با شمشیر دیگران مسلمان نشدند که با شمشیر کمونست ها از دین دور می شدند و وسیله بر بی دین شدن افغان ها می شدند آیا منطق تفکر را جهاد پرست های افغانستان دارند؟
بدین خاطر رهبران اتحاد شوروی بیشترین دقت را به باریکی مسایل دینی مردم افغانستان داشتند و دایما احترام کردند پس سوال است قرآن کریم جهاد را در شرط های سخت حکم می کند اگر یک گروه بی ایمان ها در موجودیت خداوند بی ایمان باشند و مقابل مسلمان ها با فشار و زور بخواهند عقیده اسلامی مسلمان ها را منحرف کنند در آن صورت جهاد فرض می گردد ولی اتحاد شوروی وقت، هیچگاه و اما هیچگاه چنین خطا را نداشت پس جنگ های ویران گر افغانستان چگونه جهاد اسلامی شده می تواند؟
چگونه از بین ملت گروه ها به چنین عقیده بی اساس جهاد پابند شدند؟
آیا جهاد قرآن کریم را رسوا ساخته خیانت کردن گناه نیست؟
آیا در منطق عقل جهادی ها جواب وجود دارد که بیان کنند؟
آیا جهاد قرآن کریم را درک دارند که جواب بگویند؟
آیا در خدمت دشمنان اتحاد شوروی یک متاع جهت شکست اردوی سرخ نبودند؟
پس چگونه جهاد بود؟
اگر عقل های مکفوف شان یک روز بینا شود می دانند فقط رقابت های سیاست های جهانی در داخل افغانستان اوج گرفته بود و هر گروه در کرایه رفته از بین ملت افغانستان روی سیاه به خلق افغانستان شده در هدف های سیاسی کشورها تنها قربان ها بودند فقط استفاده شده ها بودند.
ولی کس های که خویشتن را مجاهد می گفتند در حقیقت به نفع سیاست ضد اتحاد شوروی وقت در نیرنگ بازی های سیاسی کشور های ضد اتحاد شوروی اسیر و فعال شده بودند و اما در عقل شان هرگز شناسایی درست جهاد وجود نداشت حتی اکثریت شان چه بودن جهاد را نمی دانستند تنها سوژه دستچین از بیرون در عقل های شان حک شده بود و قبول داشتند که جهاد می کنند.
می دانید چرا؟
در کشور افغان ها هر معلومات ناقص است اسلام و شرط های اسلام و هر بخش دانستنی ها نا تکمیل است مثال عصرها در هر روز اول سال جدید یک بیرق در سر مقبره ها برافراشته به اسم جنده بالا ملت را به تواب و سجده و عبادت به این عجوبه تشویق می کردند و این روش را مولوی های وطن اجرا می کردند و عالمان کشور در اجرای چنین عجوبه هدایت ها می دادند آری حقیقت بود مولوی ها چنین رفتار را داشتند.
اگر در او زمان ها کس خطا بودن و شرک بودن این روش را بیان می کرد حتمی اعدام می شد از جامعه رانده می شد می گفتند تو از دین بر آمدی آری تهمت کفر را روا می دیدند بلی مولوی های ما چنین می کردند.
اما چشم ما روشن که بعد از چهارده عصر مولوی های ما در این استقامت مسلمان شده می گویند نکنید خطاست گناه دارد.
بلی بعد از عصرها عقل های مکفوف شان بینا شده است ولی این عقل زده ها گناه ی عصرها را چگونه در آخرت جواب گفته می توانند؟
اما این عقل زده ها باز هم یک خطای دیگر را اجرا دارند این بار با عجوبه شان فرهنگ نوروز ما را حرام می کشند می پرسم فرهنگ نوروز ما با جنده بالا های شما چه ربطی دارد؟
شما بودید فرهنگ نوروز ما را داخل شرک نموده عصرها بر ملت بیچاره پیشکش نموده بودید، از شرک تان ما دور هستیم، بی زار هستیم، اما در نوروز ما خیانت نکنید، بدانید هر ملت با فرهنگ ها استوار بوده می تواند پس فرهنگ نوروز ما با شرک شما چی ارتباطی دارد؟
اگر چهارده عصر گذشته هم باشد کمی قرآن کریم را بخوانید کمی چه بودن فرهنگ را مطالعه کنید تا بدانید فرهنگ در هر ملت یک ضرورت است.
در کدام کشور اسلام فرهنگ نوروز حرام اعلان شده است؟
کی تفکیک سیاه را از سپید نموده می توانید؟
چنین است حقیقت ادراک عالمان دینی ما از حقیقت ها که خلق مظلوم افغانستان دربدر است.
مثل بدبختی جنده بالا که عصرها مولوی ها، ملت را فریب داده در شرک دعوت نموده بودند جهاد ساخته را کشورهای ضد اتحاد شوروی وقت، از طریق چنین مولوی های عقل زده تعریف و شرح و توضیح نموده به عقل مجاهدهای افغانستان تزریق نموده بودند و چنان تزریق نمودند که سال ها بعد هم یک بار از روی قرآن کریم چه بودن جهاد را تفتیش و تحلیل و تنقیب و بررسی نکردند و با وجود یکه همه اعضای بدن شان شاهدی می دهد که فقط مزدورهای سیاست جهانی ضد اتحاد شوروی بودند ولی حتی درک از اعضای بدن شان را نداشتند مثل مارکسیست های بی خبر از هر حقیقت!
چنین خصوصیات یک حقیقت را به دنیا روشن ساخت قشر بالایی هر ملت یکه با احساسات کور بدون تحلیل و تجزیه و بررسی در یک راه روان شوند دست هر سیاست یک بازیچه شده می توانسته و حتی درک از بازیچه بودن را از اصالت شان دور ساخته می توانسته و سبب ویرانی ملک و خلق مظلوم شان شده می توانسته! پس در هر کشور خاطر تغییر سیستم دولت داری نباید دست به تشنج زده در بهارهای ساختگی اسیر شوند، باید دقت به فرهنگ سازی نموده از داخل فرهنگ ملت، یک کلتور جدید را به وجود بیآورند.
