قسمت یکم جهش سوی قرآن،عدالت
کتاب یکه در مطالعه قرار دارد با داستان شیرین تلخ سیمای حقیقی قرآن را پیشکش می کند و با منطق قلم، مطمئن ام در ذهن هر مطالعه کننده یادداشت های فراموش ناشدنی را سبب می شود.
هر کتاب مکتب راه سوم اگر ده بار تکرار مطالعه شود مستریح ام بر بار دهم بازهم گفته های نو را در ذهن مطالعه کننده می دهد.
هر کس از هر عقیده و از هر سویه دانش باشد کتاب های مکتب راه سوم در ذهن وی ده ها سوال را پیدا نموده وی را در تفکر فرو می برد، چونکه هر صحیفه کتاب ها دقیق با استدلال و منطق گفته های نو را پیشکش می سازد خاطر اینکه اتوپیای جدید را کتاب ها معرفی می سازند به امید پیروزی ها تاریخ نشر 4/30/2016.
جهش سوی قرآن عدالت!
شب نزدیکی سحر بود، معصومه غریب به اسم شبنم در زندان انبار خانه در زیر پنجره خرد انبار خانه در سر یک صندوق تنها با هیولای تاریکی زندان انبار خانه، سر بالای زانو نشسته در خواب رفته بود، صدای هولناک غرش ابرها معصومه را با لرزه تکان داده بیدار می کرد، هوش پریده شده فریاد می زد و با صدای غرش هولناک دومی از سر صندوق به زمین افتیده میشد، با لرزه دست پا را جمع می کرد، یک وجود خرد شده لرزیده از ترس صدای هولناک غرش ابرها گریان می کرد و نمی دانست که صدای هولناک چیست؟
چون که هنوز خزان نشده بود، اخیر های تابستان بود و مگر به حال پریشان او معصومه ابر در طغیان آمده بود، آسمان ناله داشت، باران گریان داشت که بعد چند صدای هولناک شرشر باران شنیده شد، شبنم معصومه غریب دانست که صدای آسمان بوده است. روی که سر زمین بود، اشک چشمان زیبای شبنم زیر گونه زیبای خود را تر ساخته بود، کمی از لرزیدن راحت شده بود و در چرت تفکر غرق شده بود در نزد چشمان زیبا، سر آغاز ماجرای وی که سبب زندانی شدنش در انبارخانه تاریک شده بود، از شروع تا او لحظه نمایان می شد و هر لحظه ی ماجرا را به چشمان خود ظواهر می ساخت و یاد از خاطرات می کرد که به یادش آمد.
بهار نزدیک شده بود، هوای معتدل نقش اش را به زمین دنیا به رویانیدن لاله ها وظیفه دار ساخته بود، صبح گان شفق، قطره های شبنم ها را همچو مروارید ها، بالای گل لاله ها و گل برگ های مختلف رنگ گل ها و سبزه ها می پاشید و به طراوت بخشیدن گل ها وظیفه دار بودن اش را هویدا کرده بود. تازگی ها و هوای زیبای بهاری که نزدیک شده بود، بهار خواب سنگین سرد زمستان را از دنیا ربوده بود، خود را وظیفه دار ساخته بود، در عوض خواب زمستان، با نسیم بهاری تا طراوت زیبایی را ارمغان ببخشد. باغستان ها و بوستان ها با هوای بهاری لباس های عروسی بهاری را پوشیده بودند و با رنگارنگ البسه ها، با زیورات زیبای از گل های زیبا، خود را مزین ساخته بودند. اشکوه زیبایی درختان نو شکوفه با برگ های تازه نفس، با زیبایی سبز جنت شان و با شاخچه های زیبای شان جنت را ساخته بودند. همه جا جشن بهاری شان را به تجلیل آمده می کردند که شبنم دختر لطیف زیبا و معصوم، پارچه الماسی بود که هنوز از هفده ی خود چند روز را گرفته بود.
قدش بلند و ظریف، چشمانش زیبا و سیاه بادامی، موی زیبا و سیاه و دراز شلاله یی با همیشه تبسم با لبان زیبا بود و همچو غزال یکه در دامن سر سبز کوه، بین لاله ها غرق دنیای خود بوده باشد، از بودن صیاد آگاه یی نداشته باشد و معصومیت و زیبایی غزال، صیاد را در اندیشه آورده در تاثیرات وجدان محکوم کرده باشد، لطافت و معجزه خداوندی را صیاد در غزال دیده بی اختیار تماشا کرده باشد و اداره ی صید کردن از او رفته باشد، همچو غزال یک افت زمانه بود او شقایق زیبا که هر دیده را به خود غرق می ساخت.
با آمدن بهار دروازه های مکاتب دو باره باز می شد، گل، سال اخیر خود را با مستی جوانی اش می خواست سپری کند، هنوز از راف عشق خبری نداشت، هنوز شراره ی عشق دنیای وی را جرقه دار نساخته بود و اما غزالی بود که سکونت جای خود را در تپیدن های جوانی داده بود، سلاف عشق دیر و یا زود به مستی میآورد اما بی خبر بود. با احسن زیبایی خود همچو ستاره، زنگ دروازه همسایه خود را زده بود، تا با دختر همسایه که دوست نزدیک و کاکا زاده اش بود در مکتب رفته، پرگرام شروعی مکتب را بداند بی خبر این که در دام عشق، می عشق را چنین می نوشید که میلاد در حیات ش می شد و در جمع تشنگان عشق، دایم تشنه ی عشق می شد. با یار خود دو دلداده شده غرق در زلال عشق و غرق در نبیذ عشق می شدند و همیشه در گرداب سیل از ساغر عشق غرق شده همیشه نشه می گشتند. دیگر نجات نداشتند عاشق می شدند، در دنیای پاک عاشقان چنان اسیر می گشتند، کتاب عشق را با رفتار حیات عاشقی شان، سر از نو نوشته نموده مهر در دنیا می زدند. عشق و عاشقی را سر از نو تفسیر می کردند، پاکی، لطافت، زیبایی و معصومیت دنیای عاشقان را با هلهله و مستی، با نای زرین با حس عاشقی شان با رنگ سرخ لاله های عاشقی نوشته می کردند. زیبایی حیات را بار دیگر تفسیر می کردند و فریاد بی صدا می زدند، حیات زیباست، حیات شیرین است، حیات خوش و دوست داشتنی است.
ای بیاید در جنت عشق که با نوشیدن خمر عشق همیشه مست شوید، صهبا را بار و بار از عشق بنوشید تا بدانید که دنیا زیباست! از منزل همسایه سه دختر زیبای دیگر با شبنم زیبا برآمده، با قدم های حماسه آفرین وار با لبان خندان شادی از آمد ،آمد بهار و آمد ،آمد سال جدید دروس مکاتب، با لباس های سیاه و چادری خرد زیبای سپید در سر داشتند، همچو ملک های سپید یکه داخل زیبا لباس های سیاه با سپید چادر های نازک، جهت حیران ساختن آدمیان آمده باشند، قدم زده سوی مکتب روان شدند. با زیبایی نزاکت صحبت ها، با رمز فهمی از ظرافت ها، با همدیگر زمان تعطیل گذشته را یاد آور شده، از خاطرات چند ماه تعطیل صحبت ها می کردند، قدم های که سوی مکتب می گذاشتند، مثل یکه هوای زیبا از جنت را، با نور زیبایی هر طرف پاشان بسازند، گویی بهشت قروض دار دنیا بوده باشد، چند لحظه فرشتگان خود را به زمین فرستاده باشد، تا زمینیان را از زیبایی و از نزاکت رفتار و سلوک گفتار شان لحظه ی غرق نشه کنند که همه شان چنین زیبا بودند و مگر شقایق بین شان، پارچه الماسی بود از شرار زیبایی خود بی خبر بود، سیمای خود را به آینه می دید و اما مثل یکه آینه ها توان طاقت تجلی حقیقت زیبایی گل را نداشته باشند چنین زیبا بود زیرا چی آینه ها چی گل ها هر کدام شان مثل یکه از زیبایی او رشک می برد هر دیده در دل می گفت:
تو به آیینه نظر کنــی مــی نگرد به تو آیینه
به این رخـــــسار زیبا و گلـــــرخ افـــــسانه
تو در آیینه نظر انداز داری و زین بیخبری
اوف مـــــــی کــشد آیینه میگه پری جــانانه
او یک گل زیبا بود، پارچه الماسی بود گویی از بهشت به زمین افتیده بود، از بهشت که به زمین افتیده بود، آیا حس درد را از ظلم زمینی ها داشت؟ از این رو که زمین را زمینی ها کی راحت گذاشتند که راحتی باشد؟
او خصوصیات دو گانه که در فطرت انسان ها وجود دارد، یعنی خصوصیات رحمانی و خصوصیات شیطانی، آیا بیشترین آدمیان تلاش دارند تا فطرت رحمانی شان را تقویت ببخشند؟
یا هر خطا را بدوش ابلیس انداخته تقدیرات گفته مسئول یزدان بزرگ را می بینند؟
آری چنین می کنند پس انسان باید قبل از سخن زدن و عمل کردن سخن، تفکر کند تا زیر سنگینی سخن قرار نگیرد.
یا حرف را دانسته گو یا حرفی را سر نزن
بــــی ادراک حرف زدن برگ خزان ریزان
دلم به ابلیس می سوزد، با وجود اخلاق شیطانی اش تا این اندازه نام بد شدن را بلکه تصور نداشت، زیرا آدمیان را تا این اندازه ممکن نبود بشناسد، چون که آدمیان همه کردار بدشان را به دوش ابلیس و به دوش یزد تعالی می اندازند، در حالیکه خداوند در قرآن کریم در سوره سجده آیت سیزده بیان دارد" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم. ولی (من آنها را آزاد گذارده ام و) سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم!"
مطابق بیان تنگری در بسیاری آیت های قرآن کریم و این آیت، انسان داخل یک سیستم و قوانین دایمی آفریده شده است و سیستم در طبیعت یکه ما را احاطه نموده است حاکم می باشد و انسان با حریت تام و مستقل بدون تاثیرات بیرونی، بین سیستم خداوندی آفریده شده است و برایش فطرت آزاد منشی بخشیده شده است و قاعده های تنظیم شده که با قوانین و ارادت خداوند ارتباط دارد با تصمیم های آزاد که از ارادت شخصی فرد سر چشمه می گیرد خلق شده است، یعنی انسان دایما در محوطه یکه علم خداوند نقش دارد با حریت اش در بین او محوطه زیست دارد و بر دلیل قوی این مطلب، خداوند در سوره النحل آیت صدم بیان دارد" تسلط او تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیده اند و آنها که نسبت به او ( خدا) شرک میورزند (و فرمان شیطان را به جای فرمان خدا، گردن مینهند)"
در این آیت واضح بیان شده است انسان با استقلال خود تابع به شیطانی ابلیس می گردد نه این که ابلیس تسلط بالای انسان داشته باشد، فراموش نکنیم جانداریکه اخلاقش انسان را گمراه می سازد مطابق بر منطق قرآن کریم اسم او جاندار ابلیس است و اخلاق وی شیطان است که خداوند با تکرارها می گوید از شیطان دور شوید یعنی از اخلاق ابلیس که شیطان است دور شوید. پس نتایج اعمال انسان تنها تعلق به خود انسان دارد نه تقصیرات از ابلیس و نه تقدیرات الهی!
از این سبب که دنیا، فانی ست و دنیای امتحان است آن چه تقدیر الهی می گویند با تقدیر الهی قرآن کریم تفاوت دارد. چون که خداوند انسان و دنیا را در داخل قوانین و قوانین را رهبری دارد و در بین قوانین خداوند انسان مستقل و خود ارادت است، بدین خاطر خوبی و یا بدی یا زندگی جنت و یا زندگی دوزخ در دست خود انسان است و اما از نادانی های انسانی تا این اندازه وزن بزرگ در دوش شیطانی ابلیس که انداخته شده است، چی اندازه ذلیل رسوا شده نام بد شده است؟
آیا آدمیان چی بودن خصوصیات شان را می دانند؟
یا ایزد بزرگ مقصر کشیده می شود آیا دقت داریم؟
یزدان بزرگ که عالمیان و کهکشان های بی شمار را با نظم خاص و با علمیت تام آفریده است و اما مهر خطا کار بودن را، هر لحظه از ذهن آدمیان که نصیب ش می شود، به دوش می کشد، آیا این روش از عقل خطا از آدمیان سر نمی زند؟
از این سبب که در هر مصیبت رواج است می گویند فقط کار خداست و خواست خداست که چنین شد و اما چی اندازه انسان در مصیبت ها نقش دارد که تراژدی ها به وجود آمده است کس نیست یک بار به طرف خود ببیند تا بداند که خطا های انسانی است نقش دارد نه جبر خداوند!
پروردگار عظمت و بزرگی خود را با آیت های بزرگ خود، در سیمای طبیعت هویدا ساخته است تا بندگان دیده عبرت بگیرند و اما با چشمان که دیدن داریم آیا مغز ما دیده می تواند درک حقیقت کنیم؟
الله در سوره العنکبوت آیت بیست می فرماید "بگو: «در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همین گونه) جهان آخرت را ایجاد میکند یقینا خدا بر هر چیز توانا است!"
بلی آفرینش دوام دارد که قوانین تکامل یک حقیقت است پس اگر که تکامل از قاعده های خداوند باشد هر جاندار در محور حیات استقلالیت دارد و اما نزد آدمیان دقت بر این باریکی نیست فقط یزدان بزرگ خطا کار است، ابلیس رذیل و رسوا است، تنها آدمیان پاک و نفیس و بی خطا و معصوم هستند که از دست خداوند تعالی و شیطانی ابلیس شکایت دارند و هر لحظه عصیان دارند گویا قسمت تقدیر هر کی سبب همه بخت های خراب شده باشد و شیطانی ابلیس سبب بدبختی ها شده باشد و اما باید بدانیم عقل خدا داد یک گنج است اگر استفاده شود.
برمـلا کن عقل را از دنیای عقل
ادراک بکن حق را با کمال تعقل
تنها خواندن معنی یک بار آیت های خداوند، از کتاب های الله و مطالعه از آیت های طبیعت، کمال رسیدن به حقیقت شده می تواند، او زمان چی اندازه غرق سنت های خرافات بودن را درک کرده می توانیم، او لحظه حقیقت دین را دانسته می توانیم، او هنگام سبب بدبختی ها را در ذهن خود تجلی داده می توانیم، او موقع ارزش انسان را درک کرده می توانیم، او موعد می دانیم که تنگری بزرگ انسان را مستقل و با اراده و با عقل آفریده است، تا از عقل استفاده نماییم و تا درک کنیم که مستقل و خود اراده می باشیم و بدانیم که نزد وجدان و نزد خداوند فقط انسان است که مسئول می باشد پس قبول کنیم این دنیا که فانی است، یعنی آغاز آخرت است، یعنی دنیای امتحان است، اگر که در خوبی های این دنیا، خوبی های خود را شریک کرده نتوانیم چگونه آخرت را بدست گرفته می توانیم؟
انسان در تولد پاک است اندیشه های شیطانی است کثیف میسازد.
در تولد پاک چون پاکیزه آب
از نور خــــداوند یــک آبتاب
او ذهن یکه تو را احاطه کرده است بیرون شو، حقیقت را از زاویه بزرگ دیدن کن، چشمان ات حقیقت را روشن ساخته نمی تواند، با ذهن ات دیدن کن، با روح ات تصمیم بگیر، قلب را غلام عقل بساز تا مکان خداوند را با عقل مزین بسازی، تا به خدا پرستی از قلبت که اسیر عقل ات است، تصمیم گرفته با عقل ات دیدن نموده با روح ات روان شوی، تا هیچگاه فراموش نکنی زیرا روح جاویدان است.
عقل را سردار بکن تو در سر قلب
خوبـــــــی را زیاد بگو با هنر قلب
شبنم با دوستان خود، قدم زده داخل حویلی مکتب می شد، چند روز به آغاز شروعی مکتب باقی مانده بود و اما چی بود آرزوی دختران؟
با او سن جوانی غزال های فرشته مانند شده بودند، سکونت حرام شده بود، هیجان مستی با تپیدن قلب ها، سبب خروشان شدن زیبا ها شده بود، مکتب بهانه بود، چو غزال ها در آرزوی بلند شدن در تپه های دامنه های کوه های مست خروشان سن سال شان بودند که هوای تازه نفس بهاری را از بین لاله های سرخ زیبای عاشقانه، بیرون از منازل شان بگیرند و به بهانه ی مکتب بیرون شده در جوش مستی در آرزوی دیدار همدیگر بودند، تا لحظه ها با سرور شادی به بهانه مکتب صحبت های شیرین خود را کنند.
با مستی خروشان با غمزه های زیبای چشمان، چو ناز نو شکوفه گل ها که در شفق های صبحگاه، با طراوت شبنم رخ به بلبلان که می زنند، همچو گل ها به اطراف های شان نشه پاشان نموده، با تبسم لبان زیبا، داخل مکتب شده بودند. نگهبان دروازه ی مکتب که مرد کهن سالی بود، با دیدن زیبا ها، بی اختیار دروازه را به قدم های شان گشوده بود، آفت زیبایی زیبا ها، هر نفس دار را اگر کهن سال هم بود، به رشک برده، به یاد جوانی می انداخت و در تفکر غرق می داد تا که بداند زیبایی های دنیا را!
مگر زمان بهترین تصویر بردار است در نمایش دادن حقیقت.
فریب بر خود مده چرخ زمان را ببین
در فصل زمســتانت آب باران را ببین
اگر بهار گذشته زمســتان را ندانـــــی
اسیر نفس هســـتی کار حیران را ببین
چند قدم نگذاشته بودند که خادم کهن سال، حال احوال زیبا ها را پرسید، همه شان رخ طرف پیر مرد نموده به صحبت شروع کردند. سخنان ظریف و نازک و با نزاکت زیبا ها، مثل فرشتگان تخیلی، در ذهن او پیر مرد، عقل خادم را در بهار جوانی آورده بود، او لحظه ذهن و وجود لذت صحنه را می گرفت، زیرا در فطرت انسان زیبا پرستی هر زمان قانون بوده است. چون که زندگی بدون هدف ذوق ندارد.
کاروانیکه روانیم ساربان صـدا دارد
انـدرز از زبان دارد بهرما روا دارد
قافله ی حیات را بدون هدف مـــساز
او هنر هـدف که حیات ما ذوق دارد
در چنین زمانه از زیبایی حیات، چی اندازه انسان با کرامت انسانی خود، لذت انسانی صحنه را گرفته می تواند؟ اصالت و کرامت انسان، در چنین صحنه خود را هویدا می سازد، از این خاطر که حقیقت زندگی انسان که خوبی ها بدی ها زیبایی ها و زشتی ها می باشد همه شان ارزش های حیات انسان را تشکیل می دهد، هر زیبایی را دیدن رواست و از هر زیبایی کیف گرفتن مجاز است و اما اصالت و کرامت انسانی با خصوصیات رحمانی باید باشد، نه آغشته در خصوصیات اخلاق شیطانی!
پس باید بدانیم بزرگ ترین لیاقت، رهبری کردن بالای شخص خود انسان است.
شمشیر به رخ ات بـکش تا رهبر خود باشی
خود را رهبری کرده یک مرد مسعود باشی
مشکل ترین رهبری رهبرشدن بر خود است
این نقطه را بدان که تا مرد خوشـــنود باشی
آن چی که خصوصیات رحمانی و شیطانی می گویم، استاندارد انسانیت انسان، از تجلی حقیقت های این دو به وجود آمده می تواند، زیرا از خصوصیات اخلاق شیطانی درس گرفته اگر که خصوصیات اخلاق رحمانی را تقویت داده بتوانیم، استاندارد بلند انسانی را در جامعه ساخته می توانیم و به دین خاطر به درک خطا های خود، انسان باید از محیط ذهن خود بیرون شده، از دنیای دیگران، خود و دیگران را دیدن کند، تا از دیدگاه های مختلف حقیقت را درک کرده بتواند.
دیالوگ چند لحظه کیف خوشی بود به کهن سال که با قلب مهربان و با قلب معصوم، از زیبایی فرشته ها لذت گرفته بود، از این رو که در گوشه کنار فطرت انسانی لذت گرفتن از زیبایی ها امر قانونی فطرت انسانی می باشد.
شقایق با دوستان با مستی و خوشی او لحظه که نسیم بهاری فضا زیبای آزاد طبیعت را سناریوی او صحنه ساخته بود، قدم زده در حالی در دهلیز ساختمان مکتب می شد، چادر نازک سپید خود را از سر خود گرفته موهای زیبا را تکان داده با دستان خود اصلاح ساخته دو باره چادری را سر خود انداخته بود و طرف پیر مرد خدمتکار مکتب، بار دیگر رخ زده با دیدن چشمان زیبای خود تبسم زیبا نموده داخل دهلیز ساختمان شده بود. دلنشین بودن هر رخ زدن های گل، دو دیده ی کهن سال را به خود شیفته ساخته بود، ارادت و تسلط عقل خادم بالای دیده ها بی تاثیر شده بود، مثل او چشمان غزال که در اثنا تیر خوردن تیر صیاد، بی اختیار و بی ارادت تسلیم شده باشد بی اختیار طرف زیبا دیدن داشت بلکه چنین حس داشت:
در هوای بهاری
در سن کهن سالی
رسید معجزه ی زیبایی
با این زیباها
در دنیای پیر من
گرفت من را از من
خیالات و فانتزی های من
از اثر زیباها
در این روز بهاری
در این روز بهاری
دهلیز، نیمه تاریک بود، ساختمان دراز یک طبقه از متاعی گل و لای، یک ساختمان ساده کلاسیک منطقه بود، دو طرف دهلیز اطاق های صنفی درس، قرار داشت، تابیدن روشنایی نور آفتاب جز از دو دروازه ی درآمد امکان دیگر نداشت که نیمه تاریک بود. با قدم های زیبا و با ذرات پرتو اندازی زیبایی نور شان، در دهلیز همچو جشنواره، روشنایی را داده بودند، گویا قندیل از شمعدان در قدم های این زیبا ها روشن شده باشد، فرشتگان جنت، از سیاه چشمان سپید اندام های زیبا ها پذیرایی کرده باشند، با شکوه ی جلال سلطانی در پذیرایی زیبا ها سفر بر شده باشند، نور زیبایی زیبا ها چنین یک صحنه را به وجود آورده بود.
با دغدغه ها و اما با مستی قدم به اداره مدیر مکتب می گذاشتند، اضطراب دل زیبا ها هراس از بر خورد نا مهربان معاون مدیر مکتب بود، زیرا خانم تند با دیسیپلین و اجرا کننده حقوق مکتب، مطابق قاعده بود، خانم نیم قد و سیما زشت از دیدگاه شاگردانش بود. مدیر مکتب تا اندازه خوش خوی، مرد بلند اندام، سیما مردانه بود و از دیدگاه شاگردان معشوقه ی شاگردان بود، زیرا لیسه اناث بود جنت دختران بود.
سیما اگر زیبایی قلب را منعکس کرده باشد قندیل است با تابندگی در هر طرف.
گلـــرخ گل اســــت که گل در گلـستان
تاثیر بر قلب ها که شده گل زر گران
دو سلوک اداره گرهای مکتب، طرز سیاست مکتب را تشکیل می داد، دیپلماسی جهت تربیت و رهبری شاگردان از یک طرف استفاده می شد و تند بودن شیوه ی دیگری بود که با دو تاکتیک رهبریت اجرا می شد که موفق در ادارات مکتب بودند.
زیبا ها در اداره که قدم گذاشته بودند، شبنم فرشته دومی بود، با روش احترام به اداره سلام را عرض تقدیم نموده قدم گذاشته بود، مدیر و مدیر معاون و چند تن معلمین در اداره نشست و صحبت در ارتباط پالیسی کارهای پیشرو فعالیت آغاز سال جدید مکتب را داشتند. چی معجزه که مدیر معاون، بهترین پذیرایی نموده خیر مقدم آمدن زیبا ها را با لطف سخنان زیبا گفته بود و مهر خود را بر اولین بار نشان داده بود که شاگردان در حیرت افتیده بودند.
مثل یکه هو جرقه درخشش زیبایی الماس سیما های زیبا ها گویی یکه دل صیاد را در شکار صید، معجزه آور شیفته به معصومیت کرده باشد، گل برگ های وجدان با موسم بهاران غلبه به شهوت ظلم ذهنیت صیاد کرده باشد، صیاد نا چاره شده به آزادی صید گردن خم کرده باشد، مدیر معاون چنین شیفته شده مهربان به زیبا ها شده بود که مهر فرشته یی وی نمایان شده بود. جاذبه زیبایی و احسن و سلوک رفتار و سخنان زیبای شقایق و سخنان زیبای دوستانش بلکه مدیر و دیگر حاضرین اداره را مدیون روش صنعت گرانه ی اخلاق شان کرده بود، هر کدام به نوبت حال گل دسته های بوستان را جویاگر می شدند. مثلیکه در زشتی های جهنم، پرچم خوبی ها و زیبایی ها، با التزام سعادت بر افراشته شده باشد و مدیون شدگان به خوبی ها و زیبایی ها در سجده بوده باشند، حاضرین به احسن زیبا ها چنین با ذهن ها در سجده شده بودند که رفتار مهربانی را در اسلوب های شان قرار داده بودند.
پس باید بگویم معجزه ی محبت، شاه را غلام می سازد.
معجزه ی محبت شاه را غلام مــــــــــی سازد
خشم شاه را دور ساخته نرم و آرام می سازد
هر گردن نرم را شمشیر هم نمــــــــــــــی برد
قدرت او نرمی است خوش و با نام مـی سازد
سخنان زیبا، مانند شقایق های بهاری است جذابیت دارد زیرا بهار هر زمان مدیون های زیاد دارد.
چی بود معجزه؟
زیبایی؟
کی می داند؟
آیا زیبایی خود یک ثروت نیست؟
آیا زبان دومی زنان احسن و زیبایی شان نیست؟
آیا بزرگ ترین سلاح دست زنان این آفت بزرگ نیست؟
زنان دو زبان دارند، قویترین زبان شان زیبایی شان است، هو یک سلاح قوی در زانو در آوردن رقیب های شان است در صورت یکه عقل حاکم قلب شان شده باشد.
می گویم عقل، بزرگ ترین معجزه خدا داد است اما به فعال شدن آن تربیت شرط است.
ازعطر گل برمی خیزد بوی سوی عندلیب
او ذکـای عندلــــــیب که بر بوی گل اریب
ثمـــــــــــرات عـقل که ادراک بــوی برش
هنر عـقل که عشـــــــــــق همراز و حبیب
با نوبت مدیر مکتب و مدیر معاون مکتب و حاضرین از معلمین، با مهربانی احوال زیبا ها را پرسان می کردند.
همگی نرم شده بودند کی می داند بلکه طی چند ماه وقفه بین دو سال تدریسی، زیبا ها بیشتر خوشروها شده باشند و شعله های زیبایی قشنگ روها، دفتر اداره سرد را گرم کرده باشد، یا که صحنه ی اطاق اداره را چو قندیل های دلربا و درخشان روشنایی بیشتر بخشیده باشند، چون که بر خورد بزرگ ها تفاوت کلی با روش قبلی شان داشت.
پس باید بگویم زیبایی، خود یک ثروت است اگر که با عقل درک شود.
زیبندگـــــــی شقایق بافتد به صحرا
همه مســت مـی شوند از بـهار پیدا
عبیروپونه بوی عطار در اوهنگام
باز مــــی شود با بوی هر گل زیبا
صحبت های ناب شیرین بین زیبا ها و بزرگان مکتب، همچو افسانه های شیرین لحظه به لحظه عسل ناب شده می رفت، مثل یکه زنبورهای عسل از گل مخصوص جنت تغذیه کرده باشند، چنین سویه بالا با محبت بود و احترام بین طرفین مملو از ادبیات بلند و فرهنگ شخصیت بالا بود و بیشترین صحبت دست زیبا ها بود، بزرگ های مکتب اصالت و بزرگی را درک کرده بودند و بیشترین فرصت را به زیبا ها داده بودند و تجلی حقیقت یک راز را فاش کرده بودند، زیرا اگر که به خوردها فرصت بیان مشکلات شان داده نشود، چگونه مشکلات آن ها درک و حل می گردد؟ محبت یکه بزرگ های مکتب نصیب زیبا ها می کردند، دو باره حرمت و احترام شده شخصیت بزرگ ها را غنی تر می ساخت.
مثل شبنم یکه در شفق بالای گل های گلستان قطره ،قطره ریخته طراوت را به گل ها که می بخشد، بلبلان زیبا سخن را مست می سازد و گلستان را با نغمه های بلبلان محل جشن زیبایی می سازد و در گرمی محبت، آب که مست شده بخار شده دوباره شبنم شده روز بعد سر گل ها دو باره که می ریزد، محبت چنین است گرفته نمی شود داده می شود تا دایم فضا را زیبا بسازد تا هر زمان فضا با حیات انسان ها بیشتر انسانی تر شود و گل های سعادت بین انسان ها شکوفه نماید و با گل های زیبای دوستی، گنج شخصیت بده یی بیشتر مروج شود.
فراموش نکنیم می گویند زیباترین پرنده در شروع فقط یک دانه تخم است.
در طبیعت ببین که چه ســـر و معجزه
عقل ادراک کـــــند هر طــرف پیروزه
گل که زیبایی دارد در شروعش غنچه
برز بلند مـــــی کند با عبرت بهروزه
صحبت ها از پرسیدن احوال های طرفین، به چگونگی سیستم تدریس رسیده بود، مروج تدریس کلاسیک همه را خسته ساخته بود و اما علت یکه در کجا نواقص وجود داشت که به اندازه زیاد شاگردان ناکام وجود داشت، نا فهمی حاکمیت داشت.
فراموش نکنیم موفقیت همیشه در بلندی قرار دارد، رسیدن در آن بلندی زینه ها به کار دارد.
مهتاب خوش روی با بلندی بتاب
از شان زیبای او ابتکارش آبتاب
او آیینه ی آفتاب با تابندگــی ناب
این ویژگــی صاف اندرز مهتاب
شکایت فقط از ذکی نبودن شاگردان بود غیر از شاگردان همه بنظر ایشان مکمل بودند زیرا به نظر چنین ذهنیت وزارت هر زمان مکمل است، چونکه او وزارت است، رهبری و سیستم و شیوه تدریس شان، هر زمان درست است، چونکه بنظر شان بهترین شیوه تدریس با مجرب ترین استاد ها در خدمت است و اما سیستم یکه دارند سیستم کهنه و کلاسیک ازبر می باشد، چنین سیستم فرهنگ رادیکال خشک بودن را در جامعه پرورش داده است و ملت افغانستان را با سیستم ازبر تبدیل به رادیکال های خشک تندرو ساخته اند، یعنی مطالعه و بررسی داخل هر موضوع در فرهنگ ملت ناپدید شده است و هر کی در هر استقامت انداخته شود با احساسات کور رادیکالی بدون در نظر داشت داخل محتویات موضوع روان است.
سیستم ازبر کردن، تدریسی است که عمق محتویات، در این سیستم ارزش ندارد، باید دروس های داده شده، خط به خط ازبر شود، چون که معلمین خودشان در چنین محوطه چنین یک شیوه از فرهنگ ازبر قرار دارند از این رو که فرهنگ درک وزارت تنها چنین روش است و چنین طریقه است که در ملت تنها ازبر کردن را می آموزند، از بنیاد سوی رادیکال تند رو شدن سوق می دهند تا هر ازبر را داشته باشند و منطق وجود نداشته باشد تا بدانند در عمق ازبر چی وجود دارد؟
از این سبب که در فرهنگ تعلیم و تربیت وزارت عمق محتویات مهم نیست فقط شکل اجرا شود ارزش دارد.
وزارت و سیستم با تدریس شان سویه خودشان را در نظر دارند، تا ارابه فرسوده تا جای که می تواند لنگ لنگان برود، چی ارزشی دارد دنیا در عصر بیست یکم تکنولوژی، در کجا رسیده است؟
سیستم ازبری باید از ریشه دور شود در عوض این سیستم رسوا، طرزی آورده شود باید استادها بیشتر راهنما و رهبر باشند، شاگردان عوض استادها، خود تجسس گر باشند و با راهنمایی استادها، مواد درسی اش را خود ترتیب دهد تا درس یکه می گیرد در حافظه جایگزین شود.
با تاسف یا درک ندارند و یا حقیقت را فراموش کرده هستند، شاگرد تنبل وجود ندارد، سیستم خراب وجود دارد.
شاگرد نا لایق وجود ندارد، معلم تنبل بیکاره وجود دارد.
صحبت ها بین طرفین شیرین می شد، محتویات غنی تر می شد، فضا با سخنان زیبا همچو رنگ گل ها مثل رنگارنگ گل ها زیبا می شد که گویی بوستان باغچه ی خود را در آن جا باز نموده باشد، ظرافت زیبایی در نزاکت صحبت ها همچو گنج معدن زر بود که بها او لحظه صحبت ها پر ارزش با کلتور بلند شده بود.
وای چی فرهنگ عالی داریم که سخن و صحبت ها، سر ارزش ها و منفعت های زبان انگلیسی شده بود، یگانه مسلک سعادت ده یی در دنیای عقب مانده ها!
آری یگانه امید راه ی سعادت ها در ذهن مردمان عقب مانده ی دنیا!
وای چی عادت تعجب انگیز که زبان انگلیسی گویا چرخ ترقی و انکشاف کشور باشد، گویا مخزن از سعادت باشد، هر جا را گلستان سعادت ساخته به ون توی خود ریزه گل های سعادت را در روز های سرد زمستان بالای ملت بریزد و با بارش دادن ذره ،ذره ی از دانه های برف سپید سعادت که، به ظلم سردی روزگار ملت، یک طلسمی بوده باشد گل ریزه ها شده همه را سعادت و خوشبختی داده، در کمال نتایج خیالات برساند و بهار را به روزگاران ملت به وجود بیاورد چنین ارزش دارد زبان انگلیسی در دنیای عقب مانده ها در هر نقطه ی دنیا!
وای چی ملتی ما؟
در دنیای عقب مانده ها آن چی پسند ذهن هاست، بدون منطق درک از عمق محتویات آن، مروج و تبلیغات زیاد دارد که دنیای عقب مانده پس افتاده شده است.
محبت صحبت زبان انگلیسی، همه حقیقت وطن را در هیچ ضرب زده بود، زیرا ارزش هر واقعیت با هیچ یکجا ساخته شود فقط هیچ است، چون که ترقی و انکشاف هر جامعه راستی های خود را دارد، ارزش دادن به او واقعیت ها، راه حل مشکلات را ممکن ساخته می تواند نه تنها یک زبان مروج!
تخیل داشتن شرط است و اما گذشته و آینده را مطالعه نموده، با درک حقیقت جامعه، در راه ترقی و انکشاف جامعه تخیل کردن لازم است، نباید ذهن را به فانتزی اسیر بسازیم که راستی های وطن را دیده نتوانیم.
تنها انگلیسی دانی وطن را تکامل داده نمی تواند، ده ها مسلک مفید وجود دارد به دردهای وطن علاج است مگر فرهنگ انگلیسی دانی جامعه ما افغان ها را فریفته است که عاشق گول چنین پدیده هایم!
جاهل به خود فریفته است، عاقل پی کارهای بزرگ.
او گردن شخی شمع که میده میده می ریزد
بالندگــــی به نورش جان داده او مــی ریزد
از تابانــــــــــــــی نـورش همه اند مســتـفـید
مــفاخر به نورش آکنده او مــــــــــــی ریزد
زیبا ها پرگرام سال جدید تعلیمی را خبردار شدند، با گرفتن اجازه از بزرگان مکتب، مانند قندیل که دهلیز ساختمان مکتب را نورانی بخشیده باشد، از اطاق اداره مکتب بیرون شده در دهلیز روان شدند، با مستی کیف او لحظه ی حیات، همچو بهار شده بودند که در هر طرف بوی گل ها را پاش می دادند، قدم زده از دهلیز بیرون شدند.
کهن سال مثل گل آفتاب پرست یکه طرف نور خورشید تمایل داشته باشد، با معصومیت پیری خود، گویی شیفته ی عشق این زیبا ها شده باشد، با دیده معصومانه نگاه به غمزه های چشمان زیبای زیبا ها می کرد که در هو لحظه بی اختیار زیبایی چشمان زیبا ها، غمزه ظریف نازک را به هر طرف رخ می زد.
بلکه هوای آمد ،آمد بهار و اصلان شدن شهوت جوانی زیبا ها که ایشان را عریان از هر نو بند قید ساخته بود، شاید تاثیر این فطرت جوانی زیبا ها بوده باشد کی می داند؟
زیبا ها با تبسم های زیبا با نیمه خندان لبان نازک زیبا، بار دیگر سلام های ظریف زیبای شان را یکی ،یکی به خادم پیر مرد مکتب عطا کردند، او لحظه مثل گل یکه مهر خود را در شفق از سحرگاهان به بلبل تقدیم نموده، بی صدا بگوید ببین من گل هستم، زیبایی و بوی را به تو نشاب زن نموده تو را مست می سازم تا هر چی از ترانه در دل داری بسرای که من زیبا هستم چنین بود هر کدام شان مقابل کهن سال!
سال خورده معصومانه تبسم داشت می خواست همچو بلبل به زیبا ها نغمه سرایی کند، مگر منتظر بود تا زیبا ها فرصت ببخشند تا ترانه دل را بسراید.
زیبایی در دنیا تجلی نور خداوند است بدون شک نور خداوند زیباست.
روی ســـــرخ لالـــــه ها زیـبنده و زیبا
بر روی زیبای شـــــان هــــمه اند شیدا
جلوه ی زیبای شان نما ازصاحب شان
او قـــــــدرت صاحب که پند بسیار پیدا
بودن زیبا ها مقابل کهن سال آیا حجاب یعنی پرده انداختن را جایز ساخته بود تا مقابل چشم پیر مرد در زیبایی ها پرده انداخته می شد؟
اگر چشم سال خورده زیبا ها را دیده نمی توانست آیا چنین منطق یک مقوله بهتر می شد؟
اگر که در یک جامعه ذهن اصلاح شده نتواند پرده انداختن مقابل چشم ها چی معنی دارد؟
نباید ذهن ها از اسم حجاب مانع رشد زیبایی های سعادت انسان شود، زیرا هیچ عقیده هیچ دین فرمان در حجاب مقابل زیبایی ها و سعادت را ندارد که حجاب ها مانع سعادت و تکامل شود.
آن چی که مروج است، رسوایی ذهنیت سنت های قبیله ها است که به اسم دین در هر جامعه فروش می شود.
تا زمان یکه هر پدیده فساد را در جامعه به وجود نیاورد، پرده انداختن مقابل رشد و تکامل آن غیر اخلاقی و غیر حقیقی در حکم دین هاست.
آن چی که حقیقت حجاب است پرده انداختن بین فساد و بین جامعه می باشد، تا فساد را از جامعه کم ساخته تا زندگانی انسان ها انسانی ترشده، خصوصیات شیطانی ضعیف شده خصوصیات رحمانی قویتر گردد و اما اگر که فسادیکه در ذهن ات وجود دارد، آن خصوصیات شیطانی که تو خود در ذهن ات پرورش دادی، هنوز درک بدبختی های ذهن ات را نداشته باشی، هنوز محتویات حقیقت عمق ارزش های دین را درک نداشته باشی، غرق خرافات شده و اسیر سنت های غیر انسانی شده و تسلیم شده باشی، در هر فساد آغشته بوده باشی، حتی درک آغشته بودن را خبر نداشته باشی تا ارزش حجاب را بدانی تا رشد انسانی ارزش های انسانی را بدانی تا خصوصیات رحمانی خود را پرورش داده بتوانی و اما همه رسوایی ذهنیت ات را امر دین قبول کرده باشی و در عقیده و اخلاق ذهنیت دیگران هیچ حرمت نداشته باشی، زنان که نیم جامعه را تشکیل می دهند، به اسم دین داری در چادر قرون ده ها عصر قبل که هر زمان از طرف دنیا در تمسخر گرفته می شوی، زندانی نموده باشی، مقابل هر پیشرفت، ذهنیت ضد را داشته باشی و عمل شیطان بگویی، ملت ها در سما رفته باشند لاکن تو اسیر ذهن ات شده در گرداب تاریکی هنوز در زیر تاریکی ذهن باشی ای بگو آیا از محتویات دین خبردار هستی که تکامل صورت بگیرد و سعادت برقرار شود؟
اگر که جامعه غرق فساد شده باشد، هو فساد را در بودن و یا نبودن حجاب جستوجو نکنید که خطاست، بین ذهن ها را ببینید که چی فساد وجود دارد؟!
پس محوطه یکه ذهن شکل می گیرد باید انسانی شود.
پس به هو ذهنیت های دیدن کنید که وجدان شان را شیطانی ساخته اند، همه رسوایی ذهنیت شیطانی شان را می خواهند به دوش سه پدیده اندازند.
یزدان بزرگ را ملامت می کنند، هر رسوایی و هر بدبختی را تقدیر قسمت می دانند، گویا یزدان بزرگ قبل از تولد شان درج پیشانی شان کرده باشد، افسوس درک از محتویات حقیقت قرآن پاک را ندارند.
ابلیس را ملامت می کنند، گویا همه پاکی را در بطن شان داشته باشند، ابلیس با اخلاق شیطانی قوای خارجی مافوق قدرت باشد تا با امکان خود این ها را در فساد غرق کرده باشد، چی اندازه با این درک اخلاق شان در شرک غرق می شوند آیا خبر هستند؟
از این سبب که یگانه قدرت فقط خداوند است، آن چی مسئله ابلیس است درک ذهن ها از خرافات و بیان این ذهن ها نیست، حقیقت ش در بیان قرآن کریم نهفته است، پس آن چی که معلومات داری، با معلومات قرآن کریم مقایسه کن تا از شرک دور شوی!
خداوند در سوره ابراهیم آیت بیست دوم بیان دارد" و شیطان، هنگامی که کار تمام میشود، میگوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم و تخلف کردم! من بر شما تسلطی نداشتم، جز اینکه دعوت تان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنابر این، مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلما ستمکاران عذاب دردناکی دارند!"
یعنی اخلاق ابلیس که شیطان است، او اخلاق انسان را تشویق می کند تا انسان گمراه شود، مگر انسان با اراده خود است، حتی اخلاق ابلیس که شیطان است بدون اراده ی انسان بر انسان تسلط ندارد، قرآن کریم درست باید خوانده شود.
در این آیت خداوند یک بار دیگر مستقل بودن انسان را آشکار می سازد و یک بار دیگر بی صلاحیت بودن ابلیس و اخلاق ابلیس که شیطان است بیان می کند، چون که خداوند در کتاب مبارک خود از راهنمایی ها بحث می کند و با تکرار به رسول الله هدایت می دهد تا تنها پیام رسان باشد زیرا انسان را با حریت تام در بین سیستم یکه با قوانین ایجاد شده ی خداوند فعال است، آفریده است. پس انسان فقط تابع خود است و با عمل کردها جواب گو به خداوند است و با آزاد منشی خود از راهنمایی های الله و اخلاق ابلیس یعنی شیطان استفاده کرده می تواند و تنها از اخلاق ابلیس یعنی شیطان وعده است نه حاکمیت.
یعنی شخص خود انسان در راهنمایی های اخلاق ابلیس که شیطان است، در سرشت حیات انسان ها وجود دارد فرصت می دهد تا امکان فعالیت شیطانی به وجود بیاید، یعنی ابتکار و استعداد انسان است سرنوشت تعیین کننده را دارد.
از جانب دیگر در هر حال اگر که عقل را خود انسان شیطانی بسازد و کرده های از خطا را بدوش زنان اندازند و نام بد ساخته سبب فساد قلم داد کنند خداوند در سوره النور آیت بیست سه بیان دارد" کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر (از هرگونه آلودگی) و مؤمن را متهم میسازند، در دنیا و آخرت از رحمت الهی بدورند و عذاب بزرگی برای آنهاست"
خطایکه در جامعه وجود دارد هر پسند جامعه را حقیقت تصور دارند گمان می برند که هر پدیده اگر قبول جامعه شده باشد با اصل واقعیت ها معادل است، در حالیکه تنگری در سوره الزخرف آیت سی هفت قرآن کریم بیان دارد" و آنها ( شیاطین عقل) این گروه را از راه خدا باز میدارند، در حالی که گمان میکنند هدایت یافتگان حقیقی آنها هستند!"
بدان اخلاق ابلیس، شیطان دشمنت است نه دشمن خداوند، چونکه ابلیس از خداوند مهلت خواست خاطر گمراه کردن تو و تو با عقل خود شیطانی ابلیس را تمثیل داری و شیطان یکه خود می سازی دشمن تر است به هر دو آن لعنت کن!
هر چه که می گویی یک بار تعقل بکن
درک مطلـب را بکن عقل را عاقل بکن
زنان را ملامت می کنند و زنان را شیطان خورد می دانند گویا فساد گرها تنها زنان در جامعه باشند، در حالیکه در چنین جامعه ها زنان فقط اسیر و کنیز مردان هستند.
پس می گویم زبان اگر از مغز الهام بگیرد عقل حاکم در جامعه می گردد، اگر از قلب احساساتی خشک الهام بگیرد مصیبت حاکم می گردد.
در گرمی خشک قلب سعادت را چه دانی؟
اگر عقل نباشـــــــد عـــــبادت را چه دانی؟
زیبا ها که هوش کهن سال را گرفته بودند، آیا زیبایی زیبا ها خطا کار بود که حجاب لازم بود؟
یا ارادت پیرمرد مقابل خصلت شیطانی ش ضعیف بود؟
یا که محوطه ی که ذهن انسان شکل می گیرد در فساد غرق بود؟
کهن سال در آرزوی صحبت با زیبا ها بود، کی می داند بلکه در گوشه از ذهنش گلستان موجود بوده باشد، کدام ذره گل دوره جوانی ش با طراوت باقی مانده باشد، از این جهت که بعضی ها با پیری بیولوژیک، روح شان را پیر می سازند و اما بعضی ها همیشه روح جوان دارند.
پس آن چی سعادت انسانی می گویم بیشتر به ادراک چگونگی گل ریزه های حیات مربوط است تا بدانیم چگونه برخورد مقابل حیات داریم؟
هر کس در حیات مستقل و آزاد است و باید باشد.
حصه اول
پیر مرد خادم با معصومیت، چشمان خود را از چشمان زیبای غزال ها دور نمی کرد، زیرا شیفته به هو چشمان زیبا ها شده بود. او لحظه چشمانش استقلالیت را اعلان کرده بود، چاره نداشت که حاکمیت داشته باشد، از این رو مهم دیدن چشمان نیست، چی اندازه عقل چی ره به کدام حکم وجدان دیده می تواند او مهم است.
نزد یزدان بزرگ در آخرت و در ارزش های انسانی نقاط بالا که ذکر شد، مهم است، سنت پرست های خرافه، چرا درک از حقیقت ندارند؟
یا که جهاد را مقابل حقیقت اعلان کرده اند تا حقیقت را از بین ببرند؟
در چنین هنگامه زیبایی صحنه، چشم یکی از غزال ها به چاه عمیق مکتب افتید، چاه عمیق مکتب در گوشه از حویلی مکتب چند متردورتر از محل نگهبان کهن سال قرار داشت با دستگاه مکانیزه دستی با پمپ نمودن آب از چاه بیرون می شد، هنوز زیبا غزال حرف از چاه گفتن را تمام نکرده بود، شبنم با عجله گفت: آب می نوشیم، فرشته ها نزد چاه رفتند، سال خورده فرصت را غنیمت دیده، جام آب نوش خود را که از نظافت جلا می زد، شعاع آفتاب را منعکس می کرد، با یک ظرافت نزاکت به شبنم تقدیم کرد، شقایق با تشکری مرحمت لطف کهن سال را قبول نموده، تبسم زیبای خود را هدیه داد.
کی می داند هو لحظه کهن سال خود را در جنت حس کرده باشد که در اطراف ش سیاه چشمان حورهای زیبا، با او حرم ساخته باشند بلکه در چنین تصور شده باشد که معصومانه دیدن داشت مگر غرق در خیالات بود، زیرا هوس ها و امیدها انسان را در تکاپوی بهتر انسانی شدن می برد که حور های سیاه چشمان در بهشت ساخته ذهن مردان است که زن معرفی هستند نه حقیقت قرآن کریم.
از این روکه در قرآن کریم جنسیت حورها نا معین است و از این که تفسیر قرآن کریم با عقل مردان صورت گرفته است، حور زن معرفی شده است در حالیکه قرآن کریم در دو جنس خطاب دارد مثال در سوره الواقهه آیت های بیست دو بیست سه بیست چهار خداوند بیان دارد " و همسرانی از حور العین دارند، همچون مروارید در صدف پنهان! اینها پاداشی است در برابر اعمالی که انجام میدادند!"
از اینکه آیت های قرآن کریم را مردان تنها خطاب شده بر خود می بینند خطا سر می زند و اگر تفسیر با عقل زنان صورت می گرفت بلکه حورها جوانان خوش چهره با چشمان سیاه در دنیا معرفی می شدند کی می داند؟
در دین جامعه مروج است همه مکافات جنت را مربوط مردها می دانند، فرض کنید مرد جنتی با زیباچشمان حوران با شراب کوثر در عیش عشرت باشد، زنان جنتی در کدام حال می باشند؟
وقتی اسلام را از قرآن کریم دور ساخته با روایت ها و حدیث های دروغ یکه از پیغمبر اسلام نیست به وجود بیاورند بی منطقی در جای می رسد، حوران زنان سیاه چشم معرفی شده، همه خوشگذارانی جنت مربوط مردان می شود، در حالیکه کتاب مقدس با منطق صحبت دارد.
پس می گویم تسلیم محوطه دنیا کوچک خود مباش، از زاویه بزرگ در حیات دیدن کن.
کرســی شاهــی اوســت که نام او شاهین
از شان و شوکت او لحظه هایش بهترین
دیدگاه ی چشــــــــم او که از مسافت بالا
پرنده چون بلدرچین برنصیب ش تابعین
زیبا ها در تلاش نوشیدن آب شدند، شبنم دسته مکانیزه آب کش چاه را، بالا و پایان می کرد تا آب از چاه بیرون می شد، دختران با نوبت آب را قسمی می نوشیدند، خنده های نیمه قه ،قه و تبسم ها و غمازه های چشمان، بدون ارادت دختران، در اطراف محوطه، گل ریزه های زیبایی حورها را پاشان می کرد و دل کهن سال را چنان آب می کرد، گویی صیاد به زنده ماندن، به صید غزال زیبا محتاج شده باشد، سفری به ترکستان نموده باشد و شب و روز در تلاش صید غزال ختن بوده باشد، در اخرین لحظه از امید، غزال روی نما شده باشد، چی اندازه صیاد تیر به بدست آوردن شکار خود نشاب بزند و اما تیر در نیمه راه باز گشت نموده، نزد چشمان صیاد در زمین افتیده باشد، غزال با چشمان کشنده ی خود پیام بدهد که بگوید: ای مجنون من این جا هستم آیا می توانی من را شکار کنی!؟
دل جوان شده ی کهن سال با دیدن حوران جنت، شکوفه های تازه را به سال خورده ارمغان می داد و هر لحظه طغیان دل پیر مرد، نو شکوفه ها را به کهن سال بهار می ساخت و اما هر شکوفه در بطن، خفیه بود که بدون آشکار ساختن خود، نا چاره پژمرده می شد، فقط هوس او لحظه های خاطرات در هنگام پیری با حس جوانی نصیب کهن سال می شد، می گفت:
فصل گرمای گرمــــی از قلب من رسید
فضا را آتــــشی کرد سوی انجمن رسید
کاش فصل پنجمی در ره ی من می بود
مــی گفتم بر انجمن عشق پر ثمن رسید
در فطرت قاعده های دنیا، بعضی قاعده ها نهفته است هر زیبایی ممکن نیست هر زمان بدست بیاید. پس تحمل مقابل نفس و ارادت، حاکمیت مقابل نفس از خصایل اصالت انسان است اگر که درک شود.
مستی لبان فرشتگان در کنار لبان، همچو قطره های شبنم که سر برگ گل های شفق افتیده باشد، با ناب زلال آب شبنم که با بوی و شیرینی گل ها سلاف مست کننده شده باشد، بلبلان منقارشان را زده از شیرینی عسل مانند ناب زلال مخلوط شده با بوی و شیرینی گل ها نوشیده، مست شده ترانه سرای شده باشند، کهن سال همچو بلبلان چنین مست و نشه و غرق عسل ناب زیبا ها شده بود.
او شیفته ی زیبایی ها شده بود که عقل خود را داخل قلب خود نموده بود، جنون مردان در چنین صحنه زیبا از قاعده های حیات تظاهر شده در چنین شرط ، گاهی زمان قلب مسکن در عقل شده می تواند، در حالیکه به تواضع و اصالت مردان قلب داخل عقل باید باشد و اما نا درک بودن عقل بعضی ها از حقیقت، قلب سلطان عقل می گردد که سر آغاز خطا ها می باشد.
در آن زمان خصوصیات شیطانی بالای خصوصیات رحمانی انسان ها حاکمیت پیدا کرده می تواند و انسان رفتار و خصلت خود را درک نکرده بهترین مقوله می داند و اما اخلاق ابلیس، شیطان که در چنین شرط ها هیچ ارادت ندارد قهرمان شده نام بد می گردد و زنان را نیم شیطان می دانند گویا مردان مکمل باشند دیگران خطا کار!
کهن سال با مستی و شیفته بودن در زیبایی های فرشته ها، هوش خود را به دست حوران داده بود، دیدگان سال خورده قطره ،قطره اشک حسادت پیری و با اشک خوشی او لحظه ی صحنه را می ریخت و از هوش رفته بود، هوش پیر مرد اسیر زیبایی های فرشته ها بود کی صدا را شنیده می توانست؟
در چنین هنگامه ی حیات، در عقب دروازه ی مکتب، جوان خوش تب و خوش چهره ظاهر شده بود، یکی از همراز کهن سال بود که گاه زمان، سال خورده به وی درد حال خود را می کرد. یک جوان کم گپ بود، بیشترین زمان خود را در گوش دادن مصرف می کرد و منطق داشت می گفت: هیچ گاه از صحبت زیاد کدام منفعت نگرفتم درک کردم که بیشتر گوش کنم کمتر حرف بزنم و اما هر صحبت من، باید چی بودن ارزش های عمق مسائل را بیان کند تا در جامعه هدف را از دوازده زده بتوانم. با این خصایل با کهن سال آشنا شده بود و خادم پیر به چنین یک جوان ضرورت داشت تا گاه زمان، تجمع عقده های دل را که از حیله های حیات به وجود آمده بود، به نزد جوان خالی کند چون که ضرورت داشت، از این روکه با همه کمی ها و کاستی ها او یک انسان بود و به انسان دیگر ضرورت داشت تا دردها و رنج های وی را شنیده مرتبه انسانی را به او ببخشد، آیا چی اندازه انسان ها از چنین ویژگی اگاه یی دارند؟
چاه در کنار صحن حویلی مکتب موقعیت داشت، از بیرون صحن حویلی مکتب دیدن ش ناممکن بود، کهن سال روبه فرشته ها غرق زیبایی های حوران شده بود، دیدگان وی به دختران دوخته شده بود، سبب اینکه روح خود را به زیبایی ها بخشیده بود کی جوان را دیده می توانست؟
جوان دو مرتبه به کهن سال سلام داده بود، کاکا سلام کاکا سلام و اما کاکا در دنیای خود طرف زیبا ها غرق بود، هوش از سر رفته بود، گوش داشت شنیده نمی توانست، چشم داشت دیده نمی توانست، حس داشت لمس کرده نمی توانست، مثل مردمانی شده بود، دین فریاد بزند تمدن فریاد بزند، ای انسان اولاد آدم! چرا در صدای حقیقت گوش نداری؟
چرا در دیدن حقیقت چشم نداری؟
چرا خوب و بد را لمس کرده نمی توانی؟
آیا همه نعمت صرف به خاطر خراب ساختن به تو داده شده است؟
یا این که رضای خداوند را با کارهای نیک در این دنیا که سعادت دنیا و آخرت بدست بیاید، گرفته درک داشته باشی؟
مثل مردمان یکه از همه حقیقت بیخبر باشند کاکا چنین شده بود از این سبب که هوای بهاری موسم بهار با زیبایی زیباها دنیای کهن سال را دیگرگون ساخته بود، دیدگاه ش و هوش و هوس، همه سوی فرشته ها غرق زیبایی های آن ها شده بود مثل یکه بی صدا فریاد میزد می گفت:
رسید بهاری پر معجزه
با زیباهای پرآوازه
که شد این دلی من
در این بهار زیبا
یک منبع آفرازه
شدم خود آفرازه
از تاثیر زیبایی
از زیبا های پر آوازه
از زیبا های پر آوازه
در چنین هنگامه که کهن سال غرق زیبایی زیبا ها بود، هوس ش را به باد زیبایی زیبا ها اسیر ساخته بود، یکی از دوستان شبنم آب نوشیده چند قدم طرف دروازه رفته بود، دیده بود که جوانی در عقب دروازه ی مکتب کهن سال را صدا می زند، زیبای مذکور با اشاره و صدای لطیف خود، پیر مرد خادم را از بودن جوان اگاه ساخته بود، سال خورده جوان را دیده بود گفته بود خوش آمدی علی جان!
علی جان احوال کهن سال را پرسیده بود و از تشنگی یاد آور شده بود و به اجازه ی خادم مکتب قدم به صحن حویلی گذاشته بود، نمی دانست که هو قدم میلاد به حیات او می شد و حیات او را دیگرگون می ساخت.
علی جان که از دروازه ی مکتب داخل حویلی صحن مکتب شده بود، دیده بود چند حور جنت مانند، با چشمان زیبای سیاه، با نازنین لطیف سیمای قشنگ با شلاله مانند موهای نازنین، هر کدام شان گلی زیبای است که در اطراف چاه با تبسم و غمازه پاشان چشمان، در حال نوشیدن آب چاه هستند.
گویی حوران جنت که راه شان را گم کرده باشند و از جنت به زمین آمده باشند، از تشنگی نا چاره شده نزد کهن سال به نوشیدن آب آمده باشند، چنین زیبا ها بودند که هوش و هوس سال خورده به آن ها به این اندازه اسیر شده بود، آیا علی جان را به هیجان انداخته می توانستند؟
علی جان هیجان نداشت به وی بی تفاوت بود، چونکه تنها با چشمان دیدن نداشت، چیزیکه عقل حکم می کرد، او درک می کرد و اما عقل هر کس هر زمان حقیقت را دیده نمی تواند و به پرورش ضرورت دارد، به این خاطر به دیدن حقیقت تنها چشم کفایت نمی کند و تنها عقل یکه پرورش یافته نباشد، باز هم کفایت ندارد، پس چیزیکه ارزش دارد، باید به دیدن حقیقت عقل را پرورش داد و با روح حقیقت را دیدن کرد، در غیر آن، چشم، هزاران حقیقت را دیده می تواند و اما مهم درک حقیقت می باشد، تا هیجان به درک و ارزش دادن آن به وجود بیاید.
هیچ ذره ی هیجان کهن سال به بطن علی جان نبود، زیرا هر زیبایی و هر بدی را جز پارچه های حیات می دانست و هرگز تحت تاثیر کدام پارچه ی نمی رفت، چون که می دانست حیات با زیبایی ها زشتی ها خوبی ها و خرابی ها و ناکامی ها و کامیابی ها و با صحت و با مریضی و با وفاداری و با خیانت ها یک حیات است، از این روکه حیات خود امتحان است خاطر فردا!
آیا علی جان با هو سکونت یکه داشت رفتار خود را دوام داده می توانست؟
یا با کدام طوفان غرق هیجان شده قلب را می باخت؟
علی جان داخل صحن حویلی مکتب که شده بود، نزد چاه ی مکتب رفته بود، حوران با نوبت آب نوشیده، یکی ،یکی از نزد چاه دور می شدند، هنگام دور شدن طراوت و زیبایی احسن شان را به فضا پاشان می کردند، تا با هوای بهاری هوای بهشت را در اطراف چاه بیاورند و اما چی اندازه که کهن سال مست شده خود را نشه به راف زیبایی فرشته ها غرق کرده بود، به همان اندازه علی جان ساکن و بی تفاوت بود، مثل یکه فطرت هیجان شهوت جوانی در علی جان وجود نداشته باشد، یا که هیجان را کدام خصلت علی جان کنترول کرده باشد.
می گویند زیبایی زنان همچو شیطان، مردان را از هوش بیرون می سازد و باید در مانع شدن به این خصوصیات شیطانی، زنان را در زندان چهار دیواری و در زندان چادرها اسیر ساخت، چونکه شیطان با زیبایی زنان مردان را از راه می کشد.
وه ،وه چه بگویم؟
در جامعه یکه عوض تفکرهای روشن خاطر آینده، ذهنیت از سنت های فرسوده و عقب مانده ی قبیله، با گذشت زمان مراحل تحول خود را انجام نداده باشد و بر بنیاد حقیقت تغییر نخورده باشد با محتوای اولی خود باقی مانده باشد، چی تراژدی که روشنفکران جامعه هم قبول کرده باشند، یکی از خصلت مردی مردان او جامعه، دقت به خطای شان نشده، زنان را به ملامت می گیرند و اما درک ندارند که دنیای فانی یک دنیای امتحان است، باید مقابل تاثیرات هر ارزش، همیشه خصایل انسانی و رحمانی را پرورش داد.
علی جان که تشنه به آب شده بود، نمی دانست آب چاه میلاد حیات او می شد و او را به گرداب چنان یک عشق می انداخت، غرق شده حیاتش دیگرگون می شد.
نزد چاه رفته بود، یا جسارت نداشت، یا جوان شرمی بود، بدون سخن زدن منتظر نوشیدن آب شد، آب یکه خمر عشق می شد، هر قطره ی آن زر به جان علی جان می شد، حیات و زندگی علی جان را زر آب می ساخت، همچو زیبایی زیورات یک حیاتی می شد، هر لحظه با اضطراب اما خوش و زیبا یک حیات می شد، زیرا عاشق می شد.
نزد چاه تنها شبنم باقی مانده بود، آب نوشیده بود و اما مثل یکه فرشته ها به وی وحی الهی را رسانده باشند، تا در نزد چاه منتظر علی جان بماند، تا بوی عشق و عاشقی را از آن جا در فضا پاشان کنند و در دنیا کتاب عاشقی را سر از نو بنویسند.
علی جان جوان شرمی بود، به سیمای شبنم دیدن نداشت، در حالیکه شقایق همچو شبنم شفق یکه بالای گل های زیبای بوستان قطره ،قطره ریخته باشد، طراوت تازه گی گل ها را بهاری ساخته باشد و باد بهاری را به جانب گل ها مست و گیر مانده کرده باشد، تا با وزیدن نسیم خوش بهاری از هو طراوت و تازگی گل ها، بوی نازنین زیبا را به فضا پاشان کرده باشد، خفته گان از بلبلان بیدار شده باشند و هو بوی گل ها، راف عشق گل ها به بلبلان شده باشد، بلبلان غرق نشه از بوی گل ها مست شده، سرود های زیبا از ترانه ها را سروده عالم را جنتی ساخته باشند که فضا را شنبم زیبا چنین ساخته بود، مگر در ذهن علی جان تق وجود نداشت تا هیجان مقابل زیبایی گل پیدا می کرد.
علی جان دسته مکانیزه آب کش چاه را بالا و پایان آورده بود تا آب بنوشد، مگر کسی کمک می کرد تا در جام آب نوش گرفته به علی جان می داد که تا او می نوشید.
علی جان چندین بار دسته مکانیزه را بالا پایان نموده بود، مگر نتوانسته بود آب بنوشد زیرا امکان نداشت.
کهن سال غرق دنیای او لحظه ی حیاتش بود، کجا به علی جان دیدن داشت تا کمک می کرد؟
بین دو حس، سال خورده غرق بود، حس یکه مانند غنچه های گل که نو نیشتر زده باشد، ظرافت و زیبایی خود را نو تولد کرده باشد و به اطراف خود همچو ذرات نور خورشید عشق و محبت جوانی را پاشان کرده باشد چنین حس داشت و اما عید گذشته بود، با گذاشتن عید خینه به دست گذاشته نمی شود و اما کی خبر داشت؟
می گویم امروز را باید خریداری کرد که فردا وجود ندارد، چون که هر فردا امروز خود را دارد.
هرفردا امروزی دارد امروز شده با ارزش
در محوطه ی عقل یک اندرز و آمــــوزش
انــبوه از کار امروز به فــــــــــــردا بگذرد
هر فردا که امــروزدارد بخت میشه ریزش
حس دیگر کهن سال که ملبس با عقلش بود، فریاد می زد ای قلب در چی احساسات غرق هستی نمی دانی که زمان گذشته است؟ بین دو حس کهن سال غرق بود، فریاد بی صدا داشت، زیرا قطره های رشک اشک چشم بدون ارادت او ریزیدن داشت، کنار زیر چشمان کهن سال را آب آلود کرده بود، به معصومیت اسیر ساخته بود و اما کی گل به بلبل نیمه جان تمایل نشان می دهد که پیر مرد خادم موفق به خواست ها می شد؟
بین دو حس، کهن سال بی صدا انزجار خود را به حیات خود می کرد بلکه چنین فریاد بی صدا داشت.
در سن پیری من باختم هـــوش خود را
برین گل های زیبا عقل گردش خود را
زلفان ســـــیاه دارند با بوی خوش بوی
بر بوی این گلک ها هـــــــوس خود را
انفاس بهشــــــــــتـی هست از نفس شان
بر روح و نفس شــــــان ارزش خود را
تن نازی رفتار دارند با هـــــــــــنرشان
بر پای و قــــــــــدم شان اندیش خود را
نازوعشـــــــــوه ی زیبا از این دخترها
بر نازو عشوه ی شان من هوش خود را
کهن سال که غرق دنیای خود بود، مگر دوست علی جان بود، ولی او لحظه عقل حاکمیت نداشت، قلب بود حکم بالای عقل می کرد، مثل مردان یکه عقل شان را داخل قلب شان جا داده باشند، در حالیکه در سعادت انسان باید قلب در داخل عقل باشد.
غزالان که هر زمان در دام صیاد می افتند و اما این بار قانون تغییر کرده بود صیاد دست غزالان بود، پیر مرد در دام زیبایی غزالان افتیده بود و اما باید کهن سال به علی جان کمک می کرد تا آب می نوشید و اما کی دقت داشت؟
غرق دنیای خود بود ولی علی جان به یک کمک کننده ضرورت داشت تا آب بنوشد، او لحظه چشمان زیبای شبنم مسکین بودن علی جان را درک کرد و قلب مهربان ش فرمان داد تا به علی جان کمک کند و علی جان زلال از چشمه ی چاه را بنوشد، از کجا خبر داشت که هو آب چاه زلال عشق می شد، می همیشه راف بین عاشقان شده میلاد به دو جوان می شد، کی می داند بلکه پیدایش عشق همیشه چنین بوده باشد؟
لاله ی زیبا بدون صدا دو باره نزد چاه رفت، بدون این که به علی جان نگاه کند، جام آب نوش را زیر آب قرار داد و علی جان که دسته مکانیزه را بالا پایان می کرد، آب چاه شرشر شده به زمین می ریخت، جام آب نوش در دست زیبای شبنم در شراره ی آب چاه قرار داشت.
این لحظه را شبنم مسکین که در انباز خانه از ترس صدای غرش ابرها در زمین انبار خانه افتیده بود و با اشک چشمان خاطرات هر لحظه از عاشقی را در چشمان ظاهر ساخته بود با ریختن اشک چشمان در تفکر غرق بوده در خاطرات می آورد.
شبنم کمی خود را مایل به شرشر آب کرده بود، زیرا وضعیت جام به هو شکل در آب گرفتن ممکن بود، گل که موهای دراز سیاه ی زیبا داشت، با پیراهن سیاه ی مکتب با چادر ظریف نازک سپید خود، هو یک حور زمانه شده بود زیبا بود و دلنشین یک گل نازنین بود.
تارک های موی زیبا، از گوشه کنار چادر سپید، شلاله یی به زمین شلاله شده بود، مثل آبشار یکه بین جنت از زیبایی های طبیعت انسان را طرف خود کش کند، چنین صحنه را به چشمان علی جان ساخته بود و اما باز هم علی جان در دنیای خود غرق بود دیدن نداشت این زیبایی را!
گیسویش در رقص بود لــبش می فروش
تق عشق بر یار نبود او هنگام خــروش
جام که از آب پر شده بود، هو لحظه عشق نشاب خود را می زد، جرقه ی برخورد دو هوای متضاد در زمین شرار خود را انداخته باشد، هو هنگام رد برق صورت می گرفت، جرقه ی آتش یک باره در فتح قلب علی جان هنر زیبای خود را می زد که به همدیگر دلداده ها می شدند و یک افسانه تولد می شد، کتاب عشق از سر نوشته می شد، هر زمان در زبان ها عشق علی جان و شبنم ورد زبان ها می شد.
جام آب نوش که پر شده بود، گل بدون ارادت خود، در حالیکه شلاله موها بر زمین چو آبشار شلاله شده بود، با قد هلال مانند هو زمان وضعیت خود، زیبایی چشمان ظریف خود را به چشمان علی جان زد. علی جان که دسته مکانیزه را در هنگامه ی هو صحنه ی زیبا پایان آورده بود، مثل یکه نفسش بند شده باشد توان قدرت بلند کردن دسته مکانیزه را نداشت، چون که نور چشمان زیبای شبنم، نشاب عشق را چنان زده بود، قلب علی جان را اسیر ساخته بود، چشمان بی ارادت شده بود، عقل غلام قلب شده بود، قلب اسیر قلب شبنم شده بود، جسم مانند بودایی ها شده بود، مثل بودایی ها که تصور دارند، روح بودا در هنگام عبادت به خداوند پاک، گویا در داخل هیکل موجود باشد و هر نیاز بودایی ها را به یزدان متعال میانجیگر شود، همچو بعضی مسلمان ها که نجات شان را در دامن بعضی از عناصریکه خود را عالی مقام دین معرفی می نماید می بینند و بی خبر از حکم قرآن کریم گویا دوستان نزدیک خداوند چنین انسان ها باشند و در آخرت مقابل خطا های دیگران به نجات آن ها نزد خداوند شفیع گر شده بتوانند باور دارند، ولی بیخبر این که رسول اکرم به دختر نازنین خود گفته بود" به اعمال ات دقت کن در آخرت غیر از اعمال نیک کس کمک کرده نمی تواند"
یا تنگری بزرگ مسئله شفاعت را یک طرفه نموده در آیت چهل چهار سوره الزمر معنی حقیقی بر شفاعت داده می فرماید " بگو: «تمام شفاعت از آن خداست، (زیرا) حاکمیت آسمانها و زمین از آن اوست و سپس همه شما را به سوی او باز میگرداند!"
شفاعت که از شفیع گرفته نشده است از شفع گرفته شده است، یعنی بین دو کس که مسئله حق وجود داشته باشد، حقدار از بزرگی اش از حق اش بگذرد به معنی شفاعت می باشد، بدین خاطر خداوند می گوید: «تمام شفاعت از آن خداست»
آری در منطق قرآن کریم شفاعت چنین است.
ولی کی این چنین مردمان از حکم آیت های قرآن کریم و حدیث رسول الله ذهن شان را خبر دار می سازند تا از شرک نجات پیدا کنند؟
اگر جهت ادراک خطاها نظر اندازند در قرآن کریم می بینند الله در سوره بقره آیت چهل هشت بیان دارد" و از آن روز بترسید که کسی مجازات دیگری را نمیپذیرد و نه از او شفاعت پذیرفته میشود و نه غرامت از او قبول خواهد شد و نه یاری میشوند"
علی جان همچو بودایی ها مقابل شبنم، در هو صحنه ی عشق گرفتار شده بود، سر از آن لحظه او شبنم زیبا صنم زیبا می شد که علی جان با قلب در صنم خود در سجده می شد و هر سعادت را از او طلب گر می شد و فقط یک لحظه نگاه ی چشمان شقایق چنین معجزه کرده بود بلکه بدل میگفت:
هنر گــردش چشمت اشــارت ابرویت
دام و صد بلا شده گرفتارم به خـویت
گرفته بوی جانت خماری ای خمارت
مینای شراب شده او سرخــــی رویت
علی جان را از علی جان گرفته بود، اسیر ساخته بود، غرق کرده بود، بت پرست ساخته بود و پرواز داده بود، سر ابرهای سعادت در آسمان قرار داده بود، اما آیا نشاب عشق بودن را می دانست؟
تیر تیز چشمان شبنم، اخگر قلب خود را از چشمان علی جان، در قلب علی جان زده بود، قلب را چنان مستانه ساخته بود، حکم فوری تسلیمی چشمان علی جان را، به چشمان شبنم داده بود، مشعل عشق روشن شده بود، زیرا در او لحظه ی کوتاه، چشمان عاشقان شعله ی عشق را آتش زده بودند، در دو جسم حرارت را داده بودند، گرمی وجود ها بلند شده بود که عرق جاری بود عشق آشکار شده بود در او روز بهار!
بهار
در روز زیبای بهار
گل ها بودند مست و شاد
با هوای بهاری
با بوی زیبای انتشار
میرساندند راز را...
در هوای بهاری
راز عشق را
به دلداده ها
در روز زیبای بهار
در روز زیبای بهار
شبنم جام آب نوش را با آب پر نمود، به علی جان تقدیم نمود، علی جان که آب را می گرفت، چشمان خود را غلام چشمان شقایق نموده بود، معصومیت چشمان علی جان، تسلیمی را نشان می داد، مانند غزال یکه تیر صیاد را خورده باشد، جز تسلیمی وجود و روح کدام چاره نداشته باشد، علی جان چنین تسلیم شده بود. چشمان شبنم، اخگر ستاره شده بود، بانگ از عشق را، مثل جرقه نور ستاره از مسافت دور زده باشد، به چشمان یار زده بود، بی صدا می گفت: من ستاره هستم، در اخگر من اسیر گردیدی، در خدرک عشق من کباب می گردی، جز تسلیمی چی چاره داری؟
من چنان افت هستم، با یک طوفان، تو را از تو گرفتم، تو از تو نیستی، از من خود را گرفته می توانی مگر من کی فرصت میدهم؟
در چنین هنگامه ی از صحنه ی عشق، شبنم موهای شلاله مانند خود را که چو آبشار شده بود، با هلال ساختن کمر، تکان داده، خود را راست نمود، موها را با یک دست کمی اصلاح ساخته، چادری ظریف سپید خود را تنظیم نمود و با یک تبسم از نزد یار، نزد دوستان آمد.
هو موقع که از دست شبنم، علی جان آب نوشید، نشاب عشق گل به سینه ی یار تیری شده بود، به قلب چنان تاثیر خود را کرده بود، نارین شاخچه گل شده عشق را به سینه ی وی هدیه داده بود و بی صدا گفته بود، از این بعد سینه ی تو با این شاخچه ی گل نارین، همیشه بوستان می گردد و هوای بهاری را، هر زمان در سینه ی تو خواهم فرستاد.
آب یکه از دست شبنم علی جان نوشید، آب ملبس با بوی و زیبایی شقایق، سلاف نشه دهنده به یار شده بود، هر قطره آب در سلول های یار، سحر اسیر سازی ارگانیسم را به دوش داشت، زیرا علی جان بعد از آن لحظه با روح و جسم اسیر شبنم می شد.
علی جان آب را که می نوشید، قطره ،قطره می نوشید تا شبنم را با زیر چشم دیدن کند، گل، رخ خود را خلاف رخ یار ساخته بود و با دوستان خود غرق صحبت بود و اما دیدن حتی هر تارک موی گل به یار، بعد از آن لحظه قوت می داد، به این خاطر شیفته شده سوی شبنم دیدن داشت.
چی چاره داشت؟
او غرق شده بود، هو اسیر شده بود، هو عاشق شده بود، مثل مردانی شده بود، با سلسله زبان به زبان، نسل به نسل چگونه که خرافات و سنت های قبیله یی عوض ارزش های عصر زمان، بالای چنین انسان ها، سخت تاثیر آور می گردد و با اسیر ساختن عقل به احساسات قلب تا منطق درک نابود شود، عاشق و شیفته به چنین رسم رواج ها گردیده، حتی منطق از خود پرسی که آیا چنین عقیده ها کدام منطق اصولی دارد؟
یا غرق در راه شیطانی است؟
مانند آن ها علی جان شده بود و اما علی جان منطق اصولی داشت، خاطر یکه عشق علی جان، به کس ضرر نداشت، عشق علی جان، هوای بهشتی بود که در دنیا آفریده شده بود، چون که سعادت دو انسان بود، عاطفه و مهر قلب ها بود، یا او انسان های که غرق صد ها فساد شده، عاشق به او عقب ماندگی ذهن که می گردند، هم به خود ضرر می رسانند و هم جامعه را از رشد و انکشاف دور می سازند و تلاش دارند که جامعه مانند جامعه های پدر کلان های شان بدون تکامل باقی بماند و بی خبر از دنیا شده در محوطه ی ذهن خورد شان زندگی کنند و با این اعمال شان، فرهنگ اجنبی ها را بالای فرهنگ ملت شان به حاکم شدن سبب شوند، چنین مردمان تکامل پدیده را از بین می برند و خلاف تمدن انسانی و خلاف ارزش های قرآنی فقط یک آفت می گردند و اما عشق علی جان خلاف چنین آفت و بدبختی بود و پایبندی علی جان به عشق شبنم، وصال دوستی قلب ها را به وجود آورده بود.
علی جان آب را از جام آب نوش نوشید، بی اختیار بود، زیرا هوش وی را شبنم دزدیده بود. شبنم با دوستان خود، از حویلی مکتب بیرون مکتب برآمد و اما هنگام بیرون شدن از دروازه ی مکتب، بار دیگر آتش عشق را شعله ور ساخته بود و شرار شعله آتشین مهر خود را به رخ علی جان زده بود، اخگر شعله ی نور زیبای شقایق بار دیگر یار را از قلب می زد، چونکه هنگام بیرون شدن از حویلی مکتب، رخ خود را سوی علی جان کرده بود، بی صدا غمازه ی چشمان خود را شرشره آتشین عشق ساخته بود و از چشمان یار به قلب یار زده بود، با تبسم خفیف و ظریف لبان خود، به قبولی این عشق مژده داده بود و هستی عشق زیبا را در محمل حیات گذاشته بود، کاروان جدید در راه روان شده بود، ساربان این کاروان علی جان و شبنم می شدند، تا رسیدن به هدف هیچ گاه توقف نمی کردند، زیرا کتاب عاشقی را سر از نو در دنیا نوشته می کردند و اما شبنم در زندان انبار خانه از دست ظالم ها فقط خاطرات شیرین خود را در خاطره آورده با اشک چشمان منتظر سر نوشت خود بود خدا یا چی می شد سرنوشت دو جوان معصوم؟
زیبا ها به کهن سال خدا حافظ گفته، هوش سال خورده را با خود بردند، از این رو که شیطان ذهن کهن سال را به تحریکات آورده بودند و زیبایی های شان را وسیله به فعال شدن شیطان پیر مرد نموده بودند، چون که کهن سال به شیطان ذهن خود حاکمیت نداشت.
در این سن پیری
چرا عسل خوری
با فنومن این سن
در موسم اخیری؟
خداوند در قرآن کریم، رفتن به حج را، فرض و امر به آخرین پارچه از مسلمانان یکه تابع دین آخری اسلام اند نموده است، تا مسلمان هایکه امکان و توان رفتن به حج را داشته باشند، در حج رفته یکی از فرایض حج که شیطان سمبولیک را با سنگ زدن می باشد اجرا کنند، در اصل مفهوم و محتویات سنگ زدن به شیطان در مراسم حج، به معنی درک کردن شیطان ذهن می باشد، تا در مراسم حج شیطان ذهن انسان باید کوبیده شود و خصایل رحمانی در عوض خصایل شیطانی ابلیس بالای عقل انسان سر از آن لحظه بیشتر حاکمیت پیدا کند، تا چنین انسان با ثروت که در زیر فشار شیطان ثروت قرار دارد، در آن مراسم خود را انسانی تر بسازد و تا در سعادت و خوشبختی بشریت و دنیا نقش بهتر بازی کند، زیرا دنیای فانی سر آغاز دنیای آخرت است، یعنی انسان تدبیر خود را در این دنیا می گیرد و امتحان خود را هم در این دنیا می دهد، در آخرت یا مکافات و یا مجازات می باشد و اما چند در صد مسلمان ها اصل روح عبادت سنگ زدن شیطان را می دانند؟
در مراسم اجرا حج هنگام سنگ زدن به شیطان سمبولیک، تصور دارند که شیطان سمبولیک را هر چی قایم تر بزنند بر فرق ابلیس ضربه می زنند و سند بهشت را از خود می کنند چی بگویم؟
وای به حال مسلمان ها!
می گویم به درک حقیقت دنیا چند تفکر با منطق کفایت نمی کند با تکرار اندیشیدن لازم است.
از ظاهر مـور ببینی تنها او حشره
لاکن جماعـتی دارند کارشان اداره
با ظاهر نمیتوان حق حقیقی ره دید
تفکر لازم که او زمـان دیدن چاره
کهن سال همچو حاجی های بیخبر از اصل روح عبادت، شیطان ذهن خود را آزاد گذاشته بود، زیرا کهن سال هم، اگر در عبادت حج می رفت، شیطان سمبولیک را، با چند سنگ می زد و در هر سنگ زدن خیال می کرد، دروازه ی جنت روی وی باز شده باشد و اما اصل شیطان یکه انسان را چی در این دنیا و چه در آخرت در عذاب غرق می سازد، همان شیطان ذهن می باشد که با ابتکار انسان ساخته شده رشد و تکامل را طی می کند و اخلاق ابلیس را در ذهن خود تمثیل می نماید، چونکه ابلیس با امکانات خدا دادی از چنین امتیاز بهرهمند است تا صفت وی اخلاق وی با کوشش انسان در ذهن انسان تمثیل شود ولی چی اندازه ملت درک و شناخت در حقیقت ابلیس و شیطان دارند؟
آن چی که در ذهن در جامعه مروج است ساخته محوطه یکه دور از حقیقت شکل گرفته است می باشد، اگر از محوطه ی چنین ذهن رفتار کنیم ده ها سوال ما، بی جواب باقی می ماند، زیرا درک چنین دانستنی ها دور از حقیقت است و اما درک حقیقت مثل دوره ی تاریک اروپا در دنیای اسلام در این عصر کم یافت شده است.
خطا در طبیعت انسان یک حقیقت فطرتی است اگر در مقابلش درک و مجادله نداشتی خطا کار بزرگ هستی.
افتیدن و برخاســـــــتن سروان حیات
درس از حیات دارد بهترین آب نبات
هر بار افتیدن فرصـــت خاستن دارد
برپا شــدن ندانیم اسیر به دست آفات
کهن سال حتی از چند کلمه یک جمله کوتاه ی فرشته ها لذت گرفته بود و اما مهوس از عقب آن ها دیدن داشت، مثل یکه در دل در پیری خود حقیقت را اعتراف کند و چنین بگوید:
نســـــــــیم که بدمــــــــــد در بــین دره ها
عــــمر مــــــن چـنین وزید بین دنیای بها
یک موســم بهار بود گذشـت که پیر شدم
ندانســـــتم قدر شه عمرم شده بــــــی هوا
جوانی بهاری بود هرلـحظه ش رویا بود
غرقــــش که من بودم گذشت این گرانبها
او هـــــوای بهــاری ندانســتم زود گذشت
شرم دارم از عقلـــــم از این عقل بی دوا
نکــــردم به خـــود هـــوا از بهار پر هوا
عقلم را ارزان دادم گذشت عمر بی دعوا
رغبت و مستــــــی زده در سن پیری من
این حالــــم درام شــــــــده با عبرت منتها
رشکـم قطره میریزد بااشـــک چشمان تر
چی چاره بر تر؟ شـــــــــدم من مرد کـها
زیبا ها که از چشمان کهن سال ناپدید می شدند، تصورات ذهن سالخورده با اغتشاش فکری چندین سوال را تقدیم می کرد، چی کرده بود در جوانی؟
آیا ثروت جوانی را با عقل کشف کرده بود؟
آیا از گنج جوانی در سعادت خود استفاده کرده بود؟
آیا درک کرده بود که تنها خاطر خود به دنیا نیامده است؟
چی دست آور از جوانی داشت؟
آیا با ارادت عقل از امکانات زیبایی حیات که در بهار جوانی ش داشت استفاده کرده بود؟
یا غرق یک عده از ارزش های بی ارزش سنت ها و روش ها و فرهنگ های باطل شده، بی خبر از موجودیت عقل، اسیر به احساسات قلب، عمر خود را این جا و آن جا گذارنده بود که امروز در سن پیری نشاب جوانی به سر زده، در هوس استفاده از زیبایی جوانی در سن پیری شده بود؟
آیا می دانست کاروان حرکت کرده است صدایش را ساربان نمی شنود؟
پیر مرد خود را اسیر شده بین قفس می دانست آرزو داشت تا از بند قید که عمر سال خوردگی کیفر داده بود بیرون رود و مثل پرندگان آزاد باشد و مست پرواز کند با دل پر خون از این جور حیات می گفت:
روز نوروز رســـــیده مــرا آزاد کـــنید
یا که در باغ بـبرید با قفســـم شاد کــنید
گر که دارد ازشما مرغ اسیری به قفس
حال من را ببیــنید بندی را آزاد کــــنید
بلبلان گل در باغ هلـــــهله را کنند ورد
قدر حر را بدانــید خاطـــرم فریاد کـنید
عندلیب با گل که رقصــد در روز بهار
رقص بلبل ببینید از حـال مـــن یاد کنید
بردگــی در سر بیآید بندگـی میشه ورد
فکر هر بندگی را صـد بار باد باد کنید
کهن سال در محمل حیات او لحظه نشسته بود و غرق تفکر شده بود، طرف دوست همیشگی خود علی جان روی را دور داده بود تا با وی صحبت کند. علی جان خود بت در نزد چاه شده بود، ارادت حرکت وجود نداشت، از این سبب که هوش نداشت باخته بود، دل پریده بود، با شبنم رفته بود، روح در اسارت نگار اسیر شده بود، جسم فقط یک بت نزد چاه شده بود نخستین بار علی جان عاشق می شد، از کجا می دانست عشق چیست؟
چون که راف عشق را هیچگاه بر لب نزده بود، کی می دانست گوهر شراب کوثر عشق چیست؟
هو لحظه که شبنم با شلاله موهای زیبای خود، چشمان زیبای نازنین را، به چشمان علی جان که زده بود، نشاب از شر عشق را به دل یار آفت ساخته بود، در دل یار چنان آفت را انداخته بود، جز تسلیمی چاره ی دیگر نداشت.
علی جان صیاد می شد و شبنم غزال در صید شده یک سبب می شد و اما چنین غزال زیبا را صید ش ساده بود؟
جامعه فرسوده بود، ارزش انسان کی باقی مانده بود تا علی جان و شبنم دو دلداده در مراد و مقصد می رسیدند؟
روشنفکرها، دموکرات ها، دانا ها، علم داران، مترقی ها، همه شان یکی شده چشمان را در دیدن فساد پنهان کرده بودند، زیرا در جامعه های عقب مانده هر گروه مردمان با جامعه همرنگ هستند که مردمان جامعه های عقب مانده دربدر هستند، در جامعه ی علی جان شان هم همه گروه همرنگ جامعه شده بودند و اجازت داده بودند تا بزرگ ترین دزدی تاریخی صورت بگیرد، یعنی معنویت دزدی شود، جهالت حاکم شود، جامعه غرق خرافات شود، در چنین هنگامه ی از حیات، عشق بار دیگر نیشتر در قلب دو جوان می زد و اما با شیرینی و زیبایی خود در کجا می رساند؟
علی جان بی اختیار با سکوت نزد چاه ایستاد بود، بلکه در ذهن چنین می گفت:
گل از بهشت دیدم گل پرستـــــی ســـــرم زد
ز انفاس بهشت بــود که مستــــــی ســرم زد
جوهر و دانه ناب بــود یاســـمین و باز تاب
خندان وتازه روی بود حس دوستی سرم زد
تشنه ی من آب بـــودم تقدیرم لــب چــاه برد
گلی سنبل آن جا بود تسلیمـــــــــی ســرم زد
بـــوی بهــــاری وزید از او عطــار نــرگس
مشک و عنبر ژست شد همدستـــی سرم زد
بی حال شــدم افتیدم یک باره عاشــــق شدم
در زیر گلـــــــیم عشق عاشقـــــــی سرم زد
آتش عشـــق سـرم زد مـن را مجنون ساخت
از جنونم خبر نیست مگر دوستـــی سرم زد
علی جان با تاثیرات عشق شبنم که با قلب زده شده بود، عقل پریده بود در دنیای تخیلات غرق شده بود، تخیلات ذهن علی جان، مختلف دنیا از زیبایی های حیات را، در ذهن و هوش علی جان سر از او لحظه به وجود می آورد و همیشه وی را سر ابر از صحنه های رمانتیک عشقی می برد، چاره نداشت اسیر تخیلات می شد و راه دیگر وجود نداشت.
علی جان در سر چاه مکتب، همچو بت با سکوت ایستاد بود، کهن سال با تبسم و اما با دل غربت، بلی با دل غربت زیرا خود را بیگانه در او زمان می دانست، چون که عید را گذشته شده درک کرده بود، چی اندازه دل و هوس در او زمانه آماده می شدند و اما سیما دوره پیری را نشان می داد، جز حسرت جوانی و جز حسادت به جوانان چی از دست ش می آمد؟
با تبسم نزد علی جان نزدیک شد زیرا دیگر زیبا ها حضور نداشتند که غرق دنیای آن ها می شدند و اما دل ها با آن ها یکجا رفته بود، فقط نیرنگ زبان ها وجود داشت، گویا زیبا ها کدام تاثیر بالای هر دو نکرده باشند، با هم در صحبت شدند، از همدیگر احوالات را پرسیدند و اما در نوک زبان علی جان، کی بودن شبنم سوالی بود که با پیدا کردن فرصت از کهن سال می پرسید.
علی جان و کهن سال با صحبت از احوالات همدیگر خبردار می شدند، بهار بهانه شده بود که ورد زبان شان شده بود، گویا غیر از آمدن بهار، کدام بهار دیگر در حیات شان نبوده باشد، در حالیکه خصایل مردی شان، در بطن وجود شان طغیان کرده بود چونکه مرد بودند.
آن ها که از زیبایی بهار صحبت می کردند، در حقیقت زیبایی زیبا ها، بهار را هو لحظه شیرین و زیبا و قشنگ ساخته بود که ذهن این دو مرد اسیر او زیبایی ها شده بود که از بهار صحبت می کردند.
علی جان و کهن سال در هنگامه ی صحبت شان، گاه به همدیگر دیدن داشتند و گاه سوی سما و گاه آن طرف و این طرف دیدن داشتند، از این سبب که هنوز از تاثیرات از نشه ی زیبا ها فراغت حاصل نکرده بودند.
رمز حیات چنین است، نه علی جان مقصر بود و نه کهن سال خطائی داشت، فقط در چنین هنگامه ی حیات، شیطان داخلی مقابل اصالت انسان با انسان در مجادله می شود تا انسان را مغلوب نموده تا خصلت رحمانی انسان را مغلوب کند چون که حیات انسان فقط یک حیات آزمایش است و اصالت و بزرگی انسان در چنین هنگامه های حیات روشن می گردد تا چی اندازه مقابل خصلت شیطانی حاکمیت دارد؟
علی جان صحبت را از بهار به آغاز پرگرام جدید سال تعلیمی آورده پرسید: آیا دختران خاطر فهمیدن پرگرام مکتب آمده بودند؟
و یا کدام کار دیگر داشتند؟
کهن سال با ذوق در تلاش جواب دادن بود و اما جواب نداشت، از این رو که زیبا ها در این ارتباط راز شان را به خادم سال خورده نگفته بودند و اما چی فرقی داشت به پیر مرد؟
هدف صحبت بود.
علی جان با یک نزاکت کی بودن شبنم را پرسید، خادم به اندازه معلومات یکه داشت تعریف شبنم را کرد و اما شبنم کی بود؟
و علی جان کی بود؟
چی اندازه شبنم خود و فامیل خود را می شناخت؟
و چی اندازه علی جان خود و فامیل خود را می شناخت؟
در فطرت انسان ها مشکل ترین شناخت ،شناخت خود انسان می باشد که بسیاری ها حتی این مطلب را درک ندارند، اگر کس خود را شناخته و خود را رهبری کرده بتواند، حتی دنیا را رهبری کرده می تواند و اما بسیاری ها خود را آن چی در ذهن تصور دارند می شناسند و اما آن چی در داخل عقل محتویات در شناخت وجود دارد، بیشتر از تاثیرات محیط و جامعه سر چشمه گرفته است و اما چی اندازه با حقیقت ملبس است؟
مدتی بین هر دو با صمیمیت صحبت صورت گرفت، هر دو از قبل شناخت داشتند که علی جان به نوشیدن آب بهرهمند شده بود.
علی جان از نزد کهن سال مرخص می شد، راه خانه را به پیش می گرفت، از کهن سال سپاس تشکری نموده در راه روان شد و اما در یک طبیعت عجیب افتیده بود، حواس وی دیگرگون شده بود و اما نمی دانست که چی است؟
سبب اینکه اول بار عاشق می شد.
نشاب عشق چنان تیر خود را به قلب علی جان زده بود، علی جان از تاثیرات درونی مجنون وار در راه روان بود، مثل یکه شبنم بر علی جان مقدس شده بود همان طور یکه آتش در دین زرتشتی ها مقدس بود و مقدس است چونکه نور خداوند می دانند و تلاش دارند با وسیله این گزیده در رضای خداوند یکتا برسند از این رو که خداوند بر هر منسوب هر دین قبله تعیین کرده است تا عبادت شان را مقابل او قبله جهت رضای خداوند انجام بدهند و اما چی عجیب دنیای داریم که دنیای اسلام مینامیم ولی در حقیقت بدون مطالعه، امضا و مهر میمانیم بدین خاطر خلاف حقیقت زرتشتی ها روش آن ها را با خطا آتش پرست می گویم گویی آتش را خدا دانسته باشند و چنین نادانی های ماست دنیای بهشت را جهنم ساخته در خرافه ها غرق هستیم، هدف تنها دانستن حقیقت است دیگر هر چه حکایه!
