زلیخا مادر چگونه خانم رستم خان را باردار کرد؟

 یک حقیقت تلخ جامعه از کتاب مادر! 

     

گل که از رمز سخنان رستم خان اشاره از مطلب را دانست که نمیشه با هر هنر به تداوی سوق داد، تصمیم گرفت پلان دومی را اجرا کند. هدایت به رستم خان داد تا از شهر دو متر تکیه سیاه خریداری کند و آدرس غلام جان را داد تا پیام زیبا را برساند.

کی هدایت را اجرا می کرد؟

رستم خان!                                                      

دو متر تکه آورده شد زیبا دو عدد کیسه بزرگ دوخت تنها سوراخی به نفس کشیدن داشت.

غلام جان را دیده پذیرایی کرد و مقدار پول داده خواهش کرد از راز کشته شدن نبی جان کس را خبر نکند. تاکید کرد از یک جا رفتن سوی ایران به کس چیزی نگوید و گفت: در روز شنبه ساعت ده با لباس تازه و سر جان شسته طوری در منزل بیایی کس از آمدنت خبر نشود. راز را بر دایم نزد خود محفوظ بدار، یک خاطره خوش به تو می شود.

عملی که انجام میداد وی را وفادار یک فدائی می ساخت.

زیبا که صحبت می کرد غلام جان مثل شمع آب می شد. از این روکه زیبایی گل دیوانه ساخته بود. منتظر بود تا بوئیدن کند و سجده نموده عبادت کند چونکه به او آرزو بسته به غلامی شده بود او غلام جان ساده.

شببو هدف دیگر داشت دایما از ذکا و هنر شیطانی استفاده می کرد به خود بسته نموده فدائی می ساخت.

گل، حیات و زندگی وی را واژگون به سعادت می کرد، مگر دایم مثل رستم خان عاشق می ساخت ولی به بوئیدن امکان نمی داد.                       

غلام جان هر زمان در دل دیوانه شده پروانه شده فقط یک فدائی می شد و با هوس بوئیدن زلیخا روزی فرا می رسید با دستور و همکاری زیبا، صاحب زن و اولاد می شد و همه ترتیب سعادت خانوادگی را از زلیخا می دید ولی در دل غرق عشق زلیخا می شد لاکن بی صدا مثل رستم خان اسیر شده، دایما گل بر هر دو عاشقها مقدس و شیرین و زیبا یک هستی می گردید.

هر دوشان در پهلوی گل، دایما همکار و فدا کار می شدند و دست راست و چپ زلیخا می شدند. زیبا که از سیما و رخسار عاشقها هر راز را می دانست و با شیکترین لباسها و مزین ترین آرایش های ساده، دایما رخ به دل عاشقها می زد مگر مسافت را در نظر می گرفت تا کدام آزردگی رخ ندهد. تا با فانتزی های شان، سر تسلیم به ذکا و استعداد گل باید باشند تا در هر دیدن، دل های شان بگویند:

      به به، به این زیبایی زیب زیوردارد 

      دل رامستانه کرده شراب انگوردارد

      جادو و سِحِر زیبا از این آفـــت زیبا

      شکرش ناز زیبا شرار باشــور دارد

      غلام جان با خیالات تا روز شنبه به فانتزی خود غرق می شد. هر لحظه روز شنبه را با تار کش می کرد. شیطان خود را ساخته بود، چشمان آبی زیبا را دایما نزد چشمان می آورد.

شربت و شهد شیرین را از گلستان گل در خیال خواستار نوشیدن بود. دیوانه شده بود با هوس های صاف پروانه در گرد فانتزی عشق زلیخا مثل که می گفت:

      شرشراب ناب از او زیبـای آبتاب

      مســــت دیوانه کرده او لالۀ باتاب 

      زانفاس مست اوسـرودها از زبانم

      وعـظ برمن شده از زبان او آفتاب

      غلام جان که غرق دنیای خود بود در آرزوی بوئیدن شببو بود، زیبا در تلاش نزدیک ساختن ذهن خانم رستم خان به پلان بود. شرط های داخلی منزل رستم خان را مطالعه داشت نظم خانوادگی در فرودگاه یک بدبختی رسیده بود. مادر رستم خان تا امکان زجر و ناروایی های زبانی ستیزه جوی زشت خود را به عروس استفاده می کرد و هر لحظه توهین و حقارت را حواله به جان او می کرد و فرزند را متقاعد اندیشه های خود کرده بود گویی هر نظر دهی وی سالم و بی غش هست تنها عروس مایه یی بدبختی هست که در زمین وی کویر یی بیرق زده است و با وجود سیراب شدن آب ناب، دایما بی بهره است.