کلتور جدید به وجود آمده را در بین عقل ها تزریق نمایند و با ساکنی یک انقلاب ذهن را در بین عقل ها انجام بدهند و باید بدانند در یک مملکت هر کی به اندازه هر کی حق دار است و باید در عقیده هر کی احترام نموده با رونق دادن فرهنگ جدید در بین فرهنگ سابق یک نو آوری ذهنی به وجود بیآورند.
در این مسیر نباید کس را از صحنه دور سازند و نباید مقابل کس با احساسات رفتار نموده آزرده سازند، تلاش کنند تا با منطق و استدلال فرهنگ جدید را و ذهنیت جدید را که سبب دموکراسی همان ملک می شود اعمار نمایند.
نباید از دموکراسی های وارداتی خون گرم شوند و نباید از فرهنگ های وارداتی به هیجان شوند و باید با فرهنگ سازی جامعه دموکراسی شان را مطابق به ارزش های همان جامعه با فرهنگ سازی به وجود بیآورند.
در هر عقیده و در هر تفکر نقش داده یک کلتور همگانی دموکراسی حقیقی را به وجود بیآورند.
عوض آرزوی کشتن مقام های بالایی در تلاش تغییر فرهنگ و تغییر خصوصیات رهبری کشور باشند. در زیر تاثیر آوردن فرهنگ دولت مردان، از فرهنگ جدید از کلتور ملت استفاده نمایند، تا اخلاق و ایده های دیکتاتورها با گذشت زمان تغییر پیدا کند.
شرط ها به تبدیل کشور سوی دموکراسی، زمانی آمده می شود فرهنگ دموکراسی همان جامعه با خصوصیات همان جامعه در عقل ملت رونق گرفته باشد، نه با فانتزی های غیر حقیقی!
باید بدانیم دموکراسی کدام قالب نیست هر ملت هر کشور را داخل قالب نموده دموکرات بسازیم، دموکراسی یک مرحله دوامدار با باریکی ها و نشیب و فرازی ها یک شیوه عالی حاکمیت ملت بالای همه کشور است.
هرگز تشنج و شدت را به مثابه یک راه حل انتخاب نباید کرد در عوض با فرهنگ سازی با ساکنی در تلاش انقلابات ذهن شد.
در محوطه ی حیات بی خطایی از خدا
کسـی که دعوا دارد خطایـــی بین خطا
با آغاز کودتا جدید در شش جدی سال سیزده پنجاه و هشت مرحله جدید سیاست در کشور افغان ها به وجود آمده بود و یک تحول جدید بود که اتحاد شوروی در راه زینه های آن، در تلاش اجرای رویای خود بود، ولی اعضای حزب دموکراتیک خلق، یک باره غرق فانتزی ها شدند و اتوپیای شان را در رویا ها دیدن کردند.
با آمدن اردوی سرخ، اعضای حزب دموکراتیک خلق مطمئن شده بودند با میله های تانک ها و راکدهای اردوی سرخ، زندگانی مرفه بسازند.
با هر فایر راکد های کشور دوست شان منازل مسکونی و شهر های زیبا را آباد کنند و در هر فایر تانک های اردوی سرخ، مغازه های پر از هر متاع را بسازند چنین تصورات داشتند مارکسیست های ما با تخیلات عجیب و غریب که سبب ویرانی ملک و ملت شدند.
لاکن همه صاف ها چنان فریب خورده بودند حتی بسیاری از رهبران شان دلیل آمدن اردوی سرخ را نمی دانستند چونکه استعداد ادراک حقیقت را نداشتند فقط می گفتند خاطر آبادانی ملک افغان ها آمده اند.
منطق وجود نداشت کدام همسایه وجود دارد درد و مشکلات خانه ی خود را رها نموده در تلاش آبادی منزل همسایه شود؟
جالب اینکه صاف ها با واقعیت مردمان وطن پرست بودند و مردمان درست و مردمان فقیر از قشر مظلوم کشور افغانستان بودند. هیچگاه در آرزوی تخریبات نبودند، هیچ زمان در تلاش ویرانی ها نبودند و ممکن نبود در رغبت ظالم شدن ها بوده باشند، لیکن مخالف گفتار و مخالف اخلاق شان چرا ویران گرها شدند؟ چرا ظالم ها شدند؟
چرا خائن ها شدند؟
چرا صاف شده در فانتزی خیالی اسیر پلان های اتحاد شوروی شدند؟
مردمان دنیا اگر در تلاش درک از حقیقت باشند نباید در ظاهر این مسئله دیدن کنند در داخل حوادث افغانستان عمیق این مسئله را بررسی و تفتیش کنند، در آن صورت یک حقیقت مهم را پیدا کرده می توانند و فقط در یک باریکی دقت می شوند می بینند انسان مخلوق عجیبی است، دنیا طوری با قاعده ها در تکامل است هیچگاه و اما هیچگاه خطا و اشتباه را عفو نمی کند.
پس اگر انسان راز دنیا را کشف کرده نتواند و انسان از شناخت دنیا عاجز باشد و انسان از روند راه دنیا خبردار نباشد و از خود اگاه نباشد و از اطراف خود پر معلومات نباشد و هسته ی ذهن ملت را در آن مقطع زمان درست درک کرده نتواند و با احساسات و با هیجان کور روان باشد و توقع و آرزو را در دوش خدمات دیگران بداند چنین انسان ها مثل مارکسیست های افغانستان بر ویران شدن یک ملت سبب شده می توانند که ملت افغانستان از دست چنین صاف ها دربدر شد.
با چنین صاف ها عوض مردم افغانستان، مردم اروپا هم می بود به این مشکلات سر دچار می شدند.
شرط های ملت افغانستان چنین بود و لاکن ما ملت بالای خود باید انتقاد کنیم از این سبب که یک ملت صاف و احساساتی و بدون تحلیل و بررسی ها، خوش بین در هر تبلیغ سرخ سبز یک مظلوم خلق هستیم و از صاف بودن تا این اندازه غرق بدبختی ها شدیم. اروپا را که اروپا ساخته است در گذشته چنین بی خبری ها چندین مرتبه مشکلات را آورده بود که اروپا، اروپا شد از این روکه از گذشته درس گرفته اقدام کردند.