شبنم آتش شده بود و بر علی جان مقدس در راه سعادت بود که سر از آن لحظه اسیر گرفته بود و هر ذره حجرات علی جان به عشق شبنم اسیر شده بود و سر جمع حواسش را دیگرگون ساخته بود، علی جان او علی جان چند ساعت قبل نبود می گویند: عشق آفت بزرگ است، یک دم نور خود را می زند و قلب را اسیر می گیرد و روح را به تعظیم در می آورد، علی جان به صنم زیبا که او صنم شبنم زیبا بود سر از آن لحظه در سجده می شد، دیگر چاره نداشت، زیرا قلب و هوش را باخته بود، عزیز ترین ارزش در سرنوشت علی جان سر از آن لحظه شبنم می شد، چون که خالق عشق علی جان می شد که با این دنیای نو در راه روان بود غرق به عشق شده بود که بر دل میگفت:
یک عمر میتوان سخن از لب یار گفت
در خمر لــب یار ترانه ی گـــوار گفت
بلبل شـــــــوم بــــگردم در حــــریم یار
در عبیر و پونه اش اثرهای بهار گفت
چند روز گذشت، علی جان شروع سال تعلیمی را با تار کش داشت، چونکه اظلم دوری از نور نگار وی را اذیت می داد و اما علی جان چی اندازه خصایل شبنم را می دانست؟
آیا وصال دو دلداده ممکن شده می توانست؟
یا یک هوس بود؟
فامیل علی جان چگونه یک فامیل بود؟
چی خصایل فامیل علی جان داشت؟
عقیده ی دینی دو فامیل چگونه بود؟
هر دو فامیل که خودشان را اعلی ترین منصوب دین تصور داشتند و اما عوض محتویات احکام دین، فقط به ارزش های مذهب ها که در او جامعه عقب مانده شکل گرفته بود حتی با اصل ارزش های مذهب های شان ضدیت داشت عقیده داشتند و متضاد همدیگر بودند، آیا با عقاید سنتی شان، مشکلات جدی در وصال دو دلداده ها نمی شدند؟
خصایل فامیل شبنم چگونه بود؟
آیا نقاط مشترک فرهنگی این دو فامیل با همدیگر داشتند؟
یا دو قطب متضاد همدیگر بودند فامیل ها؟
و اما عشق متاع دیگری است، خارج از همه کشمکش سنت های انسانی و خارج از همه کشمکش در زباله افتیده ها، یک متاع با ارزش است، پوشیدن این متاع، بطن انسان را طراوت از پاکی داده، پیکر بیرونی انسان را، تمایل به خصایل رحمانی نموده، حواس وی را بیشتر انسانی ساخته، دیدگاه وی را با اصالت ساخته، جامعه را از زاویه بزرگ دیده، بیشتر پاکی انسانی را در جامعه آرزومند می سازد، سبب اینکه عشق مشعل از نور خداوند است، چون که صفات رحمانی و رحیمی یزدان در عشق همیشه با وزن تر می باشد.
حصه دوم
پیش روی علی جان نو روز قرار داشت، امید به علی جان نو روز شده بود، تا در روز نوروز دزدی کنان سیمای پر درخشش یار خود را ببیند، از اینکه نشاب عشق سینه ها را ضربه زده بود و تکان داده بود که باید جستوجوگر همدیگر می شدند، مسافت دور بود و اما دل ها نزدیک شده بود و فقط یک پرده نازک بین دل ها قرار داشت، بلکه نوروز معجزه می کرد و دو دلداده وصال دل ها را بین شان اعلان می کردند و پرده دور می شد که علی جان به این امید بود.
نو روز بزرگ ترین جشن و اعلی ترین فرهنگ جغرافیا ماست و اما ما قلم بدست ها چی اندازه از رسوایی خطای تاریخی خود در ارتباط معظم ترین فرهنگ جغرافیا معلومات داریم؟
رسوایی گفتم وای چی بگویم؟
همه بدبختی های وطن اگر از بی خبری روشنفکرها، فرهنگی ها، دموکرات ها، بالاخره همه ما قلم بدست ها نمی بود، آیا بی سوادها جاهل ها و حتی ملاهای مسلکی، وطن را به این اندازه رسوا کرده می توانستند؟
از این روکه در جامعه ما افغان ها همه ما قلم بدست ها و همه کس های که خود را پیشقدم دانش در جامعه ی ما افغان ها تصور دارد در تلاش همرنگ شدن جامعه هستند و هستیم تا در بین ملت اعتبار پیدا شود وقتی قشر روشن جامعه رسالت شان را درک کرده نتوانند و در تغییر رنگ های جامعه ایده های معقول و آینده ساز را ایجاد کرده نتوانند آیا سبب بدبختی ها شده نمی توانند؟
جامعه ما با تاسف از دست گروه پیشقدم های دانش به بدبختی رسیده است. از رسوایی های وطن که نوروز هم سهم خود را گرفته است، اگر بیسوادها، جاهل ها و حتی ملاهای مسلکی همه عمر تحصیل به رسوا ساختن فرهنگ وطن می کردند، تا این اندازه که ما روشنفکرهای ناروشن موفق شدیم هرگز موفق شده نمی توانستند. نوروز که فرهنگ ملی مردمان این جغرافیا می باشد، هیچ زمان مربوط کدام دین و یا کدام عقیده مشخص نبوده است، مستقل یک ارزش تاریخی و افتخار به مردمان جغرافیای بزرگ منطقه بوده است، افغانستان در داخل آن تنها یک بخش کوچک را تشکیل می دهد و اما ده ها سال، این فرهنگ زیبا در آغوش خرافات از اسم اسلام انداخته شده بود، نه در قاعده های دین اسلام برابر بود و نه چشمان بینا ما روشنفکرها در دیدن این حقیقت تلخ بصیرت داشت.
چنین تراژدی تنها در افغانستان به میان آمده بود از این که روح علمای دینی ما و روح ما قلم بدست ها در حقه بازی های نیرنگ بازها مساعد می باشد، از هر طرف با تبلیغات یک گزیده مروج داده می شود کس نیست تا تفکیک و بررسی نموده قناعت ملت را برآورده سازد اگر در عقل نسل جوان امروز افغانستان سوال پیدا باشد چرا تا این اندازه ملت بدبخت هستیم؟
فرهنگ نوروز که چگونه در آغوش یک خرافه به اسم اسلام انداخته شده بود دقت کنند و مطالعه کنند در میابند حقیقت را!
آری دقت کنند و مطالعه کنند.
چونکه اسلام ساخته مولوی های ما بود و ما قلم بدست ها همکار بودیم نه اسلام قرآن کریم.
چی رنج دهنده که عصرها علمای دینی کشور در پیشاپیش یک خرافه بیرق ضد یزدان را بلند نموده ملت را در شرک دعوت نمودند و در این مدت یک تن آری حتی یک تن عقل دار از این قشر یا از روشنفکران حتی یک بار قرآن کریم را باز نموده مطالعه نکرد بلی حتی یک عالم دینی ما یا یک روشنفکر ما بین این کتاب مقدس را دیدن نکرد تا ادراک حقیقت می کردند!
در عوض مطالعه و تفتیش فقط بر ملت کتاب مقدس را منبع نجات دهنده از بلا و جن ها نشان داده بر بت پرستی و شرک دعوت نمودند، هر سال در روز اول نوروز مراسم شرک را اجرا کردند و کس که روی تصادف انتقاد و یا سوال کرد بدون کاوش فتوا دادند و حکم صادر کردند که فتنه گر باشد از دین بیرون شده باشد و در این رذالت روشنفکران و دانشمندان و همه قلم بدست های این کشور سهم مشترک داشتند تا که دشمنان فرهنگ این سر زمین از بدبختی این رذالت استفاده نموده قشر دیندار ما را درس دین داده بعد از عصرها متوجه این خطا ساختند بلی دشمنان فرهنگ این سرزمین عقل زده ها را در این خطا متوجه ساختند بلی عصرها بعد قشر دیندار ما در این ارتباط مسلمان شدند ولی عقل زده های امروز را باز در محوطه فریب آورده وادار ساختند تا با شرک، بزرگ ترین فرهنگ ملی ما را یعنی نوروز را حرام بکشند آری چنین کردند امروز علمای دینی ما که با روشنفکران این عصر در این ارتباط بعد از چهارده عصر مسلمان شدند همه شان با چشمان باز مگر با عقل مکفوف در تلاش از بین بردن فرهنگ نوروز هستند می پرسم آیا به شما منطق و ادراک عقل وجود دارد تا یک بار با عقل تان قرآن کریم را درست مطالعه نموده سیاه را از سپید جدا کنید؟
آیا شما نبودید سال ها ما ملت را بر شرک تشویق کردید و دعوت کردید در طی چهارده عصر عقل تان در کجا بود؟
آیا از بین تان یک مرد با منطق و با عقل رسا وجود نداشت تا یک بار قرآن کریم را درست مطالعه نموده عمل می کرد و حقیقت را بیان می کرد؟
گناه چهارده عصر را کی بدوش می کشد؟
ملت؟
یا شما محترم ها که پیشقدم دین و روشنفکرها؟؟؟
خوب چشم ما روشن که بعد از عصرها اسلام را درک کردید از یک شرک دور شدید اما با کدام اسناد و منطق فرهنگ ملی ما را حرام می کشید روی کدام اسناد؟
چند عصر دیگر لازم است تا درک کنید فرهنگ جداست، دین جداست؟
چند عصر بعد درک می کنید تا بدانید فرهنگ معنویت یک ملت بزرگ ترین ثروت یک ملت بوده بدون فرهنگ معنویت هیچ ملت مستقل بوده نمی تواند؟
چند عصر بعد دین را درست آموخته بر ملت خطا نکرده خدمت می کنید؟
یا ما روشنفکرها کی درک می کنیم رسالت روشنفکری را؟
کی درک می کنیم دین و فرهنگ سرنوشت ساز است؟
باید دین جدا و فرهنگ جدا باشد.
ملت ما که سر خطا باز هم قربان یک خطا دیگر شده اند در سال های اخیر این فرهنگ زیبا را در بین بسیاری ها حرام قلمداد نموده اند.
تا امروز چی رذالت و چی رسوایی بود که در کنار قبرها یک ،یک بیرق را با چند توته از تکه های مختلف رنگ و با سفسطه گویی ها مقابل یزدان بزرگ، به اسم اسلام هر سال به نام جنده بالا بلند می نمودیم تا در شرک ملت را دعوت کنیم و تا ملت درد و مشکلاتی که از اثر ناکامی سیاست مردان کشور داشتند سر به جنده ها زده یا مدد گفته عوض از خداوند از جنده طلب گر شوند و چنین فرهنگ را تنها ما افغانستانی ها در بین همه دنیای اسلام داشتیم که یک رذالت بود.
آیا از این کرده خجالت کشیده می توانیم؟
در کدام کشور اسلامی چنین عجوبه وجود داشت؟
در کدام اسناد فرهنگ نوروز در کدام کشور اسلامی چنین رذالت وجود داشت؟
آقایان!
فرهنگ چی خطا دارد؟
آقایان!
قبل از اسلام در کدام دین مشرک چنین بدبختی وجود داشت امروز فرهنگ نوروز را ارتباط می دهید؟
او انسان هایکه در او قبرها خواب هستند، منتظر روز محشر در یک بی خبری از دنیا و سرنوشت آخرت، روح از جسم جدا، جسم خاکستر شده، خواب عمیق هستند و چه خواهد شد عاقبت روز محشر این اشخاص کی می داند غیر خداوند؟
و اما احتراز نموده انتقاد می کردیم می گفتند چنین روش را الله حکم کرده است با چند دروغ از روایت شان ملت را فریب می دادند مگر از حقیقت قرآن کریم خبر نداشتند که خداوند در سوره بقره آیت هفتاد نو بیان دارد" پس وای بر آنها که نوشته ی با دست خود مینویسند، سپس میگویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست میآورند!"
در دیروز این ملت از طرف تجارهای دین با فریب ها شرک فروش می شد امروز یک دروغ دیگر در جان ملت زده می شود هر دو گروه پابند در احکام قرآن کریم نیستند.
الله در سوره النسا آیت چهل هشت بیان دارد" خداوند (هرگز) شرک را نمیبخشد! و پایین تر از آن را برای هر کس (بخواهد و شایسته بداند) میبخشد و آن کسی که برای خدا، شریکی قرار دهد، گناه بزرگی مرتکب شده است"
آیا کس های که خواب استند رضایت دارند تا سبب شرک شوند؟
اگر که مطابق قاعده های دین اسلام زندگی کرده باشند کسانیکه از قبر این مردمان مدد طلب کرده باشند در روز قیامت یعنی روز محشر که همه دو باره زنده می گردند، از طلب کننده ها دور می شوند و خطا بودن این عمل شان را بیان می دارند سبب اینکه فقط خداوند پرستیده می شود و طلب مدد فقط از الله باید صورت بگیرد نه از مقبره ها و جنده ها!
آیا مزار پرستی در اسلام است؟
از کدام کلتور مروج دنیای اسلام شد؟
در اسلام به صورت مطلق مزارپرستی شرک قبول شده است و در کلتور عرب ها احترام بر مزارها وجود نداشت، در کلتور قدیمی ترک ها ارزش های زیاد وجود داشت تا ملت ترک را با ارزش ها از تاریخ اجدادشان با خبر نگه داری کند، مزارپرستی در کلتور ترک ها به گونه مزارپرستی نبود، در کلتور ترک ها احترام بر مقبره ی اجدادشان رواج بود تا دقت ترک ها بر تاریخ اجدادشان باشد، بدین خاطر ترک ها قبرهای اجدادشان را احترام می کردند در چوکات کلتور!
زمانیکه ترک ها در دین اسلام داخل شدند، بسیاری کلتور مردمی شان رنگ اسلامی به خود گرفت و با اثر جهالت های دنیای اسلام خرافه ها شده در ارزش دینداری دنیای اسلام با اهمیت شد، از این که ترک ها در تاریخ اسلام بیشترین حاکمیت سیاسی را بالای دنیای اسلام داشتند در هر استقامت کلتور قدیمی ترک ها تاثیر کرد و امروز شامل عقیده شده است.
در کلتور ترک ها، غیر از احترام بر مزارهای اجداد، در طبعیت ارزش فراوان قایل بودند بدین خاطر کلتور اهمیت دادن بر طبعیت، رواج بسته کردن تکه ها در درختان مروج شد و بر همین گونه، با شمارش خواندن آیت ها برای رفع مشکلات رواج پیدا کرد مثل چهل یاسین!
امروز بیشترین رواج های دنیای اسلام که از اسم اسلام مروج است با اسلام ربطی ندارد کپی شده از کلتور قدیمی ترک ها و فارس هاست چونکه این دو ملت کلتور عظیم داشتند با اسلام کلتور شان در مقابل کلتور ضعیف عرب ها تاثیر کرد و با داشته های کلتور ترک ها و فارس ها و کپی شده از کلتور عبرانی توسط عرب ها از نام اسلام یک کلتور جدید به وجود آمد این کلتور امروز هسته ی دینداری اسلام را تشکیل می دهد در حقیقت مغایر حکم های قرآن کریم است و اهمیت کلتوری این رواج ها از بین رفته است در داخل خرافه جز از عقیده دینی دنیای اسلام شده است، جنده بالا، یکی از این روش هاست.
می گویم یک بار فریب در یک پدیده خطای انسان نیست از یک بار بیشتر حماقت انسان است.
در زندگی انسان صراط نیست مستقیم
خم و پیچی دارد با هر نوعــــــی اقلیم
اغوا اگر بخوریم با تکرار در هر کار
بلاهت ماست که از تجارب بـــی نسیم
مگر مقبره ها را، ما قلم بدست ها که گویا روشنفکران باشیم، با او یزدان بزرگ که خدای عالمیان است، در قدرت وی شریک می ساختیم، ولی آنقدر بی خبر بودیم چشم داشتیم دیده نمی توانستیم گوش داشتیم شنیده نمی توانستیم حس لمس داشتیم لمس کرده نمی توانستیم و بی خبر از حکم آیت های قرآن کریم به اسم دینداری، خرافه را رواج داده بودیم آیا ملت شکفت انگیز نیستیم؟
از یک طرف بزرگ ترین خیانت در شخصیت معنوی بزرگ های اسلام می شد زیرا خلاف قاعده های حکم قرآن کریم مقبره شان به عبادت گاه تبدیل می شد و فرهنگ یکه باید شخصیت معنوی شان ارزش داده می شد و از خدمات شان درس گرفته سپاس و تشکری می شد به یک فرهنگ بت پرستی تبدیل شده بود و از جانب دیگر شعور ملت به خرافات آغشته شده فرهنگ رادیکال ضد تکامل رواج ساخته می شد از این روکه ملت عوض قاعده های تکامل به قاعده های خرافه روی آورده راه حل مشکلات حیات را در عوض قاعده های تکامل به قاعده های خرافه بسته می دانستند از ابتکار ما روشنفکران و قلم بدست ها بود چنین عجوبه!
بودایی ها، مقابل هیکل بودا در احترام ایستاد می شوند، به منطق آن ها، گویا روح بودا، در داخل هیکل آمده، عبادت بودایی ها را، در یزدان وسیله شود و به این منطق، مقابل هیکل بودا، در عبادت خداوند، در تعظیم قرار می گیرند نا گفته نماند هر دین حتی دین باطل هم باشد در جستوجوی یک قدرت بزرگ هستند که دنیا را به وجود آورده است، هر دین یک اسم بالای او قدرت گذاشته است و همه اسم ها یک معنی دارد، خود پیدا!
حتی دین های که بر چندین خدا باور دارند باز هم بر یک خدای بزرگ از بین خدا ها ایمان دارند، یعنی در هر حالت، انسان بر یک قدرت بزرگ باور دارد، چونکه این ویژگی انسان فطرتی می باشد نه تصادف!
عمل کردهای بودایی ها را دین ما شرک قبول کرده است و اما بودایی ها یک منطق شان را دارند، ولی ملت ما که به اسم جنده بالا بیرق مقابل یزدان بزرگ بلند می کردند، قبر و جنده شان را شریک خداوند ساخته آن ها را بوسیده از ایشان طلب گر می شدند تا کمک کننده شان نزد خداوند شود، آیا کدام روشنفکر و اهل قلم ما منطق درست بودن این عمل را بیان کرده می توانست؟
ما قلم بدست ها بزرگ ترین جشن فرهنگی و تاریخی ما را، با بت پرستی یکجا ساخته، بی خبر بودیم که حتی اسم اهل قلم از بزرگان تاریخ را بد نام می ساختیم از این سبب که اشعار از بزرگ ها را که در مدح نوروز و گل سرخ سروده اند، با بت پرستی که مزار پرستی و جنده پرستی بود یکجا بیان می نمودیم و اگر کسی از همه قلم بدست های کشور سوالی کند بگوید آیا تا امروز حتی یک اسناد بدست دارید که به خلق گفته باشید ای خلق نکنید گناه دارد.
چی جواب داریم؟
می گویم مغز معجزه است اگر که ارزشش درک شود اگر عقل تربیت نشود چنین سفسطه حاکم در جامعه می گردد.
پشت معجزه نگرد کاســـه ی سر را ببین
صد رنگ جوهر دارد جوهر اثر را ببین
زیبندگـــــــــی لاله از رنگ زیبایش است
با عقل از زیبایــــــــــی آب کوثر را ببین
علی جان منتظر نو روز شده بود و اما شبنم در کدام قبرستانی در محفل نوروز میرفت؟
معما بود آگاه یی وجود نداشت.
علی جان در بالا خانه که به اسم مهمان خانه در منزل شان، سر دروازه ی حویلی اعمار شده بود، بیشترین زمان خود را سر از حادثه سر چاه ی مکتب، مثل یکه در چله داخل شده باشد در بالا خانه سپری می کرد و نوروز را مثل یکه با تار کش کند، به آمدن نوروز روز و ساعت و حتی دقیقه و ثانیه شماری می کرد.
علی جان که در بالا خانه در چله داخل شده بود، علی جان از علی جان نبود شبنم برده بود، چون که هوش وی اسیر شده بود، جسم باقی بود، روح رفته بود تا به شبنم بگوید: بدان من به تو عاشق شدم، قلب اگر به تنهایی عاشق می شد، بلکه با دیدن زیبا های دیگر فریب می خورد و اگر با قلب عقل اسیر تو می شد، کی می داند بلکه کدام زمان عقل فراموشکار می شد، به این خاطر آمدم بگویم قلب علی جان عاشق شده است، عقل علی جان اسیرت شده است و اما من روح علی جان هستم و جدا از سلطه ی علی جان یک حقیقت جاویدان هستم، به نور تو عاشق شدم اسیر شدم و گرفتار شدم، بدان چگونه که جاویدان هستم این عشق را همیشه جاویدان نگه خواهم کرد، بلکه روح علی جان چنین حس داشت کی می داند؟
مــــــی تپد دل من ســـوی عشق یار من
چو بلبل شده دلــــــــم خاطر دلــــدار من
شــــبم تا ســــحر بیدار خـــــــاطر او یار
تا سحر مـــــــی تپد دل آتشــــــدار مــــن
روشنی عشــــــق شـــــــــد با نور او یار
روشنی به دلـــم شــد از یار دلــــدار من
بوی گیسویش گرفت گلاب راپاشانم کرد
بین گلســــتان کـــرد او یار خالـــدار من
محوطـــه ی لبانــــش پیالــــــــــه شـراب
با ناز ساقــــــــی او اسـت لبان نـگار من
علی جان که نشاب عشق شبنم را خورده بود، غرق نشه بود، شبنم همچو شبنم شفق بهار یکه بالای گل ها ریزش های خود را ریخته، گل ها را طراوت بخشیده، در نیشتر زدن غنچه ها سبب می گردد، تا بلبلان مست شده نغمه سرایی کنند، شبنم علی جان خصایل دو گانه را داشت، هم گل بود و هم شبنم.
گل یکه نیشتر زده نو غنچه کرده باشد با شبنم شفق آیا آفت دلربائی نمی گردد؟
شقایق چنین یک گل ظریف زیبا بود، در چنین هنگامه از حیات، کی دل علی جان حتی با زنجیر بسته شده می توانست؟
هو همچو اصلان صحرا شیر درنده به دست آوردن غزال شده بود، نزد وی در دنیا جوره ی یار وجود نداشت، از این رو که عاشق شده بود، از چشم عاشقی به لاله دیدن داشت.
پس اگر بخواهی زیبایی معشوقه را ببینی لطفآ عاشق شو ببین!
به دور چشم بلبل تصویر گلــش
سوی گلـــش افتیده نظر و گرش
قوت عشق گلــــش که نغمه سرا
شهرت بالا دارد کارش باانـدیش
علی جان یک روز قبل از نو روز در شهر رفت، تا قیافه صورت خود را ترتیب بدهد، نخست در سلمانی رفت، تا صورت را با اصلاح موی خوش گل و خوش صورت بسازد. با اصلاح موی و ابرو ها طراوت بهاری را به صورت بخشید، چند پول یکه سر جمع نموده بود، به آرایش صورت خود، بعضی متاع ها را خریداری کرد تا در دیدگاه یار با صورت خوش گل تر نمایان شده، جلوه جوانی خوش صورت را به چشمان نگار تجلی بدهد.
به آینه می دید تا یک صورت زیبا شده در آینه تصویر می شد، زیرا علی جان هر لحظه که به آینه دیدن داشت، دل در اضطراب بود یا مبدا این صورت را شقایق پسند نکند؟
سوالی بود که در ذهن هر نو جوان، همچو کرم فنگ سال ها عقل جوانان را مغشوش می سازد، چی اندازه خوش گل بودن صورت شان را زیر سوالات برده، اضطراب را با دل و با حیات شان آشنا می سازند.
علی جان هم در اضطراب افتیده بود یا هیکل بد صورت بوده باشد چی خواهد شد هوس های علی جان؟
مادر علی جان در شب نوروز، غذا شب نوروز را که هفت سین فردا را هو شب با هفت غذا از سبزه غذا ها گرفته تا قابلی ازبیکی سر سفره تمثیل می کرد، ترتیب داده بود.
قبله گاه صاحب علی جان، با بودنه دست خود حاضر سر سفره شده بود، یک ذوق از بودنه بازی داشت حتی در هنگام طعام خوردن بودنه را در دست داشت، بودنه در دست قلبه گاه صاحب علی جان زندانی بود، گویی منبعی ثروت باشد حتی در هنگام طعام خوری از دست به زمین نمی گذاشت و آمده در جنگ می کرد.
قبله گاه صاحب علی جان از کاکا های منطقه ی خود بود، پیراهن تنبان با پسند روز می پوشید، دامن پیراهن کمی دراز، تنبان کمی بلند از پنجه پا، با پای پوش ساخت جرمنی با بالا تنه سر پیرهن که چندین جیب در داخل و بیرون داشت، با کلاه قره قل یک مود پسند زمان خود بود. سیگار کشیدن عادت نداشت و اما علاقمندی وی در چلم مهارت وی بود، سبب اینکه با دوستان که در مهمان خانه ها، دانه های بازی چند بازی برد باخت قمار را می انداختند، با دود چلم فضا را که چون ابر سیاه تاریک می ساخت، لذت می گرفتند و به ذهن شان بالاتر از همه لذت ها یک لذت می شد چنین کلتور در هر گوشه وطن یکی از فرهنگ اعلی مردمان ما شده است، با کمال افتخار چی علمای دین باشند و چی ما قلم بدست های روشنفکرها باشیم، تسلط این فرهنگ را یکی از افتخارات تمدن ملی دانسته بی صدا تایید داریم، حتی در پنج بینا مسلمانی چنین مهارت را بی صدا شامل ساخته یم، از این سبب که علمای دین می گویند "در هر کار باشی با خدا باش" آیا خدا با هر کاره ها بوده می تواند؟
علما که همچو چنین ذهنیت باطل و فسادگر را در جامعه دیده بی صدا شده اند در حقیقت سبب مروج چنین اخلاق شده اند، آیا یزدان بزرگ با هر کس یکه در هر فساد غرق باشد همراه ی او می باشد؟
تفاوت هدایت حکم الهی با ذهنیت جامعه، در چنین مسئله ها هویدا می گردد، چونکه علمای دنیای عقب مانده، آن چی محتویات ذهنیت شان بنابر عوامل فرهنگی سنت ها، عوامل سیاسی جامعه گرد هم آمده است، بی صدا در تلاش تطبیق چنین زباله های موریانه ی ذهن شان هستند و حکم قواعد دین گفته در جامعه مروج می سازند و تلاش دارند تا آیت های الهی را با چنین زباله های رسوا تفسیر و بیان نمایند و تلاش دارند تا آیت های خداوند را به احکام قواعد از زباله های باطل ذهن شان هم سطح نموده، آیت ها را به دنیای عقل شان برابر سازند، در حالیکه باید احکام الهی و احکام تمدن بشریت، تسلط بالای اخلاق جامعه داشته باشد و نصاب اخلاق جامعه را از بطن این دو ارزش به وجود باید بیاورند و این دو ارزش سبب شود که جامعه راه سعادت خود را پیدا کند و اما چنین احکام حقیقی مغایر اخلاق جامعه های عقب مانده می باشد، از این جهت که جامعه های عقب مانده آن چه مروج در جامعه می باشد ارزش قایل استند نه در واقعیت!
کدام حقیقت است کدام ریا است معلوم دار نیست که سیل از شر هر نو فساد حاکم بالای جامعه می باشد.
پس سوال است اگر حقیقت نمایان نباشد خطا را از روی کدام استاندارد خطا می گویی؟
هر کی صراطی دارد میگه که مستقیم
دوغ من که ترش نیست کارمن با اقلیم
بین همه مستقیم کارهای کــــجی چرا؟
حق نمایان نباشد کدام مرد مرد حکیم؟
علی جان با همه عزیزان خود، غذا های لذیذ هفت سین شب سال نو را نوش جان کرده بود و خینه شب نوروز را، به فال نیک گرفته در کف دست راست خود، شکل قلب را نمایان بسازد گذاشته بود. شب را با محیل اخلاق نیک و با خوش شگونی تا هنگامه ی خواب در بستر، نزد عزیزان خود سپری نموده بود و در خیالات خود غرق در هوس ها شده بود که در بستر خواب رفته بود و با جنون عاشقی، غرق در مکاره گری های شیطان ذهن خود شده بود، کی خواب نصیب او می شد؟
علی جان غرق خیالات بود، ستاره ی شبنم را در حیات خود با جلال تر از همه ستاره ها می دانست و در بین ستارگان در سما، تصور خیالی داشت می گفت: در اطراف ستاره ی نگار ستاره های دیگر در رشک اند زیرا گل، ستاره ی زیباست.
کمیت ستاره ها در مقابل ستاره ی شقایق به یار هیچ معنی را افاده نمی کرد، از اینکه در تصورات او، نور ستاره ی گل، سمای علی جان را و حیات وی را با جلال تر ساخته بود که دیگران فقط قندیل در زیبا نشان دادن ستاره ی شبنم شده بودند گویی هر کدام شان یک بسته کار در زیبا نشان دادن ستاره ی نگار شده باشد گویی از طرف یزدان بزرگ وظیفه دار شده باشد که چنین تصور داشت چونکه علی جان عاشق شده بود.
شب ها که سحر نمی شد از حال وی شبنم بیخبر بود علی جان می گفت:
قطره های اشک داند شب تا سحربند
از خوشـــــی دل که به عشق دردمند
از تپیدنـم تا ســحر بـــــــی خبر اقبال
شــبم دربند و دلــــــــــــــــم زهر خند
علی جان چشمان را پنهان می کرد شبنم ظاهر بود، اگر باز می کرد هر طرف تبسم لبان نگار با غمازه های چشمان شهلا، راز گو به یار می شد. اگر زنگ دروازه شنیده می شد می دانست آمدن گل نا ممکن است ولی سوی دروازه پرواز داشت، تصور می کرد با شصت ظریف نگار، دگمه زنگ دروازه فشار داده شده باشد چونکه در جنون عشق افتیده بود.
یا صدای تلفن شنیده می شد بی اختیار پرواز داشت تا هر چی عاجل بلی بگوید از این که مجنون شده بود. دیدن هر لباس زیبا را در جان نگار آرزو داشت و هر صدای زیبا را از حنجره گل شنیدن خیالات داشت.
قهرمان هر حکایت و یا قهرمان رمان و یا قهرمان صحنه تئاتر و یا قهرمان سینما می خواست فقط نگار باشد، از این رو که زیباترین دختر دنیا می دانست، مسبب اینکه از چشم عاشق معشوقه را دیدن داشت.
پس کس هایکه هنوز از نشاب عشق بر سینه محروم اند، باید بگویم عاشقی دنیای دیگری است، اگر که عاشق شوند می دانند راز عاشقی را!
پس عاشقی چیست؟
بخوانید از قلم من!
اگر یارات را یاد کنند، سرات دور خورده، خود را بین خالیگاه حس کنی، مانند پرنده ی زخمی در حال جان دادن باشی و خاطر یار تلاش در دل داشته باشی، شب و روز در نشستن و بر خواستن او حس را با تار به خود کش کنی، او که نزد تو باشد مانند پروانه پر زده سوختن را ندانی، بی او خود را بین مار گژدم حس کنی، بی بودن او حیات را چون مار گژدم دشمن فکر کنی، به یک لبخند او کنار لبانت خوشی شکوفه نموده، دل ات پرواز در آسمان داشته باشد، اگر نزد ات نباشد، نزد ات تصور کرده، مثل بلبل که گرد گل چرخ زده غرق نشه شده سرود که می سراید، تو هم بی اختیار اسیر جنبش دل شده، شعر در زبان زمزمه کنی. در بلندی های کبود بالای ابر سپید خود را حس کنی، در راه، خانه، کار، بستر، دل بی قرار آشفته حال باشی، از او که یاد کنند سیمای تو همچون نان داغ تنور سرخ شده آتش رویت بلند شود، هر جای که تو باشی در نظر ات او با تو باشد، هر طرف که دیدن کنی، سلطان به چشمانت شود، به خوشی او خرسند شده به خفه بودنش اشک ریز شوی، خاک یکه پای بماند، زیبا ترین جای دنیا به تو شود، بوی عرق او که در دماغ ات برسد، بهترین بوی دنیا باشد. حیات ات با او قشنگ بی او جهنم شده باشد، سیب سرخ، آسمان سرخ ، زمین سرخ ، روی سرخ، حیات ات زندگی ات خاطر او سرخ باشد، تابستان ات بهار، خزان ات بهار، زمستان ات بهار، حیات ات به یک اسم او بهار باشد، در هر بخش زندگی در سینما نمایشنامه رمان هر دید قهرمان تو او باشد، یک لحظه دور بودن را طول عمر فکر کرده در یخچال سالنگ خود را یخ زده جهنم یخ بگویی. لحظه یکه از تو دور باشد به حسرت دیدن بسوزی حسرت از چشم ها به دل تیر بزند دل را بی قرار کند، دور بودن از او بی اشتها شده خسته و کسل خود را حس کنی با شنیدن اسمش از اشتها سیری نداشته باشی، با وجود یکه بدانی امکان آمدن او به منزل ات نیست، اما گوش به زنگ دروازه داشته باشی، هر زنگ دروازه را او فکر کرده پرواز کنی، در هر زنگ تلفن چون پرنده پرواز نموده سیما سرخ شده با هیجان بلی بگویی، به یک بلی او هر لحظه زار باشی. شب ها سحر شده نیم شب به آرزوی شنیدن صدایش از تلفن باشی، هر لباس زیبا را ببینی به او آرزو کنی، هر صحبت زیبا را آرزوی شنیدنش از زبان او باشی، بویش در دماغ، سیما به چشمان، صدا به گوش، خاطرات در ذهن همیشه جاویدان باشد، هم بگویی کسی از راز ات اگاه نشه و هم دل بی قرار شده آرزوی فریاد زدن را داشته عالم را از حس درون ات اگاه بسازی. بی او شب ها را قیامت جدایی را مرگ فکر کنی، همه لبخند ها صرف خاطر او باشد و همه خشم دل را به او بخواهی بکنی اما با یک دیدار چون خمیر نرم شده باشی، همه صبر طاقت ات صرف خاطر او باشد، در حیات هیچ ارزش به دست ات وجود نداشته باشد که به او فدا نکنی، اگر بیرون قیامت جهنم شده باشد، اما تو به یک لبخند او هر قیامت را نادیده گرفته به تو بی تاثیر باشد. بی سبب از تو قهر شده و تو بی دلیل همیشه عفو کنی، به این خصوصیات ات خود دلیل نداشته باشی، ترس جدایی ملیون مرتبه از حس یک جا شدن قویتر باشد، مقابل عشق غرورات یک هیچ شده باشد، شب سحر شده باشد، چشم ها سرخ شده باشد به یک سرود یکه خاطر او انتخاب کردی به زبان زمزمه کنی همه خستگی ها را شسته طراوت و تازه کرده باشد، هر لحظه به او شعر بگویی دل اسیر شده باشد، در هر طرف قدم یکه بمانی بی تو او قدم طرف او تو را کش کند، اگر چنین شده باشی مبارک باشد ای دوست تو هم عاشق شدی!
یک گلی حیات
در هر فصل حیات
گلی زیبای ناب
آتشین و بازتاب
باده ریز گل زیبا
می تپاند دل را
او گل زیبا
که است آتش سرخ
او گل زیبا
یک دانه زیبا
که اسم او عاشقی
یک گل زیبا
یک گل زیبا
بلی علی جان چنین شده بود، شب دراز می شد، هر لحظه خواب می رفت تا شبنم را در رویا دیدن کند و اما او لحظه بیدار می شد که نگار پیش روی چشمان قرار داشت، چونکه روح و هوش دست معشوقه بود.
گل نشاب عشق را چنان به سینه یار زده بود، ساقی این عشق شده، راف مست کننده همیشه به عاشق می شد که یار غرق این سلاف شده بود.
اخگر زیبایی ستاره، چو نور تابنده، زیبایی بالای یار داشت که قندیل راه در دل عاشق شده بود، وی شیفته به این عشق شده بود، عشق که پاکتر از هر هستی دنیاست، جوهر خدایی در سعادت انسان هو خدایا!
تصورات و خیالات یکه داشت، آیا ممکن می شد که فردا محبوبه را در جشن نوروز می دید؟
شیطان سوالات زیاد را در عقلش تا فردا می انداخت، چون که در عاشقی بیشترین زمان را اضطراب ها، با کدرهای زیاد مواجه می سازد و اما چی جالب که همه کدرها هم لذت بخصوص را دارد زیرا عشق است که قشنگتر از هر لحظه ی حیات است دیگر چه بگویم؟
علی جان نیمه خواب و نیمه بیدار شب را به شفق رسانده بود، هنوز طلوعی خورشید نور خود را نیشتر در نورانی ساختن دنیا نزده بود، قطرات شبنم که گل باغچه های بهاری را با گل های زیبای آن طراوت و تازگی می بخشد، همچو قطرات شبنم خاطرات محبوبه در خیالات محبوب چنین قطرات شبنم شده بود، سبب این که هر طرف را در نظر علی جان طراوت تازگی بخشیده بود وای مبارک باشد عاشقی!
از شروعی شفق علی جان آمدگی خود را دور از چشمان عزیزان خود، رفتن به جشن نوروز می گرفت و اما آیا شانس دیدن نگار را داشت؟
روز اول سال با نیشتر زدن نور خورشید هنگامه ی صبحگاه، در روز جشن نوروز، بر لبان هر کی، گل ها را شکوفه ساخته بود، گویا لاله ها در لبان روئیده باشند، هر لب با نازکی و ظرافت، سخن می زد، از اینرو که روز اول نوروز عادت است چی اندازه با فرهنگ زیبا سخن زده شود، تا آخر سال با خوشی ها فرهنگ زیبا در لبان مسکن گزین می گردد.
فضای خانواده مثلیکه، بوستان پر از گل ها، همه زیبایی های خود را بخشیده باشد و بوی رنگارنگ گل ها را عطر پاش کرده باشد، همچو بلبلان مست در بین گل ها باشند، همه اعضای خانواده مست شاد بودند چونکه نوروز بود.
سفره ی صبح روز نوروز در سالن باز شد، هفت میوه که هفت سین گذاشته ها را تمثیل می کرد، بین سفره در یک کاسه ی بزرگ سفالی آورده شد تا به کاسه های خورد، به هر کس تقسیم شود.
هفت سین گفتم، در سفره ی هفت سین معمولآ هفت جز یا بیشتر که با حرف سین آغاز می شود قرار باید بگیرد، می توان گفت سیاهدانه، سبزی، سوسن، سوهان، سمنو، سنجد، سرمه، سنگک، سنبل، سرکه، سیب و غیره را علاوه کرد باید در سفره حاضر باشند تا هر کدام شان بعضی راز های بهار را تمثیل کند و دور از عقیده دینی یک فرهنگ زیبا را تمثیل کند و بر همه مژده بدهد بهار با چهره نو در حیات شان یک زیبایی ست باید همچو بهار دایما زندگی نوین نصیب باشد و اما با گذشت زمان در فرهنگ هفت سین تحولات آمده است، امروز بیشتر هفت میوه خشک که تر شده باشد مروج گردیده است اگر با ابتکار عقل زده ها نابود نگردد.
هفت میوه از کاسه سفالی بزرگ به کاسه های خورد تقسیم گردید، هر کس استحقاق خود را گرفت و هفت میوه در کاسه ی سفالی باقی نماند و اما خوشی روز نوروز آن قدر بزرگ بود، چی اندازه تقسیم کردند، هر تقسیم نیشتر زده شکوفه های جدید از خوشی را ارمغان داده بود چون که خوشی نوروز چنین است و چنین باید باشد.
علی جان بعد از سفره صبح نوروز که با عزیزان خود، هفت میوه و طعام صبح را خورده بود، می خواست بی صدا از منزل بیرون شود، زیرا پرگرام خود را داشت، مادر صدا زد گفت: باید دو برادر خورد و خواهر خورد را به محل جشن نو روز که در هر قبرستانی تجلیل می شد ببرد، علی جان روبه پدر کرد از وی تقاضا کرد تا که تنها اجازت بدهند از این رو که بهانه به خود پیدا کرده بود گویا با هم سن ها پرگرام گرفته است.
پدر از کاکاهای منطقه بود، نبض فرزند را در سن جوانی می دانست و اما از شبنم کدام آگاه یی نداشت، تصور می کرد پسرش با هم سن های خود در پرگرام نوروز یکجا می باشد، وی را اجازت داده بود و فرزندان را وعده داده بود تا خود در محل جشن نوروز ببرد.
علی جان که از منزل بیرون شد، هوا آنقدر خوش بود و باد زیبا می وزید، هر لحظه تصور می کرد، همه زیبایی روز و خوش وزیدن باد و عطر از بوی گل های نازنین، از عطریات جان نگارش سر زده باشد که همه جا را پر ساخته باشد، چونکه عاشقی چنین یک بلا ست، عاشق تنها معشوقه را می بیند دیگر هر چی به او یک حکایه!
مست بود از این روکه نگار خود را می دید بلکه چنین حس داشت بلکه چنین یک غزل در نوک زبانش بود کی می داند؟
عطـــر گـل و بانــــگ مـــــــرغ برخـــاســـت
هنگامـه است نشـــاط که از سوی صحراسـت
سرخ آتشــین شده ســــینه ی دشــــت صحــرا
لاله آتشین اسـت هــوای خوشــــی هر جاسـت
نغمــــه از پرنـــده هاسـت در هـــوای ملایـــم
بلبلان در شــوق گل نغمــــه ی بلبل پیداســـت
فنــدق فنـدق روئیـــده هر طـــرف کـــه گل ها
چو فندق مــیوه دارد عشــق بهاری دریاســـت
بزغاله های کوه یــــی همراه ست با غزال ها
درنگ به دوستـی نیست بهار مژده ی وفاست
با شرشر آبـشار بهار که اســت خــــوش نمـــا
نیــم باز و نیــم ابــر هـــــوای بــهار زیباســت
هر طرف که شادیست می و راف عشقی ست
بهار ساقــــــی آن است که زندگـــی ماجراست
علی جان دو پای دیگر را وام گرفت تا محل یکه جشن نوروز تجلیل می شد زودتر برسد، در حالیکه مراجعین هنوز محل را پر نساخته بودند، وی در محل حاضر شده بود. تصورات علی جان بود آیا محبوبه در محل جشن حاضر می شد؟ چو موریانه هوش وی را مغشوش ساخته بود، چونکه ضمانت وجود نداشت که تصورات حتمی عملی می شد و فقط یک حس بود، در آن جا کشانده بود، بلکه ماجرای فکری بود، یک سفسطه بود یا در عمل اجرا می شد کی می دانست هو روز چی اتفاق می افتید؟
چی اندازه مراجعین جشن بیشتر می شد، هیجان علی جان زیادتر می شد، محل جشن نوروز از مراجعین پر شده بود، دست فروش های مختلف متاع ها، محوطه را رنگین ساخته بودند، هر چی از فرهنگ منطقه بود در بازار جشن پیدا بود، یک طرف زنان چوری فروش با رنگارنگ چوری ها احاطه را رنگین کرده بودند، جانب دیگر تخم مرغ جنگ ها، هیجان جشن را بیشتر ساخته بودند و در طرف دیگر اسب های چوبی و چرخ گرهای چوبی که طفلک ها را سر مست به بازی ها می کردند، دکان های شان را باز کرده بودند، انواع و اقسام خوردنی های دست پخت و اما بدون نظافت منطقه را رنگین کرده بود.
علی جان بی قرار بود و بیتاب بود، چشمانش یار گم شده را جستوجو می کرد و اما آیا شبنم کدام حس مقابل علی جان داشت؟
سوال بود جواب به علی جان نداشت.
زمانی رسیده بود، در پهلوی بزرگ ترین مقبره گورستان جنده شان بالا می شد، اما در تاریخ این رذالت، کس پیدا نبود که می گفت نکنید خطاست از این سبب که از یک طرف ملت را در بت پرستی و شرک نزدیک می کنید و از جانب دیگر فرهنگ زیبای نوروز را با خرافه یکجا تجلیل می کنید، حتی در تاریخ کشور یک شخص روشنفکر یا یک عالم دین پیدا نشد چنین خطا را انتقاد کند حتی یک کس بلی یک کس!
تا که اجنبی ها بیدار ساختند مگر با ده ها هدف عقل زده ها را...
نباید جشن نوروز در سر مقبره ها تجلیل شود و چنین فرهنگ خطا تنها در افغانستان مروج است و در دیگر کشورها مانند یک فستیوال تجلیل صورت می گیرد.
پس از نقطه نظر دینی چی خطا دارد؟
هر صبح ملت با اهل عرفان، در مسجد روضه در شهر مزار شریف، نماز صبح را که با سوره ی فاتحه می خوانند و معنی سوره فاتحه چنین است" به نام معبود به حق بسیار بخشاینده و بی نهایت مهربان، ستایش از آن معبود به حقی است که پروردگار جهانیان است، بسیار بخشنده و بی نهایت مهربان است، مالک و پادشاه روز جزا است. « ای خدا» تنها تو را میپرستیم و فقط از تو مدد میخواهیم، «یا الله» ما را به راه راست راهنمایی فرما، راه کسانیکه تو به آن ها احسان و انعام نموده ی، نه «راه» آنانی که بر آن ها خشم گرفته شده است و نه هم راه گمراه هان"
بعد از نماز صبح در مقبره یکه نزد مسجد موقعیت دارد در جنده و مقبره سر شان را زده می گفتند: یا مدد، ای و الله چی رذالت؟
ملت که در چنین خطا گرفتار بودند اهل عرفان دیده بی صدا بودند چونکه همرنگ جامعه بودند در حالیکه خداوند در سوره الانعام آیت نود چهار بیان دارد" و (روز قیامت به آنها گفته میشود:) همه شما تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همان گونه که روز اول شما را آفریدیم! و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاردید! و شفیعانی را که شریک در شفاعت خود می پنداشتید، با شما نمی بینیم! پیوندهای شما بریده شده است و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور میکردید، از شما دور و گم شده اند!"
آیا به چنین باریکی دقت شده بود؟
در قرآن کریم حکایت یکه در ارتباط موسی و شبان آمده است، خداوند بزرگی خود را از طریق حکایت هویدا ساخته است که چی اندازه بزرگ می باشد و چگونه باید به یزدان بزرگ عبادت صورت بگیرد؟
شبان که غرق به عشق یزدان بزرگ، با دنیای خود، بدون شفیع داشتن مستقیم به عبادت غرق بود، حضرت موسی با شنیدن سخنان شبان به غضب آمده بود، از این رو که شبان با دنیای خود و با عقیده یکه داشت و دین یکه بر خود ساخته بود مستقیم با خداوند راز دل می کرد و آن چی در امکانات ش بود تا بر خداوند فدا کند.
حضرت موسی با غضب گفته بود: "خداوند آنقدر بزرگ است که به امکانات و فدا کردن های تو ضرورت ندارد، تو گناه کار شدی" مگر حضرت موسی خود بی خبر بود که خداوند چی اندازه بزرگ است و چی طلب از بنده گان دارد؟
زمانیکه موسی به مناجات در کوه ی طور به حضور یزدان رفته بود، پروردگار گفته بود، "ای موسی چی اندازه بزرگ بودن من را تو از کجا می دانی !؟ برو از چوپان معذرت خواهی کن که تو خطا کار شدی" یعنی هر کی با دنیای خود در هر مکان که باشد اگر با دل پاک و مستقیم با هر زبان و با معنویت درونی خود، بزرگ بودن خداوند را درک نموده اگر راز دل با الله کند، میلیون بار بهتر می باشد از او نادانی که در کدام مقبره سر خود را زده طلب مدد کند و یا نزد کدام شخص رفته دست آن را به این مقصد ماچ کند و یا مقبره و شخص را با اعتبار نزد خداوند بداند و به خود واسطه بگیرد، زیرا مطابق به حکم خداوند، هر کی، اگر کدام شخص و یا کدام متاع را بلندتر از بندگی خود تصور نموده، شفیع به خود بگیرد و در تلاش ثواب گرفتن نزد خداوند از این طریق باشد، خطا می کند، از این روکه چنین اخلاق به معنی اخلاق شرک می باشد.
چی اندازه بزرگ بودن پروردگار را از آیت های طبیعت باید ما انسان ها درک کنیم، تا که بدانیم تنها دنیای ما چی اندازه بزرگ می باشد آیا تفکر کردیم؟
اگر در پهلوی بزرگی دنیای ما، میلیاردها ستاره را علاوه کنیم و اگر همه کائنات را که خداوند بدون شک آفریده است، اگر با عقل منطق ایمان داشته باشیم، قدرتی که کائنات بزرگ را با همه موجودات اش آفریده است، آیا کدام متاع و یا کدام شخص را شریک خود می گیرد حتی پیامبران را؟
بعضی ها با عقل نارس شان در آرزوی داشتن یک شفیع در روز جزا هستند و از نادانی شان شفاعت قرآن کریم را از روی منطق شفیع درک کردند آیا بدون منطق بوده، یک خطا نیست؟
در روز جزا، یعنی روز قیامت یعنی روز آبادی بعد از ویرانی دنیای فانی، صدها میلیارد انسان در جهت درک سرشت اخلاق دنیای فانی شان در حضور یزدان بزرگ تجمع می کنند، آیا با منطق قرآن کریم و منطق عقل انسان، یک انسان حتی پیغامبر هم بوده باشد، در بین صدها میلیارد انسان چگونه تو را پیدا نموده نزد خداوند وسیله شده، از خطا ها و گناه های تو طلب بخشش از خداوند کند؟
آیا منطق تفکر را داری؟
در کدام آیت قرآن کریم چنین عمل ذکر است آیا جواب داری؟ رسول الله حتی به دختر شان وصیت نموده اند، تا در کردار خود جهت حساب ده یی در روز جزا مقابل یزدان بزرگ در این دنیا در عمل خود دقت کند، چونکه پدر که پیغمبر است امکان کمک به فرزند را ندارد آیا این اخلاق پیغمبر اسلام را کس دقت دارد؟
خداوند در قران کریم در سوره محمد آیت نوزده به رسول الله می گوید "پس بدان که هیچ معبودی جز خدا نیست و برای گناه خویش آمرزش جوی و برای مردان و زنان با ایمان [طلب مغفرت كن ] و خداست که فرجام و مآل [هر یک از] شما را می داند"
آیت مذکور یک حقیقت بزرگ را به ما معرفی می سازد و اما دو گروه مسلمان ها هستند بیشترین ضرر را در رسول خداوند و در دین اسلام می رسانند. گروه ی اولی رسول خداوند را از بین انسان ها بیرون ساخته البسه فرشته را می پوشانند، از این که مطابق رفتار ملک ها انسان ها رفتار کرده نمی توانند اخلاق و روش و رفتار و جایگاه رسول الله را از بین انسان ها بیرون نموده بین ملک ها قرار می دهند و از رفتار پیغمبر اسلام انسان ها را دور می سازند و در عوض فرهنگ دوره قبل از اسلام عربستان را به اسم اسلامی آرزو دارند تطبیق کنند و اما اگر فرهنگ او زمان مطابق به رضای خداوند می بود چرا اسلام نازل شد؟
آیا در فطرت انسان ممکن شده می تواند با آمدن منبع تحول فوری همه یک باره تکامل نموده از داشته های هزارها سال فاصله گرفته همه بهترینی ها شود؟
چنین منطق اگر کس داشته باشد عقل خود را در تمسخر قرار داده است چونکه خلاف منطق بشری و خلاف منطق قرآن کریم است اگر ممکن می بود در سوره محمد، آیت نوزده نازل نمی شد.
و از استفاده از اسم رسول خداوند اخلاق خودشان را در جامعه عملی می سازند و طرز و رفتار عقل شان را سنت پیغمبر تصور نموده در تلاش برقراری تزشان هستند که این گروه حاکم در جامعه هستند، از این سبب که تبلیغاتی دارند شیرین با هنر فریب اما جذب کننده است.
گروه دومی در تلاش اند رسول خداوند را بکلی بی ارزش بسازند چونکه شرط های زندگی دوره رسول خداوند را و خطا های بشری آن دوره را بدوش دین و پیغمبر دین می اندازند، هر دو روش خطاست. از این سبب که دین در جغرافیای عقب مانده دنیا نازل شد تا اصلاحات را از خرابترین و عقب مانده ترین جغرافیا شروع کند، پس هر کی زندگی آن جغرافیا را داشت تاثیرات زندگی و محیط بالایش حاکم بود، بدین خاطر رسول خداوند مطلق مکمل خارج از صفت های انسانی باشد نبود و او انسان بود طبیعی که خطا می کرد و با خطا ها زیر تربیت کلام خداوند مکمل می شد که چه اندازه مکمل شد مربوط خداوند و پیغمبر است، در قرآن کریم راهنما و تربیت ها را می بینیم، خداوند به رسول الله هدایت دارد تا مطابق کلام الله رفتار کند چون که انسان است.
پس نباید رسول خداوند را از بین قرآن کریم بیرون ساخته با صفت های متضاد مقابل آیت های قرآن کریم یک فرشته به خلق پیشکش کنیم و رسول الله را با صفت های مبالغه ملبس بسازیم از این سبب که چنین اخلاق در دست دشمنان اسلام اسنادی را می دهد تا تبلیغ کنند که قرآن کریم کتاب خداوند نیست نوشته شده ی دست حضرت محمد است.
بدین خاطر پیغمبر اسلام را در داخل قرآن کریم جستوجو کنیم و از بین قرآن کریم بشناسیم، تا در خطا و گناه گرفتار نشویم و باید بدانیم محبت بدون منطق، ما را از رسول لله دور ساخته در شرک نزدیک می سازد و چی اندازه گفتار زیبا و شیرین هم باشد اگر از حقیقت دور باشد مطابق روح قرآن کریم افترا مقابل خداوند می شود و در سوره هود آیت هژده خداوند می فرماید" چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا افترا میبندند؟! آنان (روز رستاخیز) بر پروردگارشان عرضه میشوند، در حالی که شاهدان ( پیامبران و فرشتگان) میگویند: «اینها همانها هستند که به پروردگارشان دروغ بستند! ای لعنت خدا بر ظالمان باد!»"
دین اسلام بی منطق نیست لاکن مسلمانی را مسلمان ها بی منطق ساختند از این روکه عوض مطالعه، تحقیق ،بررسی، روح و روان شان را دست چند ملا بی علم سپرده اند و یک نو فرهنگ رذیل و رسوا را سبب شده اند اگر دو کس در ارتباط دین صحبت کند فرد سومی هوشدار می دهد تو ملا نیستی از کجا می دانی؟ از ملا پرسان کن در گناه گرفتار نشو لاکن ملا که تحصیلات ندارد دین عقل خود را در جامعه مروج می سازد منطق درک این باریکی نیست از بدبختی های دنیای اسلام!
پس شفاعت قرآن کریم چیست؟
شفاعت قرآن با شفاعت اسلام جامعه چه تفاوت دارد؟
شفاعت مطلق بر انسیاتف الله است، در روز قیامت چگونه بر کدام شیوه استفاده می کند بر کس معلوم نیست و از آیت های کتاب مقدس نمایان است هر کی بر هر کی با اجازت پروردگار شفاعت اش را استفاده کرده می تواند و هر پیغمبر شفاعت اش را برای امت اش بکار گرفته می تواند و آخرین پیغمبر اسلام حضرت محمد رسول الله نیز شفاعت کرده می تواند. تا این نقطه منطق بین اسلام جامعه و اسلام قرآن کریم یکی است کدام تفاوت ندارد و لیکن در ادراک اسلام جامعه از معنی و مفهوم شفاعت تفاوت بزرگ با منطق قرآن کریم دارد. یعنی در منطق اسلام جامعه شفاعت بر معنی میانجیگری بین مسلمان ها بیان شده است، مگر
در منطق قرآن کریم هر کی حق یکه بالای هر کی داشته باشد بزرگواری نموده تنها از حق اش ببخشد شفاعت نامیده شده است. این نقطه اساسی را اسلام جامعه درک ندارد که با منطق قرآن کریم تفاوت بزرگ را به وجود آورده است و دنیای اسلام را بر سفسطه گویی سوق داده است.
یعنی شفاعت عبارت اند از جفت یکه از بزرگواری چیزی از حق اش را یکی بر دیگری ببخشد می باشد.
یعنی یکی خطاکار و یکی بزرگوار وجود دارد، بزرگوار خطای خطاکار را از روی بزرگواری ببخشد عبارت از شفاعت است.
آری معنی و مفهوم شفاعت قرآن چنین است.
لاکن در دنیای اسلام بر منطقی آوردند در روز قیامت پیغمبر اسلام دست هر کی از امت اش را بگیرد و در نزد الله ببرد و خدا در کرسی نشسته باشد و بر خدا بگوید: گناهکار است لاکن من واسطه می شوم چونکه پیغمبر هستم گناه اش را ببخش!
آیا خداوند زیر تاثیر پغمبران است که چنین منطق را قبول می کنند؟
آیا خداوند در روز قیامت مانند یک انسان در کرسی نشسته می باشد تا واسطه گری پیغمبران را در مقابل گناهکارها بپذیرد؟
آیا منطق وجود دارد؟
آری بر چنین بی منطقی شفاعت قرآن را آورده اند مثلیکه عقل شان را پرنده ها ربوده باشد.
پس شفاعت را چگونه باید بدانیم؟
شفاعت از ماده «شفع» گرفته شده است نه از شفیع!
در لغت به معنای «جفت شدن با چیزی» است.
و در اصطلاح به معنای حائل شدن برای رفع ضرر از كسی و یا رساندن منفعتی به اوست.
حائل بمعنی هر چه میان دو چیز واقع شود.
در عبارت سادهتر می توانیم بگویم بدین معنا به كار می رود كه شخص آبرومندی از بزرگی بخواهد كه از مجرمی بگذرد.
یعنی، مجرم و شخص بزرگ وجود داشته باشد مجرم نزد او شخص ملامت شده باشد و شخص از بزرگی اش برای مجرم چیزی از حق اش را ببخشد به معنی شفاعت است.
این خصوص در روز قیامت تنها با اجازت خداوند صورت گرفته می تواند بدین خاطر خداوند در قرآن می گوید: «همه شفاعت از خداست»
یعنی خداست که بزرگی نشان می دهد.
یعنی نه بت ها نه دیگر کس ها نمی توانند به مانند خداوند بزرگی نشان بدهند چونکه چنین امکان را ندارند و خداوند اگر که لازم ببیند بر پیغمبر یا کس دیگر اجازت می دهد تا با اجازت خداوند از خود بزرگی نشان بدهد، براین خاطر خداوند با تکرار در قرآن می گوید از بت ها شفاعت بر شما نمی رسد منطق شفاعت قرآن چنین است.
آری شفاعت قرآن کریم چنین مفهوم دارد و این مفهوم بر منطق قرآنی برابر است، با آیت های قرآن از این تز دفاع می کنم.
لیکن از شفاعت به دلخواه شان مفهوم دیگری را رواج دادند خطا و غلط است.
برداشت غلط از معنای شفاعت به این گفته می شود كه شخص شفیع از موقعیت و شخصیت و نفوذ خود استفاده كرده و نظر صاحب قدرت را بی هیچ حساب و كتابی درباره مجرم و یا گناهكار ( زیر دستان خود) تغییر دهد.
آیا مقام خداوندی کدام بازیچه است هر پغمبر بر دلخواه خود تغییرات را سبب شود آیا چنین عقیده منطق دارد؟
در کتاب مقدس قرآن آیا کدام اشارت در این بی منطقی وجود دارد، که اسم کدام پیغمبر ذکر شده باشد و گفته شده باشد امت هایش هر چه گناه کنند بکنند لاکن پیغمبر اگر میانجیگری کند گناه هایش بخشیده می شود آیا همی دنیای اسلام کدام جواب با منطق در این ارتباط دارند؟
بلی همه دنیای اسلام!
اگر با دقت آیت های کتاب مقدس «قرآن» خوانده شود شفاعت بر منطق یکه در بالا ذکر گردید مفهوم و معنی دارد نه واسطه نه شفیع!
برای اثبات و تذکر دادن حقیقت بر عقل ها، چند آیت کتاب مقدس را بیان می کنم.
الله در سوره زخروف آیت 86 می گوید: «کسانی را که غیر از او میخوانند قادر بر شفاعت نیستند; مگر آنها که شهادت به حق دادهاند و بخوبی آگاهند!»
چگونه هدف آیت مذکور را درک می کنیم؟
یا در سوره سبا آیت 23 می گوید: « و شفاعتگرى در پيشگاه او سود نمىبخشد مگر براى آن كس كه به وى اجازه دهد تا چون هراس از دلهايشان برطرف شود مىگويند پروردگارتان چه فرمود مى گويند حقيقت و هموست بلندمرتبه و بزرگ»
به این دو آیت و بر آیت های مشابه دیده منطق شان را به وجود آورده اند، لاکن در باریکی که قرآن با شیوه نگارش مخصوص یک مسئله را با استادی بیان می کند دقت ندارند.
بطور مثال از امثال زیاد در قرآن، الله در سوره زمر در آیت 44 می گوید: « بگو:تمام شفاعت از آن خداست، (زیرا) حاکمیت آسمانها و زمین از آن اوست و سپس همه شما را به سوی او بازمیگرداند!»
آیا چه گفتن آیت 44 را درست فهمیدند؟
یک بار با دقت در باریکی توجه کنند یک حقیقت را می بینند چیست او واقعیت؟
اگر شفاعت از شفیع گرفته شده باشد یعنی معنی میانجیگری را داشته باشد، اگر پیغمبران نزد الله برای جنت رفتن امت های شان نزد پروردگار میانجیگری کرده بتوانند، مطابق بر منطق آیت 44 می گویم الله برای کی نزد کی میانجیگری می کند؟
چونکه در آیت خداوند می گوید «بگو تمام شفاعت از آن خداست»
اگر منطق گفتار جمله را از منطق واسط یعنی میانجیگری مطالعه کنیم، تمام میانجیگری از خدا باشد، خدا برای کی در نزد کی میانجیگری می کند؟
اگر منطق جمله را از منطق بزرگواری بررسی کنیم، می بینیم که جمله و آیت مفهوم منطقی را بر خود می گیرد که با منطق نگارش قرآن و منطق خدایی خدا و منطق عقل انسان مساعد می گردد، یعنی اگر جمله را بگویم که «تمام بزرگواری از آن خداست» بر هر منطق برابر است پس شفاعت از شفیع گرفته نشده است از شفع گرفته است.
عقل دارها عقل دارند که تعقل کنند؟
در آیت که گفته شده است: « بگو: تمام شفاعت از آن خداست» اگر شفاعت میانجیگری باشد پس همه میانجیگری از خداست پس خدا خاطر کی برای کی میانجیگری می کند؟
چه جواب دارند؟
یعنی با منطق قرآنی همه شفاعت از الله است، یعنی الله بزرگواری با شکوه و جلال دارد و بخشنده و مهربان است.
آیا باریکی را درک کرده می توانند؟
خداوند اگر لازم ببیند از حق خود می بخشد اگر لازم ببیند بر دیگران اجازت می دهد تا از حق شان بر دیگران ببخشند.
یعنی در روز قیامت الله بر کسی اجازت بدهد او کس از بزرگواری اش حق که بالای دیگران داشته باشد از او حق گذشته می تواند و او عمل را قرآن شفاعت می گوید.
چونکه خداوند حق بنده را نمی بخشد، حق بنده مربوط بنده است بدین خاطر شفاعت در قرآن ذکر گردیده است تا خداوند در روز رستاخیز بر انسان ها فرصت بدهد تا از بزرگواری بر مجرم ها از حق شان بگذرند.
قرآن کتاب با منطق است ولی انسان است که در بی منطقی روان است.
پس حضرت پیغمبر محمد رسول الله که از اثر خدمات بزرگ بالای امت اش حقدار است، اگر که امت پیغمبر اسلام مطابق خواست پیغمبر رفتار نکرده باشند، پیغمبر تنها از حق خود بخشیده می تواند آن هم با اجازت خداوند.
و این منطق قرآن کریم با حدیث مشهور پیغمبر خداوند همساز است، واقعیت را بیشتر نمایان می سازد، پیغمبر اسلام برای دخترشان گفته بودند: «در آخرت تنها اعمال نیک ات کمک کرده می تواند»
آری شفاعت قرآن کریم چنین است و لیکن از شفاعت قرآن کریم دنیای اسلام یک مسخره گی حیرت آور را پیدا کرده اند و مسلمان ها را امیدوار ساختند اگر که خطا کار هم باشند شفاعت پیغمبر اسلام و شفاعت خودشان گناه کارها را در جنت می رساند، چونکه از این طریق در تلاش معتبر نشان دادن خودشان بین خلق می باشند که هر گوشه ی از دنیای اسلام، با اولیا های ساخته پر شده است، لیکن همه دنیای اسلام با رنج و غم گرفتار است این است حقیقت دنیای اسلام که مغایر گفتار الله و حدیث رسول خدا است.
پس میگویم اگر که مسیر راه آشکار نباشد دیگران را چگونه راهنما می شوی؟
میگم که اول بخوان باز امضا را به سر کن
عقلت را به سر بگــــیر صد هنر را اثر کن
بــی اندیشه گپ زدن چه سودی به تو دارد؟
بدین خاطر شب را با تعقل ســــــــــــحر کن
حصه سوم
علی جان که در جشن نوروز بود جشن نوروز محشر زیبایی شده بود، خورد بزرگ با رنگارنگ البسه ها مست روز نوروز شده بودند، هر کی بود آیا نگار با نسیم بهاری از بهشت بهار در حیات جهنم یار آمده بود تا هو جهنم منتظری حیات یار را بهشتی می ساخت؟
داشته های دل علی جان فقط یک هوس بود آیا معجزه شده به اجرا قرار می گرفت؟
علی جان در هیجان بود، در تلاش محبوبه گم شده بود، بی قرار بود، هوش در سر نداشت، تنها بود و خود را تنها احساس می کرد، زیرا فقط جسم از وی بود، هوش و روح در دستان ظریف محبوبه در تله بند وی اسیر شده بود یا خدا چی می شد درد علی جان؟
با هلهله و هستی
بود در سن شوق مستی
از تاثیرات عشق بود
حس بود باده پرستی
در میان تجمع
با اخلاق درستی
در تلاش یار بود
با شوق مستی
با تلاش مستی
مانند سوزن یکه در کاه خانه افتیده باشد و از بین کاه خانه سوزن را دریافت کند، با هیجان در جستوجو محبوبه شده بود، در چنین هنگامه ی هیجان بود که نور نگار همچو نور ستاره قطب، در چشمان علی جان پرتو اندازی نمود، معجزه صورت گرفته بود، محبوبه مانند نو شکوفه گل بهار یکه نو نیشتر زده غنچه شده باشد، با احسن زیبای خود، ستاره ی علی جان در جشن نوروز شده بود، وای عاشق چی حس داشت؟
کی حس علی جان را غیر عاشقان در او صحنه ی زیبا دیگران می دانستند؟
علی جان از دور از کنار یک جوی که به یک درخت کنار جوی تکیه داده بود نگار را دیدن داشت.
یا شبنم؟
حس ششم در هنگامه عاشقی بیشتر فعال می گردد و عشق است که به بودن این حس انسان را خبر دار می سازد، الکتریک بین علی جان و شبنم در سر چاه مکتب روشن شده بود، روشنایی عشق را به قلب دو دلداده زده بود و حس ششم را وادار ساخته بود تا بین قلب ها رگ دوستی و عاشقی را فعال بسازد و دو دلداده را با هم دیگر نزدیک بسازد.
محبوبه همچو محبوب جشن نوروز را بهانه گرفته بود، هدف به فرمان قلب تسلیم شدن بود و دیدن عاشق خود بود و بیان رمز عاشقی در روز نوروز به یار بود، به این ملحوظ با خواهر خوانده ها نزد چوری فروش ها بود به بهانه چوری ها به هر سو دیدن داشت تا بداند آیا حکم قلب حقیقت را تمثیل می کند و یا یک مکاره جهت فریب شبنم است؟
علی جان که از عقب شبنم دیدن داشت و محبوبه ی خود را شناخته بود، شقایق هنوز قادر به دیدن یار نشده بود، یار با دقت به نگار دیدن داشت و دیده بود که گل همچو غزال یکه در دامن کوه خود را گم شده احساس کرده باشد مثل غزال گم شده در تپش بود و در جستوجوی چیزی بود و هر سو دیدن داشت غیر از عقب!
گهگاه چوری ها را به دست نموده به دوستان خود، هوای غیر دنیای ذهن خود را نشان می داد تا کس اشتباه نکند و اما اضطراب در دل داشت که یار حس کرده بود و یا حس ششم این حکم را به یار داده بود چونکه عاشق بودند.
لحظات دراز این سناریو دوام داشت تا این که محبوبه در عقب دیده بود، هو لحظه که به عقب دیده بود، چشمان دو عاشق با هم دوخته شده بود، مثل یکه سناریوی فیلم بوده باشد، فیلم ساز صحنه را سناریو کرده باشد و بار ،بار تکرار شده باشد تا صحنه زیبا به وجود آمده باشد چنان شده بودند عاشقان!
گل که در عقب دیده بود، زلفان پیشانی با چادر ظریف از سر نیمه آویزان به زمین مایل شده بود، کمر کمی هلال بود و دست راست در کنار راست لب قرار داشت. شقایق دو مرتبه موهای خود را با چادری که به دیدار یار ممانعت می کرد، با دست چپ اصلاح ساخته بود و اما چشمان خود را از یار گرفته نتوانسته بود، از این رو که عشق حکم می کرد، قلب و روح به عشق اسیر شده بود، هو لحظه حتی بودن جماعت مردم کدام مفهوم را افاده نداشت چون که دل را باخته بود.
در مرتبه دومی که موها را با دست چپ اصلاح ساخته بود، قوت الکتریک عشق نگار، بالای یار چنان تاثیر کرده بود یار به هیجان آمده، دست و پا را لرزانده بود و پا ها لغزیده بود و قریب بود به جوی افتد، از درخت یکه تکیه داشت قایم گرفته بود و در چنین لحظه باز هم چشمان را از محبوبه دور نمی کرد و این صحنه را با دقت گل دیده بود و تبسم کرده و غمزه چشمان را به یار حواله کرده بود.
در همان هنگام یکی از دوستان نگار چیزی گفت، از نزد چوری فروش چند قدم دورتر نزد چوری فروش دیگر رفتند و اما دل ها یک بار بسته شده بود، جشن عاشقان با دیدار همدیگر جشن زیبا شده بود. یار بی صدا از دور گل را تعقیب داشت و گل تا امکان فرصت یکه بدست می آورد، دیده های خود را به یار رخ می زد، چشمان عاشقان بین عاشق و معشوقه الکتریک عشق را می رساند و به دل ها حکم می کرد و می گفت: جدایی ناممکن است متوجه شوید تا در جدایی تان تلاش بیهوده نکنید و تسلیم تقدیر یکه با دستان تان نوشته شده است دوام بدهید از این رو که در این دنیا مستقل آفریده شده هستید و قدر و قسمت تان را با دستان و با عقل تان با قوانین یزدان بزرگ یک جا می نویسد، خطا نکنید تقدیر و قدر شما هرگز قبل از تولد در پیشانی شما نوشته نیست، این عقیده خطاست و تهمت به یزدان بزرگ است و فقط یک سفسطه جهت غلام ساختن ملت ها، در صحنه انداخته شده یک سناریو است، اگر عقیده این سفسطه گوی ها حقیقت داشته باشد، ظالم و دزد و راهزن و خائن و صد فسادگر را دیده به خود بگوید در صورت یکه اعمال این ها در تقدیر شان قبل از تولد نوشته شده باشد و ادارات و رهبری این مردمان بدون اراده و حاکمیت شان صورت بگیرد پس چی گناهی دارند این مردمان؟
آیا انجام دهنده و صلاحیت دار یعنی خداوند خطا کار و گناه کار نیست؟
اما در چنین فلاکت غرق هستیم و از حقیقت دور هستیم، زیرا که روح قرآن کریم را پنهان نموده، روح ذهنیت خود ما را در بین ملت به اسم حقیقت اسلام مروج ساخته یم!
اگر روح قرآن کریم را در نظر گرفته از اول تا اخیر این کتاب مبارک را مطالعه کنیم می بینیم او ذره یکه در زیر زمین حرکت دارد تا میان سینه ی پرنده ها که در هوا پرواز دارند هر لحظه و هر زمان قادر به درک آن ها علم خداوند است در این شک نیست، چونکه الله قانونگذار است و همه هستی را با قوانین منظم خود رهبری می نماید مثال یک گلدان گل را بگیرید در مکان مشخص تربیت کنید، هر زمان از امثال گل گلدان از گل ها داشته باشید در صورت یکه اقلیم و فضا و محیط تغییر پیدا نکند و همه خصوصیات گل های گلدان ها یک نو باشند دایما حاصل همه شان یک شیوه است لاکن کمترین تغییرات در محیط گل ها رونما گردد حتمی در گل ها تغیرات به وجود می آید پس قوانین دنیا در هر زمان نظر به شرط های او زمان ثابت خود را دارد و اداره دست خداوند است چونکه قانونگذار است از این خاطر تنگری می گوید: "برگ یکه از درخت بریزد بدون هدایت الله نیست" اما در انتخاب قوانین و شیوه زندگی هر کی مستقل و با اراده است بلی انسان حر و آزاد با داشته های فکر خود و دنیای خود است. برای درک بیشتر، قانون اساسی یک کشور را در نظر بگیرید همه تابع به قانون اساسی هستند لاکن قانون اساسی در هر فعالیت انسان مداخله ندارد، چونکه از یک طرف پابندی را شرط گذاشته است از جانب دیگر خود قانون برای انسان آزادی داده است تا در شرط هایکه قانون مهیا ساخته است انسان با حریت زندگی کند یعنی قانون اساسی نمی گوید هر شب دو لیوان چای بنوش و منطقی داشته باشد حکم نوشیدن دو لیوان چای برای انسان تعیین شده باشد چنین بی منطقی را ندارد، انسان آزاد است چای می نوشد یا آب می نوشد در تصرف انسان است قوانین خداوند هم چنین است در قانون اساسی پابندی داریم لاکن قانون برای ما آزادی ها داده است تا ما مستقل عملی کنیم در آخرت از روی اعمال ما مکافات یا مجازات برای ما تعیین می گردد حکم مطلق قرآن کریم چنین است، یعنی پروردگار در داخل قوانین تعیین شده سرنوشت هر پدیده را می داند و همان گونه که انسان و هر پدیده جبری تسلیم قوانین اند به همان گونه حریت و استقلالیت انسان جبری است و الله با وجودیکه به هر امکان قادر می باشد و امکان تعیین سرنوشت هر پدیده را کرده می تواند و اما هر پدیده را آزاد در محور آن پدیده که تکامل و تحول خود را خود طی کند آفریده است چونکه علم تکامل را قرآن کریم با ده ها اسناد قبول و فرمان دارد مثال یزدان بزرگ در سوره سجده آیت سیزده بیان دارد" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) میدادیم ولی (من آنها را آزاد گذارده ام و) سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم! "
و یا در سوره هود آیت یکصد و هژده تنگری بزرگ بیان دارد " و اگر پروردگارت میخواست، همه مردم را یک امت (بدون هیچ گونه اختلاف) قرار می داد ولی آنها همواره مختلف اند "
بلی با خواست خداوند همه مردم یک امت نیستند چونکه کار خداوند با منطق است و بر بنیاد تکامل هر خلقت وابسته است بدین خاطر یک امت شده نمی تواند.
دیده می شود انسان حر آفریده شده است بدون مداخله با آزادمنشی در داخل قوانین خداوند مخلوق آزاد است تا سرنوشت خود را خود تعیین کند.
پس باید بدانیم ذخیره کردن معلومات در ذهن به معنی عالم شدن نیست، چی بودن مفهوم داشته ها را درک کردن شرط است.
اسناد فراغت ات یک ســــــــــند ظاهر
درک مطلـب را دانی او زمان او باهر
زریکـــــه در معدن بدان او زیر خاک
اگر که بیرون شود او زمان او جواهر
چرا یزدان بزرگ، انسان را حر آفرید؟ خداوند در قرآن کریم در سوره النبیا آیت سی می فرماید" آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هر چیز زنده ی را از آب قرار دادیم؟! آیا ایمان نمی آورند؟!"
یا در سوره فصلت در آیت یازده از مواد خام کائنات بحث نموده برای عقل ما دستور می دهد که کائنات از موادیکه وجود داشت به میان آمد الله در آیت می گوید: «سپس اراده آفرينش آسمان فرمود در حالی كه به صورت دود بود، به آن و به زمين دستور داد به وجود آئيد و شكل گيريد، خواه از روی اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روی طاعت میآئيم!»
هدف از کافر بودن، در قرآن کریم کس هایکه بودن الله را قبول ندارد می باشد خطا نکنیم هر منسوب هر دین اگر که بودن خداوند را قبول داشته باشد قرآن کریم تسلیم شده به خداوند قبول دارد به منطق قرآن کریم "مسلمان" است نه کافر!
دیده می شود هستی از هیچ تکوین نشده است اگر دقت کنیم بهترین اسناد بر برهان این که تکامل در قاعده های خداوندی یک امر حتمی است قرآن دلیل دارد، چونکه قبل از این دنیا، هستی وجود داشت با تکامل شکل امروز را گرفت و تکامل دوام دارد و با کاوش فعالیت های علمی آفرینش اولی دنیا را مطابق آیت های قرآن ادراک کرده می توانیم.
پس قرآن کریم تکامل را با اسنادهای نهایت معتبر بر ما پیشکش می نماید پس اگر که تکوین با یک امر همان زمان به وجود نیامده باشد که قرآن آفرینش را بر زمان طولانی می داند حریت تام انسان یک امر خداوندی باید باشد که در منطق قرآن انسان با حریت می باشد نه بسته بر سرنوشت نوشته شده!
یزدان از این که در هر شرط حاکم است فهمیدن هر فعالیت انسان را با علم از چگونگی آفرینش اولی تا آخرت و بعد آن می داند چونکه زمان مربوط دنیای ماست.
فراموش نکنیم از گفتار من، کسی من را محکوم نکند که قرآن کریم را کتاب تکامل «فرگشت» معرفی کرده باشم، چنین منطق خطاست، زیرا من می گویم قرآن کریم با علم مثبت در تضاد نیست و از این که قرآن کریم کتاب راهنماست، برای ما راه را که نشان می دهد مسیر مستقیم از منطق تکامل می گذرد، یعنی در قرآن کریم مطلبی نیست که خارج از منطق باشد، بطور مثال خدا گفته باشد پف کردم چپ کردم آدم را پیدا کردم، این ویژگی دین جامعه است یعنی اسلام جامعه چنین بی منطقی را قبول دارد نه اسلام خداوند!
هرگز چنین بی منطق مطلبی قرآن ندارد، زیرا هر آفرینش را با منطق بیان می کند، من این ویژگی قرآن کریم را پیشکش نموده می گویم اسلام قرآن کریم با اسلام جامعه زمین تا آسمان تفاوت دارد.
در آیت های بالا الله دقت ما را در باریکی آفرینش معطوف داشته قدرت اش را بیان دارد و چگونگی تکامل را بر اساس منطق قوی معرفی دارد.
الله که در سوره فصلت آیت یازده بیان می کند تا در عقل ها اندرز بدهد" سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که بصورت دود بود به آن و به زمین دستور داد وجود آیید (و شکل گیرید)، خواه از روی اطاعت و خواه اکراه!» آنها گفتند «ما از روی طاعت میآییم (و شکل میگیریم)!"
با دقت تفکر کنیم، کائنات را خداوند خاطر ما از صفر آفریده است و اما در نزد خداوند، کائنات به شکل دیگری موجود بوده است تایما در تغییر و تکامل است که با آیت های قیامت بهتر هویدا می گردد.
کائنات بعد از آفرینش چند مرحله تکامل را طی نموده است تا شکل گیرد. چونکه هدایت پرودگار است می گوید: "شکل گیرید" وقتی هدایت به چنین شیوه باشد شکل گرفتن با زمان صورت می گیرد، بدین خاطر الله هر مرحله تکامل را به "یوم" بیان کرده است آیا متوجه باریکی هستیم؟
یوم یکه، ما از دنیای خود تصور داریم با یوم قرآن کریم تفاوت دارد.
چرا تفاوت دارد؟
یوم دنیای ما بعد از تکامل یکه حرکت های زمین و مهتاب در اطراف آفتاب ترتیب تنظیم شد و موجودات زنده هست شد به وجود آمده است و لاکن یوم یکه قرآن کریم در شکل گیری آسمان ها و زمین بیان دارد قبل از این مرحله بوده است آیا مدت زمانی یوم قرآن کریم با یوم امروز دنیا یکی بوده می تواند؟
جواب این سوال در بین قرآن کریم موجود است، در سوره السجده آیت پنج ایزد توانا یوم قیامت را یعنی روز قیامت را یعنی مدت زمانی روز محشر را هزار سال دنیای ما بیان دارد، می فرماید" امور این جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند سپس در روزی که مقدار آن هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید بسوی او بالا میرود (و دنیا پایان می یابد)"
با دقت اگر تفکر کنیم آیت های قرآن کریم که هر تکوین را با مرحله بیان می کند، واضح و بیان از تکامل بحث می کند، تکامل یکه در دنیای اسلام اکثریت مردمان کشورهای اسلامی رد دارند و بر کفر محکوم می کنند و لیکن با آیت های آفرینش و آیت های قیامت تکامل را آشکارا الله بر ما روشن بیان می کند و آیت های قیامت را اگر با دقت مطالعه کنیم می بینیم دنیای ما خاطر ما از بین می رود ولی نزد خداوند باقی می ماند و به شکل دیگری در تکامل قرار می گیرد.
مثال دیگر بر دلیل حقیقت تکامل و حریت انسان، در سوره النبیا آیت یک صد و چهار اسناد وجود دارد پروردگار بیان دارد" در آن روز که آسمان را چون طوماری در هم میپیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را باز میگردانیم این و عده ای است بر ما و قطعا آن را انجام خواهیم داد"
آری چگونه که قبل از آفرینش همه هستی بود دو باره به حالت اولی باز می گردند و شکل دیگری به خود می گیرند تا عالم آخرت ساخته شود، ناگفته نماند جهان آخرت بعد این که دنیا و همه هستی این عالم نابود می گردد از بقا این عالم دنیای آخرت ساخته می شود، یعنی زندگی جنت و دوزخ ساخته شده ترتیب و تنظیم می گردد، یعنی به منطق قرآن کریم زندگی جنت و دوزخ بعد از این که همه هستی از بین می رود دو باره با تکامل دنیای آخرت ساخته می شود و بین او دنیا ساخته می شوند، یعنی جنت و دوزخ با او شرط ها اعمار می گردند، از باریکی های قرآن کریم است آیا معلومات داریم؟
فراموش نکنیم اسم دنیای آخرت جنت و یا دوزخ نیست، جنت و دوزخ دو نو شرط زندگی دنیای آخرت است بسیاری علمای دین نمی دانند.
جنت و دوزخ قرآن کریم چیست؟
آیا جنت و دوزخ مطابق بر منطق قرآن همین حالا وجود دارند؟
قبل از اینکه معنی جنت و یا دوزخ را بدانیم باید در یک نقطه دقت شویم، خداوند در قرآن کریم اسم گذاری که کرده از زبان انسان ها بر انسان ها بیان ساخته است. یعنی مکانی که در آخرت نامش جنت و یا دوزخ باشد و از نام جهنم یا جنت نامگذاری شده باشد و به مانند یک محل یا یک شهر باشد در منطق قرآن چنین مکان وجود ندارد و مطابق بر منطق قرآن کریم هماکنون در همین زمان کدام مکانی وجود ندارد نام او مکان جنت یا دوزخ باشد، زیرا جنت و دوزخ دو شیوه از طرز زندگی دنیای آخرت است. زندگی جنت برای نیک کاران داده می شود و کیفر زندگی جهنم برای گناهکاران داده می شود و از اینکه مطابق بر منطق قرآن کریم دنیای آخرت بعد از ختم عمر کائنات ساخته می شود، بعد از آن این دو شیوه زندگی روی صحنه می آید. برای اثباد این تز، قرآن بی شمار اسناد دارد، من برای کسانیکه تفکر می کنند صرف دو اسناد پیشکش می کنم بر نظرم کفایت می کند، خداوند در سوره نبیا در آیت یک صدوچهار می گوید: «در آن روز که آسمان را چون طوماری در هم میپیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را بازمیگردانیم; این وعدهای است بر ما، و قطعا آن را انجام خواهیم داد»
یعنی در ختم عمر کائنات دو باره کائنات به مانند که آفرینش آغاز دارد و دوام دارد دو باره بر همین منطق تکوین صورت می گیرد.
و در سوره ابراهیم در آیت چهل هشت می گوید: «در آن روز که این زمین به زمین دیگر، و آسمانها (به آسمانهای دیگری) مبدل میشود، و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند!»
برای درک قرآن تفکر لازم است و دانستن منطق نگارش این کتاب!
اگر دقت شویم قرآن از حوادث یکه قبل از اعمار عالم آخرت رخ می دهد با منطق و اثناد معلومات می دهد، هرگز در قرآن اسنادی وجود ندارد که غیر از همین کائنات همین زمان مکانی دیگری بوده باشد و در او مکان سرنوشت انسان تعیین گردد، بدین خاطر که در منطق قرآن مکان یکه سرنوشت انسان دو باره معلومدار می گردد، بعد از ختم عمر کائنات از مواد همین کائنات ساخته می شود و زندگی جنت و دوزخ بعد از ساختن شدن عالم آخرت به میان می آید.
پس منطق قرآن در ارتباط جنت و جهنم چیست؟
اسم جنت قبل از نازل شدن قرآن کریم و دیگر کتاب های خداوند مروج زبان ها بود، زیرا، محل یکه سرسبز و با اقلیم گوارا به مانند بوستان را انسان ها جنت می گفتند، یعنی منطقه یکه اقلیم گوارا داشت و سر سبزی داشت و مانند بوستان بود در نزد انسان ها یک اسم داشت او اسم جنت بود. در دنیای آخرت یکی از دو شیوه زندگی بشر که با اقلیم گوارا و سرسبزی به مانند بوستان می باشد و با همه امکانات می باشد خداوند از اسم جنت معرفی کرده است نه اینکه عالمی بوده باشد در زبان همان عالم او عالم جنت باشد!
برین خاطر به خاطر معرفی او زندگی دنیای آخرت، خداوند از زبان انسان ها اسم جنت یا بهشت را انتخاب نموده است نه این که جنت منطقه ی باشد و اسم جنت را او منطقه در دنیای آخرت با خود داشته باشد و از زبان انسان ها جدا یک نام آخرت باشد چنین منطق را قرآن کریم رد دارد، زیرا چنین منطق خود بی منطقی است.
یا جهنم بر همین منطق در قرآن کریم استفاده شده است. جهنم که بر معنی مکان زجر و با حرارت گرم سوزان می باشد، قبل از استفاده در کتاب های خداوند، مروج زبان ها بود، زیرا، در دنیای آخرت برای انسان هایکه در این دنیا گناه کردند یک جزا داده می شود و محل یکه کیفر داده می شود به مانند جهنم یکه انسان ها درک کرده می توانند، می باشد. بدین خاطر به خاطر ادراک او جزا، اسم جهنم را خداوند در قرآن استفاده کرده است، نه مکانی که اسمش جهنم باشد او اسم از نام های آخرت باشد.
هدف خداوند معرفی حقیقت های دنیای آخرت است که از زبان انسان ها بر انسان ها پیشکش می شود و اسم او حقیقت ها در آخرت چگونه نامگذاری می گردد مربوط بر شرط های دنیای آخرت است که باز هم انسان نام گذاری می کند چون که همه به خاطر انسان است.
بسیاری که از منطق نگارش قرآن کریم خبردار نیستند سفسطه گویی را شروع نموده اند. یک بخش شان از نام دیندارهای اسلام جنت و یا جهنم را به مانند دو شهر می دانند و بی منطقی شان بر جای رسیده است امت ادعا دارد در دروازه ی جنت نام پیغمبرش نوشته است، چونکه جنت را به مانند یک شهر این دنیا تصور دارد زیرا امکانات ادراک عقل او تا او سرحد است.
در مقابل گروه دیگر که خودشان را روشنفکران می دانند لاکن با روشنفکری هیچ ربطی ندارند، زمانیکه اسم جهنم و جنت را این گروه بی خبرها از منطق قرآن، در کدام اسناد دیگر پیدا می کنند، فوری تز شان را به وجود می آورند، تصور دارند روشنفکری شان را در نمایش گذاشته اند زیرا قرآن و اسلام را در استهزا قرار داده می گویند ببنید قرآن نام جهنم یا جنت را کپی کرده است.
لاکن این گروه که روی سیاه بر روشنفکران هستند چونکه مطالعه ندارند در حقیقت قرآن را نی،،، عقل کورشان را در نمایش گذاشته اند که بی سواد بودن شان را از حقیقت ها، خودشان بیان می کنند.
این دو گروه دو زردی یک تخم هستند از این خاطر که بدون مطالعه و تفکر سخن می زنند. یک شان جنت و جهنم را به مانند دو شهر تصور می کنند و در سر دروازه جنت اسم پیغمبر را دیدن می کنند دیگرشان یک بی منطقی دیگر را!
برای اثباد منطق نوشتن من اگر بخواهم دلیل بیارم فرض کنید شما ده هزار سال در عقب می روید، در او زمان انسان از بسیاری دست داشته های امروز به مانند تکنولوژی های عصر ما خبردار نبودند، فرض کنید در او مردم از به وجود آمدن هواپیما صحبت می کنید، او مردم او زمان که هنوز آهن را نشناختند شما هواپیما را چگونه معرفی می کنید؟
صرف و تنها یک امکان دارید مجبور می شوید یک پرنده بزرگ را نشان داده می گوید به مانند همین پرنده است بال های بسار زیاد دراز دارد، بزرگی اش هزار بار بزرگ است و در بین بال هایش جای وجود دارد صدها انسان را جا داده می تواند و از اینکه بسیار بزرگ است با صدها انسان پرواز کرده می تواند و از اینکه عقل او پرنده با عقل انسان نزدیکی دارد بدون دشمنی بر انسان خدمت کرده می تواند، اگر چنین نگوید از نام هواپیما از اصل ساختمان در او زمان بشریت معلومات بدهید آیا کسی چه گفتن تان را درک کرده می تواند؟ بدین خاطر در قرآن خداوند از موجودات روی زمین دنیای آخرت را بیان ساخته است، اگر که قرآن کتاب بشر باشد چرا آیتی وجود ندارد در ضدیت علم عصر؟
اگر که قرآن کتاب بشر باشد در قرآن بی شمار آیتی وجود دارد از امکانات درک بشر در او زمان خارج بود. حتی در این عصر انسان را به شوک قرار می دهد به مانند آیت هفده سوره ی رحمان الله می گوید: «او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است!» تفکر کنید در او زمان چگونه یک مرد بی سواد چنین منطق را بیان کرد؟
یا در سوره انعام در آیت یک صدوبیست پنج می گوید:« آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای (پذیرش) اسلام، گشاده می سازد; و آن کس را که بخاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سینهاش را آنچنان تنگ میکند که گویا میخواهد به آسمان بالا برود; این گونه خداوند پلیدی را بر افرادی که ایمان نمیآورند قرار میدهد!»
این دو آیت باریکی ظریف دارد من در کتاب های بعدی از ظرافت باریکی نظرم را بیان می کنم و لیکن سوال یکه دارم تا دوستان تفکر کنند چگونه دو مشرق و دو مغرب بوده می تواند؟ انسان در آسمان که بالا می رود اگر از منطق هوای کوه ها در نظر بگیریم بیشتر باید شاد شود و لاکن اگر قرآن کتاب بشر است چگونه این ظرافت را در او زمان یک انسان بی سواد بیان کرد؟ چونکه امکانات او زمان تنها در بلندی ها کوه انسان بلند شده می توانست و در کوه هوا دلنشین وجود دارد و لیکن قرآن از دلتنگی بحث می کند کمی تفکر کنیم.
هر چه که تو می گویی ادراک آن را داری؟
تعقل اگر نیست از چه خـــــــــــــبرها داری؟
بعد از این که دنیای آخرت ساخته می شود بعد از آن قیامت بر پا می گردد، یعنی زمان روز رستاخیز می رسد تا سرنوشت هر کی از فرد عادی گرفته تا سرنوشت پیغمبران معلومدار گردد. یعنی به این منطق تکامل زنجیری دوام دارد.
در سوره ابراهیم آیت چهل هشت تنگری بزرگ بر برهان این مطلب بیان دارد" در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها (به آسمان های دیگری) مبدل میشود و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند!"
دقت کنیم دنیای آخرت زمانی ساخته می شود زمین بر زمین دیگر و آسمان ها بر آسمان های دیگر که تبدیل شوند شکل می گیرد، پس در این منطق می بینیم با از بین رفتن سیاره زمین، آسمان ها بر آسمان های دیگر تبدیل نمی شوند باید کائنات دیگرگون شود تا آسمان های دیگر روی صحنه بیاید، ادراک از این آیت کدام حقیقت را برای ما آشکار می سازد؟
بلی دنیای آخرت بعد از ختم دنیای موجود عوض دنیای امروز ساخته می شود و زندگی جنت و دوزخ بعد از بین رفتن دنیای فانی ترتیب و تنظیم می گردد، یعنی یک مرحله دوامدار است که تکامل را قرآن کریم آشکار بیان دارد، ولی اکثریت دینداران دنیای اسلام رد دارند حتی فتوای کفر را دارند آیا جالب نیست؟
آری قرآن کریم تکامل را چهارده قرن قبل به عقل ها رسالت داد مگر از طرف دیندارها دقت نشد چونکه در دنیای اسلام بیشترین قاعده را روایت ها و گفتارها شکل داده است نه احکام قرآن کریم!
مثال در سوره السجده آیت چهار خداوند بیان دارد" خداوند کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو است در شش روز ( شش دوران) آفرید، سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت هیچ سرپرست و شفاعت کننده ای برای شما جز او نیست آیا متذکر نمی شوید؟!"
دقت کنیم هرگز در قرآن منطقی وجود ندارد که خلقت در همان لحظه صورت گرفته باشد، اگر همان اثنا با امر صورت می گرفت منطق قرآن با منطق طبیعت تضاد پیدا می کرد.
آری خداوند کسی است آسمان ها و زمین را با قاعده های تکامل در شش دوران آفریده است.
و با منطق قرآن کریم انسان و دنیا در یک امر شکل نگرفت با تکامل شکل گیری شد و مطابق به منطق قرآن کریم هر امریکه خداوند هدایت کند در شکل گیری بدون درنگ همان لحظه فعال می گردد، یعنی بگوید شو بدون تاخیر می شود مگر با مراحل تکاملی خود!
مطابق منطق قرآن کریم تشکیل شدن هر پدیده با حین زمان خلاف فطرت خداوندی است زیرا کردگار در هر امور منطق علم را بیان می کند و یک منطق آن را روشن می سازد، مگر عقل ها دید درست از قرآن کریم ندارند و در محوطه که دور از حقیقت های قرآن کریم باشد فرهنگ دینداری رواج پیدا کرده است با تاسف بدون درک حقیقت روان هستیم و اشتیاق ثواب گرفتن را داریم مگر با احساسات کوریکه خارج از محوطه کلام الله است آیا درک داریم؟
یا کردگار بزرگ در سوره النور آیت چهل پنج می فرماید تا عقل تعقل کند" و الله هر جنبنده ی را از آبی آفرید گروهی از آنها بر شکم خود راه میروند و گروهی بر دو پای خود و گروهی بر چهار پا راه میروند خداوند هر چه را بخواهد میآفریند، زیرا خدا بر همه چیز تواناست!"