      مادر رستم خان و عقل رستم خان تابع به فرهنگ جامعه بود. فرهنگ جامعه خود به خودی بدون تاثیر رسالت روشنفکری شکل گرفته بود.

هر مقوله بدون تفحص و تحقیق، پسند ذهنها شده بود و تغییر دادن در قاعده عقلها کار مشکل بود. از این رو که اگر قوانین بدون نوشته در جامعه حکمدار شده باشد صد بار مشکلتر از قوانین نوشته شده است تا تغییر کند.

مادر تلاش داشت تا خانم دیگر به رستم خان بگیرد. هر لحظه در گوش رستم خان مزـ مز مادر بود و رستم خان در شرایطی آمده بود سیمای زن یک کابوس در چشمانش شده بود. زیبا با بیشترین تلاش اقدام کرده بود تا رستم خان زیر تداوی قرار بگیرد مگر با هر تلاش نامراد شده بود. تلاش یکه داشت باریکی های ظریف این مسئله را دقت داشت تا مبدا بعد از حمل گرفتن کدام ادعا و تهمت بالای عروس نشود، بدین خاطر مسافت را در نظر می گرفت.

مقابل استدلال و منطق زیبا مادر رستم خان دلایل خود را داشت دایما می گفت: در نزد فلان ملا بردم از فلان ملا تعویذ و طومار گرفتم در زیارت فلان شخص بردم از زیارت فلان شخص کمک خواستم مگر بی خیر شد اولاد نداد باید به فرزندم که مانند شیر جوانی دارد عروس تازه بگیرم.

گل فرهنگ جامعه را تغییر داده نمی توانست سبب اینکه روح روشنفکری در خواب بود چگونه می شد که یک خانم اقدام نموده موفق می شد؟ می گویم مفهوم زندگی گریز از خطاها نیست، از خطاها درس کشیده درک و مجادله کردن شرط است.

 ازخطاگریزکردن مردی واصالت نیست

 خـــــود را پاک دیدن شیوۀ نجابت نیست

      زلیخا در تلاش شد تا با صحبت های نرم خانم رستم خان را در جدیت مسئله متوجه سازد به او گفت: دو راه به تو وجود دارد یا حمل گرفته خوشبخت می شوی یا بدون اولاد دست مادر رستم خان بدبخت می گردی انتخاب از توست.

خانم رستم خان جزئیات پلان را پرسید زیبا گفت: تو را ملای مادر رستم خان با تعویذ و طومار خود حامله دار می سازد.

خانم رستم خان با تعجب پرسید: چگونه؟

من که بارها از ملا تعویذ و طومار گرفتم کدام فایده ندیدیم چرا بار دیگر اخلاص کنیم؟

گل خندید گفت: به راستی باور داری با چنین خرافه، قاعده خداوندی تغییر پیدا کند؟

به راستی باور داری تعویذ طومارها پف چپها از قاعده دین اسلام اند؟

لطفآ نی بگو طاقت شنیدن چنین رسوایی را ندارم. از این که این چنین رذیلی ها جامعه را به عقب ماندگی سوق داده است نفرت دارم.

خانم رستم خان پرسید: سرم گیج شد چی می خواهی بگویی؟

شقایق: نزد ملا می رویم، تعویذ طومار می گیریم و بعد، از تعویذ و طومار مادر رستم خان و شخص رستم خان را اگاه می سازیم تا منتظر نتایج تعویذ و طومارها باشند لاکن ما کار خود را می کنیم و نتیجۀ کار خود را معجزۀ تعویذ و طومار بیان می کنیم و به آنها می فروشیم تا به ما تسلیم شوند. در نتیجه به او عمل ما هر کی باور می کند و تو نجات پیدا می کنی. تو که نجات پیدا می کنی ملا در ذهن مردم قهرمان می شود و خرافه بار دیگر شاه در جامعه می گردد.

خو بگو کدام چاره دیگر وجود دارد؟

ما مردم عجیب یک ملت هستیم، اگر نزد یک ملا صد خانم مراجعت کند از نود نو خانم نتیجه نداشته باشد کس نیست سخن از نتایج منفی نود نو بزند. اگر از بین صد خانم یکی پیدا شود مثل تو مجبور شود با پنهانی گل را به آب بدهد، کس نتایج نود نو را دیدن ندارد، به قهرمان شدن خرافه و قهرمان شدن استاد خرافه، نتیجۀ یکی که گل را به آب داده است کفایت می کند تا در جامعه دست ملا بوسیده شده قهرمان شود. تو قبول کن این خرافه را خداوند لعنت گفته؛ چونکه او یک نو ساخته کاریست و مکان ساخته کارها را در سوره بقره در آیت 79 جهنم گفته است.