آیا مردم افغانستان و ملت های کشورهای اسلامی از جهاد بی معنی افغانستان درس کشیده می توانند؟
از احساسات کور حزب دموکراتیک خلق پند و اندرز گرفته می توانند؟
مارکسیست ها که بی خبر از حقیقت در تلاش اجرای اتوپیای شان بودند در حقیقت در هژده ماه دوره حاکمیت گروه خلق حزب دموکراتیک خلق، بنیاد هر شالوده را ویران ساخته بودند، اقتصاد ملت ضربه دیده بود، ترور دولت جان هزاران را گرفته بود، ملت سراسیمه شده سرگردان شده بود، عده زیاد در کوه ها پناه برده بودند، تعداد زیاد در خارج کشور مهاجر شده بودند، هر استقامت افغانستان بی قانونی بود زور حاکم بود، امید ملت از آینده وجود نداشت از جانب دیگر تبلیغات دشمنان رژیم مارکسیست ها قوی بود به خاطر این که سلاح جهاد در دست شان بود.
خلاصه هر ساختار ضربه دیده بود بر ترمیم همه ویرانی ها دقت در سبب های این مشکلات می شد، لاکن در استعداد و لیاقت مارکسیست ها مطالعه و بررسی سبب ها وجود نداشت دایما با نتایج سبب ها دست پنجه نرم نموده می جنگیدند.
بدین خاطر دوره هژده ماه حاکمیت مارکسیست ها که از جناح خلق حزب دموکراتیک بودند همه شالوده اساس جامعه را ویران ساخته بودند ترمیم ناممکن می شد کشور مرحله به مرحله به ویرانی تبدیل می شد چونکه مارکسیست ها عجوبه های بی درک بودند پس می گویم تسلیم محوطه دنیا کوچک خود مباش از دنیای دیگران خود و دنیا را ببین تا حقیقت را بیابی.
حیات عجیب با صــــد راه و راز
نسبت بر خوشی ها تلخی ها آواز
مسکین که نشسته در بغل تلـــــخ
حقیقت ش پنهان بــی صدا و ساز
روزها هفته ها ماه ها سفری می شد افغانستان بیشتر سوی بحرانی شدن می رفت، جنگ ها در هر نقطه خاک افغانستان را از گریبان گرفته بود، مگر منطقه ی زلیخا بین دولت و مجاهدها یک منطقه ی نیمه آزاد بود و با مشورت زیبا منشی منطقه سیاست معقول بازی می کرد و قوماندان بزرگ مجاهدها که برادر رستم خان بود با مشورت و کمک های اقتصادی گل در تلاش حفظ منطقه از جنگ ها بود و بین منشی و قوماندان بدون عقد قرار داد یک پیمان دوستی بسته شده بود شببو نقش بازی کرده بود.
زلیخا در منطقه به شهرت زلیخا خانم رسیده بود که در آینده به زلیخا مادر ورد زبان ها می شد، زلیخا خانم هوشیار بود از این سبب که تجارب از سخن های ریس داشت چونکه ریس بعد از تحصیلات عالی در راس شرکت بازارگانی رسیده بود، مرد عالم و دانشمند و با تجربه بود، هر مسئله را تفتیش و بررسی و تفکیک کرده می توانست و با خون سردی تصمیم های درست گرفته می توانست، بدین منوال خلاقیت مدیریت عالی داشت و زیبا را بیشتر دوست داشت دایما در صحبت های فامیلی گل را نزد خود می خواست بدین اساس همه تجارب از ریس به زلیخا میراث مانده بود.
زیبا با امکانات دست داشته مادی خود و با عقل رسا با دیپلماسی عالی، سیاست در منطقه بازی می کرد، می دانست تنها است و تنها بود و دایما تنها باقی می ماند، از این روکه شخصیت های قوی هر زمان تنها هستند اطرافی ها، زنبورهای هستند فقط از شیره ی گل مکیدن دارند، لاکن هر جنس زنبور عسل ده شده نمی تواند!
در دنیای زنبوران همــه عسل ندارند
شناخته نتوانی شهد و حاصــل ندارند
از دنیای معنوی که زنبوران با عسل
شریر حاکم باشد شهد ماحصل ندارند
بدین خاطر با هر کس مسافت مشخص داشت و هر کس را به اندازه ارزش وی بیشتر نقش نمی داد و هر کس را مطابق به استعداد و امکانات وی رل می داد و از وی استفاده می کرد و از شرط های سخت مملکت که یک بحران عمیق بود به خود شانس و فرصت ایجاد کرده بود، بدین اساس که هر بحران در حین زمان یک فرصت را هدیه دارد.
از اقبال بدست آمده استفاده عظم نموده زمین ها را بیشتر می ساخت تا حاصلات ثمرات بالا داشته باشد تا پول بیشتر در کیسه های زیبا ریختن کند و از امکانات پول، منشی و قوماندان مجاهدین را اداره کند و دو باره از امکانات آن ها استفاده نموده هر زمان زلیخا خانم در منطقه شود.
سیاست صنعتی است یا با تشنج یا با صلح امکانات را هدیه می دهد تا سیاست مدار استفاده کند لاکن خلاقیت زمانی هویدا می گردد سیاست مدار تفکیک درست از شرط ها داشته باشد آیا برای پیشبرد هدف هایش تشنج لازم است؟
یا صلح ثمر دهنده است؟
عقیده داشت اگر انسان استعداد داشته باشد حتی در شرط های بحرانی مملکت به خود شانس طالع را به وجود آورده می تواند، پس عوض گله ها و شکایت ها عقل را استفاده نموده بخت را بهتر نوشته کرده می تواند، چونکه ایمان داشت تقدیرات انسان فقط دست انسان است حتی مقدار عمر انسان!
چرا چنین عقیده داشت؟
قرآن کریم را خوب می دانست خداوند در سوره السجده آیت سیزده می فرماید:" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم. ولی (من آنها را آزاد گذارده ام) و سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم"
آری تقریبی نیم احکام قرآن کریم حر بودن و آزاد بود و مستقل بودن انسان را بیان می کند اگر که درست قرآن کریم درک شود. پس این سوژه به این اندازه مهم است که الله با تکرار با مختلف شیوه ها آزاد بودن را بیان دارد.