از همه جالب این که یزدان بزرگ انسان را با آب آفریده است، یعنی سر آغاز آفرینش آب است، یعنی خاک یکه با آب شکل گرفته است آفرینش آغاز شده است مطلبی که علم در سال های اخیر برخوردار شد تا بدانند نخستین آفرینش در بین آب بوده است قرآن کریم چهارده قرن قبل بیان کرده بود مگر دقت نشده بود.
و بر دلیل قوی این مطلب تنگری بزرگ در سوره الفرقان آیت پنجاه و چهار بیان دارد تا ما تفکر کنیم" او کسی است که از آب، انسانی را آفرید سپس او را نسب و سبب قرار داد (و نسل او را از این دو طریق گسترش داد) و پروردگار تو همواره توانا بوده است"
باید دقت کنیم در هر منطق آفرینش پروردگار یوم یعنی مرحله یعنی دوران وجود دارد، موجودیکه آدم اسم گذاری شد زمانی بود که زنده جان وجود داشت از خاک در بین آب با مرحله تکامل به وجود آمده بود و اما هنوز آدم نبود برای آدم شدن روح مخصوص یکه از جانب خداوند داده می شد ضرورت بود، تا زنده جان و یا حیوان اسم آدم را بر خود می گرفت لازمی بود و انسان از این مرحله گذشته است تا آدم شکل گرفت، وقتی که شکل گرفت هدایت الله شد تا فرشته ها بر آدم سجده کنند.
در این امر تنها یک فرشته انکار کرد که به ابلیس شدن محکوم شد یعنی از گروه فرشته ها که جدا شد لازم بود یک اسم داده می شد نام او زنده جان ابلیس شد، چونکه در منطق قرآن کریم هر موجود حریت تام دارد، یعنی در تصمیم ها، الله مداخله ندارد، پروردگار فقط قانون گذار است، بدین خاطر فرشته با حریت خود تصمیم گرفت که انکار از امر کند و چنین کرد که ابلیس شد.
اگر منطق انکار ابلیس را با تفکر مطالعه کنیم ما را بر یک دنیای بزرگ می برد که چه بودن خداوند را و منطق خدایی خدا را بهتر درک کرده می توانیم. او زمان از دین جامعه فاصله گرفته بر دین قرآن کریم نزدیک شده می توانیم، چونکه با عمل کرد ابلیس، خداوند راز مستقل بودن را هویدا ساخت تا درک کنیم در کردار حریت داریم.
ناگفته نماند عمل کرد ابلیس و کردار انسان در چوکات قانون خداوندی با حریت اجرا می گردد.
خداوند دو راه را پیشکش می نماید ختم یک راه در سعادت می رسد و ختم راه دیگر در جهنم می رسد، ابلیس با حریت خود انکار کرد و در راه خطا رفت که جزا دوزخ برایش داده شد، اگر دقت کنیم انکار ابلیس آزاد و حریت داشتن را بیان می کند، یعنی سرنوشت کس از اول نوشته نمی باشد.
حادثه که آدم شکل گرفت و ابلیس انکار کرد مطابق شان و شوکت و عظمت الله صورت گرفت نه منطق یکه در ذهن ها وجود دارد.
انسان ها برداشت یکه از حادثه دارند گویی الله در کرسی نشسته باشد در اطراف اش فرشته ها صف بسته باشند و آدم را در حین زمان آفریده باشد و بر فرشته ها هدایت داده باشد تا سجده کنند و ابلیس انکار کرده باشد چنین برداشت عمومی ذهن هاست یک خطاست.
چرا خطاست؟
قرآن کریم کتابی است فرستاده شده از جانب الله، پس زمانی می توانیم از باریکی های کتاب بهرمند شویم در هنگام مطالعه خویشتن را در مقام قانون گذار قرار داده بررسی کنیم.
چونکه الله از منطق انسان ها این کتاب را نوشته نکرده است، در هر بخش کتاب فقط منطق خداوندی وجود دارد بر این خاطر اکثریت انسان برداشت درست از کتاب ندارند، از این سبب که اسیر محوطه محیط عقل شان استند و مطابق تاثیرات ذهن شان از کتاب برداشت دارند که خطا ها سر می زند.
در منطق قرآن آدم کیست؟
خداوند که در قرآن کریم در پیدایش جاندار آب را آدرس نشان می دهد، چرا در ارتباط آفرینش آدم از گل یادآور می شود؟
در منطق قرآن، آدم در کدام صحنه از زیست به میان آمد؟
در دین جامعه، خدا در کرسی نشسته باشد و امر کرده باشد و از گل در همان هنگام آدم آفریده شده باشد و همانند احمد و یا محمود امروزی شکل گرفته باشد، چنین مروج است و چنین عقیده را با تاسف در بین مسلمان ها معمول ساختند، این منطق را آیا منطق قرآن تایید دارد؟
آیا خداوند مانند یک انسان کدام شاه می باشد که در عقل بسیاری ها در کرسی نشسته می باشد؟
ستاره های کائنات احتمالا بیشتر از تعداد ریگ های روی زمین است خدای که این کائنات محتشم را آفرید آیا مانند یک انسان از گل آدمی را آفرید مانند احمد امروزی؟
منطق وجود دارد؟
خداوند در سوره مومن از آیت های دوازده تا چهارده اولین آفرینش که بالاخره آدم در مسیر در طبیعت آفریده شد، معلومات داده است.
ناگفته نماند در اولین آفرینش رحم مادر وجود نداشت، چونکه انسان موجود نبود، لاکن بعد از مرحله اول که نوبت بر رحم مادر رسید، منطق آفرینش تغییر پیدا نکرد، لیکن مسافت زمانی بی نهایت کوتاه شد، یعنی در اولین آفرینش تا که زنده جان بر مرحله آدم رسید بلکه میلیون ها سال را طی کرد و زمانی آدم شناخته شد خداوند از روح خود دمید و او جاندار را خداوند آدم قبول کرد که آدم معرفی شد.
اگر از روح خود نمی دمید او زنده جان موجود می بود لاکن آدم نمی شد یک نقطه نهایت باریک قرآن کریم!
خداوند می گوید" و به یقین انسان را از عصاره ای از گل آفریدم" یعنی از شیره یکه آب حاکمیت داشت انسان را آفریده است. در ادامه می گوید" سپس او را نطفه ی در جایگاهی استوار قرار دادیم"
یعنی در مرحله ی می رسد که در حال جان گرفتن از بی جان بر جان دار است و در ادامه می گوید" آنگاه نطفه را به صورت علقه درآوردیم پس آن علقه را مضغه گردانیدیم و آنگاه مضغه را استخوانهایی ساختیم دیگر پدید آوردیم آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است"
این مرحله ی است که میلیون ها سال را احتمالا در بهر گرفته است چونکه شکم مادریکه وی را به وجود آورده باشد وجود نداشت زیرا هنوز زنده جان موجود نبود.
اگر کمی دقت کنیم در میابیم، در زنده ماندن در آب و موادیکه از خاک می رسد ضرورت داریم، یعنی بر منطق قرآن، از اولین جاندار تا آخرین جاندار و از اولین آدم تا امروز و تا روزیکه کائنات دیگرگون می شود، همه جاندارها، بر خاک ضرورت دارند و انرژی آفتاب را از طریق موادیکه از خاک می گیرند بر وجود می رسانند، یعنی، آدم اول و آدم امروز و آدم اخیری همه از خاک ساخته شدند و می شوند.
اگر در قرآن، گل یادآور نمی شد او زمان بی منطقی می شد، چونکه ما با عقل سر دیدن داریم که در جسم، موادیکه تهیه می شود به صورت کل از خاک به وجود می آید، یعنی فرض کنید وزن بدن طفل تان ده کیلوست و یک سال بعد که نمو می کند وزن بدن او پانزده کیلو می گردد، در یک سال پنج کیلو که وزن گرفته است به صورت مطلق از خاک برای طفل تان رسیده است، چونکه دیگر امکان ندارد.
قرآن اسنادی ندارد که گفته باشد خداوند گل را گرفت برای او شکل آدم را داد و بعد از آن، روح اش را دمید و در همان هنگام برای فرشته ها گفت که سجده کنید. چنین منطق مخالف روح و بیانات قرآن است و لاکن کس هایکه از بین قرآن خبردار نیستند بر این منطق باور دارند و مشکل بزرگ برای اسلام شدند.
الله زمانیکه برای فرشته ها از تکوین یک جاندار جدید از اسم آدم بحث کرد، نگفت که گل را می گیرم برای او شکل می دهم و همان لحظه جان داده روح می دمم و شما در همان اثنا برای آدم سجده کنید، چنین نگفت پس چگونه گفت؟
خداوند در سوره ص آیت هفتاد یک می گوید: «و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل میآفرینم»
دقت در این نقطه کنیم، خداوند برای فرشتگان می گوید از گل بشری را می آفرینم، چرا چنین گفت؟
به خاطر اینکه فرشتگان ساختار جدا داشتند و خداوند از گل که یاد آور شد، منطقی که داشت از بین جاندارهای که از گل آفریده شده اند انتخاب می شد زیرا در آیت های دیگر این تز را هویدا می سازد.
در ادامه در همین سوره در آیت هفتاد دو می گوید: «هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید»
دقت کنیم، خداوند از یک نظام ترتیب شده بحث می کند و در منطق قرآن، هر نظام ترتیب شده، با یوم ها یعنی با دوره ها یعنی مدت زمانی طولانی معرفی می شود، مثل آفرینش زمین، الله در آفرینش زمین در سوره فصلت در آیت نو می گوید: «بگو: آیا شما به آن کس که زمین را در دو روز "یعنی در دو دوره" آفرید کافر هستید و برای او همانندهایی قرارمیدهید؟! او پروردگار جهانیان است»
دقت کنیم، خداوند می توانست بگوید پف کردم چپ کردم زمین را آفریدم و لاکن در منطق کارهای خدایی بی منطقی می شد، زیرا مخالف علم قرار می گرفت، بدین خاطر در قرآن انشای وجود ندارد بدون زمان باشد و در خلقت آدم نیز این منطق را خداوند بیان می کند.
بعد از این که در زمان طولانی نظام ترتیب می شود، بعد از آن زمان، الله از خود برای جاندار روح می دهد و او جاندار بر مقام آدمی ارتقا پیدا می کند.
زمانیکه ما از سوره ص تصمیم خداوند را در ارتباط آفرینش آدم مطالعه می کنیم، باید در سوره بقره برویم و آیت سی را با دقت بررسی کنیم، زیرا، منطق نوشته شدن قرآن با دیگر کتاب ها تفاوت دارد، برای درک یک حقیقت، ما باید منطق نگارش این کتاب معتبر را درک کنیم، در غیر آن خطا می کنم، پس با این منطق می بینم خداوند که برای فرشته ها از جانشینی خود صحبت کرد، چگونه منطق را استفاده کرد؟ مهم این نقطه است که بسیاری ها دقت ندارند، الله در آیت می گوید: « و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در آن كسى را مىگمارى كه در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آنكه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مىكنيم و به تقديست مىپردازيم فرمود من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد»
دقت کنیم، خداوند نمی گوید که جانشینی را می آفرینم، چنین گفتار ندارد، زیرا جانداری که بعد با روح دادن آدم معرفی می شود، وجود دارد.
یعنی از بین جاندارها یکی آن را انتخاب نموده جانشین خود در روی زمین می سازد و این عمل با دادن روح از خود خداوند در اجرا قرار می گیرد، اگر خداوند چنین تصمیم را نمی گرفت یعنی از روح خود نمی دمید، بازهم ما در دنیا وجود می داشتیم چونکه آفریده شده بودیم نه از نام آدم از گم نام یک جاندار دیگر که خلیفه در کائنات شده نمی توانست.
یعنی جاندار تا بر مقام آدمی رسیدن زمان طولانی را طی کرد و با تکامل برای آدم شدن نزدیک شد تا که روح از خداوند داده شد چونکه در کتاب مقدس، مطلبی وجود ندارد بدون منطق باشد.
تئوری فرگشت "تکامل" از تغییر و تکامل ظاهری زنده جان ها که معلومات می دهد، بر منطق قرآن مساعد است، از این سبب که جاندار تا به مرحله آدم رسیدن، زمان طولانی را طی کرد و هنگامیکه خداوند تصمیم گرفت تا جانشین در کائنات انتخاب کند، جوهر روح از خداوند بود که به مقام آدمی رسید و از بین جاندارها یکی آن انتخاب شد و روح برایش داده شد تا از دیگر جاندارها جدا شده آدم معرفی شود که چنین شد.
جوهریکه از خداوند برای جاندار داده شده است که او جوهر روح می باشد روح دایما مقدس و با ارزش می باشد و جسم انسان را برای امروز و فردا اداره و رهبری می کند. در مسیر زیست انسان، جسم بر قاعده های تکامل وابسته است و لاکن روح جسم انسان را از دیگر زنده جان ها جدا نموده، دایما در تربیت قرار می دهد، بلکه با گذشت میلیون ها سال چهره ی امروز تغییر پیدا کند که می کند لیکن بیشتر بر مکمل شدن می رود زیرا روح کار خود را می کند.
پس او عده تکامل پرست های که از بین کتاب مقدس آگاه یی ندارند و از تئوری تکامل هم چندان خبر ندارند با او عده از دیندارهای که داشته های دینی شان را از بیرون کتاب می گیرند دو زردی یک تخم هستند که بی خبر و سفسطه گوها هستند.
یعنی دین جامعه که می گوید خداوند از گل شکل داد و شکل مانند شکل احمد و یا محمود امروزی بود و در همان هنگام روح دمید و جانشین تعیین کرد و بر این عقیده، تکامل پرست های که از منطق قرآن خبر ندارند و ضد هستند و دو طرف با کشمکش، تلاش دارند تا برتری منطق شان را بیان کنند، قرآن خارج از این کشمکش ها قرار دارد.
یعنی در منطق قرآن، جاندار بین آب آفریده شد و از گل ساخته شد و بعد زمانی رسید خداوند تصمیم گرفت از بین جاندارها، یکی آن را از خود روح بخشیده اسم اش را آدم گذاشته جانشین خود تعیین کند که چنین کرد و بعد از آن از همان طور یعنی از نسل آدم، جفت اش را علاوه کرد، یعنی آدم نخستین، جفت هستند که از نسل شان ما انسان ها پیدا شدیم.
یک نقطه باریک را باید یاد آور شوم، قرآن که از اسم ها استفاده می کند بطور مثال آدم یا ابلیس یا فرشته و یا جنت و جهنم که می گوید، همی اسم ها را از زبان مروج انسان ها گرفته برای انسان ها استفاده می کند، یعنی زمانیکه جنت می گوید هدف قرآن مکانی است سر سبز با بهترین اقلیم برای زیست نه اینکه در آخرت دنیای باشد مانند یک کشور نام او جنت باشد دقت کنیم!
بسیاری ها که از منطق قرآن خبر ندارند زمانیکه اسم های استفاده شده از قرآن را در دیگر اسنادهای تاریخی می یابند، با عقل نارس شان قرآن را در استهزا می گیرند، گویی کاپی شده از دیگر کتاب ها باشد، در حالیکه اگر قرآن زنده جانی مثل ما را برای خود ما از زبان خود ما که مروج بود معرفی نمی کرد چگونه درک کرده می توانستیم؟
بطور مثال نام جهنم را از اسم مروج بشر نمی گرفت با یک کلمه ی دیگر که کسی معنی اش را نمی دانست معرفی می کرد، چگونه یکی از زندگی آخرت که در مقابل خطاکارها کیفر داده می شود معرفی می شد؟
آیا تفکر داریم؟
در قرآن اسم ها که بکار رفته است هدف قرآن بیان کردن حقیقت ها از زبان انسان ها برای انسان هاست، باید در این نقطه دقت کنیم. مثال زمانی که قرآن کریم شیطان می گوید هدف خداوند از اخلاق خراب است که اخلاق یک جاندار یکه برای ما از زبان خود ما ابلیس معرفی شده است معرفی می کند که در وجود انسان با اخلاق خوب یکجایی داده شده است نه اسم یک جانداریکه در نزد خداوند از جانب خداوند از نام شیطان آفریده شده باشد.
منطق قرآن چنین است.
اگر جاندارها و همه هستی در یک اثنا با یک امر آفریده شده باشند و یا مرحله به مرحله تکوین دوام خود را داشته باشد که منطق قرآن از دوامدار بودن آفرینش دفاع می کند، مثال خداوند در سوره عنکبوت در سوره بیست می گوید «بگو: «در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همینگونه) جهان آخرت را ایجاد میکند; یقینا خدا بر هر چیز توانا است!» بر بودن و یا نبودن خداوند چه نقش دارد؟ مهم این است در هر حال در تکوین عقل وجود دارد.
این سوال را بخاطر این کردم که دیندارهای جامعه، خلاف منطق قرآن، جاندارها و کائنات را آفریده شده بدون زمان می دانند و بودن خداوند را از این منطق دفاع می کنند، در حالیکه منطق قرآن گواست تکوین از نخستین لحظه ی آفرینش آغاز شد و تا ختم عمر کائنات دوام دارد، بر این منطق در کائانات چیزی ثابت باقی مانده نمی تواند حتی جسم انسان!
و بر خلاف عقیده دین جامعه، فرگشت پرست هایکه قرآن را مطالعه ندارند زمانیکه از تکامل دفاع می کنند تصور دارند بدون بودن عقل تکامل صورت گرفته باشد، بر این منطق از نبودن خدا بحث می کنند، البته این گروه از جمع دانشمندهای تئوری تکامل نیستند، این ها آته ئیست ها هستند که تئوری تکامل را برای منفعت عقیده شان سو استفاده می کنند، در حالیکه بزرگترین عالم تئوری تکامل ابوریحان بیرونی قبل از هشت صد سال از چارلز داروین زیست نموده بود. «ابوریحان محمد بن احمد بیرونی زادهٔ ۱۴ شهریور ۳۵۲ خورشیدی، کاث، خوارزم - درگذشتهٔ ۲۲ آذر ۴۲۷، غزنین» و برای نخستین بار زیست را از منطق تکامل بیان کرده بود و تا عصر هژده تعداد زیاد از علمای اسلام از تئوری تکامل دفاع داشتند، در او زمان ها هرگز در دنیای اسلام این تئوری رد نمی شد، زیرا اساس قرآنی دارد، برای اثبات این تز تعداد بی شمار منطق آیت های قرآن وجود دارد، تنها آیت بیست سوره عنکبوت برای منطق داران بهترین اسناد است و لاکن چارلز داروین تئوری تکامل را در عصر نوزده در غرب که بیان کرد کلیسا قدبلند کرد و مخالف شد زیرا کلیسا دین کلیسا را داشت نه از کتاب خداوند!
چارلز داروین برای مخالفت کلیسا، با جمله ی کوتاه ی تاریخی یک جواب دارد که این جواب چارلس داروین را که یک دانشمند بود بیان می کند نه آته ئیست بودن او را یا خداپرست بودن او را!
چارلس داروین گفته بود«چرا خدا پرست ها از تئوری تکامل ناراحت هستند؟» یعنی داروین خاطر دفاع از نبودن خداوند، بر این کار اقدام نکرده بود او فقط عالم بود که یک حقیقت را پیشکش کرد و لاکن در غرب که کلیسا و آته ئیست ها از تئوری تکامل سو استفاده کردند، بر دنیای اسلام که این کشمکش رسید تبلیغ شد آدم از میمون به وجود آمد!
چنین سفسطه را نه بیرونی گفته است و نه داروین گفته است، بیرونی و داروین گفته اند اجداد شان مشترک است، در اثر تکامل دایما در تغییر و انکشاف است و این منطق را قرآن تصدیق دارد.
این که بیرونی یا داروین چه عقیده داشتند نزد من اهمیت ندارد نزد من کار علمی شان ارزش دارد که باید چنین باشد. امروز جامعه اسلام در دنیای اسلام میراث کلیسای دیروز غرب را از نام اسلام گرفته است که برای دین اسلام و شخصیت بزرگ عالم دنیای اسلام ابوریحان بیرونی یک حقارت است.
مطلب دیگری که عقل ها را در شکفت انداخته است خداوند که می گوید: "آدم در جنت بود و با فریب شیطان از جنت رانده شد" در این ارتباط انسان ها خطا درک دارند، چونکه تصور می کنند گویی جنت، دنیای جدا بوده باشد، در حالیکه جنت و دوزخ دنیا ها نیستند شیوه زندگی می باشند که در قرآن کریم جنت سعادت را تمثیل دارد و دوزخ بدبختی را تمثیل دارد.
یعنی برای آدم زندگی جنتی در این دنیا از جانب خداوند داده شد، لاکن با یک شرط یکه باید او شرط را عملی می کرد، مگر در عملی ساختن شرط ناموفق شد، آدم از زندگی جنتی بیرون رانده شد و تا ختم کائنات اولاد آدم، انسان، در آزمایش قرار گرفت که این حادثه برای انسان پیام می دهد انسان حر مستقل بوده در آخرت، مسئول تنها خود انسان است.
شرط را که خداوند برای آدم گذاشت و او شرط را برای ما در قرآن بیان کرده است می دانید چه مفهوم دارد؟
ما باید درک کنیم بدون شرط از زندگی جنتی استفاده کرده نمی توانیم، پس او شرط عبارت اند از انسان خوب شدن مطابق بر هدایت الله است.
جنت یکه در آخرت، وعده داده شده است کدام دنیای جدا نمی باشد در بین دنیای آخرت، شیوه زندگی سعادت است که با اسم جنت برای انسان پیام داده شده است، هرگز اسم دوزخ و جنت دنیا های جداگانه باشند در قرآن کریم بحث نشده است، اگر که کس جنت و یا دوزخ را جداگانه، دنیا ها، تصور داشته باشد خطا می کند آیا در این باریکی دقت داریم؟
و بر دلیل این که تکامل از قاعده های قانون گذار است آفریدگار در سوره الفرقان آیت پنجاه نو می فرماید" همان (خدایی) که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو وجود دارد، در شش روز ( شش دوران) آفرید سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت، او خداوند) رحمان است از او بخواه که از همه چیز آگاه است! "
بلی در کل کتاب مبارک قرآن کریم حتی یک اسناد وجود ندارد با یک امر در حین او زمان آفرینش صورت گرفته باشد حتی یک اسناد وجود ندارد. الله که امر کند شو همان لحظه صورت می گیرد مگر با منطق تکامل!
یعنی در هر هدایت و در هر امر خداوند، قدرت دیگر وجود ندارد ممانعت کند، همان لحظه بی درنگ در شکل گرفتن شروع می کند ولی هیچ اسناد وجود ندارد الله گفته باشد بدون فاصله زمانی صورت می گیرد آری بدون در نظر داشت زمان صورت گرفته باشد چنین گفتار را الله نگفته است اگر چنین اسناد وجود می داشت بین گفتارهای پروردگار ضد نقیص ها به میان می آمد از این خاطر که یزدان در آیت بالا و دیگر آیت ها با تکرار می گوید آسمان ها و زمین را در شش یوم آفریدم یعنی در شش دوره با تکامل شکل داده آفریدم آیا دقت در باریکی ها داریم؟
ناگفته نماند در منطق قرآن کریم یک آسمان وجود دارد و لاکن هفت بخش است و زمین در بین آسمان مربوط بر آسمان است، یعنی سرجمع همه شان کائنات است، بدین خاطر زمین و آسمان ها گفته معلومات می دهد.
یکی دیگر از معجزه های قرآن کریم از سر کوه ها بیان شده است تنگری بزرگ می فرماید که کوه ها ساکت نیستند در حرکت و در تکامل هستند، معلومات یکه علم در سال های اخیر راز کوه ها را کشف کرد مگر ما مسلمان ها در عصر بیست یکم، غرق در خرافات چند عادت یکه از محوطه عقل های نارس ما شکل گرفته است بسته هستیم و دور از حقانیت قرآن کریم در اطراف ذهنیت تنگ تاریک هستیم اگر کس از تکامل صحبت بکند فوری لقب فتنه گر و کفر را بالای وی می اندازیم!
بدین خاطر بر اندرز گرفتن عقل ها سوره النمل آیت هشتاد هشت را پیشکش می کنم تنگری می فرماید" کوه ها را می بینی و آنها را ساکن و جامد می پنداری، در حالی که مانند ابر در حرکتند این صنع و آفرینش خداوندی است که همه چیز را متقن آفریده او از کارهایی که شما انجام میدهید مسلما آگاه است!"
آری مطابق قوانین تنظیم شده هر پدیده در حال تغییر و شکل گرفتن است حتی کوه ها...
اسلام با قرآن کریم چهارده عصر قبل تکامل را به مسلمان ها با مثال ها مژده داد، مگر در عصر بیست یکم مسلمان ها ضد تکامل قرار گرفتند آیا دقت داریم؟
امروز از هر استقامت علم پرسیده شود چی نظر داری هستی چگونه به وجود آمد؟
کس از دنیای علم چگونه به وجود آمد نمی داند فقط یک جواب دارند از یک نقطه شروع شد دوامدار توسعه می کند.
می گویند هستی موجود بود با یک انفجار آغاز شد دوامدار مساحت اش بزرگ شده می رود تا که عمر خود را طی کند، پس قرآن کریم در این مطلب چه دارد که بگوید؟
در آیت های قرآن کریم ذکر شده است آسمان ها با زمین یکجا بودند یعنی هستی وجود داشت بعد جدا شدند و شکل گرفتند این مطلب قرآنی است علم این حقیقت را در سال های اخیر کشف کرد لاکن قرآن کریم معجزه بزرگ خود را در سوره الذاریات آیت چهل هفت بیان می کند معجزه یکه علم در سال های اخیر مطمئن شد و قبول کرد یعنی علم می گوید دوامدار عالم یعنی کائنات توسعه دارد و الله گفتار علم امروز را در چهارده عصر قبل گفته است می گوید" و ما آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را وسعت می بخشیم!"
آیا در این باریکی چی اندازه دقت داریم تا ایمان و فرهنگ اسلامی را مطابق به هدایت الله ترتیب کنیم؟
ما اسلام داخل قرآن کریم را نداریم ما اسیر محوطه عقل این زمان خرافه های خود هستیم و دو گروه مسبب این بدبختی ها هستند و ملت های کشور های اسلامی را در اسارت ذهنیت های شان اثیر گرفتند.
گروه اولی مسلمان نما های فرصت طلب و مسلکی ها هستند، این گروه از دین، معیشت های زندگانی را بر آورده می سازند و دین عقل شان را عملی می کنند و به اسم اسلام صادر می نمایند و خود شان به چنین اسلام ایمان دارند و از این که قرآن کریم چنین بازارگانی را اجازت نمی دهد، گروه ی مذکور قرآن کریم را یک کتاب سحر و نجات دهنده از بلاها به ملت پیشکش نموده ملت را وادار می سازند تا در چند پارچه تکه رنگه پیچ داده ماچ نموده به دیوارها آویزان کنند تا رد بلاها شوند، در حالیکه قرآن کریم نه کتاب رد بلاهاست و نه کدام کتاب سحر و جادو ها و نه کدام کتاب شریعت، این کتاب بالاتر از همه شان راهبر و راهنما است تا انسان با عقل درست شریعت خود را خود ایجاد کند، قرآن کریم فقط کتاب راهنما و رهبر است اگر که کس منطق داشته باشد حقیقت را درک کرده می تواند. کس هایکه از قرآن کریم فرهنگ امروزی اسلام پرستی را رواج داده اند این چنین عناصر از احکام قرآنی دور بوده در ذهنیت دوره آغاز اسلام قرار دارند و در تلاش اند فرهنگ و شکل زندگانی همان دوره را به اسم اسلام دایم زنده داشته باشند، چون که روایت ها و حدیث های ساخته شان بازار پیدا کرده می تواند از این که اسم پیغمبر اسلام را استثمار می کنند چون که هر مسلمان به اسم پیغمبر اسلام بدون درنگ تسلیم اند، اما اگر در عمق قرآن کریم داخل شویم می بینیم مقابل فرهنگ و ذهنیت دوره شروع اسلام خاطر اصلاح آن دوره اسلام نازل شده است تا یک تحول و تکامل جدید در جامعه رونق گیرد آیا دقت داریم؟
از این که اندوخته شده های عصرهای دراز عقب ماندگی حاکمیت بالای جامعه در آن زمان دنیا در آن منطقه و دنیا داشت قرآن کریم با دیده جدید یک تکامل را وعده داد، لاکن دیده می شود با وجود سپری شدن چهارده قرن از پیدایش آخرین شاخه ی اسلام بلی آخرین شاخه اسلام چون که همه دین ها که از جانب خداوند هدایت شده در منطق قرآن کریم یک اسم دارند یعنی اسلام استند یعنی تسلیم شده و صلح نموده با خداوند استند، در عصر بیست یکم هنوز هم طرز زندگی و مفکره های دوره تاریک جهالت حاکمیت داشته بازار خوب دارد.
گروه دومی روشنفکر نماهای بی خبر از مسائل هستند و بدبختانه اسلام را از فرهنگ و ذهنیت گروه اول تصور دارند و از عمل کرد گروه اول قناعت اسلامی را به وجود آورده ضدیت به اسلام را به وجود می آورند آیا دقت به باریکی ها داریم؟
در نظر گروه روشنفکر نماها گویا اسلام ضدیت با تکامل و ترقی را داشته باشد یک عجوبه عقیده دارند.
در حالیکه تفکر عقلایی ندارند تا بدانند بدون دین زندگی ناممکن است به خاطر این که کس هایکه به الله عقیده ندارند باز هم مردمان دیندار قوی هستند زیرا تز شان را دایما تلاش می کنند بر هر کی بیان کنند پس محوطه یکه عقیده ها شکل می گیرد انسانی باید شود.
پس باید محوطه یکه دین شکل می گیرد دقت صورت گیرد تا حقیقت بر ملا باشد و اما همه این مردمان بدبخت های هستند که یک بار در بین قرآن کریم داخل نمی شوند تا حقیقت اسلام را از زبان قرآن کریم بدانند و فقط با چهره های روشنفکری در شناخت حقیقت با گروه اولی که جز خرافه ها چیزی بدست ندارند دو زردی یک تخم هستند و با تاسف سبب همه بدبختی های دنیای اسلام این دو گروه هستند.
می گویم دانشمند شدن تنها با تحصیل ممکن نیست ادراک تحلیل شرط است!
رنگ و بوی گل ها که گل ها در گلـــــستان
عطر خوش بویی دارند بلــبلان در گردشان
حکمت سرشت شان با شـــان و شوکت شان
شهرت را سبب شدند که حکایه شان داستان
حصه چهارم
سوال است در ذهن هر مسلمان قیامت چگونه تصویر شده است؟
پس قیامت چیست؟
قیامت بین خلق چگونه شناخته شده است؟
قیامت در منطق قرآن چگونه است؟
در بین خلق مروج است زمانیکه دنیای ما روبه ویرانی می شود او هنگام از بین رفتن دنیا را قیامت می دانند.
آری از هر مسلمان پرسیده شود هنگام از بین رفتن دنیای ما را یعنی از بین رفتن زمین را یعنی اثنای نابود شدن سیاره ی ما را قیامت می داند. در این بی منطقی آنقدر بی منطق اسناد را پیشکش دارند، هر سند شان در نزد منطق قرآنی جز از یک کمدی چیزی دیگر نیست. این مردمان از زبان پیغمبر اسلام ده ها حدیث ساخته را اختراع کردند تا منطق شان در بین خلق جایگاه داشته باشد. بطور مثال حدیثی را پیشکش می کنند گویی بلندمنزل های ساختمان ها در دنیا یکی از علایم قیامت است، مثل چنین حدیث، ده ها حدیث را از زبان پیغمبر اسلام ساختند تا خلق باور کند که همان لحظه ی از بین رفتن سیاره یکه ما هم اکنون زیست داریم قیامت قبول کنند. همی این سفسطه ها خارج از گفتار پیغمبر اسلام است چونکه مخالف منطق قرآن و عقل قرار دارد و همه این سفسطه ها خارج از دین قرآن کریم از مروج یکه در دنیا بود گرفته شده است و بر منطق قرآن کریم ضد می باشد.
در قرآن کریم که از شروع تا ختم ده ها بار خداوند انسان را از محاسبه روز قیامت بیم داده است اگر که هنگام نابودی دنیای ما یعنی هنگام نابودی سیاره ی ما قیامت باشد کسانیکه تا او هنگام فوت نموده اند چرا از قیامت بیم داشته باشند منطق دارند کمی تفکر کنند؟
یعنی اگر قیامت اثنای از بین رفتن سیاره ی زمین باشد من اگر تا او هنگام فوت کرده باشم چرا از وقوع قیامت بیم داشته باشم؟
آیا منطق شان بی منطقی نیست؟
اگر که قیامت را بر از بین رفتن سیاره زمین بدانند مطابق بر راهنمای قرآن انسان از سیاره زمین بیرون می رود و در دیگر سیاره ها زیست می کند و از روی این منطق انسان از سیاره زمین بیرون شده در کدام سیاره دیگر زیست را آغاز کند اگر که سیاره زمین عمر طبیعی خود را بر پایان رسانده از محور خود بیرون شود چگونه قیامت شده می تواند؟
آیا کمی تفکر دارند؟
اگر که انسان از سیاره زمین بیرون برود آیا همه منطق شان با همه حدیث های ساخته شان بی اهمیت نمی شود؟
این باریکی را تفکر کرده می توانند؟
حدیث ها را که از زبان پیغمبر اسلام بیان می کنند در او اثنا که انسان در دیگر سیاره ها زیست را آغاز کند بر حیثیت پیغمبر اسلام ضربه نمی زند؟
آیا اسلام نام بد نمی شود؟
کی، با عقل تفکر می کنند این چنین سفسطه گوی ها؟
پس در منطق قرآن قیامت چیست؟
قیامت از قیام گرفته شده است، قیام به معنی به پا خاستن و ایستاد شدن است. یعنی هنگامیکه انسان دو باره در دنیای آخرت در بین خاک ساخته می شود و همان نقطه یکه بین خاک دو باره تکوین شد و از جانب خداوند روح قبض شده دو باره که داده شد، انسان دو باره که زنده شد، از همان نقطه به پا می خیزد، همان هنگام بر پا خیزیدن را قرآن کریم قیامت می گوید، چونکه در حضور خداوند بر روز محاسبه به پا ایستاد می شود تا سرنوشت نمایان شود. همین مرحله را و حادثه را قرآن قیامت می گوید، بدین خاطر انسان را از همان حادثه خبردار ساخته بیم می دهد، زیرا، بعد از او لحظه سرنوشت انسان آشکار می گردد، بدین خاطر قرآن بیم می دهد تا انسان خود را در او حادثه از امروز آماده کند تا کیفر جهنم نصیب اش نشود
امروز هر کی از دنیای اسلام قیامت را به معنی از بین رفتن همین دنیا می داند یک خطا و اشتباه ی بزرگ است و ضد فرمان خداوند است و یک سفسطه است.
چی جالب که لحظه نابودی دنیا را قیامت فکر می کنند آری همین دنیایکه ما زیست داریم!
هنگام نابودی همین دنیا را قیامت می دانند چنین عقیده یک اشتباه و خطا و ضد احکام قرآنی است. از همه جالب تر علایم و نشانه های رسیدن قیامت را از بین عقل شان بیان می دارند به اندازه سخنان کمدی تراژدی دارند حد اندازه ندارد. اگر یک بار قرآن کریم را با دقت مطالعه می کردند متوجه خطاها می شدند.
پس مسبب همه خطاها، دین عقل هاست نه دین قرآن کریم!
برای این که دین عقل ها که زبان بر زبان رسیده است تسلط بالای جامعه دارد یک خطا و مصیبت بزرگ در دنیای اسلام شده است.
قانون گذار یعنی تنگری بزرگ، در دنیایکه ما زیست داریم قوانین دنیا را با تنظیم نظمش آفریده است و قرار داده است، هیچگاه هیچ زنده جان با شمول انسان خلاف قواعد تعیین شده رفتار کرده نمی تواند، اگر هر جاندار با شمول انسان خویشتن را در شرط های قوانین قانون گذار پابند نسازد از بین رفتن و مشکلات را دیدنش حتمی است. بطور مثال انسان اگر از روند ترقی دنیا عقب افتیده شود از اینکه روند ترقی دنیا مربوط بر قوانین طبیعی دنیاست زیرا چنین آفریده شده است حتمی یک جزا نصیب اش می شود.
ما در این عصر بین دو مقطع زمان قرار داریم، از یک طرف با عقاید زبان به زبان رسیده، دنیای اسلام ما زندگی ژنده و کهنه دارد و ضد تکامل قرار گرفته است که چنین زندگی، فرسودگی اش را مقابل تکامل دنیا که قانون گذار قاعده های تکامل را گذاشته است در این عصر بیشتر کهنه گی اش را نمایان ساخته است.
از جانب دیگر قوانین تکامل دنیا همکار شده است تا بشر به موفقیت های بزرگ تکنولوژی دست پیدا کند و همه موفقیت، انسان را در یک قدم بالاتر راهبر و راهنما شده است تا انسان بیشترین تلاش خود را در کشف دنیاهای جدید خارج از دنیای ما نموده در تلاش دریافت ثروت از دنیاهای دیگر شود و سعادت اش را در آن مسیر ببیند.
مطابق به اشارت قرآن کریم انسان ادامه زیست اش را خارج از دنیایکه، هماکنون زیست داریم ادامه می دهد و تا روز قیامت یعنی همه هستی کائنات که موجود است زندگی بشر ادامه پیدا می کند در این مدت بلکه میلیاردها سال سپری گردد انسان با تکامل تسلط اش را ادامه می دهد، چون که یزد توانا چنین فرمان دارد.
بلکه مدت زمان تا روز قیامت دنیای امروز ما از شرط های زیست بیرون کشیده شود و یا از مداراش بیرون شده به کدام مسیر دیگر برود، بلکه هیچ زنده جان باقی نماند، چنین حالت زمین، یعنی دنیای ما بگذار قیامت بودن را علایم قیامت را بیان کرده نمی تواند سبب اینکه علایم و نشانه های نزدیک شدن قیامت در بین قرآن کریم واضح و روشن بیان شده است اگر که استعداد تعقل این بیانات را داشته باشیم می دانیم!
انسان هایکه مطابق هدایت و راهنمایی های آیت های الله که در طبیعت است رفتار کنند در آینده بیشترین ثروت را از خارج دنیای ما بدست می آورند و بدین اساس دنیای پیشرفته بیشترین تلاش و سرمایه گذاری عقلایی را از امروز در این استقامت می نمایند و موفق می شوند چون که قرآن کریم اشارت دارد از این رو که در اطراف نزدیک به دنیای ما میلیون ها کتله سنگ وجود دارد بین هر کدام شان غنایم از معدن هاست و در آینده استفاده از او معدن ها بر بشر ممکن می گردد.
با عقل امروزی بشر رسیدن انسان در دنیاهای دور که صدها سال نوری فاصله دارند ممکن نیست، مگر فراموش نکنند با قاعده های تکامل مرحله به مرحله از یک دنیا به دنیای دیگر این عمل صورت می گیرد، یعنی به نزدیک ترین دنیا می رسند و از آن دنیا به دنیای نزدیکتر آن دنیا می روند و تا که هستی وجود دارد این روش ادامه پیدا می کند.
از جانب دیگر مغز انسان خود یک معجزه است ما در این مقطع زمان ناچیز حتی ذره از عقل خود استفاده می کنیم. با قوانین تکامل، انسان بیشتر از این معجزه استفاده می کند و انسان یکه در شروع وجود داشت با انسان امروز تفاوت دارد و انسان امروز با انسان زمان های بعد در تفاوت می شوند مگر اصل هسته که نزد خداوند انسان قبول شده است تغییر پیدا نمی کند یعنی از انسان کدام حیوان دیگر ساخته نمی شود فقط در محور انسانی دایما تکامل نموده تغییر پیدا می کند یعنی در مکمل شدن می رود چونکه روح کار خود را می کند.
این مقطع زمان در دنیای اسلام یک مرحله گذرا است اما با خون ریزی ها و تراژدی ها!
قوانین تکامل، شرط های دنیای اسلام را و دنیا را به این حالت آورده است از این روکه دنیا بین جهان کهنه و بین عالم جدید تکنولوژی قرار گرفته است و یک مجادله وجود دارد و موفق در این مجادله دنیای جدید تکنولوژی می گردد.
در عصریکه پیشرو است و عصرهای بعد، کس از دنیای اسلام به روایت ها و حدیث های ساخته ذهن، عقل و زمان اش را ضایعه نمی سازد، مستقیم از بین قرآن کریم روش دینی اش را برملا می سازد.
در آن زمان همه سفسطه عجیب غریب از بین می رود و دنیای اسلام چهره جدیداش را نمایان می سازد و اسلام قرآن کریم عوض اسلام جامعه تسلط پیدا می کند و در آن شرط ها گفتار مکتب راه سوم بیشتر با ارزش می گردد.
روایت پرست ها و حدیث و سنت پرست ها که تابع به ساخته کاری های عقل شان هستند از یک طرف تهمت بر پیغمبر اسلام می کنند و از جانب دیگر اسلام را در نزد عقل های با دانش در استهزا قرار داده اند چونکه بسیاری گفتارشان بی منطقی بوده با گفتار الله در تضاد می باشد. بدین خاطر دنیای اسلام غرق بدبختی هاست و بازار این مردمان بلکه یک عصر دوام کند و یا نکند حتمی فرهنگ جدید دینداری در دنیای اسلام مشعل اش را شعله ور می کند و یک حکایت جدید آغاز می شود. چونکه قوانین دنیا که از جانب الله تنظیم است مقابل چنین سفسطه گوها در مجادله قرار می گیرد و چه اندازه تکنولوژی انکشاف می کند همه سفسطه گوها را تا روز قیامت در گور حبس می سازد از این خاطر که سبب بدبختی دنیا شده اند هدفم ساخته کارهاست یا دانسته یا ندانسته در عمل ریا غرق اند، می باشد.
بر دلیل گفته های بالا اسناد از آیت های قرآن کریم بر مخلص های مطالعه پیشکش می کنم عرض به خدمت مخلص های مطالعه کنم اگر منطق دینداری جامعه در ارتباط قیامت درست باشد، یعنی لحظه از بین رفتن دنیا به معنی قیامت باشد، چرا پروردگار در سوره الانعام آیت نود چهار قیامت را عوض بربادی و نابودی روز آبادی بیان کرده است؟
یعنی الله می فرماید" و (روز قیامت به آنها گفته میشود:) همه شما تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همان گونه که روز اول شما را آفریدیم! و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاردید! و شفیعانی را که شریک در شفاعت خود می پنداشتید، با شما نمی بینیم! پیوندهای شما بریده شده است و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور میکردید، از شما دور و گم شده اند! "
آیا در هنگام نابودی چنین دیالوگ صورت گرفته می تواند؟
پس بعد از نابودی ها دو باره که دنیای جدید ساخته می شود دو باره هستی به وجود می آید و انسان دو باره زنده می گردد تا سرنوشت تعیین گردد به معنی قیامت است بر این که قرآن کریم روز سوال جواب را روز قیامت می گوید.
اگر منطق جامعه را بپذیریم یعنی با از بین رفتن دنیایکه ما بالای آن زیست داریم روز محشر آغاز گردد و سرنوشت معلومدار گردد چرا یزدان بزرگ در سوره ابراهیم آیت چهل هشت که علایم قیامت را بیان می کند می گوید: "آسمان ها به آسمان های دیگر مبدل می گردد"!؟
حال تفکر کنیم خداوند که کائنات را آسمان می گوید یعنی آسمان در منطق قرآن کریم مکانی است همه ستاره ها و همه هستی را در بطنش جا داده است، پس در علامت قیامت از آسمان های جدید برای ما بحث می کند آیا با از بین رفتن دنیایکه زیست داریم آسمان ها دیگرگون شده می توانند؟
آیا دنیای ما مربوط آسمان ها نیست؟
آیا دنیای ما در بطن آسمان اولی قرار ندارد؟
آیا در این باریکی دقت عقلایی داریم؟
پس قیامت زمانی صورت می گیرد آسمان هایکه موجود استند بعد از مراحل تکامل نابود می گردند دو باره سر از نو آباد گردیده دنیای جدید که ساخته می شود، بعد قیامت برپا می گردد.
الله در سوره ابراهیم آیت چهل هشت می فرماید" در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها (به آسمان های دیگری) مبدل میشود و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند! "
و یا از علایم قیامت پروردگار در سوره النبیا آیت یک صد چهار می فرماید" در آن روز که آسمان را چون طوماری در هم میپیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را باز میگردانیم این وعده ای است بر ما و قطعا آن را انجام خواهیم داد"
در این آیت خوب دقت کنیم خداوند می گوید«آفرینش را آغاز کردیم، آن را باز می گردانیم» خداوند نمی گوید که آفریدم، یعنی می گوید که تکوین ادامه دارد و باز بر نقطه ی اول می آوریم یعنی همان نقطه که آفرینش آغاز شده بود دو باره بر همان نقطه می برد، یعنی قبل از آفرینش همه هستی مانند دود بود دو باره همه هستی مانند دود شده دو باره از سر تکوین آغاز پیدا می کند و بعد دنیای آخرت ساخته شده زندگی جنت و جهنم ترتیب شده روز قیامت می رسد.
آیا دقت بر این دو آیت داریم؟ می گویم اگر بخواهی اسلام را یاد بگیری کمی بر این دو آیت تفکر کن!
اگر این دو آیت علایم قیامت، از جانب دنیای اسلام شناخته شود میلاد صورت می گیرد در دنیای اسلام. زیرا ده ها سفسطه که دنیای اسلام را اسیر گرفته است بر طرف می گردد تا این اندازه مهم و حیاتی هستند این دو آیت قرآن کریم!
ناگفته نماند حوادث یکه صورت می گیرد یعنی زمین و آسمان ها دیگرگون شده به گونه دیگری تبدیل می شوند در منطق قرآن کریم فقط علایم قیامت است که سوی قیامت روان می گردد نه خود قیامت.
پس الله بعد از آبادی جهان جدید، روز حساب را قیامت می گوید.
از جانب دیگر خداوند واضح و روشن بیان می کند همه هستی که در زمین و در آسمان ها موجود هستند در تصرف و تسخیر انسان ها قرار داده شده است.
حال تفکر کنیم انسان هنوز از احاطه زمین بیرون شده نتوانسته است، در سال های اخیر تلاش جهت بدست آوردن منافع مادی، انسان را مجبور ساخته است تا بیرون از دنیای ما کشفیات کند، در صورت یکه یزدان بزرگ موجودات بین آسمان ها را به تسلط انسان گذاشته است، در حالیکه هنوز سرحد آسمان اول را نمی دانیم و اما در بین دینداری جامعه هر چی مزخرف باشد وجود دارد آیا کدام بخش دینداری جامعه با کدام بخش حکم خداوند برابر است...؟؟؟
خداوند در سوره لقمان آیت بیست می فرماید" آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده و نعمتهای آشکار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانی داشته است؟! ولی بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنگری درباره خدا مجادله میکنند! "
خوب دقت شویم مثل یکه استاد به شاگرد با ساده ترین زبان درس داده باشد، ولی شاگرد غرق دنیای خود باشد سبب قهر استاد شده باشد، آفریدگار مثل یکه چشمان باز اما مکفوف ما را بر رخ ما زده قهر بودنش را از بی خبری های ما به روی ما گفته باشد آیت را با عصبانیت بیان می کند. برای شناختن قرآن کریم آیت مذکور را با دقت تفکر نمایم ما را در عالم دیگر می برد تا از اسلام جامعه بیرون شده بر اسلام خداوند برسیم.
در حالیکه چندین آیت وجود دارد خداوند با تکرار اشارت می کند انسان در همه کائنات تسلط پیدا می کند پس چگونه هنگام از بین رفتن سیاره زمین قیامت است؟
پس صاحب شدن در هستی های همه آسمان تنها با تکامل ممکن شده می تواند، بدین خاطر قرآن کریم قبولی منطق تکامل را با قاطعیت فرمان می دهد.
خلاصه اگر روزی قیامت قرآن کریم از جانب دنیای اسلام درک شود، دنیای اسلام یک دنیای دیگر می گردد تا این اندازه مهم و حیاتی یک مسئله است قیامت که در قرآن باتکرارها بیان شده است.
هر بخش گفتار قرآن کریم با علم مثبت امروز معادل است در هیچ بخش قرآن کریم ضدیت با علم وجود ندارد حتی یک ذره!
پس آیا قبول و تایید دین جامعه را قرآن کریم خطا نمی گوید؟
پس بدانیم دین جامعه با دین قرآن کریم تفاوت کلی دارد.
بدین اساس بارها در این کتاب تکرار می کنم ملاهای مسلکی در پیشبرد مراسم عبادت ها مصروف باشند و هر کس مطابق خواست وجدان خود هر گونه عبادت می کند آزاد باشد و هر کس در هر مذهب و یا طریقت و یا مکتب که وجدان و عقلش قبول کند در انتخاب اش خود مختار باید باشد و در هر عقیده و در هر عبادت هر کی احترام و حرمت باید داشته باشد، چونکه بین بنده و خالق یک روش است مربوط فرد سومی نیست، ولی اسلام را و آیت های قرآن کریم را دانشمندهای قوی با دانش در جامعه توضیح، بیان و تفسیر کنند. از این خاطر که ملاهای مسلکی با تبلیغات بدون علم شان، بی ایمانی را در اسلام زیاد می سازند و جامعه را خلاف قواعد تکامل به سوی خرافه ها سوق می دهند هم اکنون دنیای اسلام چنین شده است.
امروز دنیای اسلام با چنین بدبختی ها سر دچار است بدین ملحوظ با این شرط های دنیای اسلام، قوانین یکه خداوند در دنیا قرار داده است در مجادله است تا با تراژدی ها راه درست بر دنیای اسلام روشن شود.
هرگز چهره های تندرو بدون علم حاکم دنیای اسلام شده نمی توانند چونکه قوانین قانون گذار امکان را بر چنین چهره ها میسر نمی سازد، بر این که دنیا، قوانین خود را دارد که قانون گذار گذاشته است.
شرط های خراب را که امروز دنیای اسلام دارد، قرآن کریم از گذشته مثال آورده ذهن ما را روشن ساخته است که در گذشته تکرار شده است و بر منطق قرآن مسبب مصیبت ها فقط انسان است دیروز هم انسان سبب بود امروز هم انسان سبب است اما ما غرق دین عقل خود هستیم و اسناد که در جیب داریم تصور داریم جدا از دیگران مالک جنت هستیم که چنین بدبخت در این مقطع زمان شدیم!
از جانب دیگر باید دانست عذاب قبر چیست؟
قرآن چرا از قبر یاد کرده است مفهوم قرآنی قبر چیست؟
عذاب قبر قرآن چگونه است؟
انسان بعد از مرگ در این دنیا تا زنده شدن در دنیای آخرت چیزی را درک کرده می تواند؟
قرآن در این سوال ها چه جواب دارد؟
قبر از دیدگاه قرآن کریم محل آبادکننده ی است که انسان دو باره که در دنیای آخرت بین خاک ساخته می شود، همان مکانی که بین خاک ساخته می شود قرآن قبر یاد کرده است نه مکانیکه انسان دفن می شود و نابود می گردد.
بدین اساس قبر قرآن کریم با قبریکه ما یادآور می شویم زمین تا آسمان تفاوت دارد.
مطابق بر منطق قرآن کریم در سر نوشت انسان بعد از مرگ تا روز قیامت هیچ حادثه رخ نمی دهد چونکه به صورت مطلق در قرآن کریم از قبر دنیا صحبتی نشده است، قبر که در قرآن ذکر شده است مربوط بر دنیای آخرت می باشد. اگر این باریکی مهم را درک کرده بتوانیم از ده ها گفتار سفسطه نجات پیدا کرده می توانیم!
همه بشریت از آدم گرفته تا آخرین انسان، در یک خواب قرار می گیرند هرگز تا دو باره ساخته شدن از هیچ حادثه ی خبردار نمی شوند زیرا منطق قرآن چنین است.
چونکه، مطابق به آیت های قران کریم، سرنوشت انسان ها، بعد این که دنیای فانی نابود می گردد و دنیای آخرت ساخته شده، روز محشر آغاز می گردد، همه از او لحظه یکه جان خود را به حق تسلیم می دهند تا روز محشر، بی خبر از هر چی در خواب می باشند، حتی همه پیغمبران!
روز قیامت که بعد از بین رفتن دنیای فانی و آباد شدن دنیای جدید بعد آغاز می گردد، همه زنده شده از خواب بیدار می گردند تا سرنوشت شان را بدانند که چیست؟
همان نقطه یکه دو باره زنده می شوند همان نقطه از خاک دنیای آخرت را قرآن کریم برای ما قبر معرفی دارد و از همان لحظه اول که بین خاک در قبر دنیای آخرت دو باره ساخته می شود نتیجه اعمال این دنیا را دیدن می کند که سعادت یا عذاب از همان لحظه اول که در بین خاک است یعنی بین قبر است شروع می شود با منطق یک گفتار قرآنی است.
مثال در سوره عمران در آیت یک صد و هشتاد پنج پروردگار بیان دارد " هر کسی مرگ را میچشد و شما پاداش خود را بطور کامل در روز قیامت خواهید گرفت آنها که از آتش (دوزخ) دور شده و به بهشت وارد شوند نجات یافته و رستگار شده اند و زندگی دنیا، چیزی جز سرمایه فریب نیست!"
اگر دقت کنیم می دانیم پاداش تنها در روز قیامت داده می شود و کیفر بد هم در همان روز داده می شود، چون که بین دو حیات را خداوند در سوره الاسرا آیت پنجاه دو بیان می دارد می فرماید" همان روز که شما را (از قبر های تان) فرا میخواند شما هم اجابت می کنید در حالی که حمد او را میگویید میپندارید تنها مدت کوتاهی درنگ کرده اید!"
آری مدت زمان درنگ شده بین دو حیات بر انسان آشکار نمی گردد بلکه میلیاردها سال سپری شود چی رسد حوادث!
هیچ اسناد در قرآن کریم وجود ندارد که در بین دو حیات حوادث رخ بگیرد همه گفتار جامعه عجوبه های هست نصیب ملت شده است بی منطق!
بر دلیل قوی گفتار بالا یزدان بزرگ در سوره الزمر آیت چهل دو اندرز بر عقل ها می دهد تا در عقب سفسطه ها نروند یک بار در داخل کتاب مبارک، شنا کنند تا درک کنند دین اسلام دین منطق است نه سفسطه های باطل...!
الله می فرماید "خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب میگیرد سپس ارواح کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه میدارد و ارواح دیگری را (که باید زنده بمانند) باز میگرداند تا سر آمدی معین در این امر نشانه های روشنی است برای کسانی که اندیشه میکنند!"
آری کسانیکه اندیشه را می دانند باید درک کنند از لحظه یکه انسان فوت می کند یا دفن می گردد یا در رسم رواج بودیست ها در آتش سوختانده می شود، در هر دو حالت روح قید شده می باشد یعنی استقلالیت و حریت ندارد و جسم در هر دو حالت نابود می گردد و تا روز قیامت یعنی روز رستاخیز هر مرده فقط نابود شده است و بدون ادراک است نه عذاب روح وجود دارد و نه سوالات از جسم!
همه سفسطه ساخت عقل های نارس می باشد اگر عذاب قبر بین دو حیات موجود باشد بهتر است هر کس بودیست شود زیرا آن ها قبر ندارند آیا چنین سفسطه بر منطق قرآن کریم مساعد است؟
ولی چنین بدبختی بر ملت تقدیم شده است فقط یک عجوبه!
فاصله بین دو حیات جسم که از روح جدا می گردد، اصل انسان، معنویت است که با روح یک جاست و روح زنده است، یعنی به منطق قرآن کریم اصلیت انسان که معنویت انسان است و معنویت انسان عبارت از روح است زنده است، اما در قبضه خداوند قرار دارد، آزاد و با جسم یکی شده نمی تواند، چونکه جسم یکه موجودیت انسان را در این دنیا تمثیل می کند از بین رفته می باشد پس عذاب قبر در این دنیا ممکن شده نمی تواند.
الله زنده بودن روح را در سوره بقره آیت یک صد پنجاه چهار چنین بیان می کند" و به آنها که در راه خدا کشته میشوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده اند، ولی شما نمی فهمید!"
آری زنده اند و اما در این دنیا نی، چونکه در آخرت زمانیکه دنیا از سر ساخته می شود انسان دو باره زنده می گردد یعنی با جسم نو که به منطق او دنیا برابر باشد یکجا می شود ولی از صفر دو باره آفریده نمی گردد چونکه تنها جسم در این دنیا مرده می باشد و روح زنده!
ولی در این دنیا نی در عالم دیگر و امتیاز شهیدها مطابق منطق او عالم برتری دارد نسبت به دیگران، از این که جسم شکل ظاهر انسان را آشکار می سازد تا روز قیامت نابود شده می باشد.
مگر اصل انسان که معنویت انسان است و با روح یک جاست زنده است ولی فعال نیست اگر فعال می بود در گفتار الله ضد نقیص به وجود می آمد، بدین خاطر پروردگار هدایت دارد تا روح را پرورش بدهیم و پرورش روح با معنویت قوی ممکن شده می تواند و سعادت هر دو دنیا با پرورش معنویت ممکن شده می تواند نه با جسم!
پس در سعادت جامعه تربیت اخلاق و فرهنگ جامعه مهم است تا ثروت خاطر به وجود آمدن سعادت ایجاد شود یعنی معنویت ثروت را پیدا کرده می تواند نه ثروت معنویت را!
یک نقطه را یاد آور شوم هر کشته شده شهید نیست شهید شدن مطابق بر منطق قرآن کریم شرط های جدا دارد، در جنگ های افغانستان مطابق بر منطق قرآن کریم کس های شهید هستند معصوم بودند در هیچ جناح نقش نداشتند صرف بر خداوند ایمان داشتند لاکن از جانب دیگران که هم مجاهدها بودند و هم دولت بود با او معصومیت کشته شدند شهید هستند، نه مجاهدها و نه جانب دولت!
پس می گویم کس که بدون تفکر و تحلیل آموزد تنها وظیفه را انجام می دهد و اگر بدون آموختن تفکر کند به شیطانی ابلیس تسلیم می شود.
سرود با ادراکــــــی که از بلبل زیبا
در وصف گلــــش دانسته او با صدا
روان باعزت که نغمه ش روح ساز
اگر نی شیطان با دست داشته ی ندا
بلکه استدلال کنند بگویند: حضرت عیسی و شهیدها زنده اند زنده بودن شهیدها مطابق بر منطق قرآن کریم است نه با منطق عقل انسان که زبان به زبان عقاید عجوبه را به وجود آورده است!
منطق آمدن مهدی در قرآن کریم چیست؟
هر دین که نجات دهنده ی خود را دارد آیا در منطق قرآن، نجات دهنده وجود دارد که از یک نام در دنیا بیاید و دنیا را ترتیب و تنظیم کند؟
امت ها در هر دین یک نجات دهنده را در نمایش گذاشته است، گویی در دنیا دو باره بیاید و دنیا را از سر تنظیم کند، ولی عقل ها در دو نقطه دقت ندارند.
یکم: در هیچ اسناد خداوندی در هیچ دین به شمول کتاب اسلام قرآن کریم چنین وعده وجود ندارد، کس اسناد پیشکش کرده نمی تواند نه از قرآن کریم و نه از اسناد در دیگر دین!
دوم: هر پیغمبر در زمان اش مقابل توده هایکه کمیت ناچیز در دنیا بود دنیا را تنظیم ساخته نتوانست، اگر می توانست یک خطا در کار الله پیدا می شد، چونکه در هر کار خداوند، قواعد منطق وجود دارد، اگر خداوند مقایل قوانین منطق آفرینش عمل می کرد یعنی بر پیغمبر خارج از تلاش انسانی فوق العاده یک قدرت دیگر می داد تا با استفاده از او امکان دنیا را ترتیب می داد نظم دنیا از بین می رفت، بدین خاطر پیغمبر را گذاشت که با تلاش در راه اجرا وظیفه باشد، بدین خاطر بیشترین عذاب را پیغمبران دید، پس چگونه خلاف قوانین خداوند، دو باره یک نجات دهنده زنده شده، با توانمندی فوق العاده همه امور دنیا را سر از نو تنظیم می کند، در حالیکه دنیا نسبت به هر زمان گذشته اش پرنفوس و پر از جنجال است؟
فراموش نکنیم بعضی معجزه ها که برای پیغمبران داده شد، مربوط بر شرط های پیغمبری همان زمان بود، آیا نجات دهنده پیغمبر جدید است که معجزه داشته باشد؟
دلیل از همه مهم که برای رد این عقیده وجود دارد، عقیده دو باره آمدن نجات دهنده که در دنیای اسلام «مهدی آخر زمان» می گویند همچو این عقیده در هر دین یک نجات دهنده وجود دارد و لاکن منطق آمدن نجات دهنده ها بر منطق قرآن کریم ضد بوده کاملا در تضاد با قرآن کریم قرار دارد.
زیرا، عقیده یکه دارند همه ی شان می گویند: نجات دهنده می آید و دنیا را بر مطابق عقیده ما دو باره تنظیم می سازد و همه را بر عقیده ی ما می آورد و تا او زمان که در دنیا فساد وجود داشت، همه فساد را مطابق بر منطق دین داری ما اصلاح می سازد و مدتی حکمدار دنیا می شود و بعد قیامت برپا می گردد.
آری همه شان چه از دنیای اسلام باشند، چه از دیگر دین ها باشد می گویند: مطابق بر عقیده دینداری ما می آید و همی شان زمان آمدن نجات دهنده را زمان آخری معرفی می سازند که بعد از آمدن وی قیامت بر پا می گردد.
این مطلب و این عقیده خلاف منطق قرآن کریم است، زیرا قرآن کریم از بین رفتن زمین یعنی دنیای ما را قیامت نمی گوید.
آری تعجب نکنید، از بین رفتن دنیای ما مطابق بر منطق قرآن کریم قیامت نیست شده نمی تواند، می دانید چرا قیامت شده نمی تواند؟
خداوند انسان را خلیفه ی کائنات معرفی نموده است نه خلیفه ی تنها دنیای امروز ما!
خداوند برای انسان، حاکمیت بین آسمان ها را وعده داده است نه تنها دنیای ما را!
خداوند تبدیل شدن آسمان ها بر آسمان های دیگر و تبدیل شدن زمین بر زمین دیگر را علایم قیامت گفته است.
بالاخره، بعد از، فروپاشی کائنات، آفرینش جدید را مژده می دهد، بعد از آفرینش جدید، زندگی جنتی و زندگی دوزخی را معرفی می سازد و بعد روز محشر را بیان نموده می گوید که قیامت بر پا می شود. یعنی در منطق قرآن کریم قیامت هنگام از بین رفتن نه دنیای ما و نه کائنات است، قیامت هنگامی است که آخرت سر از نو شکل گرفته انسان ها که در دنیای آخرت در زمین دنیای آخرت دو باره که ساخته می شوند و روح قبض شده ی شان دو باره که داده می شود، همان مکان یکه دو باره آفریده شدند همان مکان را خداوند قبر یاد کرده می گوید: در روز قیامت از قبرها بیرون می شود تا محاسبه صورت بگیرد.
اگر انسان با منطق، چه بودن قیامت را درک کرده بتواند، مثل نجات دهنده ها، ده ها عقیده یکه مخالف منطق قرآن کریم است و مخالف منطق عقل انسان است در جامعه بی اهمیت می شود.
من مسئله ی نجات دهنده را از قرآن کریم پرسش کردم، دیدم که در هیچ آیت قرآن کریم برای تصدیق این عقیده اسناد وجود ندارد، دو باره بر عقیده انسان ها احترام نموده منطق این عقیده را از قرآن کریم جستوجو کردم، دیدم که در هیچ زمان هیچ پیغمبر، حتی بین جمعیت خردشان که در زمان شان نفوس دنیا نهایت محدود بود، موفق شده نتوانستند تا بالای جمعیت خردشان نظم بیاورند، حتی عیسی پیغمبر حتی موسی پیغمبر حتی ابراهیم پیغمبر و حتی رسول خداوند حضرت محمد مصطفی!
حیرت کردم دو باره این مشکل پیغمبران را از قرآن کریم پرسیدم، محتشم جواب دریافت کردم که او لحظه مطمئن شدم قرآن کتاب ساده ی نیست که بر منطق انسان تحریر شده باشد.
چونکه در قرآن، در هر آفرینش یک منطق قوی را دیدم و منطقی را دیدم که خلقت ختم نشده است دوام دارد و دیدم که اعضا در کائنات به شکل نهایت منظم زنجیری با هم ارتباط داشته، بر منطق فعالیت عینی کائنات، خداوند بر تکوین ادامه می دهد، درک کردم، بدون منطق آفرینش کائنات، هیچ عملی در دنیا رخ نمی دهد.
حال منطق کس هایکه نجات دهنده پرست هستند با منطق قرآن کریم مقایسه می کنم، فرض کنید کسی پیدا شد گفت که من نجات دهنده ی آخر زمان هستم چه حدود بشریت بر نجات دهنده بودنش اعتبار می دهد؟
فرض کنید شخص با معجزه خداوندی در صحنه ظاهر می گردد اول این شخص از کدام دین می باشد؟ چونکه با شمول اسلام، موسوی ها، عیسوی ها، زردشت ها و دیگران همه شان منتظر نجات دهنده هستند مثل یکه یک کلتور مشترک در این ارتباط ایجاد کرده باشند از کدام شان می آید؟
دوم فرض کنید با معجزه ی آمد، در دست داشته امکانات او، از هر نگاه قویتر و مکملتر از دیگران باشد، یعنی با فشار و زور بشریت را تربیت کند، این منطق خلاف منطق قرآن کریم می گردد پس چرا خداوند نجات دهنده روان کند آیا خداوند قرآن را انکار می کند؟
زیرا، ما بر قرآن کریم ایمان داریم، در او صورت سرنوشت قرآن کریم و اسلام چه می گردد؟
از این سبب که در منطق قرآن کریم فشار وجود ندارد، با چندین هدایت، خداوند در قرآن کریم هر کی را گوشزد می سازد بطور مثال در سوره شوری در آیت هشت خداوند می گوید: «و اگر خدا می خواست همه آنها را امت واحدی قرار می داد (و به زور هدایت میکرد، ولی هدایت اجباری سودی ندارد); اما خداوند هر کس را بخواهد در رحمتش وارد می کند، و برای ظالمان ولی و یاوری نیست»
در این آیت می بینیم الله اگر می خواست همه را با زور یک امت می ساخت اما نساخت، پس چرا از گفتارش تغییر خورده با نجات دهنده ی آخرزمان، خلاف گفتارش عمل کند؟
و یا خداوند در سوره یونس در آیت نودنو می گوید: «و اگر پروردگار تو می خواست، تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی به(اجبار) ایمان میآوردند; آیا تو می خواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟! (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!)
آیا خداوند دروغگو است که با نجات دهنده آخر زمان از گفتارش تغییر بخورد؟
فرض کنید نجات دهنده آمد با یک شکل همه را بر دین خود آورد بر منطق نجات دهنده پرستان، مدتی بعد از آمدن نجات دهنده قیامت بر پا می شود، منطق این گفتارشان را از قرآن کریم پرسیدم جواب قرآن کریم مرا بالای شان در خنده آورد، زیرا بکلی دور از منطق عقل و دور از منطق قرآن کریم بوده است.
بی منطقی این گفتار را از ده ها آیت قرآن کریم درک کردم، من صرف چند آیت را پیشکش نموده، منطق شان را رد می سازم!
خداوند در سوره ابراهیم در آیت چهل هشت می گوید: «در آن روز که این زمین به زمین دیگر، و آسمانها (به آسمانهای دیگری) مبدل میشود، و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند»
قیامت را که هنگام از بین رفتن زمین می دانند، قرآن کریم می گوید:«زمین بر زمین دیگر و آسمان ها بر آسمان های دیگر تبدیل می شود»
سوال است، نظام شمس در بین کائنات به اندازه یک نقطه بزرگ نیست، چگونه با از بین رفتن زمین، کائنات شکل تغییر می دهد که قیامت باشد؟
یا در این دو آیت دیگر قرآن کریم دقت کنیم، الله در سوره نحل در آیت دوازده می گوید: «او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت; و ستارگان نیز به فرمان او مسخر شمایند; در این، نشانههایی است (از عظمت خدا،) برای گروهی که عقل خود را به کار میگیرند!»
و در سوره لقمان در آیت بیست می گوید: « آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده، و نعمتهای آشکار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانی داشته است؟! ولی بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنگری درباره خدا مجادله میکنند!»
دقت کنیم، خداوند برای انسان وعده داده است تا از کائنات استفاده کند در حالیکه ما هنوز از زمین بیرون شده نتوانستیم، اگر که با از بین رفتن زمین قیامت برپا شود چرا برای انسان وعده از نعمت های کائنات را داد؟
اگر کمی تفکر کنیم و قرآن کریم را درست مطالعه کنیم می بینیم، انسان از زمین بیرون می شود و در دیگر دنیا ها می رود و از نعمت های فراوان خداوند از کائنات استفاده می کند، کائنات عمراش را تکمیل می سازد و در ختم عمر کائنات، ختم تکوین، یعنی پایان زندگی فانی می رسد و دو باره پارچه های کائنات در یک نقطه جمع می گردد و سر از نو خلقت دو باره آغاز می گردد و بعد قیامت می رسد، این گفتار از من نیست، از قرآن کریم است! برای اثباد گفتارم از قرآن کریم اسناد پیشکش می کنم، خداوند در سوره نبیا در آیت یک صدوچهار می گوید: «در آن روز که آسمان را چون طوماری در هم می پیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را باز میگردانیم; این وعدهای است بر ما، و قطعا آن را انجام خواهیم داد»
بلی بعد از ختم عمر کائنات، هستی از بین نمی رود به گفته قرآن، چون طوماری در هم می پیچد و بعد دو باره سر از نو خلقت شروع می شود و بعد روز قیامت می رسد، اگر منطق نجات دهنده پرست ها را با منطق قرآن کریم مقایسه کنیم، بکلی بی منطقی را بر رخ ما می زند.
اگر کس سوال کند چگونه دو باره آفرینش صورت می گیرد؟
قرآن می گوید با چشم سر دیدن کن اگر که منطق و عقل داشته باشی!
خداوند برای این سوال از سوره عنکبوت از آیت بیست جواب می دهد و می گوید خود با چشم هماکنون چگونگی خلقت دو باره را همین لحظه در هر جا که باشی دیدن کن، چونکه همین تکوین همچو تکوین آخرت ادامه دارد، در آیت می گوید: «بگو: «در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همینگونه) جهان آخرت را ایجاد میکند; یقینا خدا بر هر چیز توانا است!»
اگر با وجود این قدر اسناد قرآن کریم باز هم کسی برای نجات دهنده ی آخر زمان عقیده داشته باشد من بر عقیده وی احترام دارم و اما می گویم وای به جان دنیای اسلام!
هدف نوشته، بیان منطق قرآنی است تا بدانیم قرآن کریم و اسلام مقابل تکامل و ترقی و مدنیت ضد نبوده، بر عکس، الهام دهنده در ایجاد مدنیت های جدید است، چون که قرآن کریم کدام کتاب شریعت نیست در یک جامعه قانون به اسم اسلام ذهنیت چند انسان را صادر کند.
و یا کدام کتاب رد بلا و شالوده تعویذ طومار نیست تا هر حقه باز بر خود مسلک بسازد.
قرآن کریم بالاتر از هر اندیشه، کتاب رهبر و راهنما در همه دنیاست تا قوانین نافذ شده جامعه را، با استفاده از آن و مطابق به قاعده های آیت های طبیعت و با تمدن عصر یکجا بسازیم.
یعنی هدایت دارد تا مدنیت را مطابق به روح خواست زمان، عیار کنیم با سازش با احکام خداوندی نه شریعت دوره تاریک جهالت!
در ارتباط حوادث بین دو دنیا حکایت اصحاب کهف را خداوند در قرآن کریم جهت عبرت گرفتن به انسان ها بیان کرده است.
اصحاب کهف عده ی از خدا پرست های زمان قبل از اسلام ما، در زمان حکمرانی امپراتوری روم باستان با نام دقیانوس در منطقه ی افسس از قلم رو امروز ترکیه زندگی می کردند و همگی جز یکی از آنان که چوپان بود از اشراف زادگان بودند و در بیابان بودند و ایمان خود را مخفی نگاه می داشتند. اینان سر انجام از جبر حاکم روزگار به ستوه آمده و به گفته قرآن کریم براساس الهامی که از خداوند دریافت کردند که چنین هدایت خداوند بود" پس هنگامی که از خدایان دروغین دوری جستید به غار پناهنده شوید تا پروردگارتان رحمتش را بر شما ارزانی دارد" همره سگ شان به غاری در روستایی به نام رقیم رفتند، چون به غار رسیدند خواب ایشان را در ربود پس حدود سیصد سال گذشت چون برخاستند خود پنداشتند که چند ساعتی بیش نخفته اند، به شهر که رفتن همه چیز را دیگرگونه یافتند، سر انجام به غار باز گشته و دیگر اثری از ایشان یافت نشد.
حکایت اصحاب کهف گواه ست، انسان زمانی جان خود را به حق تسلیم می نماید تا روز محشر همانند اصحاب کهف در یک خواب عمیق فرو می رود و از هیچ چیز آگاه نمی باشد تا رسیدن روز جزا یعنی روز قیامت که بعد از بین رفتن دنیای فانی برپا می گردد.
پس اگر که قرآن کریم و دیگر کتاب های آسمانی همه با منطق گفته باشند، شاه و یا گدا و یا هر کی که هر صفت داشته باشد، بعد از مرگ تا روز محشر بیخبر در خواب غفلت بوده و در روز محشر بدون تفاوت بین انسان ها که در هر مقام و یا با هر صفت بوده باشند، مسئول جواب ده یی کردار شان می باشند، پس چرا دامن انسان ها را انسان ها به خاطر شفیع یعنی واسطه جهت رسیدن به خداوند می گیرند؟
چرا در مقبره ها و یا متاع های دیگر بی ارزش که در نزد خداوند یک هیچ است، اله به خود گرفته از طریق آن ها، آرزوی رسیدن نزد خداوند می باشند؟
از شرک بودن این روش ها چرا علما و قلم بدست ها ملت عوام را آگاه نمی سازند؟
چرا نمی گویند صبر داشته باشید، در روز محشر با همه آن ها در یک صف مقابل خداوند قرار می گیرید و جواب گوی اعمال یکه در این دنیا انجام دادید می شوید.
چرا انسان ها عوض تفکر کردن بر نوشته های قرآن بر سفسطه هایکه جز پریشانی چیزی را نصیب نمی سازد عقیده دارند؟
چی جالبی است حکایت های تعجب آوری را در جامعه دارند مثال اسم یک شخص بد اخلاق یعنی یا قمار باز و یا دزد و یا کدام اخلاق بد دیگر داشته باشد گرفته می گویند چنین یک کار نیکو کرد خداوند گناه های آن را بخشید و در جنت روان کرد و چنین حکایت های جالب در جامعه بهترین بازار دارد و هر کی زمانیکه شنید، خون در رگ هایش ایستاد می شود و از طی دل چنین سفسطه را قبول می کند، حال خطای این روش را عرض کنم، شخص بد اخلاق کار نیکو که کرده بود و خداوند گناه های آن را که بخشیده بود و در جنت روان کرده بود، می پرسم کی چگونه از کجا خبر دار شد؟
آیا ارتباط با خداوند داشت؟
چگونه ارتباط داشت؟
از طرف دیگر مطلق ضدیت به حکم های قرآن کریم دارد چونکه سرنوشت انسان بعد از بین رفتن دنیای ما و برپا شدن قیامت یعنی تجمع انسان ها در روز محشر تعیین و معلوم دار می گردد و از جانب دیگر دنیای آخرت که در بین اش حیات جنت و دوزخ وجود دارد بعد از بین رفتن دنیای فانی ساخته می شود، پس چنین حکایت چی اندازه سخن شیرین هم باشد خطاست سبب اینکه ملت را از حقیقت دور می سازد و احمق می سازد بدین خاطر نباید دروغ گفته شود و نباید فرهنگ ملت با دروغ ها تنظیم شود و باید رئالیست بود، از این رو که اگر چنین دروغ دوام کند، قمار و یا دزدی و یا دیگر اخلاق فاسد در جامعه بیشتر مروج می گردد، چون که در نزد ملت منطق نجات پیدا می شود زیرا هر کس باورمند می شود اگر دزد بود اگر فسادگر بود اگر یک کار نیکو کرد خداوند گناه های آن را بخشیده در جنت می فرستد چنین سفسطه از طرف علما و قلم بدست ها بی صدا تایید شده می باشد سبب در شکل زیبا بودن جملات دیدن دارند و اما تحلیل درست از عواقب آن ندارند.
پس باید بدانیم اخلاق جامعه فاسد شده باشد دعا پذیرفته نمی شود و اگر خلق هر جامعه لباس پوش های بی علم را تشویق کنند بی لباسی نصیب خلق می گردد.
دیدم رخ گـلان از نغــمه ی بلبل زیبا
روح بخش بر گلان که گلان خودستا
این پاکــــــی عشق که نیایش پا برجا
از صحن کثافت، کــــــــی خدا پذیرا؟
حصه پنجم
برعاشقان روز نوروز بهترین روز مبارک شده بود، غیر از عشق در غم چیزی نبودند زیرا دل ها پیوند بودن را به دو جوان بیان کرده بود.
شقایق زیبا شده بود، چونکه او زیبا بود و اما زیباتر شده بود، دست ها خینه سرخ بود البسه پنجابی با سرخ خینه دست و پا و زیورات زیبا، گل را آرایش داده بود و به یک شاخه گل سرخ آتشین مبدل شده بود، بعد از او روز هر روز آتشین بود از این رو که آتش یار شده بود، چی فرقی می کرد یار نزدیک بود و یا دور بود؟
در روز نوروز
با هوای بهاری
گلی بود او روز
چو لاله ی بهاری
غرق در سلاف عشق
بود زیبای بهاری
بود زیبای بهاری
عاشقی چنین است در هر حال عاشقان در آتش عشق کباب اند، چی اندازه که پروانه با گرمی شمع می سوزد باز هم گرد شمع دور می خورد، چی اندازه که خار گل ها بلبل را زخمی می سازد و اما هو عشق گل هست که بلبل در خفیه بته گل پنهان بوده ترانه سرایی می کند، آیا محبوب و محبوبه از همدیگر دور شده می توانستند؟
شمع با پروانه ی خود زیباست، گل با بلبل خود زیباست، شبنم با علی جان خود زیبا بود، چونکه دو بدن یک روح بودند.
نسیم خوش بهاری نوروز با بوی شقایق در دماغ یار نوروز دیگری شده بود، گل دور بود و اما بلبل بوی گل را در دماغ حس می کرد، از این رو که عاشقی چنین است، هر بوی معشوقه خوش بوی می گردد، در هر گل زیبا تصویر نگار رسم شده گی در نظر عاشق می باشد، هر آواز صدای معشوقه شده در گوش عاشق می رسد، چون که هوش و ذهن و روح فقط متوجه معشوقه می شود که چنین یک بلاست عاشقی!
علی جان در دل خود چنین حس داشت که شعر شده در زبان زمزمه شده بود.
دره به دره بـیارد آن بـــوی تو را باد
بر ســـینه ی من بــزند و بــــکند آبـاد
با بوی تو من مست شده مست بگردم
رقصــیده و شادی بکنــم شام و بامداد
با مستـــی بویت شوم پروانه ی عشق
من پر بزنم شعر بگویـم دلم شود شاد
در گرد مــن عـطر زیبا بوی تو شود
اسیر بگیرد مست بــکند دل را او آباد
عاشقان عشق را با سحر چشمان بسته بودند و اما امکان نزدیک شدن وجود نداشت، فقط از دور با هم دیگر قلب ها را پیوند داده بودند و اما دیدار از دور هم بوده باشد، زیبا بود، خوش بود و دلنشین بود، چونکه لحظه در لحظه دیدارها سبب نیشتر زدن گل های عاشقی می شد و گل عشق شکوفه می کرد ولی لحظه های رسیده بود تایم رفتن نزدیک شده بود و زیبایی عاشقی زمان را کوتاه به عاشق و معشوقه ساخته بود.
در اخیر تایم جشن نوروز بود که شبنم و دوستانش محل جشن را قدم می زدند و یار دور از چشم دیگران معشوقه را تعقیب داشت، گل با دوستان خود بار دیگر نزد چوری فروش ها آمد و چند عدد چوری زیبا با رنگ سرخ را بدست نموده، با یک ظرافت هنر زیبایی، دست را بلند نموده به محبوب نشان داد ولیکن چوری ها را از دست بیرون نموده دو باره به چوری فروش داد و از نزد چوری فروش چند قدم دورتر بین خانم ها ایستاد شد، تا ببیند یار چی برداشت از این راز کرده است؟
ذکای یار، ذکی بودن را به نگار هویدا ساخته بود، سبب اینکه محبوب با عجله چوری ها را خریده بود و با یک ظرافت هنر زیبایی، مقابل ژست محبوبه ژست خود را اجرا کرده بود و چی اندازه ذکی و عاشق و بسته بودن را نشان داده بود و چوری ها را بلند نموده بود و بوسیده بود و در سر سینه گذاشته بود و پول چوری ها را داده بود و با دست راست سر سینه قایم گرفته بود و با رمز چشمان به نگار عاشق بودن را نشان داده بود و از این عمل نگار خرسند شده بود.
یار تلاش داشت تا چوری ها را به نگار هدیه کند و اما کار مشکل بود ولی نا ممکن نبود، چوری ها را در یک پاکت انداخته منتظر فرصت شد و با رمز چشمان مقصد خود را به چشمان نگار حواله نمود. گل که با دوستان قدم می زد، در تلاش شده بودند تا در منازل شان بروند، باید فرصت را به یار می داد که یار ژست خود را می کرد، زمان به تایم خود رسیده بود که ملت روانه ی منازل شان شده بودند، آخرین لحظات زمانی بود باید محبوبه از ذکای خود استفاده می کرد و هنر شیطانی خود را انجام داده به محبوب فرصت می داد. دوستان محبوبه خویش را خسته و مانده حس نموده در زیر سایه درخت نشستند و فرصت به گل پیدا شد و با یک جدیت گفت: من عاجل میروم تا چوری ها را بخرم زیرا خوشم آمد. هرچند دوستان اصرار کردند که یکجا بروند گل رد کرد از این رو که دوستان خسته بودند و این مطلب دستاویز خوب به گل بود که می گفت: شما کمی بنشینید تا خستگی تان را رفع کنید.
یار با دو چشمان متوجه نگار بود و زمانیکه محبوبه را تنها دید که طرف چوری فروش می رود، با عجله نزد چوری فروش خود را رساند و فرصت یکه میسر شده بود به محبوبه گفت: ببخشید چوری های گم شده ی شماست پیدا کردم بفرماید.
محبوبه با تشکری از دست محبوب چوری ها را گرفت و به چوری های دیگر خود را مصروف ساخت تا کس مسئله را نداند، یار نیز با نگار به چوری ها خود را مصروف ساخت و گفت: می توانیم با هم ببینیم؟
گل در حالیکه به چوری های چوری فروش دیدن داشت جواب داد نمی دانم و چند چوری دیگر را خریداری نمود و با عجله طرف دوستان رفت.
شبنم شان بعد چند لحظه سوی منازل شان رفتند و یار از دور تعقیب داشت تا ببیند معشوقه زیبا، گل کدام منزل است؟
گل که به منزل رسیده بود، بلبل بیشتر خرسند شده بود، سبب اینکه بین مکتب نگار و منزل نگار باغ یار موقعیت داشت، یار از قریه پایان منطقه بود و باغ در قریه نگار موقعیت داشت و قبله گاه صاحب در او روزها به فرزند هدایت داده بود، تا از باغ خبر گیری نموده دقت به نهال های نو نماید، از این رو که پدر با آمدن بهار، نهال های نو در باغ شانده بود و باغ شان غنی از درختان میوه دار بود و یک جنت سر سبز با درختان بود و یک جنت در عشق عاشقان می شد.
پدر بعد از طعام شب در خانه رسیده بود، چونکه دعوت گل باز ها بود و اما چی بود گل بازی؟
پدر هنوز ننشسته بود، علی جان با دادن سلام گفت: پدر امروز در باغ رفتم، نهال های نو را دیدم باید هر روز مراقبت کنیم، اگر اجازت باشد هر روز در باغ رفته نهال ها را مراقبت می کنم و درس مکتب را در آنجا می خوانم.
پدر در حال یکه بودنه در دست داشت سر تشک نشست و به مادر فرزند گفت: زن چای تلخ سبز دم کن کمی مانده هستم و سوی اولاد دید گفت: درست هست بچیم.
بودنه را کمی بلند کرد و با دست چپ گرفت و با دست راست پر های بودنه را نوازش داد و کمی آب به دهن گرفته به روی بودنه پاش داد، بودنه کمی سر و گردن را تکان داد. زن چای سبز را دم کرده بود که کاکای علی جان یکی از برادران پدر علی جان آمد سلام داد و نزد برادر نشست، مادر علی جان با خوش آمدید گفت: حسین خان چای را نو دم کردم، شب غذا خوردی یا با چای شوربا بیارم؟
حسین خان تشکری کرد و سیر بودن را گفت و نزد پدر علی جان که نشسته بود صحبت را شروع کردند.
مادر علی جان با چای در یک قاب نقل گذاشت و خود با فرزندان نزد تلویزیون نشست، یک تلویزیون سیاه و سپید داشتند.
علی جان نزد پدر نشسته بود و اما هوش اسیر نگار بود، گر چی صحبت را می شنید ولی درک نمی کرد، زیرا تنها شنیدن به معنی دانستن مطلب نیست.
در این اثنا پدر گفت: علی تو نزد مادر برو ما کمی صحبت خصوصی داریم. علی جان از نزد پدر برخواست نزد مادر در گوشه دیگر سالن نشست، سالن دراز و بزرگ بود، از یک گوشه تا گوشه دیگر شنیدن صدای اندک ناممکن بود. اگر فرزند نزد پدر می بود، هر چی صحبت می کردند، دانستن مطلب به علی جان نا ممکن بود، از این سبب که آن چی عقل به درک مطلب حکم کند شنیده می تواند، عقل علی جان را شبنم برده بود، هوش و روح نزد نگار اسیر بود.
شنیدن و دیدن تا زمانیکه عقل پرورش یافته نباشد، با نابینا و نا شنوا کدام تفاوت ندارد.
بدین خاطر در جامعه های عقب مانده، گوش و چشم هر کی فعال است و اما آیا به ارادت او ملت است؟
یا هر آن چی که قدرت های بزرگ به گوش و چشمان ملت های عقب مانده نشان داده حکم می کنند که ببینند و بشنوند اما تصور کنند که با ارادت شان است آیا چنین نیست؟
به فعال شدن گوش و چشم باید مغز را تکامل داد، مرکز بطن انسان اگر قلب است و اما مغز در ادارات بیرونی نقش اولی دارد، چی اندازه در مرکز سعادت درونی انسان قلب موقعیت بالایی داشته باشد، به همان اندازه سعادت بیرونی انسان فقط دست عقل است.
در این دنیا ثابت چیزی وجود ندارد، هر پدیده با تکامل سوی تحولات روان است، اگر تکامل را رد کنیم به معنی رد خود هستیم آیا ما وجود نداریم؟
ما با این حال وجود نداشتیم و اما امروز وجود داریم یعنی تکامل نمودیم.
اگر با دقت قران کریم مطالعه شود، دیده می شود ما با دنیای خود، نزد خداوند موجود بودیم، یعنی از هیچ آفریده نشدیم، یعنی ما و دنیای ما به خاطر ما به ما از صفر آفریده شد و اما نزد خداوند یک موجود دایمی بود و با علم خداوند تکامل نمود و امروز به این شکل وجود داریم. با تکامل دنیا مراحل خود را طی می کند که بعد از بین رفتن دنیا و کائنات، دنیای آخرت ساخته شده قیامت بر پا می گردد و دنیا به کلی نابود نمی گردد، به شکل دیگری در می آید که در هیچ آیت قرآن کریم از نابودی مطلق صحبت نشده است.
پس تکامل شعور، به درک حقیقت در راه سعادت انسان لازمی می باشد.
علی جان با چشم دیدن می کرد و با گوش شنیدن می کرد ولی شعور وی نزد نگار بود مگر پدر و کاکا آرزو نداشتند تا در صحبت های شان شریک می شد.
در حالیکه چای سبز را با کیف نوش می کردند، به صحبت های رمزی پرداخته بودند، کاکا از پدر علی جان پرسید: لالا امروزت چگونه سپری شد؟
پدر علی جان چای را شوف نموده کمی تبسم کنان گفت: والله امروز با خوردها ده جشن نو روز رفتیم، بعدی چاشت در یک گل بازی دعوت بودم ولله خوبش بود.
کاکا: چند کس بودید؟
پدر علی جان: سه کس
کاکا: نو بود یا؟
پدر علی جان: والله زهر خور پیدا کرده بود زهر خور ماهر است دری کار ها
کاکا: چند دادید؟
پدر علی جان: نمی دانم چند بود از جیب به زهر خور دادم کمی خوردنی هم از پول مه آورد.
کاکا: ده مهمان خانه ریس بودید؟
پدر علی جان: نی ده مهمان خانه اکبر شان، والله زهر خور بودنه خوب پیدا کرده خوشم آمد.
کاکا: لالا بودنی تو هم بد نیست انشاالله برد می کند
پدر علی جان: انشاالله
کاکا: ولله لالا همو بچه ی غلط فکر مه ره خراب کرد، برد مه بود، در قمار غلطی نامردی ست.
پدر علی جان: خوب دیگه میشه بین خراباتی ها یی کارها پشت گپ نگر.
دو برادر با رمزی صحبت می کردند، علی جان در گوشه ی سالن غرق خاطرات همان روز اول نوروز بود و در چشمان تصاویر زیبای نگار را رسم کرده بود، چشمان را پنهان نموده، گل را نزدیک تر در چشمان ظاهر می کرد و چوری ها را به دستان زیبا مجازی دیدن می نمود و گاه تسلیم دل بود که دل خواستار بود تا به صدای بلند بگوید ای قیامت تو شدی یک قیامت.
بدرخشد چشم تو چو آتش انداز، قـیامت
بســـوزاند جانــــــــم را هر ناز قــیامت
قیامت، قیامت
هر نــاز زیـــــبای تو مســــــتی شراب
حواله به جانـــــم از لــبان باز قـــیامت
قیامت، قیامت
زلفان زیبای تو بر زمــــــــــــین مـایل
ســـجده به عشـــق با صـد راز، قیامت
قیامت، قیامت
حکـــــــم زلـــفان توســـت من غـــــلام
من که اســـیرام ای شـــــبهاز! قـــیامت
قیامت، قیامت
شدی شهبازعشــــــق من پرنده ی خرد
طــــعمه ام به عشـــقت ای باز! قـیامت
قیامت، قیامت
شوم مـن دانه ی برف ریخته در لبانت
ببوســم شب تا سـحر به هر ناز قیامت
قیامت، قیامت
هر لحظـه آب شده بگویــم سرود عشق
سـرود عشـق تـــو را با آواز، قــــیامت
قیامت، قیامت
یار که غرق در خیالات بود، یا نگار در چی حال بود؟ گل با دوستان همچو گل های که نیشتر زده نو شکوفه نموده باشد، نو شکوفه گل های زیبا بودند، با بوی شان هم خودشان غرق از زیبایی حیات شده بودند و هم اطراف را بوی فشان کرده بودند، زیرا نه در سن دوازده بودند که گل از عشق آب اولی نوشیده باشد، نه چهارده بودند که جنون نو جوانی در سر انقلاب کرده باشد، نه در شانزده بودند که در مستی زنجیر لازم بوده باشد که حفاظت شوند، آن ها در سن بهاری هژده بودند زنجیر گسیخته می شد و آزادی فریاد می زد، چو شربت شیرین به عسلی مبدل شده بودند، هر کی آرزو داشت تا یک بار مکیدن کند تا حیات است جوان باقی بماند. سیمای گل ثمیر قیماقی شده بود، شیر یکه قیماق سر داده باشد و هر دیده را شیفته به خود کند، حتی گل ها مدیون شده باشند، به زیبایی سیمای چنین آفت و وامدار شده باشند و زیبایی شان را از ثمیر قیماقی سیمای گل گرفته باشند و بلبلان سلاف عشق را از او سیما نوشیده در بطن سینه های گل ها خفیه رفته باشند و با نشه گی راف ثمیر قیماقی سیمای گل بی اختیار سرود عشقی را سروده به همه پیام عشق را داده باشند، تا الهام به عشق های ناکام شده هر عاشق و معشوقه را در جنبش آورده تا قیام دو باره ی عشقی کرده باشند چنین سیمای شقایق زیبا شده بود.
در دست های ظریف گل خینه شب نوروز سرخ میزد و رنگ ناخن زیبایی را دو چند ساخته بود، شقایق دست ها را از چوری ها پر کرده بود و شرنگ چوری ها را کشیده با دوستان به منازل شان رفتند هر کی در منزل خود.
شبنم گل یکه باز شده باشد، در خانه نزد مادر رفت و در بغل گرفت و بلند کرد و چرخ داد و به زمین گذاشت و از روی مادر ماچ کرد و چادر ظریف خود را از سر گرفت، موها ره تکان داده با دست اصلاح ساخت گفت: مادر جان روز ما بهترین روز بود که گذشت، در حیاتم با این اندازه هیچ گاه خوش نشده بودم امروز ما جشن بود.
مادر با حیرت سوی دختر دیدن داشت، زیرا اولین بار زنجیرها گسیخته شده بود، آزادی حاکم شده بود و خوشی تسلط خود را بالای گل روا دیده بود مادر با شکفت ها در حیرت شده بود.
چی بود خوشی های دختر؟
مادر فقط ثمره جشن نوروز می دانست، در حالیکه جشن بهانه بود، دل ربوده شده بود، با دزد یکجا رفته بود، تا بداند دزد چی حس دارد؟
مادر در تلاش پختن آش بریده بود، به کمک دختر ضرورت داشت گفت دختر لباس ته تبدیل کن در آشپز خانه به من کمک کن!
گل در اطاق خود رفت، صندوقچه را باز کرد، لباس های نوروزی را از تن بیرون نموده در صندوقچه گذاشت و از انباری کالا لباس روزانه را پوشید، در هنگامه پوشیدن لباس، چوری های دست شرنگ ،شرنگ نمود، چوری ها را بوسیده مست در رقص بی خودی غرق شد، نه ساز بود و نه سرود، فقط در فضا مجازی چشمان یار به نگار هم ساز شده بود و هم سرود شده بود.