تو به من اعتبار کن هر چی درست می شود.

اگر هراس از گناه داشته باشی، نزد خود تفکر کن یا بر دایم بدبخت شوی؟

اگر بدبخت شوی گناه بزرگ نیست؟

یا خانم دیگر که مادر رستم خان آرزو دارد عروس بیآورد یا وی هم بدبخت شود گناه بزرگ نیست؟

تو قبول کن همه این اعمال فشار گناه کار هاست نه خطای ما! مطمئن باش نه در هنگام عمل و نه بعد اجراات مالک های آب و گل همدیگر شان را شناخته نمی توانند و دایما یک راز بین ما می گردد تو باور داشته باش کسی خبر نمی شود. می گویم فعال شدن جهالت در هر ملک، بزرگ ترین مصیبت همان ملک است.

 ملک که علم نداشت با گلستان فهم

 ویران مـــــی گردد با شیطان وهم

      تا روز شنبه خانم رستم خان غرق تفکرات و اندیشه ها بود و با خود محاسبه می کرد و در چشمان خود آینده را با دو شیوه دیدن می کرد.

شب شنبه خواب حرام شده بود فکر مغشوش شده بود قرار در دل وجود نداشت. شیطان تسلط داشت گاه قبول می کرد گه رد می کرد نزد خود تصمیم گرفته نمی توانست.

صبح شد طعام صبح خورده شد هر کی مشغول با کار خود شد مطابق هدایت زلیخا، رستم خان روانه کابل شد و دهقانان سر زمینها مصروف کار شدند.

خانمها در یک پرگرام زنانه که گل ترتیب داده بود در منزل یک دهقان گل جمع شدند. مطابق پلان گل، خانم رستم خان نزد زیبا می رفت و با شقایق در پرگرام زنانه اشتراک می کرد.

هر پلان با ترتیب گرفته شده بود تا کدام گلی در آب نخورد.

خانم رستم خان خود را با آب تر و تازه کرد و لباس تازه پوشید و آرایش نموده با عطریات مزین شد و نزد زیبا آمد و از دو دله بودن بحث کرد و از ترس ـ هراس صحبت کرد مگر گل قناعت داد و منتظر غلام جان شدند.

غلام جان در تایم تعیین شده رسید. زلیخا در اطاق یکه پلان گرفته بود، برد. در سر غلام جان کیسه سیاه را پوشاند تا چشمان وی چیزی را دیده نتواند گفت: به هیچ صورت حرف نمی زنی.

به هیچ صورت صدایت را بلند نمی کنی.

به هیچ صورت در تلاش کی بودن نمی باشی.

اگر دقت به حرف های من کنی دایما ما دوست می شویم و دایما همکار همدیگر می شویم.

غلام جان فانتزی خود را داشت مگر ابتکار نوین گل خوش آیند بود با تعجب منتظر نشست.

زیبا کیسه دومی را سر خانم رستم خان نمود و تاکید کرد به هیچ صورت حرف نمی زند و بی صدا می باشد.

خانم رستم خان را در اطاق داخل نموده نزد غلام جان برد گفت: دقت کنید صدای تان شنیده نشود و بی صدا گل بلبل را یکی کنید در بیرون منتظر هستم.

      از اثر فشارهای جامعه و تاثیرات خرافات و فرهنگ عقب مانده چنین عمل صورت گرفت. در آن روز دو بار بلبل به گل نزدیک شده بود. گل و بلبل همدیگر را هیچگاه شناخته نمی توانستند هیچ زمان کی بودن شان را درک نمی کردند دایما یک سر می شد.

در ختم بازی، زلیخا غلام جان را از اطاق بیرون کرد و به خانم رستم خان گفت: منتظر باش.

از غلام جان خواهش کرد دایما مردی داشته باشد به مثابه یک ضعف به نفع خود این عمل را استعمال نکند. از این سبب که کشته می شود و وعده داد دایما دوست همراز همدیگر می شوند.

      بعد از این که غلام جان از منزل برآمد خانم رستم خان را از اطاق بیرون نموده در حمام برد و یکجایی آب در سر گرفته لباسها را پوشیده با آرایشها و زینت دادنها روانه محفل زنانه که با هدایت شببو ترتیب داده شده بود، رفتند.

ادامه در کتاب مادر از قلم اوکتان اصلان راه سوم. 4/26/2016