زلیخا می دانست دنیا، فانی و یک حیات امتحان است و در زندگانی امتحان، حریت انسان تام و مکمل می باشد، کس های که عقیده به تقدیرات نوشته شده از ازل دارند به عقیده های باطل غرق اند نه به حکم های خداوندی!
از این سبب که الله از حر بودن و آزاد بودن انسان ها بحث می کند، مگر عقل هاست بسته بودن و اسیر بودن را در ذهن ها تقدیم می کنند، از نارسی ها که تکامل نکرده اند.
منطق ندارند اگر که اسیر و بسته به پرگرام ها باشند چگونه امتحان شده می توانند؟
اگر که بسته و اسیر باشند در او صورت آیا قدرت یکه اسیر و بسته کرده است در خطا های این مردمان مقصر نیست؟
ولی زیبا با تمسخر مقابل این همه عقاید ایستاد بود که موفق بود، زیرا حریت داشت و از معجزه ی بزرگ پروردگار استفاده می کرد که او عقل زلیخا بود و ذکای گل بود و استعداد شببو بود.
زیبا همه جوهر وجود اش را بیرون کرده بود و از شرط های سخت و از مشکلات فراوان کشور شکایت نداشت از جوهر استفاده می کرد، چونکه می دانست حیات مشکل است و باید دایما مشکل قبول کرد و اما مقابل همه مشکل همچو شیر درنده حمله کرد و نباید ترسید و نباید آسان گفته بی پروا شد، مشکل بودن را قبول نموده مبارزه کرد که تا حیات مقابل اش زانو بزند راه دیگر وجود ندارد.
هر زمان مسایل را با عمق و حقیقت آن باید درک کرد و در آن زمان هر فتنه گر هر نیرنگ باز با هر ریا اگر با چهار کتاب آسمانی هم بیاید، هیچ حرف وی قابل پذیرش نمی شود از این که بررسی نموده حرف ها قبول می شود.
زیبا عقیده داشت می گفت: حیات بر من درس داده است زندگی ام من را آموخته است، پس بشنو اگر حرف پدرت هم باشد بدون تحلیل و تحقیق و تفتیش قبول مکن مبدا پدرت ریا کار شده فریب ندهد چون که دنیا عجیب است!
در انتخاب حیات سر ات آبرومـــند باشد
از زر درونی ات دست ات ارجمند باشد
چنان زندگـــــــی بکن در مــسیر زندگی
بین قانون دنیا تصمـــــیم ات بلــــند باشد
بهار شده بود دو باره هوای عروس مانند، به رنگارنگ گل ها و پرندگان مژده عشق را داده بود، نسیم خوش با آوای از ترنم ها با نغمه زیبای پرندگان وزیدن داشت.
باغ ها بوستان ها از گل ها مزین شده پرندگان را مست ساخته بودند، مثل یکه پرندگان راف از بشکه شراب نوشیده نشه ی صهبا باشند، غرق خماری از خمر عشق بی خود پر زنند و نغمه بسرایند. دشت صحرا سرخ لاله از شقایق های زیبا بود که جنت زیبایی گل ها اسیر گرفته بود.
بلبلان مست شیدا ترنم سرا غرق عشق بهار بر گل ها شده بودند، بی درنگ سروده های عشق شان را در مدح گل ها داشتند، مثل یکه باده از چمانه خمر نوشیده مست سلاف عشق شده غرق نشه از مسکر دیوانه وار از می عشق شان در جنون آمده باشند.
پروانه ها هر لحظه ی زندگی را در تپش خاطر رسیدن عشق در گرد شمع ها قربان های عشق شده دیوانه وار در گرد روشنی ها بودند و تپیدن داشتند. شرشره های زیبا از برکت برف های زمستان، بهار را زیباتر ساخته بود دنیا را قشنگ تر...
هر طرف سر سبزی بود با شقایق ها یک جنت زیبایی.
یک عروسک شده بود منطقه چونکه عشق دو باره زنده شده بود، زیبا بین چنین جنت خدا داد بهار نو را تجلیل می کرد بهار یکه:
بین کوه و صحرا
سر زمین زلیخا
با لاله های زیبا
یک جنت اعلا
با نوای پرنده ها
یک بهار دلربا
با شرشره ها
فردوس بهشت زیبا
همه بودند در شادی
در این بهار زیبا
مست و ترنم سرا
در ملک زلیخا
در ملک زلیخا
مرادجان بزرگتر شده بود شوخ و حرکتی یک فرزند زیبا شده بود، در دست همه همچو یک گل نارین و اعلا شده بود هر چی میل ش بود ارزانی به وی بود گل با او خوشنود بود.
زیبا مرادجان را بین سبزه ها برده بود زمین با گل های خودرو پر بود، شببو با فرزند بین گل ها بازی داشت به یادش آمد، بهار بود ریس زاده با تازگی دل زلیخا را به خود مایل ساخته بود، یک عشق تازه آفریده شده بود، در باغ سر سبزه ها نشسته بود از آمدن زیبا خبر نداشت گل بی صدا از عقب یار آمده بود، با دو دست چشمان محبوب را پنهان کرده بود گفته بود: بگو این گناه کار کیست؟
به عشق تو خود را اسیر ساخته گناه کار شده است، همگان نهی می کنند تا تسلیم این گناه نشوم.
اگر دوست داشتن گناه باشد پس من بزرگترین گناه کار دنیا هستم چون که به اندازه بزرگی دنیا دوستت دارم.
ایستاده ام بدون حامی و ناصر در این راه.
لاکن من تسلیم تقدیرم ساکن باش بخت طالع من با نای زرین عشق تو نوشته شده است بگو کیست این گنهکار؟
ز نگاه ی مست یار که سر من خمـــــــــار دارد
او شراب وصـــــــل یار که بین عشق دیار دارد
چکنم دیگر جهان را جان رسیـــد به جان جانان
جان رسید به جان جانان به جهان چه کار دارد
گفتم من توبه کنــــم من همـــــیشه باده بنوشـــــم
دور کنـــــــم مـن زاهدی را با مستی افکار دارد
چکنــــــــــــــــــــم باده پرستم ز دست یار پرستم
این چنین تقدیر ره ساخته سر مـــــن اخبار دارد
تا باشد جانــــم در بدن بگویــــــم از عشق سخن
گرفته من را او از من خمـــــــــاری رفتار دارد
دلربا خود را نزدیکتر ساخته بوی دلداده را در دماغ ها می گرفت گفت: دانستم اگر عشق صدا زند، راه چه اندازه سخت و پرشیب هم باشد روان باید باشم تا با بال های زیبای عشق در امن خود را حس کنم و در بین بال های پیچیده شده یی عشق آرام بگیرم اگر که تیغ پنهانی عشق زخم هم کند.
