چرا خانم ها از تلویزیون رو گشت بودند؟


از قلم اوکتای اصلان راه سوم از کتاب مادر از کتاب های مکتب راه سوم

زلیخاخانم که با حرارت جروبحث صحبت داشت، دو خانم خاطر نامحرم های تلویزیون در روی شان پرده انداخته بودند. او مجبور شد تلویزیون را خاموش کرد به سیمای دو خانم دیده حکایت آیینه را گفت:

در زمان های قدیم مردی از کوهستان در شهر می آید. تمدن انسانها در او زمان به تازگی موادی را کشف نموده بود که در عقب شیشه با مواد جیوه پوش می دادند تا بتوانند صورت هر چیز را با واسطه نور در آن منعکس کنند. نام آن را "آیینه" گفته بودند که بعدها در هر سر زمین دنیا شناخته می شد.

مرد که در شهر آیینه را می بیند از معجزۀ آیینه دلبند می شود تا به نگار خود یک عدد سوغات بگیرد.

یک آیینه را به دلربا تحفه گرفته امورات کاری اش را انجام داده با هیجان در کوهستان نزد دلبند خود می رود و با شوق هدیه را به دلربا تقدیم نموده منتظر شنیدن التفاتها می شود. دلربا که اولین بار در آیینه تصویر خود را می بیند، سیمای خود را زن دیگر تصور می کند و با گریان سوی منزل مادر می رود و به مادر آیینه را نشان داده می گوید: ببین داماد عیاش تو از شهر بالای من این زن هر جایی را آورده است.

مادر که زن پیر است همچو دختر از هیکل خود خبری ندارد و اولین بار تصویر اش را به آیینه می بیند، تصویر خود را دیده می گوید: وای خاک بر سر داماد باشد این زن پیر چرکین را بالای تو دختر زیبا آورده است. چگونه چشمانش کور شده هست که این زن بد هیکل را بالای تو دختر زیبای من گرفته است؟

هر دو نشسته در گریان بودند که داماد با تعجبها نزدشان می رود.

هیاهو برپا می شود. از هیاهوی زن و شوهر همسایه ها خبردار شده در تلاش دانستن مطلب می شوند. همه جمهور جماعت در منزل خشو جمع می شوند. مادر و دختر با دیدن داماد که هیاهوی زبانی را انداخته بودند با مشت لگد حمله ور می شوند.

مادر و دختر، داماد را زیر مشت و لگدها می گیرند تا که آیینه را آیینه بودنش معلومدار می گردد در نزد چشمان همسایه ها، داماد فرم پارچۀ مشتها و لگدها می گردد. سر از آن روز حکایت آیینه ورد زبانها شده یک داستان می گردد مگر حکایت ختم نمی شود. زمانیکه می دانند یک جسم هست تصویر هر چیز را دو باره منعکس نموده نشان می دهد، این بار عقل مولوی های شان در صحنه ظاهر می گردد، می گویند: کار شیطان هست چنین روان است. فتوا می دهند تا کس نزدیک نشود. ملای مسجدشان با شدت آیینه را در زمین می زند تا شیطان را بکشد و امّا هر پارچۀ آیینه باز تصویر را منعکس می کرد از شیطان ـ شیطانها ساخته می شود.

اینبار با فتوای دینی پارچه های آینه را جمع می کنند و با خواندن ملایی ها زمین را کنده نموده توته های آینه را دفن می کنند.

روز که روشنی خود را باخته به شب نوبت را دور داده بود، در تاریکی های شب در هر منزل حکایت شیطان و جنها ورد زبان ها شده بود. در هیولای تاریکیها که تنها چراغ های پلیته یی روغنی نیمه روشن اطاق های تاریک قصبه را نیم تابانی می کرد، جنها و شیطان های ذهن مردمان قصبه، تسلط شان را بالای منطقه حاکم می سازند. هر کی جن دنیای ذهن خود را بیان می کند و هر کس از عقل خود جنها و شیطانها را ساخته به چشمان معصوم طفلکها می دهد و یک هراس و ترس در قصبه حاکم می گردد.

هیولای این فرهنگ، حتمی یکی از طفلکها را ضربه می زد. بهادرجان هنوز در سال ششم بهار خود بود از سر شب تا نیمه های شب از زبان بزرگان اش تسلط جنها را و شیطانها را در سرنوشت انسانها شنیده بود زیر تاثیر او فرهنگ رفته بود.

همان گونه که در هر نقطۀ از وطن در عصر بیست یکم چنین فرهنگ رواج دارد در منطقۀ بهادرجان هم چنین بود. بهادرجان روح اش را به جنها و شیطان های ذهن انسانها باخته بود و با تاو لرزه ها با فریاد از خواب برخاسته بود و با گریان می گفت: جن ـ شیطان ...

تا روشنی خورشید در چشمان بهادرجان جنها و شیطان های عقل او مردم تسلط داشت و بعد از روشنی هوا که خورشید نمایان شده بود، یگانه نجات دهنده پف ـ چپ ملایی امام دهکده بود که مادر و پدر با عجله سر لچ ـ پای لچ نزد امام برده بودند. امام هر هنر ملایی را کرده بود و هر چی در عقل داشت خوانده پف ـ چپ کرده بود مگر نه منطق پف ـ چپ را می دانست و نه از جملات یکه خوانده بود چیزی درک داشت.

او بمانند ملاهای امروز وطن بود.