گل مثل یکه بالای ابرها بگردد، در زمین نبود، پرنده شده بود، بال کشیده بود، پرواز کرده بود و در سر ابرها با یار قدم می زد و رقصیده خود را در آغوش محبوب می انداخت، موهای خود را در هو بلندی سر ابرها شراره ساخته بود، تا یار از باده که از هر تار موی گل می ریخت، نوشیده مست می شد و همچو پروانه گرد شمع در گرد گل دیوانه می شد، موی محبوبه را می بوسید، دامن گل را می بوسید، کف دست نگار را می بوسید، به چشمانش می دید، در پرتو اخگر چشمان می سوخت و با پرتو اختر چشمان محبوبه که با غمزه به چشمان یار نشاب عشق را می زد، وای یار دیوانه به عشق نگار شده بود، شت کنار لبان شقایق را دیده آرزو داشت، تا در بین شت لبان وی غرق شود، تا تشنگی رفع شود، آیا رفع می شد؟
شبنم در خیالات غرق بود همه خیالات، فانتزی های او لحظه بود.
بود غرق دنیای مجازی
با خیالات آتش بازی
با شعله های داغ
آفرازه بود عشق سازی
در او سن عشق بازی
در او سن عشق بازی
عشق عسل شیرین است، کی سیری ممکن است؟ در خیالات نگار یار دیوانه وار گرد گل می تپید، گل قندیل در یار شده بود، یک فرشته جنت شده بود، چون برف، پاک و صاف و سپید...
بالای محبوب نور محبوبه زیبایی ها را ریخته بود، او لحظه در خیالات مجازی با یار سر ابرها گردش داشت، چی اندازه زمان گذشته بود کی می دانست؟
مادر صدا زد چی شدی دختر؟
دختر چوری ها را تکان داده ماچ کرد گفت: میآیم و اما در پنجره دل گل به بلبل می گفت:
چــوری بدست ها دارم تـحفه ی یار من است
شرنگــــــــی صدا دارند هـنرش کار من است
از رویــم نور ســپید پاشــــــــیدم نور خود را
یار را من نوری ساختم که او دلدار من است
با غــمزه ی چشم مست می دهم نگاهی مست
از چشمان سرمست که طلــــــــبگار من است
رقصیده با خـــیال ها در مجازی حـــــــال ها
در خیالــــم بایارم که او دلـــــدار مــــن است
گلاب ریز به یارم مـــن از بویـم به یارم مـن
قســـم از بویم باشد یارم همـــــــکار من است
من قـندیل یـــار مـــن پــــروانه او گــرد مــن
ببوسد حقدار مــن، هو که حقــدار مــن اسـت
شبنم همچو لاله بهاری باز شده با خنده و خوشی نزد مادر رفت به بغل گرفت ماچ کرد.
دستان مادر در حالیکه آرد پر بود خندید گفت: دختر چی مستی امروز؟
گل چوری های دست را تکان داده گفت: مثل صدای همین چوری ها مست هستم امروز، چون که امروز نوروز است. شادی و بانگی بودن شقایق تاثیرات از روز نوروز بود؟
یا عشق فرمان داده بود؟
گفت: مادر چی کار کنم؟
مادر جواب داد: پیش رویم بنشین!
خمیر آش بریده را به دختر داد، تا از ماشین به اندازه نازک آش آماده کند، گل از خمیر، لوله ها جدا نموده به ماشین می داد تا با چند حرکت ماشینی به اندازه نازک آش آماده می شد و در سر تخته آشبر با ترتیب می گذاشت و با همکاری و راهنمایی مادر به بریدن آماده می ساخت. گل که در اثنا کار با مادر صحبت می کرد، هر سوال مادر را با گریز از حقیقت ها و تمایل به ذهنیت وی جواب ها تهیه می کرد، تا مادر به مکاره جوانی دختر در دام افتیده می شد که تله بند دخترش شده در هدف گل اسیر شده بود و به هر سخن گل همچو برف که مقابل گرمی آفتاب تسلیم شده آب می گردد، به حیله بازی زبانی دخترش تسلیم شده بود. پرسید چوری ها مقبول استند خودت خوش کردی؟
شقایق دست ها را از خمیر گرفت کمی بالا کرد و تکان داد که صدایش برآمد ماچ کرد و تبسم حیله گری را به مادر کرد گفت: قربان شوم که ایره خرید.
مادر با تعجب پرسید: کی خرید؟
یک قه ،قه زد گفت: جانم خرید عزیزم خرید حیاتم خرید.
مادر ترش کرد، دختر دقت شد بار دیگر قه ،قه زد گفت: مادر خود را میگم.
گل با مکر و حیله زبانی حقیقت را مذاق مانند تجلی داده، با عقل رسا و با سخنان کذاب، مادر را شاد نگه می کرد.
کارد بزرگ آشبر را گرفت شروع به بریدن آش کرد در اثنا کار زلف پیچا پیچ شده از زیر چادر ظریف سپید از طرف راست رخسار شراره شده بود، مثل یکه هر تار ادعا کند علی جان را با بوی در تله بند اسیر ساخته باشد و به هر تار زلفان کج پیچ با دل و با روح و دست و پا بسته اسیر شده باشد و در هر ثنا گویی در عشق نگار که با تله بندی اش سرود عشق را بسراید و اگر تشنه شود جز شت لبان محبوبه هر نوشیدنی حرام شده باشد و فقط از راف شت لبان صهبا را بنوشد و نشه شده بیشتر شیفته به نگار گردد و فریاد بزند دریافتم سلافی را که هر زمان مست و نشه ساخته، هوشم را و روحم را از من می گیرد و من را از من می گیرد هر تار زلفان چنین هوا را داشت هر غمزه چشمان چنین بهار را داشت هر ناز لبان چنین بهشت را داشت.
مثل یکه می گفتند: ای شما بشنوید! شما غرق باده تخریب کار هستید در خطا هستید مثمر همه نشه گی خمر شما جز تخریبات در جامعه چی بوده می تواند؟
راف شما که ریشه های عقل را ویران ساخته عوض ثمرات عقل، خرابی های خصایل شیطانی انسان را مسلط می سازد، نوشیدن شما از ساغر ساخته خصایل شیطانی دشمنی است به هو استعداد و جوهریکه در بطن تان نهفته است آیا خبر دارید؟
آیا می دانید در کدام دریای طغیان گر ضد ترقی غرق می سازد؟
بدانیم در جامعه هر زمان دو نو روشنفکر موجود می باشد، روشنفکر های که هر نو دانش فراست هر علم را دارند و اما بدون لباس در خرقه فقر سر به گریبان هستند، چی اندازه که البسه شان نما از فقر و بدبختی بی ثروت را نشان می دهد، به همان اندازه در زباله دان جامعه انداخته شده استند و اما روشنفکرهایکه لباس های مجلل دارند و هر لباس شان تجلی دانش فهم و علم را می نماید، او لباس ها که با ابتکار علم ساخته شده در تن شان زیور شده است تصور می کنند مثل لباس های شان با علم هستند و اما بیخبر هستند انسان، فقط لباس های شان نشان می دهد که حاکم جامعه هستند.
چنین نواده های شیطان که جامعه را در بند تله ذهنیت رسوای شان در دام گرفتار ساخته اند، با پوشیدن البسه عالمانه چی از علمای دینی و چی از علمای تمدنی باشند فقط رسوا های مفت خور جامعه هستند، زیرا در هر بخش جامعه جوانان در مختلف فساد غرق شده اند، چشم دارند دید ندارند گوش دارند شنود ندارند حس دارند و اما درک حس را ندارند اگر سر جمع دست آوردهای شان را جمع کنیم آیا می دانید چی بدست می آید؟
در راس محافل سر سفره های مجلل بنشینند و لاف از عالمی بزنند و دیگران را به خود مدیون شده بدانند گویا عالمان زمانه تنها این ها هستند.
و صبوحی که می نوشند نه از دانه های پاک انگور...باده ی است در صورت یکه خلاف امتیاز شان در جامعه گردد می گویند عمل شیطان است و ضد دین است و اما اگر در ضدیت منافع شان قرار نگرفته باشد بی صدا قبول دارند و نابینا هستند و به این خاطر جامعه غرق از خصایل شیطانی انسان ها شده است از این روکه در اثر استعداد چنین عناصر، دو رویی، فرهنگ جامعه شده است، هر نو فساد پارچه از اخلاق جامعه شده است مثل کس از این قشر در یک پست دولتی تعیین گردد بین شان می گویند: "ولله مقام خوب است خوب درآمد دارد" آری بدون شرم چنین می گویند بلی بدون حیا چنین می گویند و با افتخار چنین می گویند پس بگوید در چنین جامعه، ابلیس چی گناه دارد؟
از این روکه از دست چنین روشنفکرنماها نوبت به ابلیس نمی رسد که شیطانی نموده گناه کار باشد.
در صورت یکه فرهنگ و کلتور جامعه در تله های اخلاق شیطانی انسان ها رام شده باشد، فرهنگ و کلتور جامعه با ده ها فساد غرق بدبختی شده باشد، همه جا عوض ریزه گل های فرهنگ و کلتور عالی انسانی، همان فطرت شیطانی اخلاق منفی انسان مسلط شده باشد و دین را آورده در بطن این رسوا فرهنگ و کلتور تفسیر ساخته باشند و هر سنت رسوای ذهنیت شان را قاعده و قوانین دین گفته باشند و قاعده های دین که احکام یزدان بزرگ است و ثابت است درک نشده باشد و قاعده های الهی در بطن قاعده های سنت های ذهنیت رسوای شان ناپدید شده باشد، چی عبادت کنی و مرد زاهد باشی یا چی یک شیشه شراب بزنی چی صد شیشه شراب بزنی و یا در مدارش نباشی در هر حالت هیچگاه درک کرده نخواهی توانست که قاعده های حقیقی دین در چنین جامعه چیست؟
و قاعده های ساخته شیطانی اما به اسم دین چیست؟
پس باید بگویم اگر علم شخصیت انسان را در جامعه نشان داده نتواند مقامش را متاع گرفته است.
پس بر کس هایکه بدون تحلیل سخن از بزرگی بزنند بشنوند می گویم:
بدهید شیشه ی شرابی سال خورده را
کنون که شیشه ی تقوا شکست شر آفریده را
در کوه ی خرابات لاف از کرم مزن
هرسخن جای که دارد درک کن مکان آموزنده را
فرهنگ عبارت از دانش ها باورها هنرها قوانین و اخلاق های یک ملت است و باید هر زمان مراحل تکاملی را طی کند و باید از قاعده های دین خارج باشد و نباید قاعده های دین اسیر فرهنگ و کلتور جامعه باشد، اگر قاعده های دین به قاعده های فرهنگ و کلتور اسیر ساخته شود، آن گاه مصیبت بزرگ در جامعه به وجود می آید، از این رو که از یک طرف قاعده های دین اسیر قاعده های فرهنگ و کلتور شده اسیر ذهنیت های از سنت های جامعه می گردد و از جانب دیگر در فرهنگ و کلتور جامعه امتیاز مقدس بودن دین بسته می شود پس یک خطای بزرگ است، زیرا کلتور و فرهنگ از مسیر تکامل باز مانده شده می گردد مسبب بر این که با قاعده های ثابت دین ثابت باقی می ماند و قاعده های مقدس دین با تاثیرات فرهنگ و کلتور که ثابت باقی مانده است ضربه شدید دین می بیند و جامعه را در عقب نگه می دارد و باید کلتور و فرهنگ با ارزش های هر عصر زمان تکامل کند و باید کلتور و فرهنگ ملی با همه ارزش های معنوی ملت و با قاعده های دین که در تضاد نباشد از تاثیرات تکامل دنیا بهرمند شده رشد و تکامل کند و کلتور و فرهنگ از تمدن عصر بهرمند شده باشد و دین در بین چنین کلتور و فرهنگ در هر عصر زمان سر از نو تفسیر شده برود، چونکه قرآن کریم کتاب زمانه ها می باشد و دین اسلام در هر زمان سعادت را آورده می تواند در صورت یکه از ظلم فرهنگ و کلتور عقل های خرافه دور نگهداری شود و باید به این باریکی دایما دقت داشته باشیم.
می گویم چنان زندگی کن تصمیمت مقابل قوانین انسانیت سربلند باشد.
عرق از گل که ریزد او گلاب مــی گردد
دلها را کش دارد منبعی اجتلاب می گردد
سربلند است سر گل چونکه قانونــی دارد
قانونش خوش بویی ست آبتاب مــی گردد
بلی در جامعه بعضی ها فسادها را به می شراب ها تبدیل نموده اند که ساغر نوشی دارند ولی باده عاشقان راف دیگری بود هم لذت داشت و هم پاکی داشت چونکه مقدس بود.
آری تارک های زلفان پیچا پیچ گل مدعی این مسئله بود، زیرا قلب گل در عشق خواهانی گشته بود، رغبت عشق را در ذره ،ذره وجود می رساند، چون که دل فریفته شده بود.
دیگر چی چاره داشت؟
زلفان که از کنار چادر همچو برگ های گل آویزان بود، دست ها در بریدن آش مصروف بود، لبان تبسم خوشی از خاطرات داشت، ذهن پرواز کرده بود چی حس داشت؟
منور است نور یار در ذهـنم و درخـیال
حـــیاتم روشن شده از این حال و احوال
در هرحــــال مجازی نشه و مست هستم
از عشق ســـــــرشار با نشه در هر حال
من هســـــــــــــتم پروانه با عشـق جانانه
مـــــــــــــی تپم مستانه با خرسـندی اقبال
با لبانم گرمــــــــــی را شعله ی آتشی را
سلسله مـــــــــن دارم از عشق برم زلال
حلقه حلقه زلفانــــم عطردار است زلفانم
بند زلفان میسازم یارم را در هر احـوال
نشه شرابم از او از طـــــــــی دلـم از او
بنوشد از شرابم در هر احـــوال هر حال
آش با دستان ظریف گل بریده شده بود نوبت به پخت رسیده بود، مادر در تلاش بود تا مهارت آشپزی را نثار دختر کند، تا با گل باغچه فهم از هر نو غذا پزی در منزل شوهر قدم بگزارد.
چی اندازه دیدگاه خانمان مسافت محوری محیط را در بهر خود بگیرد، جهان بینی شان وابسته به او عقل می گردد. خانمان که در محبوس خانه های چهار دیواری وطن، در تله بند های دام ذهنیت سنت گرا به اسم ناموس داری قید اسارت اند، دنیا را از دریچه عقل محدود از سنت ها دیدن می کنند و تصمیم شان از پرده تئاتر چنین گزیده ها نشت می کند.
مادران عاشقان خانمان مردان خراباتی منطقه بودند، شوهران شان از جمله کاکا ها به شمار می رفتند، ذکا و فهم کاکا ها در ادارات و تربیت فامیل، از اخلاق همان جامعه که در بطن ش بزرگ شده بودند سر چشمه می گرفت.
قمار مهارت شان بود، سگ جنگی و بودنه جنگی ذکای شان بود، بیسوادی علم شان بود و هر فساد دیگر سلوک مردی شان بود و اما مطابق خواست جامعه شان دو سرشت مثبت شان را داشتند با خدا بودند و با ناموس بودند و مثل همباز های شان فخر جامعه بودند، سبب اینکه سر جمع همه ارزش جامعه شان تله بند با چنین اخلاق ملبس به ذهنیتی بود که دنیا شان را با ارزش می شمارند.
با خدا بودند و اما آیا خدا با آن ها بود؟
با ناموس بودند و اما او چهار دیواری که زندان در محبوس شدن فکرها و ایده ها در جامعه خود یک مصیبت و زندان است آیا هو ذهنیت های که خود ملبس با هر فساد در جامعه هستند و فرهنگ یی را ایجاد کردند که امروز در جامعه افغانی ما زنان کمترین حقوق در بین حتی همه دنیای اسلام دارند آیا ثمرات چنین عقل ها محبوس خانه های چهار دیواری در وطن نیست؟
چقدر رنج دهنده است از این جهت که تربیت اولاد دست مادر است، مادران در زندان خانه های چهار دیواری در اسارت هستند، از دنیا بی خبر هستند و هر چی مردان شان بگویند درک جهان بینی شان شکل می گیرد.
فراموش نکنیم لیدر مملکت با چنین عقل ها از طرف مادری تربیت می شود که غیر از زندان چهار دیواری چیزی از دنیا خبری ندارد که وطن دایم دربدر بوده است.
مادران جوانان همچو شوهران بیسواد بودند ولی تفاوت یکه با شوهران داشتند، در احاطه دنیای محدود بین زندان چهار دیواری با دنیای عقل تمیز و پاک و معصوم خانمان بودند و آن چی که در بطن فهم از دنیای شان وجود داشت می خواستند به اولادها منتقل کنند و آرزو داشتند تا در حیات خوشبخت باشند.
مادر آشپز ماهر بود تمنی داشت دختر همچو وی شود تا غرور در منزل شوهر شود. آش ها سلاسل با دستان ظریف گل در دیگ یکه آب در حال جوش بود ریخته می شد، کمر شقایق هلال شده بود و موها از زیر چادر سپید در زمین مایل بود گویا درخت، گل برگ های پر از گل را همچو آبشار تمایل به زمین کرده باشد تا یار در خیالات مجازی در زیر تارک های موی نگار کیف بوی برگ های گل را گرفته باشد.
آش که با دستان ظریف گل در دیگ ریخته شد نوبت در مهارت دیگر از آشپزی مادر رسید تا هدایت بدهد با دستان ظریف پخت با مزه معاون غذا را ترتیب دهد.
راهنما شد تا فرنی بپزد، آن چی مروج پخت در منطقه بود پخت مادر تفاوت داشت و خلاقیت خود را داشت، خارج از پخت کلاسیک شیوه نو در پخت فرنی مهارت ش بود تا که یکایک راهنمایی نموده با دستان گل صنعت خود را تجلی داد و فرنی که پخته شده بود لذت بخصوص خود را داشت چون که از غنایم مختلف مواد استفاده کرده بود تا مزه بخصوص جدا داشته باشد و تا سبب فخر مادر در هنگام صرف فرنی بعد از صرف طعام غذای شب شود.
می گویند: کار را مواد می کند لاف را بی ،بی می زند منطق پخت مادر چنین بود که مهارت داشت.
غذا ها ترتیب شده بود، سبزیجات شسته و تزین در قاب های بزرگ شده بود و فرنی ها در کاسه ها آراسته شده بود و سفره شاه یی شده بود مزین با ترتیب ها با دست گل شده بود، نما با صنعت دست زن بود.
همه عزیزان گرد سفره نشسته بودند و در اطاق مجاور پدر و دایی در صحبت بودند در سر سفره آمدند، پدر به دایی گل گفت: معلم جان بالا تیر شو.
معلم جان یک سال قبل از صنف دوازدهم فارغ شده بود، در بالا قریه که مکتب بود بالای صنف سوم معلم تعیین شده بود، تجارب و دانش تا صنف دوازدهم بود چی اندازه تجربه داشت؟
چی اندازه می توانست شاگردان را از اندوخته های فهمی علمیت مزین بسازد یک حقیقت جامعه بود؟!
وی جوان آرام و با نزاکت و با اخلاق شایسته از ادب و کلتور بالا در او جامعه بود، چشمانش جز درس مکتب و منزل از هر مکاره گری دور بود، ذهنش ملبس با دنیای معصوم با آرزوهای انسانی بود، شرم دار و ساکت بود.
آیا جامعه مرحمت می داشت با تزین این اخلاق سلسله دار تربیت و شخصیت ش باقی می ماند؟
بالای سفره گذشت و نشست و به زمین دیدگان اش را انداخته بود، مثل یکه بیگانه در این منزل بوده باشد، چنین شرم دار یک جوان بود، در حالیکه نزدیکترین همراز خواهر زاده بود و هر روز یک بار نزد وی می آمد و در دروس مکتب یاور فهم مکتب ش بود، با وجود همه این حقیقت از خصایل شرم برخوردار بود و مانند موسیچه یک پرنده بی آزار بود.
غذا خوری را شروع کردند، همه ساکت بود از این روکه پدر گل در اثنا طعام خوری صحبت کردن را چندان خوش نداشت و جگر گوشه هایش چندین مرتبه ضربه های سیلی پدر را در هنگام صرف غذا نوش جان کرده بودند، کس علاقه نداشت در روز اول نوروز لذت سیلی پدر را دو باره بچشد. همه با سکونت غرق طعام خوری بودند که پدر شبنم توته کوفته از قورمه را بالای آش معلم جان گذاشت، فضا ساکت سالن با تشکری و لازم نیست ها تغییر کرد و فضا به صحبت باز شد.
از جمله نور چشم پدر خواهر خورد شبنم یک طفلک شیرین بود و اما طفلک ها که با دنیای معصومانه شان چون بلبلان پر سخن هستند ولی چهره دد صفت پدر، زبان بلبلی جگر گوشه ها را در اسارت سیاست آورده بود، از دیدگاه پدر تربیت عالی بود.
دخترک فرصت را به خود غنیمت دیده، دل که در فضای سکوتی به ترکیدن آمده بود گفت: پدر جان امروز جشن خوب بود نی؟
پدر با ابرو علامت بلی را نمود و دخترک بار دیگر پرسید: پدر جان در دیگه جشن می بری؟
دو باره پدر با اشاره ابرو ها تایید کرد. معلم جان در این اثنا به خواهر زاده وعده داد، فردا با خود در مکتب ببرد، پرگرام درسی مکاتب سر از فردا شروع می شد.
طعام که با سکونت صرف می شد گاه زمان با آب بده چای بده نان بده ها ساکتی بر هم زده می شد و اما کس کدام صحبت را آغاز کرده نمی توانست زیرا قاعده های فرهنگ خانواده اجازت نمی داد.
طعام با سکونت خورده شد، سفره جمع شد، دست ها شسته شد چای نوشی شروع شد و صحبت ها آغاز شد.
یزنه از خسربره پرسید: معلم جان عروسی نمی کنی بگیر نی عروس کن چشم ها طوی ببیند. خسربره با شرمی جواب داد ولله یزنه قیمت عروس مصارف طوی کی توان شه دارم؟
نو معلم مقرر شدم.
یزنه با یک تکبر می گوید: درد نکن بچه خدا مهربان است، خوب با مولوی صاحب آشنا هستی ولله معلم جان تو ره مولوی صاحب دوست داره، خو مولوی صاحب داروی هر درد ره داره از وی کمک بخواه!
معلم جان باز با خجالت جواب می گوید: خوب یزنه خدا مهربان است و می پرسد امروز شما در جشن بودید؟
در جواب یزنه می گوید: بلی معلم جان، طفل ها ره برده بودم، نماز صبح را خواندم در سگ جنگی رفتم ولله معلم جان سگ آغا صاحب امروز یک کراته بود مثل کراته بازها حمله می کرد بیانه ره هم برد، از سگ جنگی آمده چای صبح را نوشیده با طفل ها در جشن رفتیم.
معلم جان می پرسد: شبنم با شما بود؟
هنوز پدر چیزی نگفته بود، گل جواب داد: نی دایی من با دوستانم بودم.
دایی طرف خواهر زاده می بیند چهره شاداب وی دایی را جلب می کند می پرسد: روزت خوب تیر شده که روها سرخ است. در جواب خواهر زاده میگه بلی دایی با دوستان روز خوب را سپری کردیم ببینید چوری ها را خریدم، چوری ها را تکان داده تبسم به دایی می کند.
معلم جان دو باره می پرسد: کدام کس که مزاحم نشد؟ هر وقت کسی اذیت کند ما را اگاه بساز در حسابش می رسیم.
به سخنان معلم جان یزنه با حیرت به خسربره دیدن می کند، از این سبب که اولین بار چنین سخنان را زده بود چون که هر زمان مثل پرنده بی آزار خاموشی را اختیار داشت.
پدر شبنم به معلم جان می گوید: برخیز نزد لالا می رویم، برادر بزرگ خود را لالا می گفت، با معلم جان که برخاسته بودند مادر شبنم گفت: ما هم میآیم! شوهر چیزی نگفت با علامت چشمان اشارت قبولی را کرد.
منزل برادر بزرگ پهلوی منزل شان بود، جمع جماعت رفتند، در منزل میزبان همه اهل نزدیکان جمع شده بودند، با شبنم شان تجمع پر جلال تر شده بود.
مردان در یک سالن زنان در سالن دیگری صحبت های شان را حرارتی کرده بودند، دختران فضا را به خودشان عیدی ساخته بودند و خورد ها جشنواره شوخی را آغاز کرده بودند، یعنی منزل پر جمع جوش همچو جشنواره جشن نوروز شده بود.
شبنم با دختران صحبت جشن نوروز را با میله شب قبل در منزل شان با پختن هفت غذا و تجلیل از شب اول و با گذاشتن خینه به دست ها و صحبت های گرم که همچو میله گل سرخ شده بود تعریف و بیان می کرد و سخنان را به فردای آن شب یعنی لحظه های اول روز نوروز آورده، از هفت سین یاد آوری نموده چگونگی هفت میوه را بیان کرده سخنان را در محل جشن نوروز آورده بود تا چوری های خود را نشان بدهد.
در حالیکه اهل جمع جماعت در او روز یکجا بودند و اما عاشقی یک هیجان دیگری دارد از یک طرف تلاش می کنی تا کس از راز آگاه نشود و از جانب دیگر کوشش می کنی تا زیبایی عشق ات را به هر کس بیان کنی شقایق چنین شده بود. گل که با دیگران صحبت می کرد، با دست چپ با چوری های دست راست بازی می کرد، هوس داشت تا هر کس هر لحظه چوری ها را ببیند.
از بین جمعور جماعت، دختری از نزدیکان خندید گفت: چوری ها کدام راز دارند؟
نازنین پرسد: چی راز داشته باشد؟
در جواب می شنود نمی دانم بسیار رخ می زنی.
حس ششم در بعضی حادثه در بعضی ها قوی بوده می تواند، دختریکه با شبنم دیالوگ سر چوری را آغاز کرده بود، سر از او شب در عقل خود یک ظن و شبهه را پرورش می داد و با ظن و شبهه ذهن، همه راز شبنم را جویا می شد و اما دوست و یاور گل می شد و مثل دوست در مسیر این عشق با قلب پاک دوستی همیشه در هیجان می شد.
شبنم با تبسم می گوید: نی جانم اگر کدام مسئله باشد اول با تو مشورت می کنم تو دوستم هستی. دختر که نورجان نام داشت با تبسم جواب می دهد می دانم دوستم سرت باور دارم. صحبت دختران با گرمی شان در حرارت بلند بود که یکی از دختران دستگاه موزیکال را آورده موزیک مست رقص را می گزارد و در های درآمد را میبندد و می گوید: ای دختران میرقصیم!
همه دختران بدون احتراز بلند می شوند و به نوبت می رقصند و هر بار که یکی شان می رقصد دیگران کف زده هیجان رقص را پر حرارت می سازند، نوبت به گل می رسد غرق هیجان شده با هواس فنومن رقصیده چنین حس را به خود می گیرد و می گوید:
نامردی مرگ گر بر سرم نیاید
مهر تو جاودانــی ست مــی آید
گر که شود نامـردی در راه ما
تو را دارم مــرگ هــــم بسراید
حصه ششم
دختران که در رقص و آواز مصروف شده بودند، بزرگ ها غرق صحبت بودند، گه از این طرف گاه از آن طرف موضع صحبت را داغ کرده بودند، معلم جان ساکت نشسته بود و محبوبه هر کس بود، از این رو که از پاک دلی خدمت گار هر کی بود تا او زمان!
تا جایکه خدمت گار باشد چرا محبوبه نگردد؟
در جامعه اگر به خواست هر کی با ذهن هر کی صرف نظر از ایده های خود و صرف نظر حق مشروع خود خدمت انجام داده بتواند طبیعی که محبوبه می گردد و اما اگر نقش خود را بازی نموده جهت ایده های خود حیات به سر ببرد آیا در قلب چند کس محبوبه شده می تواند؟
معلم جان نسبت به خود بیشتر به آن ها زندگی می کرد، یعنی ایده های خود را تابع به خواست های آن ها کرده بود و اما آیا چنین حیات دوام می کرد؟
آن چی از محتویات دیدگاه از فهم جهان بینی شان که ملبس با دانش همان جامعه بود صحبت می کردند، طرح مسائل را بدون درک علمی از بطن ذهن شان که مخلوط از نا فهمی ها و خرافات بود انجام می دادند.
در چنین جامعه مروج است، خوردها باید بدون مداخله و بدون سهم داشتن در صحبت ها با سکونت صحبت های بزرگ ها را شاهد شوند و از اندوخته های فهمی بزرگ ها به خود استفاده کنند و باید بدون احتراز قبول کنند.
در همچو جامعه درک از سیاست عبارت از فشار و قوت و زور و دیکتاتور بودن می باشد، در حالیکه سیاست صنعت حل مشکلات می باشد و اما در جامعه یکه درک فهم از مسائل ضعیف باشد و منطق قناعت کردن و قناعت دادن از چوکات دانایی بیرون شده باشد، طبیعی که زور و قوت و فشار و دیکتاتوری جای منطق را می گیرد و چنین فرهنگ از فرهنگ خانواده شروع تا فرهنگ دولت داری ادامه پیدا می کند که صحبت ها از سیاست بود و فقط بزن بکش بود صحبت های سیاست شان!
یگانه تحصیل کرده در محفل شان معلم جان بود و تا صنف دوازده درس خوانده بود و در محیط چنین جامعه فهم دانایی را گرفته معلم در یک مکتب تعیین شده بود و دیگران حتی به اندازه معلم جان شان با سواد نبودند ولی معلم جان هم بین خوردها گوش به صحبت های بزرگ ها داشت دیگر چی چاره داشت؟
خانم ها که در اطاق دیگر غرق صحبت بودند دنیا بخصوص شان را داشتند، چی دنیای با فنومن عجیب؟
یزدان بزرگ انسان را با خصوصیات عجیب آفریده است، به سلاسل ادامه حیات، تکامل را در فطرت انسان و فطرت دنیا نعمت نموده هدیه داده است، اگر تکامل وجود نمی داشت، ادامه حیات در دنیا ناممکن بود و لاکن تکامل به معنی تبدیل یک حقیقت پدیده به یک حقیقت پدیده دیگر نیست، هر پدیده در بطن خود در تکامل می باشد، مغز انسان از جمله یکی آن است باید پرورش داده شود.
خانم ها در بین چهار دیواری ناموس داری در حقیقت های او جامعه و در بین ذهنیت او جامعه زندگی داشتند، فقط دست مردان یک متاع بودند و مالک شان مردان شان بودند که هم محافظت از ناموس خانم ها می کردند و هم با درس تازیانه هر زمان تربیت می کردند.
مغز خانم ها با تاثیرات چنین زندگی تکامل کرده بود و بزرگ مردان مملکت و خانم های با دانش را در جامعه همچو این خانم ها تربیت کرده بودند زیرا هر کدام شان یک مادر بود.
فراموش نکنیم لیدر مملکت با تربیت مادر همان مملکت تربیت می شود، پس اگر که مادران از هر نو حقوق محروم بوده باشند و در چهار دیواری ها به اسم ناموس داری در قید اسارت باشند و مغز شان مطابق ارزش های عصر زمان تکامل یافته نباشد چگونه تربیت صالح به اولاد داده می توانند که لیدر ذکی و وطن پرست به وجود بیاید؟
در چنین جامعه زن را از چهار دیواری بیرون شدن اجازت نمی دهند گویا ناموس شان لکه دار می گردد و اما کس دقت در یک نقطه ندارد، در حقیقت بطن ذهنیت همان جامعه خود لکه دار است که از لکه شدن ناموس ها هراس دارند و اگر اخلاق جامعه صالح در این ارتباط باشد چرا ترس داشته باشند؟
پس به حفاظت ناموس باید عقل ها را تربیت کرد نه در چهار دیواری زنان را در قید اسارت گرفت.
خانم ها که در غرق صحبت شان بودند، دختران در اطاق دیگر از یک طرف رقص می کردند و از جانب دیگر صحبت در فردا که چگونه مکتب بروند بین شان پلان سنجش می کردند و با هیجان و خوشی شب را تا نیمه ها در رقص آواز سپری نمودند تا که مادر یکی از دختران صدا زد که بیرون بیایند تا در منزل شان بروند.
جمع جماعت همه از اطاق ها بیرون شده در صحن حویلی تجمع نمودند و با خدا حافظی ها همه در منزل شان رفتند.
در زندگی انسان دو روز ارزش زیاد دارد، روز یکه تولد شده است یک روز با ارزش است همه آن روز را جشن می گیرند ولی روز دومی که با اهمیت است تنها یک عده محدود در شناخت آن روز مشرف می شوند یعنی روزیکه انسان درک کند و بداند چرا در این دنیا آمده است؟
فردا که روز اول شروعی مکاتب بود عاشقان در نخستین روز آغاز تعلیمی از شفق سحر دیدگان شان را گشوده بودند تا ترتیب های مکتب را بگیرند، سبب اینکه سخت در هیجان بودند چون که از یک طرف نخستین روز آغاز تعلیمی آخرین سال شان بود و از جانب دیگر آرزوی دیدار همدیگر را داشتند.
آیا از نخستین روز، گل به بلبل رخ می زد؟
یا ادا های عاشقی را به مدت دراز ادامه داده کم ارزش نبودن خود را نشان می داد؟
عاشق و معشوقه چندین بار به آینه تصویر شان را مکرر دیده بودند، مبادا با نا پسندی طرف مقابل، گل را به آب ندهند، هر چی مهارت جوانی شان در او محیط بود، به رخ و البسه شان مطابق به قاعده های مکتب و جامعه زده بودند و روانه مکتب شده بودند.
علی جان قبل از تایم مکتب که شاگردان روانه می شدند، در نزد باغ شان خود را رسانده بود و لیکن دو راه بین مکتب و منزل نگار واقع شده بود نمی دانست گل از کدام راه به مکتب می رفت؟
گه به این راه گه به آن راه می رفت، در هر دو راه دل طاقت نداشت، شیطان مسلط بود، اگر به یک راه ایستاد می شد شیطان راه دیگر را وسوسه در دل می کرد تا که به راه دیگر برود و زمانیکه در او راه نگار را نمی دید به راه دیگر راهنما می شد و به این سلوک اسیر شدن به وسوسه ها تایم مکتب گذشت و اما چهره زیبای نگار در چشمان یار ظواهر نکرد، سخت پریشان شده به مکتب رفت.
مثل یار نگار به هیجان بود، به دل می گفت: چرا نیامد؟
مگر شانس یاری نکرده بود و با همه تلاش محبوب، محبوبه دور از چشمان یار در مکتب رسیده بود و سخت در اضطراب بود از اینکه امید زیاد داشت و علاقه داشت تا یار وی را دیدن کند ولی از دور ببیند و اما بوی کرده نتواند تا همچو گل بهاری در چشمان یار به مدت دراز از دور تظاهر کند و لاکن در نزدیک شدن و صحبت کردن در قید دام نگار تسلیم به خواست گل باشد تا ناز عاشقی بالای یار داغ همیشگی را زده باشد و با این داغ سخت تشنه دیدار معشوقه شده صد بار با روح به گل تسلیم شود و بداند بوی کردن هر گل کار ساده نیست اما گل به آب خورده بود دیدار صورت نگرفته بود.
علی جان تسلیم اضطراب شده بود و در مکتب دل طاقت صبر را از وی گرفته بود، تلاش داشت به یک شکل با نگار دیدار کند و لاکن چگونه؟
در تفکرات غرق شده در گوشه از مکتب جدا از همصنف ها نشست و به وسوسه شیطان دل را تسلیم کرد که ده ها سوال پی در پی تسلط را بالای علی جان نموده بود بلکه با دل عاشقی چنین می گفت کی می داند؟
از انفاس بهشـتت بویـت زد شـرافــــــــت
گرفت از طی دلـم تسلــــــــیم ام با الــفت
یادداشت های احسن تو پروانه شد نخفت
کفرت که ایمانم شد دلـــــم بدسـتت آفـــت
سودایی بودن، نظریات همصنف ها را مطوف ساخته بود، هر چی هم صنف ها در تلاش ادراک احوال وی می شدند، از علی جان تق نبود. شوخی های ظریف همصنف ها، وی را در تسلیمی افشا راز آورده نمی توانست، هر چی کوشش می کردند رنگ نمی داد. هنوز دروس مکتب ختم نشده بود از مکتب بیرون شد و با تجسس عاجل روانه سوی مکتب نگار شد و از مسافت کمی دور از چشمان اهل مکتب گل، در تجسس دیدن نور محبوبه شد و منتظری را قبول نموده، تایم برآمدن گل را با تار به خود کش می کرد و هر لحظه هیجان بیشتر می شد.
بالاخره تایم ختم مکتب رسید و دختران از مکتب بیرون می شدند و هر کدام شان با لباس سیاه و چادری ظریف سپید که بر سر داشتند با سیما از خوشی روز اول مکتب از دروازه مکتب بیرون می آمدند.
عاشق با تجسس چشمان خود در تلاش دیدن آفتاب خود بین دختران بود و اما نور خورشید وی ظواهر به چشمان نداشت وی را اضطراب از چله راحتی بیرون نموده بود و دل را سراسیمه ساخته بود که نور گل در بین سیاه پوشان ظاهر شد و یار را با خوشی هیجان لرزه گرفت.
ذکاوت خورشید علی جان، از ثمرات فطرت زن بودن حاصل بود که در ادا کردن ها مقابل مردان زنان تخصص فطرتی دارند.
نازنین علی جان می خواست با استفاده از این ثروت دل باخته را به آب شدن تمایل بدهد و با کنار دیده های زیبای خود که سیاه رنگ بادامی بود، دلباخته را تجسس نموده در یافت کرده بود و با زیرکی به هر حرکت وی واقف بود و نور خود را نمایان ساخته زیبایی را در چشمان دل فریفته شده نشاب زده بود و لاکن رخ میزد ولی رنگ نمی داد گویا یار وجود نداشته باشد و چنان رفتاری می کرد بی صدا بانگ می زد می گفت: بشنو ندای من را که من گل افتیده در صحرا نیستم به آسانی بدست آورده بوی کنی.
چی اندازه با ارزش بودنم را در این مسیر، تجسس در راه این عشق فدا کاری ها و زحمات تو بیان خواهد کرد، در غیر آن اگر غزالی باشم با یک صید صیاد در تله بند وی اسیر شوم در او صورت اگر غزال هم باشم در افسانه عشق چی ارزشی دارم؟
یار که با لرزه دست پا با هیجان کمی از دور نور زیبا را دیده روان بود، شقایق با کنار چشم هر هیجان دل داده را دیدن داشت و رنگ نداده با دختران غرق به صحبت شده بوی خود را همچو گل باغ های بهاری سوی عاشق پاشان می کرد و اما گل به تسلیمی بلبل آماده نبود، چونکه در فطرت هر گل موجودیت خار در تقدیر گل است و باید بلبل با خار گل قبول کند.
گل با زیبایی بانگ می زد می گفت: یار بدان من با ارزش هستم، اجازت نمی دهم بهای من را با هزاران دالر بفروشند والدین که به خاطر ذوق چند لحظه بدون پرسان من، در دنیا آورده اند چی اندازه حرمت و احترام شان نزد من مقدس هم باشد، اگر که با تمایل به عقل رسوای از سنت ها، من را در تلاش فروختن شوند عصیان خواهم کرد و خواهم گفت من به عشق یار تسلیم هستم و می خواهم ارزش خود را با عقل خود استفاده کنم، یعنی انسان بودن من را و حقوق مساوی داشتن من را و تصمیم در سعادت زندگی صاحب بودن من را باید هر کی دانسته قبول کند.
والدین بگویند در او لحظه ذوق شهوت شان که می خواستند بنیاد من را بگذارند آیا مشورتم وجود داشت؟
اگر چنین صلاح اندیشی ها در طبیعت امکان وجودش نباشد امر الهی هست به حقم احترام کنند بدانند حقم حق خدا داد است.
از این رو تا زمان یکه در سن بلاغت نرسیده باشم و صاحب حق سرنوشت نشده باشم، در منطق الهی که قرآن کریم بیان می سازد، معادل حق یتیم حقوق دارم احترام کنند. با تاسف ادراک حقیقت های دین از طرف عده از علما نما ها در خفیه افتیده است و او عده علمای دین که چنین حقیقت را درک دارند و آرزو دارند تا بیان کنند ولی فرهنگ هوشمندی ملت اجازت نمی دهد.
ذهنیت ها و سنت های بدبخت در جامعه مروج اند هر فساد و اعمال بد را از جمله شرط های اسلام بی صدا قبول دارند، اما در کدام حکم دین انسان مانند یک متاع فروختن ش مجاز است؟
آری یار بانگ از ذهنم است بشنو.
حقیقت گو هستم و من در ذهن خود حریت دارم، منور بودن عقل من، الهام به هر دختر شود که اگر ما مانند یک جنس فروخته شویم و با سرنوشت آینده ما با همسر ما در اثر فرهنگ رسوا به ده ها مشکل اقتصادی سر دچار شویم غیر ما و همسر ما کدام پدر و مادر رنج می کشد؟
پس چرا با مصارف زیاد از تاثیر یک فرهنگ بی بها بدبخت شویم؟
می گویم در هر جامعه هر پدیده در مکان خود باید باشد تا عدالت به وجود بیاید.
حیرتم در سر رسید از انتظام دنیا
تکوین منظـــــم با قاعده ابهام دنیا
عدالت این دنیا بر نظـــــــــم بسته
بوده صــــــــدای دنیا از افهام دنیا
ای یار من! نزدیک شدن به گل کار ساده نیست، بدان خار در کنار گل وجود دارد آیا جسارت مقابل شدن مقابل خار را داری؟
اگر جسارت داشته باشی بر همیشه قلبت را بدست من بده و هر زمان که بدست هایم گل تقدیم کنی جانت در لرزه شود که مبادا خار گل بدست هایم نخارد.
اگر خار گل بدست هایم بخارد، قلب تو حس درد را کند، چون که قلب تو باید در دستم باشد تا او خار را خاریده شده به قلب حس کنی و هر زمان مقابل عشق من خود را آنقدر تسلیم شده بدانی همچو یک پارچه از برگ خشک شده درخت تصور کنی تا با باد پریده در کنار لبانم بنشینی و از عشوه زیرکی لبانم خورسند شده از شت لبانم تشنگی را مرفه بسازی و همیشه چنین آرزو داشته باشی آیا دل اصلانی داری که بگویم یارم یک شیر خان است؟
گل با عشوه های چشم با تن نازی بین دختران دل بلبل را آب ساخته روان بود و اما دختران چی بودن زیرکی عقل گل را آگاه نبودند، چی اندازه با تفاوت از دیگر زمان با تن نازی راه می رفت و مایل به چنین فرهنگ صحبت می کرد همباز های راه دقت ذکا، در این نقطه نداشتند، گل راه خانه را از مسیر راه باغ یار انتخاب کرده بود تا یک نو پیام باشد آیا علی جان درک می کرد؟
وی خفا و پنهان از چشمان دختران از مسافت کمی دور دقت به نگار داشت، تا منزل وی تعقیب داشت و لاکن در دل چی حس را داشت؟
روان او گل لاله با عشــوه های زیبا
تـن نـاز رفتار دارد نازنین دلــــــربـا
نازنین و لاله یی مشک عنبردار دار
مشک عنبردار دار لاله او گلی اعلا
شبنم لحظه در لحظه تعقیب شدن را حس کرده بود و با زیرکی می دانست یار در عقب افتیده است، زمانیکه در منزل رسیده بود چند لحظه دوستان را در نزد دروازه حویلی به بهانه صحبت نگه کرده بود، سبب اینکه بهترین فرصت رخ زدن بود از دیدگاه وی!
چشمان تیز گل بلبل را دیده بود در تپش است و از مسافت دور بین چشمان الکتریک جریان داشت و در چنین اثنا موها را تکان داده زلف ها را اصلاح نموده چادر سپید ظریف را دو باره در سر کرده بود، همه حرکت بدون صدا پیام به یار بود تا بانگ بی صدا بزند بگوید میدانم عاشقم هستی من رد ندارم و لاکن با چنین ادا ها دل تو را بیشتر آب می سازم تا زیادتر اسیر شده قیمت من را بدانی.
چند لحظه بعد که همصنف ها می رفتند در حالیکه دقت نداشتند محبوبه به بهانه خدا حافظی با دوستان با یک زیرکی با محبوب خدا حافظی کرده بود، مثال دخترم به تو می گویم عروسم تو بشنو بود و داخل منزل رفته بود.
تیز هوشی علی جان همه رفتار محبوبه را درک کرده بود زیرا قبول کردن چوری ها خیر علامت شده بود.
عشوه اندازی های نگار به چشمان علی جان به مدت دراز دوام می کرد و اما گل نزدیک بلبل نمی شد و بلبل را گرد خود پروانه کرده بود و قندیل به دل بلبل شده بود ولی از مسافت نزدیک از نور قندیل استفاده کردن نا ممکن بود و فقط غمزه های چشمان نگار دید چشمان یار را مثل شبنم یکه سر گل ها ریخته باشد و گل ها طراوت تازه شده باشند چشمان عاشق از اشک عاشقی تر میشد ولی مثل ماهی که در روغن داغ بتپد در عشق گل، قلب در تپیدن بود.
علی جان با دل اضطراب که شیطان هر لحظه وسوسه را در دل می انداخت، از نزد منزل نگار بازگشت کرده بود، بلکه در دل چنین می گفت:
هـوا هــــوای بهار اســت بنوشــــــیم شـراب
با خـنده خـنده بـاده عشــــق در هـــوای ناب
در این هوا ندانیم که ریخت غیرمسکرعشق
چه خــوش بین هـم افــتـاده اند آتــــش و آب
اندرین سـرمـــــــایه ی گـــل ز انفـــاس بهار
خوش ذوقـــــی و زیبایـــــی با چـــراغ بتاب
به جام هستــــــــی ما شــــکفته گردد عشــق
بیا و یک نفس ای چشـــم سرنوشـت بخواب
لبان ریحان خـوش اســت چو میـنای سـلاف
چونکه واعظ لبانت هسـت به ریحان خطاب
پرنـده مـــــن کـه در قفـــس شــیفته ی بــهار
بــیا بـــهار مــن تــو شـــو گلســتان و گلاب
حیف مـن در قفـس و بی خـبر هستــی نگار
فــردوس چشــم یـکه دیـــدار ندارد ز کـباب
بر اندرین حال عندلیب گـل چه نغز خــواند
عیب اســت در صهبای عشـق نبیذ خـــراب
سر از آن روز عاشق و معشوقه در هیجان عاشقی افتیده بودند، علی جان در تلاش صحبت با شبنم بود و اما گل رخ می زد و رنگ نمی داد، کی می داند بلکه در فطرت زنان جور دادن یک نو لذت گیری باشد.
دو جوان که اولین بار عاشق شده بودند اولین و اخرین عاشقی شان می شد و اما از دام یکه آینده ی شان را در دار می زد آیا آگاه بودند؟
انسان از لحظه یکه تولد می گردد در دنیا مستقل می باشد نه در تقدیر از اول نوشته ها حکم می کند و نه چنین نوشته ها وجود دارد و هر کی به عقیده تقدیر قسمت بوده باشد به معنی رد دستور های الهی می باشد از این روکه دنیای ما فقط یک دنیای آزمایش است، اگر هر عمل قبل از تولد نوشته شده باشد آزمایش چی معنی دارد آیا تفکر کردیم؟
و اما در تقدیر انسان ها نوشته و عمل کرد های گذشتگان نقش بازی دارد و اگر که جامعه تابع به سنت های گذشتگان بوده باشد، در عوض اصل از ارزش های محتویات دین، گفتار و عمل کرد های گذشتگان سرنوشت ساز می باشد و هر بخش حیات جز جهنم چیز دیگر نمی شود و با تاسف چنین جهنم را جز از قاعده های دین تصور می کنند گویا جهنم یکه با دستان گذشتگان ساخته شده است تصور دارند که در جنت برساند و با فشار در تقدیرات یکه با دست انسان ها نوشته می شود مهر خدایی زده مجبور می سازند قبول شود.
در حالیکه کردگار در قرآن کریم در سوره یونس آیت نود نو بیان دارد" و اگر پروردگار تو می خواست، تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی به(اجبار) ایمان می آوردند آیا تو می خواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟! (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!)"
و یا در سوره سجده آیت سیزده خداوند بیان دارد" و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم ولی (من آنها را آزاد گذارده ام و) سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم!"
همچو آیت های ذکر شده نشانه های زیاد در قرآن کریم وجود دارد که انسان حر بوده با آزاد منشی تصمیم خود را گرفته می تواند و از این که در فطرت خدایی فشار و ظلم وجود ندارد پیغمبران را با کرات زیاد گوشزد می کند تا از فشار دوری کنند و تنها تبلیغ کنند و بدین ملحوظ نباید زیر فشار دیگران تابع به تقدیرات ساخته باشیم.
در هر محیط که انسان تولد می گردد، پدیده های دینی و اخلاقی و فرهنگی و سیاسی محیط مذکور دنیای ذهن او انسان را شکل گیری می نماید و مستقل بودن انسان زیر سلطه های محیط اسیر می گردد تصور می کنند که تقدیر قسمت است. نیست!
لاکن خاطر تکامل انسان، همه پدیده یک نو فشار است تا انسان در بطن عقل خود تکامل کند ولی هر زمان تکامل با هر کس یکی نیست و یکی شده نمی تواند و آزمایش در این دنیا با پدیده ها رنگ خود را تجلی می دهد و استفاده کردن از عقل، موفقیت انسان را منعکس می سازد.
پس باید بدانیم مسیر سوی خدا از محوطه عقل می گذرد.
کلونــــــــی موران یک اندرز بر عقل ها
چونــــــکه انتظام دارند از عقل شان پیدا
این شیوه اســـت به درک حقیقت از عقل
بدین اساس راه ی خدا از عقل سر هویدا
علی جان شیعه مذهب بود و شبنم سنی مذهب بود، آیا مذهب های دو جوان در عاشق شدن شان سبب شده بود؟ یا غریزه انسانی شان؟
اگر سرشت انسانی شان سبب عاشق شدن شان شده باشد که عشق با فطرت های داخلی خواست انسان به وجود می آید چرا مذهب ها سبب جهنم شدن حیات شان می شد؟
آیا خطا نیست؟
علی جان و شبنم قبل از این که در دنیا بیایند آیا از پدر و مادر تقاضا داشتند که در دنیا آورده تابع به مذهب های شان کنند؟
در روش انسان ها هر پدیده ی مثبت در تکامل حیات شان مفید بوده می تواند به این ملحوظ دین و مذهب ها پدیده های مثبت به تکامل انسانی انسان ها باید باشند و اما آن چی در ذهن تاریک و تنگ قرار دارد، دین و مذهب را اسیر گرفته و از ذهنیت خودشان به اسم دین و مذهب استفاده نموده، دنیا را جهنم ساخته می توانند.
یعنی اگر دین و مذهب دست نا حل ها باشد دنیا را جهنم می سازند و در جهنم شدن حیات، خطا از دین ها و مذهب ها نیست، خطا در بطن عقل تاریک و تنگ چنین انسان ها نهفته است که دین و مذهب ها اسیر شان اند.
دو دوست یکی هندو می باشد دیگری مسلمان روانه ی لندن می شوند، در لندن با چهار کس آشنا شده دوست می گردند چهار دوست شان عیسوی، بودیست و یهود و آته ئیست می باشند قرار می بینند تا در مرکز شهر، پول مغازه ی را دزدی کنند پلان ترتیب می شود در زمان تعیین شده دست بر اقدام می شوند لاکن موفق نشده، دستگیر پلیس می گردند و زندانی می شوند، خبر ناخوش بر فامیل ها می رسد، مسلمان از فامیل دریافت نامه می کند نوشته است چگونه تو با کافرها رفیق شده در چنین کار خراب دست زدی؟ از خدا هراس نداری که مثل کافرها شدی؟ نامه در هندو می رسد نوشته است فرزندم از مسلمان شدن تو خبر نداشتیم از خدا نترسیدی که مسلمان شده با مسلمان دوست شدی نتیجه گناه ی تو نام بدی است در دزدی گرفتار شده زندانی شدی آیا درس گرفتی؟ بر همین شیوه بر بودیست و عیسوی و یهود نامه ها می رسد در هر نامه سرزنش وجود دارد که چرا از دین برآمده با دیگران که از رضای خداوند دور هستند دوست شده جزای گناه اش را می بیند؟ زمانیکه نامه ها را آته ئیست مطالعه می کند خنده می کند می گوید: ببینید دلیل آته ئیست شدن من منطق شماست، چونکه هر کدام تان خود را دوست خدا تصور دارید باقی همه را کافر بر خدا می دانید فکر می کنید جنت از شما باشد دیگران مال دوزخ باشد، زیرا خدا را مال خود فکر می کنید اگر تا این اندازه بی منطقی باشد چرا من بودن خدا را قبول کنم؟
آری منسوب هر دین و هر مذهب تصور دارد خدا از او باشد در حالیکه با شمول اسلام محمدی منطق در همه دین گواه ست خداوند با هر بنده مسافت مساوی دارد فقط بنده هاست مسافت را بین خود و خدا تعیین می کنند چونکه در منطق خداوند اسم ها ارزش ندارد نامش مسلمان است یا هندو یا عیسوی یا بودیست یا یهود، تسلیم بودن بر امر خداوند اهمیت دارد، از هر دین و یا از هر مذهب باشد.
پس باید قرآن کریم درست خوانده شود از این سبب که اسلام قرآن کریم محوطه بزرگ است با اسلام جامعه تفاوت دارد.
از دیدگاهی عقیده دینی و مذهبی دو طرف بزرگان علی جان و شبنم شان، هر کدام شان بهترین مسلمان، خود را دانسته طرف مقابل را در ذهن شان خطا کار و حتی مشرک می دانستند که علی جان و شبنم از حقیقت عقل این مردمان بی خبر بودند و در گرداب ذهن این مردمان غرق شده حیات شان جهنم می شد.
علی جان در روز های اول در حسرت صحبت نگار بود و اما فرصت صحبت با گل میسر نمی شد، محبوبه همه روزه با دوستان از مسیر راه باغ محبوب به مکتب رفت و آمد می کرد و فقط رخ می زد و رنگ نمی داد و لاکن حسرت دوری به اندازه یار نگار را هم در آتش انداخته بود ولی باز هم جسارت فرصت دادن را نداشت آیا عشق دل های دو دلداده را راحت می گذاشت؟
یا در اخگر خود بر دایم در اضطراب دوری کدر دار می ساخت؟
نورجان از دوستان نزدیک شبنم موضع عشق عاشقان را درک کرده بود می خواست بین دو دلداده پل دوستی شود و در تلاش می شد تا مسئله در عقل دیگران نمایان نشود، سبب اینکه از نتایج اواخر آن به تشویش بود و با شبنم مسئله را که طرح نمود، چی اندازه دوست بودن را در اولین لحظه در عقل دوست آشکار ساخت و هیچ گاه به دوستی خیانت نکرد.
با مشورت نورجان خواستند علی جان را از نزدیک بشناسند و اما این کار چگونه انجام پذیر می شد؟
از طرف دیگر علی جان سراسیمه بود، جز پرخاش بودن با ذهن خود که راه رسیدن به ملاقات شبنم را عقل ترتیب داده نمی توانست چاره نداشت و در گرداب اضطراب غرق بود.
سراسیمه بودن عقل علی جان در سیمای وی منعکس شده بود که چندین مرتبه مادر تلاش کرده بود تا بداند که چیست سبب این احوال؟
و اما راز را فرزند افشا نمی کرد.
شب ها بیدار غرق تفکر با فنومن خود که چگونه مسیر راه را با سعادت در ملاقات نگار برساند غرق بود و اما فنومن هم داروی درد نمی شد.
یک روز با حال پریشان در نزد باغ منتظر دیدار گل بود و او روز میلاد در حیات می شد از این رو که شبنم تنها با نورجان سوی مکتب روان بود و علی جان بی خبر بود که نورجان صحنه را نزد خود سناریو کرده بود.
زمانیکه شبنم شان از نزد وی می گذشتند نورجان دور خورده دلیل استاد شدن و دلیل که چرا هر روز شبنم را تعقیب دارد پرسیده بود علی جان دو زبانه شده بود چی گفتن را نمی دانست و تنها اشک چشمان را می ریخت، همچو طفلک ها در اشک ریختن بود و لاکن حتی یک کلمه جواب نداشت. در حالیکه دست و پا در لرزه افتیده بود، نورجان گفته بود اگر میل داشته باشی با شبنم ملاقات کرده می توانی و اما در پرگرام روز بعد.
علی جان آنقدر در هیجان آمده بود جز تکان دادن سر به بالا و پایان حرف زده نمی توانست و خوشی با اشک های چشم در چشمان ظاهر شده بود مثل یکه:
منتظر از گل بودم
یک پیام گلی
با بوی خوش بوی
یک سخن اصولی
تابید نور تابان
از قله ی تابانی
از نور ستاره
با یک سخن گلی
بالاخره روز ملاقات رسیده بود و اما شرط ها چنان ضیق بود فقط چند لحظه محدود فرصت داشتند که ملاقات کنند و محل ملاقات را در باغ علی جان شان پلان گرفته بودند.
نورجان دو طرف کوچه را در شکار چشم قرار داده بود تا مبادا کسی از مسئله آگاه نشود. شبنم و علی جان در باغ که داخل شده بودند، به همدیگر نگاه می کردند و می لرزیدند و اما حرف زده نمی توانستند. دست و پای یار با وجود یکه می لرزید خواست حرفی بزند با تکرار مه ،مه ها بالاخره گفت: مه دوستت دارم.
نگار به چشمان دلداده نگه کرد و به زمین دید چیزی نگفت دو باره بی صدا شدند.
نورجان با صدای آهسته شبنم را صدا کرد نا وقت نشود، علی جان با شنیدن صدای نورجان به هیجان آمد در حالیکه از یک طرف می لرزید و از جانب دیگر غرق عرق شده بود، هر کلمه را دو بار تکرار نموده گفت: من جانم را در راه تو گذاشتم یا تو یا مرگ چیز دیگر هوس ندارم.
گل حرف نمی زد و نگه های چشمانش چی بودن راز دل را هویدا می ساخت، دو جوان اولین بار و آخرین بار عاشق شده بودند، جدایی نا ممکن بود.
نخستین روز ملاقات با چند کلمه محدود از سخنان علی جان پایان یافت و اما سر آغاز ماجرای عاشقی دو جوان بود و بین عاشق ها نورجان بیشتر در هیجان بود و تا اخیر وفادار و دوست باقی میماند.
در بین لاله ها
زیبا از گل لاله
چو آفرازه یک گل
او گل لاله
او زیبای لاله
علی جان همه روزه در راه شبنم بود و از دور همدیگر را دیدن داشتند، اگر که یک روز دیدن نمی کردند حال روحی شان خراب می شد، نامه ها در وصال حال احوال شان وسیله خوب بود که بیشترین زمان نورجان در رساندن نامه ها نقش بازی می کرد زیرا نسبت به شبنم دلاورتر و چالاک تر بود.
محفل جشن دهقان از طرف ریاست تعلیم و تربیت گرفته می شد و مکاتب به این محفل سوق داده می شد، با ترتیب های نورجان، عاشقان مدت طولانی تر در ملاقات شان در باغ می رفتند و نزد معلمین نورجان نبودن شبنم را اداره می کرد که با فرا رسیدن ساعت محفل نورجان شبنم را از مکتب کشید و در باغ علی جان روان کرد.
در باغ، محبوب منتظر محبوبه بود. محبوب تا اندازه بالای هیجان حاکم شده بود، محبوبه را با پذیرایی خوب یک بار دیگر شیفته به خود می ساخت که با نخستین دیدار با سخنان التفات از گل پذیرایی کرد.
باغ علی جان شان با موسم بهار سر سبز شده بود، درختان برگ و گل کرده بودند، با التفات های زیبا که نگار پذیرایی شده بود محبوبه به محبوب گفت: باغ تان بسیار زیباست، جواب شنید او نور زیبایی توست که باغ زیبایی خود را بیشتر ساخته است.
او نور زیبای توست تابانی به باغ
روشنــــی را بخشیده باغ ما چراغ
گل با تبسم گفت: مبالغه میکنی. یار دست گل را گرفته گفت: تو چنان ستاره زیبا هستی از زیبایی تو ستاره ها رشک می برند، زیرا آن ها ملیون ها استند و تو فقط یک ستاره در دنیا!
در این عالم یکـــــی تو نوردار یک ستاره
شراره ی نور توست یک پارچه آتش پاره
محبوبه با اداهای سیمای خود طرف زمین دید و دست خود را از دست یار جدا کرد، چند قدم رفت و یک گل زرد خود روی را گرفت، محبوب نزد محبوبه رفت که نگار از گل پرسید: من را دوست دارد؟ و یک یکی برگ گل را جدا نموده دوست دارد یا دوست ندارد گفت، در اخیر برگ یکه باقی مانده بود جدا کرد گفت دوست دارد و طرف دلداده دید تبسم کرد.
دل فریفته به گل، دو باره دست گل زیبا را گرفت به چشمان زیبا دیده گفت: خدایا پارچه از یک برگ خشک شده باشم، با باد پریده کنار لبان این زیبا بچسبم، تا که دنیاست ببوسم.
از کف دست نگار بوسید و گفت: میدانی که قلبم این دست هاست؟ هر زمان که گل به این دست های زیبا بدهم دقت کن خار گل به این دست های زیبا نخارد که قلبم آزرده میشه!
قلب من اسیر
به این دست های زیبا
که است گل زیبا
این دست های زیبا
این دست های زیبا
گل که تقدیم کنم
دقت کن به این دست ها
نخارد خار گل ها
به این دست های زیبا
به این دست های زیبا
قلبم اسیر دست ها
به این دست های زیبا
نخارد خار گل ها
به این دست های زیبا
به این دست های زیبا
گل در زمین می دید پرسید: تا این اندازه دوستم داری؟ دلداده یک آه کشید جواب داد: اگر از بلندی یک جر افتم و تو یک گل زیبا شده در زیر جر روئیده باشی او وقت از مرگ نمی ترسم از تو می ترسم مبادا ضرر نرسانم، اگر وصال عشق ما را خداوند ارتباط دایمی بسازد سوگند می خورم دنیا هم تغییر کند بوی تو در جانم تغییر نمی کند، در امروزت باشم در فردایت و هر زمانت آرزو دارم در قلبت باشم هر گام که من را یاد کنی دست ات را بالای قلبت بگذاری صدایم را بشنوی عزیزم!
اسیر دستت هستم سوگندم است به قرآن
من که غلامت هسـتم بدان تو هر زمان
شقایق درخت نو شکوفه کرده بادام را دید، سوی درخت رفت، از بین برگ های تازه نیشتر زده چند غوره بادام را گرفت و یار در چندن بیشتر کمک کرد، بی صدا شده فقط دانه های تازه از غوره های بادام را می چیدند. زیبای آتشین گفت: ببین علی جان در شاخه بالا، غوره زیاد است. یار پای راست را به کنده درخت تکیه داده از شاخه بزرگ درخت قایم گرفت می خواست با دست چپ غوره ها را بچیند پای لغزید به زمین افتید. آفرازه زیبا کمی سراسیمه شد و کمر را هلال ساخته از بازی دست راست محبوب گرفت پرسید: حالت خوب است؟ دلداده جواب داد دوست داشتن سنگ گران است هر قلب توان برداشت را ندارد و اما قلب من قوت خود را از نور چشمان نگارم می گیرد، اگر خاطر نگارم افتیده باشم او نوریکه در چشمان محبوبم می بینم من را از هر افتیدن بلند کرده می تواند تشویش مکن عزیزم گفت و بلند شد.
نور نگار من است روشنـــــــی حیات
می درخشد نور یار که حیات زربات
لاله زیبا غوره ها را می خورد سوی درخت های زرد آلو رفت یار از چند متر دورتر طرف نگار دیده تبسم کرد، گل از غوره های زرد آلو پرسید: آیا دوستم دارد؟
محبوب باز تبسم کرد بر لطف محبوبه که شر انداز عشق شده بود چنین می گفت.
در عشقت اسـیر شـدم که دنیا شده زیبا
زیبایی از احسن توست تو هستی دلربا
دمیده است نورتو در سینه های گل ها
تابیده اشراق توســــت که گل ها گوارا
یار سوی نگار می دید صدای خشن پدر را شنید از بیرون باغ با صدای بلند گفت: علی
محبوبه سراسیمه شد و سخت ترسیده بود محبوب با انگشت به گل اشارت کرد خاموش شود و در عقب درخت انجیر که یک درخت پر شاخه تا به زمین بود پنهان کرد و به پدر جواب داد بلی پدر و عاجل بیرون باغ برآمد پرسید: خیریت است پدر؟
پدر پرسید: در این وقت در باغ چه کاری داری؟
علی جان از محفل جشن دهقان یاد آور شده گفت: فرصت را غنیمت دیدم درس خوانده کمی زیر درخت ها را نرم کنم، زیر درخت های زرد آلو سخت شده است، خاک روی را دور میدم تا آب به ریشه ها برسد.
پدر پرسید: حاصلات چطور است؟
فرزند از خوب بودن حاصلات اطمینان داد، پدر داخل باغ شد گفت: ببینم چطور شده؟
پدر چند قدم که داخل باغ شده بود، رنگ رخ فرزند مانند برف سپید گشته بود نگار فرزند از اضطراب این حال بیشتر ترسیده بود. پدر چند قدم داخل باغ رفت پرگرام تعیین شده به یادش آمد، ساعت را دید و دور خورد به اولاد گفت: پرگرام ملاقات دارم کدام روز دیگر دیدن میکنم گفته از باغ بیرون شد.
پدر که مسافت کمی دورتر را طی کرد اولاد نفس تازه کشیده دروازه باغ را بسته کرد و عاجل نزد نگار رفت دید دست و جان عزیزش میلرزد دست گل را گرفت یخ زده شده بود بوسید نزد چشمان آورد و خود را اداره کرده نتوانست اشک ریخت گفت: جانم گذشت کدام مشکل نیست نترس!
دستان محبوبه به چشمان محبوب با دست یار بود نگار به زمین می دید هر دوشان لحظه ها سکوت اختیار کردند و کمی دلربا راحت شد ولی اضطراب داشت پرسید: کس دیگر نخواهد آمد؟ عاشق اطمینان داد ممکن نیست و گفت: تو را اولین بار دیدم دنیایم تغییر کرد، تا او لحظه که به چشمان زیبای تو ندیده بودم دنیایم دنیای سیاه و سپید بود و چی بودن رنگ دنیا را نمی دانستم اما به چشمان زیبای تو دیدم، یک باره خود را در چشمانت غرق شده پیدا کردم و از داخل چشمانت دنیا را دیدن کردم و از چشمان زیبای تو که دنیا را دیدن کردم، دیدم دنیا رنگارنگ بوده است و زیبا بوده است، چی اندازه بیشتر غرق چشمانت شدم به همان اندازه زیبایی های زیاد را کشف کردم. مترس گلم به این زیبایی قربانت میشم کس مزاحم ما نمیشه و دست راست گل را بوسیده گفت: ملیون ها گل در دنیا وجود دارد و اما تو با ملیون ها تفاوت داری زیرا تو یک دانه هستی بین میلیون ها!
آرزو دارم همیشه به چشمانت دیده زندگی کنم، سخنانت را شنیده زنده باشم، هر لحظه با دیدن چشمانت با هیجان خوشی نفسم در برآمدن شود و هر ثانیه فریاد بزنم بگویم عاشقت هستم دوستت دارم عزیزم.
چشمانت است شهلا
همچو گل گوارا
میدرخشد نورشان
چو ستاره ی زیبا
می تپاند دل را
او چشمان شهلا
با نگاه ی فریبا
با جادوی فریبا
عزیزم لحظه یکه از صدای پدرم ترسیده بودی، رنگ رخت پریده بود سپید شده بود، او موقع دلم به تو آب شده بود مثل شمع می ریختم که نگارم ترسیده گفته...
بدان در هر تار مویت صد بار خود را قربان می کنم مطمئن باش که در راه تو فدا هستم.
یار التفات ها را به نگار می کرد با دیدگان به چشمان زیبای بادامی محبوبه می دید، هوا ملایم بود هوای بهار بود نسیم خوش ملایم می وزید، تارک های زلفان دلستان با باد ملایم تکان می خورد مثل یکه ترانه عشق را شمال سراید زلف ها به خوشی عاشق معشوقه برقصند.
تارک های زلفان دلبند را مست می کرد و دلبند ملایم ماساژ می داد، دلنواز در خیالات غرق بود به زمین می دید.
نازنین در انبار خانه که زندانی بود و از ترس صدای غرش ابرها در زمین خشک افتیده بود، دست پا ها را جمع نموده با ریختن اشک روی بالای زمین خشک بود، خاک زمین خشک را با قطره های اشک چشمان زیبا، گل لای ساخته بود و از ترس صدای هولناک غرش ابرها، آب پیشروی حاجت نازنین در ران ها ریخته شده بود با او حال صحنه های از خاطرات زیبای عاشقی را در خاطره می آورد و در چشمان ظواهر می ساخت که محبوب با سکونت به چشمان زیبای دلربا دیدن داشت، او لحظه هسته دنیای علی جان چی تصورات در عقل داشت کی می داند؟ بلکه چنین حس داشته باشد.
احوال ت پریشان شد درهراس گرفتارشد
ترسیدی عزیز من رنگ سپید آشـکار شد
هوش پرک شـد چشمـانت با لـبان زیبایت
با سـیمای زیبایت ترسیده بـــی قرار شــد
دلنواز از التفات های یار خرسند بود، خود را در آغوش خوشبختی حس می کرد و اما فرصت زمانی شان روبه ختم بود باید در زمان مناسب در منزل می رفت به ساعت دیده به دلبند ختم تایم را یاد آور شد. دلداده آمدن نورجان را یاد آور شده تقاضا کرد اضطراب نداشته باشد، زیرا هر باریکی پلان ترتیب های دوستش است و هدایت وی است منتظر باشند، باید بیرون نشوند تا فرصت پیدا کند در خلوت از چشم ها دوست را از باغ بیرون کند.
یار با سخنان شیرین به نگار میگه عزیزم تا آمدن نورجان کمی غوره زرد آلو نگیریم؟
دلستان بی صدا تبسم نموده با لبان زیبا رمز قبولی را می کند یار بی درنگ در یک تنه درخت زردآلو بالا شده غوره ها را چیدن می کند، گل می گوید: بنداز گیرش می کنم، دامن را باز نموده یار را در رغبت غوره چینی تشویق می کند، دلبند غوره ها را چیده به دامن دلربا رها می کرد تا که شقایق با اصرار تقاضا کرد پایان بیا و از کفاف بودن غوره ها اطمینان داد.
علی جان از درخت پایان آمد، با نگار در زیر یک درخت نشست، شگوفه، غوره های زردآلو را تقسیم کرد گفت: من را دوست داشته باشی حق ات را بخور.
یار تبسم کرد به چشمان زیبای نگار دیده زلفان یکه از کنار چادر سپید بیرون شده بود، با ماساژ ترتیب داده گفت: چی میگی ای ستاره ی من !؟
آن قدر دوستت دارم اگر در یک جام زهر بیاوری، عوض غوره زهر را بده یی، به این چشمان زیبا قسم اگر که تو خوش شوی یک لحظه تاخیر نخواهم کرد، به این چشمان زیبا دیده مثل باده خواهم نوشید، آیا دوستی من را تا بازار تصور داری؟ عشق من تا به بازار نیست تا به مزار است من مرد هستم که وصال عشق ما را هیچ قدرت مانع شده نمی تواند مگر تو بی وفا نشوی.
گر بده یی زهر را بگویی که بنوشم
مینوشم از دست توبدان تو آهو چشم
دلربا تبسم کرد و با چشمان اشاره رد سخنان یار را کرد و بعد گفت: چی تصور داری؟
آیا فدا کاری تنها مال مردهاست که تو فکر می کنی؟
آیا زنان با سرشت رجولیت آراسته نیستند؟
اگر مردان جسم قوی داشته باشند زنان روح قوی دارند، آراستگی به صفات نیک انسانی سرشت مشترک بین زن و مرد است، گاه زمان زنان با فطرت رجولیت قویتر از مردی مردان شده می توانند.
بلی شبنم حقیقت را می گفت از این روکه قوی بودن و مردانگی داشتن را جسامت هویدا ساخته نمی تواند، صفات مردانگی آراستگی با صفات نیک انسانی باید باشد، قوت و نیروی خود را از بطن انسان که با نیکی ها مزین باشد باید بگیرد.
در اخلاق انسان دو خصوصیات یعنی صفات رحمانی و شیطانی تجلی کرده است، یعنی سیاه یی و سپیدی در طبیعت انسان یک امر حتمی است. دو متضاد سرشت ها که در محوطه بطن انسان وجود دارند، این دو فطرت بین شان مجادله ندارند با انسان مبارزه دارند و انسان یک مخلوق مستقل و با اراده و بدون رهبریت خارجی می باشد و اما با راهنمای های الهی و راهنمای های طبیعت که منعکس کننده قوانین قانون گذار در طبیعت است انسان با استفاده از قاعده های تعیین شده در تعیین سرنوشت مستقل می باشد و با اراده آزاد منشی طول حیات را سپری می نماید و هر ملت که از این حقیقت آگاه باشد بالای مردمان یکه سرنوشت شان را بدست تقدیرهای ازلی می دانند حاکمیت را ساخته می تواند.
این دو پدیده که با انسان در کشمکش استند تلاش دارند تا انسان را مغلوب بسازند، اگر هر کدام شان موفقیت داشته باشند رقیب خود را یعنی فطرت دومی را از طریق انسان از بین برده انسان را در تربیت قرار داده می توانند.
عقل انسان در این هنگام نقش بازی کرده می تواند تا یکی از دو سرشت را به فطرت خود انتخاب کند. عقل مرکز سعادت انسان است، پس نخست عقل را تربیت کرد تا یکی از دو سرشت بهتر را در طبیعت، انسان انتخاب کند.
اگر که انسان در فطرت خود موجودیت بودن دو پدیده جدا را نداند، در مجادله اگر سرشت شیطانی حاکمیت پیدا کند، دلاوری با خود روش خشن را آورده می تواند، در او زمان فرق بین انسان و حیوان تنها در چهره روشن خواهد شد باقی سرشت بین حیوان و انسان یکی خواهد بود.
علی جان در عشق شبنم جسارت داشت، شبنم با رجولیت خود را آراسته می دید، زمان نشان می داد کدام شان قویتر در پابند عشق شان می شدند؟
دلبند در احترازات دلستان دست دلربا را گرفت و از کف دست نگار بوسید گفت: هدفم آزرده ساختن تو نبود فقط بیان حس داخلی بود تا مطمئن باشی قلب را که اسیر ساختم جانم فدایت است.
بزرگترین درد من تو هستی با این درد همیشه دردمند باشم تا وصال تو میسر گردد. تو در رگ های داخل قلب من، خون من را تشکیل میدهی...
عزیزم به این خاطر نزد تو آرزو دارم خود را افاده کنم و لاکن چی اندازه موفق می شوم نمی دانم.
بین گلها تازه گل
هستی ریحان شاه گل
با بوی زیبای خود
هستی یک گل خوشگل
هستی یک گل خوشگل
تو گل زیبای من
ای گل خوب گل!
با این چشمان زیبا
هستی تو ای شاه گل!
هستی تو ای شاه گل!
حصه هفتم
دلربا با تبسم گفت: تشویش مکن زمان یک دادور است، رجولیت هر دو ما را نشان خواهد داد تا کدام ما قوی در راه هستیم؟
عاشقان در صحبت غرق بودند صدای نورجان را شنیدند، سوی دروازه باغ رفته دروازه را باز کردند، نورجان را دیدند که عجله داشت از وی سپاس نموده با التفات ها تشکری کردند.
نورجان تقاضا کرد در خلوت بودن کوچه دور از چشم ها باید در منزل بروند، با خدا حافظی با علی جان سوی منزل روان شدند، محفل روز دهقان به عاشقان بهترین روز از خاطرات شان شده بود که شبنم کمبخت در زندان انبار خانه هر لحظه خاطره را به یاد می آورد.
در راه شبنم با التفات ها از نورجان تشکری می کرد و در مقابل التفات ها نورجان نشانه از دوستی بودن را یاد نموده می گفت: فقط وظیفه دوستی را انجام داده است و از ویژگی های شخصیت علی جان سوال ها می کرد، شبنم از سرشت اخلاق یار رضایت اش را بیان می کرد و می گفت: خدا کند به اندازه اخلاق امروز حقیقت شخصیت وی باشد، خدا کند سعادت نصیب شود و با آمین ها و تمنی ها از یزدان در منزل روان بودند.
علی جان با خرسندی سیمای خود را شادان ساخته بود و آن روز برای وی زیباترین از یاداشت ها می شد که در بین درخت ها با آوای زمزمه ها با خود صحبت می کرد و رضایت اش را به خود بیان می کرد، مقابل عشق نگار رجولیت را شایستگی با اخلاق نیک می دانست و به خود تعهد می کرد تا مقابل هر پدیده شیطانی مجادله نموده به اخلاق انسانی خود را ملبس بسازد و هر آن چی جوهر نهفته از خوبی ها در بطن ش مصور شده است جهت منور شدن جوهرات باید تلاش کند، از این سبب که عقیده داشت همه پدیده همیشه در تحول و تکامل استند.
پس در ذهن سوال داشت می گفت: آیا همه هستی کائنات از یک نقطه شروع شد؟
قرآن چه منطق در این ارتباط دارد؟
در منطق قرآن همه هستی از یک نقطه شروع شد، نقطه ی که برای به وجود آمدن کائنات، مواد خامش موجود بود، کائنات تکوین شد نه از هیچ!
همه زنده جان ها از یک نقطه آفریده شدند، یعنی زنده جان ها اجداد مشترک دارند، یعنی انسان با دیگر جاندارها اجداد مشترک دارد، این تز اساس منطق قرآن را تعیین می کند.
در این آیت قرآن دقت کنیم خداوند در سوره فصلت در آیت یازده می گوید: «سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که بصورت دود بود، به آن و به زمین دستور داد وجود آیید [یعنی شکل گیرید] خواه از روی اطاعت و خواه اکراه [یعنی زور]! آن ها گفتند ما از روی طاعت می آیم و شکل می گیریم!»
تفکر کنیم سیاره زمین یکه ما زندگی داریم مربوط آسمان است یعنی در بین از اعضای آسمان یک حقیقت است. قبل از این که آسمان تکوین شود مواد خام وی وجود داشت، خداوند در این آیت برای ما مواد خام آسمان را یعنی مواد خام کائنات را معرفی می کند که قبل از آفرینش وجود داشت و به مانند دود بود.
یعنی مطابق بر منطق قرآن کائنات از هیچ آفریده نشد از موجود یک حقیقت تکوین شد. ناگفته نماند در منطق قرآن یک آسمان وجود دارد با طبقات، بر این خاطر در این آیت سرجمع همه طبقات آسمان را تنها آسمان گفته است و در بعضی آیت ها نظر به موضوع آسمان ها گفته است یعنی طبقات آسمان را بیان کرده است.
مطابق از آیت های قرآن کریم پدر و یا مبدا همه جان دارها را می دانیم که یک بنیاد دارند و در اثر تکامل به حقیقت های شان مبدل شده اند که از معجزه های قرآنی است اگر که قرآن کریم با عقل درک شود، چنین رازها را درک کرده می توانیم، پس قرآن کریم با عقل دانسته می شود نه با احساسات خشک و کور!
خداوند در پیدایش جاندارها آب را آدرس نشان می دهد و لاکن آب یکه در سطح دنیا قرار داشت؟ یا در عمق دنیا موجود بود؟
مشخص نکرده است بلکه زیست از بین عمق دنیا در سطح دنیا رسیده باشد زمان نشان خواهد داد کدام تز درست می برآید.
به نظر من اولین جاندار از فشارهای داخل زمین در بین زمین با آب به وجود آمد و بعد، روی زمین که اقیانوس ها تشکل شد، بین قیانوس ها رفت و بعد از آن روی خشکه برآمد. اگر که زیست با سنگ های بیرون دنیا در دنیا رسیده هم باشد بر نظر من با این تز روی صحنه آمد.
منطق را بکار بگیریم آفرینش یا در بین عمق خاک که آب وجود داشت شکل گرفت یا مستقیم در بین آب روی زمین به میان آمد و یا با پارچه های سنگ ها از بیرون زمین در زمین رسید و یا جدا جدا هر جاندار روی صحنه ظاهر شد در هر حالت عقل وجود داشت که از بی جان به جاندار تبدیل شد مهم برای خداپرستی این نقطه است چه فرق می کند خداوند کائنات و زنده جان ها را به کدام شکل آفرید؟
در منطق قرآن در آفرینش ذره از بی منطقی را دیده نمی توانیم و
لاکن منطقی که بین دین جامعه مروج است به صورت مطلق مخالف گفتار قرآن کریم بوده بی منطقی را بیان می کند، زیرا بی منطق است، ولی در قرآن بی منطقی جا ندارد.
قرآن کریم هر آفرینش را با مراحل بیان می کند، مگر بسیاری دیالوگ تنگری و ابلیس را در ارتباط آدم از محوطه عقل شان تصور دارند، گویا پروردگار مانند یک شاه در کرسی نشسته باشد و آدم را در مقابل چشمان فرشته ها آفریده باشد و امر کرده باشد تا فرشته ها سجده کنند و یکی از جمله فرشته ها انکار کرده باشد و ابلیس شده خود پرستی کرده باشد و امر را رد کرده باشد چنین منطق خلاف قاعده ی خداوندی است، چونکه عظمت یزدان در چنین متدلوژی تضاد دارد.
کردگار آنقدر بزرگوار است که حادثه دیالوگ ابلیس و خداوند در محوطه او جلال انجام شده است، یعنی حادثه هم مراحل خود را دارد تا که فرشته به ابلیس لعنت شده تبدیل شد و زنده جان به مرحله آدمی رسید.
دادار بزرگ در قرآن کریم از آفرینش که مرحله به مرحله باشد برای ما بحث می کند، مثال در سوره فصلت در آیت نو می فرماید " بگو: آیا شما به آن کس که زمین را در دو روز [یعنی دو دوره] آفرید کافر هستید و برای او همانند های قرار می دهید؟! او پروردگار جهانیان است!"
و یا در سوره النبیا در آیت سی می فرماید" آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم؟! آیا ایمان نمی آورند؟!"
و یا در سوره الفرقان آیت پنجاه نو می فرماید" همان (خدایی) که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو وجود دارد، در شش روز ( یعنی شش دوران یعنی در شش مرحله) آفرید سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت، او خداوند) رحمان است از او بخواه که از همه چیز آگاه است! "
می بینیم هر آفرینش را با دوران بیان می کند، یعنی هیچ آفرینش وجود ندارد در عین زمان مشخص در او لحظه در هدایت تنگری شکل گرفته باشد، یعنی منطقی در قرآن وجود ندارد الله گفته باشد پف چپ کردم، هست شو و یک باره بدون در نظر داشت زمان همان لحظه هست شده باشد در قرآن این روش وجود ندارد.
ایزد که بگوید "شو" بدون درنگ در شکل گرفتن آغاز می کند یعنی هیچ دلیل وجود ندارد تا در امر پروردگار تاخیر را عملی کند و اما با مراحل طی شده شکل خود را می گیرد.
در سوره العنکبوت در آیت بیست بهترین سوال را آفریدگار از انسان می کند تا هر کی دقت کند می فرماید "بگو: «در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است؟ سپس خداوند (به همین گونه) جهان آخرت را ایجاد می کند یقینا خدا بر هر چیز توانا است!"
آری قرآن می گوید که آفرینش را آغاز کرده است، یعنی تکامل همین لحظه دوام دارد، یعنی تکوین همه در حال دوام است، یعنی به یک امر در عین زمان آفریده نشدند و با مراحل در حال شکل گرفتن است و دوام دارد و تا که قوت انرژی کائنات باقی است آفرینش مطابق بر منطق قرآن و منطق علم مثبت دوام دارد، چونکه منطق بیان قرآن کریم چنین است.
آن چی علم تکامل را به اثبات می رساند یزدان حقانیت آن را تایید کرده بر عقل ها می گوید تا با عقل دقت نموده تکامل آخرت را درک کنند، یعنی هیچ نو تضاد با علم وجود ندارد و لاکن روشنفکرنماها که رسالت شان را درک نکرده و اسلام را در دست ناحل ها سپرده اند، اسلامیت را از روش مردمان یکه فرهنگ و داشته های محوطه ذهنیت شان را اسلام می دانند قناعت شان را بر آورده می سازند، عیب بر این روشنفکر نماها که وطن را و دنیای اسلام را رسوا ساختند، افسوس...
انسان از پیدایش نخستین لحظه در بطن پدر با گذشتن در رحم مادر نخستین دوره تکامل را طی می کند و از رحم مادر زمانیکه تولد می گردد بزرگترین مرحله تکامل را می پیوندد، یعنی از نخستین پیدایش تا مرگ جسمانی در این دنیا در تکامل بوده و با وقفه دوباره در دنیای آخرت در تکامل قرار می گیرد، از این روکه مطابق آیت های قرآن کریم انسان همانند یکه در دنیا شکل داشت و از هر حادثه و رفتار خود که در دنیا دیده بود و اجرا کرده بود درک داشته بدون تغییر شکل و اما مطابق به شرط های دنیای آخرت با سن معقول در روز قیامت یعنی روزیکه همه در حضور خداوند جمع می شوند دو باره زنده می گردد.
باید یادآور شد مطابق منطق قرآن کریم، الله در روز قیامت آشکار نمایان نمی شود، فقط او روز به معنی حضور پیدا کردن مقابل خداوند است چونکه او خدای محتشم است، امکانات دید چشم انسان به او محتشم ضعیف است زیرا چنین آفریده شده یم!
یعنی از لحظه یکه مرگ در این دنیا فرا می رسد یک وقفه در تکامل انسان می باشد، یعنی تا روز قیامت ثابت قرار گرفته، بعد از بیدارش در روز قیامت دوباره در مراحل تکامل قرار می گیرد، از این روکه مطابق آیت های قرآن کریم زندگی جنت و دوزخ چندین طبقه دارند که در دنیای آخرت تلاش انسان ها در یک طبقه بالا رسیدن می باشد، یعنی آن چی در عقل ها قالب شده است، گویا منزلت و مقام جنتی و دوزخی هر کی مربوط به اخلاق این دنیا است، همان گونه که در این دنیا گویا نزد ملت اعتبار داشته و مرد رسیده به خداوند باشد و مطابق این مقام در طبقه بالایی جنت قرار بگیرد، چنین عقیده فقط یک سفسطه می باشد، از این سبب که اگر چنین باشد لذت مفهوم زندگی جنت در آخرت از بین می رود و تنها در سرنوشت آخرت که در زندگی دوزخ می رود و یا جنت می رود اعمال و کردار این دنیا معین می سازد.
با قاعده های تکامل در دنیای آخرت مرحله جدید حیات آغاز می گردد و طبقات دوزخ و جنت به این خاطر وجود دارند، زیرا قرآن کریم با لذت بودن حیات آخرت را بیان دارد، پس مفکره های خرافه در طبیعت آیت های قرآنی ضد می باشد.
زمانیکه انسان بعد وقفه بدون تغییر زنده می شود باز در مرحله تکامل قرار می گیرد، چگونه که از شکم مادر در دنیا قدم که می گذارد یک مرحله تکامل است، انسان که دو باره زنده می شود، یعنی بار دوم از شکم مادر دو باره تولد می شود و این بار، مادر، همان خاک است که در بطن آن زنده شده تولد می گردد و قرآن کریم همان محوطه یکه انسان دو باره هست شده زنده می گردد قبر یاد کرده است که تکامل شروع می گردد نا گفته نماند مکان یکه انسان دو باره زنده می گردد در قرآن کریم قبر معرفی شده است نه جایکه دفن می شود.
بر دلیل این مطلب پروردگار در سوره یس آیت پنجاه یک، هدایت دارد می فرماید" «بار دیگر» در «صور» دمیده می شود، ناگهان آنها از قبرها، شتابان به سوی (دادگاه) پروردگارشان می روند! "
از این که دنیا آخرت جدا از این دنیا می باشد قبر آخرت با قبر این دنیا که انسان ها اسم گذاری نموده اند هیچ ربطی ندارد.
قرآن کریم در ارتباط قبر این دنیا هیچ بحث ندارد، پس قبر قرآن کریم مکانی است که انسان دو باره شکل می گیرد و بین خاک می باشد و اما در خاک دنیای آخرت!
پس قبر این دنیا ساخته ذهن انسان هاست با حقیقت قرآن کریم هیچ ارتباطی ندارد زیرا هیچ اسناد وجود ندارد از قبر این دنیا و از حوادث داخل قبر این دنیا معلومات داده باشد حتی یک اسناد وجود ندارد.
چونکه قبر قرآن کریم مکانی است که انسان دو باره زنده می گردد و لاکن قبر دنیا مکانی است که انسان در هنگام مرگ استفاده می کند تا این اندازه تفاوت بزرگ دارد اگر که با عقل مطالعه شود قرآن!
اگر انسان که در رحم مادر قرار می گیرد امکان باشد برایش گفته شود غیر دنیایکه زندگی داری دنیای بزرگ دیگر وجود دارد، با ده ها سعادت و خوشی و ده ها مشکل و بدبختی یک دنیا می باشد و هر نو امکانات یکه حتی تصور آن را در بین دنیای خورد خود کرده نمی توانی وجود دارد، آیا تمایل داری سفر کنی؟
جوابش چی می شد؟
نخست در موجودیت دنیای دیگر باورمند نمی شد، از این روکه محول هستی های دنیای ذهن او امکان درک دنیای بزرگتر و پیچیده تر را به او نمی داد. مثل یکه در این دنیا بسیاری در موجودیت دنیای آخرت باور کرده نمی توانند، چونکه از زاویه خورد که محوطه حیات عقل را تشکیل می دهد دیدن دارند.
آن چی از خصایل تکامل هست یعنی دیدگاهی وی محدود به جهان بینی وی می شد و اما با این سوال در گوشه از ذهن او فطرت کنجکاوی، وی را در مسیر جستوجو سوق می داد، از این روکه طبیعت تکامل تاثیر آور می باشد.
در این دنیا کس هایکه عقیده در دنیای آخرت ندارند باز هم در جستوجوی درک چنین مسائل هستند زیرا قانون تکامل تاثیرآور می باشد.
اگر باور هم می کرد چگونه یک تصور از این دنیا می داشت؟
آیا مکافات و مجازات که در این دنیا مربوط عمل کردهای انسان است درک کرده می توانست؟
یا در پیروزی به بدست آوردن سعادت در شفیع باور می کرد تا نزد قادر مطلق به وی واسطه شود؟
در این دنیا علاقه به شفیع در عقیده های خرافه مروج است تا کارشان را در آخرت آسان بسازند.
بلکه از هیولای مشکلات و بدبختی های این دنیا آرزو نمی داشت از رحم مادر جدا شده در دنیا بیاید، چونکه دوزخ این دنیا قویتر از جنت دنیاست و در رحم مادر بدون هیولا در سعادت بودن خود باورمند می شد، ولی از هر انسان پرسیده شود تمایل داری خوبی ها و بدی های این دنیا را از دست داده در رحم مادر که جایگاه خورد می باشد با تکامل ذهن ات در دنیا که صورت گرفته است در آن جا بار دیگر زندگی کنی؟
فکر نکنم کس قبول کند از این جهت که تکامل، انسان را همیشه به یک قدم پیش سوق می دهد و انسان را در کشف نو آوری جدید راهنما می شود.
پس از گذشته خود درس کشیده به بودن دنیای آخرت باورمند شویم بهتر نیست؟
پس به درک حقیقت این دنیا را رحم مادر دومی قبول کنید چون که دنیای آخرت پیچیده تر و مکمل تر از این دنیاست، بدین خاطر تا زمانیکه عقل تکامل نموده بیشتر در محوطه علم قرار نگیرد، اگر که شب روز در عبادت هم باشد سوالات بی جواب در ارتباط آخرت در محوطه ذهن باقی می ماند، بدین اساس به درک بهتر دنیای آخرت خود را در رحم مادر اولی تصور کنید و از آن نقطه منطق را در نظر بگیرد که سوالات بی جواب باقی نمی ماند.
علم نشان داده است هر پدیده قبل از این که به وجود آورده شود به وجود آوردنش کار مشکل است و اما اگر یک پدیده یک بار به وجود آمده باشد تطبیق فرمول آن آسانتر از اولی می باشد.
یعنی ما به خاطر ما از صفر آفریده شدیم کار مشکل بود، آفریده شدن جسم ما بار دیگر آسانتر از اولی می باشد و آن چی موجودیت معنویت ماست تا ابد باقی می ماند و دو موجود حقیقت وجود ما یعنی جسم از روح که جدا می گردد حواس پنجگانه ما استعداد درک را از دست می دهد، چون که فعال نیست زیرا جسم با روح یکجا نیست و زمانیکه از هم جدا هستند از هر چی بیخبر می گردند که در قرآن کریم در سوره الزمر آیت چهل دو الله در این نقطه مهم اشارت نموده واضح می فرماید" خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می کند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد سپس ارواح کسانی که فرمان مرگشان را صادر کرده نگه می دارد و ارواح دیگری را (که باید زنده بمانند) باز می گرداند تا سر آمدی معین در این امر نشانه های روشنی است برای کسانی که اندیشه می کنند!"
می بینیم بعد از مرگ روح در اختیار خداوند است و هیچگاه تا روز قیامت روح حریت پیدا نمی کند و کدام آیت وجود ندارد که الله از آزاد بودن روح بحث کرده باشد، چون که انسان وجود ندارد و بر مدت معین جسم خاک شده است تا زمانیکه دو باره هست می شود و روح دو باره داده می شود، در این مدت زمان هیچ حادثه وجود ندارد که رخ بدهد و کدام اسناد وجود ندارد که پروردگار از حوادث بین دو دنیا را تذکر داده باشد هر چی در زبان هاست ساخته زبان هاست عجوبه های بی منطق!
خداوند به روشنی این پدیده حادثه اصحاب کهف را بیان داشته است بهترین حقیقت این مطلب است اگر که دقت داشته باشیم.
یعنی بین دو دنیا که جسم ما از روح ما جدا می گردد به هیچ صورت روح و یا جسم ما عذاب و یا مکافات را درک کرده نمی تواند و در این مرحله جسم که از بین می رود روح در یک دنیای بزرگ تا روز قیامت یعنی برانگیخته شدن بعد از مرگ در قبضه می باشد.
فراموش نکنیم قیامت به معنی از بین رفتن دنیا نیست یک سفسطه غیر حقیقت مروج به ذهن مردمان شده است، خطاست!
در سوره الجاثیه آیت بیست شش یزدان بیان دارد" بگو: «خداوند شما را زنده می کند، سپس می میراند، بار دیگر در روز قیامت که در آن تردیدی نیست گردآوری می کند ولی بیشتر مردم نمی دانند"
و در سوره ابراهیم و آیت چهل هشت کردگار می فرماید" در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها (به آسمان های دیگری) مبدل می شود و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر می گردند!"