پرشیب و پر شر اگر که راه عشــق
با پناه بال عشق روان ام شـاه عشق
در پناه بال عشق ساکن و من آرامم
تیغ پنهانی خورم بازهم درگاه عشق
چشمان ریس زاده با دستان زیبای نگار پنهان بود گفت: غیر لاله ی من چنین بوی زیبا کدام شقایق دارد که نشناخته باشم؟
غیر هوای خوش تو کدام نسیم وجود دارد که عقلم را ربوده باشد؟ بدان عزیزم هر زمان که دلم پشت تو برایت تنگ میشه در این سبزه زار میآیم تا به ابرهای بهاری دیده گریه و زاری کنم تا نیمه باز نیمه بسته شده بارش بهاری را بیآورند و تو به بهانه ی باران بهاری در نزدم بیایی.
اگر روزی بمیرم هر جمعه سر قبرم بیا، هر بار گل سرخ به من بیار تا اولین گل سرخ یکه به تو داده بودم یادش کنم.
اگر که من بمیرم گل سرخ برم بیار
خاطر خاطره ها سر مـــــزارم بیار
پاشیده شود گل ها با دستان تو نگار
زنده شــود خاطره دایمـا ســرم بیار
یا اگر تو قبل از من بمیری بدانی که هر زمان گل سپید سر مزارت میآرم.
هر بار با خون سرخم سرخ کرده میآرم تا تو بدانی هر زمان به تو عاشق بوده هر زمان دوستت دارم.
یا اگر تو بمیری قبل ازمـن در این دنیا
گــل ســـپید میارم به مــــــــزارت توتیا
هر بارغوطه داده با خونم سرخ میارم
تا گویند درد من را او گل های گــــویا
نگار سر خود را به شانه ی یار گذاشته بود در پهلوی محبوب نشسته پرسیده بود: چرا تنها گوشه گیر شدی؟
روزهای اول عاشقی هر دو بود هنوز عشق شان بین دیگران نمایان شده نبود. زیبا جواب اخیری را نداده بود، رنگ رخ یار کمخون باری بود دلباخته دست راست دلبر را گرفته بوسیده بود گفته بود: برگ زرد خزان زده هستم که خود را رانده شده از باغبان طبیعت میدانم، از این رو که در باغ طبیعت هر کی با یار است من تنها و تنها با رنگ زردم نشسته به امید تو.
امید دارم بیایی همه حسرت ام را دور ساخته من را بر دایم نجاتم بده یی تا من هم شاداب مثل هر کی باشم.
و به چشمان زیبای آبی تو دیده بگویم هر زمان دوستت دارم چون که دایما عاشق میمانم و به چشمان زیبا دید گفت:
اوج بیمار دلـم خســته و زارم مــی کند
می کشد یاد تو ما را غم دارم مــی کند
آسمــان نــم نــم ریــــــزد ز باران بـهار
زیر باران بــهار تشــنه و ترم مــی کند
من که تا ببینمت جور سرم مــــی گردد
بس که از جور دوری مرا خرابم میکند
دزد شبگیر جنون منتظر اســت و لیـک
گر که با دل نباشـــی او غم دارم میکند
حیف باشد ز طلسمـی چشم نبینــی نگار
پای کوب و درد دل مرا کبابم مـــی کند
زیبا با نوک گیسوهایش با شوخی در روی یار می زد گفت: اغواگر شیرین یک فریبنده هستی چگونه با شهرت ریس زاده در شهر، به یک خادمه به این اندازه اسیر هستی؟
دخترها صف بستند تا شهرت یافته این شخص یک لطف فرصت بدهد تا موهای دراز شان را در زیر پای این شیطان بیندازند.
در بین شان زیباتر از هر دختر، سیماهای قشنگ با تحصیلات عالی وجود دارد چگونه ممکن شده می تواند به یک کنیز بسته باشی؟
همه این شانس آقا من را دو دله ساخته است با وجود یکه از طی قلب دوست دارم مگر به خود می گویم یا حرف سخن های دیگران حقیقت باشد ریس زاده با دل هوس بهاری در گریبان عشق چند روزه اسیر شده باشد؟
در او زمان نهی دیگران در این عشق حقدار می گردد من زده شده از حیات، محو خواهم شد، آیا ریس زاده باریکی ها را درک دارد؟
دلداده سر را دور داد به چشمان زیبای آبی نگار با دقت دید لحظه بی صدا شده مکث کرد گفت: آن چه من از عشق درک و شناخت دارم بلکه هنوز پی نبرده باشی، من روح خود را دو پارچه شده حس می کنم تنها یک پارچه دستم است که مشکل و کم رنگ شده است ناله و فغان دارم.
پارچه دیگر دست توست گریان دارم تا نزدیک شوی.
آری دخترهای زیبا با تحصیلات عالی و با امکانات مادی در اطراف محوطه دنیای من وجود دارند، شانس انتخاب هر کدام شان را دارم زیرا شهرت ریس زاده بودن به من این امکان را داده است، ولی پارچه روح خود را در هیچ کدام شان پیدا کرده نتوانستم که ارزش داشته باشند.
تو که با چشمان زیبای آبی، من را از من گرفتی او لحظه درک کردم پارچه ی روح من اسیر روح تو شده است.
پس بگو سیمای قشنگ دیگران یا تحصیلات و یا مادیات پارچه روح من را از روح تو جدا کرده می تواند؟
می گویم عشق دو پارچه روح است که با یک جا شدن به وجود می آید پس پارچه ی روح من تو هستی عزیزم باید بدانی.
