گل قاصدک

زلیخا مادر در زیر درخت با خاطرات غرق بود. از تاثیرات خاطره ها چشمان آبی پراشک شده بود و تجارب سال های دراز جنگ افغانستان به عصیان آورده بود بی صدا اما با خشم بر خود می گفت:
رها کنند ما را!
رها کنند تا کی ما ملت در ساز دیگران در رقص باشیم؟
خسته شدم با ملتم در ساز دیگران با رقص ها!
حر بودن طلب دارم تا حریت ام را عریان و پاک بدست داشته باشم.
تا کی در رقص باشم با ساز دیگران؟
سنگینی سازها، جانم را کوبیده اند، می خواهم از همه وابستگی ها آزاد شوم همچو گل قاصدک!              

  














سبک باشم تا البسه های رقص را از تنم بیرون کنم.    
چرخ بزنم در نسیم خوش هر صبح وطنم همچو گل قاصدک!  
با نسیم وطنم در نزد هر هموطن پرواز نموده بروم بی صدا اما با صد راز....
در گوش ها ندای من باشد بگویم افکنید البسه های رقص را...
بگویم من گل قاصدک!
در هوای خوش وطنم آزاد چرخ خورده آوای من باشد، حرفی که می زنید کلام شما باشد نه سخن دیگران.
بگویم من گل قاصدک!
بین کلام دیگران و سخنان تان پرده نازک و ظریف را دیدن کنید و تفکیک کنید.
بگویم من گل قاصدک!
کدامش از شما؟
کدامش از دیگران مگر مثل مال شما در جان تان زده شده؟
آسان بسازید درک این راز را، تا رها شوم از سنگینی رقص ها.
بگویم من گل قاصدک!
من گل قاصدک، من گل قاصدک، من گل قاصدک.
می گویم تنها بی ضرر بودن به معنی خوبی نیست خوبی نمودن خوبی است. 

 پی کاری خوبی رو تا خوبـــــــــــی بیابی
 روح را پرورش بده تا زیبایـــــــــی بیابی
 خصلت هر جنس که همجنس را کش دارد
 خوبی را اساس بگیر تا که خوشـــی بیابی

ادامه در کتاب مادر اوکتان اصلان راه سوم.  4/26/2016