می بینیم دنیا به دنیای دیگر مبدل می گردد و آسمان ها به آسمان های دیگر تبدیل می گردند و بعد زمان قیامت می رسد، یعنی زمان دو باره زنده شدن می رسد، یعنی هنگام جواب دادن بر سوالات می رسد، او زمان را خداوند قیامت گفته است، چند در صد ملت های اسلام از قیامت قرآن خبر دارند؟
اگر که چه بودن قیامت قرآن دانسته شود ده ها سخن بی اساس را ریشه اش کنده می شود و در دنیای اسلام یک میلاد می گردد و یک حکایت جدید ساخته می شود و اسلام در ترقی قدم می گذارد تا این اندازه مهم و حیاتی است.
چونکه قیامت اگر دانسته شود مسیر کشف کائنات برای مسلمان ها باز می شود.
مطابق بیان قرآن کریم هر آفرینش نو مراحل دارد مثال خداوند در سوره الفرقان آیت پنجاه نو دوره آفرینش دنیای ما را به شش دوران بیان دارد می فرماید" همان (خدایی) که آسمانها و زمین و آنچه را میان این دو وجود دارد، در شش یوم ( شش دوران) آفرید سپس بر عرش (قدرت) قرار گرفت (و به تدبیر جهان پرداخت، او خداوند) رحمان است از او بخواه که از همه چیز آگاه است!"
مطابق آیت مذکور و دیگر آیت ها هر آفرینش را با مراحل یعنی دوران ها بیان می کند بلکه هر دوران میلیاردها سال بوده باشد پس اگر که دنیای آخرت بعد از بین رفتن دنیای ما ساخته شود حتمی با تکامل صورت می گیرد، یعنی با گذشت دوران ها شکل می گیرد چونکه در قرآن کریم خداوند آفرینش دنیای آخرت را همانند این دنیای کائنات می گوید و این دنیای کائنات را در حال شکل گرفتن یعنی در حال تکوین می گوید.
اگر که روز قیامت روز حساب ده باشد که چنین است با لحظه یکه دنیا از بین می رود هیچ ربطی ندارد.
زیرا در ساعت یکه جهان ختم می گردد یعنی همه هستی از بین رفته شکل دیگری به خود می گیرند به معنی قیامت شده نمی تواند چون که او لحظه نابودی صورت می گیرد، در حالیکه روز قیامت تمثیل روز محشر می باشد، یعنی روزیکه همه مقابل انجام داده ها گرد آورده می شوند قیامت نامیده می شود.
در روز قیامت که محشر معین می گردد بار دیگر با فرمول وجود ما در دنیای دیگر مطابق به شرط های همان دنیا در بین خاک همان دنیا ساخته می شویم و روح بار دیگر داخل جسم شده، ما صاحب حواس پنجگانه شده عذاب و یا مکافات را درک می کنیم و از همان جایگاه که هر کدام ما داخل خاک همان دنیا ساخته می شویم، قبر ما را تشکیل می دهد و عذاب قبر و سعادت قبر از آن جا آغاز می گردد، یعنی از جایگاه که ساخته می شویم تا برآمدن از آن جا عذاب قبر گفته می شود، چون که اگر کردار انسانی ما مطابق روش های غیر اخلاق انسانی مقابل خداوند شده باشد، عذاب یکه از بیرون برآمدن از قبر می بینیم، عذاب قبر می باشد، که این مطلب قرآنی می باشد، سفسطه هایکه گویا بعد از مرگ در قبر این دنیا، عذاب قبر آغاز می گردد، ساخته عقل خرافات مردمان است، نه حقیقت قرآن!
امروز که ذهن های اکثریت از انسان ها در موجودیت دنیای آخرت باورمند شده نمی تواند، یگانه دلیل آن هنوز به اندازه لازم تکامل نکرده اند، زیرا آن چی در مدارشان واقعیت مطابق امکانات عقل شان تجلی نموده است، به چنین فلسفه ها اسیر می باشند، یعنی تکامل انسان، موجودیت خداوند را دور نمی سازد بیشتر نزدیک می سازد.
آن چی در مدار ذهن انسان عقیده ایمان و دینداری به موجودیت خداوند، پسند ملت ها شده است، پدیده های اند که با فرهنگ کلتور ادبیات و غیره هستی های عقل هر جامعه مطابق به خواست شرط های او جامعه به وجود آمده است، چی اندازه حقیقت را تمثیل می کند آیا تفکر داریم؟
آن چی در شناخت خداوند لازم است، موجودیت قاعده های از سنت های مردمان نیست، نشانه های قوی علمی با بررسی عمیق فکری می باشد و در این بررسی تز نبودن خداوند را در محور مطالعات قرار داده، تلاش باید شود، سبب اینکه در آن صورت چی اندازه تز نبودن موجودیت خداوند ضعیف گردد، به همان اندازه انسان بیشتر به کردگار نزدیک می شود و چنین شیوه از قاعده های قرآن کریم می باشد، از این روکه قرآن کریم موجودیت خداوند را با بنده ها در کشمکش و جروبحث ها قرار می دهد و به اثبات رساندن تز قرآن کریم مقابل تز بنده ها با دیالوگ ها، موجودیت الله را بیان می کند. بطور مثال الله در سوره النبیا در آیت سی می گوید" آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم؟! آیا ایمان نمی آورند؟!
یا در سوره النحل آیت دوازده انسان را که در تفکر سوق می دهد وعده بزرگ را می دهد و عملی شدن این وعده، در عصرهای آینده که علم بیشتر رونق بگیرد و عقل تکامل کند اهمیت پیدا نموده اجرا می گردد، چونکه مطابق بر منطق قرآن کریم انسان بر همه کائنات حاکمیت پیدا می کند، آری بالای همه ستاره ها حاکم می شود، یعنی استفاده می کند و این اجرا با تکامل که انسان در دیگر دنیاها مهاجر می شود صورت می گیرد و دنیای فعلی ما بلکه او زمان بکلی از بین رفته باشد. الله می گوید" او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت و ستارگان نیز به فرمان او مسخر شمایند در این، نشانه هایی است (از عظمت خدا،) برای گروهی که عقل خود را به کار می گیرند!"
آری انسان را به تعقل و اندیشه کردن هدایت می دهد تا با تفکرها موجودیت خداوند را درک کند و جستوجوگر باشد که خداوند حاکمیت بالای کائنات را وعده داده است.
یا در سوره بقره آیت یک صد شصت چهار می فرماید" در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز و کشتی هایی که در دریا به سود مردم در حرکتند و آبی که خداوند از آسمان نازل کرده و با آن، زمین را پس از مرگ، زنده نموده و انواع جنبندگان را در آن گسترده و (همچنین) در تغییر مسیر بادها و ابرهایی که میان زمین و آسمان مسخرند، نشانه های است (از ذات پاک خدا و یگانگی او) برای مردمی که عقل دارند و می اندیشند!"
بلی خلاصه هیچ امر وجود ندارد تنگری گفته باشد من هستم بدون چون و چرا قبول کن، چنین منطق قرآن ندارد، قرآن زمینه تفکرکردن و جروبحث کردن را کلتور خود ساخته است، هر کی با آزادی می تواند در بودن و نبودن خدا نظر خود را بیان کند لاکن با منطق و تفکر قوی که از فرهنگ بالا باشد، زیرا قرآن فرهنگ بلند از این ارزش ها را با خود دارد.
بر عکس با دلایل و منطق انسان را اول در تفکر سوق می دهد بعد هدایت می دهد با قبول عقل موجودیت خدا را بپذیرد. یعنی آن چی در قاعده های عقیده سنتی مروج هست یعنی موجودیت خداوند را با ایمان با قلب قبول کند رد می سازد و عوض قلب، عقل را قرآن کریم اشارت می کند که قلب اسیرش باشد.
با بنده ها واقعیت بودن، تز قرآنی را مقابل تز بنده ها در چوکات آزادی بیان به اثبات می رساند.
قرآن کریم دو روش را پیش کش می سازد، در روش اولی با جروبحث ها از سر آیت های قرآن کریم و آیت های خداوند در طبیعت که موجود است بودن الله را به اثبات می رساند. بدین خاطر تبلیغات دین را نباید ملاهای مسلکی کند، باید دانشمندان دین که در چند رشته علم تخصص داشته باشند باید رهبر ملت در استقامت دین شوند، چونکه بسیاری از آیت های قرآن کریم بدون تخصص چند علم، معنی و تفسیر شده نمی تواند و بسیاری آیت های قرآن کریم با آیت های طبیعت یکجا تفسیر شده می تواند.
قراریکه آشکار است هر تفسیریکه به وجود می آید زیر تاثیرات محوطه ذهن تفسیر کننده قرار می گیرد که تفسیرهای ملاهای مسلکی شرط های دنیای اسلام را ویران ساخته است و دنیای اسلام را غرق مفکره های رادیکال تندرو و زشت نموده است که نتیجه آن اسیر شدن دنیای اسلام دست قدرت های بزرگ دنیا می باشد.
در روش دومی، قرآن کریم بیان دارد هر کی آزادانه باید عقیده را گفته بتواند تا چهره های آته ئیست و چهره های ایماندار در جامعه روشن شود و تفکیک شود و تا احترام در عقیده هر کی به میان آید زیرا هر کی در عقیده باید حریت داشته باشد مگر در دنیای امروز اسلام کس جسارت ندارد خلاف عقیده جامعه فکر خود را بیان کند سبب اینکه در محوطه تاریک عقل های شان اسیر هستند بی درنگ به اعدام محکوم می سازند.
سوال است آیا خداوند صلاحیت برای پیغمبران داده است تا با زور انسان ها را بر عقیده خداپرستی بیاورند؟
منطق قرآن در این ارتباط چیست؟
مثال سوره العراف آیت یک صد هشتاد هشت تنگری می فرماید" بگو: «من مالک سود و زیان خویش نیستم، مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غیب و اسرار نهان نیز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده کند) و اگر از غیب باخبر بودم، سود فراوانی برای خود فراهم می کردم و هیچ بدی (و زیانی) به من نمی رسید من فقط بیم دهنده و بشارت دهنده ام برای گروهی که ایمان می آورند! (و آماده پذیرش حق اند)"
آری خلاف قاعده های دینی جامعه هر نو فشار را پروردگار رد می سازد و هدایت دارد تنها تبلیغات کنند مگر مالک های امروز اسلام خاطر حفظ امکانات شان بی درنگ اعدام کرده می توانند پس ملت بین دو قانون قرار دارد اگر حکم قرآن کریم را رعایت کنند جامعه پذیرش ندارد اگر قاعده های جامعه را بپذیرند آخرت تباه شده می باشد، بگیر ماش را از برنج جدا کن اگر می توانی.
ما از آیت های قرآن کریم می دانیم الله با همه هستی اش، دایما جاویدان است و عالم یعنی همه کهکشان از یک نقطه آغاز گردید و در وسعت یافتن قرار دارد و تا روزیکه نابود می گردد یعنی دوباره به حالت نخستین آفرینش قرار می گیرد گسترش خود را دوام می دهد و در نقطه ی می رسد دو باره به حالت اولی باز می گردد تا دو باره به گونه دیگری دنیای جدید را بسازد، یعنی زندگی جنت و دوزخ را در دنیای آخرت بسازد، یعنی آفرینش دوام دارد، یعنی قوانین تکامل دوام دارد و این حقیقت در قرآن کریم چهارده عصر قبل بیان شد، ولی علم در سال های اخیر بر این حقیقت رسید که جهان بعد از انفجار در حال توسعه است و زمانیکه این واقعیت را علم پذیرفت همه تئوری ماتریالیست ها و آته ئیست ها نقش برآب شد، چونکه این حقیقت را که جهان در حال توسعه باشد، تصور کرده نمی توانستند و کائنات از یک نقطه کوچک آفریده شده باشد فکر کرده نمی توانستند، چیزیکه می دانستند تصور داشتند کائنات جاویدان و ماده را خارج از تاثیرات عقل تصور داشتند در حالیکه خطای شان آشکار شد، جهان آغاز دارد و ختم دارد و الله و ماده هر دو جاویدان اند و ماده با تاثیرات عقل در حال تغییر و تکامل است، بر برهان این مطلب در سوره النبیا آیت سی کردگار می فرماید" آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یکدیگر باز کردیم و هر چیز زنده ای را از آب قرار دادیم؟! آیا ایمان نمی آورند؟!"
و در سوره النبیا آیت یک صد چهار الله می فرماید" در آن روز که آسمان را چون طوماری در هم می پیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را باز می گردانیم این وعده ای است بر ما و قطعا آن را انجام خواهیم داد"
و در سوره فصلت آیت یازده پروردگار می فرماید" سپس به آفرینش آسمان پرداخت، در حالی که بصورت دود بود به آن و به زمین دستور داد وجود آیید (و شکل گیرید)، خواه از روی اطاعت و خواه اکراه!» آنها گفتند «ما از روی اطاعت می آییم (و شکل می گیریم)!» "
و در سوره ابراهیم آیت چهل هشت خداوند بیان دارد" در آن روز که این زمین به زمین دیگر و آسمانها (به آسمان های دیگری) مبدل می شود و آنان در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر میگردند!"
دیده می شود عالم دایم باقی بوده و باقی می ماند و تنها در لازم دید خداوند از یک شکل به شکل دیگر تبدیل می گردد و هیچ اسناد در قرآن کریم وجود ندارد مطلق کائنات ناپدید شود.
بدین اساس با تنظیم ها، قانون تکامل را قرآن کریم چهارده عصر قبل از امروز بیان نموده است و لاکن در عصر بیست یکم، در دوران تکنولوژی اگر کس از تکامل سخن بزند، در کفر محکوم می سازند زیرا دنیای اسلام دست خرافات اسیر است افسوس!
خرافات تنها مال ملاهای بی سواد نیست، بسیاری از چهره هایکه در لباس روشنفکری از تئوری تکامل بحث می کنند، در تئوری تکامل بی سواد هستند، چیزیکه یاد دارند می گویند انسان میمنون بود بعد انسان شد، آری چنین خشک و بی منطق هستند که وطن ویران شد، مثل یکه ملاهای بی سواد از قرآن، از نام اسلام می گویند: پف می کنم چپ می کنم هر مریضی را تداوی می کنم بگوید بین این دو گروه کدامش با منطق است؟
پس می گویم آرزو نکن همه در فکرهایت همنظر باشند، سعادت مال افکار وسیع است.
تکوین گلـــــــستان با گل های رنگارنگ
نشانه ی عبرت، گلــــــــستان هفت رنگ
گر محوطه ی انسان در بین گلـــــــستان
بافکرهای زیاد خوشآهنگ و خوشآهنگ
علی جان مقابل عشق نگار از فکر های عالی برخوردار بود، وی شیعه مذهب بود و شبنم سنی مذهب بود و مگر نه علی جان شیعه را دین خود قبول کرده بود و نه شبنم سنی بودن خود را دین خود قبول کرده بود هر دو در دین اسلام بودند لاکن در جامعه انسان ها نا دانسته مذهب های شان را در جای دین قرار داده بودند و این روش شان جز بدبختی در این دنیا و تباه شدن آخرت چیزی دیگر نداشت، دیدگاه عاشقان که از چشم انداز دین سرچشمه می گرفت، مذاهب و یا هر فکر مثبت را احترام نموده و از دیدگاه دین ارزش به انسان داده رفتار می کردند.
در همه دنیا حتی یک اسناد وجود ندارد که امام ها، مذهب ها را تهداب گذاری کرده باشند فقط هنر سیاست است که مذهب ها رواج شده است.
پس امروز که مذهب ها رواج شده است یک حقیقت حیات هستند ما چشم پوشی کرده نمی توانیم و اما باید سایه بانی وجود داشته باشد که دین را در چوکات انسانیت تفسیر نموده ضدیت با هر نو تبعیض را اعلان نموده به ارزش های اصلی مذهب ها احترام نموده دنیای اسلام را با یک فرهنگ عالی همگانی که رضایت الله وجود داشته باشد رهبری و راهنمایی نماید.
از این خاطر که تبعیض بین مذهب های اسلام در آینده بزرگ ترین دشمن اسلام می شود که دنیای اسلام را در جهنم سوق می دهد از این سبب که پیش آمد حوادث چنین گواه یی می دهد.
آن چی اختلاف بین طرفداران مذهب ها وجود دارد، حقانیت فکر های امام های مذهب ها را تجلی نمی دهد از این رو که آن ها عالم بودند و فکرها و اندیشه های شان را بیان کرده بودند آری مختلف فکرها داشتند مگر کس را به مذهب پرستی دعوت نداشتند.
چونکه مذهب پرستی را خداوند منع نموده گناه بزرگ می داند مثال در سوره الانعام آیت یک صد پنجاه نو خداوند به رسول الله می فرماید "کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و به دسته های گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند، تو هیچ گونه رابطه ای با آنها نداری! سر و کار آنها تنها با خداست سپس خدا آنها را از آنچه انجام می دادند، با خبر می کند"
نوشته های گوناگون و راهنمایی های مختلف فکر بودن بهتر است قرآن کریم کدام تضاد ندارد، لاکن نقطه باریک بین احترام به مذهب و مذهب پرستی وجود دارد باید دقت صورت گیرد چون که در دین اسلام مذهب پرستی رد شده است زیرا مسبب فساد در جامعه می گردد.
همچنان هر کی حریت کامل دارد از هر فکر طرفداری کند و یا به گونه خواست منطق ش عبادت کند.
در زندگی بشریت هر کی در هر مفکره بوده می تواند، از این سبب که فطرت دنیا چنین است و اما هر کی باید به مفکره و اندیشه هر کی احترام کند، از این رو که جز خداوند کس مکمل نیست.
ارزش ها، زمانی به نفع بشریت گل باغچه های سعادت شان را باز کرده می توانند اگر که احترام متقابل وجود داشته باشد.
علی جان و شبنم با چنین مفکره عالی با هم دیگر عاشق شده بودند تا سمبول خوبی ها بین مختلف فکرها شوند، علی جان که در باغ قدم میزد مقابل نگار خود، در تلاش داشتن مقبول ترین اخلاق بود.
پس باید بگویم در هر جامعه زبان اگر از مغز الهام بگیرد عقل حاکم در جامعه می گردد، اگر از احساسات خشک قلب الهام بگیرد مصیبت حاکم می گردد.
سخن صاف دارم از کلونــــی موران
ببین انتظام دارند با عقل و ذکای دان
کلکتیف عقل شان نظم شان را آورده
سعادت را بخشـیده عقل هوشیار شان
بعد از ظهر چاشت همان روز بود، شبنم از خاطرات ملاقات یار خیلی خرسند بود، دایی نزدش آمده بود، مثل یکه پرنده موسیچه باشد چنین مرد بی آزار بود، صحبتی که می کرد از لابلای صحبت خود شرم داشت مبدا کس را آزرده نسازد.
با خواهر زاده دوست و همراز بود و از دروس وی شروع در هر بخش حیات رفیق صمیمی بودند، در نشست و بر خواست فرهنگ و کلتور عالی نسبت به اعضای دیگری از او جامعه به آن ها نصیب شده بود، ایده های هر دو با علمیت و دانش و فرهنگ یکه بیگانه از او جامعه بود نصیب شان بود و فرهنگ مطابق به ارزش های عصر زمان، در تفکرات شان منور شده بود که در آن سوی جحیش حرکت داشتند.
آیا آن چی ارزش های جامعه بود معلم جان را پابند در ایده هایش اجازت می داد؟
زمان در تجلی آن گواه می شد.
شبنم بی خبر بود از همه اظلم فرهنگ یکه با سنت های عصر های قبل قبیله پرستی ساخته شده بود که ضدیت با ارزش های از محتویات معنویت عصر داشت و ضدیت به ارزش راه رشد سعادت جامعه داشت با فنومن خود غرق دنیای خود بود چی می شد دنیای او زیبا؟
آن چی در جامعه ها به اسم قاعده و قوانین در تنظیم جامعه جهت سعادت جامعه مروج اند چی اندازه سعادت را آورده می تواند؟
اگر که بیشترین قوانین بدون نوشته در ذهن ها حک شده باشد، تغییر هر کدام آن مشکل تر از کندن کوه است، زیرا مشکل ترین بر انگیختن یک انقلاب، تحول دادن عقل ها در جامعه می باشد تا که جامعه در راه سعادت برود.
تکامل که از قاعده سرشت این دنیا محسوب می گردد، در رشد فطرت تکامل، سرشت ضد خود را به وجود می آورد و در کشمکش دو خصوصیات فطرتی تکامل، انسان از مزایای آن، در سعادت بهرمند می گردد، از این روکه قاعده سرشت تکامل اند که دنیا تکامل می کند.
بدین ملحوظ در رشد فرهنگ در راه سالم، ضدیت فطرتی تکامل بروز نموده با سرشت تضایف، راه مقبول را فرهنگ طی می کند و اما در لابلای کشمکش در هر مقطع زمان فدائی ها فدا می گردد که تا راه به سوی سعادت باز شود.
آن چی در ذهنیت شبنم و معلم جان و علی جان فرهنگ از دنیای نو همچو باران قطور کرده بود، با دنیای دیگران در تفاوت بود و در این مجادله کی موفق می شد؟
شبنم و علی جان در آخرین تصمیم شان یک نقطه غایت داشتند و نقطه نهایت آن ها عشق شان بود و از مسیر راه بیرون برآمده نمی توانستند و در جاده تک راه افتیده بودند و مجادله می کردند و اما چی اندازه شرط ها به موفقیت شان آماده بود؟
معلم جان جز بی آزار بودن کدام نقطه غایت نداشت و در فضا آزاد با شمال هر طرف، به هر سو امکان رفتنش بود، غول هیولای زشتی های جامعه یک روز مقابل همه سلوک مثبت او غالب می شد و پرنده موسیچه را عوض کبوتر صلح به یک لاشخور تبدیل می کرد و سیمای وی به هیولای تاریکی بدل شده مثل یکه در عقب چهره انسانی وی شیطان پنهان باشد یک جانور می شد، مسبب این که در حیات، هر کی و هر ملت، اگر هدف تعیین شده نداشته باشد و پرگرام تعیین شده رسیدن به او هدف نداشته باشد شخص چی اندازه شخص خوب و زحمت کش هم باشد و یا ملت فداکار و زحمت کش هم باشد، روزی فرا می رسد، در هدف دیگران یک صید می گردند و در پرگرام دیگران یک متاع جهت استفاده شان می گردند و در سیستم دیگران یک قربان انتخاب می گردند.
آیا معلم جان خطا کار بود؟
یا فرهنگ زشت جامعه قوی بود؟
می گویند با ما نشینی ما میشی نزد دیگ نشینی سیاه میشی، فراموش نکنیم سیاه یی دیگ از مثمر فعالیت های انسان سر چشمه می گیرد، اگر که تنها از ثمرات داخلی دیگ جهت غذا خوردن استفاده شود و بیرون را جهت پختن غذا محکوم به تکنیک های عصر های گذشته کرده باشیم هیچگاه یک بخش دیگ را از سیاه شدن نجات داده نمی توانیم و اما اگر ایده های ما به سوی آن باشد که در دنیا هر چیز امکان دارد، حتی دیگ بدون سیاه شدن غذا را پخته کرده می تواند، اگر چنین عقیده داشته باشیم یک روز بدون سیاه شدن دیگ در دیگ حتمی غذا پخته می گردد و فقط در ذهن به این ایده ضرورت است باقی هر ناممکن یک روز ممکن شده می تواند.
می خواهم یک مثال زنده و اندرز داد را از کشور ترکیه خدمت مخلص های مطالعه عرض کنم زمانیکه تجارت دنیا با تحول مرحله تکامل را طی می کند در غرب ماشین بخار کشف می گردد و با تکنولوژی جدید کشتی های بخار در انتقال اموال بازارگان ها از شرق به غرب و بل مقابل صورت می گیرد دنیای ترک ها که صدها سال هسته اقتصاد دنیا را در دست داشتند، یعنی راه ابریشم را اداره و رهبری می کردند و حاکم در اقتدار دنیا بودند از ثروت فاصله گرفته در شکست محکوم شدند چونکه چرخ تکامل را از دست دادند و ترک ها با شمول سر زمین بزرگ عثمانی در ایران و هند و بسیار مناطق بزرگ دنیا که مسیر راه ابریشم موقعیت داشت حاکمیت داشتند البته مختلف خاندان ها بودند، اقتصاد را از دست دادند.
لاکن از اینکه عقل های با استعداد داشتند و خیال پرور بودند درست یک صد شصت سال قبل یک پروژه جهانی را ترک های عثمانی در راه انداختند یک خیال و فانتزی زمان بود و می دانستند امکان عمل شدنش در او زمان ناممکن است چونکه تکنولوژی وجود نداشت بر این که بین قطعه آسیا و اروپا از زیر آب بحر خط آهن را پلان گرفته بودند تا در زیر آب بحر خط آهن را عبور بدهند تا با استفاده از خط آهن نقش راه ابریشم را دو باره قوی بسازند در آن زمان بر عقل هایکه تفکر کردن را ارزش قایل نیستند یک سفسطه و یک عجوبه نمایان می شد، مگر عثمانی ها از تجارب سال های دراز اقتدار سر دنیا می دانستند یک روز این رویا حتمی به حقیقت مبدل می شود مهم نیست کدام زمان صورت می گیرد، مهم آن است بر اولادها یک الهام باشد و چنین شد رویای یک صد شصت سال قبل در دو هزار چهارده به حقیقت تبدیل شدن آغاز شد و مطابق پلان یک صد شصت سال قبل پروژه بزرگ که تجارت شرق و غرب را و جنوب و شمال را با راه آهن مدرن که مسافت و زمان را کوتاه بسازد ثمره اش را در حال دادن است زیرا اقتصاد بر بنیاد منفعت استوار است و این پلان عثمانی ها حتمی نتیجه مطلوب می دهد چونکه نهایت جذاب است و در این اواخر دیده می شود کشور چین در آرزوی احیا راه ابریشم است در آینده شهر استانبول تقاطع راه های ابریشم می گردد چونکه خط آهن با تکنولوژی جدید سبب این عمل می شود.
اما ایده ها در ذهنیت یکه تکامل با آن ها مجادله داشته باشد و هنوز دریچه بهاری تکامل نیشتر نزده باشد و ذهن انسان در جامعه جهت تکامل سوی سعادت فعال نشده باشد و جامعه در عقل های عصرها قبل محکوم شده باشد یک معلم جان چی، صدها معلم جان قربان شده می تواند.
پس یگانه راه در سعادت انسان در جامعه، آوردن انقلاب ذهن در هر زمان و در هر عصر می باشد که ضرورت است، زیرا دنیا تکامل خود را بدون تاثیر هر نو عوامل خارجی طی می کند و زود و یا دیر تاثیرات خود را حتی بر تو که مقاومت کنی خواهد انداخت.
جامعه هایکه ایده ها و ذهنیت های فرهنگی و کلتوری آن ها با قاعده دین ملبس شده باشد و فرهنگ او جامعه شده در مقدسات دین همباز شده باشد معنی بدبختی جامعه می باشد، چونکه قاعده دین مقدس می باشد و ثابت می باشد و به آسانی قابل تغییر نیست و شده نمی تواند، سبب اینکه اگر بطن قوانین دین را با تکامل جامعه در تغییرات سوق بدهیم معنی و مفهوم دین شکل دیگری به خود می گیرد و اصل ارزش دین از بین می رود.
بدین ملحوظ فرهنگ و کلتور هر جامعه دریچه خود را به سوی تکامل دایم دور از اصل قاعده دین باید باز نگه داشته باشد، تا از روند پیشرفت و ترقی دنیا عقب مانده نشود و در هر عصر که فرهنگ و کلتور تکامل نموده رشد می کند، باید قاعده های دین مطابق با او ذهنیت تفسیر شود، چونکه قرآن کریم کتاب زمانه ها و مکان هاست، یعنی مطلق به یک زمان و به یک مکان نازل شده نیست که تابع به یک فرهنگ و کلتور باشد.
این سر و این معجزه ی بزرگ قرآن کریم هست که در هر مکان و در هر زمان بسیاری از کرامت قرآن کریم بیم دارند و جهت برقراری تزهای شان از احکام قرآنی فاصله گرفته از حدیث ها و سنت ها استفاده می نمایند و در هر گفتار شان ده ها تهمت به رسول خداوند نموده از زبان رسول خدا اسناد تهیه می کنند و در اعمال شان دو نقطه غایت دارند، تصور می کنند تا از یک طرف از گناه برکنار باقی بمانند و از جانب دیگر از اسم رسول خدا استفاده کنند و هر زمان اسم رسول خدا اگر بین مسلمان ها گرفته شود از هیجان تسلیمی خون در رگ مسلمان ها ایستاد می گردد و این گروه مردمان با استفاده از سنت های دروغین و حدیث های دروغین در راه ایده شان با این شکل روان اند و موفقیت بدست می آورند و سیستم فرسوده را که گواه از زمان جهالت کند به اسم اسلام بر قرار می سازند و بسیاری این مردمان چی اندازه خطا بودن رفتار شان را مقابل خداوند نمی دانند و گمان دارند از شیوه فرهنگ دوره جهالت، الله راضی بوده باشد به سپاس از او کلتور اخرین پارچه اسلام را نازل کرده باشد در حالیکه مقابل روش دوره جهالت یک عصیان خداوندی بود که رسول الله از آن جغرافیا برگزیده شد تا یک تحول و تکامل در زندگانی بشری رخ بگیرد.
ولی این مردمان خیال دارند اگر از آیت های قرآن کریم صحبت کنند اگر دروغ بگویند در گناه بزرگ گرفتار می شوند و از ترس گناه از اسم رسول خدا استفاده می کنند چونکه به خود دل تسلی می دهند که گناه کار نمی شوند از این روکه حدیث و سنت را از قول دیگران بیان می کنند گویا هر مسئولیت بدوش دیگران باشد و اندیشه و عقیده دارند که خود شان پاک در جنت می روند.
از رواج شدن چنین شیوه در اسلام که از اصل مقررات احکام آیت های قرآن کریم دور شده با تهمت ها مقابل رسول الله ده ها قاعده خرافاتی را که هر کدام آن از فرهنگ و کلتور همان جامعه سرچشمه می گیرد بهره آز آن ها در هدف خود می گیرند و اگر منشا آن را در صحیفه های تاریخ مطالعه کنیم خارج از دین اسلام در رواج دیگر عقیده ها ما را می برد و اما هر کدام آن جز فرهنگ هر جامعه نظر به خصوصیات همان جامعه شده حکم دین را به خود گرفته است و چنین قاعده در بین بعضی ها بازار منفعت شده خاطر منفعت گرفتن از چنین قاعده به اسم قوانین دین مدافع می شوند.
بدین ملحوظ در هر جامعه شیوه و رفتار دینی متفاوت شده است و در استقامت جدا از دیگران روان اند، اگر که از قاعده دین قاعده فرهنگ را و سنت های مردمی را بیرون کنیم، اصل قاعده دین مقدس شده در دست ما قرار می گیرد و در آن صورت همه پیچیده گی ها از بین رفته دین پاک و ساده شده در حیات انسان نقش خود را خوبتر اجرا کرده می تواند.
فراموش نکنیم بیشترین رواج که در بطن بنیاد دین قالب شده در ذهن ملت ها جایگزین شده است، مربوط دین نبوده با دست اندازی انسان ها در دین، بلا بالای حیات فانی و حیات آخرت انسان ها شده است، زیرا اگر که از احکام خداوندی دور شده تعلق به احکام ساخته انسان ها پایبند شوند نظر به حکم قرآن کریم در شرک مبتلا شده در گناه غرق می شوند.
امروز هر جامعه اسلامی پابند در بیشترین قاعده های از سنت های انسانی می باشند و قانون ها در بسیاری نقطه با احکام آیت های قرآنی در تضاد است و اما از اینکه در ذهن شان به اسم اسلام قالب شده است ملت پابند این روش هاست که ملت را بدبختی اسیر گرفته است و به آسانی از بدبختی ها نجات یافتن کار ساده و آسان نیست که دنیای اسلام در ضدیت تکامل قرار گرفته است و در فقر و بدبختی به سر می برد آیا تفکر داریم؟
در قرآن کریم همچو بدبختی ها که در جامعه اسلام امروز وجود دارد در زمان های سابق که به وجود آمده بوده ذکر شده است، تا نسل های آینده در دام چنین بدبختی ها افتاده گناه کار نشوند بر برهان این مطلب تنگری در سوره هود آیت یک صد بیست بیان دارد "ما از هر یک از سر گذشتهای انبیا برای تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم و اراده ات قوی گردد و در این (اخبار و سرگذشتها،) برای تو حق و برای مؤمنان موعظه و تذکر آمده است"
اما آن چی در اسناد جیب شان و یا در اسم شان که اسلام ذکر شده است، تصور دارند حکایت های سابقه تنها یاد از شر او مردمان بوده باشد و خود این مردمان تنها با اسم اسلام صاحب امتیاز جنت باشند که چنین مفکره ی بی اساس را دارند که خطاست.
پس دنیای اسلام زمانی نجات پیدا کرده می تواند، هر پدیده جایگاه خود را پیدا کرده بتواند، یعنی قاعده دین از قانون های فرهنگ و سنت های انسانی جدا باید ساخته شود، تا فرهنگ و سنت های مردمی با تکامل دنیا در تحول قرار بگیرند و در هر عصر تکامل از گنج پر برکت دین جهت انسانی شدن جامعه استفاده شود، تا در رضای خداوند اخلاق جامعه نزدیک ساخته شود، سبب اینکه انسان بدون شناخت ارزش های خود، هیچگاه آن چی که خداوند لازم دارد، الله را شناخته نمی تواند و رضایت یزدان را گرفته نمی تواند پس باید بگویم اول خود را بشناسیم و به ارزش های خود احترام کنیم تا اهمیت ارزش های دیگران بر ما روشن شود تا با درک چنین حقانیت خدا را بشناسیم.
یاد آور باید شوم در همه دنیای اسلام یک کتاب حدیث و سنت رسول خدا که همه دنیای اسلام با یک زبان از پیغمبر اسلام بودن اش را پذیرفته قبول کرده باشند وجود ندارد، هر مذهب کتاب های حدیث و سنت جدای خود را دارد بین شان خطا های منطقی وجود دارد پس اگر در دنیای اسلام کتاب مشترک که همه دنیای اسلام قبول کرده باشد وجود نداشته باشد آیا بهتر نیست که هر گفتار هر کسی که از اسم پیغمبر سخن می زند با منطق قرآن کریم مقایسه کنیم؟
لاکن سنت و حدیث پرست ها قانونی دارند بدون پرسش هر سخن شان را باید بپذیریم آیا خطای منطق وجود ندارد؟
بر وجدان ها حواله می کنم.
معلم جان از چنین حقیقت بی خبر بود و در مقابل یک دیو از هیولای فرهنگ رذیل قرار گرفته بود، چی اندازه مقاومت کرده می توانست؟
آیا با دانش محدود خود که بعد از فارغ صنف دوازدهم معلم تعیین شده بود مقابل هیولا شانس موفقیت داشت؟
شبنم و معلم جان ساعت ها صحبت کردند و اما راز یار در نزد نگار محفوظ بود و نورجان در دوستی پابند بود و حتی دایی مدت دراز اگاه از عشق عاشق ها نمی شد.
بعد این که معلم جان در منزل خود رفت، تاریکی پرده خود را بین خورشید و دنیای شبنم شان انداخته بود، هوا آهسته ،آهسته تاریک می شد، ستاره ها با نوبت نورشان را نشان می دادند و آسمان صاف بود و طعام شب که خورده شد، هر کی غرق دنیای خود شد، گل کتاب ادبیات را باز نموده از اشعار یکه در کتاب بود می خواند و گاه گاهی به آسمان می دید و در زیر زبان با ستاره ها صحبت می کرد و مهتاب که نورانی بود با مهتاب راز دل می کرد کی می داند چی می گفت؟ بلکه چنین می گفت:
تابانی مهتاب
از آسمان آبتاب
منور زمین
از نور مهتاب
شده شب عاشقی
تا سحر اجتلاب
می رباید دل را
او زیبایی مهتاب
تصویر یار شده
نقش در روی مهتاب
می سراید عشق را
با شوق آب تاب
با شوق آب تاب
حصه هشتم
مثمریت عشق عاشقان هر روز میوه پر ثمر را می داد، دل ها شیفته تر می شد، با آوای عشق ندای خوشی صدای خود را جهت خرسندی دو دلداده سرودن داشت، ادا های عشق دل های دلداده ها را به نازیدن سوی ملموس سعادت سوق می داد، تا خوشی ها را حس کنند، مثل شبنم یکه در شفق سحرگاه بالای گل برگ های گل ها ریزش خود را کرده باشد و ندای طراوت را سوی بلبلان صوت کرده باشد، تا در پنجره خوشی این گزینش، بلبلان اسیر شده به نغمه سرایی غرق شوند، همچو عاشقان به همدیگر دلربا شوند و در یک دنیای دیگر زندگی داشته باشند. دنیای عاشقان دنیای بود چنین بودند و یا مثل یکه که سر ابر ها گشت گذر کنند و همه زشتی را در زمین گذاشته با زر های سعادت البسه خوشی را پوشیده باشند و جهت سعادت دلداده ها ملک ها با ساز سرود جنتی، نغمه سرایی کرده، هر لحظه ی عاشقان را با بزم شاه یی آورده در میکده از راف عشق مست ساخته باشند که عاشقان با سلاف عشق غرق صهبا زندگی او لحظه...چنین می شدند، از حقیقت دنیا دور بودند و فقط در هسته دنیای عاشقی شان جایگزین شده بودند و در بین یک دنیای که هر طرف شر و فساد، در شیطان دعوت نامه فرستاده به لیدریت قبول کرده، جامعه را به شیطان آماده کرده بود، چی اندازه شانس مدافع از دنیای پاک شان داشتند؟
پس عشق چیست؟
عاشقی چیست؟
آن چی از بانگ عشق نمایان می شود، قویترین سلاح در سجده آوردن انسان ها فقط عشق است، بخواهد هر کی را و یا هر متاع را صنم ساخته کمر عاشق را به هلال آورده سر را در تعظیم آورده می تواند.
چونکه عشق همیشه وعده می دهد و همیشه از تخیلات، حیات جدید را منعکس می سازد، چی بودن سلوک انسان را می داند که چیست؟
عشق لذتی اغلب مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه ی لطیف و یا جاذبه ی شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می تواند در حوزه های غیر قابل تصور ظهور کند.
می جوشد گل و آتش که نام او عشق
مـــی رباید دل را که دل قربان عشق
آن چی ما عشق می گویم منور شدن خواست های درونی ما در ظاهر می باشد که بنابر بعضی عوامل با علاقه و جاذبه به وجود می آید و خواست های معنوی ما را تشکیل می دهد و جوهر از فطرت خواست های درونی ما با منور شدن یک آتش شعله ی خود را در بیرون می زند و مستقل می باشد و حاکم بالای انسان می باشد که عشق خواست درونی ما را در جامعه تبلور می سازد و هر کی چی بودن خواست بطن ما را جویا می شود.
یک لـذت زیبا طـغیان گـــــــرم و ســــرد
تسلیم هستی به امرش حیات نمیشه دلسرد
جوانان تصمیم داشتند تا شکوفه عشق شان در بیرون در اذان بین دیگران وقع پیدا نکند و راز باشد تا که بخت شان خورشید خود را منور بسازد و اما عشق بلای هست چی اندازه در خفیه حفظ ش کنی نیشتر خود را جهت بلور ساختن جلای خود بیرون می کشد، چی اندازه در بوستان ذهن بخواهی محافظت کنی، لبان در تجلی دادن آن بین دیگران بی قرار می شود و از کنار خود راز های ظریف را بیان می سازد.
عشق گل زیبای است با بوی و عطریات
چـقدر پنهان کنـــــی مــی کند او اعلانات
بین دوستان شبنم، ظرافت دوستی عاشقان، گلستان را آشکار ساخته بود، زیرا گل با عشق بلبل در حیات فانتزی به سر می برد، گاه زمان در غرق تخیلات می شد و از خود همچو گل لاله های سرخ بهاری شادابی را بین دوستان نقش بند می کرد و چو گل لاله ها بین دوستان لاله می شد و با فانتزی حیات غرق هوس ها می شد گه در اظلم عشق که مبادا ناکامی بخت شان شود مایوس آشفته حال می شد.
همه حاکمیت عشق بالای شقایق، دوستانش را در سوالات آورده بود، با اصرار دوستان نزدیک وی، از کنار لبان زیبا شت لاف چو عسل ریخته شده بود و همه به چشیدن عسل سفر بر شده بودند و چی اندازه چشیده می شد به همان اندازه نظرسنجی ها بیشتر می شد ولی دوستان گل وفادار بودند عوض وی خویشتن را تصور نموده اختیارات خیال و اندیشه ها را بدست گرفته بودند و تلاش داشتند تا ضرر به دوست نرسد اما ممکن می شد؟
آسان ترین طریقه خود نمایی، محکمه کردن دیگران بدون این که خویشتن را یک بار در عوض دیگران ببیند می باشد، ظرفیت اصالت انسان زمانی روی نما می گردد اگر که لاف از محکمه کردن دیگران مطرح بحث باشد.
حکـــم داوری دادن کار آسان دنیا
درک عواقب آن یک ماده ی توتیا
حصه هشتم
اگر یک بار خود را در جای محکوم قرار داده بتوانیم جوهر اصالت را تجلی داده، نما از نجابت انسانی خود می کنیم، از این رو که هر چی به چشم دیده شود، حقیقت را تجلی داده نمی تواند، به تجلی حقیقت ها تسلط عقل لازم است. بیشترین محکمه ها در جامعه های عقب مانده محکمه های زبانی است، سبب اینکه اصل محکمه که سوی سعادت انسان لازم باشد در جامعه ها ضعیف می باشد و در چنین جامعه ها عوض عدالت، زور تعیین کننده است، یعنی زور از دروازه داخل شود عدالت از پنجره بیرون می رود.
جامعه های که زور تعیین کننده است، حقوقی بودن حیات نا ممکن است، در چنین جامعه ها عوض این که گل برگ های سعادت شکوفه کند، شر و فساد هر شعله شان را بر سوختاندن جامعه هموار می سازند که محکمه های زبانی، خود یک حلقه دار به هر کس حتی کس که مهارت در صنعت این مسلک را دارد می باشد، دیر یا زود همان ماهر را هم در حلقه خود بسوی اظلم از زشتی ها سوق داده به دار می زند.
غیبت بدترین محکمه است که شیطان تسلط خود را بالای انسان مسلط می سازد، حقیقت این که همچو موریانه پایه های سعادت جامعه را فرسوده می سازد، بدین ملحوظ زشت ترین و بدترین صفت در نزد کردگار غیبت می باشد که در قرآن کریم ذکر شده است و هیچگاه از رحمان و رحیم بودن خود به چنین اشخاص مراآت عفو قایل نیست. الله در سوره حجرات آیت یازده هدایت دارد" ای کسانیکه ایمان آورده اید نباید قومی قوم دیگر را ریشخند كند شاید آنها از اینها بهتر باشند و نباید زنانی زنان [دیگر] را [ریشخند كنند ] شاید آنها از اینها بهتر باشند و از یکدیگر عیب میگریید و به همدیگر لقب های زشت مدهید چه ناپسنديده است نام زشت پس از ایمان و هر که توبه نکرد آنان خود ستمکارند"
یا در همین سوره آیت دوازده می فرماید" ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری از گمانها بپرهيزيد که پاره ای از گمانها گناه است و جاسوسی مکنید و بعضی از شما غیب بعضی نکند آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده اش را بخورد از آن کراهت دارید [پس] از خدا بترسید که خدا توبه پذیر مهربان است"
غیبت پلـید دنیا ضــــــد خواست خـدا
در بعضی زبانها افسوس که او توتیا
اما مقابل این همه زشتی ها در جامعه چگونه باید مبارزه کرد؟ یکی از معجزه های قرآن کریم با منطق و دلایل، تز شیطانی خصایل بد جامعه را فرسوده ساخته، از برتری رساله رحمانی در سعادت بشریت با منطق دلایل مدافع می شود.
پروردگار به صورت قاطع می گوید: "قادر بودن الله در تمام امورات تا فعالیت شیطانی ابلیس از صفت عالم بودن یزدان است" از این که بدون ارادت تنگری حتی برگی از درخت نمی ریزد و خالق مطلق در پیدایش همه امورات تک صاحب می باشد نه انسان و نه کدام مخلوق دیگر...
یعنی اگر در دست تان پیشرفته ترین کامپیوتر موجود باشد خالق آن انسان نیست و شده نمی تواند و فقط یزدان بزرگ مالک ساختن علم آن است و انسان با استفاده از محتویات فهم و علم که در ذکا داده شده است فقط شناخته و کشف نموده است تا در ظاهر آن را منور بسازد.
یعنی از سلسله علوم یکه در جهان ما وجود دارد و جهت شناخته شدن آن ها انتظاریت دارند که انسان شناخت کند، در این عصر، انسان با شناخت کامپیوتر، هستی ظاهری آن را در حیات انسان تجلی داده است و منور ساخته است.
به معنی دیگر آیا کدام زمان از زبان کدام عالم کدام علوم شنیدید که در تلاش ساختن پدیده ی باشند هنوز چی بودن شناخت آن را کشف نکرده باشند؟
محول زندگی انسان در دنیا گواه ست، تجمع از علوم مختلف یکه هنوز کشف ناشده هستند غنی ترین با چنین پدیده ها خداوند جهان را ساخته است که همه علما معتقد این نقطه هستند.
مثال تا امروز ادویه خاطر تداوی مرض سرطان وجود ندارد و علما در تلاش کشف آن از طبیعت هستند و در تلاش شناخت پدیده یکه توسط آن مرض سرطان تداوی گردد می باشند، پس اگر در جستوجوی شناخت و کشف آن پدیده باشند معنی آن را دارد پدیده موجود می باشد و یک خالق دارد که به وجود آورده است و علما تنها در تلاش شناخت آن هستند تا از هستی بطن وی موجودیت ظاهری اش را در محیط انسان تجلی داده منور بسازند.
به همین گونه هر فعالیت ابلیس، مطابق احکام خداوند در قرآن کریم، از اجازت علم "الله" می باشد که اخلاق شیطانی ابلیس فعال است سبب آزمایش بنده ها!
فعالیت شیطانی ذهن انسان که خصایل شیطانی را خود انسان تجلی می دهد مربوط به استقلالیت انسان می باشد نه فعالیت مستقیم ابلیس!
پس تکامل که هدایت و امر خداوندی است اگر مقابل آن قرار گرفته شود و هر ایجاد را مربوط به عمل شیطان بگویند و شیطان را از "صفت" بیرون نموده جاندار و حاکم دار معرفی کنند، در پهلوی الله، خدای دومی را قبول می کنند.
اگر در جامعه روبرو آن ملت را تحریک کنند به معنی شیطانی ساختن جامعه می باشد و غرق در شرک قرار می گیرند زیرا قدرت دومی را پهلوی قدرت تنگری قبول می کنند آیا در این باریکی دقت دارم؟
پس در تلاش پی تکامل و رشد باید بود.
تنزیل مقام بر ابلیس شدن از جمع فرشتگان مبتنی به آن شد، فرشته از امر یزدان سرکشی نمود، یعنی منطق آن است که ابلیس غیر از خدا بر کس سجده نکرد، لاکن سجده بر آدم امر خداوند بود، زمانیکه امر را قبول نکرد، به معنی آن است ابلیس از حق حریت خود استفاده کرد و خود دانسته این عمل را انجام داد که برایش جزا داده شد و از جمع فرشته ها جدا شد و بر ابلیس شدن محکوم شد و ابلیس با دانسته خود را در جزا آورد.
سوال در ذهن پیدا می شود چرا خداوند عوض که ابلیس را از بین ببرد برای ابلیس تا ختم کائنات مهلت داد؟
اگر با دقت قرآن کریم مطالعه شود در این انجام داده ی خداوند چندین پیام وجود دارد، یکی از این پیغام خداوند اندرز می دهد که هر مخلوق، انسان و یا کدام مخلوق دیگر در تصمیم گیری های خود مستقل می باشند از این خاطر که اگر منطق استقلال وجود نمی داشت، ابلیس چنین سرکشی را انجام داده نمی توانست و اگر انجام هم می داد بر جزا محکوم نمی شد زیرا در او صورت با امر خداوند عملی می کرد آیا باریکی را دقت هستیم؟
در پیام دیگر الله درس می دهد، برای هر فرد مخلوق چه ابلیس باشد یا انسان باشد اگر خراب کار باشد یا انسان درست کار باشد برای هر دو مهلت داده می شود، چونکه دنیا یک حیات امتحان است به این خاطر برای ابلیس فرصت داده شد تا بر انسان پیام باشد.
زمانیکه در لعنت خداوند گرفتار شد، ابلیس شد تمنای ابلیس بود تا پروردگار علم فریب بندگان را به وی به مهلت معین بدهد.
هنگامیکه خداوند برای ابلیس مهلت داد، صفت شیطان را برایش داد.
پس شیطان با ابلیس چه تفاوت دارد؟
شیطان چیست؟ ابلیس چیست؟
چرا خداوند در قرآن کریم می گوید که از شیطان دوری کنید؟
چرا عوض ابلیس از شیطان ما را می ترساند؟
منطق و روح قرآن کریم را تا چه حد می دانیم؟
آن چه انسان را انسان می سازد، به کار گرفتن عقل بر سوی آبادانی محوطه ی حیات است، دو خصوصیات انسان با انسان در مجادله است، تا انسان را در اسارت بگیرند. اگر انسان با ویژگی خوبی دار اش همکار شده نتواند، اخلاق خراب کاری اش وی را در اسارت می گیرد و خصلت خوبی داری انسان را محو می سازد، فراموش نکنیم حیات با تکامل مسیراش را طی می کند، تکامل یگانه علمیست که موجودیت یک قدرت مافوق را برای ما معرفی می سازد. در کتاب مقدس قرآن خوبی بدی یا فرشته شیطان، هر چه که در طبیعت موجود است جوره معرفی شده اند، یعنی غیر از قدرت مافوق، هیچ پدیده وجود ندارد که در کتاب مقدس طاق معرفی شده باشد حتی بین اتم ذرات خرد اتم باز هم جوره دارند و این راز را خداوند در سوره ذریات در آیت چهل نو چنین بیان دارد:«و از هر چیز دو جفت آفریدیم، شاید متذکر شوید!» در قرآن از نباتات و زنده جان ها بحث شده است یعنی از نر و ماده بودن نباتات بحث شده است و در این آیت همه هستی که در کائنات وجود دارد بحث می کند چونکه مشخص یک پدیده را بیان ندارد اگر ذرات اتم ها جوره نمی داشت منطق این آیت بی منطقی می شد زیرا ذرات خرد اتم در سال های اخیر بشریت شناخته شد و همچنان نر و ماده بودن نباتات فعالیت های سال های اخیر بشریت است، از ظرافت داشته های قرآن!
اگر شیطان برای انسان معرفی نمی شد مفهوم فرشته اهمیتی نداشت، در او صورت منطق خوبی بی ارزش می شد، جانداری که خداوند از او راضی است برای ما اخلاق وی را فرشته معرفی کرده است، یعنی زمانیکه فرشته می گویم در ذهن ما تنها اخلاق نیکو تصور شده می تواند، نه شکل او جاندار!
وقتی از شیطان بحث می کنیم، اخلاق خراب یکه الله ناراضی است در ذهن ما رسم می گردد نه قامت ابلیس!
اگر با دقت کتاب مقدس مطالعه شود، فرشته یا ابلیس را، الله هرگز نمی گوید که انسان دیده می تواند و یا خدا هرگز نمی گوید که فرشته یا ابلیس با انسان تماس گرفته می تواند.
آری حقیقت چنین است کتاب مقدس هرگز نگفته است که ابلیس با انسان تماس گرفته انسان را گمراه می کند.
دو خصلت خوب و بد که خوبی، اخلاق او جانداریکه در نزد انسان فرشته معرفی است تمثیل دارد و بدی فرهنگ شیطان را تمثیل می کند، فرهنگ شیطان از اخلاق ابلیس نمایندگی می کند، این دو اخلاق در وجود انسان با انسان دایمی می باشند، انسان است که با اراده کامل خود یکی از این دو اخلاق را برای خود انتخاب می کند. زمانیکه الله می گوید: شیطان دشمن شماست، بر معنی آن نیست که زنده جانی از اسم ابلیس با انسان تماس گرفته برای انسان خرابی را سبب شود.
آری ابلیس جانداری است از گروه نیک کاران بود، یعنی از جمع فرشته ها بود، زمانیکه برای امر خداوند احتراز کرد، از جانب خداوند از مقام نیک کاران یعنی فرشته ها بر پایانی تنزیل داده شد و لازم بود این جاندار در نزد انسان با اسم بیان شود، نام ابلیس را خداوند برای او جاندار گناهکار استفاده کرد، وقتی از الله تا روز رستاخیز تقاضای مهلت کرد، برای ابلیس اخلاق شیطان از جانب خداوند داده شد. چونکه ابلیس در نزد الله قسم خورد تا انسان اولاد آدم را برای آزمایش خداوند فریب بدهد. پس زمانیکه الله تقاضای ابلیس را قبول کرد، فرهنگ شیطان را برایش بخشید.
خداوند اخلاق شیطانی را که از فرهنگ شیطان ابلیس نمایندگی می کند و در وجود انسان موجود می باشد، هدف قرار داده است، تا انسان بر اخلاق شیطانی خود تسلیم شده نباشد و مقابل اخلاق شیطانی خود مجادله کند، چونکه آزمایش می گردد. دشمن انسان اخلاق شیطان است که در وجودش نهفته است، اگر ابلیس با جسم فیزیکی اش با انسان دشمنی می کرد، انسان قادر بر مجادله می شد، در او زمان لازم نبود تا خداوند انسان را هوشدار می داد. بر این منطق، دشمن قوی دشمنی است که می تواند با آسانی بر بالای انسان حاکمیت کند، او دشمن در وجود خود انسان یکی از دو خصلت داده شده است که الله می گوید از شیطان دور باشید یعنی از اخلاق خراب، دوری کنید، چونکه اخلاق خراب که فرهنگ ابلیس را از اسم شیطان تمثیل می کند بارها قویتر از امکانات ابلیس است. اگر برای انسان اخلاق شیطان داده نمی شد، انسان جانداری می شد، بدون عیب و خطا، در او صورت تکامل در دنیا ناممکن می گردید، زیرا تکامل از برخورد تضادها رشد می کند، کتاب مقدس قرآن کریم درست باید خوانده شود.
فرض کنید پروردگار برای انسان گفته باشد، جانداری از اسم شیطان بالای تان حاکم است، یعنی خارج از ارادت تان جانداری وجود دارد، برای گمراه ساختن، با منطق فیزیکی با شما در ارتباط است، در او صورت منطقی که به میان می آمد، خداوند قدرت دومی را برای انسان معرفی می سازد، زیرا در کتاب مقدس، بارها تاکید گردیده است تا انسان از فریب شیطان خود را دور بسازد، پس اگر که کلمه شیطان نمایندگی از اخلاق و معنویت نمی کرد، اصل حالت فیزیکی جاندار را تمثیل می کرد، در اهمیت کتاب مقدس بزرگ ترین ضربه بود و برای خداوند یکتا حقارت بزرگ می شد، از این خاطر که قدرت دار دومی را، انسان می شناخت، یعنی در او صورت در مقابل خداوند، قدرت دار دیگر از اسم شیطان می بود. بدین خاطر در کتاب مقدس نام از شیطان گرفته شده است و شیطان اخلاق ابلیس را تمثیل می سازد.
تا زمانیکه ابلیس در طبیعت خداوند یک موجود زنده است، اخلاق وی که شیطان است، در وجود انسان می باشد. ارتباط انسان و ابلیس با این منطق قرار دارد و این منطق تا روز قیامت که او روز یعنی روز قیامت روزی است که دو باره انسان زنده می گردد، دوام می کند، یعنی قیامت روزی نیست که دنیا از بین می رود، لاکن در دین جامعه، هنگام نابودی دنیا را قیامت می گویند، عجوبه ها!
امروز در جهان اسلام کلتوریکه از اسم اسلام مروج شده است، با هدایت کتاب مقدس در تناقص قرار دارد، زیرا اسلام بر دست مذهب پرست ها اسیر است و کتاب مقدس در اسارت سرداران مذهب ها قرار دارد که بر خاطر منافع عقیده شان مطابق بر روح جامعه تحریف شده قرآن کریم را بیان می کنند، در حالیکه جامعه باید بر روح قرآن کریم مساعد ساخته شود، بدین سبب دنیای اسلام را در خرافه ها غرق ساخته اند.
هر زمان که اسلام از اسارت نجات پیدا کند و کتاب مقدس از زیر تاثیرات تحریف های مذهب ها دور ساخته شود، دنیای اسلام در ترقی سوق داده می شود، در غیر آن با صدها مشکل بر پیکر عقب ماندگی زندگی مسلمان ها دوام می کند، پس دعا کنید پروردگار اسلام را از اسارت اسلام پرست هایکه از عقیده خودشان از نام اسلام مدافع هستند نجات بدهد.
ابلیس که غیر از خداوند بر کس سجده نکرد این ویژگی ابلیس خوشم آمده است، از خداوند تمنی دارم تا که حیات دارم تنها بر خدا سجده کنم و آرزو دارم ملت افغانستان تنها بر خداوند سجده کنند لاکن بر گروه ها تبدیل شده بر قدرت ها در کرایه می روند که خطا کار اند، یعنی در منطق من غیر از خداوند بر قدرت ها هم گروه ها سجده دارند.
در این بخش قرآن کریم گواه ست فرشتگان از متاع پیچیده یکه خارج از مادیات بدن انسان باشد ساخته شده اند و ابلیس از جمله آن هاست و مطابق حقیقت های علم با حواس پنجگانه درک و مطالعه شان به ما انسان ها نا ممکن است و اگر که ما لمس کرده نتوانیم آیا ابلیس مستقیم در جهان مادیات ما تاثیر آور بوده می تواند؟
جواب این سوال را قرآن کریم بیان می کند چگونه؟
خداوند که قادر مطلق می باشد، انسان را در آزمایش در این دنیا خاطر آخرت آفریده است، تا راه روان اش را مستقل بدون تاثیر کدام قوت دیگر به خود راه گشا کند و تا از اعمال کردارش نتایج آخرت ش هویدا گردد.
آن چی تقدیر و قسمت می گویند و مروج ذهن ها یک قالب شده است، سفسطه های ساخته انسان جهت فریب خود انسان می باشد و با نوشته خداوندی تفاوت دارد.
از این رو سفسطه هایکه در ذهنیت ملت وجود دارد، اگر با منطق عقل بررسی کنیم خطا کار و ظالم فقط الله و ابلیس را معرفی می کنند، یعنی هر مصیبت که بالای انسان بیاید عاجل اسم پاک یزدان را گرفته می گویند: رضای خدا بود که مصیبت شد، در حالیکه قرآن کریم ضد آن را بیان می کند، یعنی نتیجه اعمال انسان با علم ایزد بزرگ بالای انسان تجلی می گردد و اگر دقت این مطلب را کنیم انسان مستقل عملی را انجام داده است که نتایج آن را می بیند و اگر اقدام اول از انسان نمی بود نتایج عمل خود را دیده نمی توانست پس انسان در کردار اعمال خود مستقل می باشد آیا تفکر داریم؟
با ذهنیت یکه انسان تابع به تقدیر باشد و شیطان یگانه قدرتی جاندار باشد که مستقل تسلط داشته انسان را گمراه کند، با این مفکره گمان دارند که مسلمان های حقیقی هستند، در حالیکه عمل کردهای انسان مربوط خود انسان می باشد و اما درک ندارند که در گرداب یک خطا افتیده اند، مگر قبول ندارند که خطاست!
چرا خطاست؟
خداوند با تمام امکانات این دنیا را، با ما یکجا آفریده است و مکمل بدون خطا آفریده است و نقش هر پدیده را تعیین کرده است تا مستقل در نقش خود بازی کند.
نقش رهبریت الله را با نقش شیطانی ابلیس با علمیت تام که نواقص نداشته باشد تعیین کرده است، از این روکه خالق هر دو نقش فقط علم پروردگار است و شیطانی ابلیس بدون علم کردگار استقلالیت ندارد و در هر عمل شیطانی کردار انسان، ابلیس به کدام کیفر دیگر گرفتار نمی گردد، تنها انسان است که در روز قیامت جواب گو می باشد از این رو که اخلاق شیطانی ابلیس وسیله است تا انسان آزمایش شود.
انسان در یک عالم پیچیده که با حواس پنج گانه درک و موجودیت خداوند و ابلیس را کرده نمی تواند آفریده شده است، تا با تکامل عقل، نخست خود را بشناسد و بعد با فعالیت پیچیده ی خداوندی و عقل، یزدان بزرگ را بشناسد و با تکامل خود از سرشت شیطانی خود آگاه شود و بداند که دو فطرت در بطن ش وجود دارد و این دو طبیعت که خصایل رحمانی و شیطانی می باشد تا بداند در بطن وی با وی مجادله می کنند تا هر کدام شان اسیر بگیرد.
این سرشت ها در فطرت انسان با انسان یکجا آفریده شده اند، یکی از معجزه های خداوندی می باشد.
یعنی پدیده ی نیست که بعد از تولد از بیرون حاکمیت بالای انسان داشته باشد، انسان اگر در این مجادله همکار سرشت رحمانی خود شده نتواند، غالب شدن خصایل شیطانی انسان حتمی می گردد که در این مبارزه مستقل و با ارادت، خود انسان و خلقت های انسان است که سهم دارند.
یعنی انسان با دو طبیعت یکه مستقل و با علم پیچیده رهبری می گردد، مستقل با هر دوی آن مجادله می کند و سر جمع اعمال مادی و معنوی انسان، نتیجه سعادت این دنیا و آخرت را تشکیل می دهد، نتایج عمل کردهای مادیات انسان تعلق دارد به حاکمیت معنوی انسان که با کوشش انسان به وجود می آید نشان می دهد چی اندازه از عقل استفاده شده است؟
به اثبات گفتار بالا مثال ها از بین قرآن کریم، با آیت ها در خدمت مخلص ها پیشکش می کنم تا حقانیت گفتار تثبیت شود.
خداوند در سوره السجده آیت سیزده انسان را مستقل و حر معرفی دارد می فرماید " و اگر می خواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) می دادیم ولی (من آنها را آزاد گذارده ام و) سخن و وعده ام حق است که دوزخ را (از افراد بی ایمان و گنهکار) از جن و انس همگی پر کنم!"
و در سوره العراف آیت ده تسلط بالای زمین را بدوش انسان سپرده است می فرماید" ما تسلط و مالکیت و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و انواع وسایل زندگی را برای شما فراهم ساختیم اما کمتر شکرگزاری می کنید!"
در آیت های بالا می بینیم با آزاد منشی حاکمیت بالای زمین داریم و از طرف یزدان بزرگ هر وسیله داده شده می باشد تا استفاده کنیم و یا در سوره لقمان آیت بیست برای ما گوشزد می کند و از امکانات دست داشته ی ما که از لطف الله بر ما داده شده است آگاه می سازد و می فرماید" آیا ندیدید خداوند آنچه را در آسمانها و زمین است مسخر شما کرده و نعمتهای آشکار و پنهان خود را به طور فراوان بر شما ارزانی داشته است؟! ولی بعضی از مردم بدون هیچ دانش و هدایت و کتاب روشنگری درباره خدا مجادله می کنند!"
باید آیت مذکور را با دقت مطالعه کنیم و تحلیل کنیم می یابیم که نعمت های فراوان آشکار و پنهان داده شده است تا شناخت نموده استفاده کنیم و نعمت ها نتنها در دنیای ما در کل جهان یعنی در کائنات بر ما داده شده آیا یک بار دقت کرده می توانیم؟
نعمت های پنهان همان نعمت هاست با پیشرفت در علم کشف و شناخت می گردد، همان نعمت های عزیز خداوند که آیت بیان دارد می باشد و مگر بخش بزرگ دنیای اسلام حتی از معجزه آیت ها آگاه نیستند و تکامل را به نظر بد دیدن دارند و با چنین جهالت در آرزوی جنت رفتن هستند چونکه راهنمایی های قرآن را در نظر نگرفته بر خرافه غرق اند تصور دارند معجزه های قرآن برای شان بر امکانات و دستآورها مبدل شود که خود این مردمان تنها با عبادت هایکه یاد دارند فقط دعا بخوانند و در آسمان ببینند، لاکن چه اندازه خطا بودن را درک ندارند چونکه هر دعا اگر با اعمال درست صورت بگیرد تنها در آخرت ثواب گرفته می توانند، لیکن نتایج عمل کردهای انسان برای خود انسان در این دنیا بهره میدهد اگر که قرآن کریم درست درک شود.
عیب است حتی ما روشنفکران دنیای اسلام از دین که تابع هستیم درک و معلومات درست نداریم و قناعت را از رفتار سنت و حدیث پرست های دروغین که گفتارشان به حدیث رسول الله ربطی ندارد و منطقی ندارد در آرزوی زندگانی دوره جهالت را دارند برآورده می سازیم و ناخردانه انگشت انتقاد را به اسلام نموده چهره روشنفکری را تظاهر داریم در حالیکه ذره از رسالت روشنفکری آگاه یی نداریم چونکه روشنفکری تجسس کردن بررسی کردن است آیا جای افسوس نیست؟
یا در سوره ابراهیم آیت سی سه خداوند می فرماید" و خورشید و ماه را که با برنامه منظمی در کارند به تسخیر شما درآورد و شب و روز را (نیز) مسخر شما ساخت"
بلی انسان بین آسمان ها و زمین امکان بدست آوردن هر چیز را دارد، چونکه کردگار امکان داده است، یعنی هر چی وجود دارد و ساخته شده است و هدایت الله است تا شناخت کنیم و مالک شویم و اما در عصر بیست یکم، دنیای اسلام به اسم اسلام خلاف آیت های خداوند رفتار نموده، دنیای اسلام را در محوطه تاریک ذهن های فرسوده و تنگ، به اسم اسلام غرق ساخته اند و روش شان مخالف ترقی و تکامل بوده، هر پیشرفت را عمل شیطان می دانند، در حالیکه پروردگار به چنین انسان ها در سوره النفال آیت بیست دو جواب می فرماید" بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند"
خداوند در سوره الحجر آیت های سی شش و سی هفت امکانات ابلیس را به ما معرفی می کند می فرماید" گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار!) خدا فرمود: «تو از مهلت یافتگانی!"
دیده می شود ابلیس کدام امکان و اراده مستقل جدا از امکانات خداوند ندارد که در دنیای انسان ها، کاری را انجام بدهد و هر عمل و انجام داده های شیطانی ابلیس با علم خداوند بر آورده می شود، سبب اینکه با استفاده از شیطانی ابلیس، بندگان آزمایش می شوند پس هر عمل کرد انسان تنها مربوط شخص انسان است.
و یا در سوره ص آیت هفتاد شش می بینیم شیطان یعنی ابلیس از آتش ساخته شده یعنی آیت می فرماید " گفت: «من از او بهترم مرا از آتش آفریده ای و او را از گل!"
و یا در سوره الحجر آیت بیست دو جن را معرفی دارد و باید یاد آور شد هر مخلوق یکه با چشم انسان دیده نشود قرآن کریم جن معرفی دارد، یعنی جن مشخص کدام مخلوق معین نیست که در ذهن ها حک شده است، خارج از درک عقل ها، مختلف مخلوقات استند ابلیس یک نو آن هاست و هر نو جن با زندگی مادی انسان هیچ ربطی ندارد زیرا امکان نزدیک شدن جن ها پهلوی انسان نا ممکن است و مغایر آیت های خداوند است و ضد طبیعت مادی انسان است و ضد منطق قرآن کریم است، چونکه همه شان از آتش ساخته شده اند و مخالف طبیعت انسان مخلوقات می باشند و آیت می فرماید" و جن را پیش از آن، از آتش گرم و سوزان خلق کردیم!"
یعنی مخلوقات یکه در چشم انسان دیده نمی شوند از ماده دیگر که با طبیعت ما سازگار نیست از او ماده آفریده است که آتش گرم سوزان مانند است، فراموش نکنیم آتش گرم سوزان، خصوصیات ظاهری را نشان می دهد، یعنی همه جن ها از موادی تکوین شدند که او مواد مانند آتش گرم می باشد.
پس اگر در دنیای اسلام حقیقت آیت های خداوند درک شود، عوض غرق شدن در ذهنیت های تنگ و تاریک، تجسس را اساس قرار داده بتوانند، مطمئن ام چهره ی دنیای اسلام دیگرگون خواهد شد و مگر بیشترین دروغ مربوط کس های است خویشتن را صاحب های دین تصور دارند ولی ده ها فکر تنگ و تاریک خویشتن را از اسم خداوند و رسول الله و اسلام بیان می کنند و به چنین عناصر خداوند در سوره بقره آیت هفتاد نو جواب می گوید" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
یا در سوره هود آیت هژده می فرماید " چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا افترا می بندند؟! آنان (روز رستاخیز) بر پروردگارشان عرضه می شوند، در حالی که شاهدان ( پیامبران و فرشتگان) می گویند: «اینها همانها هستند که به پروردگارشان دروغ بستند! ای لعنت خدا بر ظالمان باد!"
خلاصه بزرگترین خطا کارها و گناه کارهای کشور های اسلامی مردمان دینداریکه صلاحیت رهبری کشورها را از دیدگاه عقیده اسلامی عقل شان بدوش دارند و دور از پابند احکام خداوند هستند با روشنفکر نماها که قناعت دینداری شان را از عمل کرد گروه اول می بینند نه از احکام الله در قرآن کریم، هستند و می باشند.
بر این که مقام دارهای دینی در کشورهای اسلامی قرآن کریم را مطابق روح اخلاق شان در جامعه پیشکش نمودند و با ده ها افترا دین را در چشمان ملت به گونه خارج از هدایت الله قرار دادند و در مقابل این جمعیت روشنفکر نماها از عمل کرد این گروه قناعت دینداری را حاصل نموده بسیاری شان آته ئیست شدند امروز دیده می شود تعداد زیاد از روشنفکر نماهای اسلامی در موجودیت تنگری باور ندارند مسبب این خطا بدوش این دو گروه است چونکه یک بار بر حکم های قرآن کریم دقت ندارند و جامعه با بدبختی ها در زیر مصیبت یکه از عمل کرد ما خود ملت سرازیر است دربدر هستیم نه ظلم خداوند.
خطا در طبیعت انسان یک حقیقت فطرتی است اگر درک و مجادله نداشتی خطا گر بزرگ هستی.
در خلــــــــــقت دنیا قاعده ها امر است
در زندگی انسان خطا قرس کـمر است
با اندرز خطاها به پختگــی مـــی رسد
اگر اندرز نباشد یک منبع آزارگراست
جامعه عاشقان خارج از درک چنین حقیقت ها بود و ملبس با خرافات و فسادها بود، دوستان گل چی اندازه از گرداب ذهنیت جامعه دور شده می توانستند تا راز در محیط افشا نمی شد؟
بین عاشق و معشوقه باغ یار کاشانه عشق شده بود، هر زمانیکه فرصت مناسب ارزانی به ایشان می شد جهت سیراب ساختن دل ها، یکجا می شدند بار دیگر در باغ یکجا شده بودند بین دو دلداده، صحبت های شیرین عشقی شان دلربا شده بود، روش و اخلاق شان مملو از فرهنگ زیبای عاشقی بود، زیرا عشق پاک ترین و مقدس ترین یک غریزه است اما یک جوشش کور است ولی دوست داشتن پیوند خود آگاه، از بصیرت روشن و زلال می باشد.
عشق از غریزه سر چشمه می گیرد و از روح طلوع می کند و چی اندازه روح ارتفاع داشته باشد و در بلندی قرار گرفته باشد به همان اندازه اوج می گیرد و عشق زیبایی های دلخواه را در معشوقه می آفریند و صنم می سازد تا عاشق در سجده قرار بگیرد و اما دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست پیدا می کند و می بیند و موجودیت آن را می یابد.
عشق همیشه متلاطم بوده توفانی می باشد و اما دوست داشتن سکونت داشته، ساکن و استوار و پر وقار سرشار از اصالت می باشد.
عشق چشمان را کور می سازد آن چی بخواهد انجام می دهد از این رو که اسیر می گیرد و اما دوست داشتن در نا بینایی روشنایی و بینایی می بخشد.
عشق جنون است و مجنون می سازد و اما دوست داشتن از دریچه عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می گیرد و با خود سر ابر ها به قله بلند اشراق می برد.
عشق یک فریب یک مکر و حیله بزرگ و قوی می باشد، دام قوی دارد صید خود را تا مقام جنونی رهبر می شود و اما دوست داشتن یک صداقت و راستین و صمیمی که انتها نداشته باشد و یک منور یکه پرتو اندازی آن بینایی را می بخشد می باشد.
عشق در بحر غرق شدن است و در تلاطم اسیر شدن است و با توفان مجادله کردن است و اما دوست داشتن در بحر شنا کردن است و ماهر مقابل توفان و تلاطم استاد بودن است.
عشق آبی ست که هر لحظه تشنه می سازد ولی از عشق چی اندازه بنوشیم سیراب تر می شویم و اما از دوست داشتن چی اندازه آب دوستی را بنوشیم تشنه تر می شویم.
عشق خشن شدید است، نا هنجار راه زمخت است و ناپایدار است و اما دوست داشتن ظریف لطیف که نرم پایدار است.
عشق همواره با شک آلوده است هیچگاه اعتماد از خلقت آن نیست و اما دوست داشتن سراپا یقین است باور است و شک ناپذیر است.
عشق معشوقه را می خواهد مجهول و گمنام در انحصار داشته باشد و اما دوست داشتن دوست را عزیز و محبوب می داند و می خواهد که همه یی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد دیگران داشته باشد.
عشق نیرویی پر قوت یکه عاشق را به معشوقه می کشاند می باشد تا صنم قبول نموده روی به سجده قرار بگیرد و اما دوست داشتن جاذبه در دوست که دوست را به دوست می برد می باشد.
عشق مقام شاه یی معشوقه است و در بلندی قرار دارد و از بلندی های اشراق شده حکم می کند تا مجنون بسازد که موفق می شود و اما دوست داشتن تشنگی به دوست را تجلی می دهد.
و در عشق رقیب هر زمان مغلوب است و تسلیم است و اسیر است و اما در دوست داشتن هواداران خویش را همچو جان خود می داند و همیشه نزد خود تصور دارد که باشد.
و عشق معشوقه را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است مبادا دیگری در جنگ پیروز نشود تا از او نرباید و اگر ربوده شد با هر دو دشمنی می ورزد و اما دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است یک ابدیت دایمی است و بی مرز است و از جنس این عالم نیست.
مـــــــی رباید دل را از دســت عاشـــق خود
سر به تسلیم دل به دام میگیرد با عشق خود
پس عاشقی چیست؟ قلبی که تیر خورده باشد و یک آتش زده باشد و او آتش از یک طرف تهدید کند که خاکستر بسازد و از جانب دیگر بهار را نشان بدهد و زیبایی را نشان بدهد و امید ببخشد که هر لحظه غرق فانتزی ها شود می باشد. هر کی عاشق را درک کرده نمی تواند، تا نما از دنیای آن به دیگران تجلی بدهد.
عاشقی در بلندی ها، خورشید خود را به طلوع می آورد، هر کی می تواند نور او را از دور ببیند و اما رسیدن کار ساده نیست، ارتفاعی که طی شود قلبی که با عشق به وجود بیاید و با دوستی تقویت شود و از گل باغچه از گل های زیبای خود را به قلب ببخشد و تیر خورده بسازد تا عاشقی ایجاد شود می باشد.
و از بلندی، دنیا را از قلب تیر خورده دیدن می کند و همه را پاک می داند و اگر که بداند پاک نیستند بازهم آرزو می کند تا پاک ببیند سبب اینکه در چله پاکی و ظرافت خود را اسیر شده می داند، چون که با پاکی تلاش دارد تا به مقصد برسد زیرا عاشقی به معنی پاکی است.
آفرازه ی عشق که پروانه گرد شمع
تسلیم عاشقــی به شعله ی زرد شمع
عاشقان در زمان های جایز، چو پرندگان معصوم، در باغ سیر سفر عشق می کردند و همچو پروانه ها در گرد همدیگر می چرخیدند و مثل گل و بلبل فضا خوشی عشقی را اعمار می کردند تا در بنا ساخته عشق شان نور زیبایی را منور بسازند و تا در روشنایی نور عشق شان آینده شان را در بین جنت از زیبایی ها ببینند و با این تخیلات گل باغچه در حیات آینده شان، در تصورات شان عیان می ساختند و بین خود فانتزی های زیبا را از مصور ذهن شان در آینده ی شان نزد چشمان منور می ساختند و هر شکل زیبا را در چگونگی طرز حیات شان قایل می شدند چون که عاشق بودند. باز فرصت آماده شده را مجاز دانسته بار دیگر در باغ در چشمان همدیگر منور شده بودند، یار که منتظر نگار بود، نور محبوبه بار دیگر باغ را نورانی کرده بود و محبوب را در هیجان انداخته بود و مثل هر زمان تا چند لحظه زبان یار بند می شد و نفس تا گلو می رسید و جز دیدن به چشمان زیبای بادامی شقایق، حرفی زده نمی توانست از این رو که از جان بیشتر دوست داشت که چنین در دل می گفت.
گل زیبا گل ریحان
شده مست و خندان
با لبان شیرین
گلم شده شهددان
آفرازه شده عشق
از لبان گلاندام
می سوزاند جانم را
عشق یارم گلستان
دلم بر سویش رفته
به عشقش آویزان
جوره یارم ندارد
در زمین و آسمان
در زمین و آسمان
گل نزدیکتر آمد تبسم کرد شانه یار را تکان داد گفت: بیدار شو باز چی شد؟ آیا چشمانت کس دیگر را می بیند؟ یا گوش ات گفت، یار کف دست راست خود را بر لبان نگار گذاشت گفت: مگو چنین، اگر چشمان غیر یار کس را دیده بتواند و اگر گوش غیر صدای نگار صدا را شنیده بتواند کی او عاشق شده می تواند؟
کی چشمان زیبای بادامی ات اجازت می دهد دیدگانم غیر تو کس دیگر را ببیند؟
ارادت چشمانم بسته به چشمان تو
شعله آتشین که چشمانـــم اسیر او
کی صدای زیبایت اجازت می دهد تا در شنیدن صدا های دیگر آزاد باشم؟ کی بوی دل انگیزت اجازت می دهد تا من از من باشم؟
ای ظالم! من که از من نیستم، اگر از من دور باشی تصور داری که آزاد هستم کی از من دور هستی؟
مـــن که از مــن نیسـتم افـــتیده مـــن در آتش
او شعله ی عشق که غرق من در پرست اش
هر زمان و هر لحظه در قلبم هستی و هر لحظه صنم در چشمانم هستی، یا طرف راستم یا جانب چپم یا عقبم یا پیش رویم هر طرف ببینم نگارم به چشمانم بتم شده است که من در سجده هستم!
چنین گفت دیدگان ش پر از اشک شد، دلبند با انگشت بزرگ قطره های اشک چشمان دلداده را پاک کرد و به دیدگان یار تبسم کرد و کمی خود را نزدیک ساخته از جان وی بوی کرد و گفت: یا عاشقی یک باد بهاری باشد و دروغ شده نابود شود؟
یا که همـه آتشی این هـوای عاشقی
اگر که یک باد است نمی ماند باقی
دلبند بار دوم سخنان دلستان را قطع کرده گفت: اگر عاشقی دروغ می بود داستان عاشقی یوسف و زلیخا چرا در قرآن کریم آمده است؟
اگر که عاشقی یک دروغ روان؟
چــرا یوسف زلیخا داخل قـــرآن؟
بدان عزیزم تماشای چشمان زیبایت را حتی با مادرت تقسیم کرده نمی توانم چونکه در بین این چشمان زیبا غرق هستم، اگر که همه این ها یک حقیقت نباشد و دروغ باشد، من و تو و دنیا وجود ندارد همه دروغ استند اگر که دنیا حقیقت باشد و من و تو موجود باشیم قبول کن در داخل چشمانت غرق هستم تو در قلب من سلطانم هستی.
گل به زمین دید و دست یار را گرفت گفت: بریم کمی بگردیم.
عاشقان در صحن باغ زیر درختان می گشتند مثل دو پرنده بودند بی آزار و خوش سخن و زیبا که از نور شان باغ نورانی شده بود و در باغ گل برگ های درختان نیشتر زده برگ بو کرده بود و میوه ها نیمه غوره نیمه پخته شده بود و با نسیم بهاری اکسیژن در باغ هدیه شان بود و به دوستی و صمیمیت و به عشق یاران مثل یکه سر تعظیم باشند و کمر هلال شده در پذیرایی باشند و مثل یکه از صدای پرندگان خوش آواز آوای زیبای از ندای سرود های شان به این عشق شنیده شود و در خدمت دلداده ها باشند چنین یک فضا از زیبایی بهار و عشق عاشقان در باغ تجلی داشت.
دلداده دست دلربا را رها نمود و در درخت زردآلو بلند شد و چند عدد غوره زردآلو را به محبوبه گرفت و از درخت پایان شد و غوره ها را به گل که می داد به چشمان زیبای وی عمیق دیدن کرد و گفت: در حیاتم سه چیز را دوست دارم آرزو دارم تا ابد اسیرش باشم، تو را با قلبم دوست دارم به این خاطر قلبم را دوست دارم، امیدم را دوست دارم زیرا امیدم به تو بسته شده است و تصمیم ام را دوست دارم چون که تصمیم دارم اگر تو نباشی زنده نباشم!
گل قلبم که شدی دوست دارم من قلبم را
امـــیدم و تصمیم بسـته اســت به این آرا
شقایق یک غوره زردآلو را زیر دندان دو توته کرد و یک توته را به لبان یار پیش کرد گفت: قسم به آفریدگار باشد حتی عمر ام را با تو دو توته می کنم تو را با روح دوست دارم.
اگر تنها قلبم را اسیر می گرفتی قلب هر زمان فریب خور شده می تواند کی می داند بلکه فریب خورده عشقت را ترک می کرد و اگر با قلبم عقلم را اسیر می گرفتی عقل فراموش گر شده می تواند ولی تو ظالم با قلبم، عقلم، روح من را اسیر گرفتی، اگر که قلب فریب خور باشد و اگر که عقل فراموش گر باشد روح جاویدان است عالی است پاک است و مقدس است و دایمی اصلیت انسان است، پس بدان با روح تسلیم هستم.
من که عاشقت شدم باعقل و روح وقلبم
دایمـــا زنده هســــــتی بین روح ترحــم
یار دو دست نگار را گرفت ماچ کرد و به چشمان مالید گفت: بیجا غرور مکن چی اندازه دوستم داشته باشی شاید قدر نیم آرزو های قلبم باشد چون که تو ایمانم هستی عزیزم.
هر لحظه در قلبم زیبا می گردی و شیرین شده با ارزش می شوی، به چشمانت دیده زندگی کردن هوسم است به شنیدن سخنانت زنده بودن خاستم است او لحظه که نزدم نباشی بویت در جانم است، زنده بودن را صرف خاطر تو قبول کردم عزیزم.
هر لحظه بوی زیبایت بر می خیزد از جانم
هر زمان صاحـــبم هست بدان تو ای جانانم
اگر عاشقی درد هم داشته باشد باز هم دوستم داشته باش تا او گرمی قلبم را حس کنی و بدانی هر خزان تو و هر زمستان تو با گرمی قلبم بهار می گردد عزیزم.
نصاب عاشقی را کی درک کرده می تواند تا بداند سرحدش چیست؟ چه اندازه عشق ارتفاع می گیرد عاشق جز در جنون آمدن چی چاره دارد نگارم؟
او قله ی اشراق هست در بلندی دنیا
عاشقی اسمش است یک زیبای توتیا
وقتی روح من گفته باشد دوستت دارم چی چاره داری؟ نه از عشقم جدا شده می توانی و نه از روحم بیرون شده می توانی چون که عاشق هستم زیبای من...
چنین گفت در چشمان گل غرق شد، سکونت فضا را گرفت و عاشق معشوقه بدون صدا ندای عشق را با چشمان در سرود آوردند، نوبت دیدگان شان بود تا بانگ عشق را با نگاه های عاشقی در سرودن بسرایند، هر طرف سکونت حاکم بود فقط صدای برگ های درختان شنیده می شد که نسیم، بهار، آن ها را به ناز آورده بود تا سکوتی فضا را که با سرود چشمان عشق عاشقان عوض شت لبان از سخنان عاشق و معشوقه تجلی پیدا کرده بود تا ساز او صحنه شوند تا در کتاب عشق که عاشقی دلداده ها در دفتر طبیعت ثبت می شد تا با ساز برگ ها، ترانه عشق شان سروده شود، چشمان محبوب به دیدگان محبوبه در او هنگام زیبا چی می گفت کی می داند؟ بلکه چنین!
زیبا این چشــمان تو به این چشـمانت قسم
اســیرشــدم به زلف ها به این زلفانت قسم
هر واژه از لطف تو واژه ی سعادت است
گلســتان حــیات اســـت به این لــبانت قسم
عسل و شــهد زیبا این لـــــبان شهد دارت
وای که عسل دار اسـت به هرسخنت قسم
مــــی سراید عشق را صدای عاشقـــی را
عشق که او نگاه ی تو به این نگایت قسـم
گل شــکوفه مــــی کند به نازک دستان تو
خالق که دستان تو به این دستانت قســـــم
گل پیچان او گیســــویت پیچیده بر دل من
بند گیسویت هسـتم به گیسوانت قســــــــــم
دلداده ها در چشمان همدیگر غرق شده بودند، نگار سر خود را به سینه یار گذاشت، نفس عمیق کشید و بوی محبوب را در دماغ کش کرد، یار در این هنگامه عاشقی از موهای نگار بوسید بوی کرد و از دو شانه نازنین ش گرفته کمی طرف خود کش کرد گفت: عزیزم به هر تار موهایت سوگند باشد تا جان در تن دارم گلم در قلبم است تا نفس در تن دارم بوی جانانم بوی وجودم است.
تا که جانم در تنم گلم عزیز جانم
جانم قربان گلــم، گلــم شده صنمم
بدان نگار من همیشه تو را داخل قلبم حفاظت می کنم تا هر زمان از تو به دیگران صحبت کنم با حیرت و تعجب شنیدن کنند، زیرا تو که در قلبم حکم داری هر بار اسم تو را به زبان می گیرم از هیجان خوشی چنان مست می شوم او لحظه مجنون بودنم به عشق تو به دیگران نمایان می شود و از سیمای من می دانند که مجنون حقیقی مجنون لیلی نیست من هستم که کتاب عشق را با عشق تو سر از نو می نویسم.
آسمان بداند، اگر روزی من را فراموش کنی، درد عاشقی ام را به آسمان بیان کنم، آن قدر تاثیر آور خواهد شد او لحظه در قدم های تو سمای بزرگ با همه ستارگان خود، در گریان خواهند افتاد تا تو من را فراموش نکنی.
هر زمان یکه اگر در سر من قهر شوی او لحظه بگذار قلبت صحبت کند، چونکه در تمام حیات خود کوشش می کنم، تا قلب تو را کاشانه به خود بسازم و قلبت را اسیر بگیرم.
در هیجان غضب
تسلیم قلبت شو
گوش به ندا بده
تو ندا پرست شو
اسیر بگیر با قلبت
تو عاشق پرست شو
اسیرم در قلب تو
تو مظلوم پرست شو
بشنو صدای قلبم
با صدای قلب خود
گوش به صدا بده
تو صدا پرست شو
در تمام حیات فقط یک درد دارم و این درد من عاشق بودنم در هر تار موی توست، در هر غمزه چشمان زیبای بادامی توست، در هر ادا های زیبای لبان توست، در هر صدای نازنین توست، در هر بوی جانانه ی توست که هر لحظه بوی تو موج آفرین شده دماغ ام را اسیر ساخته است بگذار با این درد همه عمر زندگی کنم دلستان من!
مـوج آفـرین شده بویت در دماغ مـن
گرفته من را از من بوی گلت یاسمن
حصه نهم
آیا می دانی دلبند من؟ جان هر کس در جانش است و اما جان من بین جان توست و قلب من در دست های نازنین تو افتیده است که گل ها شکوفه کرده است.
ای نگارم! هر زمان که گل در دست های زیبای تو بدهم دقت کن، دقت کن که خار گل به دست های زیبا نخارد تا قلب من آزرده نشود.
یار که چنین می گفت مثل یکه دلبر را سینه محبوبش در خواب برده باشد سکونت داشت و با ساکتی التفات های یار را می شنید و چند لحظه عاشق و معشوقه بار دیگر بی صدا شده در سکوت رفتند و این بار بوی عاشق ها با هم دیگر رد بدل می شد و لحظه های بعد گل سر خود را از سینه باغبانش گرفت و به چشمان یارش دید و یک تبسم کرد چیزی نگفت و دور خورد عقب را به محافظ گل نموده به زمین دید و ساکت شد حرفی نزد او زیبا!
باغبان از کنار گل گذشت پیش روی ایستاد شد و با دست راست زنخ زیبا را بلند کرد و با اشاره دلیل را از گل نازنین پرسید.
شقایق یک آه کشیده گفت: علی جان یک خطا کردم، قول یکه داده بودم نتوانستم حفاظت کنم از این روکه هر لحظه در چشمانم هستی و اسمت در زبانم است، از یک طرف آرزو داشتم تا در قول وفا کنم و از جانب دیگر اشتیاق داشتم با صدای بلند بگویم یار من علی من است یگانه جوان در دنیایم یار من است.
بین چنین هیجان تعجب انگیز بودم که در بین دوستان نزدیکم رازم افشا شد، حال با نورجان همه دوستان نزدیکم می دانند که ما عاشق همدیگر هستیم.
می ترسم جانم کدام ضرر نبینیم از این سبب که تو شیعه مذهب هستی و من سنی مذهب هستم، اطرافیان هر دوی ما بین عقل های شان مخالفت با همدیگر دارند و هر زمان تنها عقیده و فکرهای مربوط شان را با ارزش تر از عقیده و فکر های دیگران جلوه داده زندگی کردند و با این گزیده چنین حیات دارند، مبادا ما در بین کشمکش این چنین عجوبه های خطا، قربان نشویم؟
می ترسم جانم اگر جهنم را در این دنیا به ما بسازند چگونه مجادله کنیم؟
یار نزدیک شد بار دیگر سر زیبا را به شانه چپ خود گذاشت و از گیسو های نازنین بوسید گفت: عزیزم اول بگویم که التفات های گلم در ارتباط من مبالغه است، چگونه در مقابل یک زیبا که زیباتر از فرشته های جنت است به این التفات ها حق دار باشم؟ تو زیباتر از فرشته های جنت هستی به چشمان من!
روئــیده گل زیــبا از جــنت روی زمـــین
سرخ زیبا یک گل است این رویای آتشین
او لحظه نخست که تو را دیده بودم فرشته بودنت را درک کرده بودم و به خود می گفتم این فرشته که از جنت در زمین آمده یا در رسیدن در زمین جانش در درد آمده باشد؟
چشمانم تو را که دید درک کرد که هست فرشته
از جنت پـایـان شــــــــــــــــده گــل زیـبا شایسـته
من قربان هر سخن تو شوم من در راه تو بمیرم تو خطا نکردی، مسبب این که فطرت عاشقی چنین بوده است، از یک طرف دل در آرزوی پنهان کردن راز است و از جانب دیگر همچو پرندگان آرزوی پرواز را دارد و تا از بلندی های قله اشراق فریاد بکند بگوید من عاشق شدم و اسم دلبند خود را گرفته بارها فریاد کند که او یار من است.
عزیزم هراس مکن، ما در چنان یک محیط تولد شدیم، بطن ارزش های محیط با کمی و کاستی خود، ما را مجبور ساخت تا تابع با آن ها باشیم و اما کی ما شانس انتخاب راه خود مطابق منطق عقل خود داشتیم؟
آن چی ذهن ها حکم می کند، قبله دینی را از درک چگونگی عقل ها از دنیای همان دانستنی ها به ما معرفی دارند، در حالیکه قبله دینی ما تنها سوی یزدان پاک است.
فطرت ذهن ها بیان دارد، آن چی محیط عقل ها درک از حقیقت ها را حقیقت تصور می کند، مصور شدن در ذهن ها به اندازه استعداد و کمیت دانش در قسمت درک حقیقت هاست، کی به صورت سالم تجلی واقعیت ها را منور ساخته می تواند؟
بلی زیبای من ما در یک ماجرا افتیدیم و اما اگر در مقابل چنین نارسی های جامعه، سوی سعادت انسان و رضایت یزدان بزرگ بی صدا باشیم، سرود شان دوام خواهد کرد و ما مجبور در رقص شان باشیم.
آن چی ذهن ها به خود قبله دینی ساخته اند آیا با قبله یکه خداوند حکم دارد یکی است؟
خداوند در سوره بقره آیت یک صد چهل هشت می فرماید" هر طایفه ی قبله ی دارد که خداوند آن را تعیین کرده است (بنابراین، زیاد در باره قبله گفتگو نکنید! و به جای آن،) در نیکی ها و اعمال خیر، بر یکدیگر سبقت جویید! هر جا باشید، خداوند همه شما را (برای پاداش و کیفر در برابر اعمال نیک و بد، در روز رستاخیز،) حاضر می کند زیرا او، بر هر کاری تواناست"
بلی عزیزم قبله که پروردگار معرفی دارد همان قبله است نیکی ها زیاد باشد و تلاش در پیشی گرفتن خوبی ها باشد غیر آن از کدام دین و از کدام مذهب به چی شکل شتفت باشد نزد یزدان کدام اهمیت ندارد زیرا تنگری قانون خود را اجرا می کند نه از این دین و یا آن دین زبان ها را!
آیا در شروعی اسلام مذهب وجود داشت؟
آیا خلفای راشدین به کدام مذهب بودند؟
آیا صدها سال تا مروج شدن مذهب ها در اسلام، کس از چی بودن مذهب خبر داشت؟
مهم تسلیم بودن به خداوند و کارهای نیک را انجام دادن است از کدام طایفه و از کدام عقیده باشد خداوند مسلمان قبول می کند یعنی تسلیم شده بر خود قبول می کند نه گفتار اسناد دارهای دست داشته را!
پس مهم مسلمان بودن و مهمتر از آن انسان بودن است که خود آیا یک گنج به خاطر بدست آوردن رضای خداوند در آخرت نزد الله نیست؟
از این روکه اولین فرمان یزدان بزرگ است، انسان باید انسان باشد و تا انسان انسانیت نداشته باشد کی رضای پروردگار را گرفته می تواند؟
اگر هدف ارزش دادن امام ها و ارزش دادن علما باشد کی ما بی احترامی داریم؟
در معنویت هر کدام شان احترام قایل هستیم، چونکه گنج از معنویت داشتند که ثروت های از معنویت به دنیا هدیه گذاشتند و کی او بزرگ ها بین شان دشمنی داشتند؟
فقط دیدگاه شان تفاوت داشت و دیدگاه های هر کی متفاوت بوده می تواند، سبب اینکه عدالت زمانی تجلی کرده می تواند دیدگاه های مختلف اگر که یک جا با صلح زندگی کرده بتوانند.