گر خواهی دانـی که چیست آواز عشق؟
بنگر به شمع پروانه تمثیلگر ساز عشق
قطره وار شمع که در رقص پروانه ش
با رقص مـی سوزد با رقص راز عشق
شقایق که با سکونت سخنان زیبای التفات آمیز یار را می شنید، هر بار که با هم دیدار می کردند با موضوعات روزانه سخنان زیبای عاشقانه به همدیگر می گفتند.
یار او لحظه دو باره به زمین دیده بود، سراش را دو باره دور داده چشمان را به دیده گاه زیبای آبی شقایق انداخته بود گفته بود: یک روز در هوای سرد زمستان، دروغ و حقیقت با هم شرط بستند، گفتند لباس ها را کشیده مقابل سردی هوا ایستاد می شویم هر کدام ما بیشتر مقاومت کرده بتوانیم اعلان می کنیم که برنده در شرط های گرم سرد روزگار هستیم.
حقیقت لباس اش را می کشد در سردی هوا ایستاد می شود لاکن دروغ از فرصت استفاده نموده لباس حقیقت را پوشیده بین خلق می رود. از آن لحظه بعد دروغ هر دایم با لباس های زیبا مزین شده بین خلق معتبر می گردد، مگر حقیقت عور برهنه مقابل سردی و گرمی روزگار باقی مانده است که کم ارزش است.
من همان حقیقت هستم لباس دروغ در تن ندارم هر چه بگویم عریان است بدون لباس فقط برهنه. پس بدان با عریان می گویم دوستت دارم هر دایم!
عور مبین از حقیقت مـن غلام راستی ام
عریان و پا برهنه مـن اسیر دوستــــی ام
لچ لخت می گویم دوست دارم ای عزیزم
به حقیقت مـــــــــی گویم نوکر درستی ام
شببو بی صدا بود، سر را بالای شانه یار گذاشته تکیه داده بود، آرام شنیدن داشت صحبت های صهبا ده از خمر چمانه عشق را!
با لحن زیبا یار التفات ها می نمود هر گفتار مثل باده بود در مخزن شراب که صد ساله باشد، غنی شده از محتوا با ارزش کیف دهنده باشد در پیکر عشق بر گل که گفت: با دیدنت بیتابی دلم آرام می گیرد.
به هر نگاه چشمان شرابی تو قلبم آرمان می گیرد.
اگر نشه و مست بخواهی من را ببینی هر دایم نگاه کن از چشمان زیبای آبی ات که او میناست نشه ده بر این دل دیوانه!
شب هایم یلدا شده است در هر شبم شمع با پروانه و من در خیال تو هستم با غم عشق!
قطره قطره آب شمــع روان با رقص پروانه
همه قدرت عشق که میسوزد با نقص پروانه
مــــــــــگو ناقص العقل همه این عقل پروانه
چه کند؟ هنر عشق که شده وقـــــص پروانه
حصه پانزدهم
پروانه می تپد می چرخد گرد شمع، می ریزد قطره های شمع با ترنم پروانه تا سوختن پروانه!
ماندم در غم ام هر دایم در عشق تو می سوزم همچو پروانه!
با قطره ی آب شمع میرقصـد پروانه
او قدرت عشــق با رقص صـــد گانه
تپیده گرد شمع نور عشقش نور شمع
انفاس زده گرد شمع با حس عاشقانه
می دانی سیب چرا بین میوه ها صفت شاه بودن را از خود کرده است؟
از این روکه دو رخ دارد، یک رخ زرد دارد عاشق را تمثیل دارد و یک رخ دیگرش سرخ است سیمای معشوقه را بیان می کند.
عاشق از درد معشوقه رنگ زرد دارد چون که معشوقه عاشق را دیدن ندارد مثل تو.
رخ سرخ سیب سیمای معشوقه است از جور دادن ها به عاشق خود سرخی را از خود کرده است مثل تو.
در مـحوطه ی حیات، ما شــدیم یک دانه سیب
سرخ زرد روی ماست ما شـــدیم به هم نصیب
صد رنج را روا دیدی زرد سیب روی من شد
از زردی روی من سـرخ شـــدی شاهانه سیب
شببو که در سر سبزه ها نشسته بود، به زمین دیده غرق تفکر ها بود، هر صحنه از خاطرات را به یاد آورده بود. او لحظه خاطرات زیبای عاشقی که به شانه ی ریس زاده خود را تکیه داده گفته بود ریس زاده ی من باور داشته باشد به رنگ سرخ شقایق ها سوگندم است دایما در عشق ش پابند میشم چی اندازه نهی از این عشق بکنند باز هم با دل و جان بسته میشم.
دلباخته به چشمان زیبای آبی نگار دیده بود، از جا برخاسته بود، مقدار زیاد از لاله های شقایق های سرخ را جمع نموده سر زیبا پاش داده بود، با خوشی می گفت: هر قدم تو لایق است به ریزش گل ها که زیر پای تو ریخته باشد، هر نگاه ی تو آفروزه از شر عشق است، هر ندای تو صدای زیبای عشق است، زیبایی چشمان آبی تو دریای خوشی هاست که من دایما غوطه در بین ش باشم.
لحظه های زیبای از خاطرات ریس زاده در چشمان زیبای آبی زلیخا نقش بند شده بود، از چشمان زیبا اشک ها جاری بود، در دنیای خود غرق بود، از مرادجان و خادمه ها آگاه نبود که چه می کردند؟
گل که غرق حافظه ی خود بود، خادمه ها با مرادجان لاله های شقایق ها را چیده بودند، از رنگارنگ گل های دیگر دسته ها ساخته بودند، در عقب زلیخا همه گل ها را آورده بودند که زیبا آگاه نبود، با یک اقدام مشترک از هر سو سر زیبا گل ها را پاش داده بودند، مرادجان که لاله های شقایق های سرخ را بالای مادر پاش می داد در چشمان پراشک زیبا مرادجان با چهره پدر نمایان شده بود.
او صحنه ی پاش دادن ریس زاده که لاله ها را با خوشی سر زیبا پاشیده بود ظاهر شده بود، چشمان زیبای آبی تر از اشک ها بود، لبان تبسم زیبا داشت مگر در داخل حسرت بزرگ موجود بود.