آنها به او روش عقیده داشتند باید فرمان را اجرا می کردند. لاکن مقابل جنها و شیطان های ذهن شان کدام تاثیر مثبت به صحت شدن بهادرجان او روش نداشت، بناً حال احوال بهادرجان خرابتر می شد.

نوبت نسخه ها بود تعویذ و طومار را از یاد داشتها اش ترتیب داده بود و با هدایتها سپرده بود تا اجرا نمایند.

مگر چه نوشته بود؟

چیزیکه وجود نداشته باشد چه نوشته کرده می توانست؟

در هیچ منطق دین اسلام و هیچ نقطه از آیت های قرآن کریم حتی یک سطر به او خرافه مطلبی نیست که نوشته شود.

بهادرجان که با تاو و لرزه از سیماهای جنها و شیطان های ذهن مردم رستاق به گریان بود، در چشمان معصوم بهادرجان جنها و شیطان های عقل انسان های قصبه تسلط پیدا نموده حاکم شده بود.

آیا نسخه های نوشته شدهی ملایی شان علاج به مشکل بهادرجان شده می توانست؟ امام مطمئن نبود بدین خاطر هدایت داده بود تا در چهل یاسین داخل کنند.

(باید عقل این مردم را داخل آب گرم می کردند که شسته می شد.)

لاکن فرهنگ دینداری شان مروج در حیات شان بود چاره نبود اجرا می شد. تعویذ و طومارها و پف ـ چپها و چهل یاسینها به درد روانی بهادرجان علاج نمی شد که فتوی دینی شان حکم کرد باید یک قربان به جنها و شیطانها داده شود تا جنها و شیطانها با گرفتن قربان از سر بهادرجان دور شوند. فامیل بهادرجان یک گاو شیری داشت بهادرجان از شیر آن تغذیه می کرد یگانه منبع ویتامین و پروتون در صحت بهادرجان فقط شیر گاو بود. چشم ملا و چشمان انسان های صاحب رسوخ شان به گاو دوخته شده بود، باید گاو کشته می شد و گوشت گاو در رستا خورده می شد.

این عمل یک مراسم بزرگ دینی شان بود به اسم عبادت قربان اجرا می شد «منطق یکه داشت برای جنها و شیطانها قربان داده می شد بمانند منطق یکه برای رضای خداوند قربان میدهند امّا در قرآن این عبادت بکلی منطق دیگر دارد.»

با فتوا ملا و صاحب رسوخها مراسم دینی ترتیب داده شد، گاو به رضای جنها و شیطان های عقلها قربان گردید و از خرد تا بزرگ در منزل بهادرجان جمع شدند تا از قربانی، گوشت گاو را بخورند.

در مراسم در زبان هر کی باز هم جنها و شیطانها بود، مگر بیچاره جنها و شیطان های قرآن کریم در او عمل کدام نقشی نداشتند؛ چونکه جنها و شیطان های ذهن انسان های دهکده آنقدر هیولای زشت داشتند اگر جنها و شیطان های قرآن کریم در رستای شان می آمدند از شکل و صورت جنها و شیطان های عقل این مردم گریز می کردند.

مراسم قربانی با کمدی تراژدی فرهنگ دینداری شان خاتمه یافت مگر حال ـ احوال بهادرجان بیشتر خرابتر شد و مادر و پدر بیشتر بیچاره شده در گریان شدند و یگانه ثروت خانه که گاو شان بود در شکم ملا و صاحب رسوخها رفت لاکن بهادرجان بیشتر مریض تر شد.

در اخیر رل به عده از پیر زنان دهکده رسید که داخل صحنه شدند تا با روشن کردن مومها، در گرد روشنی مومها دور خورده با خمیر آرد گندم، کلوچه ها پخته نموده، آخرین هنر دینی شان را عمل کنند. هر چه مواد لازم بود برای خمیر کلوچه ها آورده شد و خمیر کلوچه ها بین ظرف بزرگ آماده گردید و بعد، تعداد زیاد شمع روشن ساخته شد و از گرداگرد شمع ها بهادرجان تواب داده شد.

بعد از عمل شان، خمیر کلوچه را که کلوچه شیری بود پخته کردند و با چای داغ نوش جان کردند لیکن کدام چاره پیدا نکردند.

چونکه  کرده های شان فقط خرافه بود و دور از منطق عقل و دور از حقیقت دین یک عمل بود. این عمل از کلتور قدیمی تورکها و از کلتور قدیمی دین فارسها یک شیوه بود که رنگ دینی اسلامی گرفته بود. آخرین امید فامیل بهادرجان قربان شدن گاو و سفسطۀ زنان بود ولی به ناامیدی تبدیل شده بود. در چنین لحظه اساس، از شهر یک عده از طبیبها در منطقه رسیدند و دلیل درد بهادرجان را دریافت نمودند و با چند سخن زیبا و رفتار علمی از ذهن بهادرجان جنها و شیطان های قصبه را دور ساختند و در دهکده فرهنگ از علم را بیان کردند و بهادرجان را با روش علمی و طبیبی تداوی کردند.

بهادرجان به زودی دو باره صحت پیدا کرد مگر به عقل کم رس انسانهای قریه، گاو بیچاره قربان شد.

می گویم در جامعه های عقب مانده نادانی قیمتترین متاع ست چونکه خریدار زیاد دارد اگر خریدار نداشته باشد شیطان فروخته می تواند؟

 هر چه بگویــی از نوک زبان

عقل حاکـم نباشد حرفت ارزان  

 با حســــــیات حس بدون عقل   

 تسلیم بد هستی عمر گورستان

 اوکتان اصلان راه سوم.  
4/26/2016