دنیا با بودن مختلف دیدگاه ها تکامل کرده می تواند. تنگری در سوره عمران آیت یک صد چهل دو بیان دارد" آیا چنین پنداشتید که (تنها با ادعای ایمان) وارد بهشت خواهید شد، در حالی که خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟!"
آری تا روز رستاخیز سرنوشت کس معلومدار نیست حتی از پیغمبران! یعنی هر ایماندار از هر دین که باشد در این دنیا خویشتن را جنتی می داند مگر آن چی رضایت خداوند است حقیقت را در سوره النسا و آیت یک صد بیست چهار بیان می کند می فرماید" و کسی که چیزی از اعمال صالح را انجام دهد، خواه مرد باشد یا زن، در حالی که ایمان داشته باشد، چنان کسانی داخل بهشت می شوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد"
می بینیم اولین شرط، کار نیک و ایمان است و ایمان را و مسلمانی را در سوره النسا آیت یک صد سی شش الله بیان دارد می فرماید " ای کسانی که ایمان آورده اید! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر او نازل کرده و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید کسی که خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است"
می بینیم از هر دین و یا طایفه باشد اگر به خداوند و پیغمبران خداوند و کتاب های خداوند و فرشتگان و روز آخرت باور و ایمان داشته باشد و نیک کار باشد خداوند بر خود تسلیم شده می داند یعنی مسلمان می داند یعنی پنج شرط حقیقی اسلام شدن را خداوند در قرآن کریم با آیت ذکر شده هدایت دارد نه با پنج شرط عبادت!
بدین خاطر اسلام در ذهن ها که وجود دارد با اسلام خداوند در تفاوت است مثال تنگری در سوره بقره آیت یک صد سیزده می فرماید " یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیتی (نزد خدا) ندارند» و مسیحیان نیز گفتند: «یهودیان هیچ موقعیتی ندارند (و بر باطلند)» در حالی که هر دو دسته، کتاب آسمانی را می خوانند (و باید از این گونه تعصبها برکنار باشند)افراد نادان (دیگر، همچون مشرکان) نیز، سخنی همانند سخن آنها داشتند! خداوند، روز قیامت، در باره آنچه در آن اختلاف داشتند، داوری میکند"
در این آیت دقت شویم اول این که دو طایفه را خداوند بر خود تسلیم شده قبول دارد، یعنی با مفهوم قرآنی "مسلمان" می داند و اختلاف شان را خطا می گوید و برای ما اندرز می دهد تا ما چنین خطا نکنیم.
مثل یکه امروز در دنیای اسلام از نادانی مالک جنت تنها خویشتن را می دانند و دقت بر اسلام قرآن کریم ندارند.
بدین ملحوظ امروز در جامعه هر کی در عقل خود قبله دینی خود را ساخته است، هر کی آن چی که در ذهن اش حقیقت مصور شده است تصور دارد حقیقت خداوندی را منور ساخته است، در حالیکه داشته های عقل را با داشته های قرآن باید مقایسه کنیم تا حقیقت را پیدا کنیم.
آیا ذهن تابع محیط نیست؟
اگر انسان در محیطی زندگی داشته باشد و او محیط غرق جهالت و خرافات شده باشد و فقر بدبختی حاکم شده باشد و ده ها فساد جز اخلاق محیط شده باشد و تبعیض و بی عدالتی حاکم شده باشد و امکان در یافت علم در اولادها ضعیف شده باشد هر کی بداند قبله دینی وی را که حقیقت های جامعه ترتیب می دهد از همان جامعه یکه فساد و بدبختی ها وجود دارد سر چشمه می گیرد و با قبله خداوندی در تفاوت می باشد.
آن چه که طرفداران مذهب ها مخالف همدیگر شده اگر که اندوخته های عقل شان را مقبول تر از اندوخته های ذهن دیگران بدانند هیچگاه داشته های عقل آن ها حقیقت اسلام را تجلی داده نمی تواند و چنین مردمان در یک خطا گرفتار هستند سبب این که از قبله خداوندی دور شده هستند.
آن چی که الله حکم می کند تنها بر من و تو که در جیب اسناد مسلمان بودن را داریم، نیست، بر همه بشریت روح قرآن کریم امر می کند و می گوید: نخست با او ذهن قرآن کریم را بخوان که قرآن کریم و دین مربوط همه بشریت است و مال همه بشریت بودن را نخست درک کن و قبل از خواندن قرآن کریم خود را به این حقیقت آماده کن که قرآن کریم و دین مربوط همگانی است که حقیقت را کتاب مبارک بیان دارد.
از این رو که الله به اسم های ساخته انسان ها و به قبله های ساخته انسان ها ارزش قایل نیست، تنها آن چه تنگری فرمان دارد و قبله را که هدف به سوی وی رفتن است، ارزش قایل است.
از هر عقیده دینی هر دین و از هر عقیده هر مذهب هم باشیم، مهم نخست شناختن خود و بعد شناختن الله است و رجوع به قبله ی وی است.
اگر از حقیقت های گفتار پروردگار دور باشیم و اگر که با بیان ذهن انسان ها به خود شیوه و قبله را ترتیب داده باشیم، یک کار باید کنیم هر زمان دنیای عقل خود را با گفتار تنگری مقایسه کنیم تا در شرک مبتلا نشویم.
قرآن کریم در سوره بقره آیت یک صد چهل هشت بر همه انسان ها که از هر طایفه و مربوط هر دین هم بوده باشند می فرماید" هر طایفه ی قبله ی دارد که خداوند آن را تعیین کرده است (بنابراین، زیاد در باره قبله گفتگو نکنید! و به جای آن،) در نیکی ها و اعمال خیر، بر یکدیگر سبقت جویید! هر جا باشید، خداوند همه شما را (برای پاداش و کیفر در برابر اعمال نیک و بد، در روز رستاخیز،) حاضر می کند زیرا او، بر هر کاری تواناست"
یک بار تفکر کنیم تا بدانیم آن چی که عقیده ها بیان دارند، مثمر محتویات محیط جامعه است، در بین آن هر نو کثافت وجود دارد، به این خاطر روح قرآن کریم چنین بیان دارد و می گوید: عقل که بزرگ ترین ثروت توست استفاده نموده با حقیقت مقایسه کن!
پروردگار در بشریت قبله خود را آدرس نشان داده است تا در رسیدن در رضای الله قبله را بشناسند. آن چی که یزدان بزرگ قبله ی خود را بیان می کند با قبله ی کسانیکه تابع ذهنیت های هستند که محتویات سر جمع شده از عقیده ها یکه حتی در همه عمر شان آن چه که خداوند بیان دارد مقایسه نکرده اند تفاوت دارد. بدین لحاظ بهتر است که انسان آن چی در عقل خود دارد با گفتار الله مقایسه کند، تا درک کند چه اندازه مطابقت دارد و یا ضدیت دارد؟
به یاد داشتن خداوند در قلب با حاکمیت عقل و انجام کردار مطابق حکم الله که اولویت اخلاق در راه سعادت بشریت باشد به قبله ی خداوند نزدیک می سازد، اگر که از هر عقیده و از هر دین هم باشیم.
سبب اینکه آن چی در اسناد ما نوشته است و آن چه اسم ما تمثیل می کند همه این ها ساخته ی انسان هاست نه فرمان خداوند.
پس به رسیدن در رضای یزدان به فرمان خداوند باید گوش داده شود که اولویت را به انسانی ساختن جامعه حکم دارد و عدالت را فرمان دارد و کردار نیک را هدایت دارد و تنها تسلیم بودن به الله را امر دارد و مستقیم بدون واسطه با خداوند بودن را سزاوار می داند.
کردگار در سوره النسا آیت یک صد سی پنج می فرماید" ای کسانی که ایمان آورده اید! کاملا قیام به عدالت کنید! برای خدا شهادت دهید، اگر چه (این گواهی) به زیان خود شما، یا پدر و مادر و نزدیکان شما بوده باشد! (چرا که) اگر آنها غنی یا فقیر باشند، خداوند سزاوار تر است که از آنان حمایت کند. بنابراین، از هوی و هوس پیروی نکنید که از حق، منحرف خواهید شد! و اگر حق را تحریف کنید و یا از اظهار آن، اعراض نمایید، خداوند به آنچه انجام می دهید، آگاه است"
پس در هر دین و یا در هر مذهب هم بوده باشیم، لحظه ی ذهن خود را از اسارت ها بیرون باید کنیم و در بلندی در قله ی اشراق پرواز کنیم و از بلندی قله ی اشراق، از دیدگاه خداوندی، خود و دنیا را ببینیم، در آن زمان چی بودن حقانیت را درک کرده می توانیم.
خداوند که بدی را لعنت گفته، پرواز به جنت با بال های خوبی ممکن است.
بدی را لعنت گفته خــــداوند در قرآن
پرواز سوی خداوند با بال نیک آسان
عزیزم! ما با فرمان های کردگار زند گی داریم، انسانیت ما در اولویت قرار دارد و دین ما از بطن اسلام و انسانیت سر چشمه می گیرد و تابع ذهنیت یکه از سنت های جامعه سر چشمه گرفته باشد هراس نداریم حتی جان ما فدا هم شود.
برگ شببو سر را از شانه محافظ دور نمی کرد و سکوتی را به خود گرفته بود و به سکونت سخنان یار را می شنید.
محبوب قطع سخن نموده لحظه با سکوت گل همبازی شد و لحظه ها بعد تارک های موی نازنین ش را ماساژ داده از موهای گل شببو بوسید در این اثنا نازنین یک نفس عمیق کشید و سر را از شانه دلدار بلند کرده به چشمان یار دید تبسم کرد، می خواست بار دیگر در شانه وفادار، خود را تکیه بدهد، دلبند از زنخ گل با دست راست با ظرافت زیبایی گرفته با انگشت بزرگ دست راست، کنار لبان زیبا را ماساژ داد و به چشمان زیبای بادامی عمیق نگاه کرد و غرق دنیای چشمان قشنگ شد و عاشقان بار دیگر بی صدا در دیدگان همدیگر غرق شده بودند کی می داند؟ بلکه دل یار به قلب نگار میگفت:
تو که بهار گلزار به این گلـــزار بمـیرم
با نـازهایت صد بهاربه این بهار بمــیرم
با زوله ی سنت ها درس ظلــــم دیـده یم
بیمش در چشــمان تو بر گل نار بمـــیرم
چرا اســیر ما باشـــیم در اسیر سنت ها؟
مــا که بیـدار هستیم بــتو بیـدار بمــــیرم
مـترس دلــــربای من از اظلــــم سنت ها
ما که مســـتقل هستیم بــتو سردار بمیرم
تا که نفس در جانم در رایت سر و جانم
با جـانــــــــم سرم قربان به تو اناربمیرم
دلداده ها در عمق زیبایی عشق بین چشمان هم غرق شده بودند، گل شببو موهای خود را با دست راست جمع کرد در عقب سر انداخت چادر نازک سپید را تکان داده دو باره در سر انداخت چند قدم جلو تر رفت دو دست را باز نموده سوی سما دید یک نفس تازه کشید و شکر کشید و دور خورد به یار دیدن کرد گفت: هر نگایت مثل گل در دلم می نشیند، هر صدایت ترانه شده در دلم سرود می گردد، هر بار به چشمانم ببینی چشمانم را چنان می دزدی، در جلای نور چشمانت شرمنده می گردم آیا قوت عشق هست که تجلی کرده است؟
هر بار ببینـــــــــی به چـــــشم اســـــیر من
مــی دزدی چـــشم من را ای چشمدار ثمن
او لحظه شرمـــــی میشم از جلای چشم تو
بگو که این عشق است تاثیرش در بر من؟
دلداده تبسم کرد چیزی نگفت اطراف را دید نزد بوته گل یکه در زیر دیوار باغ روئیده بود نزدش رفت یک گل سرخ را که نو شکوفه نموده نیمه باز شده بود گرفت نزد نگار آمد از گل بوی کرد گفت: ببین زیبایی بوی گل هست که بلبل غرق گل شده است، عشق که از غریزه سر چشمه می گیرد، مثل گل، زیبا و بوی دار هست که جوشش کور را دارد و جنون است و پابند به عقل نیست.
غریزه ی زیبایی در برگ های عشق
ندای زیبا که اســت فقط صدای عشق
عشق یک اختری است در کجا و چی زمان روشن شدنش هویدا نیست، او یک شعله داغ است سوختاندن را خوب می داند، یعنی تا سحر بیدار نشستن، یعنی اشک حسرت ریختن، یعنی مست و بی پروا گشتن، یعنی سوختن یا سوختاندن، یعنی در انتظاریت غرق شدن، یعنی لحظه های خوش زندگی را درک کردن، یعنی زندگی را باختن، یعنی درد و منهت در بطن داشتن، یعنی یک شقایق غرق خون، یعنی مستی و دیوانگی، یعنی با سوز دل سوخته شاعری کردن، یعنی شعله ور ساختن آتش، یعنی سجده به چشمان تر، یعنی زاهد و اما بت پرست، یعنی رسوا شدن بین مردم.
زاهد و بت پرستی دو سرشت ضد است
فقط قوت عشـــق است هر دو یک دست
همه قوت عشق است که انسان اسیر می گردد، آمدن من و تو در این باغ جاذبه من و تو با همدیگر نیست، قوت عشق هست که من به تو جاذب شدم و تو به من مهتاب...!
در شب تاریکم
شدی مهتابم
با عشق
یک گل آبتابم
با زلفان زیبا
گل ریحان به جانم
با لبان زیبا
یک زیبای ترنم
با اندام زیبا
گلم شدی تو جانم
به این خاطر نصاب عشق را کس نمی داند و به عشق و عاشقی نصاب تعیین شده نمی تواند، اگر در نمایشنامه عشق، نقش عاشق شدن داده شده باشد و اگر که بگویند در نقش ات عاشق شدن است اول عاشق شو و بعد خیانت کن، اگر که خطا کرده باشی و عاشق حقیقی شده باشی، بدانی در نقشت ناکام می گردی.
چونکه عشق اختر یکه شر خود را می زند و تو را در فساد گرمی خود اسیر می سازد یک بلاست، او زمان ارادت از دستت می رود و تو در بین او آتش افتیده میشی و هیچگاه برآمدن از آتش ممکن نمی گردد، اگر که بخواهی بیرون شوی خاکستر شده بیرون می شوی عشق چنین یک آفت است مثل که یک بلا از آسمان سرت آمده باشد و تو جای گریز نداشته باشی چنین یک بلاست عزیزم.
شعله ی داغ اســت آفرازهــــی عشق
شقایق مانند است حریت راهی عشق
با حریت می روئید همچو گل شقایق
یک گل آزادی است پادشاهــی عشق
محبوبه گل را از دست محبوب گرفت بوی کرد به یار پیش کرد گفت: بوی کن. دلداده ش تعجب کرد با دست راست دست نگار را که گل داشت دور کرد پرسید: چرا بوی کنم؟ شقایق گفت: بوی خوش دلنشین دارد. یار با قرقره خندید پرسید: چی تصور داری آیا امکان ادراک بوی گل را دارم؟ وقتی روح و تمام جانم بوی تو شده باشد چگونه امکان دارد که بوی دیگر را درک کنم؟
اگر بگویم فلان گل بوی خوش دارد باور مکن، از این رو که او بوی توست تجلی در گل ها دارد.
ادراک بوی دیگـر بر مـن حـــرام
او بوی زیبای توست که دلم غلام
قبل از تو کدام گل نداشتم بعد از تو امکان ندارد که قلبم زنده باقی بماند تا کدام گل دیگر را پذیرا شود. سبب این که صرف خاطر یک گل زنده هستم او گل تو هستی جان دلم، به این خاطر بوی گل های دیگر را درک کرده نمی توانم من را ببخش!
در بین همه گلها
شدی تو گل زیبا
غرق و اسیر بویت
بویت شده فریبا
پیچ تاب گیسویت
چون نخ تار دیبا
می رباید دل را
بویت است دلربا
با این نازهای ادا
شدی ترانه زیبا
ترانه های عشق را
می سرای تو دیبا
با این چشمان زیبا
برم هستی دلربا
برم هستی دلربا
دلداده دست دلبر را گرفت بوسید گفت: در دست هایت قلبم پنهان است می دانی؟ می دانی که شبی سیاه حیاتم بود خورشید وجود نداشت، آسمان پر از ستاره ها بود مگر آسمانم بدون ستاره بود بی خورشید تاریک بودم؟
هو زمانیکه نور تو را دیدم، خورشیدم در شب تاریکم پیدا شد، در آسمانم ستاره پیدا شد و من با نور تو، شب های تاریک را نورانی دیدم آیا به این دلداده خورشید دایمی می شوی؟
قبل از که عاشق شوم حـیاتم بود تاریک
روشنی شد تاریکی از حیات عشق نیک
گل به چشمان باغبان دلداده عمیق دیدن کرد تبسم کرد دست چپ یار را بلند کرد، دست محبوب با دست محبوبه بلند بود نگار دو دور خورد گفت: همیشه مهتابت میشم دایم گرد یارم قندیل میشم! شیفته دل به هیجان آمد از خوشی اشک چشمش جاری شد، گل که اشک چشمان باغبان دل سپرده را دید با چادر نازک اشک یار را پاک کرد چیزی نگفت ولی سر سپرده دو دست نگارش را گرفت عمیق به دیدگان گل دیدن کرد گفت: بگذار خاطر گلم اشک خوشی در چشمانم جاری باشد، هر قطره اشک چشمم با سعادت شقایقم می ریزد، او اشک خوشی است فقط در چشمان من میزیبد.
گر که بریزد اشکم از خوشــی بخت تو
بگذار سیلاب شود به حال خوشبخت تو
بدان هر قطره اشک چشمم حقیقت را بیان می کند، اگر که نگارم خوش باشد، اشک خوشی به گلم می ریزم، اگر قهر شده باشد باز هم اشک می ریزم که چرا صنمم دلگیر است گفته...
گلم بداند در هر حالت به بتم سرم در سجده است چونکه من را بت پرست ساخته!
من که بت پرست شدم از تاثیرات نقاش
چـــــی زیبا آفریده او ماهر هیکل تراش
دلبند تبسم کرد چیزی نگفت چند قدم پیش رفت به یک ناز طرف یار دیدن کرد، بار دیگر دست ها را باز کرد، سوی آسمان دیده دور می خورد سکونت در باغ حاکم شده بود یار به نگار دیدن داشت مثل یکه گل در مستی بلبل می گفت:
شـاد و نـــشه و مســـتم خاطر یارم هســتم
پروانه در گــرد یار نـــشه و یار پرســــتم
بشگوفه او عشق یار هر زمان از مهر یار
شود گلســــتان یار که من در گردش هستم
با شوق و ذوق زیبا مـی رقصم مست زیبا
نشه و مسـت که هســـتم عشـق یارم بدستم
می پاشاند بوی خود از دل و از جان خود
که بوی یارم که است شـــدم که یار پرستم
گل شببو با دست باز به سما دیدن داشت، با یزدان زیر ذهن صحبت داشت، یار نزدش نزدیک شد، گوش خود را سر قلب گلش گذاشت گفت: عزیزم در عبادت مشغول شو بگذار با من قلبت صحبت کند چونکه قلبت اسیر من است.
لحظه ها وضعیت عاشقان چنین دوام داشت یار لحظه ها بعد سر بلند نمود به چشمان زیبا دید و زیبا با تبسم پرسید: چی گفت قلبم؟ سر سپرده باغبانش گفت: قبل از تو کسی نبود بعد از تو کس نخواهد شد از این رو که خاطر تو در دنیا هست شده هستم گفت.
محبوبه ی قلب من در هر دو دنیای من
خالق عشـقم هســـتی یار دلــــربای مــن
نگار با عشوه ها موها را اصلاح ساخت گفت: راست می گوید اولین و آخرین حکم دار قلبم هستی.
یار دست راست گلش را گرفت کمی ماساژ داد و از کف دستش بوسید گفت: عزیزم چی اندازه با سخنان بخواهم عزیز بودنت را بیان کنم ناکام می گردم آیا به چشمان زیبایت دیده از چشمانم قطره ها از اشک بریزم بگویم هر قطره بیان دوست داشتن است باور می کنی؟
اگر لطف نموده باور کنی در این دنیا باران لازم نیست، اشک چشمانم دنیا را با آب غرق می کند، چون که او زمان چشمانم نامرد نمی شوند.
اگر ریزد اشک من خاطر خوشی تو
بگذار باران شــــــود خاطر شادی تو
مه من شده نتوانستم تا تو با من نشدی، چون که من از من نیستم پس صاحبم شو، اگر خدا نخواسته ترکم کنی مثل یکه از پنجه پرنده لاشخور از سما در زمین افتیده باشم زخمی می شوم، بلکه کشته نشوم بلکه مرگ هم بی وفا شود و اما با کمر هلال نیمه قد در زندان افتیده میشم از این رو که بی تو این دنیا زندان می گردد. حیاتم را دزدیدی هر چیز من فقط تو هستی عزیزم.
مرا ربوده اســــت او چشـمان مست
با افـسون ســــــحردار کرد پرســـت
گلـــیم دولـــت زیبایــــــی ست بر تو
لــــــعل و گــــــــوهـــر زر بدســــت
مـا به تو یک باره مـــقــید شــــــدیم
فدای لــحظه شـــادیت با دل جـــست
بیهوده نیست کوشی من به انفاس تو
چو مـرغ به دام ام ماهـــی به شست
بیا دنیا نمــی ارزد بدانـیم جای بست
بـــی تو حرامست بــی تراس نشست
در مقابل التفات های یار، نگار بی صدا شده بود، فقط ادا های چشمان زیبا با همباز لبان مست گواه بود که از التفات ها لذت می گرفت.
پرسید: آیا همه عمر چنین تسلیم می شوی؟
سر سپرده یارش خندید گفت: تا زمانیکه ما در پنجه عشق اسیر هستیم دوام می کند، عشق پرنده ی است در قله های اشراق پرواز دارد ما در پنجه های آن اسیر شده هستیم، تا که در این اسارت بند باشیم، اخلاق ما چنین دوام می کند، اگر بطن اخلاق ما مملو از قدرت مقاومت در مقابل حوادث حیات باشد هیچگاه از او بلندی پایان نمی آیم. من چنان اسیر هستم اگر لحظه دور باشی در حسرت ات می سوزم، اگر خدای نخواسته تو را از من بگیرند کی از من گرفته می توانند؟ تو در قلبم تصویر شده هستی سر سپرده در عشق تو من هستم.
در گیسوهای زیبایت بند هستم در اسارت
در بوی زیبای تو غـرق هسـتم در اثارت
دلداده چشم چپ زیبای دلکش را با دست راست کمی ماساژ داد دو باره گفت: چشمان زیبا جادو ساخته است که اسیر هستم، مثل گل، ظریف و زیبا هستی و مثل شبنم، طراوت دهنده و تازه کننده هستی و مثل برف، پاک و بی لکه هستی عزیزم.
محبوبه پرسید: ساعت چند شده ناوقت نشده باشد؟
جواب شنید هنوز وقت است هراس نداشته باش و اما زمان به تایم برابر شده بود، حتی از موقع گذشته بود که عاشقان متوجه شدند.
گل می خواست از باغ بیرون شود دلداده دست چپ ش را گرفت گفت: قول بدی به زودی بار دیگر دیدار کنیم.
لبخند زد جواب داد: اگر ممکن باشد رغبت هر روز دیدار را دارم مگر امکان ندارد و ما باید شرط ها را در نظر گرفته ملاقات کنیم وقتی چنین گفت بار دیگر سکونت حاکم شد، چشمان با هم دوخته شده بود بلکه چشمان یار بر نگار می گفت:
مـــــی وزد باد مـــــــلایم با عطرهای سوری
دلربا زلف هایت شده با عطرخوشت ای پری
غرقـــم در بنگ تو و بانگ عشق من صراح
صــاف ره ی عشـق ما که مثل گل ها ســری
ای صــــنم تو گلـــــستان تازه بــهارم گلـفشان
روی بگشا بهر من طاقت من را مـــــی بری
حور جــنتم تویــــی و ماه ی دورانم تویـــــی
من که دیدم ای پری تسلیم مـــــن در مشتری
راز هر دمــــم بدان تسلــــیم بر تو هر دمـــی
یا به خـوابم یا به بیدار پرده صـبرم می دری
چشم تو را ندیده من در هیچ عالـم چنین زیبا
کـی شنیدم زاد در هیچ در هیچ پدر و مادری
گر که باشــی تو اخــتری در هر کنار آسمان
پرده بپوشــد آفــتاب از شـرم خود با روسری
سر به سجده نشسته ام دل به تسلــیم ام من ام
تیز شمشیر دست تو یا دل یا سر تو می بری
لحظه ها که چشمان دیدار داشت و از سیری خبری نبود و هر چی نور چشمان را رد بدل می کردند به همان اندازه تشنه می شدند.
دوستی تشنگی را زیاد می سازد و چی اندازه نزد دوست باشد به همان اندازه تشنه تر می گردد و تشنگی دوستی، بعضی زمان عشق را که یک جوشش کور است بر ملا می سازد.
دوستی از آنجا که انسان موجودی اجتماعی است، در هر جامعه یکه زندگی می کند به دنبال یافتن یاران و دوستان و همراهانی برای خود می باشد.
دوستی را به مختلف شیوه ها بیان دارند چون این گزینش در میان اقوام و ملل مختلف شکل های متنوعی پیدا می کند و با انگیزه های گوناگون بر اساس احساسات متفاوت عقلانی و عاطفی به وجود می آید.
گروهی دوستی را صرفآ به معنی معاشرت دانسته اند و گروهی دیگر عقیده دارند که دوستی عبارت از یک نوع ارتباط خاص که در مقاطع مختلف و یا در زمانی خاص میان افراد پیدا شود می باشد.
برخی دیگر باور دارند که دوستی یک نوع قرار داد اخلاقی می باشد که با انگیزه های خاص دنیوی و اخروی بین افراد به وجود می آید.
دوستی و محبت دارای مراتب درجاتی می باشد، نباید تصور کنیم دوستی بین افراد یک سان است، تجارب حیات گواه ست دوستی مراتب مختلفی دارد، بعضی به عنوان دوست کامل دیده شده می تواند، سبب اینکه از همه ی ویژگی ها و شرایط یک دوست کامل بر خور دار بوده می تواند، بعضی ها شرایط کمتری را به خود جمع کرده می تواند پس دوستی چیست؟
دوستی دنیای است از کینه ها حسرت ها خشم ها حسد ها آزار ها ستمگری ها تلخی ها زشتی ها و نفرت ها مبرا باشد.
دوستی چیست؟ کاشانه ی باشد از مردم داری ها و پاکی ها و شادی ها و آرامش ها و بخشش ها.
دوستی چیست؟ او دست های که قدرت ویرانی را دارد و قدرت آباد کردن را دارد، با او ذهن وسیع یکه از بلندی قله اشراق حیات انسان را دیده بتواند و دست ها را به آبادی امر نموده بتواند و اگر دست یکه می آراید خانه دل ها را، دستی که می نوازد و می پرورد، دستی که می بخشد، دستی که می سازد اندیشه جهت آرامش و رفاه را، دستی که ریشه دشمنی را می کند، دستی که جنگ ها را پایان می دهد و صلح را آباد می سازد به معنی دوستی است.
دوستی چیست؟ مسیر حرکت انسان های بیدار که نتایج به سعادت بشر برسد دوستی است.
دوستی چیست؟ نور چشم یکه در ژرفای دلها می رود تا دل ها را به دوستی اسیر بگیرد و روح را پرورش بدهد.
دوستی چیست؟ گنجی است از دوست به آباد شدن دوست برسد.
دوستی چیست؟ نیروی قوی زندگی بخش و امید بخش و رفاه بخش است که شعله های امید را همیشه تازه می سازد.
دوستی چیست؟ رشته ی ناگسستنی را جهت پیوند دل ها به وجود آورده بتواند و فدا کاری ها را و بزرگواری ها را و زیبایی ها را و شیرینی ها را و امید ها را و هوسها را با عشق به وجود آورده بتواند دوستی می باشد.
قلب های عاشقان ملبس از این صفت ها شده بود که با دوستی شان عشق تجلی کرده بود و دید حیات شان در بلندی قله اشراق عشق رسیده بود.
علی جان به چشمان شبنم دید گفت: اگر در حیات یک پرده سعادت وجود داشته باشد او پرده تو هستی، اگر که در حیاتم نباشی، بی پرده شده برهنه در تاریکی های حیات می گردم، زیرا نور زیبای توست به من البسه شده با رنگینی، سعادت را به من بخشیده است.
بین چشـــمان زیبا حــیات نو را دیدم
هر رنگ حیات را از چشم زیبا دیدم
شبنم تبسم کرد گفت:
زیبا تو که می گویی از عشق تو پیدا
او شعله ی عشق است از هرغم مبرا
یار تکرار گفت: هر لحظه که چشمان زیبایت را می بینم همچو ریزه های برف، فرشتگان، سعادت را بالایم می ریزند، از این رو که تو او فرشته هستی راه را در جنت گم نموده بین ما انسان ها آمدی.
اگر لحظه وجود زیبایت با این چشمان نازنین نزدم نباشد، او زمان هم مقابل چشمانم نور تو پیداست نگارم.
او هنگام که اشراق زیبای تو در چشمانم ظاهر می گردد، در اشتیاق دیدارت میشم اما او صحنه بودنت امکان ندارد، ولی تصور کن او زمان هم به من چی لذت دلکش است؟
تو چنین یک توانای پر قدرت هستی در حیاتم.
عمیق به چشمان محبوبه دید مثل یکه به زیبایی صورت گل سلام داده با دل در سجده افتیده باشد دل می گفت:
دل را به نورت بســتم به نور سـیمای تو
تا بـخوانــم تـرانـه به چشـــــم زیـــبای تو
نور بلورین عشـــــــق از بین چشـمان تو
نورانیم سـاخته اســـت او نور عـــلای تو
شـــگونم بـخت بالا از سرشــــتت دلـــربا
دلـربا شده عشـــق از چــــشم شــهلای تو
بوی ســــــوری از لب ها از شت لبان تو
غــرق و اســــیرم کرده او بـوی بـلای تو
اگر شـــوی دسته گل چو لاله های مغرب
از شرق روان میــشم در بوی آشــنای تو
هر چی معنی حیات با بوی تو ساخته شد
گوارا شـــد بــخت مـــن با بوی زیـبای تو
بالاخره از نزد بلبلش جدا شده در منزل می رفت، چونکه تایم شان تکمیل شده بود و باز یک خاطره زیبا را از صحیفه همان روز در دفتر خاطرات شان نوشته می کردند، عاشق و معشوقه نشه وار به منزل های شان می رفتند و شرابی بودن و نشه بودن شان از راف عشق بود، از این روکه سلاف عشق را با یک فرهنگ عالی عاشقی نوشیده بودند.
تصور کنید درختان نیشتر زده باشند و گل های شان شکوفه کرده باشد و در کنار هر طرف باغ، گل ها روئیده باشد، هوا چنان ملایم شده باشد، غیر از باد نرم خود را سر نو شکوفه گل های درختان و سر گل های زیبای رنگارنگ که بوی همه این ها را پاشان بدهد، کدام اذیت نداشته باشد، آب صاف حوض بلورین خوش بوده باشد و در زیر درختان شرشرهای ظریف در جویچه ها جریان داشته باشد، بلبلان و پرندگان خوش آواز، بین گل های خود روی باغ و بین گل های درختان در دنیای شان با نشه بوده باشند و سرود بسرایند و در چنین جنت یار تان همراه شما بوده باشد و ایمان تان شده باشد و زندگی تان شده باشد و جان تان شده باشد و پیک صهبا تان شده باشد که هر لحظه هر سخن او ترانه در قلب تان شده باشد و هر لحظه بوی او بوی سوری شده باشد و هر لحظه او بوی خمر عشق شده در لبان تان بریزد و هر ریزه آن نشه داشته باشد فقط خوش نگهبان شده باشد چنین یک فضا بود.
اگر می شد رنگارنگ
با گل های هفت رنگ
نارین و آتشین
زیبا گل های هفت رنگ
با عشق دلداده ها
با ندای پرنده ها
با سرود بلبل ها
با تاثیرات بهار
چی می شد صحنه ی باغ؟
او صحنه ی زیبای باغ؟
که بودند در چنین باغ
دلداده ها در باغ
دلداده ها در باغ
در چنین جنت، دلداده ها در زمان های مناسب یکجا می شدند و کتاب عشق را سر از نو نوشته می کردند تا در عشق های خشک شده زلالی شوند تا با باریش راز عشق طراوت بخشیده دو باره در تکامل سوق بدهد و ندای عشق را در گوش جهانیان برسانند و بانگ بزنند بگویند که عشق زیباست ظریف و پاک است که قدرت قوی دارد حتی امپراتورها مقابلش در سجده قرار گرفته اند.
حصه دهم
شبنم به منزل رسیده بود خانه پر از زنان بود، گل آگاه بود که مادر محفل یاسین خوانی را ترتیب می داد و اما عشق، قوت خود را بالاتر ساخته بود، زیبا اسیر عشق شده بود و در ذهن او جز عشق یارش کدام اولویت کدام گزیده وجود نداشت سبب اینکه عاشق بود نه ریا کار!
اطاق های منزل پر از زنان شده بود حتی چند خانم در طاقچه پنجره ها نشسته بودند از این رو که سر تشک جای سوزن نبود. سر باشی ها این جا بزن آن جا بزن داشتند و ملای قرآن خوان سوره یاسین را خوانده بود، نوبت تبلیغ به خانم ملا رسیده بود تا بین زنان مبلغی اش را نشان بدهد و مبلغ ای والله گفته هر چی پسند ذهن ها بود یک راست و صد دروغ را شروع کرده بود مثل هر زمان مبلغین دین وطن!
خانم ها را در گریان آورده بود، زیرا از محتویات دین عقل خود صحبت داشت و سناریویی قوی داشت و هر زن مسکین را در داخل سناریو ساخته بود تا بیشتر اشک بریزد چونکه خود قربان چنین سناریوها بود.
با این هنر اسم پیمبران را گرفته، حادثه های حیات شان را چنان بیان می کرد که گویی در آن جا در او حادثه ها بوده باشد و از ذکای خود حکایت ها را چنان ساخته بود، همه زنان غرق گریان بودند ای والله می گفت از اسم قرآن کریم می گفت و از بین قرآن کریم سوره یاسین را توضیح داشت و اما سوره یاسین در قله اشراق بود و خانم در داخل گورستان!
چونکه در فرهنگ دینداری جامعه، خود وی اسیر و قربان بود. بدین خاطر حتی درک نداشت تا بداند اگر دروغ گفته به اسم خداوند ذکر می کرد بزرگ ترین گناه کار می شد ولی آن قدر جاهل بود حتی از الف ب قرآن کریم آگاه نبود و اما بازار عالی داشت از این روکه در پسند عقل های جامعه خود را آماده کرده بود مثل هر زمان چنین عجوبه ها در هر کشور اسلامی.
در حالیکه تنگری بزرگ در سوره بقره آیت هفتاد نو گوشزد نموده می گوید" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست میآورند!"
یا در سوره النسا آیت های چهل نو و پنجاه الله می فرماید" آیا ندیدی کسانی را که خودستایی می کنند؟! (این خود ستاییها، بی ارزش است) بلکه خدا هر کس را بخواهد، ستایش می کند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد. ببین چگونه بر خدا دروغ می بندند! و همین گناه آشکار، (برای مجازات آنان) کافی است"
مگر چنین عجوبه ها بیشترین دروغ و ریا را خاطر دریافت مشتی از پول اجرا دارند.
آن چی خانم ملا می گفت تجلی عقل ملا و دانش ملا در محفل شده بود، از این روکه بر عکس حکم قرآن کریم اولویت دنیای ذهن خود را برتر ساخته بود و احکام قرآنی را به دنیای عقل خود عیار کرده بود، در حالیکه قرآن کریم ضد گفته های خانم را بیان می کرد، یعنی باید ذهن ها به احکام قرآن کریم عیار می شد و اما در جامعه های اسلامی آن چی ساخته عقل هاست به اسم احکام دین در بین ملت عرضه می گردد که ترور و رادیکالیسم تندرو در اوج خود رسیده است و یک راه ی مقبول به منطق شان پیدا کرده هستند و با عجله چند سخن عربی می گویند و از روایت های فلان کس ها صحبت می کنند و بزرگ ترین تهمت را بدوش رسول الله می اندازند و از این که جامعه بالای زبان عربی حاکمیت ندارد و در روایت ها و در اسم حضرت رسول خدا تسلیم هستند، بدون درک با عقل با قلب به چنین ذهنیت ها اسیر می شوند تصور دارند هر کلام عربی فرمان قرآنی باشد و هر تهمت، سخن رسول الله باشد و جالب تر از همه بعضی ملا صاحب ها که چند کلمه دعای عربی را یاد می گیرند و فقط ازبر دارند و حتی معنی گفتارشان را درست ادراک ندارند، زیرا جهت رفاه ی خود مسلک ساختند و جامعه را تسلیم گرفتند وای زنده باد چنین جامعه!
کوریکه استعداد تفکر و درک موضوع را داشته باشد عاقلتر و بیناتر از کسی است که چشم بینا مغز کور دارد.
با دیده ها دیدن لاکــــــن حق را ندیدن
بینا و عقل کــــــور بر این حال افتیدن
ترجیح عقل مـن که عقل بینا چشم نور
بهتر از چشـــــــم بینا باعقل نور دیدن
در لابلای صحبت تقاضا ها پی در پی می آمد، به یکی هدایت می داد چهل مرتبه سوره یاسین را بخواند تا رد بلا شود و در دیگری راهبر می شد تا از ملا صاحبش تعویذ و طومار بگیرد و در دیگری امر می داد تا نزد ملا صاحبش برود و چند دم پف چپ بگیرد.
دکان زن ملا صاحب باز بود و یک نیرنگ باز، همه محفل را اسیر گرفته بود و از تاثیرات چنین فرهنگ، جامعه غرق خرافات و بدبختی شده و اسیر در فقر شده بود و شده است.
چنین رذالت تنها در افغانستان نیست در هر کشور اسلامی رواج است، من که این کتاب را در کشور ترکیه در حال نوشتن هستم در همین روزها در ترکیه چند شخص از اسم دانشمندان دین، بخش بزرگ ملت ترکیه را در اسارت دین عقل شان گرفته اند، چونکه با همکاری بعضی تلویزیون ها پرگرام ها را با اشتراک عده خلق صاف و پاک ترکیه دایر دارند، شخص دانشمند دین، مانند یک فرشته پرگرام را اداره و سازماندهی نموده تبلیغات دینی می نماید و شخص در هوای فرشته بودن خود را هویدا می سازد.
در پرگرام ها رواج شده است، انسان ها سوال می کنند سویه دین را به جای رسانده اند خانمی در پرگرام بخش 12 ماه 6 سال 2015 عنوان پرگرام افطار خاص بود سوال کرد "تراشیدن موی وجود مردها در دین ما جایز است یا گناه است؟"
آری چنین سوال کرد و در چنین سوال ها استادهای محترم که پرگرام ها را سازماندهی می کنند و در مقابل شان کدام شخص دیگر از عالم دین نیست همه مردمان صاف ساده استند از بین دین عقل شان برای سوال کننده جواب می دهند، چنان سخنان اندرز دار را با چنان شیرینی و پر محتوا بیان می کنند روح هر کس یکه در محفل است و بخش از ملت ترکیه را که از تلویزیون ها تعقیب دارند در قبضه می گیرند و هر انسان صاف ساده ی این ملک را، با روح و روان تسلیم می گیرند و هر صاف ساده تصور می کند قرآن کریم برای هر یک چنین سوال آیت های بخصوص دارد که تنها ملا صاحب ها می دانند. آری چنین تصور دارد چونکه چنین آموخته می شوند.
یعنی استادان از دین عقل شان مطابق روح و روان انسان های صاف و ساده بیانات می دهند از این خاطر که در گفتار چنین استادهای دین، غیر از آیت های قرآن کریم که خاطر رنگ رونق دادن صحبت شان یاد آور می شوند تا گفتارشان بین خلق اهمیت دینی پیدا کند، باقی همه گفتارشان، ساخته، فریب و بیش از سفسطه نیست.
هرگز دیده نشده است که استاد به مثابه رهبر، ملت را راهنما شده باشد گفته باشد این سوال مربوط دین نیست یا گفته باشد از قرآنکریم فلان سوره فلان آیت را بخوان یا گفته باشد در فلان کتاب حدیث دیدن کن خود بی آموز و راهنمایی کرده باشد و بر مطالعه، تجسس و بررسی و تحقیق تشویق کرده باشد.
منطق و فرهنگ شان همانند منطق کمونست ها شده است یعنی بی صدا می گویند: بخورید، بنوشید، کارکنید، خواب کنید لاکن در استقامت دین مطالعه نکنید حتی تفکر نکنید چونکه خاطر شما ما علمای دین، مطالعه و تفکر نموده معلومات می دهیم و بخش ملت ترکیه را سوی حمق شدن سوق داده اند و بخش دیگر ملت که جوانان با منطق هستند لیکن معلومات درست از دین قرآن کریم ندارند زمانیکه صحبت های دانشمندان دین را می شنوند از این که با گفتار شیرین بسیاری زمان بی منطق صحبت دارند، جوانان بر آته ئیست شدن تمایل پیدا می کنند.
بطور مثال در سحر اخیر ماه رمضان سال 2015 در یک کانال تلویزیون، دانشمند دین، در جمع مردم صحبت می کرد و جماعت یکه در او پرگرام تشریف آورده بودند با حس احساساتی شان با ریختن اشک چشمان شان تبلیغ عالم دین را شنیدن می کردند و بسیاری از مردم ترکیه پرگرام دانشمند دین را تعقیب می کردند چونکه شخص پرفسور یک شخص با اعتبار و نامی کشور ترکیه می باشد. شخص چنان نطاق ماهر و شیرین سخن زمان و استاد سناریوساز است که بخش بزرگ مردم ترکیه را در اسارت دین عقل خود اسیر گرفته است، اگر سیاه باشد سپید بگوید یا زمستان باشد بهار بگوید بخش بزرگ مردم ترکیه بدون بررسی، گفتار دانشمند دین را قبول می کنند، چونکه چنین تربیت می گیرند، لاکن منطق گفتارش نه در منطق قرآن کریم برابر است و نه در منطق تاریخ و نه در منطق عقل انسان!
در لابلای صحبت همان شب سحر، در ارتباط وقوع حادثه شب معراج پیغمبر اسلام، تبلیغ اش را ادامه داد، از حادثه شب معراج که حکایت را بیان کرد وقوع انجام شده را روایت نگفت بر حقیقت آن تاکید نموده سخنانی را بمیان آورد هر بخش آن مطلق با گفتار الله در قرآن کریم ضدیت کامل داشت. قرآن کریم، از پیدایش کائنات و ختم کائنات و قیامت و جنت و از دوزخ برای ما با منطق معلومات می دهد، به منطق قرآنکریم جهان یعنی همه کائنات با ترتیب منطق تنظیم شده اند، در کدام نقطه گفتار الله در قرآن کریم بی منطقی را دیده نمی توانیم. قرآنکریم از یک نظم ترتیب شده ی کائنات بحث می کند و نظم ترتیب شده، مطابق منطق گفتار قرآنکریم در مدت تعیین شده بر هم خورده زمین در زمین دیگر و آسمان ها در آسمان های دیگر تبدیل می شود و بعد از آن جهان جدید ساخته می شود و بعد از تشکیل جهان جدید، زندگی دوزخ و زندگی جنت تنظیم شده روز قیامت بر پا می شود، یعنی جنت و دوزخ نام دنیا ها نیست که جدا هر کدام شان دنیای جدا باشد و یا هماکنون موجود باشند، جنت و دوزخ مطابق منطق قرآن کریم دو شیوه از زندگی دنیای آخرت است، بعد از اینکه کائنات از این حال روان تغییر می خورد و بر زمین و آسمان های دیگر مبدل می شود، بعد دنیای آخرت به وجود می آید و در بین همان دنیای آخرت، زندگی جنت که سعادت را تمثیل دارد و زندگی دوزخ که بدبختی را تمثیل دارد ساخته می شود و بعد قیامت بر پا می شود و در روز قیامت یک محشر بزرگ رخ می دهد تا سرنوشت هر کی با شمول پیغمبران معلومدار گردد، بدین اساس در منطق قرآنکریم بعد از طی مراحل هر حادثه، چه ختم کائنات باشد و چه روز قیامت باشد و چه منطق محشر باشد و چه تنظیم و ترتیب زندگی جنت و زندگی دوزخ باشد و چه شیوه و طرز جزا برای دوزخی ها باشد و چه مکافات برای بهشتی ها باشد در زمان تعیین شده شان وقوع پیدا می کند، البته زمان تعیین شده ی شان با قوانین تکامل صورت می گیرد، یعنی این مرحله مطابق بر منطق قرآن وابسته به جریان های تکاملی است که با قوانین خداوندی روی صحنه ظاهر می شود. یعنی اگر که کس از حوادث داخل دوزخ حرف می زند یا از خوشندی جنتی ها صحبت می کند یا از چگونگی وقوع روز قیامت بحث می کند اگر صحبت مطابق منطق قرآنکریم نباشد ساخته و دروغ و فریب را نشان می دهد، اگر که پروفسور دین باشد بلکه میلیون ها را فریب داده می تواند لاکن در نتیجه خود وی فریب می خورد، چونکه در نظر انسان های با منطق که از قرآنکریم معلومات دارند ضعیف یک حقه باز نمایان می شود که در کشور ترکیه مشاهده می کنیم.
لیکن پرفسور دین که از حادثه معراج سخن می زد به عقیده ی وی حضرت رسول خداوند روز محشر را دیده بود و دوزخی ها را دیده بود و چگونگی عذاب دوزخی ها را تماشا کرده بود و حادثه را از زبان پیغمبر اسلام می گفت و بر اسنادیکه نزد خود تهیه کرده بود، می گفت: «خداوند نشان داد»
لاکن امثال منطق گفتارش در قرآنکریم نبود و با منطق قرآنکریم ضد بود، زیرا در منطق قرآن کریم جهان آخرت هنوز ساخته نشده است، پس زندگی جنت و زندگی دوزخ هماکنون موجود نیست پس چگونه پیغمبر اسلام از روز محشر دیدن کرد؟
اگر بگوید خداوند از آینده نشان داد یعنی تصویر آینده را بر دید پیغمبر آورد، در قرآن چنین منطق وجود ندارد چونکه خداوند هر گفتار خود را با منطق بیان کرده است پس چه اسناد در دست دارد؟
مگر اسم خداوند و اسم پیغمبر را استعمال که می کرد قلب های مردمان ساده را در تپش انداخته هیجان داده در گریان می آورد، لیکن سخنان خوش و هیجان دهنده اگر که از منطق دور باشد چگونه جوانان یکه در اولویت شان منطق را اساس گرفته اند در آته ئیست شدن سوق نمی شوند؟
آیا استاد گفتاراش را از دیدگاه چنین جوانان بررسی کرده می تواند؟
اگر که منطق دانشمند دین را بپذیریم در او صورت قرآنکریم دروغگوی است.
اگر که منطق قرآنکریم را قبول کنیم از گفتار عالم دین، حضرت پیغمبر دروغ گوی می برآید چونکه دانشمند با عقل استوار حادثه را که بیان می کرد ضدیت کامل با منطق قرآنکریم داشت، پس در این صورت یا گفتار پیغمبر اسلام دروغ است یا قرآنکریم دروغگوی است.
پس عالم دین چه منطق داشته باشد تا تز خود را دفاع کند؟
زمانی منطق پروفسور دین قابل قبول است در بین گفتار الله در قرآن کریم چنین گفتار ضد نقیص باید وجود داشته باشد تا اسناد نشان داده بگوید: ببین در قرآنکریم، همچنین منطق ضد نقیص وجود دارد، لاکن در قرآنکریم امثال وجود ندارد که مدافع باشد پس چه خواهد گفت؟
شاید بگوید گفتار من قبول شده ی دنیای اسلام است.
آری در دنیای اسلام امثال زیاد چنین تراژدی ها را دیده می توانیم از یک جانب در بین مسلمان ها انداخته می شود و مثل استاد دین، شیرین سخن ها، احساسات مسلمان ها را در نظر گرفته تبلیغات می کنند، بعد از یک مدت بعد، جز دین مسلمان ها می گردد از این که از اسم پیغمبر اسلام گفته می شود، قدرتی وجود ندارد ضدیت کند و در نتیجه مسلمان ها در گرداب بی منطقی در مشکلات غرق شده دین اسلام را در دنیا، دین بی منطق معرفی نموده، عده زیاد از جوانان صاف ساده را به رادیکال های خشک مبدل می سازند.
اگر چنین بی منطقی را کدام شخص کم دانش بگوید دردی ندارد لیکن شخصی که نیم ملت یک کشور بزرگ را در اسارت گفتارش گرفته باشد چه می شود حال این ملت؟
استاد که از حادثه معراج صحبت می کرد از این که این حادثه یکی از دلچسب ترین مسئله نزد مسلمان هاست بخش از ملت صاف ساده ی ترکیه را خوب استفاده می کرد، در حالیکه در سوره الاسرار در آیت اول حادثه معراج آمده است الله می گوید: "منزه است آن [خدایی] که بنده اش را شبانگاهی از مسجد الحرام به سوی مسجد الاقصى که پیرامون آن را برکت داده ایم سیر داد تا از نشانه های خود به او بنمایانیم که او همان شنوای بیناست"
از چنین آیت با منطق چه کمدی ها نیست که استادها بدلخواه شان نسازند و اسم رسول خدا را استعمال نکنند، شاید بگویند حدیث رسول الله است، در عقب رسول الله پنهان می شوند، مگر دقت ندارند که منطق گفتارشان ضدیت با منطق قرآنکریم دارد، پس بر این بنیاد خائن ترین اشخاص هستند برای پیغمبر اسلام خیانت می کنند.
خداوند در سوره الانفال آیت بیست دو می فرماید: "در نزد خدا بدترین جنبندگان کسانی می باشند کران و لالانی اند که اندیشه نمی کنند"
با چنین منطق بی منطقی بخش از جوانان که صاف ساده هستند با روح و روان برای شان تسلیم می شوند و جوانان را چنان صاف ساده می سازند جوانان تصور می کنند هر حقیقت را فقط علمای دین می دانند و باید هر زمان برای گفتارشان تسلیم شد چونکه چنین فرهنگ را رواج داده می روند.
جوانان صاف ساده در شرایط یکه اگر با لباس عالم دین، کسی برای شان ترور و تخریبات را بیان کند و آدرس، گفتار پیغمبر اسلام را و جنت را بگوید با روح تسلیم می شوند، نتایج بدبختی های افغانستان و عراق و سوریه و دیگر کشورهای اسلامی از چنین سیستم رسوا که از جانب دانشمندهای دین که بدون در نظر داشت منطق با احساسات صحبت می کنند و منفعت را در نظر می گیرند بمیان آمده است.
برای ساخته کارها، خداوند در سوره البقره آیت هفتادنو اندرز می دهد می گوید:" پس وای بر کسانی که کتاب [تحریف شده ای] با دستهای خود می نویسند سپس می گویند این از جانب خداست تا بدان بهای ناچیز به دست آرند پس وای بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته و وای بر ایشان از آنچه [از این راه] به دست می آورند"
لاکن برای درک فرمان های خداوند در پهلوی عنوان ها، منطق و عقل کار است مگر با منطق خودشان جواب که در هر سوال می دهند، کس اگر خواسته هم باشد از کدام اسناد با شمول قرآن کریم منطق گفتار چنین عالمان دین را پیدا کند، هرگز پیدا کرده نمی تواند، از این خاطر که هر کدام شان طرز و شیوه گفتار جدا دارند اگر که دو دانشمند این گروه را در یک میز مدور بیآورید در هیچ مسئله همنظر شده نمی توانند، چونکه هر کدام شان از دین عقل خود صحبت می کند نه از دین خداوند، مگر حاکم جامعه هستند لیکن در هر کشور با شمول ترکیه، استادان قوی دین وجود دارند با منطق صحبت دارند و لاکن به اندازه شیرین سخن هایکه منطق را در نظر نمی گیرند، ارزش و اهمیت بین خلق ندارند، لیکن کدام شیرین زبان دین، چگونه دین اسلام را کدام شان تمثیل کرده می تواند؟
آری هیچ کدام شان اسلام را تمثیل ندارد، چونکه اسلام را تنها گفتار الله تمثیل دارد و سخنان پیغمبر را به خاطری قبول داریم الله هدایت داده است.
لاکن هر سخن پیغمبر اگر که در منطق قرآنکریم نزدیک باشد سخن پیغمبر اسلام است، در غیر آن هنر چنین حقه بازهاست که تجارت دارند.
اگر از این گروه دانشمندهای دین، پرسیده شود آیا مکمل هستید که در هر سوال جواب دارید یا صحبتی می کنید خارج از منطق قرآنکریم؟
جواب شان چه می شد؟
طبیعی که می گفتند غیر از خدا کس تکمیل نیست، پس سوال دوم
از ایشان پرسیده می شد، چرا در چشم ملت هر کدام تان مکمل ظاهر شده رل بازی می کنید؟
چرا منطق را و فرهنگ را بر بار آوردید گویی که غیر از شما کس استعداد مطالعه را ندارد، آیا فرهنگ تان درست است؟
طبیعی که جواب با منطق شان را می دادند و لاکن دیده می شود هرگز علاقه ندارند تا ملت خود رسیده شود و هرگز چنین سیستم ندارند چونکه علاقه دارند معتبر از ملت هر کدام شان یک و یک فرشته باشند.
منتظر هستم کدامین از این فرشته ها خود را در ترکیه پیغمبر اعلان می کند؟
چونکه در نزد خودشان اولیا شده اند و منطق را به جای رسانده اند عقل شان خورده شده دیده می شود.
چنین فرهنگ اگر هر ملت را در اسارت بگیرد بر غلام شدن محکوم می سازد.
پس اگر که هر دانشمند دین، تنها خود را تمثیل داشته باشد چرا فرهنگ یکه هر جوان مسلمان، خود، تجسس و کاوش نموده قناعت اش را از دین اسلام برآورده بسازد در دنیای اسلام مروج نیست؟
اگر که اسلام بر فرهنگ مطالعه، تحلیل و کاوش آورده نشود دست یک عده خود پسندها اسیر نمی شود؟
مسلمان ها مانند اسب گاری در اسارت نمی افتند؟
مانند کمونیسم دنیای اسلام بر شکست محکوم نمی گردد؟
دنیای اسلام مقابل دنیای پیشرفته با چنین فرهنگ سفسطه چگونه رقابت کرده می تواند؟
آیا فرشته های دنیای اسلام که بی منطق تبلیغات دینی می کنند در این نقطه تفکر کرده می توانند؟
خاطر اینکه رواج دادند اگر دین مطالعه شود و سوال هایکه در ذهن هر جوان مسلمان پیدا که می شود اگر خود کاوش کند می گویند در گناه گرفتار می شوی باید از ملا پرسان کنی.
آیا این فرهنگ ضدیت با منطق قرآن کریم ندارد که فرشته ها رواج داده می روند؟
دین سرنوشت ساز است، لاکن تا این اندازه در مضحکه افتیده است از دست عقل های استهزا پرور آیا دقت داریم؟
اگر قرآن کریم احکام خداوند باشد که است، اگر قرآن کریم هسته اسلام باشد که است، در کدام آیت قرآن کریم چنین رسوایی امر شده است؟
در کدام آیت قرآن کریم گفته شده است در فلان دردها و بلاها فلان آیت با فلان حدود خوانده شود و یا تعویذ و طومار شده در گردن آویزان شود نجات دهنده است؟
در کدام آیت پف چپ ها امر شده است که جهت رد بلاها خوانده شود؟
حتی یک اسناد کس در مدافع چنین خرافات در کل دنیای اسلام ندارد و اما راه مقبول شان را دارند از روایت ها سخن می زنند و این روایت هاست دنیای اسلام را از مسیر تکامل دور ساخته است و اسیر عقب ماندگی ساخته است از برکت ما روشنفکران نابینا!
به درک حقیقت، ترجمه مکمل سوره یس "یاسین" را تقدیم می کنم لطفآ بخوانید و منطق عقل خود را در کار بندازید که در کدام بخش آن گفته شده چهل بار خوانده شود و یا تعویذ طومار شود و یا پف چپ شده تجارت شود و اما آیا سوره یاسین به کدام شکل در جامعه استفاده می شود یک بار تفکر کنید.
ترجمه ی سوره ی یاسین شریف
بسم الله الرحمن الرحيم.
قسم به قرآن حکمت بیان.
که تو البته از پیامبران خدایی.
که به راه راست فرستاده شدی.
از جانب خدای مقتدر و مهربان نازل شده است.
تا قومی را که پدران شان به کتب آسمانی پیشین اندرز شدند، به این قرآن پند دهی و بترسانی که ایشان سخت غافلند.
البته وعده ی عذاب بر اکثر آنان چون ایمان نمی آورند، لازم و حتمی گردید.
ما هم برگردن آنان تا زنخ زنجیر نهادیم در حالیکه سر بلند کرده چشم بربسته اند.
و از پیش و پس بر آنها سد کردیم و بر چشمشان هم پرده افکندیم که هیچ نبینند.
و آنها را بترسانی یا نترسانی یکسان است، هرگز ایمان نمی آورند.
تو آنان را بترسانی و اندرز کنی که پیرو آیات قرآن شده از خدا مهربان در خلوت می ترسند، اینان را به مغفرت خدا و پاداش لطف و کرم او بشارت ده.
ما مردگان را باز زنده گردانیم و کردار گذشته و آثار وجودی آینده شان، همه را در نامه ی اعمال آنها ثبت گردانیم و در لوح محفوظ خدا آشکارا همه را به شمار آورده ایم.
ای رسول ! برای این مردم حال قریه ی "انطاکیه" را مثل بیار که رسول حق برای هدایت آنها آمدند.
که نخست دون یعنی در گذشته از رسولان را فرستادیم چون تکذیب کردند، باز رسولان سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم، تا همه گفتند ما به رسالت شما آمده ایم.
اهل قریه به رسولان گفتند شما جز اینکه مانند ما بشری هستید، مقام دیگری ندارید و هرگز خدای رحمان، شما را به رسالت نفرستاده است و جز اینکه شما مردم دروغگویی هستید، هیچ در کار نیست.
رسولان باز گفتند خدای داند که محققا ما فرستاده ی او بسوی شما هستیم.
و بر ما جز آنکه واضح ابلاغ رسالت کنیم هیچ تکلیفی نیست.
باز منکران گفتند که ای داعیان ! رسالت ما وجود شما را به فال بد می دانیم، اگر از این دعوی دست بر ندارید، البته سنگسار تان خواهیم کرد، از ما به شکنجه ی سخت خواهید رسید.
رسولان گفتند ای مردم نادان ! آن فال بد که می گویید، اگر بفهمید و متذکر شوید، با خود شماست، بلکه شما قومی مسرف هستید. و در این گفت و شنود بودند که مردی شتابان از دورترین نقاط شهر "انطاکیه به اسم حبیب نام " فرا رسید و گفت ای مردم رسولان خدا را پیروی کنید!
از اینکه هیچ اجر و مزد رسالتی نمی خواهند و شما را هدایت می کنند، پیروی کنید.
و چرا باید من خدای آفریننده ی خود را نپرستم، در صورتیکه باز گشت شما بسوی اوست؟ آیا من بجای آن خدای آفریننده خدایانی معبود خود بگیرم که اگر او خواهد به من رنج و زیانی رسد، هیچ شفاعت آن خدایان از من دفع زیان نکرده نجاتم توانند داد.
در این صورت پیداست که من بسیار زیانکار خواهم بود.
پس، از من ای رسولان ! بشنوید به خدای شما ایمان آوردم.
و به این مردم باایمان روز قیامت گفته شود بیا داخل بهشت شو، گوی ایکاش قوم من از این نعمت بزرگ آگاه بودند.
که خدا چگونه در حق من مغفرت فرمود و مرا مورد لطف و کرم قرارداد.
و ما پس از او بر قومش لشکری از آسمان نفرستادیم هیچ این نکرده ایم.
نیست عقوبت شان جز یک صیحه ی عذاب آسمانی که به ناگاه همه هلاک شوند.
وای بر حال این بندگان که هیچ رسولی برای هدایت آنها نیامد. جز آنکه او را به تمسخر و استهزاء گرفتند.
آیا ندیدند چه بسیار طوایفی را پیش از اینان هلاک کردیم، که دیگران بدانه دیار اینان باز نگشتند.
و هیچ کس نیست جز آنکه همه نزد ما حاضر می شوند. و یک برهان آن است که ما زمین مرده را زنده کرده از آن دانه ی که قوت و روزی خلق شود، می رویانیم.
در زمین باغ ها از نخل خرما و انگور قرار دادیم و در آن چشمه های آب جاری کردیم.
تا مردم از میوه ی آن باغ ها تناول کنند و از انواع غذاهایی که بدست خود عمل می آورند، تغذیه کنند، آیا نباید شکر این نعمت ها بجای آرند؟
پاک و منزه است خدایی که همه ی ممکنات عالم را جفت آفریده چه از نباتات چه از نفوس بشر و دیگر مخلوقات که شما از آن آگه نیستید.
و برهان دیگری برای خلق در اثبات قدرت حق وجود شب است، که ما چون روز را از آن برگیریم ناگهان همه را تاریکی فرا گیرد.
و نیز خورشید که بر مدار معین خود دائم و بی هیچ اختلاف به گردش است، برهان دیگر بر قدرت خدای دانا و مقتدر است.
و نیز گردش ماه را که در منازل معین مقدر کردیم، تا مانند شاخه ی خرما به منزل اول باز گردید.
نه خورشید را شاید که به ماه فرا رسد و نه شب به روز سبقت گیرد و هریک برمدار معینی شناورند.
و برهان دیگر آنکه ما نژاد بشر را در کشتی پربار سوار گردانیدیم.
و نیز برای آنها به مانند کشتی چیزیکه برآن سوار شوند، خلق کردیم.
و اگر بخواهیم، همه را به دریا غرق کنیم، که ابدا نه فریاد خواهی و نه راه نجاتی یابند.
مگر باز رحمت ما آنها را نجات دهد و تا وقت معین بهره ی زندگی بخشد.
و چون مردم را گویند، از گذشته و آینده اندیشه کنید، که شاید مورد رحمت خدا گردید.
و براین مردم هیچ آیتی از آیات الهی نیامد جز آنکه از او اعراض کردند.
و چون مومنان به آنها گفتند که از آنچه خدا روزی شما قرارداده برای او به فقیران انفاق کنید، کافران به اهل ایمان پاسخ دادند، آیا به کسی که اگر خدا می خواست، به او هم مانند ما روزی می داد، اطعام کنیم؟ شما که به ما این اندرز می کنید، پیداست که سخت در غلط و گمراهی هستید.
و کافران گویند پس این وعده اگر راست می گویید، کی خواهد بود؟ این منکران قیامت را انتظار نکشند، جز یک صیحه ی اصرافیل حق که آنها را فرا گیرد، در حالیکه باهم به جدل و بحث مشغولند.
و در آن لحظه مرگ نه توانایی سفارشی دارند و نه به اهل بیت خود، رجوع توانند کرد.
و در صور دمیده شود، به ناگاه همه از قبر ها به سوی خدای خود به سرعت میشتابند.
گویند ای وای بر ماچه کسی ما را از خوابگاه مرگ برانگیخت؟
این همان وعده ی خدای مهربان است و رسولان همه راست گفتند.
و جز یک صیحه بیش نباشد، که ناگاه تمام خلایق محشر به پیشگاه ما حاضر خواهند شد.
پس در آن روز کمترین ظلمی به هیچکس نشود و جز آنکه عمل کرده اند، ابدا جزایی نخواهند یافت.
اهل بهشت آن روز به وجد و نشاط مشغولند.
آنان باز نانشان در سایه برتخت های عزت تکیه زده اند.
برای آنان میوه های گوناگون و هرچه بخواهند آماده است.
برآنان از خدای مهربان سلام تحیت رسانند.
وای بدکاران امروز شما جدا شوید.
ای آدم زادگان ! آیا با شما عهد نبستیم که شیطان را نپرستید، او دشمن بزرگ شماست؟ و مرا پرستید، این راه راست است.
و خلق بسیاری از شما نوع بشر را این دیوبه گمراهی کشید، آیا هنوز هم عقل و فکرت به کار نمی بندید؟ این همان دوزخی است که به شما وعده دادند.
امروز در آتش آن به کیفر کفر تان وارد شوید.
امروز است که بر دهان آن کافران مهر خموشی نهیم و دستهایشان با ما سخن گوید و پاهایشان به آنچه کرده اند، گواهی دهد.
و اگر ما بخواهیم دیده های شان را محو و نابینا کنیم، تا چون به راهی سبقت گیرند، کجا بصیرت یابند؟ و اگر بخواهیم همان جا صورت آنها را مسخ کنیم، که نه بتوانند گذشت و نه بازگشت کنند.
و ما هر کس را عمر دراز دادیم، به پیری در خلقت ش بکاستیم، آیا تعقل نمی کنید؟ و نه ما او را شعر آموختیم و نه شاعری شایسته ی مقام اوست، بلکه این کتاب ذکر و قرآن روشن است.
تا هرکه زنده است، او را به آیات ش پند دهد و بر کافران وعده ی عذاب حتمی و لازم گردد.
آیا کافران ندیدند که بر آنها با دست قدرت خود چهارپایان را آفریدیم تا آنها مالک شوند؟ و آن حیوانات را مطیع آنها کردیم و رام ساختیم بر آنها.
تا هم بر آنها سوار شوند وهم از آن غذا تناول کنند.
و برای مردم در آن حیوانات منافع و آشامیدنی های فراوان قرار دادیم، آیا شکر این نعمت نباید بجای آرند؟ و مشرکان غیر از خدا خدایانی بر گرفتند، تا مگر یاری و نصرت جویند.
هرگز خدایان کمترین نصرتی به آنان نتوانند کرد و خود این مشرکان معبودان شان را سپاهی حاضر هستند.
وای رسول سخن این مشرکان ترا محزون نکند، ما هرچه آنها پنهان و آشکار گویند، همه رامی دانیم.
آیا انسان ندید که ما او را از نطفه خلقت کردیم که دشمن آشکار گردید؟ و برای ما مثلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد و گفت این استخوانهای پوسیده را باز که زنده می کند؟
بگو خدایی زنده می کند که اول بار به آنها زندگی بخشید واو به هر خلقت داناست.
آن خدایی که از درخت سبز برای انتفاع شما آتش قرار داده است، تا وقتی برافروزید.
آیا آن خدایی که خلقت آسمانها و زمین از اوست، بر آفرینش مانند شما قادر نیست؟ آری البته قادر است، که آفریننده و داناست.
فرمان نافذ خدا چون اراده ی خلقت چیزی را کند، به محض اینکه گوید موجود باش بلافاصله موجود خواهد شد.
پس منزه و پاک خدایی که ملک و ملکوت هر موجود به دست قدرت اوست و بازگشت همه ی خلایق به سوی اوست.
آیا در سوره ی "یس" یاسین شریف کدام اشاره به چهل مرتبه بدون درک معنی خواندن وجود دارد که رد بلاها کند؟
کدام اشاره به تعویذ و طومار شدن وجود دارد که بلاها را نابود کند؟
کدام اشارت به پف چپ وجود دارد که درمان به دردها شود؟
بالاخره در کل کتاب قرآن کریم حتی یک اسناد وجود دارد حتی یک اسناد؟
اگر که حقیقت معجزه های آیت های قرآن کریم که پند دهنده است و رهبر است، از ادراک ذهن ها دور شده باشد، چهل قوم مسلمان در چهل شب و روز و چهل هزار مرتبه چهل یاسین بخوانند حتی یک مریضی ناچیز حتی یک درد خفیف حتی یک بلای خورد را دور ساخته نمی توانند. زیرا مغایر احکام قرآن کریم است و فقط با روایت ها خرافات است که جامعه از مسیر تکامل دور ساخته شده است.
اگر انتقاد کنی می گویند حدیث رسول الله حکم دارد لاکن دروغ می گویند چونکه رسول خداوند ضدیت با فرمان های خدا نداشت.
در هیچ بخش از آیت های قرآن کریم مزخرفات وجود ندارد لاکن در جامعه حقیقت را با اسناد قرآن کریم بگویم اکثریت ملت با حیرت دیده محکوم به کفر گویی می کنند حتی فتوا های قتل را صادر می کنند ولی از سر جمع همه شان پرسیده شود در عمل کردهای تان کدام اسناد قرآنی دارید؟
همه شان از روایت ها سخن می زنند تا دیوانه کنند و لیکن در یک نقطه مهم دقت ندارند در صورت یکه الله در کتاب مبارک قرآن نگفته باشد و با منطق قرآن کریم ضد باشد هزاران روایت و یا حدیث و یا سنت چه ارزشی دارد؟
آیا مهم کلام الله نیست؟
آیا سخنان خداوند اسلام را تمثیل ندارد؟
حدیث ها و سنت هایکه در این بخش گفته شده همه تهمت و دروغ می باشد چونکه رسول خداوند بر ضد کلام الله هرگز روشی را مروج نساخته است.
و اما گناه کار حقیقی در این رسوایی ها و مزخرفات کی ها هستند؟
یگانه خطا کار و گناه کار و سبب در رسوا شدن جامعه که شدند، ما مردمان اهل قلم هستیم، یعنی دانشمندان در مختلف علوم و روشنفکران و پیشقدم های با دانش جامعه هستیم که سبب بدبختی و مزخرف ها در جامعه شدیم نه ملاهای مسلکی!
از این رو که ملاهای مسلکی در درد رفاه ی خود استند نه در درد حل مشکلات جامعه!
چون که در جای که مسلک وجود داشته باشد تجارت وجود دارد در جایکه تجارت وجود داشته باشد ریا وجود دارد.
در این نقطه خدای نخواسته توهین و حقارت مقابل ملاهای مسلکی ندارم فقط یک حقیقت و بدبختی جامعه را پیشکش دارم چونکه رسالت کس های که باید نقش بازی کنند بدوش ملاهای مسلکی سپرده شده است و به خاطر یکه یک مسلک جهت سپری حیات شان شده است اسم ملاهای مسلکی را ذکر می کنم در غیر آن کدام خورد ساختن و یا حقارت باشد هدفم نیست بر عکس بیشترین انتقاد من بالای قشر پیشقدم جامعه می باشد که در خواب غفلت غرق هستند.
مثال در جامعه اشخاصی وجود دارد تحصیلات عالی دارند مگر قناعت دینی شان را از یک امام مسجد برآورده می سازند، در حالیکه امام مسجد شاید معنی چند آیت قرآن کریم را نداند چه چای استهزا است عوض یکه در امام مسجد همکار باشند و راهنمایی از کتاب مقدس کنند عقل شان را در مضحکه قرار داده از امام مسجد پرسش دینی می کنند و امام مسجد بدون ریا با اخلاص در تلاش دادن جواب می گردد، از این که معلومات محدود دارد مطابق دنیای تحصیل کرده ها با منطق جواب داده نمی تواند، جناب های شان در دل، امام را و دین اسلام را در تمسخر می گیرند در حالیکه اگر کسی که مایه ی خنده باشد تحصیل کرده ها مسخره باید شوند نه امام های مساجد.
بدین ملحوظ اگر آیت های قرآن کریم با واقعیت های آن توضیح و توزیع می گردید، امروز ملت تا این اندازه بی خبر و در مشکلات نمی شد.
یاد آور باید شوم من بر سنت و حدیث پیغمبر اسلام سخت احترام دارم هدفم صرف ساخته کارهاست نه حدیث و سنت حقیقی پیغمبر!
دین یک ضرورت فطرتی بشر است، بدون دین زندگی ناممکن است، حتی کس های که عقیده به یزدان ندارند، آن ها هم دین شان را دارند سبب اینکه در تلاش مدافع از تز شان هستند.
اگر تا این اندازه دین یک ضرورت و یک متاعی با ارزش در جامعه باشد چرا دست چند خرافه پرست تسلیم کنیم؟
اگر دین در دست اهل علم باشد سعادت را به وجود می آورد و اگر اهل علم بی تفاوت شده باشند چند حقه باز خرافه پرست، روح ملت را با دین ساخته شان اسیر گرفته می توانند.
در چنین زمان اگر از ارزش های تمدن بشریت صحبت شود و اگر از ارزش های حقیقی دین صحبت شود، ملت عوض گوش دادن به حقیقت، صحبت کننده را به دار زدن محکوم می سازد و بدبختی جامعه آغاز می گردد.
پس باید محوطه یکه دین فعالیت دارد همان محوطه را انسانی ساخت و انسانی ساختن محوطه را بیشتر از همه مردمان جهان، یزدان بزرگ تقاضا دارد.
باید درک کنیم جامعه را دایما دو گروه مردمان ویران می سازند، بی ایمان ها به یزدان که شعوری بی ایمان نیستند.
و ایمان داران به یزدان که شعوری ایمان دار نیستند.
چونکه کس های که عقیده به موجودیت الله نداشته باشند، در بودن دنیای آخرت باور ندارند، پس همه تلاش شان را در رفاه و سعادت این دنیا استفاده می کنند و جامعه را انسانی می سازند سبب اینکه به عقیده ی آن ها شانس دیگر ندارند که بار دیگر زندگی کنند.
مردمان یکه به یزدان بزرگ ایمان دارند و بودن دنیای آخرت را قبول دارند از ترس روز جزا جامعه را انسانی می سازند، قرآن کریم با هر دو گروه کار ندارد، از این روکه سرنوشت هر دو گروه را بیان دارد تعیین شده است.
اما اکثریت مردم بیرون از این دو گروه قرار دارند و پیمبران و کتاب ها به اصلاح ساختن این بخش انسان ها نازل شده است این گروه، هم دنیا را رسوا ساختند و هم آخرت شان را ویران ساخته اند.
بخش از این گروه در هر زمان تاریخ، خویشتن را ایمان دار می دانند ولی با قلب عقیده ی سالم بلکه دارند مگر عقل را در نظر ندارند، عوض عقل سالم، ذهنیت فرسوده و خرافاتی را به خود به وجود می آورند و بی خبر از اعمال شان شرک را به میان می آورند و جامعه را ویران می سازند.
در نتیجه عوض استفاده از رهبری قرآن کریم، در تلاش گرفتن ثواب هستند و دنیای اسلام را بدون در نظر داشت مفهوم صواب، عاشق ثواب ها ساختند تا در آخرت تنها مالک جنت باشند، مگر راه یکه ذهن ها حکم می کند جنت ممکن شده می تواند؟
اگر دنیای اسلام از عشق ثواب گرفتن در عشق صواب کردن رفته بتواند چهره ی دنیای اسلام تغییر پیدا می کند هر مصیبت و هر بلا از علاقه ی زیاد ثواب گرفتن به وجود آمده است.
گروه دیگر نیمه آته ئیست ها هستند در حقیقت راه گم های هستند با آته ئیست بودن هیچ ربطی ندارند، بر جامعه بلای دیگر هستند.
یاد آور باید شوم هر انسان خدای جدای خود را دارد، هر انسان جنت و دوزخ جدای خود را دارد، هر انسان جن و شیطان و فرشته ی جدای خود را دارد و هر انسان اسلام و دین جدای خود را دارد و هر انسان با داشته های خود در عقیده است، چونکه محوطه ی که عقل او حکم می کند از حکم عقل خود داشته ها را به وجود می آورد و هر کی که بر داشته های خود صمیمی است خود را بهتر از دیگران تصور دارد و لاکن قرآن فرهنگی را پیشکش می کند تا هر انسان داشته های خود را با تحلیل و تفکر با داشته ی گفتار الله باید در مقایسه قرار بدهد، اگر که این فرهنگ را نداشته باشد، چه اندازه بر داشته های عقل خود صمیمی هم باشد نزد الله خطا کار است و بر معنی آن است که به الله ها این مردمان ایمان پیدا کرده اند نه بر خداوندیکه کائنات را هست نموده است.
بدین خاطر الله در قرآن می گوید از خداها دور شوید تنها سوی خداوند رجوع کنید.
رجوع زمانی صورت می گیرد هر انسان خدای عقل اش را با خدایی خداوند مقایسه کند آیا همان خداست یا دیگر است؟
این زمانی امکان پذیر است خود تعقل نموده مطالعه کند.
هر کی خدای دارد از عقل او سر زده
با داشته های عقلش در بیرون اثر زده
خدای عالمیان او خـــــدای جــــدا است
خبر از او نباشد کـــــــوری نیشتر زده
همچو دیگر سوره ها، دو معجزه ی بزرگ قرآنی را در سوره ی یاسین دیده می توانیم که عقل ها را در شکفت آورده انسان های که علم دارند تفکر را هدایت نموده دنیا را به حیرت می اندازد.
چیست او معجزه ها؟
در عصر حضرت رسول الله و در عصرهای بعدی، بشریت به حرکت زمین باورمند نبود، مردمان تصور داشتند که آفتاب در گرد زمین در حرکت است و سال های دراز عقیده ی شان چنین بود و زمانیکه در اروپا کس عکس آن را بیان می کرد به کفر محکوم می کردند و اما وقتی که علم ثابت ساخت زمین حرکت دارد باز هم از حرکت آفتاب در محور آفتاب یعنی در مدار آفتاب آگاه نبودند چون که حرکت آفتاب را در محور آفتاب منظم و با دیسیپلین حرکت کند نمی دانستند تا سال های نزدیک در عصر ما!
اما قرآن کریم چهارده قرن قبل حرکت های با ترتیب شده ی همه این ها را بیان نموده بخصوص حرکت آفتاب را در محور آفتاب بیان کرد، بزرگ ترین معجزه است کس که تفکر کرده بتواند.
تنگری در سوره یاسین در آیت سی هشت می فرماید" و نیز خورشید که بر مدار معین خود دائم و بی هیچ اختلاف به گردش است، برهان دیگر بر قدرت خدای دانا و مقتدر است"
وای وای، دقت کنیم در سال های اخیر علم ثابت کرد که آفتاب در محور خود حرکت منظم دارد آیا چنین گفتار تصادف بوده می تواند که قرآن کتاب بشر باشد؟
در هر سوره مطالبی وجود دارد عقل را در شکفت می آورد پس چند آن تصادف بوده می تواند آیا تفکر داریم؟
حرکت آفتاب در محور آفتاب نتایج زحمت های سال های اخیر علم بشریت است که دانسته شد آیا شکفت انگیز نیست؟
و یا در سوره ی یاسین خداوند از جفت بودن نباتات بحث می کند، یعنی همچو حیوانات، مونث و مذکر بودن نباتات را بیان می کند معجزه ی دیگر از معجزه ها!
یزدان در سوره یاسین در آیت سی شش می فرماید" پاک [خدایی] که از آنچه زمین می رویاند و [نیز] از خودشان و از آنچه نمی دانند همه را نر و ماده گردانیده است"
علم در عصر ما قادر به درک این مطلب شد و اما کردگار در قرآن کریم چهارده عصر قبل به دنیا اعلان کرد ولی قرآن کریم را در دنیای اسلام صرف منبع ثواب قرار دادند، لکن امر قرآن کریم که در صواب بروند و آیت ها را بخوانند و تفکر کنند نا دیده گرفته شده است که تندروی و شدت و بدبختی دامنگیر دنیای اسلام شده است.
می دانید چرا؟
چون که روشنفکری در دنیای اسلام در خواب غرق است از این سبب عوض یکه چه گفتن سوره یاسین را درک کنند می گویند چهل یاسین بخوان!
هر جامعه چهل هزار بار چهل یاسین می خوانند و لاکن یک بار چه گفتن کلام خداوند را نمی دانند این است مصیبت در دنیای اسلام از دست روشنفکرهای دنیای اسلام.
در منطق قرآن کریم پیغمبران را خداوند برای ما چگونه معرفی دارد؟
اگر یک بار به قرآن کریم دقت کنیم اصل معجزه را در داخل سوره های قران کریم می بینیم، در قرآن کریم حضرت رسول الله را پروردگار بر ما معرفی دارد که رسول الله توان و قدرت دانش نوشتن مطالب قرآنی را با باریکی های مهم آن نداشت.
نوشته شدن این کتاب در او عصر زمان دنیا، از ذکا و دانش بشر بالا بود و اما در جامعه حضرت رسول الله را از داخل کتاب مبارک بیرون ساخته یک توانمندی فوق العاده داده بالاتر از امکان انسانی باشد معرفی دارند.
چنین ذهنیت اسناد دست کس های می دهد که ادعا دارند قرآن کریم نوشته ی حضرت رسول الله است.
چنین دینداری یک خطاست.
از این خاطر که حضرت رسول الله را و همه پیغمبران را از داخل قرآن کریم اگر بشناسیم با انسان های دیگر تفاوتی ندارند مثال سوره فصلت آیت شش ایزد می فرماید" بگو: من فقط انسانی مثل شما هستم این حقیقت بر من وحی می شود که معبود شما معبودی یگانه است پس تمام توجه خویش را به او کنید و از وی آمرزش طلبید وای بر مشرکان!"
یا در سوره الانعام آیت پنجاه الله می فرماید" بگو: من نمی گویم خزائن خدا نزد من است و من، (جز آنچه خدا به من بیاموزد،) از غیب آگاه نیستم! و به شما نمی گویم من فرشته ام تنها از آنچه به من وحی می شود پیروی می کنم. بگو: آیا نابینا و بینا مساویند؟! پس چرا نمی اندیشید؟! "
می بینیم با تربیت قرآن کریم طی بیست سه سال دوره پیغمبری رسول الله، اعلی ترین شخصیت معنوی را از تربیت قرآن کریم صاحب شده است و کل پیغمبران بر این منطق پیغمبر شدند و دیده می شود راهنمایی های قرآن کریم است به تکمیل شدن سوق داده است بدین خاطر باید به شخصیت معنوی پیغمبر اسلام احترام قایل باشیم و نباید از بین عقل بر پیغمبر اسلام صفت های مافوق داده شرک را سبب شویم از این روکه تنها خداوند مکمل است.
از جانب دیگر از قرآن کریم یک حقیقت مهم دیگر را درک کرده می توانیم در سرنوشت ملت ما نقش تعیین کننده دارد.
چیست واقعیت؟
در جامعه، بعضی اشخاص، اگر که از نشانه های یزدان و از آیت های خداوند درس نگرفته باشند اعمال و اخلاق شان را مطابق خواست تنگری عیار نساخته باشند و در فساد و ظلم کردن غرق باشند مطابق آیت های قرآن کریم به چشم و گوش و عقل چنین انسان ها سد و بند را یزد می اندازد و بیشتر فرصت می دهد تا زیادتر غرق اعمال و اخلاق ضد پروردگار شده بیشمار در گناه غرق شوند و از طریق چنین مردمان، انسان ها را آزمایش کند که چگونه رفتار مقابل چنین اشخاص پلید دارند؟
از این خاطر که خداوند انسان را از دو راه امتحان می کند یا از راه درست و یا از راه غلط!
در هر دو راه انسان خودمختار است مگر خداوند نظر به عمل کرد و نیت وی همکار در مسیر راه است و هر دو گروه برکت نتایج عمل شان را می گیرند یعنی اگر رفتار خلاف خواست خداوند کند بازهم برای وی برکت داده می شود تا بیشتر غرق گناه شود و اگر نیک کار باشد باز هم فرصت و برکت کارش را می گیرد چونکه کائنات با این منطق آفریده شده است یعنی خدا در حقیقت بی طرف بوده هر کی نتایج زحمت اش را چه خوب و چه بد باشد می گیرد و در آخرت با او نتایج حساب گو می باشد یعنی انسان خودمختار است و خدا کمک کننده، یکی از باریکی های قرآن!
الله در سوره العراف آیت یک صد هشتاد سه می فرماید "و به آنها مهلت می دهم (تا مجازات شان دردناکتر باشد) زیرا طرح و نقشه من، قوی (و حساب شده) است و هیچ کس را قدرت فرار از آن نیست"
بلی آفریدگار چی اندازه بر انسان های درست کار، فرصت می دهد بر انسان های مخرب هم مهلت می دهد تا که آزمایش درست صورت گیرد.
از این سبب که اگر زشتی نباشد کس ارزش خوبی را نمی داند، مثال در سوره هود آیت پانزده و آیت شانزده می فرماید" کسانی که زندگی دنیا و زینت آن را بخواهند، (نتیجه) اعمال شان را در همین دنیا بطور کامل به آنها می دهیم و چیزی کم و کاست از آنها نخواهد شد، ولی آنها در آخرت، جز آتش، (سهمی) نخواهند داشت و آنچه را در دنیا انجام دادند، بر باد می رود و آنچه را عمل می کردند، باطل و بی اثر می شود!"
دقت بر این آیت کنیم آیت از یک طرف تقدیرات ازلی را رد دارد چونکه خداوند می گوید "اگر در این دنیا زندگی دنیا و زینت آن را خواستار باشد" یعنی اگر نوشته شده از ازل می بود او زمان ممکن نبود که در مسیر راه تغییر پیدا می کرد.
از جانب دیگر انسان خاطر معیشت تنها در این دنیا تلاش کند الله ممانعت نمی کند بر عکس برکت اعطا می کند تا ظلم صورت نگیرد ولی نتیجه عمل کرد وی را در آخرت زیر سوال قرار می دهد.
پس باید بدانیم هر خدا داد جنت رفته نمی تواند و یا رضای خالق را منعکس کرده نمی تواند و بر بیشترین خدا دادها مژده ی دوزخ داده شده است، مگر ملت ما نادانسته در عقب هر شخص خدا داد روان اند و تصور دارند بر همه شان نظر نیک کردگار افتیده است، در حالیکه نظر نیک و خشم ایزد را از کردار و اخلاق خدا داده ها تشخیص کرده می توانیم نه از امکانات خدا دادی!
مگر چند در صد خلق افغانستان از حقیقت هدایت دادار بزرگ از قرآن کریم معلومات دارند؟
بر چنین عناصر سوره الاسرا آیت هژده را نیز پیشکش می کنم خداوند می فرماید" آن کس که (تنها) زندگی زودگذر (دنیا) را میطلبد، آن مقدار از آن را که بخواهیم و به هر کس اراده کنیم می دهیم، سپس دوزخ را برای او قرار خواهیم داد، که در آتش سوزانش می سوزد در حالی که نکوهیده و رانده (درگاه خدا) است"
دقت در یک نقطه کنیم بسیاری که از منطق نگارش قرآن خبر ندارند تصور می کنند خدا تنها در عقب نیک کاران است، این منطق مطابق بر منطق قرآن کریم خطا و غلط است، زیرا خداوند خدای همه کائنات است چه نیک کار باشد چه بد کار باشد، چونکه نیک کاری و یا بدکاری مربوط بر انسان است و خدا بی طرف است، اگر که خدا طرف نیک کاران را بگیرد در او صورت بی عدالتی در کارهای خداوند رخ می دهد، سبب اینکه خدا با ایماندار و یا آته ئیست در یک مسافت قرار دارد، فقط انسان است یا دوست برای خدا می شود و یا دشمن برای خدا می شود و یا ایماندار یا بی ایمان می شود، در هر حالت تاثیرات عملش مربوط بر خودش است نه برای خداوند.
از جانب دیگر کس هایکه از منطق نگارش قرآن خبر ندارند زمانیکه آیتی را می بیند مثال خدا می گوید «برایش داده می شود» زمانیکه چنین جمله را می خواند تصور می کند اراده ی انسان مربوط بر خداوند است، غلط می کند، چونکه در منطق قرآن قوانین ثابت خداوندی سر هر پدیده حاکمیت دارد، بطور مثال برگ از درخت بدون اراده ی خدا نمی ریزد، این به این معنی نیست خداوند سرنوشت هر برگ درخت را تعیین کرده باشد، در منطق قرآن قوانین یکه خداوند کائنات را با او قوانین هست نمود، بر ریختن و نه ریختن برگ درخت حاکمیت دارد، یعنی در هر حال زیست قانون وجود دارد، یعنی تصادف وجود ندارد، اگر می داشت برگ های درخت در هر موسم مثل خزان می ریخت یا زمانی می شد در خزان برگ ها سبز می کرد، در حالیکه بهار قانون خود را دارد خزان قانون جدا دارد. لاکن در دنیای اسلام تصور غلط از این است که سرنوشت هر برگ درخت را بر اداره و تصمیم خداوند می دانند غلط و خطاست.
از این اساس با تاسف در اثر نافهمی انسان ها از حقیقت قرآن کریم، به خداداده ها بیشتر ارزش قایل می شوند، چونکه تصور دارند که نظر آفریننده بالای چنین اشخاص افتیده است و اما خبر ندارند پروردگار همان گونه که به ابلیس فرصت داده است تا خاطر آزمایش بنده های الله خراب کاری کند به چنین عناصر هم زمان می دهد تا ویرانی کند و اما انسان ها مقام مافوق به این گونه چهره ها قایل هستند که درک از حقیقت قرآن کریم را ندارند.
از طرف دیگر هزار یک رسم رواج و هزار یک عقیده و گفتار به اسم دینداری در هر کشور اسلامی با مختلف شکل مروج است هر چی در بین رسم رواج های دینی وجود دارد مگر هدایت قرآن کریم بین شان یا وجود ندارد و یا نهایت کم رنگ است.
اگر کس از محتویات این کتاب اگاه باشد، هزار یک رسم رواج دینی را با احکام قرآنی که تطبیق می دهد در یک شوک قرار می گیرد چون که رسم رواج ها مسیر راه را در دوزخ می برد نه در سعادت جنت!
لاکن از برکت ما پیشقدم های با دانش جامعه، اگر رسم رواج ها را زیر سوال قرار بدهیم، در جامعه در اعدام محکوم می شویم چون که اندوخته های ذهن هسته ی دین قبول شده است و کلام خداوندی مبدل به یک متاعی که جهت ترساندن و استفاده کردن در هدف های مختلف بعضی حقه بازها باشد استفاده می شود و خاطر اداره کردن ملت به نفع شان استعمال می شود و پیشقدم های با دانش جامعه سکوت اختیار دارند که جامعه به این اندازه غرق بدبختی ها شده است.
پس باید بگویم بدون تحلیل و بررسی در عقب دیگران دویدن، انسان را نابینا می سازد، ساکن شو، مطالعه کن، تحلیل کن، تفکر کن، راه برو.
عقل بالا عقل پایان دو دنیای جدا
نصیب خلــق دنیا یک اندرز خدا
بخش کوچـــک دنیا با ذکا و ذکا
باقــــی همه دنیا بهر خود غمزدا
حصه یازدهم
در محفل مادر شبنم یک خانم زبان باز از اسم اسلام همه را در اسارت گرفته بود و اما گل غرق در آن روز مستی خود بود که با یارش بهترین لحظه های شیرین را سپری نموده بود.
خانم ها بی خبر از حقیقت در اطراف یک خانم ملا که جز مزخرفات چیزی به گفتن نداشت حلقه زده بودند.
شببوی زیبا مست بی پروا در محتویات محفل در خدمت مشغول شد و به دستور بزرگ ها کار های برو بیار را انجام می داد، با کیف خاطرات او روز که تا به چاشت نزد محبوب در باغ یار بود، در آشپزخانه داخل شد، در آشپز خانه چند خانم در ترتیب دعوت مشغول بودند، نخستین ضربه را گل در آن جا می خورد که یکی از خانم های سر باشی این جا بزن و آن جا بزن با یک طمطراق می گوید: شبنم از دین خارج شدی با علی نام شیعه آشنا شدی!
چند قاب چینی که در دست گل بود با این ضربه روانی در زمین افتید و به پارچه ها تقسیم شد و صدای شکستن قاب ها از اطاق های دیگر شنیده شد و دست و پای نازنین را لرزه گرفت و شوک در بدن گل پیدا شد و رنگ سیمای دلبر علی جان سپید شد و لبان در لرزه شده قدرت حرف زدن باقی نماند و هر کی که در آشپز خانه بود به حیرت افتیده گاه به شبنم می دیدند گه به او خانم می دیدند و چند خانم دختر از اطاق های دیگر آمده در گرد شبنم حلقه زدند و تعداد زیاد طفل ها در تلاش دانستن مسئله شده وی را محاصره کردند و هر کی خاموش بود مگر همه در شوک قرار داشتند، کس مسئله را بدرستی نمی دانست.
شبنم چند قدم در عقب رفت سر طاقچه ی پنجره آشپزخانه نشست و بی صدا بود و رنگ پریده بود، نورجان که با صدای شکستن قاب های چینی با دیگر دختر ها نزد دوست آمده بود، از حال گل مسئله را درک کرد و جام آب را به وی داد و عمیق به چشمان دوست دید و با چشمان همدلی را رساند و دلسوزی خود را بی ندا با چشمان بیان کرد و در عقب دید و به چشمان زن سر باشی به علامت ملامت کننده چند لحظه دیدن کرد و زانو زد و مو های دوست را اصلاح کرد وی را در بغل گرفت و هر دو دوست کمی گریان کردند.
همه خاموش بودند و اما تعداد زیاد دختر ها جمع شده بودند و همه دختر ها در حالیکه از جزئیات حادثه خبر نداشتند همه شان سیمای شبنم را دیده از سیمای وی غمگین شده بودند و چهره ی هر کدام شان حس ملامت کننده را به خانم سر باشی نشان می داد و همه به حال گل دلسوز شده بودند.
نورجان دست شبنم را گرفته از آشپزخانه بیرون نمود و در منزل همسایه که از خویشاوندان بود، با تعداد زیاد دختر ها برد و تعداد زیاد از دختر ها با گل در منزل همسایه رفتند و تا ساعت دیر در آن جا بودند تا که محفل ختم شد و اما نخستین توفان تلاطم بحر مصیبت ها در حیات شبنم آغاز شده بود و با موج های تسلسلی وی را در بحر بیکران غم ها و کدر ها غرق می کرد و جهنم را در این دنیا بالای گل می آورد و مقابل هر خاطره ی زیبای حیات، ذلت و نا روای های رسم رواج ذهن ها را بالای شبنم ابر سیاه می ساخت و در زیر توفان باران سیاه قرار می داد.
زیبا در بحر عشق افتیده بود و شنا داشت تا در ساحل براید و اما او زلال بحر را تبدیل به توفان تلاطم جانگیر می کردند و ساحل سعادت را مبدل به جهنم آتشین می کردند، عوض راهنمایی در گمراه یی سوق می دادند و شبنم چی اندازه که شنا می کرد امید سعادت را از وی می گرفتند و به اظلم تاریکی غرق می کردند و عزیزان گل هر کدام یک شیطان تاریکی می شد، هر چی از هنر ظلم شان سر میزد روا گر می شدند و لاکن هر کدام شان کرده های شان را عالی و دوستانه تصور می کردند و خود را دوست شبنم می گفتند و عوض گل آن ها قضاوت می کردند و هر کی سخن میزد کس کلتور گوش دادن را نداشت، با چنین اخلاق خود را درست تصور می کردند.