مرادجان که لاله ها را پاش داد نزدیک شد اشک های زیبای چشمان قشنگ مادر را با دو دست پاک می کرد می پرسید: چرا گریان داری؟
گل جواب نداشت یا نمی خواست حقیقت را به او سن به فرزند بگوید گفت: از خوشی گریان دارم چونکه تو بزرگ شدی من را دوست داری که لاله ها را سر من پاش میدهی.
روز ها هفته ها ماه ها می گذشت زیبا با تفکر رفتار می کرد تنها بود مگر در پهلوی عقل خود از عقل دیگران هم استفاده می کرد، یعنی پیروزی زلیخا نتایج عقل مشترک بود و مدیریت گل با ذکا آراسته بود که از عقل مشترک استفاده نموده در سر سخت ترین شرط های افغانستان به خود یک دنیای جدید ساخته بود.
روش و سلوک زیبا از دریچه ادراک عقل سر چشمه می گرفت یک درس همگانی بر همه دنیا می داد بی صدا ابتکارها و استعدادهای گل بانگ می زد می گفت: اگر در هر شرایط سخت زندگی، مشکل بزرگ هم داشته باشید، اگر هر طرف شما محوطه از رنج ها و مشکلات هم شده باشد، اگر زندگی تنگ و ناممکن هم بر شما پنجه هایش را باز ساخته باشد بدانید همه دردها و مشکلات تقدیرات الهی نیست که نا حل باشد.
نوشته ی ازل نیست که ناممکن باشد.
نا روایی های عقل انسان هاست بالای تان روا ساخته شده است آیا تفکر داریم؟
پس هر زمان می توانیم تقدیرات را در هر شرط مشکل حیات با دستان خود ما با معجزه ی عقل خود ما نوشته کنیم و سناریو ساخته نقش بازی کنیم.
اگر عوض گریه و گله و شکایت ها چند لحظه تفکر نموده بتوانیم، دست به اقدام شده بتوانیم، حتمی راه جدید حل به مشکلات ایجاد کرده می توانیم!
اگر کلکتیف با عقل رسا در این راه روان باشیم نتیجه بهتر نصیب می گردد، در آن صورت حتمی از بین میلیون ها هزاران به دریافت راه های جدید نایل خواهند شد پس چرا گریه کنیم؟
آیا کس در دنیا در غم و گریه های ما ارزش خواهد داد؟
آیا گله و شکایت، راه حل شده می تواند؟
آری گفتن بلی گفتن به این سوال ها، در حال بدبخت شده ی ما درخت ها و سنگ ها و ابرها و پرندگان گریان خواهند کرد، چونکه ما خود تسلیم نوشته ی دیگران شده به خود تقدیر می سازیم آیا درک داریم؟
پس می گویم تنبلی روی سیاه یی به دوستان استهزا به ذوق دشمنان است!
عقل سببــــی ست که ثروت به دست
معجزه ی بزرگ که منبعی آب دست
روز جمعه بود کارها اجرا شده کیف زلیخا پا برجا بود چونکه زمین ها و باغ ها زیاد می شد درآمد بیشتر می گردید با کمک های بشر دوستانه خانم منطقه شده بود و او یک زلیخا خانم شده بود.
با خادمه ها در سالن در تماشای تلویزیون بود، گروه از زنان منطقه نزد زلیخا خانم آمدند گفتند: یک زیارت در خواب یک شخص دیندار دیده شده، منطقه یکه زیارت در رویا دیده شده، وقتی حفر کندند به واقعیت آن جا مزار یک اولیا پیدا شده است، ما در زیارت می رویم تا از وی طلب مدد کنیم تا مشکل های فامیلی ما حل شود.
گل با حیرت و تعجب شنیدن داشت خانم ها را در سالن دعوت نموده گفت: لطف کنید بنشینید کمی راحت شوید با مصلحت رفتار کنیم.
هدایت داد تا چای و میوه های خشک به مهمانان بیآورند و در سالن که خانم ها را دعوت نمود یک تلویزیون بزرگ گذاشته شده بود، پرگرام علمی از دنیای تکنولوژی را دو گوینده خانم و آقا بودند به مخلص های پرگرام تقدیم می کردند.
از بین خانم ها دو خانم از تلویزیون روی گشت نموده در عقب دیدن کردند، زیبا پرسید: کدام مشکل دارید که در عقب دیدن دارید؟
در جواب که منطق را شنید با قرقره خنده کرد پرسید: یعنی مردیکه داخل تلویزیون است نا محرم به شماست؟
یعنی دیدن تان روا نیست یک گناه ست؟
باز با قهقهه ها خنده نموده دو باره پرسید: یعنی چه دیدن تان در اسلام روا نیست؟
با قرقره ها خندیده در مقابل زنان نشست گفت: دوستان عزیز دو حکایت دارم برای تان بیان می کنم بعد لازم شد در زیارت قبر پیدا شده میرویم.
چای ها که دم شده به مهمانان توزیع شده بود نوبت صحبت زلیخا خانم بود که هر کی را به شوک و حیرت می آورد و به سیما گل دیده با تعجب ها شنیدن می کردند.
نارین زیبا گفت: در گوشه از مملکت دور از شهرهای مدنی در یک قصبه یک قبر شهرت پیدا می کند، همه روز از صبح تا شام مراجعین به زیارت مقبره اطراف قبر را پر نموده جیب موذن مسجد قصبه را پر از غنایم از هدیه ها می سازند و حکایه ها ترتیب می دهند، یکی می گوید موذن مسجد در خواب دیده است که رویا خبردار ساخته که قبر از یک شخص خدا رسیده است دیگری داستان دیگری را می سازد بالاخره با ده ها حکایه شهرت پیدا می کند. روزی یک دوست سابق موذن از قصبه ی دیگر نزدش آمده خواهش می کند تا اولاق اش را به مقصد همکاری بدهد تا کاری را انجام دهد. موذن ار تاثیرات دوستی سابق که مدیون کارهای نیک وی بود مجبور می گردد خر خود را به دوست می دهد و اما با تکرار خواهش می کند بیشتر دقت کند که سالم دو باره تسلیم بدهد و می گوید: امانت شخص دیگر است که باید دقت کنیم.