چی گناه داشت شبنم؟
آغاز موسم بهاری عمر زیبا بود، فقط می خواست بهار خود را استفاده کند و یک گل شود تنها خوشی ها را ارمغان بیآورد و آن چی می خواست مثل خودش خود شده زندگی کند آیا حق نداشت؟
اما او جوشش کور عقل ها کی امکان خود شدن را می داد؟
سبب اینکه جامعه دور از ایده های روشنفکری بود.
همه می گفتند من درست کار هستم و دانا هستم و هر خوبی را به شبنم آرزو می کنم و اما شبنم آن چی که ما می خواهیم زندگی باید کند و مگر منطق درک وجود نداشت اگر جامعه با ده ها بدبختی غرق باشد و هر کی خود را تصور کند که درست کار است و هر کی دانا است و هر کی به آرزوی سعادت دیگران است چرا چنین جامعه ها جز بدبختی پریشانی چیزی به گفتن ندارند؟
به یاد داشته باشیم، اگر حیات را دوست داشته باشیم، اگر زیبایی ها و خوبی ها را دوست داشته باشیم، حتی در بین شیطانی ها و زشتی ها افتیده هم باشیم، بگذاریم هر کی خودش شده زندگی کند نه به خواست ما!
از این روکه هر کس به خواست خود زندگی نموده اگر خود را اصلاح ساخته بتواند جامعه اصلاح می گردد.
پس اگر بخواهیم قهرمان شویم تنها خود را اصلاح باید کنیم و اصلاح کردن خود، بزرگ ترین اصالت انسانی است.
مگر در جامعه های عقب مانده هر کی دیگر را نا شنوا می گوید که به گفتارش اطاعت ندارد و اما اصل کر کس های هستند صدای حقیقت زمان را نمی شنوند.
شبنم که خود را بین ماجرای بزرگ دیده بود، خانم سر باشی این جا بزن آن جا بزن با سکوت، پیاله ی چای را شرب می کرد، لحظه ها همه در آشپزخانه ساکت بودند و اما یک خبر تازه بین زنان انداخته شد بود، جمع شده نمی توانست پراکنده می شد و فقط زبان به زبان در گوش ها رسانده می شد و هر زبان مهارت غیبت خود را داخل خبر می کرد و به زودی خبر رنگ و شکل مختلف را می گرفت و همه زنان علاقمند در نقش داشتن خبر می شدند، مثل یکه هر غیبت ثروت و سعادت را به هر فامیل ارمغان بدهد علاقمند از داخل دل می شدند.
جامعه یکه نیم ملت خود را به اسم ناموس داری در چهار دیواری ها حبس کرده باشد و نیم دیگر از انسان ها را در رشد و انکشاف کشور نقش داده باشد و اما فقط محدود انسان ها در تولید و رشد و انکشاف کشور رل داشته باشند چگونه جامعه ترقی کرده تکامل یافته می تواند؟
تعداد زیاد که از نبودن کار به امراض مختلف روانی غرق شده باشند و هر بخش اداره دولت غرق فساد شده باشد و انسان ها در قبول کردن فساد دوره تکامل شان را طی کرده باشند و در اخلاق و حتی در سرشت انسانی شان جز فرهنگ شان شده باشد، غیبت که بزرگ ترین گناه می باشد چون که نظم اجتماع را بر هم می زند، در چنین جامعه یک متاع شده جهت رسوا ساختن انسان ها استفاده شده باشد چگونه جامعه رشد و تکامل کرده می تواند؟
گل با پژمرده شدن با چنین سلاح های خطرناک در جهنم فرستاده می شد. خانم سر باشی از آشپزخانه بیرون شد، بلکه ندامت کرده های خود را داشت و اما بم انفجار شده بود و با برآمدن خانم سر باشی، شفر شفرها زیاد می شد و هر کی از دیگری مسئله را پرسان داشت و هر کی به دیگری از مهارت زبان خود معلومات می داد و هر کی از دیگری سوال داشت که چگونه از این راز خانم سر باشی آگاه شده است؟
در هسته چنین فرهنگ در جامعه های عقب مانده جز غیبت و تخریبات زبانی دیگر چه موجود بوده می تواند؟
کس که در صنعت غیبت مهارت دارد باید بداند مطابق احکام قرآنی گوشت هم نو خود را خورده باشد به این اندازه یک صنعت خراب در جامعه است زیرا فساد بزرگ از غیبت به وجود می آید الله در سوره حجرات آیت دوازده می فرماید" ای کسانی که ایمان آورده اید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید که برخی از گمانها گناه است و جاسوسی و پرده دری نکنید و یکی از دیگری غیبت ننماید آیا هیچ یک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ به یقین همه شما از مرده خوری بد تان می آید ( و از آن بیزارید غیبت نیز چنین است و از آن بپرهیزید و ) از خدا پروا کنید ، بی گمان خداوند بس توبه پذیر و مهربان است "
راز عاشقان بین دوستان گل افشا شده بود و هر کی به اندازه نورجان به وی وفادار نبود، بلکه تنگ نظری ها بین دوستان وجود داشت و با این تنگ نظری ها بلکه به خانم سر باشی خبر رسیده بود و این جا بزن و آن جا بزن، کی دل را طاقت داده می توانست تا یک این جا بزن دیگر نمی کرد؟
محفل که ختم شده بود مگر مادر آشفته بود، قهر خشمگین بود، شببو که از منزل همسایه نزد مادر آمده بود، بدون پرسان به شدت زیر فشار سخنان زشت و حقارت کننده قرار گرفته بود و مثل یکه روح خود را باخته باشد و دنیا در آخرت رسیده باشد و دختر زشت ترین کردار را انجام داده باشد، دین و ایمان شان از بین رفته باشد، همه عبادت و مسلمانی شان رخنه پیدا کرده باشد، مادر، جهنم را بالای دختر آورده بود، تکرار با تکرار حقارت می کرد که با علی جان شیعه دوست شدی گفته!
شبنم گریان داشت از کنار چشمان بادامی زیبا اشک جاری بود لاکن مادر حتی فرصت سخن زدن را نمی داد، جاده یک طرفه شده بود فقط سخنان زشت مادر پی در پی در جان گل زده می شد.
نازنین با چشمان زیبا گریان داشت، مادر چشمان را پنهان کرده بود و دهان را باز ساخته بود و حقارت ها ادامه داشت تا که معلم جان دایی آمد.
معلم جان جوان آرام و با معاشرت بود و در آن روزها یگانه دوست شبنم بین فامیل بود، در هر مشکل دوست صمیمی بود از این رو که هنوز جامعه خراب نساخته بود. معلم جان از خواهر دلیل قهر بودن را پرسان کرد، موضع را که شنید، چیزی نگفت دست خواهر زاده را گرفت خواست به اطاق دیگر ببرد، خواهر با عصبانیت از دست دیگر دختر گرفت طرف خود کش نموده به سوی پنجره فشار داده دو سلی به روی زیبای شبنم زد، دایی دست خواهر را گرفت و با چشم و سیما اشارت کرد تا فهماند که پلان دارد.
مادر کمی ساکت شد، معلم جان خواهر زاده را در اطاق دیگر برد و دروازه را بسته نمود، یک جام آب به نوشیدن داد و چند لحظه حرفی نزد تا شبنم سکونت اختیار کند.
چشمان بادامی زیبا سرخ شده بود بی قرار گریان داشت ولی بی صدا بود و هر لحظه با خود محاسبه می کرد چی خواهد شد آینده گفته...
خاموشم با سوالات
در این اظلم حیات
چی میشه حیات
با اشک های قطرات؟
معلم جان با نرمی خواست مسئله را از زبان شبنم بشنود و اما شبنم حرف نمی زد بدون اصرار از شنیدن موضوع هر نو همکاری را وعده داد و تاکید کرد که به وی اعتماد کند. دایی نزد خواهر رفت خواهش کرد از مطلب، پدر و کاکا های شبنم خبردار نشوند تا فرصت پیدا کنند مبحث مذکور را بین شان حل کنند تا به یک تراژدی بزرگ تر تبدیل نشود و به تمنی های معلم جان مادر شبنم لبیک گفت و خواهش برادر را قبول کرد و دایی شب را در منزل شبنم شان گذراند و در طی شب، شبنم حتی یک کلام سخن نه به مادر زد و نه به دایی!
فردا که شده بود به خواهش معلم جان شبنم مکتب نرفت در منزل بود و دایی تقاضا داشت تا سکونت به خود اختیار نموده مسئله را دوستانه بین شان طرح کنند و به وعده گل که همان روز بعد از چاشت با دایی مطلب را بیان می ساخت، دایی سوی وظیفه ی خود رفت و قبل از رفتن از خواهر با تکرار خواهش کرد چیزی به شبنم گفته وی را بیشتر فشار نیاورد. بعد از چاشت همان روز معلم جان نزد شبنم آمد و قول قرار یکه بسته بودند، دایی و خواهر زاده در یک اطاق در صحبت مصروف شدند، گل با معصومیت خود همه حقیقت را بیان کرد و به چشمان دایی دیده گفت: علی جان را دوست دارم.
معلم جان لحظه ها در چرت و تفکر فرو رفت و لحظه ها بی صدا شده چشمان را بسته نموده در دیوار تکیه داده تفکر و چرت زد.
دایی نسبت به خواهر زاده ظالمی جامعه را خوبتر می دانست و فهمیده بود که ازدواج دو جوان سنی و شیعه به اندازه کندن کوه مشکل است، از این سبب که حاکمیت حقیقت دین در جامعه فرمان نداشت، فقط امر سنت ها و عقل ها بود که عوض دین صلاحیت داشت دین که بین سیاه و سپید اختلاف برتری را از بین برده است و بین نادار و دارنده اختلاف بالایی را منع کرده است و بین شرقی و غربی و بین شمالی و جنوبی علو بودن را محو کرده است و تنها کلمه اسلام یعنی گردن نهادن به حقیقت بودن یزدان و تسلیم شدن به صلح سوی سعادت بشریت را یعنی تسلیم و صلح کردن با خدا را شرط گذاشته است و اما چی بدبختی که آن چه قرآن کریم معرفی و بیان دارد، در جامعه خلاف شرح این کتاب مبارک آن چه ذهن ها حکم دارند فرمان روا شده است.
پس اسلام چیست؟
مسلمان کیست؟
اسلام در زبان عربی از ریشه (س ل م) است و معنی لغوی این ریشه گردن نهادن و تسلیم شدن است، یعنی کسی که خدا را خالصانه و بی ریا می پرستد و اختیار خود را تسلیم امر و نهی او می کند.
در کدام شرط یک انسان، مومن یعنی اسلام شده نزد خداوند در رتبه مسلمان بودن یعنی تسلیم شده به یزدان قرار می گیرد؟
آن چه مروج در عقل هاست ساخته محوطه ذهن هاست، از ادراک حقیقت گفتار الله دور است.
خارج از کافران، یعنی منکرها از خداوند، یعنی آته ئست ها، هر کی در هر دین و در هر گوشه از دنیا باشد اگر پرسیده شود به یزدان تسلیم هستی یا ضد هستی؟
همه شان می گویند ما کافر نیستیم که تسلیم به پروردگار نباشیم، یعنی هر کدام شان خویشتن را تسلیم شده می داند یعنی به معنی دیگر اسلام بودن شان را بیان می کنند.
فراموش نکنیم کلمه اسلام را خداوند از زبان انسان گرفته برای انسان استفاده کرد، در نزد خداوند ظاهر کلمه کدام اهمیت ندارد هدف خداوند داخل این کلمه را با اهمیت ساخته است، یعنی زمانیکه ما اسلام می گویم و خود را مسلمان می گویم چه مفهوم را می گیریم؟ مهم او نقطه است در غیر آن با کلمه اسلام یا مسلمان او انسان مکمل نمی شود.
یا به عبارت دیگر اگر دین در جغرافیا عربستان نازل نمی شد در کدام منطقه دیگر نازل می شد امروز کسی از نام اسلام سخن نمی زد، یک کلمه دیگر استفاده می شد و لاکن معنی او کلمه بازهم معنی کلمه اسلام را می داد، چونکه همه ادیان آسمانی را خداوند دین اسلام می داند و امت هایش را مسلمان می داند اینکه ما چه نام سر کی می گذاریم نزد پروردگار اهمیت ندارد.
همان گونه که قرآن کریم سر جمع تسلیم شده ها را مسلمان می داند هر مسلمان را امر می کند این حقیقت را قبول کند. یعنی شرط ایمان قبول کردن موجودیت الله و کتاب های وی و پیغمبران و فرشتگان و روز قیامت می باشد مهم این پنج شرط است نزد خداوند از هر دین و از هر نژاد باشد.
پس اگر شرط مسلمان بودن قبولی این گزیده ها باشد به معنی پذیرفتن امت های پیغمبران در حیاط اسلام می باشد که با آیت های قرآن کریم توضیح قرآنی داده می شود.
بر برهان این مطلب آفریدگار در سوره النسا آیت یک صد سی شش شرط ایمان را یعنی مسلمان بودن را بیان دارد، الله می فرماید: " ای کسانی که ایمان آورده اید! به خدا و پیامبرش و کتابی که بر او نازل کرده و کتب (آسمانی) که پیش از این فرستاده است، ایمان (واقعی) بیاورید کسی که خدا و فرشتگان او و کتابها و پیامبرانش و روز واپسین را انکار کند، در گمراهی دور و درازی افتاده است"
فراموش نکنیم پنج عبادت که یعنی کلمه و نماز و زکات و روزه و حج می باشد شرط های ایمان و شرط های مسلمان بودن نیست، یک خطا در ادراک مسلمان هاست، این گزیده ها فقط عبادت هاست بعد از مسلمان شدن بر امت حضرت محمد رسول خدا یعنی بر امت پیغمبر آخرین پارچه اسلام امر شده است آن هم با ده ها امر دیگر و لاکن بعضی ها گلچین این پنج عبادت را انتخاب نموده ما را در محوطه کوچک اسیر ساخته است نه این که امر و هدایت خداوند!
این پنج عبادت از یک جناح بین مسلمان ها رواج پیدا کرده است و اسم پیغمبر اسلام درج شده است، لاکن خطا می باشد، چونکه حکم قرآن کریم را در ارتباط شرط مومن بودن و مسلمان بودن ضعیف می سازد، یعنی من نمی گویم که این پنج شرط قابل قبول نیست، چنین ادعا ندارم، من می گویم این پنج شرط عبادت است نه با ایمان شدن!
اگر ایمان نباشد کسی مسلمان شده می تواند؟
لاکن منطقی که به وجود آوردند، می گویند: پنج شرط قرآن کریم شرط ایمان است و لاکن پنج شرط یکه مروج است شرط های مسلمان شدن است.
اگر از این مردمان پرسیده شود آیا ایمان آوردن، خود مسلمان شدن نیست؟
کسی که ایمان داشته باشد چگونه از جمع تسلیم شده ها جدا می کنید که او مسلمان نباشد؟
و یا مالک هستی شرح می دهد در سوره المائده آیت چهل هشت می گوید "و این کتاب ( قرآن) را به حق بر تو نازل کردیم، در حالی که کتب پیشین را تصدیق می کند و حافظ و نگاهبان آنهاست پس بر طبق احکامی که خدا نازل کرده، در میان آنها حکم کن! از هوی و هوسهای آنان پیروی نکن! و از احکام الهی، روی مگردان! ما برای هر کدام از شما، آیین و طریقه روشنی قرار دادیم و اگر خدا می خواست، همه شما را امت واحدی قرار می داد ولی خدا می خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید (و استعدادهای مختلف شما را پرورش دهد). پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه شما، به سوی خداست سپس از آنچه در آن اختلاف می کردید به شما خبر خواهد داد"
می بینیم یک نقطه مهم و اساسی را خداوند بیان دارد می گوید "تابع هوس و آرزوهای آن ها نشو" یعنی معنی آن را دارد مهم در نزد پروردگار اجرای امر الله است نه آرزوها و خواست بنده ها!
یعنی از هر طایفه و دین باشد اگر که به هدایت الله پابند باشد خداوند تسلیم شده می داند یعنی "مسلمان" می داند و در این آیت یک راز مهم آشکار گردیده است. یعنی خداوند می گوید "برای هر کدام تان آیین جدا داده شده است" و هر کدام مطابق به هدایت یکه از خدا رسیده است پابند باشید و قوانین که حکم شده است اجرا کنید و بین تان در نیکو کاری رقابت کنید، یعنی کدام دین و یا امر خداوند ملغا شده نیست، چونکه شده نمی تواند زیرا هر امر خداوند در هر دین آمده باشد تا کائنات است رسمیت دارد، سبب اینکه او خداست.
و در آیت می گوید "اگر خدا می خواست همه ی تان را یک امت می ساخت" پس نساخت پس امت های جدا ساخت، لاکن همه شان در نزد الله "اسلام" هستند.
و یا در سوره آلعمران در آیت 199 الله می گوید:" و از اهل کتاب، کسانی هستند که به خدا، و آنچه بر شما نازل شده، و آنچه بر خودشان نازل گردیده، ایمان دارند; در برابر (فرمان) خدا خاضعند; و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند. پاداش آنها، نزد پروردگارشان است. خداوند، سریع الحساب است. (تمام اعمال نیک آنها را به سرعت حساب میکند، و پاداش میدهد.)"
کس هایکه بدون منطق قرآنی ادعا دارد که تنها تسلیم شده بر خداوند اند و دیگران که از دین وی نباشد بدون بررسی قرآن کریم جهنمی می سازد در منطق آیت مذکور چه دلیل دارد؟
بعضی از ایماندارها مردمانی هستند مستقیم بدون دستاویز ارتباط قلبی با تنگری دارند، بر موجودیت یزدان و بر پیغمبران پروردگار و بر کتاب های تنگری و بر فرشتگان خالق متعال و بر روز قیامت باور و ایمان دارند، شکل عبادت شان مختلف بوده می تواند مگر محتویات عقیده مفهوم مشترک دارد، نزد الله تفاوت ندارد که از کدام دین باشد مهم نزد پروردگار تسلیم بودن است که قرآن کریم بیان دارد.
فراموش نکنیم در بین کشورهای اسلامی مختلف عبادت وجود دارد، بخش مسلمان ها پابند اند بخش دیگر کم ارزشی می دهند چون که شکل عبادت ها بر حریت انسان ها سپرده شده است اصل مهم محتویات عقلایی عبادت ها می باشد نه شکل ظاهری عبادت ها!
و بخش دیگر شان وسیله بر خود انتخاب نموده در رسیدن در هدف یا هیکل یک شخص را و یا کدام سمبول دیگر را مانند مقبره ها انتخاب می کنند بر چنین طرز خدا پرستی قرآن کریم کلمه شرک را استفاده می کند، چنین شیوه را در هر دین دیده می توانیم.
لاکن پروردگار در سوره بقره آیت یک صد دوازده می فرماید" آری، کسی که روی خود را تسلیم خدا کند و نیکوکار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین می شوند. (بنابر این، بهشت خدا در انحصار هیچ گروهی نیست.)"
می بینم ایزد بزرگ قوانین جدای خود را دارد که اجرا می کند و اما کسانیکه درک درست از آیت های قرآن کریم را ندارند فکر می کنند با اسناد دست داشته تنها تسلیم شدگان پروردگار هستند و رغبت دارند انحصار جنت دست شان باشد، چنین مردمان با شمول امت حضرت محمد رسول خدا در بین سایر امت ها وجود دارد که عقیده دارند هر کدام شان تنها گروه شان را مالک جنت می دانند و با این مفکره پابند عقیده شان هستند، مگر خطای بزرگ است و یک نادانی است و به اندرز به چنین انسان ها تنگری در سوره بقره آیت یک صد سیزده از سرگذشت یهودیان و مسیحیان بر ما گوشزد می کند تا ما اسیر چنین خطاها نشویم چون که تنها خالق بزرگ می داند جنتی ها و دوزخی ها را!
نوت: اسم های چون یهودیان یا مسیحیان که در قرآن کریم آمده است الله از رواج جامعه برای بیان حقیقت استفاده می کند، یعنی نام های نیست خداوند تعیین کرده باشد، اسم های تعیین شده از جانب بشر می باشد. از این خاطر که در نزد پروردگار همه امت ها اگر که مطابق بر منطق خداوند تسلیم شده باشند نام همه شان "اسلام" است، اگر تسلیم ناشده باشند نام همه شان کافر است.
فرض کنید دین یکه بر پیغمبر حضرت محمد رسول خدا نازل شد، آخرین نمی بود دین دیگر می آمد حوادث که از خطاهای امت این دین بیان می شد، از رواج جامعه استفاده می شد، در غیر آن حوادث را برای انسان، خداوند چگونه بیان می کرد؟ باریکی است که بسیاری ها دقت ندارند.
دادار بزرگ می فرماید " یهودیان گفتند: «مسیحیان هیچ موقعیتی (نزد خدا) ندارند» و مسیحیان نیز گفتند: «یهودیان هیچ موقعیتی ندارند (و بر باطلند)» در حالی که هر دو دسته، کتاب آسمانی را می خوانند (و باید از این گونه تعصبها برکنار باشند)افراد نادان (دیگر، همچون مشرکان) نیز، سخنی همانند سخن آنها داشتند! خداوند، روز قیامت، در باره آنچه در آن اختلاف داشتند، داوری می کند"
مطلب آیت بالا، تنها خطاکار بودن یهودیان و مسیحیان را بیان ندارد، برای ما اندرز می دهد تا ما مثل آن ها خطا نکنیم نگویم که ما تنها نزد خداوند اعتبار داریم.
و در سوره بقره آیت یک صد یازده بیان دارد" آنها گفتند: «هیچ کس، جز یهود یا نصاری، هرگز داخل بهشت نخواهد شد» این آرزوی آنهاست! بگو: «اگر راست می گویید، دلیل خود را (بر این موضوع) بیاورید!»"
امثال مثال ها را خداوند که بیان می کند، گوشزد می کند تا ما اندرز بگریم تا ما نگویم جنت مال ماست و دوزخ مال دیگران!
و بر حجت این مسئله جانآفرین کبیر در سوره هود آیت یک صد بیست هدایت دارد" ما از هر یک از سرگذشت های انبیا برای تو بازگو کردیم، تا به وسیله آن، قلبت را آرامش بخشیم و اراده ات قوی گردد و در این (اخبار و سرگذشتها،) برای تو حق و برای مؤمنان موعظه و تذکر آمده است"
می بینیم که شرح حال پیشینیان بیان احوال آن ها نیست، پند بر ماست تا اندرز الله را گرفته از نادانی ها خویشتن را بهرمند جنت و دیگران را محکوم به دوزخ نکنیم، چون که تنها همه غیب دست خداست فقط پروردگار می داند سرنوشت هر بنده اش را!
پروردگار در قرآن کریم قبله هر کی را که تابع به الله باشد قبول دارد، سبب اینکه تنگری بر هر امت هر پیغمبر قبله جدا تعیین کرده است و هیچ آیت وجود ندارد که قبله شان و دین شان لغو شده باشد و بر دلیل این منطق خداوند در سوره بقره آیت یک صد چهل هشت می فرماید"هر طایفه ای قبله ای دارد که خداوند آن را تعیین کرده است (بنابراین، زیاد در باره قبله گفتگو نکنید! و به جای آن،) در نیکی ها و اعمال خیر، بر یکدیگر سبقت جویید! هر جا باشید، خداوند همه شما را (برای پاداش و کیفر در برابر اعمال نیک و بد، در روز رستاخیز،) حاضر می کند زیرا او، بر هر کاری تواناست"
می بینیم یزدان بزرگ نیکی کاری را و اعمال خیر را با اهمیت تر از عبادت و قبله دانسته است و بر هر طایفه قبله جدا معرفی کرده است می دانید چرا؟
انسان اگر درست کار نباشد روی آوردن به قبله چی اهمیتی دارد؟
در سوره الحج آیت شصت هفت کردگار توانا می فرماید "برای هر امتی عبادتی قرار دادیم، تا آن عبادت را (در پیشگاه خدا) انجام دهند پس نباید در این امر با تو به نزاع بر خیزند! بسوی پروردگارت دعوت کن، که بر هدایت مستقیم قرار داری"
آری امت هر پیغمبر شکل عبادت به خصوص شان را دارند، مهم احترام بر همدیگر داشتن و حقانیت حقیقی هر دین را قبول کردن است، چون که همه شان در یک مسیر در یک کشتی روان اند تا در ساحل برسند.
اینکه هر کی بنفع دین خود تبلیغ می کند حریت دارد زیرا بر منطق قرآن خداوند انسان ها را در رقابت قرار داده است تا برای انسانی شدن جامعه رقابت کنند و از خوبی های شان تبلیغ کنند چونکه همه صرف خاطر انسان است نه خاطر خداوند زیرا خداوند بر چیزی ضرورت ندارد.
در سوره عمران آیت یک صد چهل دو آفریدگار با قدرت، روشنی می اندازد می گوید " آیا چنین پنداشتید که (تنها با ادعای ایمان) وارد بهشت خواهید شد، در حالی که خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخص نساخته است؟!"
آری هنوز دنیای آخرت ساخته نشده است، زیرا دنیای فانی پا بر جاست و سر نوشت کس روشن نیست حتی از پیغمبران!
تنها با ادعای ایمان در بهشت رفتن ممکن نیست طوری که قرآن کریم از اول تا اخیر درست کاری را نیکی کاری را شرط قرار داده است سرنوشت آخرت با درستی ها تعیین می گردد نه با چند عبادت ظاهری!
بدین ملحوظ می گویم قرآن کریم را درست بخوانید تا درک از مسلمانی کنید آن چی اکثریت مردم مسلمان از اسلام و مسلمان بودن معلومات دارند خلاف قاعده های قرآنی است که ذهن ها به وجود آورده است.
ایزد توانا عدالت را امر می کند در سوره المائده آیت هشت حکم دارد می گوید" ای کسانی که ایمان آورده اید! همواره برای خدا قیام کنید و از روی عدالت، گواهی دهید! دشمنی با جمعیتی، شما را به گناه و ترک عدالت نکشاند! عدالت کنید، که به پرهیز گاری نزدیکتر است! و از (معصیت) خدا بپرهیزید، که از آنچه انجام می دهید، با خبر است!"
در قرآن کریم یزدان توانا بیان دارد شفاعت کس پذیرفته نمی شود تنها اعمال انسان اهمیت دارد و بر برهان این نقطه کردگار در سوره الانعام آیت نود چهار می فرماید" و (روز قیامت به آنها گفته می شود:) همه شما تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همان گونه که روز اول شما را آفریدیم! و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاردید! و شفیعانی را که شریک در شفاعت خود می پنداشتید، با شما نمی بینیم! پیوندهای شما بریده شده است و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور می کردید، از شما دور و گم شده اند!"
شفیع پرست ها آیا در این آیت دقت دارند؟
یا کسانیکه ادعا دارند تنها عقیده شان اسلام را معرفی می کند و غیر عقیده خودشان به عقیده هیچ کس احترام ندارند، خطا بودن این روش را الله در سوره الروم آیت سی دو روشن می سازد می گوید" کسانی که دین خود را پراکنده ساختند و به دسته ها و گروه ها تقسیم شدند! و (عجب اینکه) هر گروهی به آنچه نزد آنهاست (دلبسته و) خوشحالند!"
پروردگار در سوره عمران آیت هشتاد پنج می فرماید" و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت، از زیانکاران است"
بلی اسلام یکه قرآن کریم امر دارد اسلام قرآن کریم محوطه بزرگ را معرفی دارد که در بین آن همه ایماندارها شامل اند نه اسلامیکه بعضی عقل ها بیان دارند.
با افسوس بسیاری آیت مذکور را دیده خرسند می شوند گویی جنت تنها مال این مردمان باشد، سبب اینکه هویت یکه اسلام نوشته است مسبب چنین خطا می گردد، در حالیکه هویت ها ساخت دست انسان هاست نه فرمان خداوند، چونکه اسلام قرآن کریم محوطه بزرگ را در بهر خود می گیرد و اسلام جامعه محدود از عقل کوتاه!
قرآن کریم بر کس هایکه اسلام را از بین قرآن کریم ادراک و تحلیل نکرده از محوطه دنیای کوچک خود دیدن دارد تنگری محتشم در سوره النفال آیت بیست دو درس می دهد و می گوید" بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند"
در سوره العراف آیت سی سه درس دیگر را می دهد پروردگار می گوید" بگو: «خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان، حرام کرده است و (همچنین) گناه و ستم بنا حق را و اینکه چیزی را که خداوند دلیلی برای آن نازل نکرده، شریک او قرار دهید و به خدا مطلبی نسبت دهید که نمیدانید"
آری هر ادعا باید با ادراک درست باشد غیر آن با گفتار خداوند تضاد پیدا می کند.
کردگار بر ما یعنی کس های که خویشتن را مسلمان می دانند و بر سایر تسلیم شده ها بر تنگری یعنی به منطق قرآن کریم بر همه "مسلمان ها" در سوره المائده آیت پنج می فرماید" امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال شده و (همچنین) طعام اهل کتاب، برای شما حلال است و طعام شما برای آنها حلال و (نیز) آنان پاکدامن از مسلمانان و آنان پاکدامن از اهل کتاب، حلالند هنگامی که مهر آنها را بپردازید و پاکدامن باشید نه زناکار و نه دوست پنهانی و نامشروع گیرید و کسی که انکار کند آنچه را باید به آن ایمان بیاورد، اعمال او تباه می گردد و در سرای دیگر، از زیانکاران خواهد بود"
می بینیم پروردگار محوطه اسلام را که بیان دارد و مسلمان را معرفی می سازد حیاط بزرگ را آشکار می سازد بین آن از مختلف دین ها مومن هاست اما کس هایکه حقیقت آیت های قرآن کریم را درست تحلیل کرده نمی تواند اسیر دین عقل خود است و الله بر کس هایکه در منطق قرآن کریم مسلمان اند و مومن اند برادر همدیگر می گوید پروردگار در سوره الحجرات آیت ده حکم دارد می فرماید" مؤمنان برادر یکدیگرند پس دو برادر خود را صلح و آشتی دهید و تقوای الهی پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید!"
دیده می شود مطابق احکام قرآن کریم در هر دین و در هر نو عقیده باشد اگر مطابق میل الله ایمان داشته باشد نزد پروردگار از جمله تسلیم شده ها است و معادل هر کی نزد یزدان اهمیت دارد و حقدار است نه تنها کس هایکه در جیب اسناد اسلام را دارند باید باریکی را دقت شویم.
پروردگار اخلاق و فرهنگ هر مسلمان را یعنی هر تسلیم شده به خداوند را در سوره الفرقان آیت شصت سه تعریف می کند و هدایت می دهد باید مطابق به خواست یزدان رفتار کنیم و می گوید" بندگان (خاص خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نا بخردانه گویند)، به آنها سلام می گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند)"
یک نقطه را یاد آور شوم هدفم صرف بیانات قرآن کریم است اینکه در حیات روزانه هر کی بر هر عقیده باشد، من از عقیده کسی یا حمایت از عقیده ی او یا تبلیغ تز جدید را که مخالف منطق قرآن کریم باشد هرگز در نظر ندارم.
فرض کنید اسلام جامعه را قبول نموده از سوره عمران آیت هشتادپنج را اسناد بکشیم، آیت می گوید: «و هر کس جز اسلام (و تسلیم در برابر فرمان حق،) آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد; و او در آخرت، از زیانکاران است.»
اگر با اسناد این آیت و این آیت را با منطق کل قرآن معنی نکرده بگویم تنها ما اسلام هستیم دیگران زیان کار، پس در همین سوره در آیت یک صدونودنو الله می فرماید: «و از اهل کتاب، کسانی هستند که به خدا، و آنچه بر شما نازل شده، و آنچه بر خودشان نازل گردیده، ایمان دارند; در برابر (فرمان) خدا خاشعند; و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند. پاداش آنها، نزد پروردگارشان است. خداوند، سریع الحساب است. (تمام اعمال نیک آنها را به سرعت حساب میکند، و پاداش میدهد.»
منطق این آیت را چگونه بررسی می کنیم؟
و یا منطق آیت یک صدوسوشش نسا را در کجا قرار می دهیم؟
ادراک قرآن کریم زمانی میسر می گردد، انسان در هنگام مطالعه و بررسی و تحلیل و کاوش و تفکیک حقیقت، از دنیای انسانی بیرون شده خود را در او مقام حس کند و بر خود بگوید اگر همه عالم از من می بود چگونه قانون گذاری می کردم؟
و از آن جایگاه بین قرآن کریم داخل شود، او زمان هر چی بر انسان شکفت آور می گردد و از قرآن کریم که بیرون شد، بین قرآن دیگر داخل می گردد و دنیا برایش یک کتاب مقدس شده هر پدیده یک آیت نمایان می شود و با تعجب در حیرت می افتد چگونه قدرتی است که همه پیچیدگی ها را با چی علمیت تنظیم ساخته است در آن زمان چی اندازه غرق بودن عقل های جامعه را در خرافات فهمیده می تواند.
خلاصه اسلام قرآن کریم با اسلام جامعه تفاوت کلی دارد، در اسلام جامعه محوطه محدود عقل هدایت دارد در اسلام قرآن کریم دیدگاه وسیع خداوندی حکم دارد و بدین خاطر همه تسلیم شده ها را تنگری بر خود مسلمان می گوید و بین شان چگونگی شکل عبادت را حر ساخته است و بر همه شان حلال ها را حلال و حرام ها را حرام ساخته است با استثنا بعضی نقطه ها!
پس با منطق قرآن کریم همه تسلیم شده ها یعنی مومن ها یعنی مسلمان ها برادر همدیگر اند تنها منکرها جدا از همه شان اند که آته ئیست ها از بین هر دین بوده می توانند.
و بدون درک درست از علم قرآن کریم کس را کافر گفته نمی توانیم چونکه تنها خدا می داند حقیقت ایمان هر کس را!
حقیقت چنین است قبول کنیم و یا رد کنیم و اما جامعه قاعده ی خود را دارد، اگر به قاعده جامعه پابند نشویم از جامعه رانده می شویم و اگر از احکام خداوند دور شویم آخرت برباد می گردد، بگو آقا در بین هستم چه کنم؟
تو جسارت داری قوانین جامعه را نادیده بگیری؟
من از دور نوشته می کنم و می گویم:
خـواندن و یاد گـرفتن ثروت و غنیمت اسـت
خواهی بخوان خواه مخوان ما که نوشته ایم
پس اسلام قرآن کریم با اسلام جامعه ی عاشقان تفاوت کلی داشت لیکن جامعه فرمان خود را داشت، به فامیل شبنم شان ازدواج با علی جان حرام بود، زیرا شیعه ها را مسلمان های درست تصور نداشتند و در نزد فامیل علی جان شان ازدواج با شبنم حرام بود، چون که عقیده داشتند می گفتند سنی ها در اسلام بودن کاستی ها را دارند.
دین و عقیده در فطرت بشریت جایگاه خاص را دارند، به بقا و تکامل بشر یک نیروی قوی می باشند که بشر را در راه انکشاف سوق می دهند تا تکامل بشر مراحل خود را طی کند.
یک انسان را از شرف جدا کردن کار آسان است و اما از عقیده و دین جدا کردن کار ساده و سهل نیست، چون که بدون دین و عقیده بقا و تکامل نا ممکن می گردد، حتی کس های که به یزدان بزرگ عقیده ندارند به معنی نداشتن دین و عقیده شده نمی توانند، از این سبب که آن ها تز ضد موجودیت یزدان را دارا هستند که با این عقیده ی شان صاحب دین هستند پس در دنیا بی دین کس نیست و شده نمی تواند.
پس در این صورت یگانه راه در رفاه و سعادت بشر محوطه عقیده و دین جامعه را باید با ارزش های انسانی و انسان دوستی ملبس کرد، تا هر کی بر هر عقیده و دین باشد از تاثیرات محوطه که انسانی است پیشبرد عمل اش را انسانی بسازد مهم نیست مسلمان است یا هندو یا بودیست یا آته ئیست چونکه به اندازه هر مسلمان هر کس آزادی دارد از این روکه منطق قرآن کریم چنین حکم دارد، برای اینکه تنگری از ما انسان ها چنین اخلاق را طلب دارد، از این رو انسان بدون شناخت خود و ارزش های انسانی خود در شناخت "الله" نارس می باشد.
در هر جامعه اگر پیشقدم های علمدار جامعه خویشتن را در یک صنف بالا ببینند و عقیده مردمان جامعه را به نظر حقیر دیدن کنند و در گوشه کنار خارج از محل اجتماعی مردمان جامعه، انتقاد و نظریات در جامعه داشته باشند و از طرف دیگر در اصلاح عقیده جامعه منطق و استدلال قوی علمی نداشته باشند و از ایشان اثر های سوی اصلاح در راه درست وجود نداشته باشد، چنین پیشقدم های علمی جامعه، یا از دانش قوی بر خور دار نیستند که هر کدام شان جز فریب خود چیزی به گفتار ندارند و یا جسارت بیان حقیقت را به ملت ندارند و در چنین شرط ها جامعه با همه انسان هایش اسیر به یک عده خرافه پرست و ملاهای مسلکی می گردد و ضرورت که جامعه به درک حقیقت دارد، از زبان خرافه پرست ها و ملاهای مسلکی بی خبر از هر حقیقت تبلیغات دین را می شنوند، چون که مسئله ی عرض و طلب در هر جامعه در این ارتباط وجود دارد، از این رو که یک خصوصیات فطرتی بشر می باشد.
جامعه دل داده ها در ذهنیت خرافات اسیر شده بود و هزار یک رسم رواج دینی وجود داشت و اما در اصل روح قرآن کریم و حقیقت دین و مذهب های شان مغایرت داشت، چون که ساخته و بافته ی ذهن ها بود و هر کی خود را معقول ترین مسلمان می دانست و اما از هر چی بی خبر بودند و هر کلام یکه زبان به زبان رسیده بود و در هر زبان ذهنیت او زبان مخلوط شده بود و به شبنم و علی جان شان که رسیده بود، فقط یک سلسله پیچیدگی ها و مغلقی ها با صدها قاعده قانون یکه هر کس دین تصور داشت باور داشتند و اما کس در تلاش درک و مطالعه نبود تا بداند و از خود سوال کند آیا حقیقت دین این است؟
معلم جان لحظه ها در تفکر و چرت فرو رفت، سر خود را از دیوار که تکیه داده بود جانب شبنم مایل ساخت و تقاضای جام آب را کرد و بعد از نوشیدن آب گفت: نمی دانم چی خواهد شد؟
از این روکه تو خود را در یک ماجرا انداختی و من می دانم که بین پدر علی جان و بین پدر و کاکا های تو مناسبات درست وجود ندارد و این مردمان از جمله خراباتی های منطقه هستند و جز قمار و امثال قمار کار دیگر را نمی دانند و هر کدام این مردمان منطق و استدلال را کار ندارد و در سر چشمت ابرو ات است گفته جنگ را آغاز کرده می توانند و از همه این بدبختی، بدبختی بزرگ که است تو سنی مذهب هستی و علی شان شیعه مذهب هستند، به نظر من پدر و کاکا های تو در این کار راضی نخواهند شد و از طرف دیگر پدر و اقارب علی شان تو را به عروس بودن قبول نخواهند کرد یعنی از این سودا صرف نظر کن کدام چاره نداری.
بعد از صحبت معلم جان، باز سکونت اطاق را فرا گرفت، شبنم و دایی به زمین می دیدند و چرت می زدند، شبنم سر را بلند کرد در روی راست دایی دست چپ ش را گذاشت، دایی به روی گل دید و نازنین شانه ی دایی را تکان داد پرسید گفت: تو با من هستی یا نیستی؟
معلم جان لحظه ها به چشم شبنم دید و ساکت بود و بعد گفت: تو را می کشند، خواهر زاده پرسید: کی می کشد؟
معلم جان جواب داد: پدرت کاکا هایت.
تو کدام شانس نداری بی عقلی مکن حرف من را گوش کن.
خواهر زاده گفت: سوگند خوردم برگشت ندارم آیا من انسان نیستم؟
آیا من اولاد پدرم نیستم؟
کاکا ها چی حق بالای من دارند؟
اگر بدبخت شوم کدام این ها در حال بدبخت من دل سوخته نجات دهنده می شود؟
اگر که بدبختیم و خوشبختیم تنها مربوط من باشد و کس کمک کرده نتواند چرا در فکر من احترام ندارند؟
معلم جان گفت: یا تو با علی بدبخت شوی کی مقصر می شود؟
شبنم خندید جواب داد: بگذارند کس گناه کار بدبختی من نشود. بگذارند تنها تقصیرات از من باشد چون که اگر جهنم هم حیاتم شود روحم ساکن می گردد سبب اینکه خود کرده می باشم.
دایی از نزد خواهر زاده برآمد، نزد خواهر رفت، تقاضا کرد تا سکونت را به خود بگیرد کار خطا نکند که ندامت ش بزرگ نشود وعده داد تا با ساکنی مسئله را حل کند و در منزل خود رفت، شبنم تنها در اطاق خود در چرت و تفکر بود اندیشه داشت که چی می شود آینده گفته؟
تنها ام در گوشه
در گوشه ی از گوشه
با خیالات و فنومن ها
با آرزو در حیات
تا شود معجزه
دریابم سعادت
با هوس ها و ذوق ها
در بین این حیات
افتیده ام با خیالات
در بین ذهن در حیات
با صد سوال
در گوشه
در گوشه
حصه دوازدهم
تا تایم غذا در اطاق خود بود و در زمان غذا در اطاق طعام خوری آمد و در گرد سفره طعام شب همه جمع شدند.
پدر و کاکا های گل از مسئله خبر نداشتند، مادر و دیگر خانم های فامیل شبنم شان موضوع را به شوهران شان گفته نمی توانستند، سبب اینکه زنان می دانستند در عقل شوهران شان منطق وجود ندارد، هر کدام مردان فامیل، بدون استدلال و منطق در خشم شان اسیر شده می توانستند و در پنجه بر آشفتگی عقل بدون منطق دست به هر خراب کاری زده می توانستند چون که معیار اخلاق شان بسته به جهان بینی شان بود و دنیای جهان بینی شان محدود همان جامعه بود.
دختر و مادر با سکونت غذا خوردند، کسی از مطلب سخن به زبان نیاورد، گل هنوز سفره جمع نشده بود می خواست بیرون شود، پدر صدا زد که چرا سفره را جمع نمی کنی گفته؟
عاجل مادر مداخله نموده از مریض بودن دختر به شوهر یاد آور شد، گل بیرون اطاق شده در صفه یکه در صحن حویلی بود نشست و به آسمان دید ستارگان درخشان می درخشیدند آسمان صاف بود و هوا نرم ملایم بود و اشک نازنین بار دیگر جاری بود و شیطان هر وسوسه را در دل می انداخت و آینده را تاریک نشان می داد.
شقایق بین دو حقیقت، پریشان افتیده بود، از یک طرف دلداده به یار شده بود و از جانب دیگر چی بودن اخلاق مردان شان را دانسته بود.
راه سیاه یی و تاریکی بود، مثل یکه بهار یک باره به خزان مبدل شده باشد و غیر از خزان، بهار، یک بار دیگر گل های خود را در حیات گل شکوفه کرده نتواند.
سر از همان روز هر کی از نزدیکان وی نصحیت می کرد و هر کی خویشتن را در تصورات خود دوست و دلسوز شبنم می دانست و هر کی خود را عاقل تر از وی فکر می کرد مگر حتی یک جمله سخن شبنم را گوش نمی دادند، منطق وجود نداشت، اگر به سخنان گوش نمی دادند چگونه اصل قضیه را می دانستند؟
با چنین اخلاق جامعه، آیا سخنان شان در سعادت شبنم مفید می شد؟
در چنین جامعه ها کلتور شنیدن ضعیف می باشد و فقط صحبت دارند و اما صحبت زمانی عالی و پر محتوا از ارزش شده می تواند اگر که گوش عالی شنیدن را صاحب باشند.
پس می گویم درک خطا موجود نباشد اصلاح ممکن نیست.
کــــــــج و تاب حیات با فراز و نشیب
با قاعده ی طبیعت یک اســـتاد حسیب
درک اصلاح خطا اگر که درسرنیست
از قهر استاد مــــی رسد غضب آسیب
سر از آن روز هر روز جهنم یک قدم نزدیکتر به گل می شد و به مایوسی غرق می شد و در آن شب با مایوسی به سما می دید چی می گفت؟ بلکه چنین!
دســــــتم بگـــــیر ای خدا بینوا پریــشانم
به ظلــم ها اســـیرم چکــــــــــــنم ویرانم
در بهار عمـر مــن میگن که پائیز شـوم
برگ خشک من شوم چکـــنم بی درمانم
پشیمانم ای خـــــدا از حیات که من دارم
در بین این حیات چاره را نمـــــــی دانم
قصور مـن در چه بود عاشقـی گناه بود؟
مـــیگن که گــناه کــــارم ره گریز ندارم
لاف حرف ها می زنند از دنیای دوستی
رســـــــــــم شنید ندارند دیده من پریشانم
شبنم فردای آن شب با کسلی و خستگی در مکتب می رفت، یار همه روزه در دیدن نگار نزد مکتب گل می آمد از دور هم می دید دل تسلی شده در مکتب و یا در منزل می رفت ولی روز گذشته محبوبه را ندیده بود دیوانه وار در راه منتظر گلش بود.
نگار با نورجان از منزل برآمده سوی مکتب روان بودند، دو دوست مغایر روز های گذشته ساکن و کسل دیده می شدند، از این رو که هر دو از عواقب آینده تصورات خوب در ذهن نداشتند، چون که از اخلاق مردان شان آگاه شده بودند، یک هراس در عقل شان نمایان شده بود.
یار نگار را دید می خواست نزد گلش بیاید نورجان با عجله نزدیک تر شد گفت: می ترسیم لطف کن نزدیک نشو.
یار با پریشانی از نزد نگارش دور شد در مکتب رفت شبنم نورجان در مکتب شان رفتند، هر دو دوست باز هم ساکن بودند زیرا به صحبت کردن طبیعت خوب نداشتند.
هر دو دوست تا نیم تایم درسی همان روز در چرت و تفکرات غرق بودند و اندیشه در نتایج این مسئله داشتند.
در تفریح وسط دروس، در کنار حویلی مکتب هر دو دوست با هم ایستاد شده به چشمان همدیگر دیدن کردند و از هم دیگر مشورت خواستند و قرار بستند تا در علی جان نامه نوشته نموده مطلب را بیان کنند.
از این که هر دو دوست فکر متشوش داشتند از همدیگر تقاضا داشتند تا نامه را نوشته کنند بالاخره قرار بستند تا هر دو شان نامه های جدا نوشته کنند و از هر دو نامه یک آن را با مشورت انتخاب کنند.
در صنف رفتند تا ختم دروس دو نامه نوشته کردند و در ختم دروس، نامه ها را به همدیگر دادند تا بررسی کنند و در نتیجه رسیدن تا نامه یکه نورجان نوشته بود، به علی جان بدهند و نامه از اسم نورجان نوشته شده بود و همه جریانات درج نامه شده بود و چی اندازه پریشان شدن شبنم نوشته شده بود.
شبنم و نورجان به سوی خانه که روان شدند، علی جان به تشویش و پریشان در جای مناسب استاد شده بود دو دوست می دانستند که علی جان حتمی در آنجا منتظر است چونکه محل ملاقات عاشقان آن جا بود.
نزدیکتر به علی جان که شدند نامه را نورجان به وی داد گفت: همه جریانات در نامه نوشته شده است و در راه روان شدند.
علی جان حتی یک کلام سلام به شبنم گفته نتوانست و در عقب گلش می دید و بیشتر پریشان شده بود تا که چند قدم شبنم گذاشت به عقب دید و اشک چشمان را ریخت آن جا ایستاد شد.
نورجان به شبنم می گفت: برویم کس دیدن نکند و اما وی بی صدا گریان داشت و ایستاد بود تا که علی جان در چهار اطراف نظر انداخت که کس نیست با عجله نزد نگارش رفت و اشک چشمان گلش را دیده، اشک چشمان را گرفته نتوانست هر دو عاشق بی صدا گریان داشتند فقط یک جمله علی جان به شبنم گفت: بدان گلم جانم فدایت میشه بی تو زندگی حرام باشد.
با اصرار نورجان، شبنم در راه روان شد، در منزل که رسید این جا بزن آن جا بزن ها را دید که باز جمع شده بودند و بین شان مشورت داشتند. گل در اطاق خود رفت و کالا مکتب را کشید و سر تشک دراز کشید و غرق چرت تفکر بود که نیمه خواب رفت و در نتیجه مغشوش بودن فکر، خواب عجیبی دید یک کابوس بود، مثل پرنده ها در هوا پرواز کرده بود و در قله کوه رسیده بود و در قله ی کوه اسیر مانده بود و توان پرواز را نداشت و در پایانی دیدن داشت که نشیب عمیق و جر بزرگ است آتش بزرگ روشن است با گریان فریاد، از خوب بیدار شد، دید در اطاق تنهاست و عرق پر شده است، خود را به دیوار تکیه داد و نشست.
موهای شقایق در روی تیت پاش شده بود یک طفلک خورد از اطاق دیگر از طفل های خانم ها بود نزد ش آمد و از سیمای شبنم ترسیده عجله در نزد مادرش رفت، چیزی به مادر گفت، از این که طفلک نو زبان کشیده بود، مادر چیزی از سخنانش ندانست، یکی از خانم ها، دقت به طفلک کرد که حال مغشوش طفلک، خانم مذکور را به یک اندیشه معطوف ساخته بود، خانم مذکور، مادر طفلک را از ترسیدن طفلک متوجه ساخت و به هر کی سوال پیدا شد که چرا طفلک ترسیده است؟
یکی از خانم ها که زن کاکای شبنم بود، به خانم ها گفت که من می بینم چی طفلک را ترسانده است؟
در اطاق شبنم رفت حال گل را پریشان دید و چیزی نگفت مادرش را صدا زد، خانم ها با مادر شبنم در اطاق گل آمدند از چهره آشفته ی شبنم همه حیرت نمودند و یکی از خانم ها به دیگری گفت که باید بالای شبنم ملایی نموده پف چپ کنند.
گل دقت خانم ها را دیده موهای خود را اصلاح ساخت گفت: چیزی نیست خواب دیدم ترسیدم تشویش تان لازم نیست.
و لیکن کس به حرف شبنم گوش نمی داد، آن چیزیکه مروج بین شان بود اجرا می کردند، در حالیکه گل به کسی ضرورت داشت با او راز دل کند و به خواست او و به انسان بودن او احترام داشته باشد و راهنمایی درست کند و منطقی باشد، بالاخره همراز باشد تا شبنم در خطا گرفتار نشود و اما با شمول مادر هر کی حقارت می کرد هر کی ملامت می کرد، هر کی خورد می ساخت و هر کی خود را عالیتر از وی می دانست، در حقیقت هر کی خطا می کرد نه شبنم.
نازنین جوان شده بود تجربه نداشت و اما هوس داشت و آرزو داشت و خیالات داشت و فانتزی های خود را داشت، زیرا او انسان بود که در سرشت انسان چنین اخلاق با فطرت آفرینش به وجود می آید، چون که خالق به چنین طبیعت، انسان را آفریده است، از این رو که انسان به بقای خود به تکامل ضرورت دارد و چنین سرشت، تکامل را رونق داده می تواند و فقط به تجربه و راهنمایی سالم ضرورت دارد و باید نزدیکترین عزیزان گل درک مسئولیت می کردند ولی پدر تنها در چهره پدر بود و در دنیای خود غرق بود که مفهوم پدری در عقل وی تنها به دنیا آوردن بود چون که در جامعه یکه زندگی داشت اخلاق جامعه، اخلاق وی را تربیت کرده بود و مادر در چهار دیواری با مغز کم رس و نا تکامل خود غرق دنیای خود بود، هر مسئله را از دنیای چهار دیوار خود قضاوت داشت و از دنیا و از تکامل و پیشرفت دنیا بی خبر بود، تصور داشت که عقل و فکر درست دارد اما شبنم در تاثیرات این درست های نادرست به یک خطای بزرگ سوق داده می شد و هر عملکرد مادر وی خطا بود، بر اینکه به فکر های دختر ارزش قایل نبود و تصور داشت با فشار حادثه پیش آمده را حل کند، در حالیکه در حل وقوع ها، فشار و زور هر زمان نتیجه نمی دهد و اما خبر نداشت که در حل هر رخداد برخورد ذکا دیپلماسی لازم است و با ذکا دیپلماسی، دانش و درک حقیقت لازم است، تا اصالت را به خود اختیار نموده با سکونت در مسائل غور بررسی نموده با عقل سالم تصمیم گیر شود.
یکی از خانم ها با هنر ملایی خود چیزی به عربی خواند ولی چی اندازه از معنی سخنان خود خانم آگاه بود؟ کس نمی دانست، اگر خوانده های ملایی از داخل قرآن کریم بوده باشد، در چنین درد جامعه کدام آیت نازل شده است تا پف چپ کنند و حل رویدادها شود و یا نا راحتی یک انسان رفع شود کس در همه عالم اسلام حتی یک سند ندارد که جواب بگوید جز از روایت های شان از این جا آن جا های مزخرف...
در حالیکه قرآن کریم کتاب رهنما می باشد، از این جهت که کلام یزدان بزرگ می باشد و اما در روش قبل از اسلام، در یک سحر و جادو این کتاب مبارک را آورده اند و یک اسناد سحردار مقابل بلاها نموده در جامعه پیشکش دارند و لاکن بی خبر هستند تا درک کنند اولین آیت قرآن کریم با کلمه بخوان شروع شده است سوره العلق آیت یک و دو و سه خداوند می فرماید " بخوان به نام پروردگارت که، آفرید انسان را از علق آفرید، بخوان پروردگار تو کریم ترین کریمان است"
از شروع تا اخیر قرآن کریم، علم و دانستن را الله فرض نشان داده است و جهالت و بی علمی را محکوم ساخته است مثال در سوره النفال آیت بیست دو یزدان بزرگ بیان دارد " بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کر و لالی هستند که اندیشه نمی کنند"
و اما چی تراژدی که جامعه عکس گفتار ایزد بزرگ را عمل می نماید و چنین شیوه را مردمان جامعه های عقب مانده با روح شان قبول کرده اند که جز دنیای ذهن شان، دیگران را ایماندار درست تصور ندارند و یا سخنان ملایی خانم مذکور، اگر دعای عربی بوده باشد که در اکثریت جا، ملاها تنها دعای عربی را یاد دارند و در طرز و استفاده از واژه های عربی چی اندازه گرامر را درست استفاده کرده می توانند؟
بلکه یک کمدی جالب بوده باشد.
اگر که دعا بوده باشد که در اکثریت جا چنین است، در کدام آیت قرآن کریم امر شده تا دعا ها تنها در زبان عربی خوانده شود؟
پس دین باید دست خداوند باشد و مقدس شده مستقل از تاثیرات عقل در مکان مقدس حفظ و نگهداری شود نه در دست استفاده جو ها!
باید هر کی به فردی خود از محتویات دین که در آیت های قرآن کریم و آیت های خداوند در طبیعت وجود دارد برداشت نموده مسیر دینداری خود را ایجاد کند و عوض ملاهای مسلکی دانشمندان تحصیل کرده، ملت را در مسیر دیندار شدن فقط راهنما شوند نباید تفسیر دین دست انسان ها قرار گرفته ملت اسیر گرفته شود.
بر اینکه در چنین شرط ها خصلت فرمان ده یی انسان و احساسات درونی انسان که تابع به محیط اش می باشد تاثیر آور می گردد و در بین محتویات حقیقی دین حس های شخصی داخل می گردد و حس های شخصی بسیاری زمان از تاثیرات عقده های که از محیط خود می گیرد، محوطه ی ذهنیت را تشکیل می دهد و تفسیر دین را از حس درونی اش که عقده ها تاثیر آور است انجام می دهد و مسیر دین را با استقامت عقده های خود یکی ساخته پیش کش به ملت می نماید که در چنین شرط ها دین در دشمنی ها و خرافات و فساد ها آغشته می گردد.
شبنم نه به پف چپ ضرورت داشت و نه به دعای عربی محتاج بود، چیزیکه وی لازم داشت یک منطق قوی و استدلال درست و راهنمای سالم و یک شفقت بود که روح قرآن کریم در چنین شرط ها به این گونه هدایت دارد تا راهنمایی شوند، از خاطر که شبنم در سن خامی خود گرفتار خطا ها شده می توانست و سبب فساد در جامعه شده می توانست.
خانم ملا، ملایی خود را انجام داد، ذکاوت خانم، جز مزخرف تمسخری چیزی دیگری نبود و اما نزد خانم ها ارزش داشت و دنیای عقیده ی شان و جهان یکه اولاد را تربیت می کردند چنین اخلاق و فرهنگ بود، ولی شبنم در هر کردار خانم ها بیشتر در داخل خود آشفته می شد و پریشان می شد و عقل منطق خود را از دست می داد و از داخل پژمرده شده به بیشتر پریشان شدن محکوم می شد و هر کی در نظر وی دشمن روی نما می شد و اعتبار هر کی نزدش از بین می رفت و خود را تنها حس می کرد و در مرگ نزدیک می دید از این رو که هوس شفقت دیدن را از پدر و مادر داشت و اما آن ها دنیای خودشان را داشتند، غرق دنیای ذهنیتی بودند جز استهزا چیزی به شبنم افاده نداشت، اگر عوض چنین مسخره گری با شفقت و منطق و استدلال نزدیک می شدند حتی از علی جان جدا کرده می توانستند و لیکن عوض منطق بی منطقی منطق شان شده بود.
پف چپ ملایی خانم، دقیقه ها دوام کرد، شبنم با چرت و تفکر در زمین می دید و خانم ها در گرد وی جمع شده بودند، بعد از ملایی نوبت به دعا رسید، دست ها بلند دقیقه ها دوام کرد و چی اندازه به شبنم تاکید داشتند تا دست بلند کند مگر بی صدا در زمین می دید بلکه در دل می گفت دعای که قبول نشود چرا آمین بگویم؟
دعا به عربی شروع شد و در فارسی خاتمه یافت و محتویات دعای شان مثل یکه دستور به خداوند بدهند هدایت ها به یزدان بود مگر هیچ منطق وجود نداشت.
یزدان بزرگ در کتاب مبارک گفته است ذره ی که در زیر زمین حرکت کند و پرنده یکه در هوا پرواز دارد داخل سینه شان را خداوند می داند و الله که قادر به هر امکان باشد اگر به اسم دعا هدایت ها پی در پی حکم شود منطق قبولی آن در چه است؟
اگر که مناسبات بین خالق و بنده با منطق استوار باشد که چنین است، شیوه ی دعا خوانی هم یک منطق باید داشته باشد، در حالیکه فرمان می دهند چنین کن و چنان کن!
بعد از دعا خوانی، خانم ها در سالن صحبت شان رفتند، شبنم با گریان سر خود را به بالشت گذاشت و بیشتر حال روانی وی خراب شده بود که در تفکرات غرق شده بود.
خانم ها در سالن که رفتند چای داغ دم شده حاضر شده بود، روح خانم ها کمی سکونت پیدا کرده بود زیرا تصور داشتند یکی از قاعده دین را عمل کرده باشند تا شبنم نجات پیدا کند.
خانم یکه ملایی کرده بود آدرس ملای را به مادر شبنم داد و عقیده داشت می گفت: شخص ملا به خداوند رسیده است، مثل یکه آدرس منزل الله به وی آشکار باشد و ملای مذکور را نزد منزل یزدان دیده باشد.
از قدرت ملایی او صحبت می کرد و توانمندی تعویذ و طومار او را بیان می کرد و با التفات ها، او ملا را از بین انسان ها کشیده در قله ی اشراق رسانده بود تا نور اش را بالای جامعه اندازد.
شبنم را که در جهنم انداخته بودند کیف صحبت را داشتند و هر کی در ارتباط حال گل صحبت می کرد و دو مقصر را پیدا کرده بودند یکی شیطان و دیگری جن بود.
یکی از خانم ها گفت: شیطان شبنم را از راه کشیده است و دیگری گفت: جن شبنم را زده است و دیگری وظیفه دار شد تا مادر شبنم از ملای تعریف شده نسخه رد بلا و نسخه به جدایی شبنم از علی جان را گرفته به وی بدهد، وی که خانم دست فروش کلا فروشی در خانه های قریه ها داشت، در منزل علی جان شان هم رفت آمد داشت و از صمیمیت مادر علی جان استفاده نموده، نسخه تعویذ جدایی بین عاشقان را در بین لباس های علی جان بگذرد تا وی جادو شده از نگار روی گشت کند.
نسخه ی دیگر را بین لباس های شبنم بگذارند یا در آب حل ساخته خورانند و هر چی هدایت ملا باشد انجام بدهند.
خانم ها عقیده به جن ذهن شان داشتند نه در جن داخل قرآن کریم! از این روکه جن قرآن کریم مخلوقات پوشیده و دور از دید چشم انسان ها و دور از درک عقل انسان ها می باشد که در بین همه این ها تنها "ابلیس" با اجازت و قدرت خداوند مسئولیت ارتباط با جن ساخته ی انسان ها را دارد، یعنی ارتباط با خصوصیات شیطانی انسان را دارد، تا با سرشت شیطانی انسان ها فساد را بر راه اندازد تا انسان آزمایش شود این هم به این معنی نیست ابلیس مستقیم بر انسان تسلط فیزیکی داشته باشد فقط ویژگی های شیطانی در بین بطن انسان است در دست انسان است نه در دست ابلیس!
در چنین فعالیت، ابلیس مستقیم بالای انسان نقش ندارد، فقط با شیطان ساخته شده یکه خود انسان می سازد مهارت انسان است که تمثل می شود، یعنی فرض کنید یک پرگرام در کامپیوتر خود شما می سازید و به یک شخص داناتر ارتباط می دهید تا در بعضی استقامت همکاری نماید یعنی اگر پرگرام توسط شما ساخته نشود و ارتباط قایم ساخته نشود شخص نقش بالای فعالیت شما را ندارد، پس ابلیس مستقیم در جسم انسان تاثیرات خود را ندارد فقط انسان است خصوصیات خود را با ویژگی شیطانی که در بطن انسان با فطرت انسان وجود دارد ارتباط داده ملبس می سازد و باقی هر مخلوق دیگر پوشیده در چشم و ذهن انسان، به صورت کل با انسان ارتباطی ندارد و طرز عمل کرد آن ها و چگونگی شکل آن ها به صورت قاطع دور از درک عقل انسان می باشد و اگر در کدام مخلوق صفت قدرتمند بودن را قایل شویم و مستقل بودن را باور کنیم یعنی تصور کنیم با قاعده قدرت جدا از خداوند با قدرت است فراموش نکنیم در پهلوی قدرت یزدان، قدرت مستقل دومی را پذیرفته می شویم و مطابق حکم قرآن کریم، در خداوند شریک تعیین گر می شویم که خطا و شرک و گناه ی بزرگ را دارد که راه نجات در آخرت از آتش جهنم ممکن نیست و اما جن خانم ها مثل جن ملاها، از مختلف شکل های زشت وحشت دهنده تشکیل شده بود، حتی در جامعه های عقب مانده، کس های وجود دارد و ادعا دارند که با چنین جن ها ارتباط قرابت قایم ساخته باشند، تا با دستورات شان، در مختلف هدایت سوق بدهند و در صورت تسلط جن ها بالای انسان، کرامت دوری از این بلا را در نزد شان محبوس ساخته باشند تا شفاگر به انسان ها شوند، تا این اندازه جامعه های عقب مانده از تاثیرات عقل ملاهای دور از منطق زیر استثمار حقه باز ها قرار دارد چون که علمیت ضعیف می باشد از این رو که روح روشنفکری مرده می باشد.
با چنین مکاره گری ها نیرنگ باز ها در جامعه های دور از علم، بازار خوب دارند و یکی از قاعده قوانین دین چنین جامعه ها، قبول شده است، در حالیکه این گونه اخلاق ضدیت تام با دین اسلام دارد.
محبت جن و شیطان در اوج خود رسیده بود که خانم دیگری گفت: شبنم به چهل یاسین ضرورت دارد، در حالیکه عقل همه این ها در تداوی ضرورت داشت.
بین خانم ها وظایف تقسیم شد و اما کس وجود نداشت یک بار خود را در جای شبنم قرار داده تفکر می کرد، اگر چنین اصالت و عقل ممکن می شد، نه ضرورت به مکاره گری ملاها بود و نه ضرورت به ملامت کردن جن و شیطان بود، چیزیکه لازم بود، فقط شفقت و مهربانی و با منطق صحبت کردن با شبنم بود، اگر با دوستی با علی جان در خطا افتیده بود، یگانه راه نجات وی شفقت و مهربانی پدر و مادرش بود تا با منطق پیش آمد کرده، با شبنم صحبت می کردند و هوس و خواست و فکر و ایده آل و آرزو و امید شبنم را شنیده با وی یکجا تصمیم می گرفتند، برای این که باید می دانستند دنیا در تکامل است، هر نسل جدید نسبت به یک نسل قبل دنیای دیگری دارد و فکر و اندیشه و آرزو و هوس و خواست و سرشت دیگری دارد و احترام به دنیای شان را قاعده های حیات و قاعده های دنیا که خارج از تسلط انسان هاست به وجود آورده است، اگر قاعده ها خارج از تسلط انسان ها باشد آیا از جمله معجزه های یزدان نیست؟
آیا کس در امر خداوند ممانعت کرده می تواند؟
آیا همه چرخ دنیا دست پروردگار نیست؟
چگونه مقابل قدرت تنگری ضدیت نموده از ایمان سخن می زنند؟
تمسخر بازی ها شروع شده بود، با استهزا پف چپ ها تعویذ طومارها، یاسین خوانی ها و ده ها خرافه که دور از حقیقت دین و دور از تمدن انسانی بود نمایش داشت و تسلسلی بیشتر شده می رفت و کس وجود نداشت یک بار در عوض شبنم در جای وی خاطر آینده ش تفکر می کرد و سخن وی را می شنید و منطق و استدلال وی را گوش می داد و اما چنین فرهنگ و کلتور در جامعه های عقب مانده وجود ندارد.
در جامعه های عقب مانده زندگی از کسی است ولی تصمیم گر کس دیگر شده می تواند، در حالیکه دین و تمدن انسانی، چنین اخلاق را رد می کنند و فقط مشورت دادن بزرگ ها را به خورد ها هدایت داده اند و به بزرگ ها هدایت دارند، تا مقابل خورده ها درک مسئولیت کنند و اما جامعه های عقب مانده با دین خود ساخت که ملبس با خرافه هاست و با تمدن خود ساخت که مزین با ده ها فساد و رذیلی و غیبت و مکاره گری است غنی می باشند و با اصل دین و تمدن انسانی تفاوت کلی دارد و از این که امکان مطالعه در جامعه های عقب مانده ضعیف می باشد، امکان بررسی علمی ضعیف می باشد و اکثریت ملت بی سواد هستند که چنین ساخته گری ها بازار خوب دارد.
معلم جان دایی شبنم در روز های اول همراز گل می شد مگر وزن مکاره ها، بالای معلم جان چنان تاثیر آور می شد، نزدیک ترین دوست خواهر زاده بزرگ ترین خیانت را می کرد و هر کدام نزدیکان وی به اسم یاری و همکاری و وفا داری و صداقت داری، خیانت ها را پی در پی انجام می دادند و هر کدام شان نزد وجدان شان راحت می شدند چونکه آن چی که وجدان تصور می کردند عقل شان ساخته بود و فقط تابع به محوطه ی محیط ذهنیتی بودند نزد شان عالی ترین اخلاق بود و هر کدام شان غیر از خود، همه را نارس در کارها و امورات حیات می دانستند چون که دنیای کوچک داشتند و از دنیای کوچک حیات را دیدن داشتند و از هر تغیرات دنیا بی خبر بودند.
گل از بستر برخواست مقابل آینه ایستاد شد پیکر خود را در آینه دید و دید که رنگ پریده شده است و سیما مغشوش شده است، چشمان زیبای بادامی سرخ شده است، موها پراکنده در روی، تیت پاشان شده است، لبان خشک ترکیده با تاوخال ها پر شده است که روح خسته داشت.
موها را که با دست از روی جمع کرد و در عقب سر انداخت دو باره گریان را شروع کرد و به یگانه دوست خود که داخل آینه بود راز دل کرد، او لحظه درک کرد، یگانه دوست انسان کسی است اگر مقابل آینه ایستاد که شود دیده می تواند.
از این سبب که به تلخی و شیرینی حیات و گرمی و سردی حیات تنها فقط او همراه می باشد و دیگر هر کی که باشد دیگر است.
شببوی زیبا به آینه دیده راز دل می کرد و به مرگ راضی بودن خود را بیان می کرد و می گفت: زندگی دوزخ شده است بتراش تو سنگ تراش سنگ به قبرم بتراش!
بتراش ای سنگ تراش سنگ به قبرم بتراش
زندگــــــی تلخ شده است بشنو تو پیکرتراش
ایستادم دم آینه مــــــــــــــی بینم پیـــکر خود
چهره ام پریشان است چوشبی جـگر خراش
هرکـی برمن دوست میگه از بین ذهن فشار
مـــــــــــــی فشارد فشار را با ذهنیت غراش
من را جن زده گفتند تســــــــــلط شیطان را
صــد تهمت ها را کردند این مردمان اوباش
چکـــنم پف چپ را یا که چهل یاسین ها را
دارویم دیالوگ هاست کی دانند اهل اوباش؟
جز مرگ چاره ندارم بـی چاره ام بین شان
لازم است سر قــبرم بتراش ای سنگ تراش
پیکــرم رســــمش باشـــد با درد دلــــم باشـد
تا یک اندرزم باشــــد بشــنو تو پیکر تراش
بیار در انتحـارم در روز مــــــرگ و زارم
ســر مــزارم بشان ای اســـتاد سـنگ تراش
تا یک اندرزم باشــــــد به مـــردمان اوباش
سنگـم یادگارم باشد با این ذهن های خراش
شبنم که غرق شده در اظلم ذهنیت رسوا افتیده بود و از دست دوستان نادان در جهنم اسیر شده بود، علی جان همان روز که نامه را گرفته بود، لحظه ها با اشک چشمان در عقب نگارش دیده بود و نامه را در آن جا باز نموده خوانده بود و در همان جا ایستاد مانده بود، حرکت نداشت مثل یکه روح علی جان جدا شده باشد و دنیا در اخیر خود رسیده باشد، تاریکی در چشمان وی پرده انداخته بود، نور خورشید با قوت عالی تابش داشت لاکن دنیا به چشمانش تاریک شده بود و جسم بی قوت شده بود و دست پا یخ شده بود و بی حال بود و مغشوش با فکرها بود و تسلط بالای وضع خود نداشت زیرا پریشان بود.
با نیمه جان که حرکت کرد، از پیشرو کاروان هیزم فروش با چند شتر هیزم با دو الاغ که دو صاحب کاروان سوار بودند می آمدند، بلکه چشمانش می دید و اما مغز که مغشوش شده بود، دیدن چشم بودن حقیقت کاروان هیزم فروش را هویدا نمی ساخت، بدین سبب که، اگر مغز قبول کرده بتواند امکان ادراک انسان بالای هر حقیقت تسلط خود را دارد، در غیر آن تنها دیدن با چشم به معنی درک او حقیقت نیست، به این خاطر بسیاری زمان، بعضی ها که در قدرت می رسند، درد های جامعه را با چشمان دیده می توانند و اما مغز شان که اسیر ذهنیت دنیای خود شان است، درک مشکلات جامعه را ندارند.
کاروان که نزدیک علی جان رسیده بود، علی جان با هیزم شتر دومی تصادم کرده بود، یکی از دو صاحب کاروان هیزم فروش که از اخیر کاروان روان بود با قه ،قه صدا زده بود گفته بود کور هستی که ندیدی؟
آن چی که فرهنگ می گویم سر جمع رسم رواج های ماست، یا می توانیم بگویم دربرگیرنده ی اعتقادات، ارزشها و اخلاق و رفتار های متأثر از این سه پدیده می باشد و همچنین آداب و رسوم و عرف یک جامعه معین ساز در فرهنگ می باشد.
یا در گونه دیگر، آداب و رسوم شالوده اصلی فرهنگ تلقی می شود و یا صرفا ظواهر رفتارها، بدون در نظر گرفتن پایه های اعتقادی آن، به عنوان فرهنگ یک جامعه معرفی می گردد و عاملی که به زندگی انسان معنا و جهت می دهد شناخته می شود.
با گذشت زمان و با شخصیت های علمدار جامعه، با فکرهای روشنفکری شان که پیشقدم در راه سعادت جامعه و ملت باشند، اگر فرهنگ را غنی از ثروت محتویات عالی دانش انسان دوستی ساخته باشند، برخورد یک انسان مقابل انسان دیگر با سرشت احترام به شخصیت انسانی صورت می گیرد، اگر روح پیشقدم ها اسیر به رسم رواج های سنت ها و ذهن های ملموس از خرافات و عقب ماندگی شده باشد، حتی برخورد پیشقدم های چنین جامعه، مانند صاحب کاروان هیزم، یک اخلاق زشت را دارا بوده می تواند که عالی ترین فرهنگ آن، بگوید: ای کور هستی!؟
علی جان با تصادم هیزم شتر، کمی به خود آمده بود و سخنان هیزم فروش، وی را بیدارتر ساخته بود و بدون برخورد زبانی ساکن از کاروان هیزم گذشت و در باغ خود رفت و در زیر درخت سیب نشست و نامه را دو باره خواند و اشک ریخت و چنان پریشان شده بود، گاه سر خود را سر دو زانوی خود می گذاشت و گاه به آسمان دیدن می کرد به خود سوالات می داد چه می شود آرزو ها؟!
هنوز طرف علی جان شان از مسئله دوستی فرزند شان با یک دختر سنی مذهب خبر نبودند اگر آگاه می شدند یک هنگامه آن ها ایجاد می کردند، بعد ها که دانستند مهارت شان را ظالم تر نشان دادند.
هر دو طرف در نزد خود شان عالی بودند و بی عیب مکمل بودند و اما مقابل دو طرف هر دو گروه عیب دار ناقص و نا تکمیل دین بود گرچه مقابل همدیگر با زبان بیان نداشتند و لاکن در عمل چنین درک داشتند و درک شان سبب می شد جوان ها تباه می شد.
پس می گویم اگر نا دانی ذهن ات را درک کرده نتوانی، در تلاش انتقاد نادانی دیگران مباش اصالت انسانی در بین آگاه یی نهفته است.
ذکای کلونـــــی است تهیه ی کار عسل
عبرت از زنبوران است برای هر محل
هر کــــی در تلاش است در بین کلونی
تا کار خوب را کند با آگاه یــــی مشعل
علی جان گاه قدم می زد و گه می نشست و یا به درختان تکیه می کرد، فکرش مغشوش بود و منطق جامعه که نزد دیگران منطقی بود، نزد وی بی منطقی بود، تفاوت یکه علی جان و شبنم از دیگران داشتند، عشق همدیگر چشمان مغز شان را باز ساخته بود و در حقیقت از پنجره ی بالایی دیدن داشتند زیرا عاشقی مجبور ساخته بود.
پس می توانیم بگویم دو نو ایمان دار آخرت، در دنیا وجود دارد، ایمان دار یکه رسم رسوم و قاعده های دینی را از فرهنگ جامعه و از قاعده های عقیده یی از بزرگ های جامعه می آموزند و بدون مطالعه و بررسی و تحلیل آن ها را قبول و اجرا دارند و از اینکه مطالعه ندارند و بررسی و تحلیل ندارند هر رسم رسوم و قاعده را بهترینی های دین در دنیای شان تصور دارند، از این رو که فرهنگ مقایسه کردن در چنین انسان ها وجود ندارد و بیشترین اعمال شان شکل پرست بوده و شکل ها را اجرا دارند و حتی از محتویات ارزش های داخل شکل خبر ندارند که چی اندازه حقیقت را تمثیل می کند و یا ملبس در کدام خطا می باشد؟
فقط عقیده دارند نیت نیک داریم گفته...
لاکن در یک نقطه باریکی که قرآن کریم بیان دارد دقت کرده نمی توانند، در قرآن کریم از شروع تا ختم با تکرار امر و هدایت شده است از خدا های ساخته ذهن دور باید باشند تا در شرک گرفتار نگردند مگر بدون تفکر که پابند دینداری اند نادانسته اسیر خدایان ساخته ذهن می گردند ولی از چنین اخلاق شان خود شان بی خبر می باشند از این که در اسارت اندوخته های خرافه های عقل جامعه قرار دارند و بر دقت شدن در این باریکی الله اندرز های زیاد بین قرآن کریم داده است مثال در سوره یونس آیت هژده آفریدگار می فرماید" آنها غیر از خدا، چیزهایی را می پرستند که نه به آنان زیان می رساند و نه سودی می بخشد و می گویند: «اینها شفیعیان ما نزد خدا هستند!» بگو: «آیا خدا را به چیزی خبر می دهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد؟!» منزه است او و برتر است از آن همتایانی که قرار می دهند!"
و یا در آیت دیگر تنگری بزرگ بیان دارد" چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا افترا می بندند؟! آنان (روز رستاخیز) بر پروردگارشان عرضه می شوند، در حالی که شاهدان می گویند: «اینها همانها هستند که به پروردگار شان دروغ بستند! ای لعنت خدا بر ظالمان باد!» "
آری هر کس به خدا ایمان دارد لاکن به خدایکه عقل وی بیان کرده است، مگر زمانی خدای عقل اش را با خدای حقیقی مقایسه کرده خدای حقیقی را شناخته می تواند، اگر که خدا را از روی گفتار خدا بشناسد، در غیر آن به گفته قرآن خدا گفته بر خداها ایمان می آورند.
خداوند از افترا سخت خشمگین است و افترا را کسانی انجام داده می تواند یا دشمن خداوند باشد یا نادانسته سخن بزند. پس باریکی که وجود دارد، تفاوت بین کلام قرآن کریم و عقل مروج جامعه را درک کرده نمی توانند.
پروردگار بر انسان عقل را آدرس نشان داده هدایت دارد تا در ادراک راه سوی یزدان تفکر نموده عقل را استفاده نمایند، تا گفتار شان افترا به ایزد بزرگ نشود تا نادانسته زیر تاثیرات حرارت قلب به کردگار محتشم همتایانی انتخاب نکنند و بر برهان این مطلب دادار کبیر در سوره الرعد آیت سه اندرز می دهد و می گوید" و او کسی است که زمین را گسترد و در آن کوه ها و نهر های قرار داد و در آن از تمام میوه ها دو جفت آفرید (پرده سیاه) شب را بر روز می پوشاند در اینها آیاتی است برای گروهی که تفکر می کنند!"
آری تفکر را هدایت می دهد اگر در عمق این گفتار داخل شویم امر می کند تا در هر گفتار و حرکت خود منطق را در نظر بگیریم. اگر تفکر کرده بتوانیم در بین آیت ها راز های وجود دارد عقل ها را در شکفت می آورد، مثال الله می گوید: "از هر میوه جفت آفرید" یعنی نر ماده آفرید مطلبی که درکش در عقل های بی علم ممکن نیست، پس در هیچ آیت قرآن کریم اسناد وجود ندارد نیت نیک بدون درایت را خداوند بپذیرد، از این که هر نیت خالص بدون تفکر باشد، عوض رسیدن به رضای یزدان در آدرس شیطان تسلیم داده می تواند، یعنی خدایان ساخته را در ذهن خود بدون این که دقت در باریکی کند خود را خود فریب داده به وجود آورده می تواند.
بدین اساس می بینیم جامعه بیشتر با نیت های مخلصانه و عشق یکه در گرفتن ثواب دارند غرق فساد و خرابی شده است، از این که کس در هدف اجرا صواب ها نیست بیشتر شیطانی ها حاکم شده است و به منطق قرآن کریم خدایان ساخته ذهن بیشتر شده است و منطق ثواب گرفتن، جامعه را ویران کرده است، برای این که منطق ثواب گرفتن یک سوژه ی خطاست، چونکه کس ثواب گرفته نمی تواند، خاطر یکه پاداش از طرف معبود یگانه داده می شود، پس بگو اگر صواب نداشته باشی چگونه از یزدان ثواب گرفته می توانی؟
این حق را از چی برهان بدست داری؟
فراموش نکنیم بیشترین ضرر را در هر پدیده در هر دین، طرفدار های شان که با احساسات قلب کور روان اند، از منطق عقل دور اند می رسانند. و هر زمان دوستان نادان بیشتر از دشمنان، ضرر رسان شده می توانند.
ولی ایمان دارهای که با منطق و عقل رفتار دارند گروه ی دومی را تشکیل می دهند، در هر حکم قرآن کریم بیشتر پایبند هستند، یعنی هر آن معلومات یکه از جامعه و از بزرگ ها می آموزند همیشه با منطق عقل شان و با حقیقت مقایسه می نمایند و اگر مسائل دینی هم بوده باشد مطابق منطق عقل، آن را قبول دارند، سبب اینکه هر امر هر دین که از منطق عقل بشر دور باشد مربوط دین شده نمی تواند و از جمله ساخته گیری های هست با گذشت زمان داخل دین قرار گرفته است و اگر حقیقت دین را تمثیل نداشته باشد و با اصل حقیقت همان دین مطابق نباشد عوض ثواب، گناه را به وجود آورده می تواند، چون که یک نو دروغ را به اسم خداوند قبول کرده می باشند.
پس هر زمان عقیده دینی خود را با احکام خداوندی مقایسه کن که در شرک و خطا گرفتار نشوی.
محوطه ی عقل هر کی با محور خود
مــــــی چرخد در محور با زور خود
عقیده ی هر عقل از هســـــــــته ی او
با حق قیاس نباشــد تسلیم بر سر خود
امروز مذهب ها از جمله حقیقت هر دین در پذیرش قرار گرفته اند و دین اسلام مذاهب خود را دارد که انسان ها ایجاد کرده است نه خداوند.
از این که مذاهب با هدایت احکام قرآن کریم ساخته نشده اند فقط هنر سیاست است که به وجود آمده است.
هر پیشقدم هر مذهب، فکر و نظریات خود را بیان ساخته است، به شخصیت معنوی هر کدام شان احترام داریم، زیرا از جمله علمای عصر شان بودند و اما هیچ کدام شان، از طرف خداوند در اجرای این عمل مامور شده نیستند و شده نمی توانند از این که پیغامبر یک بود.
شخصیت های علمی این بخش هرگز در تلاش ایجاد مذهب ها نبودند و روح قرآن کریم گواه ست فعالیت هر عالم را مثبت می داند و هر جهالت را محکوم می سازد ولی یک حقیقت یکه در قرآن کریم وجود دارد، خداوند از پارچه شدن دین شکایت دارد و عفو ندارد و بر کس هایکه دین را پارچه می سازند جهنم را آدرس نشان می دهد، پروردگار کبیر در سوره الانعام آیت یک صد پنجاه نو هدایت دارد می گوید " کسانی که آیین خود را پراکنده ساختند و به دسته های گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند تو هیچ گونه رابطه ای با آنها نداری! سر و کار آنها تنها با خداست سپس خدا آنها را از آنچه انجام می دادند، با خبر می کند"
پس یک نقطه مهم یکه در قرآن کریم است، به ما هویدا می سازد، تنگری از پارچه شدن دین رضایت ندارد و امام صاحب های مذهب ها که در اصل حقیقت دین پابند بودند، مشکلات جامعه را از شیوه رفتار خود شان که از احکام قرآنی گرفته بودند در زمان خود شان اجراات کردند و حل مشکل می کردند و هیچ کدام امام صاحب های مذهب ها، به خاطر ایجاد مذهب تلاش نکردند و اگر از کل دنیای اسلام سوال شود یک سند در دست ندارند که امام ها در تلاش ساختن مذاهب بوده باشند و اما بعد از فوت امام صاحب ها، با گذشت زمان، فعالیت های امام صاحب ها، شکل مذهب ها را گرفت است بلکه روح شان از چنین روش ناآرام باشد از این سبب که خداوند در قرآن کریم از پارچه شدن اسلام رضایت ندارد و کس های که مذهب ها را به نفع منفعت سیاسی و منفعت شخصی خود استفاده نموده اند و سبب جدایی ها شده اند قرآن کریم محکوم می سازد و نتایج مذهب های امروز نشان می دهد، بیشتر در دست حقه باز های سیاست اسیر شده است که ملت در بدبختی قرار دارد و نتایج اختلاف بین طرفدار های مذهب ها، استفاده شدن شان در سیاست و منفعت های شخصی حقه بازهای جامعه می باشد، نه آرزوی علمای حقیقی شان!
این جا تو بخوان حقیقت خامـی ندارد
شالوده عقل است حقیقت گرامی دارد
بزرگان دلداده ها از جمله کسانی بودند که در طول حیات از طرف منفعت طلب ها و از جانب سیاسی هایکه از حس معصومانه ی چنین بی خبرها استفاده کرده اند اسیر افتیده بودند و بی خبر بودند که چنین اعمال شان در عوض ثواب، گناه را بدوش شان می کشید و اما در جامعه های اسلامی، هر کی خود را مالک جنت می بیند و بهترین دیندار می داند و نزدیک ترین دوست خداوند تصور دارد و بدون منطق کس های که همرنگ شان نیستند و یا هم نظر شان نیستند یا ناقص در دینداری می دانند و یا مستقیم کلمه کافر را استفاده می کنند، در حالیکه خداوند در قرآن کریم تنها کس هایکه در موجودیت خداوند ایمان و باور ندارند، آته ئیست معرفی کرده است یعنی کلمه "کافر" را استفاده کرده است.
ادراک حقیقت کلمه کافر بین بسیاری و با بین روح و حکم قرآن کریم تفاوت کلی دارد و بسیاری در خطا بزرگ قرار دارند، برای این که کافر را به کس های استفاده می کنند، هم دین و هم نظر و هم عقیده شان نباشد، یک خطا یک جهالت بزرگ است و یک مصیبت در آخرت برای چنین مردمان است.
آیا در اسلام فشار رواست تا عقیده انسان ها را تغییر بدهد؟
معبود یگانه کلمه کافر را تنها به کس های استفاده می کند، در موجودیت یزدان باور نداشته باشد و چنین انسان با شمول بعضی مسلمان ها، از منصوب هر دین بوده می توانند، از این جهت که در بین مردمان جامعه خود را همرنگ همان جامعه می گیرند ولی در عقیده خود در موجودیت خداوند باور ندارند، بدین خاطر در دنیای اسلام از ایماندارها بیشتر مسلمان ها وجود دارد.
و از جمله مردمان شعوری این گروه آزادانه خویشتن را آته ئیست معرفی دارند و اما بخش بزرگ شان در زبان عقیده ی شان را گفته نمی توانند، چون که از طرف جامعه فشار وجود دارد و امکان ضرر دیدن شان وجود دارد و چنین مردمان در عقل و قلب در بودن یزدان ایمان و باوری ندارند و لیکن اگر در یک جامعه بی ایمان ها به خداوند، آزاد و بدون هراس عقیده، بی ایمانی شان را گفته نتوانند، چگونه از ایمانداران آن جامعه در عقیده شان مطمئن بوده می توانیم؟
کرد گار بیشترین فشار را بالای پیغمبران آورده هدایت دارد که به حریت عقیده و ایمان انسان ها احترام نموده دقت داشته باشند و تنها مبلغ و بیم دهنده باشند، با چنین امر، دو حقیقت را آشکار ساخته است، از یک طرف باید هر کی در جامعه با آزاد منشی فکر و عقیده خویشتن را بیان کرده بتواند حتی آته ئیست ها!
و از جانب دیگر پیشرو تکامل باز شده باید باشد، آیا در جامعه ادراک چنین گزیده وجود دارد؟
آیا عمل کرد انسان ها در این ارتباط مخالف قاعده پروردگار نیست؟
از این خاطر که کس عقیده خود را بیان کند و آته ئیست بودن خود را آشکار کند بدون درک از احکام قرآنی برای وی حکم اعدام را صادر می کنند در حالیکه قرآن کریم بر همه عقیده احترام دارد و تنها خطا بودن را بیان دارد چون که عقیده یک روش فردی است و با خوبی و خرابی مربوط شخص است.
اگر که پیغمبران جز تبلیغ کدام صلاحیت بر مجبوری ساختن انسان در عقیده و ایمان شان نداشته باشند کی با کدام حق با فشار انسان ها را در عقیده و ایمان شان سوق داده می تواند؟
در صورت یکه حق فشار و مجبور ساختن را پیغمبران نداشته باشند حتی پدر بر فرزند چگونه این حق را دارد؟
آیا از پیغمبر معتبرتر نزد خداوند کس شده می تواند حتی پدر هم باشد؟
در جامعه هر کی در تلاش است تا داشته های دینی خود را بالای دیگران با جبر بپذیراند آیا درست بودن این روش را بیشتر از یزدان و پیغمبران چنین مردمان می دانند؟
روش جبر و فشار بزرگترین خطا و عظیم ترین خیانت در دین است قبل از بیان برهان بر این مطلب، مخلص ها را در هدایت آفریدگار دعوت می کنم.
پروردگار در سوره الانعام آیت یک صد هفت می فرماید:" اگر خدا می خواست، (همه به اجبار ایمان میآوردند،) و هیچ یک مشرک نمی شدند و ما تو را مسؤول (اعمال) آنها قرار نداده ایم و وظیفه نداری آنها را (به ایمان) مجبور سازی!"
یا در سوره المائده بیان دارد " پیامبر وظیفه ای جز رسانیدن پیام (الهی) ندارد (و مسؤول اعمال شما نیست) و خداوند آنچه را آشکار و آنچه را پنهان می دارید می داند"
و یا معبود یگانه در سوره الانعام آیت شصت شش هدایت دارد می گوید" قوم و جمعیت تو، آن (آیات الهی) را تکذیب و انکار کردند، در حالی که حق است! (به آنها) بگو: «من مسؤول (ایمان آوردن) شما نیستم! (وظیفه من، تنها ابلاغ رسالت است، نه اجبار شما بر ایمان.)"
و یا یزدان بزرگ در سوره الانعام آیت یک صد چهل نو امر دارد می گوید" بگو: «دلیل رسا (و قاطع) برای خداست (دلیلی که برای هیچ کس بهانه ای باقی نمی گذارد) و اگر او بخواهد، همه شما را (به اجبار) هدایت می کند. (ولی چون هدایت اجباری بی ثمر است، این کار را نمی کند.)"
و یا ایزد توانا در سوره العراف آیت یک صد هشتاد هشت اندرز می دهد می گوید" بگو: «من مالک سود و زیان خویش نیستم، مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غیب و اسرار نهان نیز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده کند) و اگر از غیب باخبر بودم، سود فراوانی برای خود فراهم می کردم و هیچ بدی (و زیانی) به من نمی رسید من فقط بیم دهنده و بشارت دهنده ام برای گروهی که ایمان می آورند! (و آماده پذیرش حقند)"
و یا یزدان گرامی در سوره یونس آیت نود نو امر دارد می گوید" و اگر پروردگار تو می خواست، تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی به(اجبار) ایمان می آوردند آیا تو می خواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟! (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!)"
و یا در سوره یونس آیت یک صد هشت بیان دارد" بگو: «ای مردم! حق از طرف پروردگارتان به سراغ شما آمده هر کس (در پرتو آن) هدایت یابد، برای خود هدایت شده و هر کس گمراه گردد، به زیان خود گمراه می گردد و من مامور (به اجبار) شما نیستم!»"
و یا تنگری عزیز در سوره الاسرا آیت پنجاه چهار پند می دهد می گوید" پروردگار شما، از (نیات و اعمال) شما آگاه تر است اگر بخواهد (و شایسته بداند)، شما را مشمول رحمت خود می سازد و اگر بخواهد، مجازات می کند و ما تو را بعنوان مامور بر آنان نفرستاده ایم (که آنان را مجبور به ایمان کنی!)"
و یا کرد گار کبیر در سوره الکهف آیت یک صد ده دستور دارد می گوید" بگو: «من فقط بشری هستم مثل شما (امتیاز م این است که) به من وحی می شود که تنها معبود تان معبود یگانه است پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد، و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند!"
و یا در سوره الملک آیت بیست شش الله می گوید" بگو: «علم آن تنها نزد خداست و من فقط بیم دهنده آشکاری هستم!»"
خلاصه در دین خداوند جبر و فشار وجود ندارد که با زور کسی را بر ایمان مجبور بسازد. کردگار بزرگ با کرات بر پیغمبران هدایت می دهد و با تکرار تنها بیم دهنده و تبلیغ کننده بودن شان را بر رخ شان کشیده امر می کند مقابل کسانیکه مستقیم مقابل پیغمبران از خداوند انکار می کردند تنها بیم دهنده و پیام رسان باشند. کوچکترین صلاحیت را بر پیغمبران نداده است تا با فشار و زور حتی منکران از خدا را در ایمان بیاورند آیا دقت هستیم؟
پس در جامعه شایستگی را و حق را از کجا بدست می آورند خلاف حکم های خداوند با فشار و زور بالای ملت خواست شان را عملی می سازند؟
کس حتی حقیقت قرآن کریم را با دلخواه خود بیان کرده نمی تواند بگذار کس اگر عقیده خود را آشکار کند در اعدام محکوم می کنند.
یا اگر با کس یکه هم دین نباشد ازدواج کند فوری امر قتل آن را از اسم اسلام صادر می کنند در حالیکه او خطا نکرده است زیرا خداوند در سوره المائده آیت پنج برای وی این حق را داده است یزدان بزرگ امر دارد می گوید" امروز چیزهای پاکیزه برای شما حلال شده و (همچنین) طعام اهل کتاب، برای شما حلال است و طعام شما برای آنها حلال و (نیز) آنان پاکدامن از مسلمانان و آنان پاکدامن از اهل کتاب، حلالند هنگامی که مهر آنها را بپردازید و پاکدامن باشید نه زناکار و نه دوست پنهانی و نامشروع گیرید و کسی که انکار کند آنچه را باید به آن ایمان بیآورد، اعمال او تباه می گردد و در سرای دیگر، از زیانکاران خواهد بود"
بگویند معبود یگانه حق را به کی داده است؟
کس یکه به دلخواه خود عقیده داشته باشد و با هر کی که اهل کتاب و یا ایماندار به الله باشد از هر دین که باشد به خواست خود ازدواج کند به وی داده است؟
یا کس هایکه بدون از درک حقیقت قرآن کریم به دلخواه شان حرام و حلال را ایجاد نموده زور و فشار را روا دیده جامعه را به رادیکالیسم تسلیم می نمایند یا بر چنین عناصر حق را داده است؟
یک بار تفکر کنیم و درست قرآن کریم را مطالعه کنیم نه غرق دنیای عقل خود باشیم.
بدبختی که وجود دارد جامعه اسیر محوطه فرهنگ ذهنیت است نه اسیر حقیقت قرآن کریم.