دوست موذن با اولاق در کوه بلند می شود و در هنگام پایان شدن پای خر می لغزد با چند لول خوردن در جر می افتد و میمرد. دوست موذن الاغ را با مشکل از جر بیرون نموده در نزدیکی یک قبرستانی دفن می کند و با چرت تفکر سر یک مزار سر سبز می نشیند که چگونه به موذن جواب بگوید؟
شخصی از مردم قصبه ی نزدیک قبرستانی با دیدن وی که سر یک مزار نشسته است مسافر و فقیر است مقدار نان و آب نوشیدنی آورده می دهد، دوست موذن که نان و آب را می خورد به مقصد شکر از خداوند اطراف مزار را ترتیب تنظیم داده با چرت تفکر دو باره سر مزار می نشیند. چند خانم از قصبه به دیدن مزار فامیلی شان که چندی قبل فوت نموده بود آمدند که دعا بخوانند، با دیدن شخص که سر مزار نشسته است و مزار ترتیب و تنظیم است می روند گرد مزار را دور خورده نذر می دهند، یک روز که می گذرد حوادثی رخ می دهد گره یک مشکل فامیل شان حل می گردد و در بین زنان معجزه ی این کار زیارت قبر مذکور نمایان می گردد، فوری آوازه را انداخته قبر را شهرت می دهند. دوست موذن که از نا چاره بودن چندین روز بود سر قبرستانی نشسته بود و خوراک اش را مردم قصبه می داد در چند روز محدود از صبح تا شام مخلص های قبر بیشتر شده نذرها زیاد می گردد، می بیند یک درآمد خوب پیدا شده است مسلک را دوام می دهد تا از درآمد قبر پول اولاغ دوست خود را تهیه نماید.
آوازه از گوش به گوش که می رسد مضامین جدید را ملت علاوه نموده مردم را جلب می کند، یکی می گوید شخص در خواب دیده است امر و هدایت شده است دیگری می گوید شخص اولیا در خواب شخص مذکور گفته است از این بعد برکت در این سر زمین می بارد باید هر کی زیارت کند به همین منوال قصه ها و داستان ها ساخته می شود، از این روکه ملت ما به حکایه های عجیب و غریب با روح بسته اند منطق را کار ندارند.
به زودی به هر کی آوازه میشه قبر یک معجزه ی بزرگ است که یک شخص شب و روز در سر آن نگهبان شده نوبت دار است و با کس حرف نمی زند چونکه قبر اجازه نمی دهد. همچو این سفسطه دهه ها حکایه پیدا می شود شخص یکه به اشتیاق پیدا کردن پول اولاغ است از ذره حکایه ها خبردار نیست بی صدا در پی جمع کردن ثروت است اما وی و قبر قهرمان شده یک پیشگاه می شوند.
نوبت به خانم های سایر قصبه که می رسد وای دنیا تغییر پیدا می کند این بار به عقل ها حک شده دایمی به یک کرامت گاه تبدیل می شود. گروه های زنان با پختن انواع غذا ها در زیارت قبر می روند و با نذر غذاها هر کی حال به قدرت پول در سر قبر می گذارد تا آرزوی شان را قبر بر آورده کند.
آری هر مشکل شان را قبر بر طرف کند یعنی به خدایی شان می گیرند، چونکه عقل مکفوف مردمان دینی ما دایما مطموس است، فقط در ظاهر خود نما ها هستند، مثل سواد داران یکه خویشتن را روشنفکر می دانند ولی رسالت شان را گم کرده اند که وطن به این اندازه رسوا شده است.
دوست موذن این حال را می بیند مسلک را دوام می دهد و همه روز اطراف قبر را جارو نموده تنظیم می سازد، تا شام پول جمع می کند. یک مدت دراز که موذن از دوست خبر گرفته نمی تواند، آوازه ی قبر جدید در هر قصبه می رسد، موذن هم از پیدا شدن یک قبر جدید خبردار می شود، موذن تصمیم می گیرد تا از نزدیک قبر جدید را دیدن کند به نزد مقبره مذکور که می آید می بیند بازار دوست گرم است نوبت به سر قبر نیست.
با حیرت دیدن نموده نزد دوست می رود، سر و راز قبر را می پرسد، دوست موذن حقیقت را با جزئیات بیان می کند می گوید: خر که مرده بود مجبور شدم اولاق را دفن کردم و با چرت و تفکر سر این مزار نشسته بودم که چگونه به تو جواب بگویم؟
هر روز بیچاره شده سر قبر می بودم و چرت می زدم تا پول پیدا نموده عوض اولاغ ات یک خر دیگر خریده به تو بیآورم، لاکن امکان نداشتم چونکه به خرید اولاق پول نداشتم ولی در چند روز چنان آوازه شد هر کی سر قبر دعا خوانده مدد طلب کرده معجزه بودن را یاد نموده سر این مزار پول ریختند.
من که ضرورت به پول داشتم کی بودن مزار به من ارزش نداشت در غمش نبودم فقط پول جمع می کردم من استفاده کرده رفتم دیگران حکایه ها ساخته رفتند تا که شهرت در این سرحد رسید. حال اگر با چهار کتاب آسمانی حقیقت را بیان کنم کس به حرف من گوش نمی کند هر کی ایمان و باور خود را به حکایه ها و سفسطه ها بسته است حقیقت از این عبارت است.
موذن با قرقره خنده می کند می گوید: من که به تو گفته بودم الاغ را دقت کن سالم دو باره به من بیاری که امانت است، در حقیقت امانت نبود خر خودم بود، در او مزاریکه من موذن هستم و از صبح تا شام پول جمع می کنم مزار مادر این خر است حتی کدام انسان دفن نیست چونکه چنین یک حکایه رخ داده بود و سبب شده بود که شهرت پیدا کرده بود، مادر که مرده بود خر کوچولو بود تا که بزرگ شد بر من شیرین شد، سبب اینکه حیاتم را مادرش واژگون کرده بود حکایتی است جالب، می گویم عقل گنج است اگر استفاده شود.
ســــوی عقل ببین او ثروت وگنج
اگر که درک کنی او یک شهدانج
ادامه کتاب را در قسمت دو مطالعه کنید.