و به خاطر مدافع از فرهنگ چنین ذهنیت از اسم خداوند نام دین و اسلام را گرفته دروغ می گویند تا منفعت جامعه بر هم نخورد آیا از سوره بقره آیت هفتاد نو خبر دارند؟
یزدان محتشم می فرماید" پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!"
و یا در سوره هود آیت هژده الله می گوید" چه کسی ستمکارتر است از کسانی که بر خدا افترا می بندند؟! آنان (روز رستاخیز) بر پروردگارشان عرضه می شوند، در حالی که شاهدان می گویند: «اینها همانها هستند که به پروردگار شان دروغ بستند! ای لعنت خدا بر ظالمان باد!"
یا در سوره المائده آیت هشتاد هفت یزدان توانگر می گوید" ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزهای پاکیزه را که خداوند برای شما حلال کرده است، حرام نکنید! و از حد، تجاوز ننمایید! زیرا خداوند متجاوزان را دوست نمی دارد"
کدام امر و هدایت قرآن کریم در جامعه تطبیق دارد؟
امروز دنیای اسلام جامعه یی را دارد دور از حقیقت دین فقط مزخرف ها و عجوبه های استهزا!
خداوند که بر پیغمبران خود جز مبلغی کدام صلاحیت نداده است بر عقل های که ادراک سر این گزینش را دارند یک کرامت بزرگ است و این خارق العاده انتخاب شده گواه ست، اگر کوچک ترین اجازت خارج از تبلیغات را بر پیغمبران می داد، در ادامه حیات بشر، بهترین دست آویز بر انسان ها می شد تا از طریق جبر و فشار ایده های دینی شان را بر زیر دست ها تطبیق می دادند.
از این که انسان در هر مقام و در هر امکان مخلوقی است که بر خطا کردن فطرت دارد مثل یکه یزدان بزرگ در سوره محمد آیت نوزده بر رسول الله می گوید" پس بدان که هیچ معبودی جز خدا نیست و برای گناه خویش آمرزش جوی و برای مردان و زنان با ایمان [طلب مغفرت كن] و خداست که فرجام و مآل [هر یک از] شما را می داند"
اگر بزرگواری این راز را بدانیم اگر صلاحیت داده می شد حتی بر پیغمبران که با فشار مردم را به ایمان می آوردند و یا حلال و حرام ها از دلخواه شان بیان می کردند دین با خطا ها غرق خرافات می شد و مسبب عقب ماندگی جامعه و انگیزه مانع رشد خصلت تکاملی می شد، بدین ملحوظ تنگری مسائل را از دیدگاه انسان دیدن ندارد تنها از دیدگاه خداوندی دیدن دارد که این کتاب مبارک بدون خطا مکمل یک اسناد است بر عقل های که تسلیم باریکی این اثر هستند.
از شروعی قرآن کریم تا ختم قرآن کریم خداوند با دلیل و منطق با هر کی در جروبحث قرار دارد، تا موجودیت اش را با اسناد در عقل ها و قلب ها بیان کند، تا در گروه کافران قرار نگیرند، زیرا جای منکرها در جهنم می باشد، نه طرفداران این دین و یا آن دین یکه اسناد در جیب دارند.
پس می گویم هر کی ادعای بی خطا بودنی را کند حمق است، اول بخوان باز امضا کن!
روی را به آیینه بکن ازرویت پرسان بکن
قاعده ی این دنیا را آشــــکار و عیان بکن
بـــــــی خطا نیست بشر مکمل خداوند است
این اندرز خــــــــدا را با صحبت بیان بکن
حصه سیزدهم
علی جان و شبنم به همدیگر عاشق بودند و عشق شان چنین حقیقت را بیان می ساخت، چون که در هسته ی عاشقی، فقط خوبی ها موجود است نه ریا کاری ها!
لاکن کس های که با احساسات طرفدار اسلام هستند و لیکن تنها با زبان شنیده گی های شان، به یک طرف کشیده شده اند و اما او اسم های خداوند که هر کدام آن بهترین صفت خوبی را تمثیل می کند، اگر که از معنی و مفهوم زیبایی های اسم یزدان دور بوده باشند و مطالعه و بررسی و تحلیل نداشته باشند، چگونه خویشتن را در کدام این وصف ها نزدیک ساخته می توانند؟
معبود یگانه در سوره العراف آیت یک صد هشتاد هدایت دارد می گوید" و برای خدا، نامهای نیک است. خدا را به آن (نامها) بخوانید! و کسانی را که در اسماء خدا تحریف می کنند (و بر غیر او مینهند و شریک برایش قائل می شوند)، رها سازید! آنها بزودی جزای اعمالی را که انجام می دادند، می بینند!"
آری تنگری زیبایی ها و خوبی های خود را بر بنده ها به این گونه بیان می کند به همان قدرت و توانمندی که خارج از درک شعور ما انسان هاست آشکار می سازد به گونه قدرت هایش مهربان و دوست و علم پرور است و مسیر راه خود را برای ما آشکار می سازد تا ما ایمان آورده ها با خوبی ها و زیبایی ها نزدیک شویم ولی در جامعه اسلام به اشکال مختلف تحریف شده است هر بسط شرح بر عقل ها، مخرب زندگانی بشر را آشکار می سازد از این سبب که دین قرآن کریم نا پدید است مقابل گزینش های دلخواه جامعه!
اگر مثل علی جان و شبنم عشق که با همدیگر داشتند مسلمان ها به خدا عشق می داشتند باید اخلاق شان را به او خصلت های زیبا که جامعه بشریت را بیشتر انسانی ساخته، در رضای یزدان نزدیک می سازد ملبس می ساختند نه در ساخته کاری های ریایی و ظاهری عجوبه های مضحکه!
علی جان نا امید و پریشان در باغ، گاه قدم می زد، گه نشسته گریان می کرد، زمین سخت و آسمان بلند شده بود و سخت زیر تاثیر حوادث قرار گرفته بود نمی دانست که چه کند؟
انسان بین اجتماع زندگی دارد حیات سوسیال دارد، اما هر زمان خاطر او فقط یک کس زحمت کشیده می تواند، فقط خود او.
می گردد آدمها از نام دوست ها
اگرثروتی داشتی گردت با دعوا
جـــــــــادوی ثرا که گردش ثریا
برای آدمـــــــها یک اندرز اعلا
علی جان پریشان غرق تفکرات بود در باغ که قدم می زد چرت زده می گفت:
افــــتیدم با دل داغ با تــفکرات بین باغ
با درد و پریشانـــی با حال آشفته دماغ
سیاه شده روز من قیامت است بر سرم
شبی تاریکی شده ندارم من هیچ چراغ
اشک چــشم میریزم با خون جگر خود
از سـینه ی داغ خود در زمین این باغ
سد بستن ظالمان در راه ی ما عاشقان
صد ظلم روا کردن که هستم بادل داغ
علی جان که مثل مار پیچ تاب داشت، دل قرار نداشت، خود را در کنار یک جر می دید، اگر راه بیرون رفت پیدا نمی کرد افتیدن پارچه شدن را می دید و پریشان بود و اما در جامعه ی زندگی داشت محکمه کردن نزد ذهن ها یکی از فرهنگ قبول شده در جامعه بود و لاکن کسی وجود نداشت تا درک می کرد اگر امروز علی جان و شبنم به این فرهنگ نابود می شدند و آرزو های شان با خاک یک می شد فردا اولاد هر کی گرفتار شده می توانست.
جامعه ی رسیده با فرهنگ عالی و جامعه ی عقب مانده در چنین حوادث تفاوت شان را پیشکش می کنند، از این روکه در جامعه های رسیده با فرهنگ عالی، اول تفکر می کنند بعد سخن می زنند و اما در جامعه های عقب مانده اول سخن می زنند بعد تفکر می کنند.
علی جان نزد درختی رفت با شبنم خاطرات زیبا داشت، چون که در زیر همان درخت ساعت ها نشسته فانتزی های آینده ی شان را صحبت کرده بودند، پیشانی را در درخت می زد و گریان داشت و چرت می زد که در دل الهام نوشتن نامه آمد تا در شبنم نامه نوشته امیدوار بسازد بگوید خدا مهربان است.
علی جان می دانست حیات مشکل است به این خاطر عقیده داشت نباید حیات را آسان دید و ادراک مشکل بودن حیات را در نظر گرفت و نباید ترسید و باید مثل شیر حمله کرد تا مشکلات حیات تسلیم شده زانو بزند که امید وار بود نوشت.
توبه هایم را شکستی مــــــــــی بده تو ساقیا
پای کوبــی مـــــی کنم در راه ی گلـی توتیا
زاهدی ام را شکســــــتی بت پرستم ساختی
کار یارم گر چنین است می و جام و تو بیا
یک بوته ی خشک بودم، شبنم بالایم ریخت، تازگی را به من بخشید، دیدم که شبنم گل زیبا شده، با شبنم خود شکوفه کرده است، خود را تکامل دادم و به یک بلبل تبدیل شدم، چون که گلم روئیده بود باید نغمه سرایی می کردم، او زیبا گل زیبایم، خالق سرود هایم در قلبم می شد که در قلبم به عشق گلم می سرودم که عشق وزید.
بیا مـــن پروانه و تو شمع مــن باشـــی
در این گلشن بهار، گلی پر ثمن باشــی
من سوخــتم ز هجر تو ریزیده شدم من
بیا ای چراغ من خورشید و سمن باشی
گاه بلبلت هستم گه پروانه هستم، نور زیبایی از توست، من در تاریکی یک خادم فروغ تو هر چی بخواهی هستم، شعاع اشراق یکه از تو تابان شده است، در پرتو آن میرقصم زنده بودنم را از تابش نور تو می دانم، زندگی را خاطر تو قبول کردم.
گاه بلبل و گـه پروانه مـن نوکر تو ام
به نور رخشان تو غلام و چاکر توام
به چشمان زیبایت دیده زندگی کردن آرزویم است حرف هایت را شنیده زنده بودن خاستم است، در بوی زیبای تو غرق شده نشه بودن تمنایم است، من در قلبت باشم، تو در قلبم باشی، سخن از همدیگر که بزنیم، همه حیرت نموده گوش که کنند خواهش هایم است.
از نـام تـو زدم آتـــش بـه جـــــان خویــش
چون شمع ریزیدم ازنامت با زبان خویش
پروانه به تو شــــــدم شمعــم گـفتم و گشتم
چون که نام تو را گرفتم به شـــان خویش
شب ها به من تاریک بود و تو ستاره شده در آسمان تار تیره ام تابیدی، هر شبم را با نور تو درخشان حس می کنم بگذار دایم ستاره ی من باشی.
در شب های تاریکم
با ظلمت تنهایی
هستم من تنها
مگر
یک نور است
او نور توست
یک نور ستاره
از قله ی تابانی
یک روشنی زیبا
می تابی سر من
از مسافت دور
در سرم
که شدی نور حیات
در شب های تاریکم
در شب های تاریکم
نامه، من را فرم پارچه ساخت، اشکم خاطر عزیزم می ریزد، تقصیرات یارم چی بود که اظلمش بدوش گلم باشد؟ بمیرم در نور تو دلم فرم پارچه شد.
گناه ی یار من چـیسـت که ظلـم ها در سرش؟
رنج و غم ها شده است چو باران های بارش؟
به او عشوه های لبان زیبایت قسم، علی جان تو جان خود را به تو قربان می کند، اگر تقصیرات من شیعه بودنم باشد، بدانند جان من را بگیرند مگر به آرزو های تو احترام کنند زیرا هر آرزویت حق توست.
روح و نفـسم از تو در ره ی انفاس تو
به هر دو چشم زیبایت جانم به پاس تو
گل زیبای من! در رسم آیین ما هجران جا ندارد، تا وصال در این راه هدف ماست، هر چی بکنند ما را در شعله های داغ مفارقت انداخته نمی توانند از این که ما عاشق هستیم، دیر و یا زود خطای شان را میدانند چون که ما دو جسم یک روح هستیم و فقط عهد شکنی و بی وفایی بین ما نباشد و نباید ظلم فرقت را قبول کنی از این سبب که در رسوم ما حد شکنی نیست عشق ما تا به بازار نیست تا به مزار است.
رســــم ما نیست بشکــــنـیم بعد از عهد وفا را
رســــم دوستی را فراموش مـکن یار تو ما را
ما که غرقــــــیم در این راه با نور درخــشان
تو مکن دوری از رخشان که مـی دهد دوا را
نور خورشــید بتابد از این پیمان دوســــــــتی
تو مکن ظلـــم ســـیاه را بر ســرم درد جفا را
قـیمت عشق را بدان که ســــعادت در آن است
تو مزن ضـربه ی ظـلـــــمت با هر درد ما را
گر بریــزد خـون مــــن با عـــــبادت ره ی تو
جان شود فدای رایت شوم من قربان رهنما را
نشکن عهد را به هر سد در هر اظلــم هر سد
نکن تو ظلـــم به مظلــــوم رد کــن درد بلا را
آرزو شمع و چراغـان شوی تو نور بخت من
من شوم پروانه ی تو ببوسم گلــــــــی اعلا را
یار من غلامـــت ای یار که منم فدایت ای یار
نکنیم قطع رســــم خود بعد از این عهد وفا را
عزیزم! آبادی آثار جامعه، به دوش خطا کار هاست، تا در ذلیل اشتباه های شان، الهام به راستی رفتن نمایان گردد که تکامل قوت خود را از پی آن می گیرد. من از معصیت ها درس کشیده فقط در راه ی تو پیکارگر می شوم و صد جانم را به تو پرستو فدا می کنم.
پیکارگر راهـی تو در پیکر عشق تو
صد جان را فدا گفتم در راهی پرستو
زبون شدنت در اظلم فشار های خطا کارها، تو را از زندگی مایوس نسازد، حیات مستقل ات هدایت دارد تا بر حق ات پویا گر شوی...آن چی مربوط غلامت میشه، سوگند اش را شاه بداند، روح که اسیر شاه ست، جسم هر زمان قربانش است.
روح مــن اســیر شـــده به روح جانان تو
جان من قربانت است در راه ی آرمان تو
ثروت این فقیر، تنها سخنان زیبایی آفرین از لطف و مرحمت شاه است که بگوید در حرم ام جا داری، هر کلام سلطان با ارزش تر از دنیاست که کاشانه حیات فقیرانه را قصر بلورین می سازد.
هر حرف و سخن تو بر من ثروت شده
باده و مـــیم شــده بر خوشی قـوت شـده
دوستت دارم گفتن هیچگاه سخن ساده و آسان نیست که بی وزن باشد، هر قلب توان برداشتن را ندارد که دنیا از عاشق ها پر شود. دوست داشتن با عشق مزین شده باشد، قدرت خارق العاده دارد اگر نگار نباشد شعله ها، روح و جسم را خاکستر می سازد، به این خاطر دوستت دارم عزیزم.
دوست داشتن سـنگ گران از آتشـدان
یک معدن کم یافت که عشق آتشفشان
اگر قطرات اشک چشم نما از دوست داشتن باشد، بداند عزیزم با نامه، اشک چشمم دریا گردید، گلم در اظلم فشارها قرار دارد گفته...
گر که اشک چشمانم نمای دوستی ست
اشک دریا شده اســت خاطر ت پرست
من هیچگاه من شده نمی توانم تا تو با من نباشی، حیاتم را دزدیدی حیات ات را دزدیدم با هر مشکل ما فقط ما هستیم عزیزم
تا که نورت نباشـد از من من نیستم
اگر که نورت نیست کی آرام هستم؟
حال همین لحظه ام، بیچاره تر از همه بی نوا مسکین هستم، چون که چشمان زیبایت را با اشک زبون شده دیده نمی توانم، دور هستم حتی کنار او دریای بادامی زیبایت را پاک کرده نمی توانم تا دل تسلی به تو بدهم که بین او دریای چشمانت غرق هستم. در هر حال متانت سلاحیت باشد، تا پیکر حق دست تو افتد، من همباز رایت، با جانم پیکارگر تو هستم، تا گلم خوشبخت شود گفته...
ریــخت چو برگ خزان اشک چشـــمانم
بانگ گریان سر زد از دل و روح جانم
خاک آلوده هوا شــد در عــوض اشـراق
غصه دار غمگین شدم خاطر زیبا خـانم
ما در گرداب عشق افتیدیم که عاشق شدیم، عشق در هسته ی خود کش دارد، یک جوشش کور است و اما در قاعده های آن پاکی و راستی و صداقت و ظرافت وجود دارد و دنیای خود را دارد، دور از همه ریا کاری ها، حقیقت پرستی را دارد.
ما غرق عشق یم که او جوشش کور
دنیای خـــود را دارد که او پرشـــور
بگذاریم هر کی از هر زاویه خورد خود، دنیا را دیدن کند، ما از صومعه بزرگ از قله اشراق عشق، حیات را دیدن می کنیم، از این جهت که عقیده داریم، اگر از کرانه بزرگ و با سیمای خرسندی نگاه در عالم کنیم، گیتی همچو کبوتر سپید، صلح را سوغات می دهد از این رو که قاعده خداوندی در زندگی چنین است.
دیـد دیـدگاه ی ما زاویــه ی بلــــند
از قله ی اشراق که حقیقت آب قند
اگر در حیات لبخند بزنیم زندگی گلستان خود را باز خواهد کرد و اگر با چهره زشت دیدن کنیم، سیما زشت را تحفه خواهد داد. هر کی در هر عقیده که هست، اگر به اندیشه های ما حرمت نکند ما به خدا می سپاریم، ولی به هر عقیده شان، تا زمان یکه در ضرر انسان نباشد، احترام قایل هستیم از این که با ثواب و گناه دنیای آن هاست.
عقیده ی هر کی برگ گل وجـدان
قابل احــــــــترام مربوط او جهان
ما که به گرداب عشق افتیدیم بگذار عشق، کبوتر صلح شود و در زیر بال خود، ما را در بلندی های سما ببرد و از آن جا حقیقت ها را دیدن کنیم، تا الهام به دیگران شده بتوانیم.
عشق که کبوتر شده، ما را در زیر بال خود در بلندی های اشراق می برد، مطمئن باش، پرده سعادتم تو خواهی بود، اگر حیاتم در نمایشنامه در بین چندین پرده نمایش خود، یک نمایش پرده سعادت داشته باشد، نقش آن را تو بازی میکنی.
بین نقش های حیات نقش سعادت باشد
تو بازیگر آنـــــی که سعادت می باشد
بسیاری آرزوی گریان را ندارند ولی بعضی ها، با علاقه در رغبت اشک ریختن هستند که یکی از آن ها من هستم.
برهان این گزینشم با هر دیدن چشمان زیبایت، اشک خوشیم جاری می گردد و تمنی دارم تا زنده هستم، به چشمان زیبایت دیده، اشک خوشی بریزم هر لحظه و هر زمان...
با هوای بهاری
هستم بین باغچه ی گل
است بین باغ یک گل
زیباست از هر گل
که مستم از او گل
که شده حیاتم
همچو گل
با یک دانه گل
که هست او گل
فقط زیبا گل
ای هستی تو او گل
که هستی شاه ی گل
که هستی شاه ی گل
دعا دارم همه زیبایی های دنیا را به خود جمع کنی ولیکن فقط من را ببینی، هر طرف که چشمان زیبایت افتد، تنها پیکر من ظاهر چشمانت باشد آمین!
زیبایـــی های دنیا نـصیب جانت شود
دو چشم زیبای تو با من مسرت شود
اگر در همه حیاتم، کس من را یاد نکند، تنها غصه و غم، شریکم باشند، بگذار او غم هم تو باشی تا دوزخ که بر دیگران نمایان می گردد بر من جنت شود.
اگر غصـه و غــم پارچه ی حیات
اوغم هم تو باشی تا توته ی حیات
می گویم یاقوت یا الماس، طلا یا زمرد، بالاخره جان چی ارزشی دارد اگر به چشمان زیبای تو قربان شده نتواند؟
هراس مکن در عقب هر تاریکی روشنایی وجود دارد، مقابل هر فرعون یک موسی قد رساست، پیشرو هر روز زشت، یک روز خوشی نهفته است، بدان تاریکی تنها سیاه یی نیست بین تاریکی همه عالم روشنایی جا گرفته اند، منتظر باش با لباس دامادی نزد تو حتمی می آیم، تا تو عروس زیبا را، بر همیشه نزد خود بیآورم، در هر قدم گل زیبا را، سر سینه ام داشته باشم، تا صدای قلبم از خوشی قدم های تو بیشتر شود.
هر کی فرعون بداند با امکان حد خود را
هر فرعون موسای دارد که است امر خدا
عروس زیبا که با من باشد، نسیم، بوی خوشگل شقایق دلربا را، در گلستان ها باغستان ها و بوستان ها و صحرا و دشت و کوه هر جا ببرد، تا هر گل با بوی نازنین زیبا، در رشک افتیده شود، همه این قشنگی ها، به من تعظیم کنند که من صاحب چنین عروس زیبا شدم گفته...
عزیزم مقابل هر فشار مشکلات، با خونسردی رفتار کن، بگذار زمان تصمیم خود را بگیرد، اگر هر مشکل را بدون سراسیمه با خون سردی و با منطق عقل دیدن کنیم، زمان امکانات وسیع در حل مشکلات می دهد، او لحظه که همه پرابلم حل گردد، سعادت ما آغاز می گردد، در جنون خوشبختی می گویم جوانی و دیوانگی زنده باد علی تو.
زیورت آزادگـــــی آزادگـــــــــی زنده باد
جوانـــــــــــی و دیوانگــــــــــــی زنده باد
زیور زینت تو ناز دلـــــــربای توســـــت
دل داده ی تو شـــدم دلـدادگـــــی زنده باد
زیور نور مهتاب تجلـــی از نور توســت
زیبنده سیمای توسـت زیبندگـــی زنده باد
زیب زیبای گلها منعکس از روی توسـت
گل ها شیفته ی توست شیفتگـــی زنده باد
ســـحر بتپد غـــزال تا به شــام با ســرود
ساز غزال من شوم، سازندگـــی زنده باد
زیور زیبا هستی با بوی خوش بوی خود
پایـنده باد بـوی تو پایندگـــــــــی زنده باد
سـجده ی رخـسارت ام با ثنای دوســــتی
رخسارت شراب شده رخسارگی زنده باد
دور مـــست جوانـــی با حـس دیوانگــــی
جوانــــی ات زنده باد دیوانگـــی زنده باد
نامه را علی جان در فردای آن روز به شبنم رسانده بود، معلم جان بار دیگر نزد شبنم به راهنمایی آمده بود، سخنان التفات آمیز دایی، اعتبار باوری را به خواهر زاده داده بود، شبنم، یگانه دوست و مرد با منطق معلم جان را دیده بود و نامه را نشان داده بود و از صمیمی بودن علی جان یاد آور شده بود.
معلم جان که خود در بهار جوانی قدم می زد، هنوز ازدواج نکرده بود، مثل هر جوان علاقه به عشق داشت و آرزو می کرد عاشق شده عروسی کند و بدین ملحوظ نامه تاثیرات مثبت را در ذهنش آورده بود، روشنفکری و بهار جوانی مسبب می شد به شبنم اعتماد می داد که در عقب شان همکار باشد و رضایت خواهر زاده را به اعتماد کردن گرفته بود. تاثیرات نامه و جسارت دادن معلم جان، شبنم را جسور ساخته بود، در تلاش پیدا کردن تایم مناسب به ملاقات علی جان داشت، تا در زمان سازگار در باغ عاشق با یار دیدار کند و رفتار آینده شان را پلان بگیرند.
با مشورت نورجان، یک روز مکتب را، به ملاقات تعیین کرده بودند و در همان روز، صنف و اداره مکتب را نورجان با دروغ ها اداره می کرد و عاشق ها تا ختم هنگام مکتب در باغ می بودند. از راز تنها نورجان آگاه می بود و اما بعضی فتنه گر های صنف بدون سر و صدا در جستوجو افشا راز شبنم بودند.
روز ملاقات رسیده بود، پلان با ترتیب اجرا می شد، شبنم در باغ رسیده بود یار که منتظر نگار بود، پذیرا شده بود.
فتنه گر ها از نبودن شبنم شاکی شده در تلاش درک مسئله شده به نورجان سوالات داده بودند و تا نیمه دروس تایم مکتب صبر کرده می توانستند و به رسوا ساختن بعد از نیمه وقت دروس مکتب، گل را به آب می دادند و مادر شبنم را در جریان قرار می دادند و آتش رسوایی را روشن می کردند.
شبنم که در باغ رسیده بود، با دیدار یار به لرزه افتیده بود و از لرزیدن نه صحبت کرده می توانست و نه ساکن شده می توانست و فقط دست پا از لرزه تکان می خورد.
همدم کاسه آب را آورده به محبوبه داد، تا بنوشد و کمی راحت شود. شقایق علی جان با نوشیدن آب کمی راحت شد، علی جان به چشمان لاله دیده گفت:
دو کاسه شراب شده چشمان زیبای تو
لبانت ساقی گر است با ناز فریبای تو
عزیزم او لحظه که نامه را خواندم فرم پارچه شدم، درک کردم اگر از من دور شوی، شکسته می شوم، سقوط می کنم، قبل از این که تو از نزد من دور شده بروی، من از دنیا خواهم رفت، همیشه یا اندازه دوست داشتن نزدیک باش و یا اگر دور شوی، به اندازه مرگم دور شو، بین هر دو ظلم بزرگ را روا نداشته باش!
نور حــیات مـــــــی تابد از اشـراق نور تو
حــــیاتـــم گلگــون شــــده از آفـــاق نور تو
بـــی تو که حیات مشـکل مثل سنگ و خار
گلستان است این حیات از چهره ی طاق تو
هر لحظه در یادم هستی و هر ثانیه یک ستاره در سما ساخته می شود از نور تو...
از تابانی پرتو ستاره های زیبای توست، حیاتم فیلم سیاه و سپید بود، رنگه و زیبا شد.
چاره ندارم گلـــم به عشقت غـلام شـدم
بنده ی رایت شـــدم از دل بتو رام شدم
هر لحظه ی زندگی چهره ی زیبای تو
غرق و فانتزی کرده که بتو بنام شــدم
بیشتر از شهد شیرین هستی، هر لحظه شیرینتر می گردی، جز که قبول نکنم چه چاره دارم؟
تو در قلبم شیرین شده میروی...
هر دم بوی کنم فقط عطر تو در دماغم است که عسل هستی...
هر نفس بوی تو از جانم بر می خیزد زیرا جانم اسیرش است.
بویت بر مـی خیزد هر لحظه از جان من
جانم که اسیرش است تو هستی جانان من
جانم اسیر بوی تو شده است، دماغم به عطر تو اسیر شده است، بویت که ثروت در جانم شده است، زنجیر به قلبم بسته است، تا دایم در غلامی تو زنجیر و زولانه باشم.
با شناخت تو
غرقم به بویت
به بوی بهارخیز
شده دل آویز
دل شده آویز
در این بوی بهارخیز
در بین همه بوی ها
که هست زیبا
این بوی بهارخیز
این بوی بهارخیز
با التفات ها دست شبنم را یار گرفته بود، در زیر یک درخت برد و در زیر درخت عاشق و معشوقه با هم نشستند، شقایق سر خود را بالای زانوی پروانه خود گذاشت و دست راست عاشق خود را با دو دست گرفته بوسید و گفت: چی تصور داری وصال قلب ها بر دایم رسمیت پیدا خواهد کرد؟
آیا بزرگ های فامیلم، من را به تو خواهند داد؟
یا بزرگ های فامیل تو من را قبول خواهند کرد؟
و یک آه کشید.
به آه نگار علی جان لحظه ی در تفکر و چرت غرق شد و گفت: انشاالله و ادامه داد: اگر اظلم هجران را بالای ما بیآورند، در نهایت ما را خواهند کشت، دیگر ظلم از دست شان آمدنی نیست و ما یا وصال گفتیم یا مرگ!
لاله پرسید: علی جان آیا ادیان به خاطر ظلم کردن و خرابی کردن و ویران ساختن جامعه ها نازل شده اند که ما در قربان شدن محکوم هستیم؟
از سوال محبوبه یار با شکفت در وحشت افتید و با هیجان پرسید: یعنی چه؟
شقایق زیبا ادامه داد، اگر تاریخ بشریت را مطالعه کنیم، یک بخش بزرگ جنگ ها، ویرانی های دینی بوده است، عیسوی ها به مراتب، ملت اروپا را جهت جنگاندن مقابل مسلمان ها، از تبلیغات کافر بودن مسلمان ها مقابل الله استفاده نموده، سبب ملیون ها قتل انسان شدند، همچنان مسلمان ها، عیسوی ها را کافر دانسته از اسم "جهاد" سبب جنگ ها شدند و یا دیگر مناطق دنیا را در دریچه تاریخ جهان مطالعه کنیم، در طول تاریخ طرفدار یک دین، طرفدار دین دیگر را "کافر" اعلان نموده سبب جنگ ها و خرابی ها شدند و حتی طرفداران هر دین بین خود به مذهب ها و گروه ها تبدیل شده، طرف مقابل خود را ناقص دانسته سبب جنگ ها و قتل ها شدند و حتی اگر تاریخ اسلام را مطالعه کنیم، بعد از وفات رسول الله، هر قدرتمند خود را بیشتر حقدار در میراث اسلام دانسته و نقش و صفت بالایی به خود داده، مقابل دیگران جهاد خود را اعلان کرده بودند و هر طرف با شعار های "الله اکبر" همدیگر را به قتل می رساندند، در نتیجه هزاران انسان به امید جنت رفتن با دست برادران مسلمان شان کشته شدند، می توانیم با امثال ها یاد آور شویم!
هر مالـک الله و اکــبر نـیست در راه ی خدا
درک محوطه ی آن آسان نیست درهر خطا
امروز چی در افغانستان و چی در دیگر کشور های اسلامی، هر گروه خود را وارث جنت می داند و اما دیگران را ناقص در مسلمانی می داند و در هر گروه اگر خلاف منفعت شان جنگ آغاز گردد، شعار مشهور شان با شعار "الله اکبر" انسان ها را می کشند، آیا در کدام هدایت خداوند در کدام دین با شمول اسلام چنین امر خداوندی وجود دارد؟
کی با کدام اسناد حقدار بوده می تواند تا شعار الله اکبر را و جهاد را به سود خود استفاده کند؟
چنین اخلاق و عقیده آیا مضحکه های عقل نارس نیست؟
آیا جز فریب بر خود کدام دست آور مثبت سوی رضای پروردگار دارد؟
آیا نادانی چنین انسان ها دور از دانستنی محتویات قرآن کریم نیست؟
اگر در آخرت یک جنت بوده باشد و یک خدا بوده باشد بدون شک چنین است، کدام از گروه ها ضمانت جنت رفتن را با کدام اسناد خداوندی نزد شان دارند؟
در حالیکه هر کی باشد نتایج اعمال شان سر نوشت شان را تعیین می کند، چی نظر داری یار اعمال این گروه مردمان در کدام نقطه دین قرار دارد؟
آیا بودن دین ها یک خطاست و یا خطا در درک انسان ها وجود دارد که ادراک درست حقیقت را ندارند؟
علی جان لحظه ها مکث کرد و تفکر کرد و گفت: اول باید بدانیم در فطرت انسان عقیده و دین جایگاه سرشتی دارد، یعنی عوامل شرط ها، دین را و عقیده را به میان نمی آورد، چونکه از هنگام تولد، این ویژگی برای انسان همانند حس یکه اولاد مقابل والدین دارد یا والدین مقابل اولاد دارد بر همان شیوه انسان از تولد با حس دینداری و عقیده در دنیا می آید.
در عصر نوزده و بیست بعضی چهره ها از برخورد طبقات سرمایه دار و مذور بر این باور بودند، زمانیکه انسان در زندگی مشکلات اقتصادی پیدا کند، خود را بر یک قدرت خیالی وابسته می سازد و بر این اساس دین و عقیده به میان آمده است و لاکن بعدها دیده شد، مشکلات اقتصادی سبب این حس نیست، مسئله ی نهایت عمیق است باید انسان را با پیچیدگی ساختار،وی، مطالعه کرد.
حتی کسانیکه بودن خداوند را رد می کردند ناخودآگاه بر یک دین عقیده پیدا می کردند و این بار نبودن تنگری را اساس دین، قرار داده برای عقیده ی خود زندگی می کردند، یعنی دیده شد هرگز بدون دین زندگی ممکن نمی شود، پس اگر که دین تا این اندازه در سرنوشت بشر نقش داشته باشد، محوطه که دین ها شکل می گیرد او محوطه را باید اصلاح بسازیم.
کدام اعمال این مردمان در کدام نقطه دین قرار دارد و یا خارج از دین است خداوند می داند، همه قدرت درک غیب، دست خداوند است و لاکن آن چی قرآن کریم بیان دارد، می توانیم قناعت خود را نزد خود حاصل کنیم.
قرآن در جهاد چه منطق دارد؟
خداوند کشتن انسان را به دست انسان به هیچ صورت قبول ندارد تنگری بزرگ در سوره النسا آیت نود سه می فرماید" و هر کس، فرد با ایمانی را از روی عمد به قتل برساند، مجازات او دوزخ است در حالی که جاودانه در آن می ماند و خداوند بر او غضب می کند و او را از رحمتش دور می سازد و عذاب عظیمی برای او آماده ساخته است"
و در سوره المائده آیت سی دو الله مطلق قتل انسان را منع نموده است می فرماید" به همین جهت، بر بنی اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس، انسانی را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روی زمین بکشد، چنان است که گویی همه انسانها را کشته و هر کس، انسانی را از مرگ رهایی بخشد، چنان است که گویی همه مردم را زنده کرده است. و رسولان ما، دلایل روشن برای بنی اسرائیل آوردند، اما بسیاری از آنها، پس از آن در روی زمین، تعدی و اسراف کردند"
آیا در فرهنگ جهاد مردمان، حکم این دو آیت مبارک وجود دارد تا حقیقت گفتار پروردگار را بدانند؟
یا اینکه مسلمان ها آیت سی دو مائده را مربوط بنی اسرائیل می دانند؟
باید درک کنیم هر آیت یکه از گذشته برای ما پیام می دهد، با او پغام، خداوند امر خود را برای بشر هدایت می دهد، چونکه هر امر خداوند بر هر امت آمده باشد اندرزی است برای همه بشریت.
و یا عدالت الهی را در سوره یونس آیت چهل چهار ذکر می کند می گوید " خداوند هیچ به مردم ستم نمی کند ولی این مردمند که به خویشتن ستم می کند!"
یعنی انسان حریت دارد، خود انسان فایده و ضرر را بر جان خود می خرد و خود انسان زندگی جنتی و دوزخی را برای خود تعیین می کند چونکه منطق کتاب مبارک چنین است.
پس جهاد اسلام چیست؟
واژه «جهاد» از ریشه «ج-ه-د» به معنی کوشش و مبارزه و فعالیت است.
دفاع از عقیده یکی از جهاد قرآن کریم است، زیرا، جهاد در هر استقامت خاطر انسانی ساختن جامعه استفاده شده می تواند و لاکن سیاست در دنیای اسلام از جهاد اسلام سو استفاده نموده است و در راه خطا و غلط تحریف کرده است که رادیکالیسم بر اوج رسیده است.
ما جهاد عقیده را زیر بررسی قرار می دهیم و از جهاد عقیده بر نقطه ی می رسیم تا بدانیم جهاد مردم افغانستان جهاد قرآنی و اسلامی بود یا جهاد سیاست؟
ما زمانیکه جهاد اسلامی می گویم و از این جهاد خاطر عقیده اسلامی استفاده می کنیم باید منطق قرآنی جهاد را بدانیم در غیر آن شب روز جهاد بگویم چه منفعت در آخرت دارد؟
برای ادراک جهاد، ما اول باید منطق نگارش کتاب مبارک قرآن را بدانیم، چونکه اگر منطق کتابت این کتاب مبارک را ندانیم از حکم هر آیت مفهوم جدا را می گریم و خطا می کنیم.
از این سبب که در منطق قرآن هر موضوع حیاتی یک حکم مرکزی دارد و او حکم مرکزی قانون اساسی را در ارتباط او مسئله تشکیل می دهد و دیگر حکم ها همکار و کمک کننده بر او حکم است.
در قرآن کریم تعداد زیاد آیت ها مستقیم یا نسبی بر جهاد ارتباط دارد و لاکن صرف یک آیت است حکم مرکزی داشته قانون اساسی جهاد را برای ما نمایان می کند، متباقی دیگر آیت ها برای او حکم همکار و کمک کننده است. اگر که ما قانون اساسی جهاد را در نظر نگرفته با روح دیگر آیت ها هدایت شویم ما خطا می کنیم و گناهکار می شویم، از این خاطر که نمی توانیم بخش از قرآن را نادیده گرفته از بخش دیگر قرآن راهنما شویم.
بطور مثال در سوره بقره آیت یک صد نود را در نظر گرفته جهاد کنیم خداوند می گوید «در راه خدا، با کسانی که با شما می جنگند، نبرد کنید! و از حد تجاوز نکنید، که خدا تعدیکنندگان را دوست نمی دارد»
اگر که منطق قرآن را در نظر نگرفته از روی هدایت این آیت حرکت کنیم بر بالای هر جنگ، کلمه جهاد را استعمال کرده می توانیم زیرا برای خود قناعت داده می توانیم تا بگویم ما خاطر خدا جنگ داریم مثل جنگ های افغانستان!
و یا در سوره بقره، آیت یک صد نود چهار را در نظر بگیریم و منطق خود را تنها با این آیت به وجود بیاوریم بازهم خطا می کنیم در آیت، خداوند فرمان دارد می گوید «هر کس به شما تجاوز کرد، همانند آن بر او تعدی کنید! و از خدا بپرهیزید (و زیاده روی ننمایید)! و بدانید خدا با پرهیزکاران است»
اگر در اساس جهاد، تنها حکم این آیت را در نظر بگیریم معنی یکه دارد در مقابل هر تجاوزگر سیاسی جهاد را اعلان کرده می توانیم و لاکن خطا می کنیم.
و یا از سوره حج تنها آیت سی نو را در نظر بگیریم بازهم خطا می کنیم، خداوند در آیت می گوید «به آنها که مورد تهاجم دشمن و جنگ قرار گرفته اند اجازه جهاد داده شده است و خداوند قادر بر یاری آنهاست»
به مانند آیت ها حکم هر آیت را بدون منطق قرآنی در نظر گرفته رفتار کنیم خطاکار می شویم، باید منطق قرآنی را در نظر بگیریم برای اینکه فرمان های آیت های ذکر شده با آیت مرکزی یعنی با امر مرکزی جهاد باید یکجایی در نظر گرفته شود و عمل شود، در غیر آن بر خطا بزرگ مواجه می شویم چونکه غیر از آیت مرکزی دیگر آیت ها شرط های که بعد از حکم جهاد روی صحنه می آید مطابق بر او شرط ها حکم ها دارند بدین خاطر باید اول شرط جهاد به وجود بیاید پس شرط جهاد چگونه به وجود می آید؟
پس آیت مرکزی کدام آیت است؟
یعنی قانون اساسی جهاد در کدام آیت آمده است؟
قانون اساسی جهاد یا آیت مرکزی جهاد که حکم دیگر آیت ها در محور وی می چرخد در سوره حج آیت چهل آمده است.
در آیت چهل سوره حج جهاد قرآن را خداوند فرمان داده است متباقی دیگر آیت ها برای شرط های آمده است که جهاد قرآنی از منطق آیت چهل سوره حج به میان می آورد و نظر بر شرط ها، دیگر آیت ها مورد استفاده قرار می گیرد. اگر که منطق آیت چهل را در نظر نگرفته از منطق دیگر آیت ها در تلاش جهاد شوند از روی منطق قرآن خطا می کنند بدین خاطر می گویم جهاد مردم افغانستان در مقابل اتحادشوروی جهاد اسلامی و قرآنی نبود هنر سیاست بود که البسه ساختند و بر تن مردمان پوشاندند، زیرا یک عده افغان ها از نام وطنپرستی با روس ها وطن را معامله کردند و عده دیگر از نام جهاد با غرب و دیگر کشورها وطن را معامله کردند، در نتیجه جهادی ها موفق شدند و از این کامگاری باداران شان منفعت گرفتند وطن ویران و ملت پریشان شد، بدین خاطر جهاد اسلامی نبود صرف یک نیرنگ و بازی بود.
لطف کنید با تفکر آیت چهل را مطالعه و بررسی نماید، خداوند در آیت می گوید:
«الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلا أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیرًا وَلَیَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ»
ترجمه:
«همانها كه از خانه و شهر خود، به ناحق رانده شدند، جز اینكه مىگفتند: «پروردگار ما، خداى یكتاست!» و اگر خداوند بعضى از مردم را بوسیله بعضى دیگر دفع نكند، دیرها و صومعهها، و معابد یهود و نصارا، و مساجدى كه نام خدا در آن بسیار برده مىشود، ویران مىگردد! و خداوند كسانى را كه یارى او كنند (و از آیینش دفاع نمایند) یارى مىكند; خداوند قوى و شكست ناپذیر است.»
می بینیم به صورت قطع کدام هدایت و امر در جنگیدن خاطر تغییر دادن عقیده و ایمان و فکر و اندیشه کسی حتی کسی که علنی انکار از بودن خداوند نموده مطلق کافر باشد، قرآن ندارد و در هر جنگ، قرآن اجازت نمی دهد که کلمه جهاد استفاده شود، زیرا جهاد اسلام صرف خاطر اینکه گروه از آته ئیست ها بالای ایمانداران تجاوز کند و هدف تجاوزگرها تنها تغییر دادن ایمان ایماندارها باشد و از عقیده خداپرستی دور کند جهاد فرض است در دیگر شرط ها قرآن اجازت جهاد را نمی دهد.
زیرا جهاد را مطابق بر منطق آیت بالا امر نموده است، دیگر هر اقدام در ضد قرآن کریم است.
آری تنها خاطر عقیده زیر شکنجه باشد، در دیگر شرط ها مطلق منع شده است و اما در طول تاریخ هر گروه نظر به منفعت شرط ها، جهاد خداوند را سو استفاده نمودند، از جمله جنگ های افغانستان به صورت کل خارج از قاعده های جهاد بود و است. بدین سبب که در افغانستان هیچ کس اسناد پیشکش کرده نمی تواند کدام گروه و یا کدام دولت خاطر تغییر دادن عقیده مسلمانی ملت افغانستان، کدام برنامه را آورده باشد و بر این دلیل دست بر تجاوز زده باشد وجود ندارد.
همه طرفدارهای جنگ افغانستان حتی یک سند ندارند که پیشکش کنند پس می توانیم بگویم شرط های جهاد قرآن کریم هیچ زمان در افغانستان وجود نداشت و ندارد.
تنها شیطان های سیاست اند خاطر منفعت شان جهاد مقدس قرآن کریم را با اخلاق طاغوتی شان استفاده نموده اند و می نمایند.
ملت افغانستان را بر احساسات آورده با سلاح جهاد بر یک دیگر دشمن ساختند، اگر ادراک عقلایی از احکام قرآن کریم در عقل جامعه وجود می داشت، جهاد قرآن کریم تا این اندازه یک متاع ارزان شده بر خرابی ها وسیله نمی شد.
هر اقدام و خرابی که از این دستچین سیاست رخ داد، از یک طرف ملت را در گناه سوق داد، از جانب دیگر تنها بر استقامت های سیاست منفعت بخشید.
گروه هایکه از این بازی دست بر منفعت بردند، افتراگر بر خالق بزرگ هستند و دروغ می گویند و مطابق آیت های قرآن کریم آخرت شان جهنم است.
سبب اینکه یزدان بزرگ در سوره بقره آیت هفتاد نو امر دارد می گوید «پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از طرف خداست. تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!»
کس هایکه مقابل تجاوز خارجی ها جنگیده مقاومت کنند فقط مقاومت را باید بیان کنند نه کلمه مقدس "جهاد" خداوند را!
اگر شرط ها مطابق امر خداوند نباشد، اگر البسه پوشانده جهاد را استفاده نمایند، یک نو دروغ و فریب است و باید خطا را از آیت های قرآن کریم درک نموده از یزدان بزرگ عفو بخواهند که پروردگار کریم و رحیم است.
در این خصوص خطا کارهای بزرگ، یک بخش علمای دینی افغانستان است، آخرت این بخش بر باد شده است، بر این که دایما زیر تاثیرات روند سیاست و خواست جامعه عمل می کنند، همیشه از حقیقت قرآن کریم دور بوده اند و دست آوردهای شان دور از فرمان الله می باشد، خداوند گناه ی این مردمان بدبخت شده را ببخشد، از این خاطر که بیشترین دروغ را از اسم اسلام این قشر مردمان بر ملت افغانستان گفته اند.
حال ببینیم، اگر دو طرف عقیده در موجودیت خداوند ایمان داشته باشند و منصوب یک دین و یا حتی تابع به مختلف دین باشند، اگر که جهت بدست آوردن منفعت، اسم یزدان بزرگ را استفاده نموده، جنگ را ایجاد کنند و خونریزی کنند و تباه یی کنند، آیا کدام انسان با منطق گفته می تواند چنین عناصر را و یا قدرت ها را و یا اسم های که نزد ملت، به گونه های مختلف با ارزش شده است آیا پروردگار اهمیت می دهد؟
آیا رضایت نشان می دهد؟
کمی با منطق شویم بهتر نیست؟
زبان و کرده های انسان اگر از عقل الهام گرفته باشد، به خود در این دنیا و آخرت سعادت را به وجود می آورد، اگر زبان و کرده ها از احساسات قلب خشک بدون عقل الهام گرفته باشد، با خود در جامعه هم ضرر می رساند و هم آخرت خود را تباه می سازد، اگر که چه اندازه با ایمان و شخص پر عبادت هم باشد.
رشته ی صحبت را با عقل آغاز بکن
تسلـــــیم قلب مکن حقیقت را باز بکن
قلــــب بدون عقل در دریچه ی حیات
حسیات کـور دارد با عقل پرواز بکن
حصه چهاردهم
دین یکه به حضرت محمد رسول الله نازل شد، منطق را در اولویت خود قرار داده است و اگر که منطق در اولویت دین ها ارزش داشته باشد، در آخرت هزاران میلیارد انسان مسلمان با هزاران میلیارد انسان آته ئیست دو باره زنده می گردند، لطفآ با عقل و منطق تفکر کنیم، از بین هزاران میلیارد انسان، احمد و یا محمود، دانشمند و یا پیغامبر در حالیکه هر کدام شان منتظر نتایج اعمال شان می باشند، چگونه بعضی شخص را از بین هزاران میلیارد انسان پیدا نموده نزد خداوند واسطه شود تا خداوند گناه های آن را ببخشد؟
آیا در روز رستاخیز خداوند در کدام کرسی می نشیند که مثل شاه هر کی را نزد خود بخواهد؟
کدام عقل رسا چنین تصور کرده می تواند؟
الله در آن روز در چشم کس ظاهر نمی گردد، زیرا او خداست و بزرگتر از همه عقل بشر است، پس با شان و شوکت خدایی از بنده ها پرسش می کند.
اما روایت پرست ها راه مقبول شان را دارند، هیچگاه با کس از بین قرآن کریم صحبت نمی کنند و با چند جمله سخن عربی از روایت ها و سنت ها از اسم رسول خداوند پیشکش نموده تبلیغات شان را می کنند، چونکه مطابق حکم قرآن کریم اگر دروغ به اسم یزدان گفته شود، گناه ی بزرگ دارد و چنین انسان ها تصور دارند اگر هر دروغ خارج از اسم تنگری باشد گویا در گناه گرفتار نمی گردند، بدین ملحوظ عوض آیت های قرآن کریم، بیشتر با روایت ها و سنت ها مقابل ملت جهت فریب ملت اقدام می کنند، از این سبب که در فطرت انسان دو ویژگی وجود دارد با خصلت رهبری گری، خصلت تسلیم شدن وجود دارد.
اگر فطرت رهبری گری در یک انسان ضعیف باشد، سرشت تسلیم شدن رشد می کند و اگر عقل ضعیف مانده باشد یعنی با تحصیلات تکامل مغز مراحل خود را طی نکرده باشد، فریب خوردن در هر مرحله ی حیات ممکن شده می تواند و اگر مسایل دین باشد، تسلیمی آن بیشتر شده می تواند.
با چنین تبلیغات، انسان های که با احساسات قلب بدون حاکمیت عقل رفتار دارند، در گروه ها تبدیل نمودند، هر گروه را با وعده های جنت رفتن، به ده ها خواست و اعمال شان، در منفعت و در سیاست استفاده می نمایند و در نتیجه دو ذهنیت در جامعه به وجود می آید.
ذهنیت آته ئیست که با عقل یک آته ئیست نیست.
ذهنیت ایمانداریکه با عقل یک ایمان دار بر خداوند نیست.
در نتیجه جامعه ویران می گردد و فساد در هر جا حاکم می گردد.
مطلب مهم دیگری که وجود دارد، منسوب هر دین مقابل کفر، مومن خویشتن را می داند، تصور دارد که نزدیک ترین گروه نزد ایزد توانا خودشان باشند و جنت منتظرشان باشد و غیر از خودشان، منسوب هر دین دیگر را کافر می دانند.
یعنی اگر در دین عیسویت هستند بهترین تسلیم شده ها به مقابل پروردگار خویشتن را می دانند.
اگر در دین یهودیت هستند بهترین دیندار به خداوند خودشان را تصور دارند.
اگر مسلمان هستند همچنان بهترین مومن خویشتن را می دانند.
یا بودیست هستند با قلب جان به معبود یگانه خودشان را نزدیک می دانند.
یعنی هر کی غیر خود هر کی را کافر و دوزخی تصور دارد و فقط بهترین مومن و ایماندار به خداوند خود را می دانند که جنگ ها صورت گرفته است.
یعنی در نزد مسلمان یا عیسوی یا یهود از دیگری صحبت میشه همان لحظه طرف مقابل در نزدش گناهکار و کافر بر خداوند نمایان می شود و خودشان بهترین دوست خداوند در نزدشان قبول شده می باشد.
آری این خصوص تنها ویژگی بر مسلمان ها نیست همه بشر چنین هستند.
در حالیکه کی مومن است کی کافر است غیر از خداوند کی می داند؟
عزیزم ما در بین چنین ذهنیت دست پنجه نرم می کنیم، تا راه نجات پیدا کنیم، اگر در جامعه انسان های ضعیف حاکم شده باشند و قشر روشنفکر در جامعه ضعیف و ناتوان باشد و عوض روشنفکرها، یک عده سواد داران که تنها سواد داشته باشند و از فرهنگ تحلیل و درک، دور بوده باشند و خویشتن را روشنفکر جامعه تصور کرده باشند و حتی مفهوم روشنفکری را ندانسته باشند، همه شان یک فرهنگ مشترک دارند، همه شان تنها صحبت می کنند لاکن فرهنگ شنیدن را و مطالعه را و تجسس و بررسی و تحلیل را ندارند و همه زبون شده ها حتی درک کرده نمی توانند که اگر حرف دیگران را نشنوند اگر مطالعه و بررسی و تحلیل نداشته باشند از کجا حقیقت را درک می کنند؟
ما در جامعه ی زندگی داریم، هر کی خود را مکمل تصور دارد و دانا تصور دارد، ولی ما زبون شده ها، در طول تاریخ اسیر نیرنگها بودیم و مانند یک متاع گاه یک طرف و گه دیگر طرف استفاده شدیم و هر زمان فقیرترین ملل جهان بودیم و از محتویات ارزش های دین بی خبر بودیم و هر زمان به حقه بازی های سیما دین پرست نما ها تسلیم بودیم و هر وقت دربدر و بدبخت بودیم و اما بهترین دیندار و ایماندار و شجاع ترین مردمان خود را تصور داشتیم، بدین خاطر با افتخار می گویم ما مسلمان و قهرمان هستیم.
مثل یکه غیر از ما هیچ ملت غیرت نداشته باشد و ایمان نداشته باشد.
شبنم بی صدا سخنان علی جان را گوش می کرد، آنقدر ساکن بود، یار تصور کرد که در خواب رفته باشد، زانوی خود را کمی تکان داد پرسید: عزیزم خواب هستی؟
گلبهار سر خود را از زانوی دوست بلند کرد گفت: آنقدر غرق در سخنانت بودم، روحم سکونت پیدا کرده بود، زیرا حقیقت را بیان داشتی و لبخند زد و از دست همدم گرفته بلند شد گفت: قدم میزنیم.
چند قدم که گذاشتند، محبوب محبوبه را کمی به جان خود نزدیک کرد و عمیق در چشمان زیبا دید و گفت: الهی در بین این چشمان قشنگ، به دایم زندگی کنم، خدایا مرگم در داخل این چشمان زیبا صورت بگیرد، من میلیون ها در دنیا هستم و اما مالک این چشمان دلربا فقط یک ستاره در دنیاست، او جایکه دامن صاحب این فریبنده چشمان شهلا وجود دارد، بهشت من است حتی بین جهنم هم باشم، چی کنم بهشت را که یارم نباشد؟
ثروت چشمانم است یک گل زیبا
مـثل گل های ریحــــان گل فریبا
اگر جهان را بر دایم پاییز گرفته باشد، از بهار خبری نباشد، وقتی یارم در نزدم هست، گل ها به دیدن نگارم شکوفه می کنند، هوا با بودن زیبایم، بهاری می شود، الهی کشتی ما در ساحل برسد که همیشه ما آنجا را با عشق بهار بسازیم و گل ها با دیدن شقایق من پر شکوه و پر شکوفه شده نیشتر بزنند، تا بلبلان را به مستی بیآورند و تا ترانه های عشق ما را بسرایند و مدیون باشند که عشق ما ایجادگر گل های شان شده است.
شگفه گل ریحان مثل گل های ریحان
الهام بر همه گـلها گـل مـن هر زمان
الهی او توفان یکه کشتی عشق ما را در غرق ساختن باشد دور باشد، خدایا قوتی باشد تا با هر توفان مجادله نموده موفق شویم چون که ما عاشق هستیم و به چشمان زیبای محبوبه که میدید بلکه چنین حس داشت.
از هر قــــدم گلــــم جنت ساخـته میشه
از بوی جــانان گل گلاب آراسته میشه
او انفاس بهشتی او جـــــــمال روی گل
مـی سراید عشق را که دل باخته میشه
تئاتر عشــــق ما از قصــه ی من و گل
بازیگر زیبا اســـــت دل گرفـــته میـشه
از نوا جلوه امید اشـــــک که در رقص
نم نم خوشی ازگل دل به او بسته میـشه
علی جان که عمیق در چشمان زیبای بادامی معشوقه دیدن داشت، دلبر با یک ناز زیبا پرسید: تا این اندازه دوستم داری؟
یار به زمین دیده لحظه مکث کرد و دوباره به چشمان زیبای دلستان دیده گفت: اگر ستاره ها زبان می داشتند می گفتند که شب ها چگونه عشق تو را به ایشان بیان می کنم؟
هر شب تا ســـــــــحر قـصه ی عشق ما
به ستاره ها و مهتاب حکایه ی عشق ما
اگر مهتاب زبان می داشت از بیدار بودنم و بیان ساختن عشق تو به شب های دراز رخشانی، یاد آور می شد، هر شب ساعت ها با ستارگان و با مهتاب از تو صحبت می کنم چی اندازه نور زیبا و اشراقی بودن دلربایی زیبایی تو را بیان دارم می گویم که یک گل زیبای طاق است وصلش خمار دارد.
او شراب وصل توســت که سر من خمار دارد
دل من اســـــیرت شــــده به ســــــرم دیار دارد
چکنم دیگر جهان را جـان رسید به جان جانان
جان رسید به جان جانان به جهان چه کاردارد
تو که نزدم نباشی من از تو دور نیستم، اگر شب است و یا روز...
هر طرف که دیدن کنم ظاهر در چشمم هستی، حال ام را هر کی ببیند می گوید دیوانه شده، بلی مجنون شده ام اما نمی دانند که من عاشق هستم صرف به یک لبخند یکه همه دنیای من است.
غم غصه ندارم از لــــبخندت برایم
نوشگفه لاله یــــی میان لحظه هایم
انفاس بهشتی ات نفس شـــده به دلم
چونکه گل ریحانی مستانه میسرایم
بگذار بعد از مرگ ما، هر کی بگوید دو در جنون رسیده در این محل حیات داشتند و دیوانه ها بودند و دنیای شان را ساخته بودند، پاکی را ایمان شان ساخته بودند، راستی را دوای شان ساخته بودند، هر شب بیدار بودند با ستاره ها و یکجا به عشق همدیگر در جنون رسیده بودند و ترانه ی عشق می سرودند، جز عشق شان در دنیا، چیزی نداشتند و اما با ثروت ترین مردمان خویشتن را می دانستند، از این سبب که به عشق همدیگر شیفته شده بودند آیا این دو دیوانه دلداده ما نیستیم؟ آری ما دیوانه های عشق هستیم جز همدیگر چه داریم؟
عشق شرار قلب که مقیم گاه ش شرانداز
ای که شـــعله ی دارد شــــرش هم ممتاز
اگر خدای نخواسته روزی توفان خشم مردان فامیل تو بالایم وزیدن کند و بخواهند تو را از من دور بسازند و او زمان از تو یک تقاضا دارم بگویی ای مردان غافل! عاشق من را اذیت نکنید، ترس هجران از من، وی را وحشی دیوانه ساخته است، شما که خود را عاقل می دانید رحم به این مجنون کنید، همه عشوه ها و ناز های من ویرانه ساخته است، عقل از دست داده ی من چی گناه یی دارد؟
او قدرت که من را با این زیبایی آفریده است، آیا تقصیرات هنر آفرید گار را بالای یار من می اندازید؟ این که یارم از زیبایی من خرابه شده خطایش چیست؟
با قلــــم نقــاش تصـویر اگر که زیبا
گناه ی خریدار چیست؟ نقاشی دلربا
نازنین زیبا با ناز خود را به شانه یار انداخت و تکیه داده سر را لحظه ی بالای شانه چپ عاشق گذاشت و دو باره سر را بلند نموده گفت: اگر من را از تو جدا کنند، سوگند به این حرف های تو باشد خود کشی می کنم. اگر به تو اذیت برسانند خودم را به سنگ باران شدن آماده می کنم و اما از تو مدافع می شوم از این که هیچ ضربه سنگ به اندازه جدایی دردآور نیست. محبوب دست محبوبه را بوسید و به چشمان زیبای بادامی نگاه کرد و گفت:
در هــر تپش دلــــم، دل من تشنه ی تو
در نفس و جان من عطر خوشبویی تو
در زمینم یا آسمانم فقط تصویر توست در چشمانم، شب ها مانند ملنگ ها دیوانه وار در عشقت غرقم و روز ها آواره وار در تلاش دیدن تو در سر راه هستم، در یک آتشی افتیده هستم، میده، میده می سوزم.
در شب های مهتابی
با شاهدی ستارگان
منم در عشق
با اشتیاق یک مجنون
سرود دارم ترانه
به اسم تو
با این دل دیوانه
هدایت است از عشق
از عشق تو
در دل دیوانه ام
در دل دیوانه ام
علی جان پی در پی التفات ها می کرد، لاله زیبا مثل یکه بی خود بوده باشد، با عشوه های قشنگ، یار را مست می ساخت، گویی در شفق سحرگاه شب باده ها بالای گل ها ریزش کرده باشد، از طراوت شدن بوته ها، شکوفه های گل نیشتر زده باشد، با نسیم صبحگاه در رقص آمده باشد و بلبلان را مست ساخته غرق ترنم سرا کرده باشد و سرودها از قلب بلبلان برآمده به دل گل ها نشست کرده باشد چنین شده بودند عاشق و معشوقه!
شقایق زیبا دست دلداده ی خود را گرفته با وی چند قدم گذاشت و یک باره ایستاد شده عمیق به چشمان عزیز خود دیدن کرد و خندید چیزی نگفت می خواست قدم بماند، یار دلیل خنده را پرسید نگار دست یار خود را رها کرد و دست ها را باز کرد و در آسمان دیده چند دور خورد و ایستاد شد و سر خود را کمی به زمین مایل کرد که کمر وضعیت هلال را گرفت و در آن هنگام موهای نازنین به زمین شلاله شده بود گفت: من را جن زده هست گفته چی تمسخر بازی ها نکردند، اما بی خبر هستند جن ذهن شان من را تغییر داده نمی تواند، ولی جن خودم هست که من را از من گرفته است، او لحظه که ملا چهل یاسین می خواند من تو را در دل می خواندم، او صحنه های بذله آمیز در یادم آمد که خنده کردم، از این جهت که این مردمان از آیت های خداوند چی کمدی های نساختند که متاعی خوراکی ساخته به ملت می خورانند تا که تقاضا است.
اگر کمی با مطالعه حقیقت را جویا می شدند ضرورت نبود که مجادله به جن های شان می کردند و لیکن منطق ادراک وجود ندارد که فهم هر حادثه را با دنیای ذهن شان مطالعه می کنند نه از محوطه حقیقت.
دلداده نزد گلستان نزدیکتر شده گفت: بلی عزیزم با تاسف به چنین بدبختی ها غرق هستیم که راه سعادت را دیده نمی توانیم، چی تراژدی که هیولای بدبختی از دور نمایان می گردد، الله منطق درک و راه حل هر مشکل را در عقل انسان داده است و اما منتظر می باشند تا کدام معجزه رد بلا کند، ولی وقتی مصیبت بدبختی آمد و زد و رفت می گویند رضای خدا بود که چنین شد.
آیا کدام آیت خداوند در قرآن کریم چنین ذهنیت استهزا آفرین را تایید دارد؟
برهان بر این مطلب قرآن کریم است ده ها بار اندیشه و تعقل کردن را هدایت می دهد، آیتی وجود ندارد که بدون تفکر تابع به عقل ها بوده از دریچه دنیای فهمیدگی های جامعه امر کند به خطا ها بی دقت شده، دار ملامتی را بر گریبان تنگری بیندازید گفته باشد.
اگر فرد با ایمان باشد و یا بی ایمان باشد، در آخرین نا امیدی هر مشکل، خداوند را یاد می کند و لاکن در دیگر زمان از نعمت های یزدان استفاده نموده شکر نمی کشند، بزرگ ترین احسان تنگری بر بنده، عقل است، خصایل فطرتی عقل با تکامل عیار ساخته شده است، اگر که سرشت تکاملی عقل در یک جامعه دریافت شعوری نداشته باشد، به اسم دیندارها، بزرگترین خرافه پرست ها قد ها را بلند می کنند هر چی دلخواه شان باشد بر ملت می گویند بخورید.
هر کردار مسلمان اگر با ادراک از گفته های معبود یگانه نباشد پدیده های ضد مقابل دادار بزرگ است و لیکن به اسم خدا پرستی پدیدار می گردد و بی صدا دعوای اله بودن را می کنند، از این جهت که هر کرده یکه مسبب برتر نشان دادن شخص و یا کدام جنس را در جامعه نسبت به مردم کند، از شخص و یا کدام جنس در رفع مشکلات مدد طلب کند و اگر یاری طلب شده کمک مادی و یا راهنمایی معنوی نباشد، طرز معجزه وی داشته باشد، به معنی قبول کردن به مقام الهی می باشد نزد تنگری!
به مفهوم شریک ساختن در امورات خداوند می باشد در منطق الهی!
بدین ملحوظ بین ایماندار و بی ایمان شدن یک پرده نازک وجود دارد اگر که عقل ها از دیدگاه قرآنی مطالعه کنند نه از رواج جامعه!
عبادت و یا طرز عمل کردهای ظاهری، اگر در این باریکی دقت نشده باشد کدام ارزش ندارد، فقط در فریب خوردن شان کمک کرده می تواند نه به خدا پرستی شان نزد الله!
در جامعه های اسلامی امروز، ده ها رسم رواج دینی وجود دارد و اما چند در صد آن قاعده های حقیقی دین را تمثیل دارد؟
جامعه که از علمیت ضعیف باشد، هر کی و هر گروه قاعده های دینی شان را ایجاد می کنند و روزی می شود، از تجمع رسم رواج های خرافاتی دینی، هر کی بی زار می گردد و هر کی از خود سوال کرده می پرسد، این هم قاعده و قوانین دین است؟
بلی عزیزم ما در جامعه ی زندگی داریم، کدام قاعده از دین است و کدام قانون ساخته ی انسان هاست، مثل یکه در یک ظرف ماش برنج انداخته شود، بگیر که چگونه برنج را از ماش جدا می کنی؟
یار که چنین می گفت نگار با سکونت سخنان دلداده را گوش می داد، غلام در این اثنا در عقب دور خورد و از درخت زردآلو چند غوره زردآلو که نیمه پخته بود به سلطان گرفت و به شقایق داد و بار دیگر به چشمان زیبای بادامی دیده گفت: بین صحرای سوزان حیاتم بود، خشک و کویر...
چون فیلم سیاه سپید حکایتش بود، توفان شد، در تلاش نجات بودم، یک دم گل زیبا را دیدم، قشنگی ش من را اسیر گرفت، نه صحرای سوزان باقی ماند و نه توفان تلخی ها...
دنیای سیاه و سپیدم را لاله زیبا، گلستان ساخت، با شبم من را ملنگ ساخت و با روزم من را آواره ساخت، اما زندگی را فریبنده ساخت که دل را باخته ام و هر لحظه خاطرات خوش بر من بخشیده می شود و در یک آتشی انداخت شده هستم که می سوزم در الو او آتش، تو هستی نگارم او آتش!
فرشته ی نجات در صـحرای من شدی
که بود خشک سوزان آب پرثمن شدی
با زیبایی تو در قله ی اشراق سعادت خود را حس می کنم، تسلیمی ام را از طی قلب بیان دارم. یار که چنین می گفت سر تسلیم به زیبایی شقایق بود، کی می داند بلکه در دل می گفت:
سر تسلــــیم نمودم حـــکم کـــن با ادایت
شـــدم تسلــــــــیم عشــقت مــنم در رایت
نوازش چشـــــــــم توست ترانه های ناز
ربوده اســت دل را با بوی و هـــــوایت
بوی گیسویت گرفت بویدار جان من شد
پیچ تاب جــان مــن به مـــقام ســـودایت
مـــینادار و شـــهددار کــــــنار لـــبان تو
محافظ لــــبانم اســـــت به او شت لـبایت
همدم به چشمان زیبای بادامی هم نفس غرق شده بود، چشمان ندیم مونس را می دید و اما در دنیای خود غرق بود، به دل می گفت زندگی من یک داستانی شده است از کجا شروع کنم در چی جایگاه ختم کنم نمی دانم.
نه من می دانم نه وی می داند که کجا می رسیم؟
خوش هستم دل یکی را ربودم گفته...
لاکن نهایت راه روشن نیست، وی را از هر کی جدا ساختم به دل خود پیوند دادم، گفتم که تا با پیوند دو دلداده مثمریت زیبایی نیشتر زند، تا گل زیبایی حیات، شکوفه کند و اما کجا می رسیم؟
حیاتم داستانی است صد تلخی شیریندار
از کجا شــروع کـــــنم قـصه ی دو یار
اگر که دورم از یار ز جور روز گــار
وفا آن است که نامــــــمم زیر لب نگار
شقایق به چشمان همراه که می دید به دل می گفت: مبارک باشد، آنقدر نزدیکم شدی از هر کی دورت ساختم، هر شام که هوا، تاریکی را با خود می آورد، در یادم هستی، با تو صحبت می کنم تا قلبت از صمیمی بودنم آگاه شود.
دل ات را من ربودم، ساختم اسیر خود
روح و وجود تو را مسرت تسخیرخود
لاله می گفت: در جستوجوی یار بودم، اگر توان می داشتم دنیا را می گشتم تا دلدار خود را پیدا کنم، بخت به من خندید، لازم نشد به جهان بگردم، تو را در نزدم یافتم که تو همدم و ندیم شدی، اگر به این دوستی رسوا هم شوم، پشیمان نمی شوم...
او لحظه اولین دیدارت را ای یار! هیچگاه فراموش نمی کنم پس در این سفر که روان هستیم، هیچ زمان دستم را رها مکن، بگذار در مقابل هر طوفان با دست به دست مقاومت کنیم، تا در یاوری همدیگر دایم وفادار باشیم تا هر لحظه حیات مان را مثل نخستین لحظه دیدار با هیجان عشق سپری کنیم...
کجا می رسیم؟ بگذار فقط عشق فیصله کند.
چو بارش از ابرهای بارانی
در موسم بهار
بارید محبت عشق
از مهر یار
که ساخت بهار را
در قلب من
در حیات من
از کاشانه ی قلب
گفت اسیر است
این قلب در محوطه ی عشق
در محوطه ی عشق
با چشمان که با همدیگر صحبت داشتند، قلب ها هدایت گر شان شده بود، دیده های زیبای بادامی نگار درخشش خود را از چشمان یار به قلب دلداده زده بود، هر لحظه عشق، عسل خود را بین انس گرفته ها توزیع می کرد، شهد عشق، دل ها را به جنبشی آورده بود، هر کلام شان شعر شده بیرون می شد.
باغبان با دست راست زلفان پیشانی گل را با نوازش اصلاح ساخته گفت پیوند دل ها آنقدر مستحکم شده است، نه من و نه تو فرار کرده نمی توانیم.
اگر زمزمه دلم را بشنوی هر زمان تو هم تکرار می کنی.
هر شبم با خیالات تو بهارم شده است، گاه به مهتاب گه به ستارگان صحبت عشق مان را می کنم.
هر شب وجودات را در سینه ام حس می کنم، گلاب شده جانم را عطر بوی می کند.
هر شام گاه تا سحر صحبت های تو را حس می کنم، باده شده من را نشه می سازد، اگر به حرف های من باور نداری از قلبت بپرس هر چی را او می داند. با این سخن های زیبا عاشق و معشوقه با هم دیگر التفات ها می کردند مثل یکه می از قرابه شراب قل ،قل شده باشد.
قل قلی مـــی که ریزد از قرابه ی شراب
همچو شراب شده بود سخن های با آداب
وقتی تو را دیدم عاشق شدم، چی بودن عشق را نمی دانستم او نگاه های معصومانه، عشق را آموخت.
صدای تو عاشق شدن را آموخت، امروز حس می کنم همه آرزو هایم با تو به شگوفه کردن شکوفان شده باشند، عشقم با نور زیبای تو درخشان شده باشد که خود را در نزد تو بختیار حس می کنم.
حالا که روح ما یکی شده، طول عمر همه سال با تو یکجا بودن آرزویم است، در نزد تو همه عمر زندگی را سپری کردن تمنیم است در قدم های تو همه رویا هایم دایما زنده خواهد بود، التماس دارم تا تمام زندگی را با تو سپری کنم که تمنایم از خداست.
هر آرزویم را در قدم های تو بریزم که سوگند به اسمت سوگند به دوستی چنین دلبستگی دارم هر ثانیه در حیات.
سوگندم به تو باشد من که غـلام توام
افتیده ام در رایت من که در رام توام
عزیزم زندگی یک مربی است که امتحان می گیرد، دل باخته گی هم آزمون دارد، او جاده یکه قلب باخته روان شدی دقت کن، هر لحظه زیر آزمایش هستی، یا سنجش کن راه برو یا در شروع رها می کردی.
این که در این جاده افتیدیم، هر نگاه ی تو که من را می سوزاند، در هر سوختن بیشتر به تو تسلیم می شوم، با اسارت قلب تو را بیشتر تسلیم قلبم می کنم، قلب تو که همباز قلب من شده، غیر وصال، هجران تنها مرگ را به وجود خواهد آورد.
یار که چنین می گفت چنان غرق چشمان نگار شده بود، کی میداند بلکه در دل می گفت:
در هــــــوای بهاری دل شــــده باده پرسـت
از نازهای زیبایت شـدم من مـــــــی پرست
پیالـــه های شــــــراب چشـــمان زیـبای تـو
لبانت ساقـــی گر که شدم من شراب پرست
بوی زلـــــــــــــــفان زیبا بهتر از بوی گلها
دل که اسیر زلف ها منم بر تو بوی پرست
قـــــند نـبات گلــــــــــــی انــــدام زیــبای تـو
مشک عنبر مــی دهد شـدم من به تو پرست
عاشق و معشوقه به چشمان همدیگر غرق شده بودند، صدای پرخاش شده شنیده شد، با ضربه دروازه باغ کوبیده شد، شبنم با هیجان ترس دست پاچه شد، علی جان تسلی داده در کنار باغ که پناهگاه واری بود، محبوبه را پنهان کرد و خود سوی دروازه باغ رفت تا مهمان شرف دار را پذیرایی کند که ببیند تشریف آورنده با صدای ستیزه جو، کی است؟
دروازه را که باز کرد، هنگامه عقب دروازه را دید، تعداد از دختران مکتب و مادر شبنم تشریف آور شده بودند، تایم مکتب به پایان خود رسیده بود، اما عاشق و معشوقه غرق دنیای شان شده بودند و نورجان بی خبر از پلان بعضی فتنه گر های صنف، اسیر غفلتی شده در زمان مناسب به مدد دوستان خود رسیده نتوانسته بود.
نورجان در عقب دختران با چشمان پراشک، با سیمای ندامت به علی جان نگاه می کرد، تا با چشمان پراشک خود، به دوست حقیقت را واضح کند.
علی جان که با دیدن مادر شبنم دست پاچه شده بود، سیما سپید شده بود بی صدا یک مجسمه شده بود.
بعضی فتنه گرهای صنف، پلان افشا و رذیل ساختن شبنم را نزد شان طرح نموده بودند و دور از درک نورجان، در ساعت اخیری تایم مکتب، قاصد شان را در وضع نمودن رذیلی نزد مادر شبنم فرستاده بودند، تا در ختم تایم مکتب در نزد باغ علی جان بیآورد و همه گروه این فتنه گرها در نزد باغ حاضر باشند تا شبنم رسوا شود. مادر شبنم با صدای ستیزه جوی پرسید: کجاست شبنم؟ علی جان جواب داده نمی توانست چون که خلاقیت دروغ گویی را نداشت و بودن یار را هم بیان ساخته نمی توانست، از این سبب که نسبت به جان همدم، جان علی جان بیشتر درد می کرد، از این که فته گرها موفق به دست آور شان شده بودند و اما مادر شبنم از باریکی مسئله آگاه نبود و سبب شکستن غرور دختر خود بین رقیب های صنف ش می شد.
علی جان فقط اشک ریخت بی صدا ایستاد شد و دو باره صدای مادر نگار خشن تر شد پرسید: گپ بزن کجاست شبنم؟
از چشمان علی جان بیشتر اشک ریخت و به زمین دید و بی صدا بود تا که سومین بار با صدای لجوج پرسید: چرا گپ نمی زنی گفتم کجاست شبنم؟
شبنم در بار سوم در صدای ستیزه جوی مادر طاقت کرده نتوانست صدا زد: این جا هستم می آیم!
با صدای شبنم همه داخل باغ شدند، نورجان گریان داشت، قاصد پیام رسان با سیما حقانیت خود که نزد خویشتن چنین تصور داشت که حقیقت گو شده است با تمسخر گفت: نگفتم که این ها کار بد می کنند.
علی جان دور خورد به چشمان قاصد دیده گفت: نمی شرمی فتنه انگیز تهمت می کنی؟
مادر چند قدم داخل باغ شده بود، دختر در حضور مادر رسید. مادر بدون پرسان و بدون در نظر داشت، آبروی دختر، مشت ها را سر شبنم علاوه کرده بود، شبنم با سکونت ایستاد بود حتی از خود مدافع نمی شد، نورجان با گریان بین شان خود را انداخته بود می گفت: بس کنید رذیلی را شما انداختید نه شبنم!
علی جان در یک کنار گریان داشت، کمک به محبوبه کرده نمی توانست، فتنه گرها از تماشا رذیلی شان استهزا داشتند، نورجان مقابل لجوجی سخنان مادر شبنم، ستیزه جوی زبانی پیدا کرده بود و می گفت: بس کنید در خانه برویم هر رذیلی که می کنید در داخل خانه کنید شما ما را بین هم صنف ها در مضحکه قرار داده رذیل ساختید.
مادر از یقه دختر گرفت طرف خود کش کرد گفت: بریم جزاات را در خانه می دهم، از اثر کش، یقه شبنم پاره شد، مادر پیشرو شبنم از عقب با گریان روان شد، فتنه گرها با استهزا ها تمسخر داشتند که نورجان گفت: با این رذیلی تان سعادت پیدا کردید؟
نورجان نزد شبنم رفت و به منزل روان شدند، علی جان در راه رو عبوری دروازه باغ سر زمین نشست و با گریان به زمین میدید، فتنه گرها با سیما های خرسندی از باغ برآمده در راه روان شدند.
مادر داخل حویلی شده بود که فشار بدنش از هیجان اضطراب حادثه پایان آمد و بیهوش شده به زمین افتید، نورجان با صدای بلند گفت: چی شد شما را؟ و نزدیک شده سرش را از زمین بلند کرد و به شبنم گفت: آب بیار.
شبنم با عجله پشت آب رفت از صدای نورجان زنان همسایه و طفلک ها جمع شدند و هر کی در تلاش کمک شد، از خانم های همسایه یکی تجارب در فشار بدن داشت، با عجله در منزل رفت یک کاسه شربت را آورد و نوشاند و مادر شبنم را داخل اطاق نمودند و در بستر خواباندند.
زنان در تلاش دانستن رویداد شدند، از نور جان سوال می کردند نورجان سکونت اختیار کرده بود جواب نمی داد. شبنم در اطاق دیگر با گریان خود را سر بستر انداخته بود، خویشتن را حقیر شده می دانست و یک شکست زندگی تصور داشت که در حقیقت بزرگ ترین ضربه در روح شبنم بود.
از دیدگاه مادر شبنم که دیدگاه ذهنیت جامعه را هویدا می ساخت، رفیقی شبنم با علی جان یک گناه و خطا بود و بودن دو جوان نو رس در یک باغ دور از چشمان ملت یک عمل غیر اخلاقی تصور می شد و ذهنیت جامعه به شدت محکوم می ساخت و اما پیشرفت تکنولوژی سبب شده است در هر منزل تلویزیون و اینترنت موجود باشد، موجود بودن دستگاه تلویزیون و یا اینترنت، پیشرفت دنیا را در نزد چشمان جوانان می آورد، دنیا که در تکامل مسیر خود را طی می کند، هر ملت یکه از مسیر تکامل دنیا عقب مانده شود، دنیا یک کیفر را نصیب ش می کند تا با جزا تکامل دنیا را تعقیب کند. عقل جوانان بین سن پانزده و بیست پنج مرحله اساس را طی می کند که شخصیت هر انسان در بین همین مرحله سن اساس گذاری می گردد.
در این مرحله، از یک طرف هیجان تلاش در درک مسائل زیاد می گردد و از جانب دیگر در رغبت قرار می گیرند تا هر کی به شخصیت شان احترام داشته باشد و مرحله دو آتشه بودن سن است احساسات قلب نسبت به منطق عقل قویتر می گردد.
تعیین سرنوشت هر ملت در دست همین قشر جوان در بین سن پانزده و بیست پنج قرار دارد، زیرا با دینامیک مرحله سن، هیجان آموختن هر علم، مسبب رشد ذهنیت شده سبب ترقی می گردد.
هر ملت یکه بزرگترین سرمایه گذاری شان را بالای قشر از جوانان از سن پانزده تا بیست پنج نماید، نهال طلایی می نشاند که ثمره آن زر و جواهرات می گردد.
مقابل تکامل دنیا جز تسلیم شدن و در مسیر تکامل قرار گرفتن و اکتور در روند پیشرفت دنیا شدن چی چاره ی دیگر، ملت ها دارند؟
ملت های که صاحب جامعه های عقب مانده هستند، مقابل پیشرفت دنیا بیشتر محافظه گر می گردند و اما محافظه گری ملت ها در بدبخت شدن شان دعوتیه می فرستد، بر این که بیشترین پایبندی را به فرهنگ جامعه بسته نموده چی تراژدی که هر رسم رسوم شان را قاعده و قوانین دین شان تصور دارند و هراس دارند اگر در مسیر تکامل قرار بگیرند در گناه گرفتار شده در آخرت در جهنم می روند و اما بی خبر هستند که جهنم را در این دنیا بالای خود می سازند و از جهنم ساخته شان به ده ها گناه گرفتار می گردند و در آخرت با او گناه ها بار دیگر در جهنم می سوزند.
جامعه که عوض علمیت خرافات را پذیرفته باشد، تحلیل و مطالعه مردمان جامعه از ذهنیت اعتقادات ناشی از نادانی صورت می گیرد و دنیا و آخرت را از عقل محدود از افسانه های بی مفهوم دیدن می کنند. اگر مطالعه علمی در شناخت کرده ها نداشته باشند، هر پسند جامعه مقبول ترین تصورات شده می تواند، اگر که انجام داده ها با رضایت یزدان صورت نگرفته باشد، چی اندازه در راه خدا پرستی صمیمیت هم داشته باشند، مثل شاگردی می گردند، علاقه به دادن امتحان دارد و اما از این که مواد درسی در دست رس نیست، با هر کوشش به ناکام بودن محکوم می باشد، خدا پرستی هم چنین است، اگر علمیت در جامعه نباشد، در گرداب چند پسند جامعه که از اباطیل سنت های مردمان به وجود آمده است، در آرزوی امتحان دادن می شوند که ناکامی حتمی می باشد.
جامعه های پیشرفته در تلاش هستند تا پیشاپیش تکامل دنیا نقش اولی را اجرا کنند، چون که می دانند در پیشروی تکامل نقش داشتن، سعادت را هم به این دنیا و هم در آخرت به ملت های شان آورده می تواند. هر زمان جامعه یکه ترقی کرده باشد، مردان عالم و ذهنیت های قوی را به خود جذب می کند، تا در پیشاپیش تکامل دنیا خوبتر نقش بازی کند. امروز قوی ترین عالمان دنیای اسلام یا در ایالات متحده زندگی دارند یا در اروپا زندگی می کنند و هر اثر شان را از دنیای غرب در جهان نشر می کنند، از این جهت که فرصت در فعالیت های شان داده می شود، چون که در جامعه عوض ذهنیت محدود خرافات و سنت های غلط انسانی، یک آزادی حر وجود دارد که در عقیده و مفکره هر کی احترام می گردد و دنیای مترقی از اندوخته های علمی چنین عالمان، دنیای اسلام را به خواست های خود شان رهبری و راهنمایی و تربیت می کنند.
پس اگر که به سعادت در این دنیا و آخرت بخواهیم برسیم، نباید شرط ها را بالای مردمان یکه علمیت را مسلک قرار می دهند جهنم بسازیم و باید در رشد و انکشاف ذهن ها، نخست در دنیای عقل خود، تصورات نیک را ایجاد کنیم و باید درک کنیم اگر فرصت و امکان موجود باشد، در هر استقامت بهترین انکشاف را آورده می توانیم.
اگر در جامعه با پیشرفت و تکامل دنیا، فرهنگ و کلتور و رسم رواج جامعه تکامل را طی نکرده باشد، پایبند به گذشته قرار داشته باشد، بالای میراث گذشته، مسئولیت زمانی درک نشده باشد و میراث گذشته را با پیشرفت و تکامل عصر خود رونق نداده باشد، فرهنگ و کلتور بیگانه تاثیر آور شده، اصل ارزش مرکزیت میراث شدید ضربه دیده، جایگزین پدیده ی می گردد نه در میراث گذشته همرنگ می شود و نه در عصر زمان مطابقت پیدا می کند، بین هر دو فقط یک بدبختی به مردمان می گردد که جامعه افغانی ما با تاسف چنین شده است که در عقل دنیا یک استهزا!
دلداده ها با دل های دلستان زیر تاثیرات تکامل دنیا قرار گرفته بودند، پیشرفت و ترقی عصر را تمثیل می کردند، یعنی چنین تصور داشتند و اما خانواده ها پایبند به سنت های گذشته بودند، مردان هر خانواده غرق به دنیای بودند، از قمار گرفته تا بچه بازی و رقاصه بازی و سگ بازی و ده ها فساد که پسند جامعه شده بود، پیشقدم شان بودند، منطق یکه وجود داشت هر کاره باش اما با خدا باش، بود، ولی آیا خداوند این گزینش غلط را می پذیرد؟
زنان در چهار دیواری ها حبس بودند و تکامل مغز شان محدود در داخل چهار دیواری ها بود و دنیا را از داخل زندگی شان دیدن داشتند. تاثیرات سینمای هند و دیگر فرهنگ های دنیا در ذهن عاشق ها اثرهای قوی گذاشته بود. در طول تاریخ بشریت، فرهنگ ها در رونق و پیشرفت همدیگر تاثیر آور بوده است و از این بعد هم قاعده تغییر پذیر نیست.
در رونق دادن فرهنگ و کلتور و رسم رواج روشنفکران، نویسندگان، شاعران، خلاصه هر بخش قلم بدست ها باید نقش فعال بودن را بازی کنند و لاکن اگر فرهنگ درک مسئولیت در عقل قشر پیشقدم جامعه هنوز شناسایی نشده باشد، حکایت های شبنم ها علی جان ها در جامعه همیشه موجود خواهد بود.
دو جوان در بهار شقایق شان در مستی جوانی در داخل یک هوس افتیده بودند، در ذهن شان فانتزی های شان را ساخته بودند، زیرا ایدئالیست یک فطرت داشتند.
عقل لکوموتیو پیشرفت و ترقی انسان که سبب تکامل جامعه می شود می باشد، در فعال نگه داشتن این معجزه ایدئالیست بودن ضروری می باشد، از این روکه دنیای جدید نخست در داخل ذهن ساخته می شود و انسان را در عملی ساختن ایده ها، تشویق و هدایت می کند.
افراد جامعه که در ذهن، فانتزی های شان را نداشته باشند و ایده های جدید را در عقل پرورش داده نتوانند، بسته به یک تعداد مادیات که اطراف شان را محاصره ساخته است تسلیم می شوند. از این سبب که در فطرت هستی ها تسلیم گیری نهفته است، چون که هر موجود و متاع با ایده های بعضی ها به وجود آمده است، پس کس هایکه با ایده های شان و فانتزی های شان پدیده های مادیات را به وجود آورده در جامعه ها توزیع نموده باشند، منفعت در بطن این روش شان اولویت دارد، چونکه هر ایده ی جدید جهت بدست آوردن منفعت فعال بوده می تواند و این خصوصیات فطرت امپریالیست بودن را ایجاد می کند.
یعنی استفاده کردن از امکانات دیگران که هنوز مرحله تکامل شان را مطابق عصر همان زمان طی نکرده اند می باشد و تعیین گر در روش عقیده های او جامعه می گردند که قاعده و قوانین عقیده یی جامعه ها را بی صدا هدایت و رهبری می نمایند و در هر سخن افراد جامعه حاکمیت شان را استوار می سازند و افراد جامعه روش های دینی شان را در اجرا قرار که می دهند و در هر مسئله صحبت که می کنند، تصور دارند که مستقل بوده با حاکمیت عقل شان عمل شان صورت گرفته باشد و اما بی خبر هستند که دیگران در هر بخش از زندگی شان نقش و رهبریت را دارند.
دو دلداده بیشتر در تاثیر فرهنگ سینمای هند قرار داشتند، در فانتزی های دوره عاشقی شان، از صحنه های سینمای هند استفاده می کردند، هندوستان که یکی از فقیر ترین از کشور های دنیاست، چی اندازه در سال های اخیر پیشرفت اقتصادی و تکنولوژی، هندوستان را در آینده به یک قدرت عظیم مبدل هم کند، اکثریت ملت زیر فقر زندگی دارد پس چی حدود جوانان هندوستان همرنگ سینمای هند زندگی داشته باشند؟
اما در سینمای هند فقط فانتزی های حیرت آور وجود دارد که جوانان همچو شبنم و علی جان را در اسارت خود گرفته می تواند.
فامیل های جوانان بسته به فرهنگ دست نخورده عصر های قبل بودند، هر فرهنگ یکه مطابق عصر نوآوری نشده باشد، به معنی بی صاحب بودن فرهنگ می باشد و ملبس با ده ها رسم رواج مزخرف آمیز یک عجوبه و بر عقل ها یک مضحکه می باشد، از این روکه با گذشت زمان هر فرهنگ یکه با ارزش های عصر خود را عیار کرده نتواند اصلیت خود را از دست می دهد که سبب عقب رفتن جامعه در عصر خود می گردد.
علی جان و شبنم با فامیل های که دیدگاه شان متفاوت بود قرار داشتند آن چی را جوانان می خواستند فامیل ها قبول کرده نمی توانستند آن چی را خانواده ها تقاضا داشتند عاشق و معشوقه پذیرش نداشتند بدین ملحوظ قدم به قدم در گرداب بدبختی غرق می شدند.
دقیقه ها زنان همسایه با شفر ،شفر سخنان شان جستوجوی حقیقت حادثه شده بودند، نورجان بی صدا بالای خود خشمگین بود که چرا در همکاری به شبنم کوتاه یی کردم گفته؟
مادر شبنم در خواب عمیق رفته بود، دقیقه ها بعد بیدار شد و دوباره کابوس وقوع شده وی را غمگین ساخت، چهره پژمرده و با اضطراب بود سر خود را از بالشت بلند نمود و به حاضرین خیره شده دیدن کرد و گفت: شبنم آبروی ما را ریخت، گناه بزرگ را انجام داد، از چنین اولاد داشتن، یک سنگ می داشتم خوش می شدم.
زنان با حیرت به همدیگر دیدن می کردند، از این سبب که از چی بودن حقیقت حوادث هنوز بی خبر بودند، با هیجان هر کدام شان پرسید: چی شد؟
مادر شبنم رویداد را از دیدگاه خود بیان کرد، وقتی اسم باغ را گرفت گفت که با علی جان یکجا تنها بودند، همه گوش خود را کش نموده، دست را به لب می زدند و توبه می کشیدند.
یکی از خانم ها گفت: زمانه آخر شده است، دیگری ندا داد با این اخلاق دین از دست ما می رود، سومی فتوا داد علی جان را باید سنگسار کنند، چهارمی نوبت سخن را گرفت با طمطراق ها عقل خود را بیان کرد در بین ملت هر دو شان سنگسار شوند، تا عبرت به دیگران شود.
در منطق زن چهارمی که اسم شبنم با سنگسار گرفته شد، مهر مادری طغیان کرد، مادر شبنم گفت: نی ،نی ،نی شبنم بیگناه ست، علی دخترم شبنم را از راه کشیده باید علی سنگسار شود.
بلی مادر شبنم در قضاوت حضور داشت و مادر علی جان بین زنان نبود و در محکمه شان باید علی جان را در سنگسار نزدیک می کردند، چون که اگر قانون در بین ذهن ها نوشته شده باشد، هر کی دادور شده می تواند و اما عدل را از دیدگاه عقل محدود به وجود می آورد.
ساعت ها جروبحث کردند و در لحظه های اخیر با دور اندیشی یکی از خانم ها، در تعیین کیفر در عدل نزدیکتر شدند و همه زنان زبان بستند تا سر و راز را از مردان شان محفوظ نگهداری کنند، از این جهت که داوری مردان شان، از عقل سر زبان شان سرچشمه می گرفت که منطق ذهنیت جامعه شان حکم در چنین برخورد شان می داد.
با تصمیم شان فیصله شد، تا از مولوی دعاگر که در نزدیک ساختن و یا جدا ساختن بین زن ها و مرد ها علمیت دین داشت که چنین تصور داشتند، نسخه های سحر انگیز گرفته، یک بار دیگر تلاش کنند، تا از کمک دین ذهن شان، از این مشکل رهایی پیدا کنند. هر کی هر چی می گفت و اما کس وجود نداشت، تا فرصت در استدلال کردن شبنم در این موضع می داد، در چنین جامعه ها هر کی نزد خود عالم است، کس را به مشکلی پیدا نمود تا منطق شنیدن را فرهنگ خود کرده باشد، از کلتور خودنمایی که اکثریت مردمان ش یا بیسواد و یا سوادار بی فهم هستند، تعداد اندک که با مطالعات خود را غنی از دانش می نمایند و در شخصیت شان سرشت شنیدن با فرهنگ صحبت کردن، تعادل را حفظ می نماید، کدام تاثیر در رشد اخلاق جامعه ندارد تا فرهنگ فطرت تکاملی خود را با حریت انجام بدهد، زیرا در اقلیت قرار دارند و مهمتر از همه در خواب هستند و عوض قشر روشنفکر جامعه، عده سواد داران حاکمیت دارند، چون که همرنگ جامعه شده می توانند و اما معقول همرنگ شدن به رنگ جامعه نیست و نه باید باشد، معقول رنگ جامعه را با ارزش های عصر رونق دادن است که روشنفکر گفته می شود.
زنان ساعت ها صحبت و جروبحث نمودند و به قول قراریکه باید مردان شان از مسئله خبر دار نشوند، در منزل های شان رفتند و قبل از رفتن با تقاضای مادر شبنم در حل این مشکل همکار شده در روز های بعد جهت مشورت دادن بار دیگر یکجا شوند.
مادر بار دیگر چشمان را پنهان نموده می خواست به خواب برود، از اینکه سر ش به ترکیدن رسیده بود، زیرا یک اضطراب بزرگ را به خود خریداری کرده بود و حادثه را بزرگترین رذیلی می دانست و نزد همه خانم ها خود را حقیر شده و مضحک شده می دانست، بدین جهت که قاعده های جامعه چنین بود، چون که از مسیر تکامل دنیا آگاه نبودند و همیشه خود را پایبند به رسومی می دانستند، از اجداد شان میراث مانده بود و مگر چه اندازه به منفعت و ضرر شان بود؟ منطق تحلیل و مطالعه وجود نداشت، از این رو که قشر روشنفکر جامعه در خواب رفته بودند، بیدار نبودند که قندیل شده، در تاریکی روشنایی می دادند.
مادر هنوز به خواب نرفته بود برادر آمد و با سلام دادن عاجل پرسید: خواهر مریض هستی؟
خواهر سر خود را از بالشت بلند نموده، بدون جواب به گریان شروع کرد، معلم جان را با هیجان در تشویش انداخت و مکرر از خواهر پرسید: چی شده است؟
خواهر با گریان گفت: خواهر زاده ات آبروی ما را ریخت، رسوای عالم کرد کاش عوض شبنم سنگ می داشتم.
معلم جان درک کرد عاشق ها گل را به آب داده اند.
از روی خواهر بوسید گفت: با شبنم گپ می زنم و از جا بلند شد چند قدم سوی اطاق یکه شبنم بود رفت، دو باره طرف خواهر دید و پرسید: تا حال از مردها کس خبر دارد؟
جواب نی را که شنید، تاکید کرد تا راز را پنهان نگه کند، از این روکه می دانست، عدل مردان فامیل شان، بین دو لب ست، عوض منطق عقل، احساسات کور جامعه حکمدار است و بدون پرسیدن و تحلیل کردن، هر کدام شان به شبنم ضرر داده می توانست و در بین همه مردان تنها معلم جان کمی با منطق بود و اما تا کدام حدود؟
ادامه را در قسمت دو جهش سوی قرآن مطالعه کنید.
نشر تاریخ 4/22/2016
دوستان افغانی و دوستانی ایرانی لطف کنند بر معرفی آدرس سایت بر دوستان شان وسیله شوند.